صفحه 3 از 4

ارسال شده: جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۲:۲۰ ق.ظ
توسط ARMIN
اعتصامی، پروين

1320- 1285
پروین اعتصامی در سال 1285 ه‍.ش در خانواده‌ای اهل علم و ادب در تبریز متولد شد. پروین نزد پدر تحصیل علم كرد. بعد از ازدواج ناموفق و بسیار كوتاهی كه داشت، به خانه‌ی پدری بازگشت و باز به مطالعه و تحصیل علم و ادب پرداخت. مدتی هم در دانشسرای عالی به شغل كتابداری منصوب شد. در تمام این مدت، ملول و كم‌سخن و ذوق‌زده به نظر می‌آمد و بسیاری از آنان كه با وی در تماس بودند هرگز متوجه نبودند كه در ورای خاموشی و خمودگی ظاهری او شراره‌ای مایه‌دار نهفته است و یك روز این شراره‌ی باطنی را به زبان اشعار آتش‌دار تحریر خواهد كرد.
اولین مجموعه شعر پروین، به همت برادرش، در سال 1314 چاپ شد و بی‌درنگ شیوایی آن اشعار جلب نظر شعرشناسان را نمود و دیوانش چندین‌بار چاپ شد. ملك الشعرای بهار درباره دیوان پروین گفته است: «این دیوان تركیبی است از دو سبك و شیوه‌ی لفظی و معنوی آمیخته با سبكی مستقل، یكی شیوه‌ی شعرای خراسان به ویژه ناصرخسرو، و دیگر شیوه شعرای عراق به ویژه سعدی و این جمله با سبك و اسلوب مستقل تركیب یافته و شیوه‌ای بدیع به وجود آورده است.»
اشعار پروین مركب از قصاید و مقطعات است. وی مفردات و مثنوی نیز سروده است. پروین در شعر خود بیش از لفظ– كه از نظر فصاحب غربی از عهده آن برآمده– به مطالب و هدفهای عالی انسانی و مسائل مهم اجتماعی پرداخته و دردهای بشری را، با رسایی تمام، به سلكِ سخن كشیده و غمها و كدورتهای آدمی را با تأثیر و تأثر بیان كرده و، در مقام چاره‌جویی، جز پشتیبانی و انس و شكیبایی چاره‌ای دیگر پیدا نكرده است.
در اشعار پروین، اندیشه و خرد از طرفی و شور و هیجان از طرف دیگر، هر یك برای خود سهمی دارد.
وفات او، در عین جوانی، در سال 1320 در تهران اتفاق افتاد و در صحن حرم حضرت معصومه (س) در قم دفن شد.

ارسال شده: جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۲:۲۱ ق.ظ
توسط ARMIN
ابن يمين

قرن 8

امير فخرالدين محمود بن امير يمين الدوله طغرايي مستوفي، يكي از شاعران مشهور ايران در قرن هشتم هجري و ساكن "فريومد" خراسان بود. پدرش مردي فاضل و متصدي تحرير طغرا در آغاز حكمها بود و وي نيز به طغرايي شهرت يافت. ابن‌يمين از جواني در شمار شاعران و منشيان عهد خويش درآمد و چنانكه خود در مقدمه ديوانش گفته مقام استيفا يافت و "مستوفي" خوانده شد.

ديوان ابن‌يمين در جنگي به غارت رفت و او ناگزير شد با گرد آوردن شعرهاي پراكنده خويش و افزودن اشعاري كه بعد از اين واقعه سروده بود ديواني جديد ترتيب دهد. ديوان جديد او كه اكنون در دست است با مقدمه اي كه شاعر بر آن نوشته است، از قصيده، غزل، تركيب بند، قطعه و رباعي، در حدود پانزده هزار بيت دارد.

سخن او روان، منسجم و خالي از تكلف و علم فروشي و به تمام معني دنباله سبك ساده گويان خراساني است.

قطعه هاي ابن‌يمين به سبب در برداشتن پند و اندرز و طعن و طنز، رواج و شهرت بسيار يافت. در قصيده و مثنوي سرايي هم توانا بود.

ابن‌يمين شاعري شيعي مذهب بود و ذوق عرفاني هم داشت و از قديمترين شاعراني است كه به تصريح از ائمه و نيز شهيدان كربلا سخن گفته است.

جز مدح، ابن‌يمين گاه به هزل نيز مي پردازد و سخن خود را اينگونه بيان مي‌دارد.

آخرين قسمت زندگي ابن‌يمين در زادگاهش "فريومد" به سرآمد. تاريخ درگذشت او را 673 يا 675 و يا 679 ه‍.ق نوشته اند.

ارسال شده: جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۲:۳۹ ق.ظ
توسط ARMIN
خاقاني شرواني

قرن 6

افضل الدين بديل ابراهيم بن علي خاقاني حقايقي شرواني ملقب به "حسان العجم" يكي از بزرگترين شاعران پارسي گو، در حدود سال 520 ه‍.ق در شيروان متولد شد. به گفته او پدرش مردي درودگر و مادرش عيسوي نسطوري بوده است. خاقاني همواره از مهر و عطوفت مادر خويش ياد مي كند و عليرغم رنجيدگي از شروان و شروانيان، به خاطر مادرش بدان ديار اشتياق دارد.

خاقاني در تعليم و تربيت از عم خود، كافي الدين عمر بن عثمان، بهره بسيار برد و ظاهرا لقب "حسان العجم" را نيز او به خاقاني داده است چنانكه خود مي گويد:

چون ديد كه در سخن تمامم حسان عجم نهاد نامم

خاقاني نيز به او علاقه و اعتقاد زيادي داشت و در مرگ او مراثي سوزناكي نيز سرود.

خاقاني پيش از آنكه به "خاقان اكبر منوچهر شروانشاه" بپيوندد، "حقايقي" تخلص مي كرده و پس از آن به "خاقاني"، چنانكه همه معاصرين او و تذكره نويسان او را به همين نام- خاقاني- شناخته اند.

بي شك خاقاني از جمله بزرگترين شاعران قصيده گوي و از اركان شعر پارسي است. قوت انديشه و مهارت او در تركيب الفاظ، خلق معاني، ابتكار مضامين جديد و پيش گرفتن راههاي خاص در توصيف و تشبيه، مشهور است. مهارت او در وصف نيز در ميان ديگر شاعران قصيده سرا، مرتبه والايي دارد.

خاقاني بر اثر احاطه به بيشتر علوم و اطلاعات مختلف زمان خود و نيز قدرت خارق العاده اي كه در استفاده از آن اطلاعات داشته، توانسته مضامين علمي خاصي در شعر ايجاد كند كه بيشتر آنها پيش از آن سابقه نداشته است. از سويي ديگر به علت آگاهي از زبان عربي، از لغات عربي در شعر پارسي نيز بدون محدوديت استفاده كرده است.

خاقاني در زهد و وعظ، پيرو سنايي بوده و بسيار كوشيده كه از اين حيث با او برابري كند و قسمتي از قصايدش به تقليد سنايي است. غزليات او اگرچه يك دست نيست اما دربردارنده ابيات لطيف و شورانگيز هم هست چنانكه مي توان او را از غزلسرايان خوب عهد خويش پنداشت.

خاقاني در اواخر عمر در تبريز به سر مي برد، در همان شهر درگذشت و در مقبره الشعرا محله سرخاب تبريز دفن شد. سال وفات او را برخي 532 و برخي ديگر 581 يا 582 نوشته اند.

آثار او:

1. ديوان قصايد و غزليات معروف به "كليات خاقاني" كه بزرگترين نسخ خطي آن حاوي بيست و دو هزار بيت است.

2. "تحفه العراقين" كه منظومه ايست در قالب مثنوي و خاقاني حوادث نخستين مسافرت خود را به مكه و منازلي كه پيموده شرح مي دهد. در آخر منظومه نيز راجع به خاندان و حوادث عمر خود اطلاعات مفيدي بيان مي كند.

ارسال شده: سه‌شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۰۹ ب.ظ
توسط ARMIN
مهدي اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترين شاعران معاصر ايران، متخلص به م اميد، در سال 1307 در توس مشهد به دنيا آمد و چهارم شهريور سال 1369 در تهران درگذشت.

وی در سال 1326 از هنرستان صنعتی مشهد ديپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه سی شمسی وارد مبارزات سياسی شد و به زندان افتاد.

مهدی اخوان ثالث نخستين دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد.


اگرچه اخوان در دهه بيست فعاليت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومين دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمايه های حماسی را در شعرش به کار می گيرد و جنبه هايی از اين درونمايه ها را به استعاره و نماد مزين می کند.

به گفته برخی از منتقدان، تصويری که از م . اميد در ذهن بسياری به جا مانده اين است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پيام آوری روی آورده و از نظر عقيدتی آميزه ای از تاريخ ايران باستان و آراء عدالت خواهانه پديد آورده است و در اين راه گاه ايران دوستی او جنبه نژاد پرستانه پيدا کرده است.

اما اخوان اين موضوع را قبول نداشت و در اين باره گفته است: "من به گذشته و تاريخ ايران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافيه را می شناسد، عقده عدالت دارد، قافيه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فريادی و خشمی نيز داشته ام."
« من نه سبک شناس هستم نه ناقد .... من هم از کار نيما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته ام.... شايد کوشيده باشم از خراسان ديروز به مازندران امروز برسم... »
مهدی اخوان ثالث

زمستان، نمونه عالی شعر اخوان

وی به عنوان نمونه به شعر زمستان اشاره می کند و می گويد اين شعر فقط يک روز برفی طبيعی مشهد را تصوير می کند و از راه همين فضا آفرينی و تصوير آفرينی در حقيقت ما را به ديدن يا پيش چشم خيال آوردن دوران ويژه ای از تاريخ خود می رساند که در آن همه چيز سرد، تاريک و يخ زده و مملو از هراس است.

اسماعيل خويی معتقد است که اخوان همانند نيما از راه واقع گرايی به نماد گرايی می رسد.

وی درباره عنصر عاطفه در شعر اخوان می گويد که اگر در شعر قديم ايران باباطاهر را نماد عاطفه بدانيم، شعری که کلام آن از دل بر می آيد و بر دل می نشيند و مخاطب با خواندن آن تمام سوز درون شاعر را در خود بازمی يابد، اخوان فرزند بی نظير باباطاهر در اين زمينه است.

غلامحسين يوسفی در کتاب چشمه روشن می گويد مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره ای کهن و تصاويری گويا نقش کرده است.

شعر زمستان در دی ماه 1334 سروده شده است. به گفته غلامحسين يوسفی، در سردی و پژمردگی و تاريکی فضای پس از 28 مرداد 1332 است که شاعر زمستان انديشه و پويندگی را احساس می کند و در اين ميان، غم تنهايی و بيگانگی شايد بيش از هر چيز در جان او چنگ انداخته است که وصف زمستان را چنين آغاز می کند:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد نتواند،
که ره تاريک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس يازی،
به اکراه آورد دست از بغل بيرون؛
که سرما سخت سوزان است.



سال هايی چند پس از کودتای 28 مرداد سال 1332 هجری ی شمسی ، مهدی اخوان ثالث ، شاعر روزهای خسته گی و درد ، خود را مزدشتی خواند . او اعلام کرد زردشت و مزدک را در دل و دنيای خويش آشتی داده و بر حاصل اين آشتی پيام های بودا و مانی را نيز افزوده است
پناه به مزدشت واكنش‌ مردی تنها به زمانه‌ای پر جور و زخم بود؛ واكنش‌ مردی كه مزدك‌های زمانه‌اش‌ را عارف می‌خواست؛ مانی‌های زمانه‌اش‌ را عادل. پيامبرانی كه پيش‌از‌آن‌كه شمشير در راه عشق كشند، آن‌چه در سر دارند بنهند، آن‌چه در كف دارند بدهند و آن‌چه بر آن‌ها آيد نجهند. مهدی اخوان‌ثالث نيك‌پنداری‌ی زردشت، عدالت­جويی‌ی مزدك و بی‌نيازی‌ی مانی را يك‌جا می خواست. بازگشت او به سوی شرفِ طبيعی و خانه‌ی پدری نشان نياز به جهانی ديگر بود؛ نياز به سروری‌ی نيكانی رسته از بندِ هرچه هست. افلاطون گفته بود مدينه‌ی فاضله آن جا است كه مردان خوب حكم می‌رانند و مهدی اخوان ثالث همه‌ی خوب­ها را گرد‌آورده بود تا مدينه‌ی فاضله‌ای در دل بر‌پا كند كه جهان را اميد رستگاری نبود.


واكنش مهدی اخوان ثالث‌ به جهان، واكنش‌ انسانی بود كه از بدعهدی‌ی رؤيافروشان زخم‌ها به دل و شانه داشت؛ از بدعهدی‌ی رؤيافروشانی كه رؤياهای بزرگ را به برگِ امانی فروخته بودند و از صدايشان هيچ نمانده بود، مگر آه حسرتی كه از گلوی در‌راه‌مانده‌گان برمی‌خواست. مهدی اخوان‌ثالث طراوت مدينه‌ی فاضله‌ی دل‌اش‌ را پادزهر اندوه بدعهدی‌ها می‌خواست. تاریخ اما در بد‌هيبت‌ترين لحظه‌هايش‌، چنان در شعر او نشسته بود، كه از حاكمان مدينه‌ی فاضله‌ی دل‌اش‌ نيز كاری برنيامد.

زندگي نامه شيخ سعدي

ارسال شده: شنبه ۳ تیر ۱۳۸۵, ۶:۵۲ ب.ظ
توسط Tomcattter
شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي يكي از بزرگترين شعراي ايران است كه بعد از فردوسي آسمان زيباي ادبيات فارسي را با نور خود روشن ساخت و او نه تنها يكي از بزرگترين شعراي ايران بلكه يكي از بزرگترين سخنوران جهان مي باشد . ولادت سعدي در سالهاي اول سده هفتم هجري حدودا در سال 606 ه.ق در شهر شيراز ميباشد .

خانواده اش از عالمان دين بودند و پدرش از كاركنان دربار اتابك بوده كه سعدي نيز از همان دوران كودكي تحت تعليم و تربيت پدرش قرار گرفت ولي در همان دوران كودكي پدرش را از دست داد و تحت تكفل جد مادري خود قرار گرفت .او مقدمات علوم شرعي و ادبي را در شيراز آموخت و سپس در دوران جواني به بغداد رفت كه اين سفرآغاز سفرهاي طولاني سعدي بود .او در بغداد در مدرسه نظاميه مشغول به تحصيل شد كه در همين شهر بود كه به محضر درس جمال الدين ابوالفرج عبدالرحمن محتسب رسيد و از او به عنوان مربي و شيخ ياد مي كند . پس از چند سال كه او در بغداد به تحصيل مشغول بود شروع به سفرهاي طولاني خود كرد كه از حجاز گرفته تا روم و بارها با پاي پياده به حج رفت . سعدي سفرهاي خود را تقريبا در سال 621 - 620 آغاز و حدود سال 655 با بازگشت به شيراز به اتمام رساند كه البته درخصوص كشورهايي كه شيخ به آنجا سفر كرده علاوه بر عراق ،شام ، حجاز كه كاملا درست بوده ،‌هندوستان ،‌غزنين ، تركستان و آذربايجان و بيت المقدس و يمن و آفريقاي شمالي كه ذكر كرده اند و اكثر اين مطالب را از گفته هاي خود شيخ استنباط نموده اند وليكن بنا بر نظر بسياري از محققين به درستي آن نمي توان اطمينان كرد بخصوص اينكه بعضي از آن گفته ها با شواهد تاريخي و دلايل عقلي سازگار نيست . شيخ شيراز دوستي محكمي با دو برادر معروف به صاحب ديوان يعني شمس الدين محمد و علاء الدين عطا ملك جويني وزراي دانشمند مغول داشته و آن طور كه از سخنان شيخ معلوم است او به تصوف و عرفان اعتقاد داشته و شايد در سلسله متصوفه داخل شده وهم چنين گفته اند كه محلي كه امروز مقبره او مي باشد خانقاهش بوده است .نكته مهمي كه بايد ذكر شود شهرت بسياري است كه اين شاعر بزرگ هم در حيات خود داشت و هم بعد از وفاتش كه البته اين نكته تازگي نداشته و در مورد شعراي ديگري نيز بوده است . اما آنچه كه قابل توجه و ذكر است اين است كه معروفيت سعدي فقط مختص به ايران نبوده حتي در زمان خودش به مرزهاي خارج ازا يرا ن مانند هندوستان ،آسياي صغير نيز رسيده بود و خودش در چند جا به اين شهرت اشاره داشته كه اين شهرت سعدي معلول چند خاصيت است اول اينكه او زبان شيواي خود را وقف مدح و احساسات عاشقانه نكرده ، دوم اينكه او شاعري جهانگرد بود و گرم و سرد روزگار را چشيده و تجارب خود را براي ديگران با زيبايي و شيريني بيان كرده و هم چنين وي در سخنان خود چه از نظر نثر و چه نظم از امثال و حكايات دلپذير استفاده نموده است و ديگر اينكه سعدي به شاعري شوخ طبع و بذله گو معروف است كه خواننده را مجذوب مي كند و همه اينها دست به دست هم داده و سبب شهرت او گرديده است .شيخ شيراز در دوران شاعري خود افراد معدودي را مدح كرده كه بيشتر اتابكان سلغري و وزراء فارس و چند تن از رجال معروف زمانش مي باشد و بزرگترين ممدوح سعدي از ميان سلغريان اتابك مظفر الدين ابوبكر بن سعد بن زنگي است كه سعدي در روزگار اين پادشاه به شيراز بازگشته بود و ممدوح ديگر سعد بن ابوبكر مي باشد كه سعدي گلستان را در سال 656 ه. ق به او تقديم مي كند و دو مرثيه نيز در مرگ اين شخص نيز سروده است و از ميان ممدوحان ، سعدي شمس الدين محمد و برادرش علاءالدين عطا ملك جويني را بيش از همه مورد ستايش قرار داده كه مدايح او هيچ شباهت به ستايشهاي ديگر شاعران ندارد چون نه تملق مي گويد و نه مبالغه مي كند . بلكه تمام گفتارش موعظه و اندرز است و متملقان را سرزنش مي كند و ممدوحان خود را به دادرسي و مهرباني و دلجويي از فقرا و ضعفا و ترس از خدا و تهيه توشه آخرت و بدست آوردن نام نيك تشويق و ترغيب مي كند .اين شاعر بزرگ در زماني دار فاني را وداع گفت كه از خود شهرتي پايدار به جا نهاد . سال وفات او را بعضي 691 ه. ق ذكر كرده اند و گروهي معتقدند كه او در سال 690 ه. ق وفات يافته كه مقبره او در باغي كه محل آن نزديك به سرچشمه نهر ركن آباد شيراز است قرار دارد .

ارسال شده: شنبه ۳ تیر ۱۳۸۵, ۹:۲۶ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
Tomcattter, مطلب بسيار زيبايي بود. ولي قبلا در اين تاپيک نوشته شده بود. اين تاپيک محل نوشتن زندگينامه شاعران است. پست شما به اين بخش منتقل شد.

ارسال شده: شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۵, ۱۲:۲۰ ب.ظ
توسط Tomcattter
ابوسعید ابوالخیر

بوسعید ابوالخیر در میان عارفان فرهنگ سرزمین ما مقامی بسیار ممتاز و استثنایی دارد و نام او با عرفان و شعر آمیختگی عمیقی یافته است. چندان كه در بخش مهمی از شعر فارسی چهره او در كنار مولوی و خیام قرار می گیرد، بی آنكه خود شعر چندانی سروده باشد. در تاریخ اندیشه های عرفانی در صدر متفكران این قلمرو پهناور در كنار حلاج، بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی به شمار می رود. همان كسانی كه سهروردی آنها را ادامه دهندگان فلسفه ایران باستان و تداوم حكمت خسروانی ایرانی می خواند.شیخ ابوسعید فضل الله بن محمد ابی الخیر در یكی از دهات ابیورد تركمنستان امروزی موسوم به میهنه، در سال ۳۷۵ هجری متولد شد. از دوران كودكی نبوغ و استعداد او بر افراد آگاه پنهان نبوده است. او خود می گوید: «آن وقت كه قرآن می آموختم پدرم مرا به نماز آدینه برد. در راه شیخ ابوالقاسم گركانی كه از مشایخ بزرگ بود پیش آمد، پدرم را گفت كه ما از دنیا نمی توانستیم رفت زیرا كه ولایت را خالی دیدیم و درویشان ضایع می ماندند. اكنون این فرزند را دیدم، ایمن گشتم كه عالم را از این كودك نصیب خواهد بود.» نخستین آشنایی ابوسعید با راه حق و علوم باطنی به اشاره و ارشاد همین شیخ بود. چنانكه خود ابوسعید نقل می كند كه شیخ به من گفتند: ای پسر خواهی كه سخن خدا گویی گفتم خواهم. گفت در خلوت این شعر می گویی:من بی تو دمی قرار نتوانم كرد / احسان تو را شمار نتوانم كرد/ گر بر سر من زبان شود هر مویی /یك شكر تو از هزار نتوانم كرد. همه روز این بیت ها می گفتم تا به بركت این ابیات در كودكی راه بر من گشاده شد.بوسعید در فرهنگ ایران شبیه سقراط است در فرهنگ یونان. گرچه عملا در تدوین معارف صوفیه اثر مستقلی به جای نگذاشته است با این همه در همه جا نام و سخن او هست. چندین كتاب از بیانات وی به وسیله دیگران تحریر یافته و دو سه نامه سودمند مهم كه به ابن سینا فیلسوف نامدار زمان خود نوشته است از او بر جا مانده است.كتاب هایی كه براساس سخنان بوسعید تالیف شده است عبارتند از:
۱ اسرار توحید فی مقامات شیخ ابی سعید تالیف محمدبن منور
۲ رساله حالات و سخنان شیخ ابوسعید گردآورنده: ابوروح لطف الله نوه ابوسعید
۳ سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر
به رغم اینكه وی در معارف صوفیه اثری مهمی تالیف نكرده است اما از شواهد و قرائن برمی آید كه در ذهن ابوسعید، یك جهان بینی عرفانی، به صورت كل و منظم شكل یافته بود. چنانكه در برخورد وی با ابن سینا می توان این نكته را دریافت. در این دیدار با یكدیگر سه شبانه روز به خلوت سخن گفتند كه كس ندانست.
بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلی سینا برفت، شاگردان او سئوال كردند كه شیخ را چگونه یافتی گفت: هر چه می دانم، او می بیند. مریدان از شیخ سئوال كردند كه ای شیخ بوعلی را چگونه یافتی گفت: هر چه ما می بینیم او می داند.بوسعید همچون حلقه استواری زنجیره سنت های عرفانی قبل از خودش را به حلقه نسل های بعد از خویش پیوند می دهد.وی تصوف را عبارت از آن می داند كه: «آنچه در سرداری بنهی و آنچه در كف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی.»با اینكه در روزگار حیاتش مورد هجوم متعصبان مذهبی بود و اتهام لاابالیگری های او در همان عصر حیاتش تا اسپانیای اسلامی یعنی اندلس رفته بود. ابن خرم اندلسی در زمان حیات او در باب او می گوید: «شنیده ایم كه به روزگار ما در نیشابور مردی است از صوفیان با كنیه ابوسعید ابوالخیر كه ... گاه جامه پشمینه می پوشد و زمانی لباس حریر كه بر مردان حرام است، گاه در روز هزار ركعت نماز می گذارد و زمانی نه نماز واجب می گزارد نه نماز مستحبی و این كفر محض است. پناه بر خدا از این گمراهی.» با وجود این قدیس دیگری را نمی شناسیم كه مردم تا این پایه شیفته او باشند و چهره او به عنوان رمز اشراق و اشراف بر عالم غیب به گونه نشانه و رمزی درآمده باشد آن گونه كه بوعلی رمز دانش و علوم رسمی است.بوسعید نسبت به دو صوفی ایرانی قبل از خودش بایزید بسطامی و حلاج كه در تاریخ عرفان ایرانی مهم ترین مقام را دارند، اراداتی خاص داشته است. وی در محیطی كه اكثریت صوفیان، حلاج را كافر می دانستند و گروهی مانند امام قشیری در باب او با احتیاط و سكوت برخورد می كردند او را به عنوان نمونه عیار و جوانمردی می دانست كه به گفته خودش در اسرار التوحید «درعلوم حالت در مشرق و مغرب كسی چون او نبود.»وی در فقه و كلام و منطق و حدیث و تفسیر و دیگر علوم رایج عصر از چهره های ممتاز به شمار می رفته است. ابوسعید بزرگ ترین علمای عصر از قبیل ابوعلی زاهدبن احمدفقیه و قفال مروزی و ابوعبدالله خضری سال های دراز به تحصیل علوم اشتغال داشته است. از جمع استادان او كه بگذریم وی با عده زیادی از فقها و محدثین و ادیبان و شاعران عصر خود روابط دوستانه و عادلانه داشته است. نه تنها داستان های اسرارالتوحید بلكه اسناد تاریخی غیرصوفیانه نیز گواهند بر اینكه علمای بزرگی چون ابومحمد جوینی پدر امام الحرمین كه از بزرگ ترین علمای نیشابور در این عصر بود با وی روابط دوستی داشته است.بوسعید در تاریخ چهارم شعبان ۴۴۰ هجری در میهنه وفات یافت. مدفن وی در مشهد مقدس در برابر سرایش قرار دارد.
منابع:
۱ اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابی سعید تالیف محمدبن منور مقدمه و تصحیح: دكتر محمدرضا شفیعی كدكنی انتشارات آگاه چاپ سوم ۱۳۷۱
۲ حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر تالیف: جمال الدین ابوروح لطف الله مقدمه و تصحیح: دكتر محمدرضا شفیعی كدكنی انتشارات آگاه چاپ دوم ۱۳۶۷
۳ عرفان نظری یحیی یثربی دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم چاپ سوم ۱۳۷۷

ارسال شده: جمعه ۷ مهر ۱۳۸۵, ۱۰:۲۵ ب.ظ
توسط Tomcattter
وصال شیرازی

تصویر

ابواحمد محمد شفيع ملقب به ميرزا كوچك فرزند محمد اسمعيل متخلص به وصال از شعرا و اديبان و خوش نويسان معروف عصر خويش بود. جد سوم او در زمان سلاطين صفويه عامل گرمسيرات فارس بود و جدش ميرزا شفيع در دستگاه نادرشاه سمت دبيري داشت. پس از سپري شدن دوران قدرت زنديه ميرزا شفيع چندي با پريشاني زندگاني كرد ودر تنگدستي درگذشت. او فرزندان چهارگانه اش ميرزا قاسم از مشايخ سلسله ذهبيه بود ميرزا اسمعيل در خط و رقوم و سياق همتا نداشت. وي از ابتداي جواني از كار دولتي كناره گيري كرد و به آذربايجان رفت و سپس به شيراز بازگشته دختر ميرزا عبدالرحيم شاعر شيرواني را به زني گرفت. از اين ازدواج، وصال شيرازي در سال 1197 به دنيا آمد. ديري نپاييد كه وصال يتيم شد و پدر و مادرش سرپرستي او را برعهده گرفت. پدر و مادر نيز پس از دو سال درگذشت و تربيت ميرزا كوچك را خالوي او ميرزا عبداله تكفل نمود. ميرزا عبداله خطي متوسط داشت و از راه نوشتن قرآن امرار معاش مي كرد.

وصال چون به سن تميز رسيد به درويشي و فقر مايل گرديد و در طلب مردي كامل بود تا دست ارادت بدامان ميرزا ابوالقاسم سكوت زد.

وصال با وجودي كه سلاطين و فرمانروايان به منادمتش راغب بودند كمتر گرد اين گونه مجالست ها مي گشت و از راه كتابت قرآن مجيد نياز مادي خود را برطرف مي ساخت.

وي به فرزندان خود مي گفت شعر نيكو صنعت است ولي شاعري حرفه زشتي است زيرا آن دريايي از دانش و فني از حكمت است و اين نوعي گدايي.

دو روز ايام هفته را صرف تدريس به عموم مي كرد. در سن شصت و چهار سالگي چشمش به آب مرواريد مبتلا شد و يكسال نابينا بود. پس از آن طبيبي از كرمانشاه چشمش را ميل زد و چشمش معالجه شد.

وصال چنان به مطالعه عشق داشت كه بعد از معالجه چشم فوراً مطالعه را از سر گرفت و همين امر باعث شد مجدداً نابينا گردد. در سال 1262 به رحمت ايزدي پيوست و در بقعه شاهچراغ در جوار مدفن مرشد خود ميرزاي سكوت مدفون شد.

ديوان اشعار وصال نزديك به سي هزار بيت دارد. وصال در مرثيه سرايي از تمام شعرا گوي سبقت ربود. منظومه شيرين و فرهاد وحشي را باتمام رساندي. وصال شيرازي شش پسر داشت.

ارسال شده: جمعه ۷ مهر ۱۳۸۵, ۱۰:۲۹ ب.ظ
توسط Tomcattter
ملاصدرا

تصویر

در تالاري كه درست بالاي سر در مدرسه خان شيراز قرار دارد سيصد سال پيش ملاصدراي شيرازي تدريس مي كرد و اكنون هم اين تالار به نام اين شخصيت بزرگ علمي نامگذاري شده است.

ملاصدراي شيرازي از اعقاب حاجي قوام الدين حسين شيرازي وزير شاه شيخ ابواسحق اينجو است به همين جهت او را قوامي مي گفتند.

سيصد سال پيش يعني زماني كه دكارت راه جديدي در علم پيش گرفت، نابغه شرق، ملاصدرا نظريه اي ابراز داشت كه ضربت سهمگيني بر عقادي علمي زمان خود وارد آورد و اگر شرايط لازم وجودداشت مي توانست حوزه هاي علمي ايران را در جهتي نوين سوق دهد.

ملاصدرا احساس كرد كه نظريات ارسطو دست و پاي حكماي اسلامي را بسته و آنان را از تفكر آزاد باز داشته از اين رو با وضع نظريه جديد و انقلابي خود، عليه علم و فلسفه اي كه هزار سال در عالم اسلام نضج و قوام گرفته بود قيام كرد و آراء ارسطو، فارابي و ابن سينا را باطل اعلام داشت.

ملاصدرا ابتدا فلسفه ارسطو، ابن سينا و فلسفه اشراق را كاملاً فرا گرفت. اساتيدش عبارت بودند از ميرباقر و شيخ بهائي عاملي. آنگاه به يكي از دهات قم رفت و به رياضت مشغول شد سپس به شيراز آمد و در تالار مدرسه خان به تدريس پرداخت و ضمناً به تأليف كتاب همت گماشت.

وي فلسفه مشاء و اشراق را ممزوج ساخت و در اين راه شيوه مصنفين اخوان الصفا را پيمود.

ملاصدرا و دكارت در شرق و غرب راه نويني را در پيش گرفتند ولي شيوه آنان كاملاً متفاوت بود. دكارت نسبت به همه چيز شك آورد و از وجود خويش شروع كرد تا توانست راهي براي درست به كار بردن عقل پيدا كند و دريچه اي به روي علم باز نمايد.

ملاصدرا مردي عارف و روحاني بود. از اين رو نمي توانست قيود معتقدات مذهبي را دور بريزد. مع الوصف به يك راز بزرگ طبيعت پي برد و دانست كه جوهر عالم ماده هميشه در حركت است.

تا زمان ملاصدرا، فلاسفه حركت را به تمام عالم عموميت نمي دادند و مي پنداشتند كه در پنج مقوله جوهر (عقل، نفس، هيولي، صورت، جسم) و پنج مقوله عرض (له، متي، فعل، انفعال، اضافه) حركت راه نمي يابد و فقط در چهار مقوله عرض (كم، كيف، وضع، اين) حركت واقع مي شود.

علت آن است كه آنان حركت را از ديدگاه مشهودات خويش تعريف مي كردند. مثلاً مي ديدند كه اشياء را مي توان شمرد يا اندازه گرفت يا حرارت، اراده، شجاعت، سستي، سختي، نور و غيره منشأ حركت هستند.

محمدبن ابراهيم شيرازي، معروف به ملاصدرا، صدرالدين و صدرالمتألهين داراي تصنيفاتي است كه فهرست آنها به شرح زير است:

1. اسفار 2. شرح هدايه 3. حاشيه بر الهيات شفاي شيخ الرئيس 4. شرح حكخه الاشراق شيخ شهاب الدين سهروردي 5. واردات قلبيه 6. رساله در حدوث عالم 7. مسائل قدسيه و قواعد ملكوتيه 8. رساله در تحقيق تشخص 9. رساله در تحقيق اتضاف مهيه بوجود 10. رساله در جواب مسائلي كه از محقق طوسي سؤال شده و جوابي صادر نگشته 11. كتاب اسرار الايات 12. تفسير سوره جمعه 13. تفسير سوره الطارق 14. تفسير سوره الواقعه 15. تفسير آيه نور 16. تفسير آيه الكرسي 17. كتاب حكمه عرشيه 18. كتاب مشاعر 19. رساله اكسير العارفين في معرفه الحق و الليقين 20. رساله كسر اصنام جاهليه 21. رساله اتحاد عاقل و معقول 22. كتاب شرح اصول كافي 23. عقل و جهل.

ملاصدرا هفت سفر پياده به مكه رفت و در سفر هفتم به سال 1050 هجري قمري در بصره وفات يافت و همانجا مدفون گرديد.

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۵, ۱۱:۱۱ ق.ظ
توسط ARMIN
سلام
Tomcattter, باز هم تشکر بابت مطالب کامل و جامعت.

ارسال شده: شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۵, ۳:۵۳ ق.ظ
توسط Kingman_62
زندگي نامه محمد تقي بهار

بهار ، ميرزا محمد تقي
انديشمند , نويسنده , محقق, روزنامه نگار, استاد دانشگاه و شاعر

سال و محّل تولّد: 1266 - مشهد
سال و محل وفات: 1330 تهران

زندگينامه:بهار (1266-1330 ش) انديشمند , نويسنده , محقق, روزنامه نگار, استاد دانشگاه و شاعر , متخلص به بهار در مشهد متولد شد , پدر وي ملك الشعراي آستان قدس رضوي بود .بهار تحصيلات مقدماتي را نزد پدر آموخت وعلوم ادبي وعربي متداول زمان خود را از استادان مشهور خراسان چون اديب نيشابوري فراگرفت.در نوجواني پدر خود را از دست داد و از همان اوان شعر مي سرود .بعد از مرگ پدر , به فرمان مظفرالدين شاه , لقب ملك الشعرايي استان قدس رضوي را يافت. وي در نهضت مشروطه طلبان مجاهدتها كرد.در سال 1328 ق هفته نامه تازه بهار را نشر داد.در سال 1333 ق از طرف مردم مشهد به نمايندگي مجلس شوراي ملي انتخاب شد و رهسپار تهران گرديد.در سال 1336 ق انجمن ادبي دانشكده را با مجله دانشكده كه منتسب به همان انجمن بود , تاسيس كرد و در همان سال به تجديد انتشار روزنامه نوبهار همت گماشت. در سال 1338 ق مديريت روزنامه ايران كه غير رسمي بود , به وي محول گرديد . از طرف مردم تهران دو بار به نمايندگي مجلس شوراي ملي انتخاب گرديد و در سال 1324 ش به وزارت برگزيده شد.در دانشكده ادبيات تهران نيز تا پايان عمر تدريس مي كرد.وي واپسين قصيده سراي بزرگ فارسي است.وي در تهران وفات يافت و در گورستان ظهيرالدوله به خاك سپرده شد.از او آثار زيادي به جا مانده است از جمله سبك شناسي , تاريخ احزاب سياسي , مجموعه مقالات و ديوان اشعار در دو جلد.

آثار: سبك شناسي , تاريخ احزاب سياسي , مجموعه مقالات و ديوان اشعار در دو جلد

ارسال شده: شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۵, ۱:۵۰ ب.ظ
توسط padshah
خيام نيشابوري
حكيم عمر خيام نيشابوري، از حكما، رياضي‌دانان و شاعران بزرگ ايران در اواخر قرن ‌٥ و اوايل قرن ‌٦ است كه طرز بيان مسلك و فلسفه او تاثير به سزايي در ادبيات فارسي به جاي نهاده و ميدان وسيعي براي جولان انديشه ديگران فراهم كرده است.
به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، حكيم عمر خيام كه بي‌شك از مفاخر ملي ايران و از نوابغ فلسفه جهان است، سال ‌٤٣٠ هجري در يكي از قريه‌هاي نيشابور متولد شد. گفته شده است حكيم ابوالفتح يا ابوحفص عمر ابراهيم خيام كه القابي نظير خواجه امام، حجه‌الحق، سيدالحكما و فيلسوف‌العالم را به او نسبت داده‌اند، علاوه بر رياضيات و نجوم، در علم حكمت و تفسير و حديث نيز مهارت داشته است.
در حكايتي آمده است كه روزي خيام بر شهاب‌الاسلام عبدالرزاق پسر ابوالقاسم عبدالله ‌بن علي وزير سلجوقي و برادرزاده نظام‌الملك وارد شد كه در آن مجلس از اختلاف قرائتها در مورد آيه‌اي از قرآن سخن مي‌گفتند كه خيام نيز وجهي از اين قرائتها را بر وجوه ديگر ترجيح داد.
خيام را تالي و پيرو ابوعلي‌سينا در علوم حكمت دانسته‌اند كه در رساله‌اي به نام كون و تكليف كه در سال ‌٤٧٣ هجري در جواب ابونصر نسوي شاگرد ابن‌سنا تقرير كرده، از شيخ با عنوان معلم من و افضل‌المتاخرين ياد كرده است.
قديمي‌ترين ماخذي كه از خيام نامي به ميان آورده، كتاب چهار مقاله نظامي عروضي است كه در سال ‌٥٠٦ در كوي برده‌فروشان بلخ او را ديده است.
در ادامه نيز به قولي از خواجه‌ عمر خيام اشاره شده است كه مي‌گفت: گور من در موضعي باشد كه هر بهاري شمال بر من گل‌افشان مي‌كند و نظامي افزوده است كه وقتي در سال ‌٥٣٠ به نيشابور رسيده، چند سالي بوده كه از وفات او گذشته است.
از همين روايت به مهارت خيام در علم نجوم نيز اشاره مي‌شود. چنان كه مي‌گويند در كارهاي بزرگ علمي مانند ترتيب رصد ستارگان و اصلاح تقويم به او رجوع مي‌كرده‌اند.
از ديگر كساني كه علاوه بر نظامي عروضي او را در جواني ديده است، ابوالحسن زيد بيهقي است. وي را فردي با ذكاوت نام برده‌اند كه در اصفهان هفت بار كتابي را خوانده و در بازگشت به نيشابور آن را كامل املا نموده است. همچنين او را عاشق طبيعت، اما تندخو ذكر كرده‌اند كه فطرتا مردي بدبين و محتاط بوده و از بحث كردن اجتناب مي‌ورزيده است.
در مورد دوري وي از بحث و مجادله به اين حكايت اشاره مي‌كنند كه غزالي در باب تعيين جزيي از اجزاء فلك از او سؤالي كرد و خيام در جواب سخن او براي حفظ از نزاع، سخن را به درازا كشانيده است.
مشخص نيست كه به حج رفته است يا خير، اما در مورد مسافر‌تهايش گفته‌اند كه به سمرقند، بلخ، هرات، اصفهان و حجاز سفرهايي داشته است.
در گذشته بيشتر خيام نيشابوري به عنوان رياضيدان و منجم مطرح بوده است كه با همكاري ابوالعباس لوكري و ابوالفتح خازني زيج‌السنجري در نجوم را تاليف كرده است.
وي رساله‌اي در معراج دارد و خطبه الغراء ابن سينا را به فارسي ترجمه كرده است. از آثار مشهور او در رياضي به رساله جبر و مقابله كه به زبان فرانسوي نيز ترجمه شده است، مي‌توان اشاره كرد كه غلامحسين مصاحب در سال ‌١٣٣٦ آن را ترجمه كرده است.
همچنين كتابهاي رساله‌ في ‌شرح ما ‌اشكل من مصادرات الكتاب اقليدس و كتابي در بيان دستور ارشميدس و ترازوي او براي وزن كردن اشياء با توجه به وزن هر كدام و رساله‌ي كوتاه در حل مساله‌اي جبري با ذكر ‌٢١ قسم معادله جبري و چند اثر ديگر و شرح‌المشكل من كتاب الموسيقي كه جلال‌الدين همايي آن را ترجمه كرده است نيز از او است. اثري با نام نوروزنامه در منشاء تاريخ و آداب جشن نوروز هم به او منسوب است كه در صحت انتساب آن به خيام ترديد وجود دارد.
همچنين مثلث پاسكال و دو جمله‌يي نيوتن نيز به او نسبت داده شده است كه قبل از آنان به آنها پرداخته است.
اما اولين جايي كه به خيام شاعر پرداخته مي‌شود، كتاب عمادالدين كاتب اصفهاني با نام فريده‌القصر است كه سال ‌٥٧٢ حدود نيم قرن پس از مرگ خيام نوشته شده و در آن از اين حكيم و رياضي‌دان عاليقدر به عنوان شاعر حوزه خراسان ياد شده است.
خيام در زمان خود بسيار مورد احترام بوده است و ملكشاه سلجوقي او را در مقام ندما مي‌نشانده و خاقان شمس‌الملوك در بخارا با او برتخت مي‌نشسته است، اما سلطان سنجر به واسطه روايتي كه درباره او ذكر شده، از او بغض و كينه بر دل گرفته است. به واسطه اين روايت، مي‌گويند در كودكي كه سلطان سنجر آبله گرفته بوده است، خيام به بالين او مي‌رود و در خواب، مجير‌الدوله وزير به او مي‌گويد كه اين بچه مخوف است و بيماري وخيمي دارد.
از افسانه‌هاي كجول كه براي خيام ساخته‌اند، دوستي و همشاگردي بودن او با نظام‌الملك و حسن صباح است كه در جوامع‌التاريخ، تاريخ گزيده و روضه‌الصفا و تذكره دولتشاه نيز آمده است، اما با توجه به اين كه وفات خيام ميان سالهاي ‌٥٠٦ تا ‌٥١٧ است و حسن صباح در سال ‌٥١٨ وفات كرده است و ولادت خواجه‌نظام الملك نيز در سال ‌٤٠٨ است، هم سن بودن آنها تنها در صورتي امكان‌پذير است كه هر سه بالاي صد سال عمر كرده باشند و اين محال است.
در مورد رباعيات خيام كه در زمان حاضر به آنها شهرت دارد، بايد گفت: به واسطه تعصب مردم و افكار فلسفي خاص خيام تنها عده‌اي از دوستان و نزديكان او مي‌دانستند كه او شاعر است و رباعيات نيز پس از مرگ او منتشر شده است.
در كتاب نزهه‌الارواح شهر زوري از شعر خيام سخن گفته شده كه ‌٧٠ يا ‌٨٠ سال پس از مرگ خيام نوشته شده است. همچنين در كتاب مرصادالعباد نجم‌الدين رازي نيز از دو رباعي او ياده شده است.
با توجه به اين كه محيط اجتماعي قرن پنجم براي جولان افكار فلسفي خاص، به مراتب نامساعد‌تر از قرن سوم و چهارم بوده و ميدان نيز براي واعظان و محدثان فراخ‌تر گرديده است و رواج عقايد تعبدي بازار فلسفه را كساد و تعصبهاي مذهبي به آزادي فكر غلبه داشته، خيام ترجيح داده است از فلسفه خود حرفي به ميان نياورد؛ چنان كه گفته است:
خورشيد به گل نهفت مي‌نتوانم // و اسرار زمانه گفت مي‌ نتوانم
از بحر تفكر سر برآورد خرد // دري كه ز بيم سفت مي‌نتوانم
در خصوص مرگ خيام نيز رواياتي ذكر شده است كه مي‌توان گفت حكايت زير از معقول‌ترين آنها است:
در اين باره آمده است كه حكيم‌ الهيات شفا را مطالعه مي‌كرده و چون به فصل واحد و كثير رسيده، خلالي ميان كتاب گذاشته و گفته است جماعت را بخوانيد تا وصيت كنم، چون اصحاب گرد آمدند، وصيت كرد و نماز خواند. ديگر چيزي نخورد و نياشاميد تا نماز خفتن (عشاء) كه به سجده رفت و دعا كرد: «اللهم اني عرفتك علي مبلغ امكاني فاغفرلي فان معرفتي اياك وسيلتي » و جان به جان آفرين سپرد.
از كتابهايي كه رباعيات خيام را ضبط كرده‌اند، مي‌توان به مرصادالعباد، جهان‌گشاي جويني، تاريخ گزيده، مونس‌الاحرار و نزهه‌المجالس كه بعد از مونس الاحرار تحرير شده است، اشاره كرد. خيام از برجسته‌ترين كساني است كه شعر را براي تفكرات فلسفي خود به كار برده است؛ چنان مي‌نمايد كه ضرورت روحي او را به اين كار كشانده است.
زندگي از ديد او زودگذر و اتفاقي است و خواب و خيالي بيش نيست و از حيث ايجاز و فشردگي مطلب و توالي جمله‌ها بسيار عالي و از ويژگي‌ بارز سخن او سادگي و عاري بودن از بازيهاي لفظي و صنايع شعري است.
رباعي را نخست رودكي پديد آورد، اما رباعيات خيام در ادب فارسي سيمايي متمايز دارد كه شالوده اصلي آنها انديشيدن به راز هستي و دچار حيرت شدن است.
خيام نيشابوري از برجسته‌ترين كساني است كه شعر را براي تفكرات فلسفي خود به كار برده است و چنان مي‌نمايد كه ضرورت روحي او را بدين كار نشانده است.
ارزش كار خيام در اين است كه آيينه تفكرات و انفعالات نفسي او در اشعارش آمده است و در پي يافتن علت غايي است و فنا و نيستي براي او واقعيتي غيرقابل انكار است.
ترانه‌هاي خيام آينه‌اي است كه هر كس قسمتي از افكار و ياسهاي خود را در آن مي‌بيند و از اين جهت در ميان مردم جاي خود را باز كرده است.
البته همين ديدگاه‌ها و افكار خيام كه در رباعيات او جريان دارد، سبب شده است به او با ديد طعن و انكار نگاه شود؛ زيرا او تمام مسائل ديني را به تمسخر گرفته و از روي تحقير به فقهايي كه از آنچه خودشان نمي‌دانند، دم مي‌زنند، حمله مي‌كند؛ زيرا خرده‌بينان افكار آزادانديش و به دور از هر گونه قيد و بند او را نمي‌توانند تحمل كنند و او هم نمي‌تواند كوركورانه زير بار احكام تعبدي، جعلي فقهاي زمان خود برود.
در فلسفه او ماوراء ماده چيزي نيست و دنيا در اثر اجتماع ذرات به وجود آمده كه برحسب اتفاق كار مي‌كنند و دايمي و ابدي است و انسان نيز هيچ بيم و اميدي ندارد. چنان كه گفته است: باز آمدنت نيست، چو رفتي رفتي
در رباعيات خيام چرخ محكوم مي‌شود و به قضا و قدر نيز اعتقادي ندارد و از نگاه او همه كواكب نحس هستند. در اشعار او بدبيني ديده مي‌شود، هر چند از ته دل به شادي معتقد است، اما چون هميشه با فكر عدم و نيستي به شادي مي‌انديشد، همواره خوشي او تاثربرانگيز است.
خيام از جواني به علت نگرشهاي خاص خود بدبين بوده است، اما در دوران پيري فلسفه خوشي را انتخاب مي‌كند كه همانطور كه قبلا گفته شد، با ياس و حرمان همراه است.
پيمانه عمر من به هفتاد رسيد // اين دم نكنم نشاط كي خواهم كرد
خيام شكاك و به جهل معترف است. او معتقد است بشر مسائل را درك نمي‌كند. متدين نيست، اما منكر هم نيست، بلكه معتقد است انسان در گردش مستمر موجودات مانند خس و خاشاكي مي‌گذرد و مي‌غلطد و نمي‌داند از كجا آمده است و به كجا خواهد رسيد.
او از مرگ هراسي ندارد، اما از كوتاهي عمر نالان است كه سبب مي‌شود از نعمتها و زيباييها لذت نبرد و افسوس بخورد.
خيام در ايران و خارج از ايران به باده‌ستايي اشتهار دارد؛ هر چند اين مورد در رباعيات او بسيار معدود ديده شده است. از نگاه او باده رمز تمتع و شعاري است براي بهره‌ گرفتن از زندگي. او باده را مي‌ستايد، اما آن را تنها يك وسيله مي‌داند.
از متاثران او مي‌توان به افضل‌الدين كاشي،‌ عطار، عراقي، فاريابي، عبيد زاكاني، سعدي و بالاتر از همه، به حافظ اشاره كرد كه در ناپايداري دنيا، ‌غنيمت شمردن دم و مي‌پرستي، از او تاثير پذيرفته‌اند. حكيم عمرخيام نيز از رودكي، فردوسي، ابن‌سينا و ناصرخسرو مي‌تواند تا حدي متاثر شده باشد.
ميزان رباعيات او از عدد ‌٥٦، ‌٧٨ تا ‌١٤٣ رباعي كه صادق هدايت در سال ‌١٣١٣ جمع‌آوري كرده است و ‌١٧٨ رباعي كه فروغي و غني در سال ‌١٣٢٠ جمع‌آوري كرده‌اند، متغير است.
قديمي‌ترين نسخه رباعيات منسوب به خيام، نسخه ادبي اكسفورد به سال ‌٨٦٥ در شيراز است كه ‌١٥٨ رباعي دارد و سه قرن پس از خيام جمع‌آوري شده است. از مشكلات رباعيات خيام اختلاف نسخه‌هاست كه محقق دانماركي آرتور كريستنسن ذيل ‌١٢١ رباعي منسوب به او و جلال‌الدين همايي ذيل ‌٥٥٩ رباعي نسخه بدل يادداشت كرده است.
در رباعيات منسوب به او تخالف و تغاير محسوس و فقدان تجانس لفظي و انسجام فكري به حدي است كه نمي‌توان بسياري از آنها را مولود قريحه يك شخص واحد دانست.
مشهورترين ترجمه‌اي كه از رباعيات خيام شده و شايد شهرت آنها در جهان مرهون اين ترجمه است، ترجمه آزاد و منظوم ادوارد فتيزجرالد است كه سال ‌١٨٥٩ به طبع رسيد.
تنسين شاعر انگليسي اين ترجمه و رباعيات خيام را (سرود زرين شرقي به ترجمه‌اي بهشتي) دانسته است و ارنست رنان فرانسوي خيام را برادر گوته ذكر كرده است.
از نكات جالب اين است كه گفته شده است سربازان انگليسي در دو جنگ جهاني رباعيات خيام را با خود به همراه داشته‌اند.




اساتيد فرزندان وشاگردان
اساتيد

ملاصدرا در تمام علوم زمان خود استاد بود، اگرچه جز به فلسفه خود اهميت چنداني نمي داد. همانگونه كه گفتيم، وي بسبب امكانات مالي و معنوي خانوادگي و پدري خود از كودكي بهترين استادان را داشت.
ملاصدرا در قزوين به درس دو استاد بزرگ خود شيخ بهاءالدين و ميرداماد راه يافت و همزمان با انتقال پايتخت در سال (1006 هـ / 1596م) به اصفهان، همراه دو استاد خود شيخ بهاءالدين عاملي و ميرداماد، به آن شهر رفت و در آنجا ضمن تكميل تحصيلات عاليه خود بويژه در فلسفه به تحقيق عميق در مسائل فلسفه معاصر خود پرداخت و بسبب استعداد و فكر قوي و اطلاعات گسترده در علوم عقلي و منطق و عرفان به اصول و مباني خاص خود رسيد و نهال حكمت متعاليه كه نام مكتب ويژه اوست، اندك اندك پا گرفت و سر بر افراشت.
بيشترين بهره علمي ملاصدرا از همين دو استاد بوده است كه نام برديم و جا دارد كه اين دو دانشمند بي نظير را بشناسيم و اندكي با آنها آشنا شويم.
1. شيخ بهاءالدين عاملي
شيخ بهاء (953 ـ 1030 هـ) اگرچه اولين استاد ملاصدرا نيست ولي بنظر مي رسد كه مهمترين استاد وي در ساختار شخصيتي او بوده و بيشترين تأثير را در بنيان شخصيت روحي و اخلاقي و علمي وي گذاشته است.
وي فرزند يكي از فقهاي لبناني بنام شيخ حسين فرزند شيخ عبدالصمد عاملي بود، شهر جبل عامل يكي از شهرهاي شمالي و شيعه نشين سوريه است كه آنزمان زير سلطه حكومت جبار عثماني بود و بسياري از فقها و علماي شيعه از جور و قتل آنان گريخته و به ايران صفوي پناه مي آوردند. شيخ بهاءالدين در سن هفت (يا سيزده) سالگي بود كه همراه پدرش به ايران آمد. پدرش به منصب شيخ الاسلامي شهر هرات در خراسان ـ كه منصبي عالي و روحاني بود ـ منصوب شد و بهاءالدين در ايران به تحصيل دانشهاي زمان خود پرداخت و بزودي در صف يكي از دانشمندان معروف قرار گرفت.
دانش گسترده او از فقه و تفسير و حديث و ادب گرفته تا رياضيات و مهندسي و نجوم و مانند اينها، و داستانهايي كه از شگفتيهاي زندگي او روايت مي كنند از او يك شخصيت اساطيري و افسانه اي ساخته كه در هزار سال تاريخ علم پس از اسلام سابقه نداشته و او را مي توان به فيثاغورس يا هرمس تاريخ علم يونان همانند دانست.
2. ميرداماد
مير محمدباقر حسيني معروف به ميرداماد يكي از بزرگترين دانشمندان زمان خود در فلسفه مشائي و اشراقي و عرفان و نيز در فقه و حقوق اسلامي و استاد بزرگ اين علوم بود. پدر وي نيز يكي از فقها و اصلاً از استرآباد (گرگان كنوني) بود كه جواني را در حوزه خراسان به تحصيل پرداخته و بعدها مفتخر به دامادي دانشمند معروف لبناني بنام شيخ علي كَرَكي مشهور به محقق دوم و مشاور اعظم سلطان صفوي، گرديده و بمناسبت اين افتخار نام «داماد» بر روي او مانده است.
برخي تاريخ تولد او را سال 969 هـ (1562 م) دانسته اند ولي براي آن، مدرك مطمئني بدست نيامده است. وي نيز در خراسان متولد و دوران نوجواني را در مشهد (مركز استان خراسان) گذراند[1] و بسبب نبوغ خود، زود به مراتب عالي علمي رسيده و پس از ورود ـ براي تكميل تحصيلات ـ به قزوين (پايتخت آن دوره سلطان صفوي)، بزودي شهرت يافته و خود به منصب استادي رسيده است.
ملاصدرا كه در كودكي ـ باحتمال قوي ـ همراه پدر به قزوين رفته بود با ورود ميرداماد به درس او شتافت و دوره عالي فلسفه و حديث و علوم ديگر را نزد وي طي كرد.
ميرداماد در سال 1006 هـ (1596 م) با انتقال پايتخت صفويه از قزوين به اصفهان، حوزه درس خود را به اصفهان منتقل كرد و ملاصدرا طي سالهاي اقامت خود در اصفهان كمال بهره را از درس او برد و رابطه علمي او با اين استاد توانا هرگز قطع نشد. ميرداماد در سال 1041 هـ (1631 م) در سفر به عراق بيمار شد و همانجا در گذشت.
براي ملاصدرا گاهي از استاد ديگري بنام ميرفندرسكي نام برده اند. نام وي مير ابوالقاسم استرابادي معروف به فندرسكي است كه مدتي همزمان با ميرداماد در اصفهان مي زيسته و بخش عمده اي از عمر خود را در هندوستان و در ميان جوكيان و زرتشتيان گذرانده و چيزهايي آموخته بوده است.
مدرك معتبري براي رابطه استادي وي با ملاصدرا ـ علي رغم شهرت آن ـ يافت نشده است و مكتبي كه از او باقي مانده و شاگردان او ـ مانند ملا رجبعلي تبريزي ـ رواج دادند كاملاً برخلاف مكتب ملاصدرا است.

* * *

فرزندان و شاگردان

تاريخ ازدواج ملاصدرا روشن نيست و باحتمال قوي در حدود نزديك به چهل سالگي وي اتفاق افتاده و نخستين فرزند او متولد سال 1019 هـ (1609 ميلادي) است. وي پنج فرزند داشته، سه دختر و دو پسر، باين ترتيب:
1. ام كلثوم متولد سال 1019 هـ (1609م);
2. ابراهيم متولد سال 1021 (1611م);
3. زبيده متولد سال 1024 (1614م);
4. نظام الدين احمد متولد سال 1031 (1621م);
5. معصومه متولد سال 1033 (1623م).
الف: پسران
ميرزا ابراهيم كه نام رسمي او «شرف الدين ابوعلي ابراهيم بن محمد» است در سال 1021 (1611م) ـ و گفته ميشود در شيراز ـ متولد شده است. وي يكي از دانشمندان زمان خود بوده و فيلسوف و فقيه و متكلم و مفسر شمرده ميشده و از علوم ديگر مانند رياضيات نيز بهره داشته است.
وي كتابي بنام عروة الوثقي در تفسير قرآن و شرحي بر كتاب روضه فقيه مشهور لبناني «شهيد» نوشته و چند كتاب ديگر در فلسفه نيز به وي نسبت داده اند.
پسر ديگر او بنام احمد در سال 1031 هـ (1621م) در كاشان متولد و در سال 1074 (1664م) در شيراز دار فاني را وداع كرده است. وي نيز فيلسوف و اديب و شاعر بوده و چند كتاب به وي نسبت داده شده است.
ب: دختران
بزرگترين فرزند ملاصدرا دختر او بنام ام كلثوم است كه دانشمند و شاعر و زني اهل عبادت و زهد بوده و بهمسري ملا عبدالرزاق لاهيجي (شاگرد معروف ملاصدرا) درآمده است.
دختر دوم ملاصدرا زبيده نام داشته و همسر فيض كاشاني (شاگرد ديگر ملاصدرا) شده و فرزندان برومندي را بدنيا آورده است و او نيز معروف به دانش و شعر و ادبيات است. دختر سوم ملاصدرا بنام معصومه در سال 1033 هـ (1623م) در شيراز بدنيا آمده و او نيز معروف به داشتن معلومات و تسلط بر شعر و ادب است. اين دختر ملاصدرا نيز نصيب يكي ديگر از شاگردان ملاصدرا بنام قوام الدين محمد نيريزي شد. برخي شخص ديگري را بنام ملاعبدالمحسن كاشاني را شوهر او دانسته اند كه او نيز شاگرد ملاصدرا بوده است.

شاگردان
با وجود زمان طولاني كه ملاصدرا فلسفه، تفسير، حديث و درس مي گفته، از جمله پنج (يا ده) سال آخر زندگيش در شيراز (1040 تا 1045 يا 1050) و بيش از بيست سال در اواسط عمر خود در قم (از حدود 1020 تا 1040) و شايد چند سال پيش از آن در شيراز يا اصفهان، اما تاريخ از شاگردان او جز از چند نفر نام نبرده است.
مسلماً در ميان شاگردان حوزه هاي درس او فلاسفه و دانشمنداني بزرگ برخاسته اند، اما بسيار شگفت است كه شايد بسبب پيوند ضعيف زندگي آنها با زندگي ملاصدرا، نامي از آنها مشهور نشده يا اگر در زمان خود مشهور بوده اند به ما نرسيده است.
براي ملاصدرا تا ده نفر شاگرد معروف شناخته و ذكر شده است كه مشهورترين آنها دو نفر ـ يعني فيض كاشاني و فيّاض لاهيجي ـ ميباشند.

فيض كاشاني
نام وي محمدبن المرتضي و ملقّب به محسن ولي مشهور به فيض است. وي بيشتر به فقه و حديث و اخلاق و عرفان معروف شده است. پدر او يكي از علماي كاشان بود. فيض در بيست سالگي به اصفهان (پايتخت آن زمان ايران) و سپس شيراز رفت و علوم آن زمان را فرا گرفت و سپس به شهر قم آمد كه ملاصدرا در آنجا حوزه درس گسترده اي داشت، و با آشنايي با ملاصدرا حدود ده سال (تا زمان بازگشت ملاصدرا به شيراز) نزد وي درس خواند و به دامادي او مفتخر شد و حتي همراه او به شيراز رفت و دو سال ديگر هم در آنجا ماند ولي چون در آن زمان (نزديك به چهل سالگي خود) دانشمندي توانا و جامع علوم شده بود به شهر خود كاشان بازگشت و در آنجا حوزه درس برپا كرد.
وي در طول زندگي علاوه بر پرورش شاگردان بسيار، كتابهايي را در فقه و حديث و اخلاق و عرفان تأليف نموده است. روش او در علم اخلاق بگونه اي بود كه او را غزالي ثاني مي گفتند; اگرچه وي در ذوق عرفاني و عمق علمي خود بمراتب از ابوحامد غزالي طوسي برتر است.
وي شاعر بوده و ديوان شعري بفارسي از او باقي مانده كه داراي اشعار ـ و بيشتر غزليات ـ عرفاني و اخلاقي لطيفي است و نام او را در فهرست شعرا قرار داده است.
شاه صفوي (بنام شاه صفي) او را در اواخر عمرش براي امامت جمعه به اصفهان دعوت كرد ولي وي آن مقام را نپذيرفت و به شهر خود بازگشت. ولي اصرار پادشاه ديگر صفوي (شاه عباس دوم) او را به اصفهان كشانيد كه احتمالا سالهاي پس از 1052 هـ ميباشد.
فيض بيش از صد جلد كتاب تأليف كرده است. كتب معروف او عبارتند از: مفاتيح در فقه، الوافي در حديث، الصافي و نيز الاصفي در تفسير قرآن مجيد، عين اليقين و نيز اصول المعارف در فلسفه و عرفان، المحجة البيضاء در اخلاق، كه تماماً بزبان عربي است و هر يك در جاي خود اهميت بسزايي دارد.
وي داراي شش فرزند بوده كه فرزند او بنام محمد علم الهدي دانشمندي مشهور و داراي تأليفات است. وفات فيض در سال 1091 هـ (گويا در سن 84 سالگي) بوده است و همين بر سنگ قبر او نوشته شده است.

فيّاض لاهيجي
نام وي عبدالرزاق فرزند علي لاهيجي ملقب به فيّاض است. فياض بيشتر به فلسفه و كلام مشهور است و يكي از شاعران تواناي زمان خود بوده است.
وي بخشي از زندگي خود را در شهر مشهد (مركز استان خراسان) بتحصيل گذراند و سپس در حدود سال 1030 (يا كمي بعد از آن) به قم آمد و در آنجا با درس ملاصدرا آشنا و يكي از شاگردان وفادار او شده و پيش از بازگشت ملاصدرا به شيراز، به دامادي او مفتخر گرديد (احتمالا حدود سال 1035).
فياض برخلاف دوست خود فيض كاشاني همراه ملاصدرا به شيراز نرفت. احتمالا ملاصدرا او را بجانشيني در منصب استادي در قم باقي گذاشته و از وي خواسته كه كار او را در قم دنبال كند.
فياض فيلسوف تواناست كه گاهي در قالب متكلمي از پيروان خواجه نصيرالدين طوسي (مؤلف تجريد الكلام) فرو مي رود. داراي ذوق شاعرانه و ادبي و يكي از شعراي تواناي آن دوره است و ديواني دارد كه داراي دوازده هزار بيت متنوع است شامل قصيده و غزل و رباعي.
وي يكي از شخصيتهاي مشهور و گرامي نزد شاه و رجال دوران صفوي بوده و با مردم نيز معاشرت و الفت بسيار داشته است ولي در واقع مردي زاهد و گوشه گير و پاك و بي اعتنا به دنيا مي زيسته است و معاصران او درباره اش اينگونه قضاوت كرده اند.[2]
لاهيجي تأليفاتي در فلسفه و كلام دارد كه معروفترين آنها: شوارق الالهام در شرح تجريد الكلام ـ گوهر مراد در علم كلام بزبان ساده ـ شرح كتاب هياكل النور سهروردي ـ حاشيه بر شرح اشارات و چند كتاب و رساله ديگر است و ديوان شعر او نيز در دست است.
وي حداقل داراي سه پسر بوده كه هر سه از دانشمندان زمان خود شده اند. نام پسر ارشد او ملاحسن لاهيجي است كه در قم جانشين پدر خود شده و بر مسند استادي نشسته است. عمر او را هفتاد سال نوشته اند و درگذشت او را سال 1072 ه… ذكر كرده اند. وي در شهر قم درگذشته و در همانجا مدفون شده است.

ملاحسين تنكابني
يكي ديگر از شاگردان مشهور ملاصدرا ملاحسين تنكابني يا گيلاني است. تنكابن يكي از شهرهاي استان مازندران در شمال ايران و در ساحل درياست[3]، از اين شهر فلاسفه و دانشمندان مشهوري برخاسته است.
در زندگي او ابهام فراوان وجود دارد ولي آنچه كه مسلم است مهارت او در مكتب ملاصدرا بوده و بتدريس فلسفه و عرفان اشتغال داشته است. مرگ يا شهادت او بصورت غم انگيزي واقع شده است. او در سفر حج و زيارت كعبه (در شهر مكه در حجاز عربستان)، در حالتي عرفاني، خانه كعبه را بطور عاشقانه اي در آغوش گرفته و رخ بر آن مي سائيده ولي مردم عوام گمان مي كنند كه به حريم كعبه توهين مي كند، از اينرو او را بشدت مي زنند. وي بر اثر ناراحتي آن حادثه در شهر مكه از دنيا مي رود.
از وي چند كتاب در فلسفه باقي مانده است. و مرگ او در سال 1105 هـ (1695م) واقع شده است.