ارسال شده: سهشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۳۸ ق.ظ
بهاء را با خدا اشتباه گرفته اي!
گوش من به حدي از حرفهاي تشكيلات پر بود كه ديگر هيچ حرفي را نمي شنيدم و بدون تكيه بر هيچ عقل و منطقي در مقابل آنها ايستادم
و حتي گاهي اوقات به اسلام خرده مي گرفتم و مي گفتم اسلام شما مسلمانها را خشن و جنگجو تربيت كرده اما بهائيت فقط براي صلح و دوستي تلاش مي كند
و شعار بهائيت صلح است، شعارهاي به ظاهر زيبائي را كه فراگرفته بودم طوطي وار تكرار مي كردم
تا اينكه جسارت من بحدي رسيد كه به جاي مناظره، منازعه مي كردم و به جاي ابراز تأسف از بلوائي كه در مدرسه به راه انداخته بودم
و به جاي عذرخواهي، به هر نوع اهانتي عليه اسلام دست زدم تا اينكه رئيس آموزش و پرورش عصباني شد و گفت: فردا بيا پرونده ات را بگير! تو اخراجي.
با افتخار تمام اتفاقات پيش آمده را كه چند نفر از دانش آموزان بهائي هم شاهد آن بودند براي خانواده و تشكيلات تعريف كردم. آنها به تشويق من پرداختند
و كوچكترين اهميتي به اينكه من از درس و تحصيل عقب مانده و ممكن است ديگر هرگز قادر به ادامه تحصيل نباشم نمي دادند و تمام مدت به خاطر حركات شجاعانه
و جسارت آميزم تشويق و تحسين مي كردند. آنها دائماً به من مي گفتند خوشابه سعادت تو كه مورد توجه خاص جمال مبارك قرار گرفته اي و برگزيده شدي تا
مدرسه را فداي درگاهش كني تو تحصيل دنيوي را فداي تحصيل معنوي كردي و اين رحمتي است كه شامل حال هر كسي نمي شود
و هر كسي چنين افتخاري نصيبش نمي شود. همه بخاطر چنين از خود گذشتگي و شجاعتي به من تبريك مي گفتند و من غافل از اينكه در چه راهي چنين فدا
مي شوم و با چه حقيقت بزرگي در افتاده ام با غروري مضاعف در تقويت عقايدم مي كوشيدم.
فرداي آن روز با سينه اي سپركرده و اعتماد به نفسي قوي به مدرسه رفتم. مرا دوباره به اداره فرستادند، به اداره مراجعه كردم
و رئيس آموزش و پرورش گفت: نياز به فرصت داري شايد پشيمان شدي و از حرفهائي كه در باره اسلام زدي اظهار ندامت كردي.
گفتم: هيچ شكي ندارم و حتي براي شهادت در اين راه آماده ام.
او كه متوجه بود من تحت تأثير ترغيبهاي بزرگان بهائيت آينده تحصيلي خود را به خطر انداخته ام گفت باز هم مي گويم تو به فرصت احتياج داري برو سر كلاست و
سعي كن ديگر تكرار نشود من آن روز به مدرسه رفتم اما تحت تأثير تشويق و ترغيبهاي روساي تشكيلات دست از تبليغ و تخريب اذهان عمومي برنمي داشتم
چندين بار به من تذكر دادند دو بار ديگر به اداره خوانده شدم اما هر بار با حدت و شدت بيشتري از بهائيت و اعمال نابجاي خودم در ارتباط با تبليغ دانش آموزان دفاع
كردم رئيس آموزش و پرورش هم به تنگ آمده و بر خلاف ميل باطني پرونده مرا به دستم داد و مرا از مدرسه اخراج كرد.
اولين ضربه دنيوي را رؤساي تشكيلات با تلقينات غلط و تشويقهاي پي در پي بر من وارد آوردند و من اين كينه را از مسلمانها بر دل گرفتم
و در جهت تلافي اين ضربه بر آمدم و از آن پس فعاليتم بيشتر شد طوري كه ديگر زبانزد همه بهائيان شدم حتي به شهرهاي ديگر فرستاده مي شدم
تا موجب تقويت اعتقادي جوانان ديگر باشم. با تمام وجود به ارتقاي مكتب بهاء مي انديشيدم و تمام تلاش خود را مي كردم.
من ديگر به مدرسه نمي رفتم و نامه هائي به عنوان احقاق حق براي مسئولين كشور مي نوشتم اما چه احقاق حقي؟!
من كه مي دانستم مسئوليت تمام اين مسائل به خودم بر مي گردد و اگر من اين همه روي حرفهائي كه مي زدم پافشاري نمي كردم و يا اگر اين همه در كشوري
كه بايد طبق عقايد خود بهائيان تابع قانون آن باشم اركان اعتقادي و اساسي آن را زير سؤال نمي بردم و به تبليغ افكار غلط خويش نمي پرداختم اين اتفاق نمي افتاد،
اما نامه هائي را كه تشكيلات ديكته مي كرد مي نوشتم و به آدرسهائي كه آنها در اختيارم مي گذاشتند مي فرستادم
به امام جمعه شهر، به دفتر نخست وزيري، دفتر رياست جمهوري و براي مجلس شوراي اسلامي نامه نوشتم
اما پاسخي نيامد چرا كه هر مرجعي به رئيس آموزش و پرورش مراجعه مي كرد و حقيقت را جويا مي شد. ديگر پاسخي براي من باقي نمي گذاشت.
يك روز اعضاي محفل باز مرا فراخواندندو گفتند: امروز ديگر وقت آن رسيده كه نامه اي براي امام خميني فرستاده و اگر جوابي نيامد به سازمان بين المللي شكايت
كني و از ظلمي كه در حق تو شده تظلم خواهي نمائي،
پذيرفتم اما در نوشتن نامه تعلل كردم.
هر چه بيشتر مي گذشت من با اتفاقات عجيبي در بين بهائيان روبه رو مي شدم كه باعث تعجبم مي شد از اعضاي محافل گرفته تا ساير عناصر تشكيلاتي همه به
نوعي آلوده بودند و من كه چشمان تيز بيني داشتم همه اين چيز ها را مي ديدم و به شدت ناراحت بودم با خودم گفتم مشكلات من صد چندان شده و بايد تحصيل
خود را در خانه ادامه و متفرقه امتحان بدهم درحالي كه اينها سرگرم شهوات و خود پرستي و پول پرستي اند از انسانيت بوئي نبرده و خوي حيواني دارند.
از دست بيشتر افراد دلخور بودم و از اينكه بهائيت يك بهانه شده بود تا آنها به آمال و اميال نفساني خويش برسند و بتوانند آزادانه به اعمالي كه در ساير جوامع ممنوع
بود برسند زجر مي كشيدم.
يك روز در كنار خيابان ايستاده و منتظر تاكسي بودم، يك پيكان سفيد ترمز كرده و عقب عقب به سمت من آمد، مردي حدودا چهل و پنج ساله با كت و شلوار كرم رنگ،
مرتب و متشخص از من خواست كه سوار شوم مسيرم را گفتم.
او گفت: سوار شو حق داري مرا نشناسي. مگر تو رها نيستي؟
با تعجب سوار شدم لبخندي محبت آميز گوشه لبش بود حال پدر و مادرم را پرسيد و گفت: از درس اخلاق بر مي گردي؟
گفتم: شما از احباء هستيد؟
گفت: من دائي پويا هستم، به خاطرم رسيد كه يكبار سليم برادرم از او بد گوئي مي كرد و مي گفت دنيا پرست و جاه طلب بود و از بهائيت خارج شد.
پرسيد: اين همه زحمت براي چيست؟
گفتم: در راه عشق بهاء.
گفت: تو اصلاً مي داني بهاء كيست؟ يا فقط به خاطر تعريفهاي دروغيني كه درباره او شده همه زندگيت را وقف او كردي؟
گفتم: من او را نخواهم شناخت و هيچ كس به معرفت او نخواهد رسيد، او فرا تر از ذهن كوچك ماست.
گفت: تو او را با خدا اشتباه گرفته اي. اين چيزها را درباره خدا مي گويند
گفتم: او با خدا فرقي نمي كند.
گفت: اگر فرقي نمي كند بگو ببينم چه خصائلي داردكه فكر مي كني او با خدا فرقي نمي كند؟
يكباره به خود آمدم. واقعاً من بهاء را نمي شناختم او را به حدي از ذهن من دور نگه داشته بودند كه لحظه اي حس كردم بت پرستم، من حتي عكس او را نديده بودم،
يعني كسي اجازه نداشت عكس او را ببيند، او را مي پرستيدم بدون اينكه بدانم چرا؟
فقط شنيده بودم كه در قرآن آمده يك روز كه قيامت است خدا براي رستگاران قابل رؤيت خواهد شد، خدا خواهد آمد.
پس خدا به شكل انساني به نام بهاء ظهور كرده و بهاء در واقع وجود مادي خداست. با جمله اول او به فكر فرو رفته بودم اما سعي كردم همچنان در جبهه مخالف
باشم تا چيزهاي بيشتري دستگيرم شود.
...
گوش من به حدي از حرفهاي تشكيلات پر بود كه ديگر هيچ حرفي را نمي شنيدم و بدون تكيه بر هيچ عقل و منطقي در مقابل آنها ايستادم
و حتي گاهي اوقات به اسلام خرده مي گرفتم و مي گفتم اسلام شما مسلمانها را خشن و جنگجو تربيت كرده اما بهائيت فقط براي صلح و دوستي تلاش مي كند
و شعار بهائيت صلح است، شعارهاي به ظاهر زيبائي را كه فراگرفته بودم طوطي وار تكرار مي كردم
تا اينكه جسارت من بحدي رسيد كه به جاي مناظره، منازعه مي كردم و به جاي ابراز تأسف از بلوائي كه در مدرسه به راه انداخته بودم
و به جاي عذرخواهي، به هر نوع اهانتي عليه اسلام دست زدم تا اينكه رئيس آموزش و پرورش عصباني شد و گفت: فردا بيا پرونده ات را بگير! تو اخراجي.
با افتخار تمام اتفاقات پيش آمده را كه چند نفر از دانش آموزان بهائي هم شاهد آن بودند براي خانواده و تشكيلات تعريف كردم. آنها به تشويق من پرداختند
و كوچكترين اهميتي به اينكه من از درس و تحصيل عقب مانده و ممكن است ديگر هرگز قادر به ادامه تحصيل نباشم نمي دادند و تمام مدت به خاطر حركات شجاعانه
و جسارت آميزم تشويق و تحسين مي كردند. آنها دائماً به من مي گفتند خوشابه سعادت تو كه مورد توجه خاص جمال مبارك قرار گرفته اي و برگزيده شدي تا
مدرسه را فداي درگاهش كني تو تحصيل دنيوي را فداي تحصيل معنوي كردي و اين رحمتي است كه شامل حال هر كسي نمي شود
و هر كسي چنين افتخاري نصيبش نمي شود. همه بخاطر چنين از خود گذشتگي و شجاعتي به من تبريك مي گفتند و من غافل از اينكه در چه راهي چنين فدا
مي شوم و با چه حقيقت بزرگي در افتاده ام با غروري مضاعف در تقويت عقايدم مي كوشيدم.
فرداي آن روز با سينه اي سپركرده و اعتماد به نفسي قوي به مدرسه رفتم. مرا دوباره به اداره فرستادند، به اداره مراجعه كردم
و رئيس آموزش و پرورش گفت: نياز به فرصت داري شايد پشيمان شدي و از حرفهائي كه در باره اسلام زدي اظهار ندامت كردي.
گفتم: هيچ شكي ندارم و حتي براي شهادت در اين راه آماده ام.
او كه متوجه بود من تحت تأثير ترغيبهاي بزرگان بهائيت آينده تحصيلي خود را به خطر انداخته ام گفت باز هم مي گويم تو به فرصت احتياج داري برو سر كلاست و
سعي كن ديگر تكرار نشود من آن روز به مدرسه رفتم اما تحت تأثير تشويق و ترغيبهاي روساي تشكيلات دست از تبليغ و تخريب اذهان عمومي برنمي داشتم
چندين بار به من تذكر دادند دو بار ديگر به اداره خوانده شدم اما هر بار با حدت و شدت بيشتري از بهائيت و اعمال نابجاي خودم در ارتباط با تبليغ دانش آموزان دفاع
كردم رئيس آموزش و پرورش هم به تنگ آمده و بر خلاف ميل باطني پرونده مرا به دستم داد و مرا از مدرسه اخراج كرد.
اولين ضربه دنيوي را رؤساي تشكيلات با تلقينات غلط و تشويقهاي پي در پي بر من وارد آوردند و من اين كينه را از مسلمانها بر دل گرفتم
و در جهت تلافي اين ضربه بر آمدم و از آن پس فعاليتم بيشتر شد طوري كه ديگر زبانزد همه بهائيان شدم حتي به شهرهاي ديگر فرستاده مي شدم
تا موجب تقويت اعتقادي جوانان ديگر باشم. با تمام وجود به ارتقاي مكتب بهاء مي انديشيدم و تمام تلاش خود را مي كردم.
من ديگر به مدرسه نمي رفتم و نامه هائي به عنوان احقاق حق براي مسئولين كشور مي نوشتم اما چه احقاق حقي؟!
من كه مي دانستم مسئوليت تمام اين مسائل به خودم بر مي گردد و اگر من اين همه روي حرفهائي كه مي زدم پافشاري نمي كردم و يا اگر اين همه در كشوري
كه بايد طبق عقايد خود بهائيان تابع قانون آن باشم اركان اعتقادي و اساسي آن را زير سؤال نمي بردم و به تبليغ افكار غلط خويش نمي پرداختم اين اتفاق نمي افتاد،
اما نامه هائي را كه تشكيلات ديكته مي كرد مي نوشتم و به آدرسهائي كه آنها در اختيارم مي گذاشتند مي فرستادم
به امام جمعه شهر، به دفتر نخست وزيري، دفتر رياست جمهوري و براي مجلس شوراي اسلامي نامه نوشتم
اما پاسخي نيامد چرا كه هر مرجعي به رئيس آموزش و پرورش مراجعه مي كرد و حقيقت را جويا مي شد. ديگر پاسخي براي من باقي نمي گذاشت.
يك روز اعضاي محفل باز مرا فراخواندندو گفتند: امروز ديگر وقت آن رسيده كه نامه اي براي امام خميني فرستاده و اگر جوابي نيامد به سازمان بين المللي شكايت
كني و از ظلمي كه در حق تو شده تظلم خواهي نمائي،
پذيرفتم اما در نوشتن نامه تعلل كردم.
هر چه بيشتر مي گذشت من با اتفاقات عجيبي در بين بهائيان روبه رو مي شدم كه باعث تعجبم مي شد از اعضاي محافل گرفته تا ساير عناصر تشكيلاتي همه به
نوعي آلوده بودند و من كه چشمان تيز بيني داشتم همه اين چيز ها را مي ديدم و به شدت ناراحت بودم با خودم گفتم مشكلات من صد چندان شده و بايد تحصيل
خود را در خانه ادامه و متفرقه امتحان بدهم درحالي كه اينها سرگرم شهوات و خود پرستي و پول پرستي اند از انسانيت بوئي نبرده و خوي حيواني دارند.
از دست بيشتر افراد دلخور بودم و از اينكه بهائيت يك بهانه شده بود تا آنها به آمال و اميال نفساني خويش برسند و بتوانند آزادانه به اعمالي كه در ساير جوامع ممنوع
بود برسند زجر مي كشيدم.
يك روز در كنار خيابان ايستاده و منتظر تاكسي بودم، يك پيكان سفيد ترمز كرده و عقب عقب به سمت من آمد، مردي حدودا چهل و پنج ساله با كت و شلوار كرم رنگ،
مرتب و متشخص از من خواست كه سوار شوم مسيرم را گفتم.
او گفت: سوار شو حق داري مرا نشناسي. مگر تو رها نيستي؟
با تعجب سوار شدم لبخندي محبت آميز گوشه لبش بود حال پدر و مادرم را پرسيد و گفت: از درس اخلاق بر مي گردي؟
گفتم: شما از احباء هستيد؟
گفت: من دائي پويا هستم، به خاطرم رسيد كه يكبار سليم برادرم از او بد گوئي مي كرد و مي گفت دنيا پرست و جاه طلب بود و از بهائيت خارج شد.
پرسيد: اين همه زحمت براي چيست؟
گفتم: در راه عشق بهاء.
گفت: تو اصلاً مي داني بهاء كيست؟ يا فقط به خاطر تعريفهاي دروغيني كه درباره او شده همه زندگيت را وقف او كردي؟
گفتم: من او را نخواهم شناخت و هيچ كس به معرفت او نخواهد رسيد، او فرا تر از ذهن كوچك ماست.
گفت: تو او را با خدا اشتباه گرفته اي. اين چيزها را درباره خدا مي گويند
گفتم: او با خدا فرقي نمي كند.
گفت: اگر فرقي نمي كند بگو ببينم چه خصائلي داردكه فكر مي كني او با خدا فرقي نمي كند؟
يكباره به خود آمدم. واقعاً من بهاء را نمي شناختم او را به حدي از ذهن من دور نگه داشته بودند كه لحظه اي حس كردم بت پرستم، من حتي عكس او را نديده بودم،
يعني كسي اجازه نداشت عكس او را ببيند، او را مي پرستيدم بدون اينكه بدانم چرا؟
فقط شنيده بودم كه در قرآن آمده يك روز كه قيامت است خدا براي رستگاران قابل رؤيت خواهد شد، خدا خواهد آمد.
پس خدا به شكل انساني به نام بهاء ظهور كرده و بهاء در واقع وجود مادي خداست. با جمله اول او به فكر فرو رفته بودم اما سعي كردم همچنان در جبهه مخالف
باشم تا چيزهاي بيشتري دستگيرم شود.
...