صفحه 3 از 5
ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۷, ۶:۴۱ ب.ظ
توسط hedayat.m
شيطان
يك نكته كه لازم است اينجا توضيح داده شود اين است : ممكن است برخی خيال كنند كه اهريمن در كيش زردشتی با شيطان در دين اسلام فرقی ندارد ، يعنی اگر اهريمن را مخلوق اهورامزدا بدانيم مساوی میشود با شيطان كه از
نظر اسلام مخلوق خدا و عامل بديهاست .
ولی اين طور نيست ، شيطان از نظر اسلام نقشی در آفرينش اشياء ندارد ، در اسلام اصلا چنين انديشه ای وجود ندارد كه در نظام خلقت موجودات نامطلوبی هست و میبايست نباشد و چون هست پس ، از يك موجود پليد ناشی شده است.
از نظر اسلام همه اشياء با دست قدرت خداوند به وجود آمده است و هر چه آفريده خوب و نيك آفريده است : « الذی احسن كل شیء خلقه " ربنا الذی اعطی كل شیء خلقه ثم هدی »".
قلمرو شيطان از نظر اسلام تشريع است نه تكوين . يعنی شيطان فقط میتواند فرزند آدم را وسوسه كند و به گناه تشويق كند شيطان بيش از حد دعوت كردن سلطه و قدرتی بر انسان ندارد " « و ما كان لی عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لی »" .
ماهيت شيطان هر چه باشد ، انسان بودن انسان به اين است كه صاحب عقل و اراده و قوه انتخاب است . انتخاب وقتی ممكن است كه در مرحله اول عقل و تشخيصی باشد و در مرحله دوم دو راه ممكن در جلو انسان باشد ، هر كدام از اين دو ركن اگر نباشد اختيار و انتخاب و در واقع انسانيتی در كار نيست : " « انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا »" .
وسوسه نفس اماره و شيطان شرط اختيار و انتخاب و انسانيت انسان است ، همانطوری كه دعوت به خير هست و الهامات خير هست ، بايد وسوسه شرهم باشد تا انسان يكی از اين دو را " انتخاب " كند و گامی در راه انسانيت كه راه انتخاب و اختيار است بردارد به قول مولانا :
در جهان دو بانگ میآيد به ضد
تا كدامين را تو باشی مستعد
آن يكی بانگش نشور اتقيا
و آن دگر بانگش نفور اشقيا
شيطان و يا جن در قرآن در عرض موجودات طبيعی است نه در عرض ملائكه و فرشتگان ملائكه از نظر قرآن رسولان و ماموران پروردگارند و در نظام آفرينش كارگزاری میكنند ، ولی جن و شيطان هيچ نقشی در كار خلقت ندارند
از اين جهت مثل موجودات زمينی میباشند . از اينجا میتوان فهميد كه انديشه مخلوقات بد و ناشايست و اينكه نظام آفرينش ناقص است به هيچ وجه در انديشههای قرآنی راه ندارد .
در اينجا لازم است از فرصت استفاده كرده تذكر دهيم كه گاهی در ترجمههای فارسی آيات قرآن و يا احاديث ، كلمه شيطان به " ديو " و يا " اهريمن " ترجمه میشود . البته اين ترجمه صحيح نيست ، كلمه شيطان معادل فارسی ندارد ، لهذا بايد عين اين كلمه يا كلمه ابليس كه در عربی معادل آن است آورده شود . ديو يا اهريمن به مفهوم حقيقی ، از نظر قرآن
به هيچوجه وجود خارجی ندارد و مغاير مفهوم شيطان است كه در قرآن آمده است .
آيين زردشتی از نظر فقه اسلامی
در خاتمه يادآوری میكنيم كه ترديد ما در بحث گذشته در توحيدی بودن آيين زردشت تنها از جنبه تاريخی است . يعنی اگر تاريخ و مدارك تاريخی را ملاك قرار دهيم و محتويات اسناد و مدارك تاريخی موجود را با موازين علم توحيد بسنجيم نمی توانيم آيين زردشتی را آيين توحيدی بدانيم تئوری زردشت درباره نظام خلقت طبق اين مدارك و اسناد به نحوی است كه فرضا " انگرامئنيو " را آفريده اهورا مزدا تلقی كنيم با توحيد سازگار نيست. ولی ما مسلمانان میتوانيم از زاويه ديگر به آيين زردشت نظر افكنيم و با ملاك ديگری درباره اين آيين قضاوت كنيم ، آن از زاويه فقه و حديث و با ملاكات خاص اسلامی است كه جنبه تعبدی دارد و برای يك مسلمان با ايمان حجت و معتبر است . از اين زاويه و از اين نظر هيچ مانعی نيست كه آيين زردشتی را يك آيين توحيدی بدانيم ، يعنی آيينی بدانيم كه در اصل و ريشه توحيدی بوده و همه شركها چه از ناحيه ثنويت و چه از ناحيه آتش پرستی و چه از ناحيه های ديگر بدعتهايی كه بعدها الحاق شدهاند تلقی شود . اعتبار اسناد تاريخی اگر به مرحله قطع و يقين برسد كافی است كه از نظر فقهی نيز ملاك قرار گيرد ، ولی چون غير توحيدی بودن آيين زردشتی به حسب اصل و ريشه مسلم نيست ، اگر موازين فقهی ايجاب كند هيچ مانعی نيست كه اين آيين ، توحيدی تلقی شود ، و به اصطلاح ، زردشتيان از اهل كتاب تلقی شوند . در گذشته كه مسلمين آنها را در دوره اسلامی زردشتيان عقائد ثنوی خويش را آزادانه اظهار میكرده و از آن دفاع میكردهاند و با ائمه اطهار عليهم السلام و همچنين با علما و متكلمين اسلامی صريحا در اين باره بحث و جدال میكردهاند . در كتب حديثی شيعه از قبيل توحيد صدوق ، احتجاج طبرسی ، عيون اخبار الرضا و بحار الانوار اين بحث و جدالها نقل شده است . و اين خود میرساند كه زردشتيان در دوره ساسانی ثنوی بودهاند و همان عقيده را در دوره اسلامی حفظ كرده و از آن دفاع میكردهاند .
يكی از كتب معروف زردشتيان كه در دوره اسلامی ( قرن سوم هجری ) تاليف يافته كتاب " دينكرد " است ، میگويند بيش از نيمی از اين كتاب در دفاع از ثنويت در مقابل اديان كليمی و مسيحيت است .
ما بعدا خواهيم گفت كه خدمت اسلام به كيش زردشتی و مردم زردشتی كمتر از خدمتهای ديگر اين آئين نبوده است . اصلاحات اسلام در آيين زردشتی هر چند غير مستقيم صورت گرفت از اصلاحات زردشت در آيينهای باستانی موثرتر افتاد .
ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۷, ۶:۵۴ ب.ظ
توسط hedayat.m
آتش و پرستش
يكی از مسائل مهم و قابل توجه درباره نظام فكری و اعتقادی و عملی زردشتيان مقارن ظهور اسلام ، مسئله تقديس و تعظيم و پرستش آتش است . اين كار از قديمترين دوران باستانی سابقه دارد و تا به امروز ادامه يافته است . بوعلی سينا در فصل هفتم از فن دوم طبيعيات شفا میگويد : طبقاتی از پيشينيان كه به فلسفه اضداد تمايل داشتند و معتقد بودند كه
همه چيز از " ضدين " به وجود میآيد و در اين جهت در مسئله خير و شر ، نور و ظلمت ، به عنوان دو ضد واقع شده بودند در تمجيد و تعظيم آتش راه مبالغه پيش گرفتند و آتش را شايسته تقديس و تسبيح ( پرستش) دانستند ، بدين جهت كه آتش عنصر نورانی است و بر عكس زمين و خاك عنصر ظلمانی میباشد و لهذا شايسته تحقير است.
از نظر تاريخی به هيچ وجه نمیتوان قرائنی به دست آورد كه زردشت مخالف تقديس و تعظيم آتش بوده است ، در گاتاها كه از نظر اصالت و انتساب به شخص زردشت معتبرترين قسمتهای اوستاست ، سخن از نياز بردن به آتش هست . چيزی كه هست برخی مدعی هستند كه اعتقاد شخص زردشت با آنچه در بالا از يسناها و يشتها نقل كرديم تفاوت داشته است .
جان ناس میگويد : از تشريفات و آداب عبادات و اعمال مذهبی از مذهب اصلی زردشت چيز مهمی باقی نمانده . همين قدر معلوم است كه زردشت رسوم و مناسك آريانهای قديم را كه مبتنی بر اعتقاد به سحر و جادو و بت پرستی بوده و ورد به زوال میرفته بكلی منسوخ فرموده است . تنها يك رسم و يك عبادت از زمان زردشت باقی مانده است . و آن ، چنانكه گفتهاند وی در هنگام انجام مراسم پرستش در محراب آتش مقدس به قتل رسيد و در هنگام عبادت جان سپرد . در يكی از سرودهای گاتاها آمده است كه زردشت میگويد : " هنگامی كه بر آذر مقدس نيازی تقديم میكنم خود را راست كردار و نيكوكار میدانم " و در جای ديگر آتش مقدس را عطيه يزدان میشمارد كه اهورا مزدا آن را به آدميان كرامت فرموده . ولی بايد دانست كه زردشت خود آتش را نمیپرستيده و آن عقيده كه پيشينيان و نياكان او در باره اين عنصر مقدس داشته اند وی نداشته است و معتقدات او با آنچه بعدها آتش پرستان اخير عنوان كردهاند اختلاف دارد ، بلكه او آتش را فقط يك رمز قدوسی و نشانی گرانبها از اهورامزدا میدانسته است كه به وسيله او به ماهيت و عصاره حقيقت علوی خداوند دانا پی میتوان برد .
آنچه مسلم است اين است كه خواه آتش را تقديس میكرده و يا نمیكرده است و بر فرض تقديس به هر شكل و هر صورت بوده است ، تعظيم و تقديس و تكريم و پرستش آتش بعد از زردشت سخت بالا گرفت و بزرگترين شعار زردشتيگری شناخته شد كه هنوز هم ادامه دارد همان طور كه در ميان مسلمين ، مساجد و در ميان مسيحيان ، كليسا ساخته میشود ، در ميان زردشتيان آتشكده ها ساخته شد . در دوره ساسانی زردشتيان به نام " آتش پرستان " شناخته میشدند .
مسيحيان ايران كه در اواخر ، آزادی و قدرت قابل توجهی كسب كرده و در دربار ساسانی نفوذ كرده بودند با زردشتيان درباره آتش پرستی مباحثه و مجادله میكردند . كريستن سن پس از آنكه مینويسد پيشرفت آيين عيسی در ارمنستان موجب تشويش و اضطراب دولت ايران شده بود و مهر نرسی پادشاه ايران پس از مشاوره با علمای زردشتی فرمانی نوشت و آنها را به ترك دين عيسوی و پذيرفتن كيش زردشتی دعوت كرد ، و ضمنا از آنها خواسته بود كه اصول دين خود را بنويسند ، میگويد آنها نامه مفصل جسورانهای نوشتهاند ، ضمن نامه چنين ياد آور شدند :
اما راجع به اصل دين خود : اجمالا گوييم كه مانند شما عناصر و خورشيد و ماه و باد و آتش را نمیپرستيم . . .
ايضا در فصل هشتم كتاب خود مینويسد :
. . . روحانيان زردشتی هر روز قدمی واپس میرفتند ، و ديگر قدرت سابق را نداشتند كه بتوانند در برابر جريانها سدی بكشند ، تعديات ديانتی تا حدی تخفيف يافت . در محافل دانشمندان ، حكمت عملی احكام دين پيشی گرفت . با توسعه افق و انبساط افكار جديد ، رفته رفته دامنه شك وسعت يافت . سادگی افسانههای باستانی كه در اجزاء مزديسنی وارد بوده تدريجا حتی علماء دين را هم ناراحت و مشوش نمود . ناچار تاويلات استدلالی برای حكايت مزبور پيش آوردند و از راههای عقلی در اثبات آنها كوشيدند . در مباحثهای كه يكی از " مغان " با " گيورگيس " عيسوی كرده چنين گفته
است : " ما به هيچ وجه آتش را خدا نمیدانيم ، بلكه به وسيله آتش خدا را میستاييم ، چنانكه شما به وسيله " خاج " او را عبادت میكنيد. "گيورگيس " كه خود از مرتدان ايرانی بود ، در پاسخ ، چند عبارت از اوستا بر خواند كه در آنها آتش را چون خدايی نيايش كردهاند. آن مغان پريشان شد و برای اينكه مغلوب به شمار نيايد گفت: ما آتش را میپرستيم از اين رو كه او با " اوهرمزد " از يك طبيعت است . گيورگيس پرسيد آيا هر چه در اوهرمزد هست در آتش هم هست ؟ مغان جواب داد : بلی گيورگيس گفت : آتش نجاسات ومدفوع اسب و هر چه را بيابد میسوزاند ، پس اوهرمزد هم كه از همان طبيعت است اين چيزها را میسوزاند ؟ ! . چون سخن بدينجا رسيد مغ بيچاره از جواب عاجز ماند .
مغان زردشتی در دوره اسلامی هنگامی كه با علمای اسلامی مواجه شدند در صدد دفاع از خود بر آمدند ، ولی اينبار نگفتند كه ما آتش را از آن جهت میپرستيم كه با اهورامزدا از يك جنس و يك طبيعت است ، بلكه اساسا پرستش آتش را انكار كردند و مدعی شدند كه ما اهورا مزدا را كه خدای متعال است میپرستيم و آتش را محراب و يا قبله خود قرار میدهيم ، همچنانكه مسلمين هنگامی كه خدای متعال را پرستش میكنند و نماز میخوانند به سوی كعبه میايستند بدون آنكه كعبه را پرستش كنند .
زردشتيان از يك طرف به پيروی از سنت قديمی معمولا هر جا سخن از تقديس و تعظيم آتش به ميان آمد كلمه " پرستش " و " عبادت " را بكار میبردند و از طرف ديگر برای اينكه خود را از حملات مسلمين نجات دهند بجای كلمه " پرستش " و " عبادت " از قبله قرار دادن آتش سخن به ميان آوردند . دقيقی شاعر زردشتی معروف كه مقتدای فردوسی در سرودن شاهنامه است يعنی اول او به سرودن شاهنامه پرداخت و فردوسی راه او را تعقيب و تكميل كرد رسما طبق سنت معمول زردشتيان كلمه پرستش را به كار میبرد . آنجا كه پيام فرشته را به زردشت درباره آتش نقل میكند چنين میگويد : پيامی بر از من گشتاسب شاه بگو كای خداوند ديهيم و گاه سپردم به تو كار هر " آذری " كجا زان ببينی به هر كشوری
نكوشند در كشتن آذران
به آب لطيف و خاك گران
بفرمای با موبدان وردان
بدان پاك پاكيزه دل هر بدان
مغان را ببندند و كوشش كنند
همه " آذران " را " پرستش " كنند
فردوسی نيز در تعبيرات خود از همين سنت زردشتی پيروی كرده و در بسياری از موارد كلمه " پرستش " را به كار برده است ، فردوسی در افسانه معروف كشف آتش میگويد :
هوشنگ يك روز مار بزرگی ديد و به او حمله كرد و سنگ بزرگی برداشت كه به مار بكوبد سنگ به مار نخورد و مار فرار كرد ولی به سنگ ديگری خورد و آتشی جهيد و بدين ترتيب آتش كشف شد .
آنگاه میگويد :
فروغی پديد آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار ، كشته وليكن زراز
پديد آمد آتش از آن سنگ باز
هر آنكس كه بر سنگ آهن زدی
از او روشنايی پديد آمدی
جهاندار پيش جهان آفرين
نيايش همی كرد و خواند آفرين
كه او را فروغی چنين هديه داد
همين آتش آنگاه قبله نهاد
بگفتا فروغی است اين ايزدی
پرستيد بايد اگر بخردی
فردوسی تحت تاثير تعبيراتی كه پس از اسلام در دفاع از تعظيم و تقديس آتش پيدا شده است ، در عين اينكه تعبير آتش پرستی میكند باز میگويد آتش را قبله قرار دادند .
فردوسی در برخی اشعار ديگر خود دفاعهای آنها را منعكس میكند و مدعی است كه آتش برای آنها قبله و محراب بود ، نه معبود . در داستان رفتن كيكاوس و كيخسرو به آتشكده آذر گشسب چنين میگويد :
به يك هفته در پيش يزدان بدند
مپندار كاتش پرستان بدند
كه آتش بدانگاه محراب بود
پرستنده را ديده پر آب بود
بدانگه بدی آتش خوبرنگ
چو مر تازيان راست محراب سنگ
ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۷, ۷:۲۲ ب.ظ
توسط hedayat.m
معبود يا محراب عبادت
عبادت زردشتيان از قديم الايام در آتشكده و در پيشگاه آتش بوده است . ماهيت اين عمل چيست ؟ آيا اينها واقعا اهورامزدا را در حضور آتش میپرستند ، يا خود آتش را ؟ همچنانكه عرب جاهليت در عين اينكه میگفت « هؤلاء شفعاؤنا عند الله »اينها شفيعان و وسائط ما در نزد خدا هستند ، اقرار داشت كه آنها را میپرستند : " « ما نعبدهم الا ليقربونا الی الله زلفی »" ما اينها را نمیپرستيم جز برای اينكه ما را به خداوند متعال نزديك كنند .
آقای دكتر معين میگويد :
. . . زرتشتيان را نظر به همين تقديس آتش ، ايرانيان مسلمان آتش پرست و آذرپرست خواندهاند ، در صورتی كه آتش به منزله خدای ويژه يا رب النوع مستقل نبوده است ، چنانكه در ميان آريائيان پيش از ظهور زردشت بوده ، بلكه همان گونه كه كعبه مورد ستايش مسلمانان است آتش نيز مورد توجه مزديسنان بوده .
آقای دكتر معين در اين گفتار خود دچار همان اشتباهی شده است كه قبلا به آن اشاره كرديم ، ايشان شرك در عبادت را با شرك در خالقيت اشتباه كردهاند خيال كرده اند كه لازمه شرك در عبادت اين است كه آن چيزی كه پرستش میشود در نظام آفرينش از نظر خلق و ايجاد مقامی داشته باشد و چون زردشتيان چنين مقامی در نظام آفرينش برای آتش قائل نبودهاند پس مشرك نبوده اند ، اگر چنين است پس اعراب جاهليت نيز مشرك نبودهاند ، زيرا آنان نيز جز اينكه عملی كه بايد برای خدا صورت گيرد ، يعنی نماز و قربانی ، برای بتها انجام میدادند كاری نمیكردند . آنها هرگز بت هبل يا عزی و غيره را رب النوع مستقل نمیدانستند اشتباه ديگر ايشان اين است كه اگر چيزی وجودش خيلی مفيد بود مانعی ندارد بشر او را پرستش كند .
مقايسه تقديس آتش با توجه حين نماز به سمت كعبه ، مقايسه غلطی است هيچ مسلمانی هر چند عامی باشد آنگاه كه به سوی كعبه برای نماز میايستد در خاطرش خطور نمیكند كه میخواهد با اين عمل كعبه را تعظيم و تكريم و تقديس كند . اسلام كه كعبه را قبله نماز قرار داده باين معنی نيست كه مردم در حين نماز كعبه را تقديس كنند و لهذا در ذهن هيچ مسلمانی تقديس كعبه خطور نمیكند از اين جهت درست مثل اين است كه به مسلمانان میگفتند هنگام نماز همه رو به نقطه جنوب بايستيد كه مفهومی جز اينكه در حين عبادت همه وضع واحدی داشته باشد ندارد . هرگز در دين اسلام كوچكترين اشارهای به اين مطلب نيست كه خداوند با كعبه و مسجد الحرام يك ارتباط خاص دارد بلكه عكس آن تعليم داده شده است قرآن كريم صريحا میفرمايد :
" « اينما تولوا فثم وجه الله »" و اگر به كعبه گفته میشود " بيت " از آن جهت است كه هر معبدی " بيت الله " است . پس رو به كعبه ايستادن تنها مبتنی بر يك حكمت و فلسفه اجتماعی است . آن حكمت اين است كه اولا مسلمانان از لحاظ جهتی كه در حين انجام عمل عبادت انتخاب میكنند يكی باشند تفرق و تشتت نداشته باشند . ثانيا نقطهای كه برای وحدت انتخاب میكنند همانجا باشد كه اولين بار در جهان برای پرستش خدای يگانه ساخته شد كه اين خود نوعی احترام به عبادت خداوند يكتاست .
عبادت زردشتيان به اقرار خودشان و خود آقای دكتر معين ، تقديس و تعظيم خود آتش است ، چگونه ممكن است تعظيم و تقديس آتش عبادت اهورامزدا محسوب شود .
آنچه زردشتيان در مورد آتش انجام میدهند تقديس است نه تواضع و نه تعظيم ساده و نه قبله قرار دادن . تقديس و تنزيه بودن يك عمل ، كافی است برای اينكه عبادت شمرده شود ، خواه توام با اعتقاد صريح به مقام ربوبيت مطلقه و يا رب النوعی باشد و يا نباشد .
گذشته از اين ، برخلاف ادعای آقای دكتر معين ، زردشتيان برای آتش مقامی كمتر از رب النوع قائل نبوده و نيستند ، برای آتش روحانيت و تاثير معنوی و قدرت ماوراء الطبيعی قائل بوده اند.
كدام طايفه از طوائف بت پرستان برای ارباب انواعی كه قائل بودند ، بيش از اين قدرت معنوی و ماوراء الطبيعی قائل بودهاند ؟
در مجله " هوخت " ارگان انجمن زردشتيان تهران ، مقالهای به قلم " موبد اردشير آذر گشسب " تحت عنوان " رد اتهامات " نوشته شده و ادعا شده است كه زردشتيان هيچگاه آتش پرست نبوده و نيستند . در آن مقاله مینويسد :
ما با آوردن آياتی از كتابهای آسمانی ثابت خواهيم كرد كه خداوند تبارك و تعالی خود نورالانوار و منبع فروغهای گوناگون است و زردشتيان با رو آوردن به سوی آتش و نور در حين ستايش ، در حقيقت به وسيله نور با خدای خود راز و نياز مینمايند و از او استمداد میجويند و اين موضوع يعنی رو آوردن بسوی نور هنگام پرستش اهورامزدا به هيچ وجه به يكتاپرستی آنها خللی وارد نمیسازد ، كما اينكه پيروان ساير مذاهب نيز در حين خواندن نماز رو بسوی قبله میكنند و كسی آنها را بدين سبب خاك پرست يا خاج پرست نمیخواند و نمیداند .
آقای موبد اردشير آذر گشسب ، سپس ضمن اينكه از آتش به عنوان عنصر مقدس يا عنصر شريف ياد میكند به ذكر فوائد آتش كه بر همه روشن است میپردازد و آنگاه میگويد :
در هر حال همه اين پيشرفتها برای انسان اوليه تنها با كمك آتش سرخ و سوزان ميسر گرديده بود ، و در اين صورت او حق داشت كه برای آن ارزش و احترامی زياد قائل شود و آن را يك پيك آسمانی بداند كه برای كمك او از آسمانها به زمين فرود آمده است و برای آن معابد بسازد و يا آن را در اجاق خانه خود پيوسته مشتعل نگه دارد و مانع از بين رفتن و خاموشی آن گردد .
در جواب آقای موبد اردشير آذر گشسب عرض میكنيم كه آری خداوند متعال نورالانوار است ، اما نه به اين معنی كه ما اشياء را به دو قسم تقسيم كنيم نورها و ظلمتها و خداوند را تنها نور آن نورها بدانيم نه نور ظلمتها ، خداوند نورالانوار است به معنی اينكه هستی مساوی نور است و ظلمت مساوی عدم پس خداوند نور همه چيز است « الله نور السموات و الارض » در اين جهت نور حسی از قبيل آتش و آفتاب و چراغ ، با سنگ و كلوخ تفاوت نمیكند ، چنين نيست كه اگر رو به سوی آتش كنيم به سوی خدا رو آوردهايم و اگر رو به سوی خاك كنيم رو بسوی نورالانوار نياوردهايم .
ايشان میگويند :
زردشتيان به وسيله نور با خدای خود راز و نياز مینمايند .
من میگويم : ولی يكتاپرستی اين است كه انسان آنگاه كه رو به سوی خدا میآورد هيچ چيز را وسيله و واسطه رو آوردن قرار ندهد « و اذا سئلك عبادی عنی فانی قريب » در رو آوردن به سوی خدا لزومی ندارد و نبايست چيزی را وسيله و واسطه قرار داد .
آری پس از آنكه آدمی به خدا رو آورد و خدا را شناخت ، در مرحله بعدی به اولياء خدا از آن جهت كه اولياء خدا و پرستندگان خدا و فانی فی اللهاند و مراحل عبوديت را طی كردهاند رو میآورد ، در اين مرحله است كه آنها را وسيله استغفار و دعا قرار میدهد ، يعنی از آنها كه بندگان صالح خدايند و در جهان ديگر زندهاند استمداد میكند كه از خداوند بخواهند كه فی المثل به قلب او روشنی عنايت فرمايد ، گناهانش را به لطف و كرم خود ببخشايد .
اين استمداد از آنجهت روا است كه طرف ، يك موجود زنده وحی مرزوق است و مراتب قرب را با قدم عبوديت پيموده است و میتواند بهتر از ما مراتب تذلل و عبوديت را انجام دهد و به همين جهت از ما مقربتر است .
اما مسئله كعبه و قبله كه آقای موبد اردشير آذر گشسب طرح كردهاند ، قبلا درباره اش بحث شد و معلوم شد قياس گرفتن تقديس آتش با رو به كعبه ايستادن در حين نماز و عبادت خدا قياس مع الفارق است .
آقای موبد اردشير میگويد :
" چون آتش اين همه فوائد برای انسان داشته و دارد پس انسان حق دارد كه برای آن ارزش و احترام زياد قائل شود " .
جان كلام همين جاست . اتفاقا بعثت انبيا برای اين است كه بشر را به سرچشمه خيرات و بركات و نعمات آشنا كنند ، " ديدهای به او بدهند سبب سوراخ كن " انبيا آمدهاند كه بشر را از سبب متوجه مسبب الاسباب كنند ، انبيا آمدهاند كه به بشر بفهمانند : « الحمد لله رب العالمين »، يعنی تمام سپاسها و ستايشها اختصاص دارد به ذات اقدس الهی كه پروردگار تمام جهانهاست .
بعلاوه ، مگر تنها آتش پيك آسمانی است كه برای كمك بشر از آسمان به زمين آمده است . اگر مقصود از آسمان اين جوی است كه بالای سر ماست ، هيچ عنصری از آنجا نيامده است ، اگر هم آمده باشد پيك مخصوص الهی نيست ، و اگر مقصود از آسمان جهان غيب و ملكوت است همه چيز از آسمان آمده است و همه چيز پيك آسمانی است ، اختصاص به آتش ندارد. « و ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم » هيچ چيزی نيست مگر آنكه خزانههای آن نزد ماست و رود نمیآوريم مگر به اندازه معين.
ارسال شده: جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸۷, ۸:۴۰ ب.ظ
توسط hedayat.m
مزديسنا و ادب پارسی
آقای دكتر محمد معين ، عفی الله عنه و عافاه ، كتابی به همين نام و عنوان نوشتهاند و ما در بحثهای خود زياد از آن استفاده و نقل كردهايم . هدف اين كتاب آن چنانكه نام كتاب و مقدمه نويسنده كتاب حكايت میكند يك امر ساده علمی است : نشان دادن انعكاس لغات مزديسنايی و انديشههای مزديسنايی در ادبيات فارسی . از نظر كارهای علمی و ادبی اين كار كار بسيار مفيد بلكه ضروری است ، ولی هدف اصلی كتاب را آقای ابراهيم پور داود كه استاد راهنمای ايشان بوده و در آنوقت آقای دكتر معين تحت نفوذ شديد مشاراليه بودهاند در مقدمه كتاب بيان كرده است . و آن اينكه روح ايرانی در طول تاريخ چند هزار ساله خود حتی در دوره اسلام همان روح مزديسنايی است و هيچ عاملی نتوانسته است اين روح را تحت تاثير نفوذ خود قرار دهد ، بر عكس ، اين روح آن را تحت تاثير و نفوذ خود قرار داده استدينی كه از فاتحين عرب به ايرانيان رسيد در اينجا رنگ و روی ايرانی گرفته تشيع خوانده شد و از مذاهب اهل سنت ( كه به عقيده پور داود ، اسلام واقعی همان است ) امتياز يافت .
از نظر پور داود عامل اصلی مؤثر در روحيهها اقليم و نژاد و زبان است ، و فلسفه خود را مبنی بر اينكه روح ايرانی روح مزديسنايی است بر همين اساس قرار میدهد ، ولی همه میدانيم كه امروز ديگر نژادی باقی نمانده كه بتوان دم از نژاد زد .
پور داود مدعی است :
زندگی و طرز فكر ، مانند نژاد و زبان ما دنباله زندگی و انديشه و نژاد و زبان مردمانی است كه خود نياكان ما در چند هزار سال پيش به شماراند.
من میگويم زندگی و طرز فكر ما ، مانند نژاد و زبان ما و خيلی بيشتر از نژاد و زبان ما بكلی دگرگون شده و تحول يافته است . استعداد و هوش خداداد ايرانی ، خرافات ثنوی ، آتش پرستی ، هومه پرستی ، آفتاب پرستی ، انسان پرستی و هزاران چيز ديگر از اين قبيل را در پرتو تعليمات اسلامی به دور افكنده است .
متاسفانه آقای دكتر معين كه مورد علاقه و احترام ما هستند و در سالهای آخر سلامت ايشان كه احيانا توفيق مصاحبت دست میداد ايشان را مرد دور از انصافی نمی ديديم و به اصول و شعائر اسلامی علاقه مند میيافتيم ، در اين كتاب تا حدود زيادی تحت تاثير پورداود قرار گرفتهاند و هدف او را تعقيب كردهاند و احيانا در دفاع از زردشتی گری از اسلام مايه میگذارند .
ايشان میگويند بايد دانست كه موهوم بودن شخصيت فرد فرد پيامبران و پيشوايان دين از طرف اشخاص مختلف اظهار شده و در پاورقی میگويند حتی راجع به عيسی و محمد صلی الله عليه و آله و سلم .
خيلی عجيب است كه كسی واقعيت تاريخی زردشت را با رسول اكرم مقايسه كند ، يا فرضيه علمی يك دانشمند را درباره زردشت به سخنی كه احيانا يك فردی ( اگر چنين فردی وجود داشته است ) به عنوان دشنام به مسلمين درباره رسول اكرم گفته باشد مقايسه نمايد.
در صفحه 273 كه درباره احترام و قداست آتش بحث میكنند ، میگويند : " در اديان آريايی مثل برهمنی و زردشتی و همچنين در كيشهای سامی مانند يهودی و عيسوی و " اسلام " و حتی در ميان بت پرستان افريقا ، آتش دارای اهميتی خاص است ".
من نمیدانم ايشان كه در يك خانواده اصيل مسلمان بزرگ شدهاند و خود اهل كتاب و مطالعه بودند در كجای اسلام احترام به آتش را پيدا كردند ؟
آنچه در قرآن است اين است كه جن و شيطان از آتش آفريده شدهاند و آدم از خاك ، آدم خاكی به درگاه قرب الهی بار يافت و شيطان آتشی از درگاه رانده شد .
آقای دكتر معين در صفحه 13 كتاب خود سخن مغرضانه سرجان ملكم را نقل میكنند مبنی بر اينكه " پيروان پيامبر عربی شهرهای ايران را با خاك يكسان ساختند ، آتشكدهها را سوختند ، موبدان را از دم تيغ گذرانيدند ، كتابها و كسانی كه كتابها در اختيارشان بود از بين بردند ، موبدان را مجوس و ساحر میدانستند و كتب ايشان را كتب سحر میخواندند " .
آقای دكتر معين ، بهتر از سرجان ملكم از ماخذ تاريخ اسلام اطلاع دارند ، و از همه بهتر میدانند كه اين اراجيف ساخته شخص سرجان ملكم است و در هيچ سند تاريخی پيدا نمیشود ! و جای تاسف است كه باز هم اين كلمات را كه تاثير سوء آنها در ايجاد بدبينی به اسلام در جوانان بی خبر از تاريخ اسلام و ايران بر كسی پوشيده نيست نقل میكنند .
آقای دكتر معين در صفحه 22 كه میخواهند زرتشتيان را در دوره اسلامی خيلی مظلوم جلوه دهند چنين میگويند : " گروه ديگر كه با حفظ آيين مزديسنا در ميهن خويش باقی ماندند ، ناچار متحمل رفتارهای خشن و ناشايست ملت غالب و هم ميهنان خود گرديده همواره مورد تحقير و اهانت و مجبور به نهفتن عقايد و آيين اجدادی خويش بودند و در اجرای آداب و مراسم دين ، آزادی نداشتند و روزگار به تلخی میگذرانيدند مؤلف تاريخ سيستان گويد :
زياد بن ابيه ربيع را معزول كرد از سيستان و عبدالله بن ابی بكره را به سيستان فرستاد ( در سال 51 هجری ) و او را فرمان داد كه چون آنجا شوی شاپور ( كذا ) همه هربدان را بكش ، و آتشهاء گبركان برافكن . پس او به سيستان شد بر اين جمله و دهاقين و گبركان سيستان قصد كردند كه عاصی گردند بدين سبيل " .
آقای دكتر معين داستان را تا همين جا نقل میكنند و تتمهاش را در اينجا نقل نمیكنند ايشان اين شاهد تاريخی را برای اين مدعا میآورند كه زردشتيان در اجرای مراسم دينی آزادی نداشتند و مجبور بودند كه عقايد و آيين اجدادی خويش را مخفی كنند .
تتمه اين تاريخچه كه خود ايشان در جای ديگر كتابشان نقل كردهاند اين است كه مسلمانان سيستان با اين فرمان زياد به مخالفت برخاستند و گفتند اين فرمان بر خلاف سيرت پيغمبر و خلفای راشدين است و بر ضد تعليمات اسلامی است مسئله به خود خليفه كه در شام بود ارجاع شد ، جواب آمد كه زردشتيان " معاهد " میباشند و خون و مال معاهد محترم است و كسی حق تعرض به آنها را ندارد.
نيز خود آقای دكتر معين در جای ديگر كتاب خود از همان تاريخ سيستان نقل میكنند كه در سال 46 هجری ( پنج سال قبل از اين واقعه ) " ربيع الحارثی بيامد به سيستان و سيرتهاء نيكو نهاد و مردمان را جبر كردند تا علم و قرآن و تفسير آموختند و داد و عدل فرو نهاد و بسيار گبركان مسلمان گشتند از نيكويی سيرت او " .
آری اين بوده حال زردشتيان در زمان خلفای راشدين و در زمان معاويه در وقتی كه ربيع الحارثی حكومت میكرده است ، هنگامی كه زياد ستمگر تصميم ظالمانهای میگيرد با عكس العمل شديد مسلمانان روبرو میشود و خليفه ستمگر وقت هم كه خود را با مخالفت مسلمانان مواجه میبيند حكم عامل خود را نقض و نظر مسلمانان را تاييد میكند .
عليهذا ديگر چه جای گريه و زاری و نقل قسمتی از تاريخچه و ترك قسمتی ديگر و ادعای اين كه زردشتيان مجبور بودند عقائد خويش را نهفته دارند ؟
ما منكر مظالم امويان نيستيم ، ولی اين مظالم نسبت به مظالمی كه قبلا ايرانيان از طرف حكام خود میديدند چيزی نبود ، ثانيا امويان لبه تيز تيغ خود را متوجه آل علی كرده بودند كه آنها را رقبای خود میدانستند و از جانب آنها احساس خطر میكردند ، قطعا زردشتيان در حكومت اموی از پيروان و دوستان اهل بيت وضع بهتری داشتهاند .
البته سياست امويان يك سياست نژادی بود و حكومت آنها حكومت عربی بود نه اسلامی ، ميان عرب و غير عرب تبعيض قائل میشدند ، ولی اين تبعيض ميان عرب و غير عرب بود يعنی حتی ميان يك مسلمان عرب با مسلمان غير عرب تفاوت قائل میشدند و به مذهب كاری نداشتند ، زردشتيان اگر به شرائط معمول اهل ذمه عمل میكردند در امنيت بودند .
زردشتيان در دوره عباسيان آزادی كامل به دست آوردند ، با ائمه و علمای مسلمين در اطراف عقائد اسلامی و زردشتی به مباحثه و مجادله و مبارزه قلمی میپرداختند قبلا در بخش اول اين كتاب نقل كرديم كه گرايش عمده ايران از زردشتی گری به اسلام و ويرانی آتشكدهها و ساختن مساجد به جای آنها در قرونی واقع شده كه ايران استقلال سياسی داشته و نفوذ عرب قطع شده بود و افرادی
ايرانی و آريا نژاد بر ايران حكومت میكردند .
در كتاب تمدن ايرانی ، تاليف جمعی از خاورشناسان ، مقاله " مقاومت و ادامه حيات دين زرتشت " به قلم پ . ژ . مناشه مینويسد :
شكست و انقراض دولت ساسانی به دست اعراب مسلمان نتوانست مايه خفقان روح ايرانی شود و آيين زردشتی را نيز به صورت قطعی و كامل نابود نكرد . ايرانيان بقايای تمدن تلطيف شده و پروردهای به اسلام تحويل دادند كه بر اثر حياتی كه اين مذهب در آن دميد جان تازه گرفت .
. . . ايران به يكبار مسلمان نشد و مردم تمام نواحی آن در يك موقع دين اسلام را نپذيرفتند و مقاومتی را كه مذهب زردشتی در مقابل آن به خرج داد نمیتوان ناديده گرفت .
پ . ژ مناشه پس از بحثی درباره اينكه مسلمين ، مجوس را در زمره اهل كتاب میشمردند ، میگويد :
مورخين و جغرافی نويسان عرب كه در اين مورد ماخذ اساسی ما هستند شهرهای متعددی را كه هنوز در قرن سوم و چهارم هجری در آنها آتشكدههايی وجود داشته است نام میبرند . پس اگر چنين آتشكدههايی وجود داشته قطعا روحانيونی هم برای اعمال و مراسم مذهبی در آن بودهاند كه لزوما به اندازه كافی از رسوم مذهبی اطلاع داشته اند ضمنا طرز زندگی زردشتيان ايجاب مینمود كه افرادی برای تعليم قوانين و اصول مذهب با مقام نيم مذهبی وجود داشته باشد . بنابراين ، تقسيمات طبقاتی دين زردشت حفظ شد و ما خواهيم ديد كه اين تقسيمات طبقاتی نزد اقليت زردشتی و كسانی كه مردد بودند تا كداميك از آن دو مذهب را بپذيرند فعاليت قابل توجهی به خرج داد . در قرن سوم هجری مذهب زرتشت شروع به يك نوع مبارزه قلمی نمود .
ارسال شده: جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸۷, ۹:۵۶ ب.ظ
توسط hedayat.m
نظام اجتماعی
برای آنكه تاثير اسلام را در ايران بررسی كنيم ، لازم است نظام اجتماعی آنروز ايران را كه اسلام دگرگون ساخت و نظام ديگری را حاكم كرد نيز ، بررسی نماييم .
جامعه اجتماعی ايران ساسانی جامعه طبقاتی و صنفی بوده و اصول و نظامات طبقاتی به شديدترين وجهی در آن اجرا میشده است. البته نظام طبقاتی را ساسانيان اختراع نكردند . بلكه از دوره هخامنشيان و اشكانيان معمول و مجری بوده است . ساسانيان اين نظام را تجديد و تاييد و تقويت كردند.
مسعودی در مروج الذهب مینويسد : اردشير بن بابك سر سلسله ساسانيان مردم را هفت طبقه قرار داد . هم او در التنبيه و الاشراف مینويسد : چون در جريان كار ضحاك ، كاوه كه آهنگری بيش نبود توانست ملك ضحاك را واژگون سازد ، اردشير در فرمان معروف خود ، پادشاهان پس از خويش را از خطری كه از ناحيه طبقه عوام پيش میآيد برحذر داشت .
در كامل ابن اثير میخوانيم كه : هنگامی كه لشكر مسلمين و سپاه ايران در قادسيه به هم رسيدند ، رستم فرخ زاد ، " زهره بن عبدالله " را كه به عنوان مقدمه الجيش مسلمينپيشاپيش آمده و با جماعت خود اردو زده بود به حضور خود طلبيد و منظورش اين بود بلكه با نوعی مصالحه كار را تمام كند كه به جنگ نكشد . به او گفت : شما مردم عرب همسايگان ما بوديد و ما به شما احسان میكرديم و از شما نگهداری مینموديم و چنين و چنان میكرديم
. زهره بن عبدالله گفت : امروز وضع ما با اعرابی كه تو میگويی فرق كرده است ، هدف ما با هدف آنها دو تاست ، آنها به خاطر هدفهای دنيوی به سرزمينهای شما میآمدند و ما به خاطر هدفهای اخروی . ما همچنان بوديم كه تو وصف كردی ، تا خداوند پيامبر خويش را در ميان ما مبعوث فرمود و ما دعوت او را اجابت كرديم ، او به ما اطمينان داد كه هر كه اين دين را نپذيرد خوار و زبون خواهد شد و هر كه بپذيرد عزيز و محترم خواهد گشت .
رستم گفت : دين خودتان را برای من توضيح بده :
گفت : پايه اسايش اقرار بو حدانيت خدا و رسالت محمد است
گفت : نيك است ، ديگر چی ؟
گفت : ديگر آزاد ساختن بندگان خدا از بندگی بندگان برای اينكه بنده خدا باشند نه بنده بنده خدا . گفت : نيك است و ديگر چی ؟
گفت : ديگر اينكه همه مردم از يك پدر و مادر ( آدم و حوا ) زاده شدند و همه با هم برادر و برابرند : گفت : اين هم بسيار نيك است . سپس رستم گفت : حالا اگر اينها را پذيرفتيم بعد چه میكنيد حاضريد برگرديد ؟
گفت : آری به خدا قسم ، ديگر جز برای تجارت و يا احتياجی ديگر نزديك شهرهای شما هم نخواهيم آمد . رستم گفت سخنت را تصديق میكنم اما متاسفم كه بايد بگويم از زمان اردشير رسم بر اين است كه به طبقات پست اجازه داده نشود دست به كاری كه مخصوص طبقات عاليه و اشراف است بزنند ، زيرا اگر پا از گليم خويش درازتر كنند مزاحم طبقات اشراف میشوند .
زهره بن عبدالله گفت : بنابراين ما از همه مردم برای مردم بهتريم ، ما هرگزنمیتوانيم با طبقات پايين آنچنان رفتار كنيم كه شما میكنيد ، ما معتقديم امر خدا را در رعايت طبقات پايين اطاعت كنيم و اهميت ندهيم به اينكه آنها امر خدا را درباره ما اطاعت میكنند يا نمیكنند .
كريستن سن كه به همه اين منابع دست داشته و مدت سی سال در تاريخ ايران در زمان ساسانيان كار كرده است و شايد تاكنون هيچكس به پای او نرسيده باشد ،. كريستن سن در فصل هفتم كتاب خود ، تحت عنوان " نهضت مزدكيه " ، احوال اجتماعی ايرانيان ، طبقات جامعه ، خانواده ، حقوق مدنی ايران را به عنوان مقدمه مورد بحث قرار میدهد ، میگويد : جامعه ايرانی بر دو ركن قائم بود : مالكيت و خون ( نژاد). در درجه اول هفت خانواده اشراف و پس از ايشان طبقات پنجگانه امتيازاتی داشتند و عامه مردم از آن محروم بودند تقريبا مالكيت انحصار به آن هفت خانواده ( هفت فاميل ) داشت ايران ساسانی كه از يك سو به رود جيحون و سوی ديگر به كوههای قفقاز و رود فرات میپيوست ، ناچار حدود صد و چهل ميليون جمعيت داشته است . اگر عده افراد هر يك از هفت خاندان را صد هزار تن بگيريم ، شماره ايشان به هفتصد هزار نفر میرسد ، و اگر فرض كنيم كه مرزبانان و دهگانان كه ايشان نيز تا اندازهای از حق مالكيت بهره مند بودهاند نيز هفتصد هزار نفر میشدهاند تقريبا از اين صد و چهل ميليون ، يك ميليون و نيم حق مالكيت داشته و ديگران همه از اين حق طبيعی خداداد محروم بودهاند ناچار هر آيين تازهای كه اين امتيازات ناروا را از ميان میبرد و برابری فراهم میكرد و به اين مليونها مردم ناكام حق مالكيت میداد و امتيازات طبقاتی را از ميان میبرد ، همه مردم با شور و هيجان بدان میگرويدند .
در شاهنامه فردوسی كه منابعش همه ايرانی و زردشتی است داستان معروفی آمده است كه به طور واضح نظام طبقاتی عجيب و طبقات بسته و مقفل آن دوره را نشان میدهد ، كه تحصيل دانش نيز از مختصات طبقات ممتاز بوده است.
میگويد در جريان جنگهای قيصر روم و انوشيروان ، قيصر به طرف شامات كه در آنوقت در تصرف انوشيروان بود قشون كشيد ، و سپاه ايران به مقابله پرداخت . در اثر طول كشيدن مدت ، خزانه ايران خالی شد ، انوشيروان با بوذر جمهر مشورت كرد ، قرار بر اين شد كه از بازرگانان قرضه بخواهند گروهی از بازرگانان دعوت شدند ، در آن ميان يك نفر " موزه فروش " بود كه از نظر طبقاتی چون كفشگر بود از طبقات پست به شمار میآمد ، گفت من حاضرم تمام قرضه را يكجا بدهم ، به شرط اينكه اجازه داده شود يگانه كودكم كه خيلی مايل است درس بياموزد به معلم سپرده شود .
كريستن سن میگويد : به طور كلی بالا رفتن از طبقهای به طبقه ديگر مجاز نبود ، ولی گاهی استثناء واقع میشد ، و آن وقتی بود كه يكی از آحاد رعيت ، اهليت و هنر خاصی نشان میداد ، در اين صورت بنابر نامه " تنسر " آن را ( بايد ) بر شهنشاه عرضه كنند ، بعد تجربت موبدان و هرابذه و طول مشاهدات ، تا اگر مستحق بدانند به غير طائفه الحاق فرمايند . . . مردمان شهری نسبه وضع خوبی داشتند ، آنان هم مانند روستائيان ماليات سرشماری میپرداختند ولی گويا از خدمات نظامی معاف بودند و به وسيله صناعت و تجارت صاحب مال و جاه میشدند . اما احوال رعايا به مراتب از آنان بدتر بود ، مادام العمر مجبور بودند در همان قريه ساكن باشند و بيگاری انجام دهند و در پياده نظام خدمت كنند به قول آميانوس مارسلينوس : " گروه گروه " از اين روستائيان پياده از پی سپاه میرفتند گويی ابدالدهر محكوم به عبوديت هستند ، به هيچ وجه مزدی و پاداشی به آنان نمیدادند". در باب احوال رعايايی كه در زير اطاعت اشراف و ملاك بودهاند اطلاع بيشتری نداريم . اميانوس گويد : " اشراف مزبور خود را صاحب اختيار جان غلامان و رعايا میدانستند " . وضع رعايا در برابر اشراف و ملاك به هيچ وجه با احوال غلامان تفاوتی نداشت با وجود اين نظر به اهميت فوق العادهای كه زراعت در دين زردشت داشته ، چنانكه كتابهای مقدس در ستايش اين كار مبالغه كردهاند ، مسلم است كه حقوق قانونی زارعين از روی كمال دقت معين بوده است ، چند نسك از نسكهای اوستا محتوی قواعد و احكامی در اين خصوص بودهاند . ايضا میگويد : اطلاعاتی كه راجع به جامعه ايرانی میتوانيم از منابع قديمه استخراج كنيم ، هر چند ناقص و پراكنده است ولی ما را با يك جامعه آشنا میكند كه نيروی ذاتی و استحكام باطنی آن مبتنی بر علائق عميق و عتيقی بود كه راجع به پيوند خلل ناپذير دودمانی داشت . قوانين را برای پاسبانی خانواده ( خون نژاد ) و دارايی ( مالكيت ) وضع كرده بودند و به اين وسيله میخواستند امتياز طبقات را با دقت هر چه تمامتر حفظ كنند. كريستن سن در فصل هشتم كتاب خويش نيز نمونهها و دلائل و قرائنی برای زندگی خشن طبقاتی آنروز ذكر میكند . دو مزيل نيز در مقالهای تحت عنوان " طبقات اجتماعی ايران قديم " توضيحاتی در اين زمينه داده است . مسئله تعليمات عمومی و روحانيت دينی كه با هم مربوط بودهاند وضع خاصی داشته است .
سعيد نفيسی میگويد : در اين دوره طبقه روحانيان در ايران برتری كامل در همه شؤون اجتماعی داشتند ، روحانيان به سه دسته تقسيم میشدند ، نخست موبدان بودند . . . سركرده موبدان ، به عنوان موبدان موبد ، يا موبد موبدان در پايتخت ، اول شخص مملكت و دارای اختيارات نامحدود بوده است . . . پس از موبدان طبقه هيربدان بودند كه قضاوت و تعليم و تربيت فرزندان سپرده به ايشان بوده است ، و در اين دوره تعليم و تربيت و فراگرفتن علوم متداول انحصار به موبد زادگان و نجيب زادگان داشته و اكثريت نزديك به اتفاق فرزندان ايران از آن محروم بودهاند . پس از هيربدان ، طبقه آذربدان بودند كه حكم متوليان و خادمان آتشكدهها و موقوفات بسيار آنها را داشتهاند و وظيفه ايشان نخست نگهداری آتشهای مقدس هر آتشكدهای و سپس شست و شو و پاكيزه نگاهداشتن محوطه آتشكده و اداره كردن مراسم دينی مانند نمازها و جشنهای كستی بندان برای كودكان و زناشوييها و مراسم مردگان بوده است.
بحث ديگر درباره نظامات اجتماعی ايران مربوط است به رژيم حكومت ساسانيان ، حكومت ساسانيان استبدادی محض بوده است . آنان خود را آسمانی نژاد و مظهر خدا میدانستند و از مردم به كمتر از سجده راضی نمیشدند ، و مردم با اين وضع خو گرفته بودند .
ارسال شده: جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸۷, ۱۰:۲۶ ب.ظ
توسط hedayat.m
نظام خانوادگی
در دوره ساسانی چيزی كه بيش از همه دستخوش تصرف و ناسخ و منسوخ و جرح و تعديل موبدان بود " حقوق شخصی " است . مخصوصا احكام نكاح وارث به اندازه ای پيچيده و مبهم بود كه موبدان هر چه میخواستند میكردند و در اين زمينه اختياراتی داشتند كه در هيچ شريعتی به روحانيان ندادهاند .
تعدد زوجات در دوره ساسانی جاری و معمول بوده است . زردشتيان عصر اخير درصدد انكار اين اصل هستند ، ولی جای انكار نيست ، همه مورخين نوشتهاند ، از هرودوت يونانی و استرابون در عصر هخامنشی گرفته تا مورخين عصر حاضر : هرودوت درباره طبقه اشراف عهد هخامنشی میگويد : هر كدام از آنها چند زن عقدی دارند ولی عده زنان غير عقدی بيشتر است .
استرابون درباره همين طبقه میگويد : آنها زنان زياد میگيرند ، و با وجود اين زنان غير عقدی بسيار دارند.
ژوستن ، از مورخان عصر اشكانی ، درباره اشكانيان میگويد : تعداد زنان غير عقدی در ميان آنها و به خصوص در خانواده سلطنتی از زمانی متداول شده بود كه به ثروت رسيده بودند ، زيرا زندگانی صحرا گردی مانع از داشتن زنان متعدد است .
آنچه در ايران باستان در ميان طبقه اشراف معمول بوده است چيزی بالاتر از تعدد زوجات ، يعنی حرمسرا بوده است . و لهذا نه محدود به حدی بوده است ، مثلا چهارتا يا بيشتر يا كمتر ، و نه مشروط به شرطی از قبيل عدالت و تساوی حقوق زنان و توانايی مالی يا جنسی ، بلكه همان طور كه نظام اجتماعی يك نظام طبقاتی بوده است نظام خانوادگی نيز چنين بوده است .
كريستن سن میگويد : اصل تعدد زوجات ، اساس تشكيل خانواده به شمار میرفت . در عمل عده زنانی كه مرد میتوانست داشته باشد به نسبت استطاعت او بود . ظاهرا مردان كم بضاعت به طور كلی بيش از يك زن نداشتند . رئيس خانواده (كذگ خوذای كد خدا ) از حق رياست دودمان
( سرادريه دوذگ سرداری دودمان ) بهره مند بود . يكی از زنان ، سوگلی و صاحب حقوق كامله محسوب شده و او را " زنی پادشاييها " ( پادشاه زن ) يا زن ممتاز میخواندهاند ، از او پستتر زنی بود كه عنوان خدمتكاری داشت و او را زن خدمتكار " زنی چگاريها چاكر زن " میگفتند . حقوق قانونی اين دو نوع زوجه مختلف بود . . . شوهر مكلف بوده كه مادام العمر زن ممتاز خود را نان دهد و نگهداری نمايد . هر پسری تا سن بلوغ و هر دختری تا زمان ازدواج دارای همين حقوق بودهاند اما زوجههايی كه عنوان چاكر زن داشتهاند فقط اولاد ذكور آنان در خانواده پدری پذيرفته میشده است ، در كتب پارسی متاخر پنج نوع ازدواج شمرده شده است . ولی ظاهرا در قوانين ساسانی جز دو قسمتی كه ذكر شد قسم ديگری نبوده است.
دختر مستقلا حق اختيار شوهر نداشت ، اين حق به پدر اختصاص داشت اگر پدر در قيد حيات نبود شخص ديگری اجازه شوهر دادن دختر را داشت اين حق نخست به مادر تعلق میگرفت و اگر مادر مرده بود متوجه يكی از عموها يا دايیهای او میشد .
شوهر بر اموال زن ولايت داشت و زن بدون اجازه شوهر حق نداشت در اموال خويش تصرف كند ، به موجب قانون زناشويی فقط شوهر شخصيت حقوقی داشت .شوهر میتوانست به وسيله يك سند قانونی زن را شريك خويش سازد ، در اين صورت زن شريك المال میشد و میتوانست مثل شوی خود در آن تصرف كند ، فقط بدين وسيله زوجه میتوانست معامله صحيحی با شخص ثالث به عمل آورد.
هرگاه شوهری به زن خود میگفت : از اين لحظه تو آزاد و صاحب اختيار خودت هستی ، زن بدين وسيله از نزد شوهر خود طرد نمیشد ، ولی اجازت میيافت به عنوان " زن خدمتكار " ( چاكر زن ) شوهر ديگری اختيار كند .
فرزندانی كه در ازدواج جديد در حيات شوهر اولش میزاييد از آن شوهر اولش بود يعنی زن تحت تبعيت شوهر اول باقی میماند .
شوهر حق داشت يگانه زن خود را يا يكی از زنانش را ( حتی زن ممتاز خود را ) به مرد ديگری كه بی آنكه قصوری كرده باشد محتاج شده بود بسپارد ( عاريه بدهد ) ، تا اين مرد از خدمات آن زن استفاده كند ، رضايت زن شرط نبود . در اين صورت شوهر دوم حق دخل و تصرف در اموال زن را نداشت و فرزندانی كه در اين ازدواج متولد میشدند متعلق به خانواده شوهر اول بودند و مانند فرزندان او محسوب میشدند . اين عمل را از اعمال خير میدانستند و كمك به يك همدين تنگدست میشمردند .
كرستن سن میگويد : يكی از مقررات خاصه فقه ساسانی " ازدواج ابدال " است كه نويسنده نامه تنسر به شرح آن پرداخته است و تفصيل آن در كتاب " الهند " بيرونی است كه مستقيما از ترجمه مفقود ابن المقفع گرفته و آن اين است :
"خلاصه اين است كه برای اينكه نام خانوادهها محفوظ بماند و اصل مالكيت خاندانهائی كه حق مالكيت داشتهاند متزلزل نشود و ثروتی كه از آنها باقی ميماند به دست بيگانه نيفتد ، اگر كسی میمرد و فرزند پسری از او باقی نميماند و به اصطلاح اجاقش كور ميماند " ازدواج نيابی " بعد از فوتش انجام میدادند ، قاعده و قانون اين بود كه لزوما زن او را به نزديكترين خويشاوندانش ولی به نام متوفی ، شوهر دهند و اگر زن ندارد دخترش و يا يكی از زنان نزديكش را به نام او به نزديكترين خويشاوندانش شوهر دهند و اگر نبود زن بيگانه ای را با مال او جهيزيه داده و به نيابت از او به يكی از خويشاوندان نزديكش شوهر دهند . پسری كه از اين " ازدواج نيابی " پديد میآيد قانونا پسر متوفی محسوب و وارث او شمرده میشود ، و كسی كه از ادای اين تكليف غفلت ورزد سبب قتل نفوس زيادی شده ، زيرا نسل متوفی را قطع كرده و نام او را تا ابد به فراموشی سپرده است .
در باب ارث مقرر بود كه زن ممتاز و پسرانش يكسان ارث ببرند ، به دختران شوهر نكرده نصف سهم میدادند . چاكر زن و فرزندان او حق ارث نداشتند ، ولی پدر میتوانست قبلا چيزی از دارايی خود را به آنان ببخشد يا وصيت كند كه پس از مرگ به آنان بدهند .
ملاك و محور مقررات خانوادگی دو چيز بوده و همه مقررات برای حفظ آن دو بوده است : نژاد ، ثروت.
ازدواج با محارم كه سنتی رايج بوده در آن عهد و از دوران پيشين سابقه داشته است ، روی همين اساس قرار داشته است . يعنی خاندانها برای اينكه مانع اختلاط خون خود با بيگانه و افتادن ثروت خود در اختيار بيگانه بشوند كوشش میكردهاند تا حد امكان با اقربای نزديك خود ازدواج كنند ، و چون اين عمل بر خلاف مقتضای طبع بوده بازور و قدرت مذهب و اينكه اجر و پاداشش در جهان ديگر عظيم است و كسی كه امتناع ورزد جايش در دوزخ است آن را كم و بيش به خورد مردم میداده اند . " در كتاب اردای ويرافنامه كه آن را به " نيك شاپور " از دانشمندان زمان خسرو اول نوشين روان نسبت دادهاند و شرحی از معراج روح است ، چنين آمده است كه در آسمان دوم روانهای كسانی را ديده است كه " خويتك دس " ( ازدواج با محارم ) كرده بودند و تا جاويدان آمرزيده شده بودند و در دورترين جاهای دوزخ روان زنی را گرفتار عذاب جاودانی ديده زيرا كه " خويتك دس " را به هم زده است ، سرانجام گفته شده است " ويراف " كه روان وی به معراج رفته هفت تن از خواهران خود را به همسری برگزيده است . در كتاب سوم " دينكرت " در اين زمينه اصطلاحات ديگری به كار رفته از آن جمله اصطلاح " نزد پيوند " است كه به معنی پيوند با نزديكان باشد و در اين زمينه به پيوند پدر با دختر و برادر با خواهر اشاره كردهاند . " نوسای برزمهر " از روحانيان زردشتی كه اين قسمت از دينكرت را تفسير كرده سودهای بسياری برای اين گونه زناشويی آورده و گفته است كه گناهان جانكاه را جبران میكند .
كريستن سن میگويد : اهتمام در پاكی نسب و خون خانواده يكی از صفات بارزه جامعه ايرانی به شمار میرفت ، تا به حدی كه ازدواج با محارم را جايز میشمردند و چنين وصلتی را " خويذوگدس " ( در اوستا خوايت ودث ) میخواندند اين رسم از قديم معمول بود حتی در عهد هخامنشيان اگر چه معنی لفظ خوايت ودث در اوستای موجود مصرح نيست ولی در نسكهای مفقود مراد از آن بی شبهه مزاوجت با محارم بود .
سعيد نفيسی میگويد : چيزی كه از اسناد آن زمان حتما به دست میآيد و با همه هياهوی جاهلانه كه اخيرا كردهاند از بديهيات مسلم تمدن آن زمان است اين است كه نكاح نزديكان و محارم و زناشويی در ميان اقارب درجه اول حتما معمول بوده است .
سعيد نفيسی آنگاه نصوصی را كه در كتب مقدس زردشتيان از قبيل دينكرت آمده است و تصريحاتی كه نويسندگان اسلامی از قبيل مسعودی ، ابوحيان توحيدی ، ابوعلی بن مسكويه كردهاند میآورد و جريان ازدواج قباد با دختر يا خواهر زاده ، و ازدواج بهرام چوبين با خواهر ، و ازدواج مهران گشنسب كه بعد مسيحی شد با خواهر خود را يادآور میشود .
مرحوم مشيرالدوله در كتاب نفيس خود : " ايران باستان " از استرابون مورخ قديم يونانی درباره هخامنشيان نقل میكند كه : اينها ( مغها ) موافق عاداتشان حتی مادرانشان را ازدواج میكنند .
درباره اشكانيان میگويد : بعضی از مورخين خارجه ، ازدواج شاهان اشكانی را با اقرباء و خويشان نزديك با نهايت نفرت ذكر میكنند ، چنين نسبتی را " هرودوت به كمبوجيه ، و پلوتارك به اردشير دوم هخامنشی دادهاند ولكن بعضی از نويسندگان پارسی زردشتی اين نسبت را رد كرده میگويند . كلمه خواهر را در مورد اشكانيان نبايد به معنی حقيقی فهميد ، كليه شاهزاده خانمها را شاهان پارتی خواهر میخواندند زيرا از يك دودمان و خانواده بودند و دختر عمو و نوه عمو و غيرها نيز در تحت اين عنوان در میآمدند . آنگاه خود مشيرالدوله اضافه میكند و میگويد : ولی چون در تاريخ نويسی بايد حقيقت را جستجو كرد و نوشت ، حاق مسئله اين است كه ازدواج با اقربای خيلی نزديك در ايران قديم موسوم به " خوتك دس " پسنديده بوده و ظاهرا جهت آن را حفظ خانواده و پاكی نژاد قرار میدادند .
يعقوبی - مورخ معتبر قرن سوم هجری ، كه خود ايرانی است نيز میگويد : ايرانيان با مادران و خواهران و دختران خود ازدواج میكردند و اين كار را نوعی صله رحم و عبادت میدانستند .
كريستن سن درباره عيسويان ايران میگويد : آنها نيز به تقليد زردشتيان بر خلاف قوانين مذهبی خود به مزاوجت با اقارب عادت كرده بودند " ماربها " كه در سال (540 ميلادی ) جاثليق عيسويان شده بود بر ضد اين امر كه خلاف شرع نصاری بود كوششی فوق العاده كرد.
در صدر اسلام ، ازدواج با محارم ميان زردشتيان امر رائجی بوده است ، لهذا اين مسئله پيش آمده است كه گاهی بعضی از مسلمين بعضی از زردشتيان را به علت اين كار ، مورد ملامت و دشنام قرار ميدادند و آنها را بدين سبب زنازاده میخواندند ، اما ائمه اطهار مسلمانان را از اين بدگويی منع میكردند تحت اين عنوان كه اين عمل در قانون آنها مجاز است و هر قومی نكاحی دارند و اگر مطابق شريعت خود ازدواج كنند فرزندانشان زنازاده محسوب نمیشوند .
و هم در روايات باب حدود آمده است كه در حضور امام صادق عليه السلام شخصی از شخص ديگر پرسيد كه با آن مردی كه از او طلبكار بودی چه كردی ؟ آن مرد گفت او يك ولدالزنائی است . امام سخت بر آشفت كه اين چه سخنی بود ؟ آن شخص گفت قربانت گردم او مجوسی است و مادرش دختر پدرش است و لهذا هم مادرش است و هم خواهرش پس قطعا ولدالزناست . امام فرمود : مگر نه اين است كه در دين آنها اين عمل جايز است و او به دين خود عمل كرده است ؟ پس تو حق نداری او را ولدالزنا بخوانی .
صدوق در توحيد ، روايتی نقل میكند و همان روايت در وسائل الشيعه ابواب النكاح آمده است كه روزی از روزها علی عليه السلام از مردم تقاضا میكرد تا زنده است فرصت را مغتنم شمرده مشكلات خويش را بپرسند و اين جمله را تكرار میكرد : " سلونی قبل ان تفقدونی " يكی از سؤال كنندگان اشعث بن قيس كندی بود ، اين مرد نسبت به ايرانيان نظر خوشی نداشت. اين مرد از علی سؤال كرد : چرا با مجوس مانند اهل كتاب معامله میكنيد و از آنها جزيه میگيريد و حال آنكه آنها كتاب آسمانی ندارند .
علی عليه السلام فرمود آنها كتابی داشتهاند ، خداوند پيامبری در ميان آنها مبعوث فرمود و در شريعت آن پيامبر ازدواج با محارم جايز نبود ، يكی از پادشاهان آنها در يك شب كه مست بود در حال مستی با دختر خويش در آميخت ، مردم آگاه شدند و شورش كردند و گفتند تو دين ما را فاسد كردی و اكنون لازم است بر تو حد جاری كنيم . آن پادشاه نيرنگی انديشيد ، به آنها گفت همه گرد آييد و سخن مرا بشنويد ، اگر ناصواب بود هر تصميمی میخواهيد بگيريد . مردم جمع شدند و او به آنها گفت : خودتان میدانيد كه در ميان افراد بشر هيچ كس به پای پدر بزرگ و مادر بزرگ ما آدم و حوا نمیرسد ، همه گفتند راست است . گفت مگر نه اين است كه اين دو بزرگوار كه صاحب پسران و دختران شدند ، همانها را با يكديگر زن و شوهر قرار دادند ؟ گفتند راست میگويی گفت پس معلوم میشود كه ازدواج با محارم از قبيل دختر يا خواهر مانعی ندارد . مردم با اين بيان قانع شدند و از آن پس اين رسم ، مشروع تلقی شد و مردم عمل كردند.
از اين سؤالها و جوابها بر میآيد كه در صدر اسلام زردشتيان زناشويی با محارم را اجرا میكردند و به همين جهت مورد بحث و پرسش واقع شده است . فقهای اسلام ، اعم از شيعه و سنی ، و اعم از ايرانی و غير ايرانی ، در ابواب مختلف فقه اين بحث را به عنوان يك مسئله كه در خارج مصداق دارد طرح و بحث ميكردهاند ، اين فقهاء غالبا ايرانی بودند و برخی از آنها مانند ابوحنيفه از دو پشت بالاتر مجوسی بودهاند و اگر چنين سنتی در ميان زردشتيان رائج نمیبود محال بود كه چنين بحثی در فقه صدر اول اسلام طرح شود .
انكار وجود چنين سنتی در ميان زردشتيان از قبيل انكار بديهيات است ولی زردشتيان اخيرا برای چندمين بار در تاريخ اين آيين ، درصدد تجديد نظر و حك و اصلاح در اصول و فروع آن بر آمدهاند و ناچار دروغهای مصلحتی زيادی را در اين زمينه تجويز كردهاند .
ارسال شده: جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸۷, ۱۰:۳۴ ب.ظ
توسط hedayat.m
تعليم و تعلم زنان
با اينكه زنان مجموعا وضع ناگواری داشتهاند ، گاهی به جريانات تاريخی بر میخوريم كه نشان میدهد برخی زنان از نظر تحصيلات عاليه مقام شامخی داشتهاند . محققين يك كتاب حقوقی را كه در آن عهد نوشته شده است نام میبرند به نام " ماديگان هزار داذستان " يعنی گزارش هزار فتوای قضائی ، قسمتی از اين كتاب موجود است و برخی از محققان اروپايی از قبيل بارتلمه آن را ترجمه و چاپ كردهاند . در اين كتاب نام گروهی از قضات آن عهد آمده است ، و البته منابع حقو قی آن عهد اوستا و زند بوده است . در اين كتاب داستانی آمده است مبنی بر اينكه : يكی از قضات در موقعی كه به محكمه میرفت ، پنج زن او را احاطه كردند ، و يكی از آنها سؤالاتی از او نمود راجع به بعضی از مواد مخصوصه از باب گروو ضمانت ، همين كه به آخرين سؤال رسيد قاضی جوابی نداشت . يكی از زنان گفت ای استاد مغزت را از اين بابت خسته مكن و بی تعارف بگو نمیدانم . بعلاوه ، ما خود جواب آن را در شرحی كه " گلوگان اندر زبذ " نوشته است خواهيم يافت .
آيا اين داستان میتواند دليل بر اين باشد كه زنان آن دوره از تعليمات عمومی بهرهمند بودهاند ؟ همان طور كه بارتلمه تحقيق كرده است و تحقيقات او درباره حقوق زن در دوره ساسانی مبنای نظريات كريستن سن واقع شده است ، در خانوادههای ممتاز ، زنان گاهی از تعليمات عاليه برخوردار بودهاند ، يعنی اصل " زندگانی طبقاتی " در اين مورد نيز مانند همه موارد ديگر حكفرما بوده است . همچنانكه در دوره ساسانی دو تن از دختران خسرو پرويز : پوران دخت و آزرمی دخت ، برای مدت كوتاهی سلطنت كردند ، انتخاب آنها به سلطنت به واسطه اعتقاد عظيمی بود كه ايرانيان به " تخمه شاهی " داشتند . ايرانيان شاهان خويش را ايزد نژاد میپنداشتند .
كريستن سن میگويد : منابع تاريخی كه داريم اطلاعی در باب تعاليم دختران به دست نمیدهد . بارتلمه چنين حدس میزند كه تعليم دختران بيشتر مربوط به اصول خانه داری بوده است . بعلاوه ، بغ نسك صريحا از تعليمات زن در فن خانه داری بحث میكند ، معذلك زنان خانوادههای ممتاز گاهی تعليمات بسيار عميق در علوم تحصيل میكردهاند .
كريستن سن در فصل هفتم كتاب خويش كه درباره نهضت مزدكيه بحث میكند میگويد : در توصيفی كه ما در نتيجه تحقيقات بارتلمه از احوال حقوقی زنان در عهد ساسانيان نموديم ، تضاد بسيار نشان میدهد . سبب اين تضاد آن است كه احوال قانونی زن در طول عهد ساسانيان تحولاتی يافته است . بنابر قول بارتلمه ، از لحاظ علمی و نظری ، زن در اين عهد حقوقش به تبع غير بوده و يا به عبارت ديگر شخصيت حقوقی نداشت ، اما در حقيقت زن در اين زمان دارای حقوق مسلمهای بوده است ، در زمان ساسانيان احكام عتيق در جنب قوانين جديد باقی بود و اين تضاد ظاهری از آنجاست . پيش از آنكه اعراب مسلمان ايران را فتح كنند محققا زنان ايران در شرف تحصيل حقوق و استقلال خود بودهاند .
ارسال شده: جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸۷, ۱۰:۴۹ ب.ظ
توسط hedayat.m
نظام اخلاقی
اگر بخواهيم روحيه و درجه اخلاق عمومی آنروز مردم ايران را بدانيم ، مدارك كافی و مستقيم در دست نداريم ، ولی از مجموعه قرائن میتوان به دست آورد كه روحيه و اخلاق عمومی چگونه بوده است .
ايرانيان از نظر اخلاق وراثی و اقليمی مقام شايستهای داشتهاند . ايرانيان از قديم الايام به دارا بودن خصايص عالی ستوده شدهاند . هرودوت مورخ معروف يونانی در قرن پنجم قبل از ميلاد كه اصلا اهل آسيای صغير بوده و او را پدر تاريخ ناميدهاند توصيف نسبتا جامعی از مردم ايران آنروز كرده است آنچه هرودوت نوشته مجموعهای از زشتيها و زيبائيهاست ، ولی میتوان گفت زيبائيهايش بيشتر است .
گزنفون ، شاگرد معروف سقراط ، كه تقريبا يك قرن بعد از هرودوت بوده است يكی ديگر از كسانی است كه ايرانيان را توصيف كرده است ، ولی او بر عكس هرودوت كه دوره اعتلای ايران را ديده و توصيف كرده است ، دوره انحطاط ايران را ديده و مقايسهای ميان روحيه و اخلاق ايرانيان در دوره كوروش و روحيه و اخلاق آنها در عهد خودش به عمل آورده و تغيير و انحطاط اخلاق ايرانيان را در دوره خودش توضيح داده است.
اگر اخلاق طبيعی ايرانيان را با ساير ملل مقايسه كنيم مسلما اگر بر - ساير ملل پيشی نداشته باشند ، پايين تر هم نيستند .
در روايات اسلامی خلق و روحيه ايرانی مورد ستايش قرار گرفته است مخصوصا از دو جهت : بی تعصبی و آزاد فكری ، و ديگر دانش دوستی . در آيه كريمه قرآن آمده است " و لو نزلناه علی بعض الاعجمين فقراه عليهم ما كانوا به مؤمنين " يعنی اگر قرآن را بر فردی از عجم فرو میفرستاديم اينان ( اعراب ) هرگز ايمان نمیآوردند . امام صادق عليه السلام فرمود آری اگر قرآن بر عجم نازل شده بود ، عرب به آن ايمان نمیآورد ولی بر عرب نازل گشت و عجم ايمان آورد ، و اين فضيلت عجم است .
عبدالله بن عمر از رسول اكرم نقل كرده است كه فرمود : در عالم رؤيا گوسفندانی سياه ديدم كه گروه انبوهی گوسفند سفيد داخل آنها شدند . مردم از آن حضرت پرسيدند : يا رسول الله اين خواب را چه تعبير فرموديد ؟ فرموده تعبير اين خواب اين است كه عجم در دين شما و هم در نسب و خون شما شريك خواهد شد يعنی هم به دين شما ايمان خواهد آورد و هم با شما ازدواج خواهد كرد و خونش با شما مخلوط خواهد شد . مردم با تعجب پرسيدند : يا رسول الله عجم دين اسلام را خواهد پذيرفت و سپس در خون ما با ما شريك خواهد شد ؟ فرمود آری ، اگر ايمان به ستاره ثريا آويخته باشد ، مردانی از عجم بدان دست خواهند يازيد .
كريستن سن در خاتمه كتاب خود ، چند صفحه را به اخلاق و روحيه ايرانيان اختصاص داده است ، وی میگويد : جهان ايرانی ، به صورتی كه مورخان غرب مثل آميانوس مارسلينوس و پروكوپيوس آن را شناخته و با جنبههای نيك و بدش وصف كردهاند ، به نظر ما جامعه اشرافی محض میآيد ، فقط طبقات عاليه معرف اين جامعه محسوب میشدهاند و به ملت ايران جلوه و وجهه خاص خود را بخشيدهاند . توضيحات آميانوس مارسلينوس ، كه كريستن سن به تفصيل نقل كرده است همه مربوط است به طبقه اشراف و طبعا جنبههای پست آن بر جنبههای عالی آن زياد میچربد . جنبههای عالی كم در آن يافت میشود لزومی ندارد ما آنها را نقل كنيم .
كريستن سن میگويد : نويسندگان عرب ، دولت ساسانی را كه سرمشق سياست دولت مشرقی بوده با تمجيد و تحسين میستايند و ملت ايران را به بزرگی نام میبرند . آنگاه از كتابی به نام خلاصه العجائب ( ؟ ) اين عبارت را نقل میكند : همه اقوام جهان برتری ايرانيان را اذعان داشتند ، خاصه در كمال دولت و تدابير عاليه جنگی و هنر رنگ آميزی و تهيه طعام و تركيب دواو طرز پوشيدن جامه و تاسيسات ايالات و مراقبت در نهادن هر چيز به مكان خود و شعر و ترسل و نطق و خطابه و قوت عقل و كمال پاكيزگی و درستكاری و ستايشی كه از پادشاهان خود میكردند ، در همه اين مسائل برتری ايرانيان بر اقوام جهان مسلم بود ، تاريخ اين قوم سرمشق كسانی است كه پس از آنان به نظم ممالك میپردازند .
عجب اين است كه كريستن سن پس از نقل همه اينها میگويد : ايرانيان در طی قرون متمادی ، مقام پيشوايی معنوی خود را در ميان ملل اسلامی نگاه داشتند اما نيروی خلقی و سياسی آنان بعد از سقوط دولت ساسانی خيلی ضعيف شد ، سبب اين ضعف چنانكه بعضی پنداشتهاند اين نيست كه دين اسلام از حيث استواری مبانی اخلاقی كمتر از دين پارسی بوده است ، بلكه يكی از علل انحطاط ملت ايران وضع " حكومت عامه " است كه با اسلام برقرار شد ، طبقات نجبا رفته رفته در ساير طبقات توده فرو رفته محو گرديدند ، و صفاتی كه موجب امتياز آنان بود ، ضعيف شد . البته مقصود كريستن سن از نيروی خلقی كه در رديف نيروی سياسی آورده است ، اخلاق سياسی است كه با اخلاق انسانی در جهت مخالف قرار دارد . از نظر اخلاق سياسی يعنی همان دريچهای كه كريستن سن اينجا از آن دريچه نگريسته است سقوط طبقه نجبا و ضعيف شدن صفات خاص آنها كه به موجب آن صفات ، يك اقليت ناچيز حكومت و قدرت و ثروت را در دست گرفته و حقوق اكثريت انبوهی را به خود اختصاص میداد و آنها را در خدمت خود میگرفت و استثمار مینمود و دولت مقتدری بر روی اين اساس به وجود آورده بود ، موجب تاسف است ، اما با مقياس و معيار بشری و از نظر اخلاق انسانی ، سقوط طبقه اشراف و باز شدن راه برای " حكومت عامه " نه تنها موجب تاسف نيست ، بلكه موجب كمال خرسندی است .
از نظر آموزش و پرورش دوره ساسانی كه چگونه بوده و بر چه اساسی بوده است اطلاع كاملی در دست نيست ، هر چه بوده همان بوده كه به وسيله " هيربد " ها صورت میگرفته است . هيربدها محتويات اوستا را به مردم تعليم میداده اند ، چيز ديگری در اختيار نداشتهاند . آن آيينهای كه از هر آيينه ديگر بهتر میتواند وضع اخلاقی آنروز مردم ايران را نشان بدهد ، نظامات اجتماعی و خانوادگی آنروز است اجتماع مدنی و هم اجتماع خانوادگی آنروز اجتماع متعادلی نبوده است ، ما قبلا به تفصيل در هر دو موضوع بحث كردهايم .
در اجتماع نامتعادل مردم تقسيم میشوند به دو طبقه اقليت و اكثريت : اقليت متنعم و برخوردار ، و اكثريت محروم و نيازمند . طبقه برخوردار و متنعم به موجب وضع و حال خود ، دارای نوعی اخلاق میگردد و طبقه محروم و دارای نوعی ديگر از اخلاق و هيچكدام اخلاق متعادل و انسانی نخواهند داشت . طبقه برخوردار در اين اجتماعات معمولا طبقهای است از خود راضی ، مغرور ، خودپسند ، لوس و ننر ، بيكار و بيكاره ، ترسو ، كم حوصله ، كم مقاومت ، ناز پرورده ، زود رنج ، اسراف و تبذير كن ، عياش . اين اوصاف را كم و بيش در بيان اميانوس مارسلينوس درباره نجبای ايران میبينيم . اما طبقه محروم در اينگونه اجتماعات طبقهای است بدبين ، كينه توز ، ناراضی ، بدخواه ، انتقام جو ، معتقد به شانس و تصادف ، منكر نظم و عدل در جهان . هر چند مورخی توده مردم ايران را در آن عصر توصيف نكرده است ، اما قاعدتا در چنان اجتماع طبقاتی جز اين نمیتوانسته است باشد .
در ايران ماليات سرانه گرفته میشد ولی همان طبقاتی كه بيش از ديگران میبايست مشمول قانون ماليات باشند مستثنی بودند . انوشيروان كه در وضع مالياتها تجديد نظر كرد و اصلاحاتی نمود باز هم " بزرگان ، نجبا ، سربازان ، روحانيون ، دبيران و ساير خدمتگزاران دولت را مستثنی كرد " بديهی است كه اين تبعيضها و استثناها روح طبقه ماليات پرداز را ناراضی و عاصی میگردانيد .
از برخی جريانات تاريخی آن عصر كم و بيش میتوان به اخلاق عامه مردم پی برد .
كامل ابن اثير مینويسد : هنگامی كه رستم فرخ زاد در سرزمين بين النهرين به مقابله سپاه اسلام میرفت با عربی برخورد كرد . عرب ضمن گفت و شنود با رستم اظهار يقين كرد كه ايرانيان شكست میخورند . رستم به طنز گفت : پس ما بايد بدانيم كه از هم اكنون در اختيار شما هستيم . عرب گفت : اين اعمال فاسد شماست كه چنين سرنوشتی برای شما معين كرده است ، رستم از گفت و شنود با عرب ناراحت شد و دستور داد گردن او را بزنند . رستم با سپاهيانش به " برس " رسيدند و منزل كردند ، سپاهيان رستم ريختند ميان مردم و اموال شان را تاراج كردند ، به زنان دست درازی كردند ، شراب خوردند و مست كردند و عربده كشيدند ، ناله و فرياد مردم بلند شد ، شكايت سربازان را پيش رستم بردند . رستم خطابهای القا كرده ، به سپاهيان گفت : مردم ايران ! اكنون میفهمم كه آن عرب راست گفت كه اعمال زشت ما سرنوشت شومی برای ما تعيين كرده است . من اكنون يقين كردم كه عرب بر ما پيروز خواهد شد ، زيرا اخلاق و روش آنها از ما بسی بهتر است . همانا خداوند در گذشته
شما را بر دشمن پيروز میگردانيد به حكم اينكه نيك رفتار بوديد ، از مردم رفع ظلم كرده به آنها نيكی میكرديد اكنون كه شما تغيير يافتهايد قطعا نعمتهای الهی از شما گرفته خواهد شد.
كتابسوزی ايران و مصر
ارسال شده: پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۷, ۱۱:۴۱ ق.ظ
توسط hedayat.m
كتابسوزی ايران و مصر
از جمله مسائلی كه لازم است در روابط اسلام و ايران مطرح شود مسئله كتابسوزی در ايران وسيله مسلمين فاتح ايران است . در حدود نيم قرن است كه بطور جدی روی اين مسئله تبليغ میشود تا آنجا كه آنچنان مسلم فرض ميشود كه در كتب دبستانی و دبيرستانی و دانشگاهی و بالاخره در كتب درسی كه جز مسائل قطعی در آنها نبايد مطرح گردد و از وارد كردن مسائل مشكوك در اذهان ساده دانش آموزان و دانشجويان بايد خودداری شود ، نيز مرتب از آن ياد ميشود . اگر اين حادثه ، واقعيت تاريخی داشته باشد و مسلمين كتابخانه يا كتابخانههای ايران يا مصر را به آتش كشيده باشند جای اين هست كه گفته شود اسلام ماهيتی ويرانگر داشته نه سازنده ، حداقل بايد گفته شود كه اسلام هر چند سازنده تمدن و فرهنگی بوده است اما ويرانگر تمدنها و فرهنگهايی هم بوده است . پس در برابر خدماتی كه به ايران كرده زيانهائی هم وارد كرده است و اگر از نظری " موهبت " بوده از نظر ديگر " فاجعه " بوده است .
چند سال پيش يك شماره از مجله " تندرست " كه صرفا يك مجله پزشكی است به دستم رسيد . در آنجا خلاصه سخنرانی يكی از پزشكان بنام ايران در يكی از دانشگاههای غرب درج شده بود . در آن سخنان اينچنين بیان شده بود: " يونان قديم مهد تمدن بوده است ، فلاسفه و دانشمندان بزرگ مانند سقراط . . . داشته ولی آنچه بتوان به دانشگاه امروز تشبيه كرد در واقع همان است كه خسرو پادشاه ساسانی تاسيس كرد . و در شوش پايتخت ايران آنروز دارالعلم بزرگی به نام " گندی شاپور " . . . اين دانشگاه سالها دوام داشت تا اينكه در زمان حمله اعراب به ايران مانند ساير مؤسسات ما از ميان رفت . و با آنكه دين مقدس اسلام صراحتا تاكيد كرده است كه علم را ، حتی اگر در چين باشد ، بايد بدست آورد ، فاتحين عرب بر خلاف دستور صريح پيامبر اسلام حتی كتابخانه ملی ايران را آتش زدند و تمام تاسيسات علمی ما را بر باد دادند و از آن تاريخ تا مدت دو قرن ايران تحت نفوذ اعراب باقی ماند ". در پاسخ اين پزشك محترم كه چنين قاطعانه در يك مجمع پزشكی جهانی كه علی القاعده اطلاعات تاريخی آنها هم از ايشان بيشتر نبوده ، اظهار داشته است عرض ميكنيم : اولا بعد از دوره يونان و قبل از تاسيس دانشگاه جندی شاپور در ايران ، دانشگاه عظيم اسكندريه بوده كه با دانشگاه جندی شاپور طرف قياس نبوده است مسلمين كه از قرن دوم هجری و بلكه اندكی هم در قرن اول هجری به نقل علوم خارجی به زبان عربی پرداختند به مقياس زيادی از آثار اسكندرانی استفاده كردند ، تفصيل آنرا از كتب مربوط ميتوان به دست آورد .
ثانيا دانشگاه جندی شاپور كه بيشتر يك مركز پزشكی بوده كوچكترين آسيبی از ناحيه اعراب فاتح نديد و به حيات خود تا قرن سوم و چهارم هجری ادامه داد ، پس از آنكه حوزه عظيم بغداد تاسيس شد دانشگاه جندی شاپور تحت الشعاع واقع گشت و تدريجا از بين رفت ، خلفای عباسی پيش از آنكه بغداد دارالعلم بشود ، از وجود منجمين و پزشكان همين جندی شاپور در دربار خود استفاده ميكردند ، ابن ماسويهها و بختيشوعها در قرن دوم و سوم هجری فارغ التحصيل همين دانشگاه بودند . پس ادعای اينكه دانشگاه جندی شاپور بدست اعراب فاتح از ميان رفت از كمال بی اطلاعی است .
ثالثا دانشگاه جندی شاپور را علمای مسيحی كه از لحاظ مذهب و نژاد به حوزه روم ( انطاكيه ) وابستگی داشتند اداره ميكردند ، روح اين دانشگاه مسيحی رومی بود نه زردشتی ايرانی ، البته اين دانشگاه از نظر جغرافيايی و از نظر سياسی و مدنی جزء ايران و وابسته به ايران بود ولی روحی كه اين دانشگاه را به وجود آورده بود روح ديگری بود كه از وابستگی اولياء اين دانشگاه به حوزههای غير زردشتی و خارج از ايران سرچشمه میگرفت ، همچنانكه برخی مراكز علمی ديگر در ماوراء النهر بوده كه تحت تاثير و نفوذ بودائيان ايجاد شده بود . البته روح ملت ايران يك روح علمی بوده است . ولی رژيم موبدی حاكم بر ايران در دوره ساسانی ، رژيمی ضد علمی بوده و تا هر جا كه اين روح حاكم بوده مانع رشد علوم بوده است . به همين دليل در جنوب غربی و شمال شرقی ايران كه از نفوذ روح مذهبی موبدی به دور بوده ، مدرسه و انواع علوم وجود داشته است و در ساير جاها كه اين روح حاكم بوده درخت علم رشدی نداشته است .
در ميان نويسندگان كتب ادبی و تاريخی و جغرافيائی درسی برای دبيرستانها كه غالبا بخشنامه وار مطالب بالا را تكرار میكنند مرحوم دكتر رضا زاده شفق كه هم مردی عالم بود و هم از انصاف بدور نبود تا حدی رعايت انصاف كرده است . مشاراليه در تاريخ ادبيات سال چهارم ادبی در اين زمينه چنين مینويسد :
" در دوره ساسانی آثار دينی و ادبی و علمی و تاريخی از تاليفات و ترجمه بسيار بوده ، نيز از اخباری كه راجع به شعرا و آواز خوانهای درباری به ما رسيده است استنباط ميشود كه كلام منظوم ( شعر ) وجود داشته است .
با وجود اين از فحوای تاريخ ميتوان فهميد كه آثار ادبی در ادوار قديم دامنه بسيار وسيع نداشته بلكه تا حدی مخصوص درباريان و روحانيان بوده است ، و چون در اواخر دوره ساسانی اخلاق و زندگانی اين دو طبقه يعنی درباريان و روحانيان با وفور فتنه و فساد دربار و ظهور مذاهب گوناگون در دين فاسد شده بود ، لهذا ميتوان گفت اوضاع ادبی ايران نيز در هنگام ظهور اسلام درخشان نبوده و بواسطه فساد اين دو طبقه ، ادبيات نيز رو به سوی انحطاط ميرفته است " .
رابعا اين پزشك محترم كه مانند عدهای ديگر طوطی وار ميگويند " فاتحين عرب كتابخانه ملی ما را آتش زدند و تمام تاسيسات علمی ما را بر باد دادند " بهتر بود تعيين ميفرمودند كه آن كتابخانه ملی در كجا بوده ؟ در همدان بوده ؟ در اصفهان بوده ؟ در شيراز بوده ؟ در آذربايجان بوده ؟ در نيشابور بوده ؟ در تيسفون بوده ؟ چگونه است كه ايشان و كسانی ديگر مانند ايشان كه اين جملهها را تكرار ميفرمايند از كتابخانهای ملی كه به آتش كشيده شد اطلاع دارند اما از محل آن اطلاع ندارند .
نه تنها در هيچ مدركی چنين مطلبی ذكر نشده و با وجود اينكه جزئيات حوادث فتوحات اسلامی در ايران و روم ضبط شده نامی از كتابخانهای در ايران اعم از اينكه به آتش كشيده شده باشد و يا به آتش كشيده نشده باشد در هيچ مدركی تاريخی وجود ندارد ، بلكه مدارك خلاف آنرا ثابت میكند ، مدارك ميگويند كه در حوزه زردشتی علاقهای به علم و كتابت نبوده است . جاحظ ، هر چند عرب است ، ولی تعصب عربی ندارد به دليل اينكه عليه عرب زياد نوشته است و ما عن قريب از او نقل خواهيم كرد وی در كتاب المحاسن و الاضداد میگويد :
" ايرانيان علاقه زيادی به نوشتن كتاب نداشتند ، بيشتر به ساختمان علاقمند بودند " در كتاب " تمدن ايرانی به قلم جمعی از خاورشناسان تصريح ميكند به عدم رواج نوشتن در مذهب زردشت در عهد ساسانی .
محققان اتفاق نظر دارند حتی تكثير نسخ اوستا ممنوع و محدود بود . ظاهرا وقتی اسكندر به ايران حمله كرد از اوستا دو نسخه بيشتر وجود نداشته است كه يكی در استخر بوده و وسيله اسكندر سوزانيده شده است .
نظر به اينكه درس و مدرسه و سواد و معلومات در آيين موبدی منحصر به درباريان و روحانيان بود و ساير طبقات و اصناف ممنوع بودند ، طبعا علم و كتاب رشد نمیكرد ، زيرا معمولا دانشمندان از طبقات محروم برميخيزند نه از طبقات مرفه . موزه گرزادهها و كوزه گرزادهها هستند كه بوعلی و ابوريحان و فارابی و محمد بن زكريای رازی ميشوند نه اعيان زادگان و اشراف زادگان . و به علاوه همانطور كه مرحوم دكتر شفق ياد آور شده است اين دو طبقه هم در عهد ساسانی هر يك به گونهای فاسد شده بودند و از طبقه فاسد انتظار آثار علمی و فرهنگی نمیرود .
بدون شك در ايران ساسانی آثار علمی و ادبی كما بيش بوده است ، بسياری از آنها در دوره اسلامی به عربی ترجمه شد و باقی ماند ، و بدون شك بسياری از آن آثار علمی و ادبی از بين رفته است ولی نه بعلت كتابسوزی يا حادثهای از اين قبيل بلكه به اين علت طبيعی و عادی كه هرگاه تحولی در فكر و انديشه مردم پديد آيد و فرهنگی به فرهنگ ديگر هجوم آورد و افكار و اذهان را متوجه خود سازد ، به نحو افراط و زيانبار فرهنگ كهن مورد بی مهری و بی توجهی واقع ميگردد و آثار علمی و ادبی متعلق به آن فرهنگ در اثر بی توجهی و بی علاقگی مردم تدريجا از بين میرود .
علی القاعده هنگام فتح ايران كتابهائی كه بعضی از آنها نفيس بوده در كتابخانههای خصوصی افراد وجود داشته است و شايد تا دو سه قرن بعد از فتح ايران هم نگهداری ميشده است ، ولی بعد از فتح ايران و اسلام ايرانيان و رواج خط عربی و فراموش شدن خط پهلوی كه آن كتابها به آن خط بوده است ، آن كتابها برای اكثريت قريب به اتفاق مردم بلااستفاده بوده و تدريجا از بين رفته است .
اما اينكه كتابخانه يا كتابخانههائی بوده و تاسيسات علمی وجود داشته است و اعراب فاتح هنگام فتح ايران آنها را به عمد از بين برده باشند افسانهای بيش نيست .
ادامه کتابسوزی ایران و مصر
ارسال شده: پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۷, ۱۱:۵۸ ق.ظ
توسط hedayat.m
ابراهيم پور داود ، كه درجه حسن نيتش روشن است و به قول مرحوم قزوينی با عرب و هر چه از ناحيه عرب است " دشمن " است ، دست و پا كرده از گوشه و كنار تاريخ قرائنی بيابد و آن قرائن را كه حتی نام قرينه نميتوان روی آنها گذاشت ( احيانا با تحريف در نقل ) به عنوان " دليل " بر كتابسوزی اعراب فاتح در ايران و بر باد دادن تاسيسات علمی به كار ببرد . بعد از او و تحت تاثير او افرادی كه لااقل از بعضی از آنها انتظار نميرود كه تحت تاثير اين موهوم قرار گيرند از او پيروی كردهاند .
مرحوم دكتر معين از آن جمله است . مرحوم دكتر معين در كتاب مزديسنا و ادب فارسی آنجا كه نتايج حمله عرب به ايران را ذكر ميكند متعرض اين مطلب شده و بيشتر آنچه آورده از پورداود است . آنچه به عنوان دليل ذكر كرده عبارت است از :
1- سرجان ملكم انگليسی در تاريخش اين قضيه را ذكر كرده است
2- در جاهليت عرب ، مقارن ظهور اسلام مردم بيسواد و امی بودند ،
مطابق نقل واقدی در مكه مقارن بعثت حضرت رسول فقط 17 تن از قريش با سواد بودند ، آخرين شاعر بدوی عرب " ذوالرمه " باسواد بودن خود را پنهان ميكرد و ميگفت قدرت نوشتن در ميان ما بی ادبی شمرده ميشود.
3- جاحظ در كتاب البيان و التبيين نقل كرده كه روزی يكی از امراء قبيله قريش كودكی را ديد كه به مطالعه كتاب سيبويه مشغول است ، فرياد برآورد كه " شرم بر تو باد ، اين شغل آموزگاران و گدايان است " در آن روزگار آموزگاری يعنی تعليم اطفال در ميان عرب بسيار خوار بود زيرا حقوق آنان شصت درهم بيش نبود ، و اين مزد در نظر ايشان ناچيز بود.
4- ابن خلدون در فصل " العلوم العقليه و اصنافها " ( از مقدمه تاريخش ) گويد : وقتی كشور ايران فتح شد كتب بسياری در آن سرزمين به دست تازيان افتاد ، سعد بن ابی وقاص به عمر بن الخطاب در خصوص آن كتب نامه نوشت و در ترجمه كردن آنها برای مسلمانان رخصت خواست ، عمر بدو نوشت كه آن كتابها را در آب افكند چه اگر آنچه در آنها است راهنمائی است خدا ما را به رهنماتر از آن هدايت كرده است ، و اگر گمراهی است خدا ما را از شر آن محفوظ داشته . بنابراين آن كتابها را در آب يا در آتش افكندند . و علوم ايرانيان كه در آن كتب مدون بود از ميان رفت و به دست ما نرسيد. ابوالفرج بن العبری در مختصر الدول و عبداللطيف بغدادی در كتاب الافاده و الاعتبار و قفطی در تاريخ الحكماء در شرح حال يحيی نحوی و حاج خليفه در كشف الظنون و دكتر صفا در تاريخ علوم عقلی از سوختن كتب اسكندريه توسط عرب سخن راندهاند " يعنی اگر ثابت شود كه اعراب فاتح كتابخانه اسكندريه را سوختهاند ، قرينه است كه در هر جا كتابخانهای میيافتهاند ميسوختهاند . پس بعيد نيست در ايران هم چنين كاری كرده باشند ولی شبلی نعمان در رسالهای به عنوان " كتابخانه اسكندريه " ترجمه فخر داعی ، و همچنين آقای ( مجتبی ) مينوی در مجله سخن 74 صفحه 584 اين قول را ( كتابسوزی اسكندريه را ) رد كردهاند .
5- ابوريحان بيرونی در " الاثار الباقيه " درباره خوارزم مینويسد كه : " چون قتيبه بن مسلم دوباره خوارزم را پس از مرتد شدن اهالی فتح كرد ، اسكجموك را برايشان والی گردانيد . و قتيبه هر كس كه خط خوارزمی میدانست و از اخبار و اوضاع ايشان آگاه بود و از علوم ايشان مطلع ، به كلی فانی و معدوم الاثر كرد و ايشان را در اقطار ارض
متفرق ساخت و لذا اخبار و اوضاع ايشان به درجهای مخفی و مستور مانده است كه به هيچ وجه وسيلهای برای شناختن حقايق امور در آن كشور بعد از ظهور اسلام در دست نيست " ايضا ابوريحان در همان كتاب نويسد :
" و چون قتيبه بن مسلم نويسندگان ايشان ( خوارزميان ) را هلاك كرد و هربدان ايشانرا بكشت و كتب و نوشتههای آنانرا بسوخت ، اهل خوارزم امی ماندند و در اموری كه محتاج اليه ايشان بود فقط به محفوظات خود اتكا كردند ، و چون مدت متمادی گرديد و روزگار دراز بر ايشان بگذشت امور جزئی مورد اختلاف را فراموش كردند و فقط مطالب كلی مورد اتفاق در حافظه آنان باقيماند .
6- داستان كتابسوزی عبدالله بن طاهر كه دولتشاه سمرقندی در تذكره الشعرا آورده است .
اينها مجموع به اصطلاح دلائلی است كه مرحوم دكتر معين بر كتابسوزی در ايران اقامه كرده است ، در ميان اين ادله تنها دليل چهارم كه از زبان ابن خلدون نقل شده به علاوه با داستان كتابسوزی اسكندريه كه ابن العبری و بغدادی و قفطی آنرا نقل كردهاند و با آنچه حاجی خليفه در كشف الظنون آورده مورد تاييد قرار گرفته است قابل بررسی است.
دليل هفتمی هم هست كه مرحوم دكتر معين متعرض آن نشده ولی جرجی زيدان و بعضی نويسندگان ايرانی فراوان آنرا ياد آوری ميكنند و دليل بر ضديت عرب با كتاب و كتابت و علم گرفته ميشود . و آن اينكه خليفه دوم به شدت جلو كتابت و تاليف كتاب را گرفته و با طرح شعار " حسبنا كتاب الله " ( ما را قرآن بس) 13 هجری ميزيسته و ناچار گفتههايش درباره حادثهای كه در حدود سيزده قرن با او فاصله تاريخی دارد بايد به يك سند تاريخی مستند باشد و نيست ، به علاوه او آنچنان تعصب ضد اسلامی خود را آشكار ساخته است كه كوچكترين اعتباری به گفتهاش باقی نمیماند .
او مدعی است كه پيروان پيامبر عربی شهرهای ايران را با خاك يكسان كردند ( دروغی كه در قوطی هيچ عطاری پيدا نمیشود ) عجب است كه مرحوم دكتر معين گفتار سراسر نامربوط سرجان ملكم را بعنوان يك دليل ذكر مينمايد . اما مسئله " اميت " و بيسوادی عرب جاهلی ، مطلبی است كه خود قرآن هم آنرا تائيد كرده است ، ولی اين چه دليلی است ؟ ! آيا اينكه عرب جاهلی بيسواد بوده دليل است كه عرب اسلامی كتابها را سوزانيده است ؟ به علاوه در فاصله دوره جاهلی و دوره فتوحات اسلامی كه ربع قرن تقريبا طول كشيد يك نهضت قلم بوسيله شخص پيغمبر اكرم در مدينه بوجود آمد كه حيرت آور است .
اين عرب جاهلی به دينی رو آورد كه پيامبر آن دين " فديه " برخی اسيران را كه خواندن و نوشتن ميدانستند " تعليم " اطفال مسلمين قرار داد . پيامبر آن دين برخی اصحاب خود را به تعليم زبانهای غير عربی از قبيل سريانی و عبری و فارسی تشويق كرد خود ، گروهی در حدود بيست نفر " دبير " داشت و هر يك يا چند نفر را مسؤول دفتر و كاری قرار داد. اين عرب جاهلی به دينی رو آورد كه كتاب آسمانيش به قلم و نوشتن سوگند ياد كرده است و وحی آسمانيش با " قرائت " و " تعليم " آغاز گشته است آيا روش پيغمبر و تجليل قرآن از خواندن و نوشتن و دانستن در عرب جاهلی كه مجذوب قرآن و پيغمبر بود تاثيری در ايجاد حس خوش بينی نسبت به كتاب و كتابت و علم و فرهنگ نداشته است ؟ !
اما داستان تحقير قريش و ساير عربان آموزگاری و معلمی را ميگويند :
قريش و عرب تعليم اطفال را خوار ميشمردند و كار معلمی را پست ميشمردند بلكه اساسا سواد داشتن را ننگ ميدانستند .
اولا در خود آن بيان تصريح شده كه كار معلمی به علت كمی در آمد خوار شمرده شده است ، يعنی همان چيزی كه امروز در ايران خودمان شاهد آن هستيم . آموزگاران و دبيران و روحانيان جزء طبقات كم درآمد جامعهاند و احيانا بعضی افراد به همين جهت تغيير شغل و مسؤليت ميدهند .
عجبا ، ميگويند به دليل اينكه فردی از قريش كتابخوانی كودكی را تحقير كرده پس عرب مطلقا دشمن علم و كتابت بوده ، پس به هر جا پايش رسيده كتابها را آتش زده است اين درست مثل اينست كه بگويند به دليل اينكه عبيد زاكانی اديب و شاعر ايرانی گفته است :
ای خواجه مكن تا بتوانی طلب علم
كاندر طلب را تب يك روزه بمانی
رو مسخرگی پيشه كن و مطربی آموز
تا داد خود از مهتر و كهتر بستانی
پس مردم ايران عموما دشمن علم و مخالف سواد آموزی هستند و هر جا كتاب و كتابخانه بدستشان بيفتد آتش ميزنند ، و بر عكس طرفدار مطربی و مسخرگی ميباشند يا بگويند بدليل اينكه ابوحيان توحيدی در اثر فقر و تنگدستی تمام كتابهای خود را سوزانيد ، پس مردم كشورش دشمن علم و سوادند .
اما آنچه ابوريحان درباره خوارزم نقل كرده است ، هر چند مستند به سندی نيست و ابوريحان مدرك نشان نداده است ، ولی نظر به اينكه ابوريحان مردی است كه علاوه بر ساير فضايل ، محقق در تاريخ است و به گزاف سخن نمیگويد و فاصله زمانی زيادی ندارد . زيرا او در نيمه دوم قرن چهارم و نيمه اول قرن پنجم ميزيسته است و خوارزم در زمان وليد بن عبدالملك در حدود سال 93 فتح شده است و به علاوه خود اهل خوارزم بوده است بعيد نيست كه درست باشد .
اما آنچه ابوريحان نقل كرده . اولا مربوط به خوارزم و زبان خوارزمی است ، نه به كتب ايرانی كه زبان پهلوی يا اوستائی بوده است.
كتابهائی علمی وجود داشته زبان پهلوی است نه زبان خوارزمی ، در دوره اسلام كتابهای ايرانی كه به عربی ترجمه شد از قبيل كليله و دمنه وسيله ابن مقفع و قسمتی از منطق ارسطو وسيله او يا پسرش از زبان پهلوی بوده نه زبان خوارزمی يا زبان محلی ديگر .
كريستن سن مينويسد : " عبدالملك بن مروان دستور داد كتابی از پهلوی به عربی ترجمه كردند " .
اينكه با حمله يك يورشگر ، آثار علمی زبانی بكلی از ميان برود و مردم يكسره به حالت " اميت " و بيسوادی و بی خبری از تاريخ گذشتهشان بر آيند ويژه زبانهای محدود محلی است ، بديهی است كه هرگز يك زبان محدود محلی نميتواند به صورت يك زبان علمی در آيد و كتابخانهای حاوی انواع كتب پزشكی ، رياضی ، طبيعی ، نجومی ، ادبی ، مذهبی با آن زبان تشكيل شود .
اگر زبانی به آن حد از وسعت برسد كه بتواند كتابخانه از انواع علوم تشكيل دهد ، با يك يورش مردمش يكباره تبديل به مردمی امی نميگردند .
حملهای از حمله مغول وحشتناكتر نبوده است ، قتل عام به معنی حقيقی در حمله مغول رخ نمود ، كتابها و کتابخانهها طعمه آتش گرديد ، ولی هرگز اين حمله وحشتناك نتوانست آثار علمی به زبان عربی و فارسی را به كلی از ميان ببرد و رابطه نسل بعد از مغول را با فرهنگ قبل از مغول قطع نمايد زيرا آثار علمی به زبان عربی و حتی به زبان فارسی گسترده تر از اين بود كه با چندين قتل عام مغول از بين برود پس معلوم است كه آنچه در خوارزم از ميان رفته جز يك سلسله آثار ادبی و مذهبی زردشتی كه از محتوای اين نوع كتب مذهبی آگاهی داريم نبوده است ، و ابوريحان هم بيش از اين نگفته است . دقت در سخن ابوريحان ميرساند كه نظرش به كتب تاريخی و مذهبی است .
ارسال شده: پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۷, ۱۲:۰۶ ب.ظ
توسط hedayat.m
اما داستان كتابسوزی عبدالله بن طاهر . اين داستان شنيدنی است و عجيب است كه مرحوم دكتر معين اين داستان را بعنوان دليل يا قرينهای بر كتابسوزی ايران وسيله اعراب فاتح ايران آورده است عبدالله پسر طاهر ذواليمينين سردار معروف ايرانی زمان مامون است كه فرماندهی لشكر خراسان را در جنگ ميان امين و مامون پسران هارون الرشيد به حمايت مامون بر عهده داشت و بر علی بن عيسی كه عرب بود و فرماندهی سپاه عرب را به حمايت از امين داشت پيروز شد و بغداد را فتح كرد و امين را كشت و ملك هارونی را برای مامون مسلم كرد .
خود طاهر ، شخصا ضد عرب بود ، به علان شعوبی كه در بيت الحكمه هارون كار ميكرد و كتابی در " مثالب عرب " يعنی در ذكر زشتيها و عيبهای عرب نوشت ، سی هزار دينار يا سی هزار درهم جايزه داد پسرش عبدالله كه كتابسوزی مستند به او است ، سر سلسله طاهريان است ، يعنی برای اولين بار وسيله او خراسان اعلام استقلال كرد و يك دولت مستقل ايرانی تشكيل گرديد .
عبدالله مانند پدرش طبعا روحيه ضد عرب داشت ، در عين حال شگفتی تاريخ و شگفتی اسلام را ببينيد . همين عبدالله ايرانی ضد عرب كه از نظر قوت و قدرت به حدی رسيده كه در مقابل خليفه بغداد اعلام استقلال ميكند ،
كتابهای ايرانی قبل از اسلام را ، به عنوان اينكه با وجود قرآن ، همه اينها بيهوده است ميسوزاند .
“روزی شخصی به دربار عبدالله بن طاهر در نيشابور آمد و كتابی فارسی از عهد كهن تقديم داشت. چون پرسيدند چه كتابی است ؟ پاسخ داد داستان وامق و عذرا است و آن قصه شيرين را حكماء به رشته تحرير آورده و به انوشيروان اهداء نمودهاند . امير گفت ما قرآن میخوانيم و نيازی به اين كتب نداريم . كلام خدا و احاديث ما را كفايت میكند به علاوه اين كتاب را مجوسان تاليف كردهاند و در نظر ما مطرود و مردود است . سپس فرمود تا كتاب را به آب انداختند و دستور داد هر جا در قلمرو او كتابی به زبان فارسی به خامه مجوس كشف شود نابود گردد " .
چرا چنين كرد ؟ من نمیدانم ، به احتمال فراوان عكس العمل نفرتی است كه ايرانيان از مجوس داشتند . به هر حال اين كار را عبدالله بن طاهر ايرانی كرد نه عرب . آيا ميتوان كار عبدالله را به حساب همه ايرانيان گذاشت كه اساسا چنين تفكری داشتند كه هر كتابی غير از قرآن به دستشان میافتاد ميسوختند ؟ باز هم نه .
كار عبدالله كار ناپسندی بوده است ، اما دليل مدعای ما است كه گفتيم هرگاه فرهنگی مورد هجوم فرهنگ ديگر قرار ميگيرد ، پيروان و علاقهمندان به فرهنگ جديد به نحو افراط و زيانباری آثار فرهنگ كهن را مورد بی اعتنائی قرار ميدهند ايرانيان كه از فرهنگ جديد اسلامی سخت به وجد آمده بودند علاقهای نسبت به فرهنگ كهن نشان ندادند بلكه در فراموشانيدن آن عمد به كار بردند .
از ايرانيان رفتارهائی نظير رفتار عبدالله بن طاهر كه در عين تنفر از تعصب عربی كه ميخواهد خود را بعنوان يك نژاد و يك خون بر مردم تحميل كند ، نسبت به اسلام تعصب ورزيدهاند و اين تعصب را عليه آثار مجوسيت به كار بردهاند فراوان ديده ميشود .
و اگر مقصود از استدلال به كتابسوزی عبدالله بن طاهر اينست كه چنين كارهائی در جهان سابقه دارد ، احتياجی به چنين استدلالی نيست . جهان شاهد كتابسوزيها بوده و هست . در عصر ما احمد كسروی جشن كتابسوزان داشت.مسيحيان در فاجعه اندلس و قتل عام مسلمانان هشتاد هزار كتاب را به آتش كشيدند، جرجی زيدان مسيحی اعتراف دارد كه صليبيان مسيحی در حمله به شام و فلسطين سه ميليون كتاب را آتش زدند ،تركان در مصر كتابسوزی كردند، سلطان محمود غزنوی در ری كتابسوزی كرد ،مغول كتابخانه مرو را آتش زدند، زردشتيان در دوره ساسانی كتابهای مزدكيه را آتش زدند ، اسكندر كتب ايرانی را آتش زد ، روم آثار ارشميدس رياضيدان معروف را طعمه آتش ساخت.
جرج سارتون در تاريخ علم ميگويد : پروتا گوراس سوفسطائی يونانی در يكی از كتابهای خود درباره حق و حقيقت بحث كرد و گفت : و اما خدايان نمی توانم بگويم هستند و نمیتوانم بگويم نيستند . بسيار چيزها است كه ما را از فهم اين مطلب مانع ميشود . اولين آنها تاريكی خود موضوع است ، و ديگر اينكه عمر آدمی كوتاه است ".
سارتون ميگويد : " همين مطلب باعث شد كه كتابهای او را در سال چهار صد و يازده پيش از ميلاد در وسط ميدان شهر سوزاندند و اين نخستين نمونه ثبت شده كتابسوزی در تاريخ است " .
و اما داستان ممنوع بودن تاليف و تصنيف در جهان اسلام كه در آغاز وسيله خليفه دوم اعلام شد و تا صد سال ادامه يافت . اين داستان نيز شنيدنی است . هر چند ما در بخش سوم اين كتاب كه به بيان خدمات ايرانيان به اسلام ميپردازيم در بخش خدمات فرهنگی تحت عنوان " تدوين و تاليف از كی شروع شد ؟ " درباره اين مطلب توضيح خواهيم داد . ولی ناچاريم در اينجا اشاره كنيم كه آنچه به خليفه دوم منسوب است ، مربوط است به كتابت احاديث نبوی . از صدر اسلام ميان عمر و بعضی صحابه ديگر از يك طرف ، و علی عليه السلام و بعضی صحابه ديگر از طرف ديگر در تدوين و كتابت احاديث نبوی اختلاف نظر وجود داشت .
گروه اول كه عمر در راس آنها بود استماع و ضبط و نقل احاديث را بلا مانع ميدانستند ، اما كتابت و تدوين آنها را مكروه میشمردند به عذر اينكه با قرآن مشتبه نشود و يا اهتمام به حديث جای اهتمام به قرآن را نگيرد ولی گروه دوم كه علی عليه السلام در راس آنها بود از آغاز به كتابت و تدوين احاديث نبوی تشويق و ترغيب كردند .
عامه به پيروی از خليفه دوم تا يك قرن به تدوين حديث نپرداخت ، اما پس از يك قرن ، عامه نيز از نظر علی عليه السلام پيروی كرد و نظر عمر منسوخ گشت . و به همين جهت شيعه يك قرن پيش از عامه موفق به جمع و تدوين حديث شد .
پس مطلب اين نيست كه تصنيف و تاليف در ميان عرب مطلقا و درباره هر موضوع ممنوع بوده است ، و مردمی كه به خودشان اجازه تاليف و تصنيف نمیدادند به طريق اولی تاليفات و تصنيفات ديگران را معدوم ميكردهاند . اين ممنوعيت يا مكروهيت اولا مربوط به احاديث نبوی بوده نه چيز ديگر ثانيا در ميان عامه بوده و شيعه هرگز چنين روشی درباره حديث نداشته است . و به هر حال ربطی به مسئله مخالفت با كتاب و نوشته ندارد .
اكنون نوبت آن است كه به نقد دليل چهارم مرحوم دكتر معين بپردازيم .
ايشان به شكلی نقل كردند كه گوئی ابن خلدون قاطعانه درباره كتابسوزی ايران نظر داده است و گوئی در نقل ابوالفرج ابن العبری و عبداللطيف بغدادی و قفطی و حاجی خليفه هم هيچگونه خللی نيست ، در صورتی كه ايشان قطعا ميدانستهاند كه محققين اروپا اخيرا بی پايگی و بی اساسی كتابسوزی اسكندريه را وسيله مسلمين به وضوح به اثبات رسانيدهاند ولی ايشان تنها به نقل انكار شبلی نعمان و مينوی قناعت كرده و رد شدهاند . بدون اينكه به دليلهای قاطع آنها توجه كنند .
اكنون ما به طور خلاصه نظريات محققين را درباره كتابسوزی اسكندريه به اضافه نكاتی كه به نظر خود ما رسيده نقل میكنيم ، سپس به نقد آنچه به ابن خلدون و حاجی خليفه درباره كتابسوزی ايران نسبت داده شده ميپردازيم.
غالبا مدعيان كتابسوزی در ايران به كتابسوزی اسكندريه استناد ميكنند .
ارسال شده: پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۷, ۱۲:۰۸ ب.ظ
توسط hedayat.m
بديهی است كه اگر بيسوادی عرب جاهلی ، تحقير آموزگاری وسيله فردی از قريش ، كتابسوزی عبدالله بن طاهر ايرانی ، كتابسوزی قتيبه بن مسلم در خوارزم صد سال بعد از فتوحات اوليه اسلامی ، دليل كتابخانه سوزی اعراب فاتح ايران باشد ، كتاب سوزی اسكندريه وسيله شخصيت عاقل و باهوشی نظير عمر و بن العاص كه طبق نقل از محضر فيلسوف آنروز اسكندريه بهره ميبرده و با او معاشرت داشته ، آنهم به فرمان مستقيم خليفه از مركز مدينه ، نه پيش خود ، آنچنانكه قتيبه بن مسلم در خوارزم كرد ، به طريق اولی دليل كتابخانه سوزی در ايران بايد شمرده شود . لهذا هميشه از طرف اينگروه كتابسوزی اسكندريه با آب و تاب فراوان نقل ميشود .
مقدمتا بايد بگوئيم كه تاريخ اسلام و فتوحات اسلامی چه به طور عموم ، و چه بطور خصوص ( يعنی فتوحات يك منطقه خاص ) از اواخر قرن دوم تدوين شده و آن كتب در اختيار ما است ، راجع به فتح اسكندريه بالاخص علاوه بر مورخين اسلامی ، چند نفر مسيحی نيز فتح اين شهر را به دست اعراب با تفصيل فراوان نقل كردهاند . در هيچيك از كتب اسلامی يا مسيحی يا يهودی و غير اينها كه قبل از جنگهای صليبی تاليف شده نامی از كتابسوزی اسكندريه يا ايران در ميان نيست . تنها در اواخر قرن ششم هجری و اوايل قرن هفتم است كه برای اولين بار عبداللطيف بغدادی كه مردی مسيحی است در كتابی بنام " الافاده و الاعتبار فی الامور المشاهده و الحوادث المعاينه بارض مصر " كه موضوع آن امور و حوادثی است كه شخصا مشاهده كرده است و در حقيقت سفرنامه است آنجا كه عمودی را به نام " عمود السوادی " در محل سابق كتابخانه اسكندريه توصيف میكرده گفته است :
" و گفته ميشود كه اين عمود يكی از عمودهايی است كه بر روی آنها رواقی استوار بوده و ارسطو در اين رواق تدريس ميكرده و دارالعلم بوده و در اينجا كتابخانهای بوده كه عمرو عاص به اشاره خليفه آنرا سوخته است. "
عبداللطيف بيش از اين نمیخواسته بگويد كه در افواه مردم ( و لابد مسيحيان هم كيش او ) چنين شايعهای بر سر زبانها است بدون آنكه بخواهد آنرا تاييد كند ، زيرا سخن خود را با " و يذكر " ( چنين گفته ميشود ، چنين بر سر زبانها است ) آغاز كرده است . همه ميدانيم كه در نقل روايت تاريخی يا حديثی ، ناقل اگر سندی داشته باشد مطلب را با ذكر سند نقل ميكند ، آنچنانكه طبری از مورخين و همچنين غالب محدثين انجام ميدهند . بهترين نوع نقل همين نوع است ، خواننده را امكان میدهد كه در صحت و سقم نقل تحقيق كند و اگر سند را صحيح يافت بپذيرد . و اگر ناقل بدون ذكر سند و ماخذ نقل كند ، دوگونه است : گاهی به صورت ارسال مسلم نقل ميكند مثلا ميگويد در فلان سال فلان حادثه واقع شد ، و گاه میگويد : گفته ميشود ، يا گفته شده است ، يا چنين ميگويند كه در فلان سال فلان حادثه واقع شد . اگر به صورت اول بيان شود نشانه اينست كه خود گوينده به آنچه نقل كرده اعتماد دارد ولی البته ديگران به اينگونه نقلها كه مدرك و ماخذ و سند نقل نشده اعتماد نميكنند ، علمای حديث چنين احاديثی را معتبر نمیشمارند ، محققين اروپائی نيز به نقلهای تاريخی بدون مدرك و ماخذ اعتنائی نمیكنند و آنرا غير معتبر میشمارند . حداكثر اينست كه ميگويند فلانشخص چنين نقلی در كتاب خود كرده اما ماخذ و مدرك نشان نداده ، يعنی اعتبار تاريخی ندارد .
اما اگر به صورت دوم بيان شود كه خود ناقل به صورت " گويند " يا " چنين ميگويند " يا " گفته شده است " و امثال اينها ( به اصطلاح با صيغه فعل مجهول ) بيان شود نشان اينست كه حتی خود گوينده نيز اعتباری برای اين نقل قائل نيست . عدهای معتقدند كه كلمه " قيل " ( گفته شده است ) در نقلها تنها نشانه عدم اعتماد ناقل نيست ، اشاره به بی اعتباری آن نيز است .
عبداللطيف اين داستان را به صورت سوم نقل كرده كه لااقل نشانه آن است خود او به آن اعتماد نداشته است . به علاوه بعيد است كه عبداللطيف اين قدر بی اطلاع بوده كه نمیدانسته است ارسطو پايش به مصر و اسكندريه نرسيده تا چه رسد كه در آن رواق تدريس كرده باشد بلكه اساسا اسكندريه بعد از ارسطو تاسيس شده ، زيرا اسكندريه بعد از حمله اسكندر به مصر تاسيس شد .
پس خواه عبداللطيف شخصا به اين نقل اعتماد داشته و خواه نداشته است اين نقل ضعف مضمونی دارد يعنی مشتمل بر مطلبی است كه از نظر تاريخی قطعا دروغ است و آن تدريس ارسطو در رواق است . اگر يك نقل و يك روايت مشتمل بر چند مطلب باشد كه برخی از آنها قطعا دروغ باشد نشانه اينست كه باقی هم از همين قبيل است ، سوخته شدن كتابخانه اسكندريه وسيله مسلمين از نظر اعتبار نظير تدريس ارسطو در آن محل است .
پس نقل عبداللطيف هم ضعف سند دارد ، زيرا فاقد سند و مدرك است ، و هم ضعف مضمونی دارد زيرا مشتمل بر يك دروغ واضح است ، و هم ضعف بيانی دارد ، زيرا به گونهای بيان شده كه نشان ميدهد خود او هم به آن اعتماد ندارد . علاوه بر همه اينها ، اگر عبداللطيف در عصر فتح اسكندريه میزيست ، (قرن اول هجری ) و يا لااقل در عصر مورخينی میزيست كه فتوحات اسلامی از جمله فتح اسكندريه را بطريق روايت از ديگران در كتب خود گرد آوردهاند (قرن دوم تا چهارم هجری ) اين احتمال میرفت كه اتفاقا عبداللطيف با افرادی برخورده كه بی واسطه يا مع الواسطه شاهد جريان بودهاند و برای عبداللطيف نقل كردهاند ، و ديگران به چنين افرادی برنخورده اند ولی عبداللطيف كتاب خود را در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم تاليف كرده است يعنی با حادثه فتح اسكندريه كه در حدود سالهای 17 و 18 هجری واقع شده نزديك به ششصد سال فاصله دارد . و در همه اين ششصد سال در هيچ كتاب تاريخی و از زبان هيچ مورخی اعم از مسلمان و مسيحی و يهودی و غيره ديده و شنيده نشده ، يك مرتبه بعد از اين مدت طولانی در كتاب عبداللطيف ديده ميشود . اين جهت نقل عبداللطيف را از حد يك نقل بی سند ( و به اصطلاح : خبر مرسل ) هم پائينتر ميبرد و به صورت نقلی در مياورد كه قرائن خارجی بر دروغ بودن آن هست .
از همه اينها بالاتر اينكه تواريخ شهادت میدهند كه اساسا كتابخانه اسكندريه چندين بار قبل از آنكه اسكندريه بدست مسلمانان فتح شود مورد تاراج و يغما و حريق واقع شده و هنگامی كه مسلمين اسكندريه را فتح كردند اساسا كتابخانهای به صورت سابق وجود نداشت و تنها كتابهائی در دست افرادی بوده كه مسلمين در قرنهای دوم تا چهارم هجری از آن كتابها استفاده كردند .
اينجا بار ديگر مثل معروف مصداق پيدا ميكند كه شخصی گفت : " امامزاده يعقوب را گرگ بر روی مناره دريد " ديگری گفت : امامزاده نبود و پيغمبر زاده بود ، يعقوب نبود و يوسف بود ، بالای مناره نبود و ته چاه بود ، تازه اصل مطلب دروغ است ، گرگ يوسف را ندريد" . من اينجا زمام سخن را به ويل دورانت ، مورخ معروف جهانی تاريخ تمدن ميدهم ويل دورانت ميگويد : از جمله دلائل ضعف اين روايت ( روايت عبداللطيف ) اينست كه .
1- قسمت مهم كتابخانه اسكندريه را مسيحيان متعصب بدوران اسقف " توفينس " به سال 392 ميلادی ( در حدود 250 سال قبل از فتح اسكندريه به دست مسلمين ) سوزانيده بودند .
2- در مدت پنج قرن كه از وقوع تا ثبت حادثه مفروض در كتاب عبداللطيف فاصله بود ، هيچيك از مورخان درباره آن سخن نياوردهاند در صورتی كه " اوتكيوس " مسيحی كه بسال 322 هجری 933 ميلادی اسقف بزرگ اسكندريه بود ، فتح اين شهر را به دست عربان با تفصيل فراوان نقل كرده است ، به همين جهت غالب مورخان اين قضيه را نمیپذيرند و آنرا افسانه میپندارند ، نابودی كتابخانه اسكندريه كه بتدريج انجام شد از حوادث غم انگيز تاريخ جهان بود " .
ويل دورانت مراحل تدريجی نابودی اين كتابخانه را وسيله مسيحيان در تاريخ تمدن ذكر كرده است.
گوستاولوبون ، در تمدن اسلام و عرب میگويد :
" سوزانيدن كتابخانه اسكندريه كه آنرا بفاتحين اسلام نسبت دادهاند جای بسی تعجب است كه يك چنين افسانه موهومی چگونه در اين مدت متمادی به شهرت خود باقی مانده است و آنرا تلقی بقبول نمودهاند . ولی امروز بطلان اين عقيده بثبوت پيوسته و معلوم و محقق گرديده است كه خود نصاری پيش از اسلام ، همچنانكه همه معابد و خدايان اسكندريه را با كمال اهتمام منهدم نمودهاند كتابخانه مزبور را نيز ، سوزانيده بر باد دادند . چنانكه در زمان فتح اسلام از كتابهای مزبور چيزی باقی نمانده بود تا آنرا طعمه حريق سازند