صفحه 3 از 3
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۴۲ ق.ظ
توسط misam5526
اسلام ستيزی در هاليوود:
هاليوود همواره در فيلمهاي خود، از «اينديانا جونز» به كارگرداني «استيون اسپيلبرگ» گرفته تا كارتون جذاب «علاء الدين»، سعي كرده تا با معرفي مسلمانان در چهارچوب شخصيتهاي منفي، بر تصورات منفي و سوء تفاهمهايي كه در ارتباط با مسلمانان وجود دارد بيش از پيش دامن زند.
اگرچه اسلامستيزي در هاليوود مسئله چندان جديدي نيست ولي طي سالهاي اخير بالاخص پس از حادثه 11 سپتامبر، اين مسئله شدت يافته است، آنچنانكه امسال در فيلمهاي زيادي از جمله دو فيلم از نامزدهاي اسكار، «بابل» و «پرواز شماره 93»، شاهد چنين تصوير منفي از مسلمانان بوديم.
در فيلم «پرواز شماره 93»، پروازي با نام «يونايتد 93»، در تاريخ 11 سپتامبر، توسط عدهاي از جوانان مسلمان به قصد منهدم نمودن كاخ سفيد دزيده ميشود ولي با تلاش مسافران، قبل از رسيدن به مقصد، در ميانه راه سقوط مينمايد.
اين فيلم با صحنهاي آغاز ميشود كه اين جوانان با خواندن نماز و قرآن و مجهز نمودن خود به ابزاري چون خنجر و چاقو خود را براي چنين عمليات تروريستي آماده ميكنند و در سكانس ديگري در هواپيما شاهد آن هستيم كه يكي از اين جوانان در بدو اقدام به هواپيماربايي، بدون هيچ اخطاري، الله اكبر گويان چاقوي خود را در پهلوي مسافري بيگناه فرو ميبرد.
كارگردان در اين فيلم سعي كرده تا مسلمانان را افرادي بسيار خشن و غيرمنطقي كه براحتي براي رسيدن به هدف خود هر فرد بيگناهي را قرباني ميكنند، نشان ميدهد.
فيلم «بابل» ديگر فيلم ضداسلامي سينماي امسال آمريكا، داستان توريستي آمريكايي (كيت بلانشت) است كه به خاطر شيطنت دو كودك مسلمان و بازيگوش و بازي آنها با اسلحه زخمي شده و مجبور ميشود تا يك نصفه روز را در يك دهكده دور افتاده مسلمان نشين به همراه همسرش (برد پيت)، در اوضاعي بسيار ملالتبار و بدون دسترسي به هر گونه ابزار درماني سپري كند.
«يوسف» كودك 10سالهاي كه باعث اين اتقاق شده در اين فيلم نه بعنوان يك كودك بازيگوش كه بعنوان مسلماني كه از كودكي به شدت به اسلحه علاقمند است، معرفي ميشود. حتي در صحنهاي از فيلم مخاطب، «يوسف» را در حالي مشاهده ميكند كه مخفيانه به بدن عريان خواهر خود مينگرد و از اين كار بسيار لذت ميبرد.
«آرزو مرالي»، يكي از نويسندگان گزارش «نقش بحرانزاي فيلمهاي غربي در ترويج تصويري منفي از مسلمانان» كه اخيرا در چند مجله و روزنامه عربي و حتي اروپايي به چاپ رسيده است، مينويسد: در اينگونه فيلمها چيزي به اسم يك شخصيت خوب مسلمان وجود ندارد.
«مرالي» در مصاحبهاي با خبرگزاري رويترز گفت: سينما چه در هاليوود و چه در انگلستان، همواره در جهت ارائه چهرهاي پليد و شيطاني از مسلمانان گام برداشته است. اين رسانهها، مسلمانان را افرادي وحشي و عقبمانده معرفي ميكنند و همواره برخي احساسات نژادپرستانه و تعصبآميز را ترويج ميكنند كه اين مسئله پس از حادثه 11 سپتامبر شدت يافته است.
مرالي در گزارش خود آورده است: همواره در فيلمهاي غربي و هاليوود همواره شاهد ستيزه با مسلمانان هستيم، بعنوان مثال در فيلم «اينديانا جونز» با بازي «هريسون فورد» محصول سال 1981 اين مسئله كاملا واضح به مخاطب القاء ميشود، آنچنانكه در يكي از صحنهها، زني محجبه را ميبينم كه با عجله از ميان بازار ميگذرد و در اين حين آهنگ مشهور مارگيري به گوش ميرسد.
مرالي در گزارش «نقش بحرانزاي فيلمهاي غربي در ترويج تصويري منفي از مسلمانان» مينويسد: فيلم «محاصره» با بازي «بروس ويلس» و «دنزل واشنگتن»، محصول سال 1998، يكي از مهمترينهاي اين مجموعه از فيلمهاست كه در آن مسلمانان/عربها/ فلسطينيان افردي بسيار خشن و وحشي معرفي ميشوند كه براي رسيدن به مقصود خود حتي براي جان خود ارزش قائل نيستند.
البته اينگونه تصورات جهتگيري شده كه به مخاطب القاء ميشود، تنها به فيلمها محدود نشده، بلكه در انيميشنهاي جذاب و مشهوري چون «علاءالدين» محصول كمپاني بزرگ و صهيونيستي «والت ديزني» به چشم ميخورد. در اين كارتون زادگاه «علاءالدين»، بعنوان فردي عرب، يك كشور كاملا بيفرهنگ و عاري از هرگونه تمدن به تصوير كشيده ميشود.
البته با استناد به اين دو مطلب كه «هاليوود در تسخير يهود» است و به عبارتي ديگر «جاده صاف كن سياستهاي كاخ سفيد» است، اسلام ستيز بودن اين صنعت بزرگ آمريكايي چندان تعجببرانگيز نخواهد بود.
البته مقاله به چاپ رسيده در پايگاه «يهودشناسي» نيز خود مؤيد اين مطلب است كه گرداندگان اصلي هاليوود در واقع همان يهوديان (صهيونيستها) هستند.
در اين مقاله آمده است، بيش از 1500 يهودي (اعم از بازيگر، كارگران، تهيهكننده و…) در هاليوود مشغول بكارند كه در اين ميان تعداد بسياري از مشاهير سينما هستند و با اين حال بسيارند يهوديان گمنامي كه در هاليوود مشغول به كارند.
اين پايگاه اطلاع رساني در ادامه اين مقاله، به نام برخي از اين افراد اشاره مينمايد: از ميان تهيهكنندگان يهودي هاليوود: «آدولف زوكر»، «ساموئل زنتسر»، «جوئل سيلور» و «رابرت مردوخ» از شهرت بيشتري برخوردارند، در فهرست كارگردانان يهودي با اسامي مشهورتري مواجه ميشويم كه برخي از آنها تهيه كننده آثار خود نيز محسوب ميشوند؛ «اريك فون اشتروهايم»،«اشترنبرگ»، «ارنست لوبيچ»، «استنلي كوبريك»، «ماكس افولس»، «ديويد كروننبرگ»،، «رومن پولانسكي»، «استيون اسپيلبرگ»، «وودي آلن»، «سيدني پولاك»، «ژان لوك گدارد»، «مل بروكس»، «پيتر باگرانوويچ»، «ساموئل گلدوين»،«مايك نيكولز»، «تيم برتون» و «توني راندال» از آن جملهاند.
در ادامه اين مقاله نام بازيگران مشهوري چون «جري لوئيس»، «هريسون فورد»، «مايكل داگلاس»، «داستين هافمن»، «رابرت ردفورد»،« پل نيومن»، «مارتين شين»، «اليزابت تيلور»، «مريلين مونرو»، «آدري هيپورن» و «سارا بولاك» نيز در فهرست بازيگران يهودي هاليوود آورده شده است.
گذشته از همه اينها، هاليوود همواره سعي كرده تا همواره همسو با سياستهاي دولت آمريكا گام بردارد، آنچنانكه در جلسه اخير ماموران سازمان افبياي با نويسندگان و صاحبان كمپانيهاي بزرگ فيلمسازي هاليوود، اين سازمان از هاليوود خواست تا در فيلمهاي خود بيش از پيش، تلاشهاي اين نهاد دولتي براي ريشهكن نمودن تروريست را به تصوير بكشد.
در اين جلسه حتي از «حزبالله» بعنوان يك تشكيلات تروريستي وابسته به شيعيان و «القاعده» بعنوان گروه تروريستي سنيها اشاره شده است.
منبع:خبرگزاری فارس
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۴۳ ق.ظ
توسط misam5526
سينماي صهيونيستي، سينماي زر و زور:
قبل از تشكيل دولت صهيونيستي :
كاردگردانان صهيونيست از اوايل قرن حاضر تا كنون دهها فيلم در داخل و خارج فلسطين اشغالي ساخته اند. فيلم هايي چون «زندگي يهوديان در سرزمين موعود» (1912)، و «لشگر يهوديان» (1923) به كاردگردان يژاكوپ ين دوف كه پس از انقلاب سال 1905 روسيه از آن كشور مهاجرت كرد منظور از لشگر يهوديان در فيلم ژاكوب گروه هايي از يهوديان است كه در جنگ جهاني اول در كنار انگلستان با آلمان جنگيدند.
وي دراين فيلم به شكلي وقيحانه تاريخ را تحريف كرده و مي خواهد اين گونه تلقين كند كه يهوديان اكثريت جمعيت فلسطين را تشكيل مي دادند و قوي ترين ارتش را در اختيار داشتند. اين در حالي است كه يهوديان در سال 1811 تنها 8% جمعيت فلسطين را تشكيل مي دادند.
نكتة ديگر آن كه اين لشگر خيالي يهود در واقع گروه هاي تروريستي بودند كه به منظور تهديد ساكنان عرب فلسطين زير نظر انگلستان و سازمانهاي صهيونيستي آموزش مي ديدند.
ديگر فيلم ها عبارتند از: «اورد» ساخته «ناتان آلسفورد» (1932) كه مورد مزارع و كشتزارهاي يهوديان و به زبان عبري بود.
فيلم «اين سرزمين توست» ساختة با روخ اجداتي» (1932) دربارة سرزمين يهوديان، فيلم «صابرا» (1933) از كارگردان صهيونيست لهستاني «الكساندر فورد» دربارة مهاجرت يهوديان اروپا به فلسطين از جمله آثار يهوديان در مورد بازگشت به سرزمين موعود است.
«فورد» پس از شكست اعراب در سال 1967 به فلسطين اشغالي مهاجرت كرد و از طريق سينما اين گونه تبليغ كرد كه يهوديان بايد به سرزمين آبا و اجدادي خود يعني فلسزين بازگردند.
البته وي به جز اين فيلم، سه فيلم ديگر نيز ساخت.
در سال 1947 سه فيلم توسط كارگردانان صهيونيست در خاك فلسطين فيلمبرداري شد كه عبارتند از: «هاملري ادما» كه دربارةيك جوان يهودي است كه از بازداشتگاههاي نازي ها فرار كرد و بيماري روحي اش تنها در سرزمين موعود بهبود مي يابد! «خانه پدرم» از هربرت كلين كه شباهت زيادي به فيلم «سرزمين» دارد.
اين فيلم دربارة يك جوان يهودي است كه از بازداشتگاههاي آلمان نازي فرار كرده و به دنبال بدرش مي گردد، و سرانجام او را در سرزمين اجدادي خود يعني فلسطين پيدا مي كند! و فيلم «وعده بزرگ» از ژوزف ليتبز.
لازم به ذكر است فيلمهاي صهيونيستي زيادي در خارج از فلسطين فيلمبرداري شده اند. مانند فيلم «خانوادة روچيلد» از فردوركر (1934) با بازيگري جرج اوليس، لوريتايونگ، ادريس كارلوف، رابرت يونگ، روچليدها از سرمايه داران بزرگ يهود بودند كه نسبشان به آلمان در قرن شانزدهم مي رسيد.
در هيمن سالها در ايالات متحدة آمريكا نوعي سينماي صهيونيستي به نام سينماي «يديشي» به وجود آمد كه در آن از لهجه جنوب آلمان يعني لهجة يهوديان شرق اروپا استفاده مي شد.
برخي از اين فيلمها عبارتند از: مازل توف (1924) دلهاي شكسته (1925) بخش شرقي (1929).
كه اين آخري را سيدني گلدوين كارگرداني كرده است. در دهة 3 حدود 100 فيلم داستاني بلند و 35 فيلم سينمايي كوتاه ساخته شد كه اكثر آنها آمريكايي و برخي لهستاني يا اروپايي بودند.
بعد از تاسيس دولت صهيونيستي :
سينماي صهيودنيستي همواره در تلاش براي مقابله با اين بحران دائمي خود يعني بحران تاسيس رژيم اشغالگر قدس بوده و مي باشد.
با نگاهي به سينماي صهيونيستي درمي يابيم كه اين سينما نه تنها خالي از مضامين و ارزشهاي انساني است، بلكه از مفاهيم تحريف شده، نژادپرستانه، مستكبرانه و فساد اخلاقي پر است.
توليدات اين سينما، به بازارهاي بين المللي نيز راه يافته اند مانند فيلم «سحر امروز» از زنيف راج، و فيلمهاي «جراغ كوچك» و «سراب» ازابي ناشر.
لازم به ذكر است تا كنون فيلم هاي زيادي با سرمايه سازمانهاي بين المللي يهود، موسسات خصوصي صهيونيستها و ادارات دولتي رژيم اشغالگر قدس ساخته شده كه در آن اعراب به عنوان افرادي ترسو نشان داده شده و جنايات رژيم صهيونيستي به عنوان اقداماتي قهرمانه و عقلايي مورد ستايش واقع شده است!! صهيونيست ها از سينماي جهان به عنوان پيشرفته در جهت تأثيرگذاري بر ذهن و فكر مردم استفاده مي كنند به همين دليل سنديكاي يهوديان براي تزريق زهر صهيونيسم در فيلم هاي سينمايي جهان هاليوود را قبضه كرده و در جهت تحريف تاريخ و هماهنگ ساختن آن با تفكرات و اهداف خود تلاش مي كند.
در حال حاضر صهيونيست ها شركت هاي عمدة توليد فيلم و اغلب ستارگان سينما و دستگاههاي تبليغاتي را در اختيار داشته و هنرمندان را در جهت تبليغ صهيونيسم به خدمت گرفته اند.
اين امر به جشنواره هاي جهاني فيلم از جمله «جشنواره كن» در فرانسه و «برلين» در آلمان سرايت كرده و فيلم هاي زيادي دربارة مظلوميت يهوديان در اين دو جشنواره به نمايش درمي آيد.
سينماي صهيونيستي يهوديان فلسطين را چونان ملتي غيور در برابر تجاوزات و جنايات اعراب و فلسطينيان!! به تصوير مي كشد و به اين نكته اشاره دارد كه صهيونيسم يك جنبش تروريستي نيست بلكه جنبشي است كه تنها قصد پس گرفتن حق خيالي خود يعني سرزمين موعود را دارد و مي خواهد از آينده و موجوديت اسرائيل (البته رژيم اشغالگر قدس) دفاع كند! برجسته ساختن فيلمهايي كه به مسايل و مصائب يهوديت د رتاريخ مي پردازد، از جمله ديگر وظايف اين جشنواره هاست.
پس از فهرست شيندلر ساختة استيون اسپيلبرگ كه جايزه اسكار را در سال 1994 دريافت كرد، سال گذشته فيلم «زندگي زيباست» ساخته كارگردان ايتاليايي روبرتوبنيني در جشنواره «كن» مورد استقبال قرار گرفت و جايزه ويژه هيأت داوران را دريافت كرد.
اين فيلم داستان يك خانواده يهودي دراردوگاه هاي نازي است و كارگردان آن بلا فاصله پس از دريافت جايزه جشنواره كن از سوي شهردار آورشليم به اسرائيل دعوت شد تا به پاس پرداختن به مسايل يهوديان مورد ستايش و تقدير قرارگيرد.
در پايان مي توان گفت صهيونيست ها چونان اختاپوسي عظيم و حشتناك بر سينماي جهان سايه افكنده و خطري بوجود آورده اند كه سينماگران مسلمان بايد براي مقابله با آن تلاش زيادي به علم آورند.
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۴۴ ق.ظ
توسط misam5526
مهدويت و غفلت تصوير:
جواد شمقدري، كارگرداني كه او را با آثاري چون طوفان شن، آفتاب و زمين و ... ميشناسيم، در فرازي از يك مقالة بلند به اين مهم اشاره كرده و ميگويد:
«آپوكاليپس و آرماگدون دو واژهاي است كه در دودهة اخير در سينماي هاليوود بارها تكرار شده است. براساس بخشهايي از متن انجيل يوحنا و مكاشفات او و همچنين كتاب حزقيال نبي، بشر اكنون به دوران «آپوكاليپس» يعني آخرالزمان نزديك شده است. مختصات و مشخصات اين دوران براساس آيات اين دو متن، مملو از ترس و وحشت و مرگ و خونريزي و قتلعام بشري است.
به روايت آنان نبرد نهايي نيروهاي خير و شر در آرماگدون، كه در فلسطين اشغالي و شمال حيفاست، روي ميدهد. از نشانههاي اين نبرد، آغاز جنگ اتمي و كشته شدن ميليونها انسان غيريهودي و غيرمسيحي است. در جايي اشاره ميكند، از شدت خونريزي تا به زيرپاي اسبان، خون زمين را فراميگيرد. پس از اين نبرد هراسناك منجي ظهور ميكند و حكومت هزارسالة مسيح آغاز ميشود. پيشگوييها محل اين نبرد سهمگين را منطقة خاورميانه وكشورهاي اسلامي، از نيل تا فرات، ميدانند. بابل (عراق) اولين نقطه و آغاز اين نبرد مذهبي است. آنچه امروز پس از تجاوز امريكا و انگليس به سرزمين عراق روي داده، در واقع، تلاش براي وقوع پيشگوييهاي كتاب مقدس است. سردمداران هاليوود، سالها جرائت نميكردند با صراحت اين جزئيات را مطرح كنند؛ اما با اين حال از اصل نبرد نهايي و شرايط هولناك آن غافل نماندند. در بيشتر اين فيلمها، امريكا و شهرهاي امريكا از سوي يك دشمن فرضي و خيالي به شدت مورد تهديد و هجوم قرار ميگيرند و سپس دنيا و تمدن بشري رو به نابودي و نيستي ميرود.»
واقعاً چه اتفاقي افتاده كه در مقابل اين خيل افكار سرطاني، هنرمندان ما كاري شايسته انجام ندادند.
جواد هاشمي، بازيگر سينما و تلويزيون دربارة علت اين كمتوجهي ميگويد:
«شك نبايد كرد كه كاركردن در اين حوزه، ساده نيست. با توجه به حساسيتهايي كه شايد برگرفته از احاديث و روايات شيعه باشد، كاركردن در اين زمينه سخت است. تقريباً ميشود با اطمينان گفت نوشتة خيلي خوب و نويسندة توانايي كه بتواند به موضوع مهدويت بپردازد، وجود ندارد و اگر هم نويسندهاي يافت شود، نميتوان اطمينان داشت كه كار كمنقصي در اين زمينه ارائه كند.»
البته اين نكتة دور از ذهني نيست. داريوش ارجمند، بازيگر سينما و تلويزيون كه خيليها او را با نقش مالك اشتر در سريال امام علي(علیه السلام) به ياد ميآورند، در مصاحبهاي به اين نكات اشاره كرده و گفته است: «هنرمندان به افراد روشنفكر و صاحب ذوق و انديشه در هر جامعهاي معرفي شدهاند و افرادي هستند كه تأثير بسزايي بر مردان جامعة خود ميگذارند. از همين رو توجه به نظر برخي از هنرمندان بزرگ كشورمان در عرصه تئاتر، سينما و تلويزيون دربارة مسألة غيبت و انتظار و بيتوجهي به فقدان آثار هنري نسبت به اين جنبة مهم از فرهنگ اعتقادي ـ ديني ما ميتواند ايدههاي جديدي را در ذهنهاي خلاق و هنرمند شكوفا كند.»
اما سعيد رحماني، نويسندة سريالهايي چون: رسم عاشقي، همراز و ساية آفتاب، علت كمكاري هنرمندان سينما و تلويزيون را در اين خصوص، در چيزهاي ديگري چستجو ميكند: «دليلش اين است كه وقتي موضوع از لحاظ مذهبي خاص ميشود، متولي آن ديگر تنها هنرمند نيست، بلكه مشاور مذهبي هم هست.
در آن صورت است كه مشكل به مشاور مذهبي و هنرمند عرصة درام مربوط ميشود و از آنجا كه معمولاً در اين موارد هيچ تعامل سازندهاي برقرار نميشود، نتيجهگيري دلخواه نيز به دست نميآيد. كارشناس مذهبي ميگويد، اين عرصه، عرصة مطلقي است و هنرمند درام هم معتقد است كه با مطلقها نميشود قصه گفت و مخاطب را جذب كرد. به نظرم اگر اين تعامل دوسويه برقرار شود، هم ميشود يك اثر خلاق ساخت كه با اصول مذهبي در تعارض نباشد و هم در آن قوانين درام سازگار باشد.»
حميد بهمني، كارگرداني كه از او ريشه در زمان، شهر آفتاب و دولت عشق را ديدهايم به موضوع از منظر ديگري نگاه ميكند. او ميگويد: «در مملكت امام زمان(عجّل الله تعالی فرجه الشریف) نام امام زمان را ميبريم، نانش را ميخوريم، زير سايهاش هستيم، اما هيچ نشاني از او در جماعت فيلمساز ما وجود ندارد؛ چه در تلويزيون، چه در سينما. اين نشان ميدهد در جامع، كوچك بصري ما، امام زمانمان چقدر مظلوم است. به همين دليل وجود مقدس آقا امام زمان در تأثيرات هنري ما متبلور نشده است و شناخت ايشان نزد هنرمندان پيش از اين كه قلبي و ايماني باشد، سطحي و ظاهري است.»
حسين مختاري، كارگردان مجموعة نيستان نيز دربارة علت اين كمكاري ميگويد:
«براي اينكه مديران حوزههاي تصويري به اين مقولة بسيار مهم كمتوجهي نشان ميدهند و سراغ كارهايي ميروند كه بيشتر عامهپسند است، در حاليكه مكتب تشيع و انتظار مهدي موعود(علیه السلام) ميتواند بستر مناسبي براي همة برنامهسازان و فيلمسازاني باشد كه به حقيقت دريافتهاند ظهور او جهان بحران زده را به ساحل امن نجات برساند.»
اما آيا واقعاً راه توليد اثري با موضوع آقا امام زمان(عجّل الله تعالی فرجه الشریف) در سينما و تلويزيون پيداست؟ داريوش ارجمند، در اين باره ميگويد:
«هنرمندان ما نميدانند از چه راهي ميتوانند درباره يك شخصيت غايب اما بزرگوار كه دريا دريا معنويت و عظمت دارد، فيلم بسازند. شما ببينيد در ادبيات كه جوهرة آن كلمه است چقدر آثار عميق و تأثيرگذاري با موضوع آقا امام زمان(عجّل الله تعالی فرجه الشریف) وجود دارد، همينطور در نقاشي؛ اما در تئاتر، سينما و تلويزيون راه را هنوز نيافتهايم.»
با وجود اين در پارهاي از آثار، رگههايي از حضور آن يگانة دوران را ميشود، ديد. در آثاري چون: وعدة ديدار، (ساختة جمال شورجه)، اينجا چراغي روشن است (ساختة رضا ميركريمي) و البته اثري كه اين حضور در آن كمي گسترده ديده ميشود يعني، قدمگاه (ساختة محمد مهدي عسگرپور) كه خيلي خوب توانست با يك داستان امروزي، پيوندي قابل قبول را با آنچه از آن سخن گفتيم برقرار كند.
جواد هاشمي دربارة ارائة راهكاري دز اين زمينه ميگويد:
«ما متأسفانه تحقيقات كافي و وافي حول محور زندگي امام زمان(ع) نداريم كه بشود آن را دستماية ساخت و توليد آثار قوي و كمنقص كنيم. راهكاري كه پيشنهاد ميكنم اين است كه بزرگان حوزة علم و دين بيايند و كتابها و منابع تحقيقاتي با اين موضوع براي ايجاد بستري كه بتوانيم كارهاي تصويري در خوري بسازيم ارائه كنند.»
هاشمي البته در ادامه، به يك نكتة مهم ديگر هم اشاره ميكند و ميگويد:
«فكر ميكنم هنرمندان ما ترس دارند كه وارد اين حيطه بشوند در حاليكه لزومي ندارد كسي بترسد. هنرمندان متعهد ما بايد دربارة مهمترين موضوع عصر حاضر يعني وجود مقدس حضرت صاحبالامر، صاحب ديدگاه و اثر باشند.»
اين همان موضوعي است كه مهدي عظيمي، مدير اسبق گروه تلويزيوني بسيج نيز به آن اشاره دارد: «يكي از كارهاي بسيار برجسته كه ضرورت دارد انديشمندان و هنرمندان مسلمان و بهويژه شيعيان به آن اهتمام ويژه داشته باشند، مسئلة امام زمان(عج) است. ما در دورة دفاع مقدس افراد بسياري را داشتيم كه وقتي در كوران حوادث جنگ قرار ميگرفتند، به آن حضرت اقتدا ميكردند و به اشكال گوناگون با آن حضرت در ارتباط بودند. متأسفانه به خاطر افراط و تفريطي كه هميشه با آن مواجهيم به اين گونه مسائل آنگونه كه بايد پرداخته نشد. با اين استدلال كه خداي ناكرده امكان سوءاستفادههاي افراد را بگيريم. در سينماي ما، امام زمان(عجّل الله تعالی فرجه الشریف)، مسئلة معجزه و شفا و اصولاً تمام آن چيزهايي كه با معنويات سر و كار دارند، غايب است.»
سعيد رحماني، بهترين راهكار را تعامل ميداند و ميگويد:
«وقتي تعامل خوب و سازنده وجود داشته باشد ميشود در تمام عرصههاي مذهبي آثار جذاب و مقبول عرضه كرد و اين تعامل انرژي ميخواهد، وقت ميخواهد، حوصله ميخواهد، سعةصدر ميخواهد كه باز هم بايد گفت متأسفانه اين اتفاق تا حالا نيفتاده است.
رحماني سالها پيش نويسندگي سريال «يلداي قدر» را به عهده داشته است كه در آن كنار روايت زندگي يك جانباز، به مسئلة انتظار نيز اشاره كرده بود؛ سريالي كه برگزيده سال امام علي(علیه السلام) شد، اما به دليل پخش نامناسب مهجور ماند.
حميد بهمني، بهترين راه رسيدن به نتيجة مورد نظر را درك معاني و معنويت محضر ايشان ميداند و ميگويد: چگونه است كه وقتي ميخواهيم فرهنگي يا هنري را خوب درك كنيم ميبايست حواشي يا علوم مربوط به آن هنر را اول درك و بعد به آن شناخت پيدا كنيم. به همين دليل براي شناخت ولي امرمان بايد به خودمان زحمت تحقيق و جستجو بدهيم؛ چرا كه دريافت براي شناخت اين گوهر يكدانه تنها از راه زباني و ظاهري ميسر نميشود، بلكه اين علاقه بايد دروني و ذاتي باشد.
با اينهمه چنان كه آمده، ساخت آثاري با موضوع ياد شده تا چه اندازه ميتواند سخت و ناممكن به نظر آيد. همين كه بحثي دربارة لزوم ساخت چنين آثاري در ميان فرهيختگان درگيرد، به خودي خود ميتواند جرقهاي باشد براي شروع يك حركت تازه، خوشايند است و لازم تقدير. مهم اين است كه همه تلاش كنند آنچه را كه درستتر است و غاييتر، به كارگاه عمل آورند تا نتيجه و محصول بيش از پيش به شايستگي و مقبوليت نزديك باشد.
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۴۵ ق.ظ
توسط misam5526
هري پاتر و مرگ خدا:
نویسنده : ميشل دي. اوبرين
اين مقاله به بررسي پيامها و محتواي اصلي داستانهاي هري پاتر ميپردازد. نويسنده نشان ميدهد که مهمترين مسئلهاي که در اين داستانها ميتوان به آن اشاره کرد و آن را محوريترين پيام داستان دانست، وجود دنياي بدون خداوند يا به تعبير او « مرگ خدا» ميباشد. اين مجموعه در پي اثبات اين مطلب است که انسان در اين دنيا، بدون وجود هيچ قدرت متعالي و والاتري رها شده است و اين وظيفة خود اوست که براي رسيدن به کمال مطلوبش تلاش کند و در اين راه از هر وسيلهاي استفاده کند. در واقع، از ديدگاه «رولينگ»، هدف وسيله را توجيه ميکند و اين پيام غلط ديگري است که مجموعه کتابهاي هري پاتر به اذهان فرزندان ما القا ميکند.
بيست و يک جولاي، آمد و رفت، و جهان بدون هيچگونه قدرت جادويي ادامه دارد. اين تاريخ، روز انتشار هفتمين و آخرين جلد از کتابهاي هري پاتر با نام «هري پاتر و يادگاران مرگ» ميباشد. شش جلد قبلي اين کتاب تا کنون به 66 زبان ترجمه شده و نزديک به چهارصد ميليون نسخه فروش داشته است و اين رقم تا زماني که دنياي هري پاتر تکميل شود، افزايش خواهد يافت. ويرايشهاي جديد اين کتاب؛ مثل ويرايش مخصوص با جلد چرمي، ويرايش جعبهاي، کتابهاي صوتي و ويرايش ديجيتال مصور و... نيز در حال انتشار است. علاوه بر اين، در يازدهم جولاي، پنجمين فيلم هري پاتر پخش شد و بيشک دو فيلم ديگر (و شايد دنبالههاي ديگري از اين فيلمها) نيز پخش خواهند شد. روي هم رفته، اين حادثهاي فراملي، در زمينة حماسي و رزمي تاريخ است که تنها کتاب «بابل» ميتواند با آن رقابت کند.
من به چند دليل از کلمة رقابت استفاده کردم؛ اوّل، به خاطر تأثيري که اين مجموعه بر دنياي مدرن دارد و بعد، به دليل جهانبينياي که نيرومندانه به طرفداران خود القا ميکند. در کل، اين مجموعه نوعي بيانية ضد مسيح درام، در مورد اخلاق و ايمان ميباشد که توسط شخصيتهاي دوستداشتني، ستودني و تخيلي آن تجسم يافته است؛ شخصيتهايي که ويژگيهاي امروزي بشر دوستي را به آخرين حدّ خود رساندهاند. سراسر اين مجموعه در مورد ما انسانها است. در مورد تمايلات اخير غرب به «هموساپينس» و انسان به عنوان آگاه و داناي کل؛ به طور دقيقتر، دربارة «هموسين دئو» يا انسان بدون خدا. انساني که براي پيدا کردن هويت خود در پهنة گيتي، بايستي به هر قيمتي به دنبال قدرت و دانش باشد تا مبادا به واسطة نفرين مرگبار به نابودي فرستاده شود. او احساس ميکند که تنها و رها شده است و از اين رو بايد به خودش متکي باشد و تا حدّ زيادي، به کساني که او را در آشکارسازي و پيشرفت هويت نهانش ياري ميکنند، متعهد و ملتزم شود. وقتي او براي دستيابي به هدف نهايياش تلاش ميکند، در بالاترين حدّ خطر قرار دارد و براي زندگي فانياش مخاطرات بسياري را پيش رو دارد. در اين راه، مرگهاي بسيار زياد و به گونههاي مختلف، وجود دارد.
لوگراسمن در 23 جولاي سال 2007 در مقالهاي در «مجلة تايم» مينويسد: «اگر ميخواهيد بدانيد در هري پاتر چه کسي ميميرد، پاسخ آن آسان است: خدا». او در اين مقاله، هدف اصلي و ريشهاي مجموعه هري پاتر را بيان کرده است. مسائل زيادي در مورد موضوعات خاصّ اين مجموعه براي نوشتن وجود دارد و نوشته شده است. اين نکته که يک داستان خوب نبايد کاملاً مذهبي يا مسيحي باشد، قابل انکار نيست؛ امّا بايد در مورد اين حقيقت کوچک تعمّق کنيم که استعارة کلي و طرح اصلي اين مجموعه (جادو و سحر)، فعاليتهايي ميباشند که به طور مطلق از سوي خداوند حرام گرديده است. اشباع [ذهن] نسلي از خوانندگان جوان با اخلاقيات و باورهاي ظلماني که به صورت داستاني جذاب در آمده است، آثار طولاني مدتي خواهد داشت. کمترين اين آثار، ترويج نسبيتگرايي اخلاقي است که در اقسام فرهنگي، نه تنها به ديکتاتوري نسبيتگرايي اخلاقي تبديل شده است بلکه در حال تبديل شدن به اعتياد نسبيتگرايي اخلاقي است. مانند تمامي اعتيادها، زندگي بدون اعتياد براي معتاد سخت ميباشد و در واقع، مادهاي که به آن معتاد است، به زندگي معتاد تبديل ميشود.
طبيعت «پروميتوسي» جادو و آتش دزديده شده از خدايان، بر سطحي اساسي از هويت، تثبيت شده است و ميل به اين تصور روانشناختي را در اذهان جوانهاي ما ايجاد ميکند که ميتوانند «مانند خدايان» باشند، با تمامي حدود و مرزهاي اخلاقي که خودشان تعريف ميکنند و مکانيسمهاي پاداشي که به هيچ قدرت بالاتر از ميل و خواست خودشان پاسخگو نيست. بسياري از مسيحيان اين مطلب را به واسطة مجموعة هري پاتر پذيرفتهاند؛ زيرا شخصيت محوري داستان، اين فريب و اغواي هميشگي را در حالتي سانسور شده تجسم بخشيده است که: «شما بايد همچون خدايان نجيب و نازنين باشيد». با اين حال، اگر اين داستان را با کمي توجه به روابطي که در سطوح عميقتر شخصيتها و طرحهاي فريبنده آن وجود دارد مطالعه کنيد، در مييابيد که هري کاملاً هم نجيب و نازنين نيست. در اوج داستان جلد هفتم، شخصيت هري به عنوان يک شخص نسبتاً نجيب پايان مييابد؛ البته بعد از گذراندن يک سلسله از ضرب و شتمها، دروغها و کينههايي که از جلد ششم باقي مانده است. ما هرگز نخواهيم فهميد که هري چگونه از اين شرايط، به تکامل و شکل تمام عيار خود که ساحري است که دنيا را نجات ميدهد، ميرسد.
همچنين بايد در نظر داشت که هيچ پدر و مادر عاقلي کتابهايي را به بچههايشان نميدهند که در آن، گروهي از انسانهاي هرزه و فاحشة «خوب» با انسانهاي هرزه و فاحشة «بد» دليرانه ميجنگند و در آن اعمال جنسي و فاحشهگري به عنوان نيروي محرّک و تکاندهندة داستان است. امّا چرا جادو و سحر معاف و آزاد ميباشد؟ يا بهتر است از خود بپرسيم، چرا موضوعات و موادّ مسموم را به مواد مصرفي فرهنگ خود وارد کرده و به اين کار ادامه ميدهيم، گو اينکه اين کار منطقي و عادي است. آيا وجود مقدار کمي سبزيجات در يک ظرف پر از اسيد آرسينيک، آثار بلندمدت منفي ناشي از خوردن اين ماده بر رژيم غذايي را توجيه ميکند. استدلالهاي اينچنيني بسياري وجود دارد، امّا اجازه دهيد به بينش گراسمن توجه کنيم.
واکنش و پاسخ بسياري از خوانندگان اينچنين خواهد بود: «مرگ خدا؟ مطمئناً موضوع را بسيار بزرگ کردهايد! در ميان دريايي گسترده از پديدههاي فرهنگي، ما تنها در مورد يک پديدة منفرد بحث ميکنيم، اينگونه نيست؟ آيا ارزشهاي مثبت بسياري در اين کتابها و فيلمها وجود ندارد که آموزشدهنده و تقويتکنندة اهميت شجاعت و فداکاري ميباشد؟ و آيا اين مجموعه تماماً در مورد عشق نيست؟» بله، از يک لحاظ اينگونه است. امّا چه نوع عشقي؟ چه نوع گذشتي؟ و به چه نيتي؟ اين مجموعه در مورد سودمندي کينهتوزي، تفاخر، بدانديشي و بدخواهي نسبت به دشمنان حقيقي و آنان که دشمن انگاشته ميشوند، است و در اين راه به دنبال استفاده از دانش محرمانه، دروغ، مکر و حيله، اهانت و خوش شانسي محض براي دفاع در مقابل هر آنچه که شما را تهديد ميکند و در مقابل خواستههاي شما ميايستد، ميباشد. اين مجموعه يک «کورنوکوپيا» براي پيام غلط ديگري نيز ميباشد: «هدف، وسيله را توجيه ميکند». هيچ چيز ديگري همچون اين پيام ديده نميشود. به هيچ کسي جز کساني که شما با آنها احساس راحتي ميکنيد و از اهداف شما پشتيباني ميکنند و باعث ميشوند در مورد خودتان احساس خوب داشته باشيد، نميتوان اعتماد کرد. کشتن ديگران در صورتي که شما خوب باشيد و ديگران بد باشند، توجيهپذير است. افراد محافظهکار و متعصبهاي ضدّ جادو، انسانهاي واقعاً بدي هستند و لايق هرگونه مجازاتي ميباشند. (از اين رو، مجازات دور سيلز لذتبخش ميباشد.)
هدف غايي شيطان، رد کردن و طرد جادو است. براي مثال تبهکار بزرگ «ولد مورت»، هنگامي که به يک پسر معلول که توسط پدر مخالف جادوي خود ترک شده است تبديل ميشود، از دور خارج ميشود. پس از آن، در فضاي داستان يک افسانة جوان وجود دارد، که هنگامي که با جادو تلفيق ميشود، به يک عامل توانا و غالباً نهفته تبديل ميشود و رفته رفته در هر يک از جلدهاي اين داستان رشد ميکند و در پايان جلد آخر، در خوشي و رستگاري خانوادگي، شخصيتهاي محوري داستان به اوج خود ميرسد. بله؛ هري با اشرار تقريباً شيطاني روبهرو ميشود؛ آزموني سخت و پايانناپذير از مبارزات و پريشانيها را متحمل ميشود؛ بر انسانهاي عجيب و غريب شکستناپذير پيروز ميشود؛ جهان را نجات ميدهد؛ با جيني ازدواج کرده و بچهدار ميشود و نسل جديدي از جادوگران و ساحرههاي کوچک را به وجود ميآورد. اگر اين يک طنز يا هجونامه بود، شايد به آن ميخنديديم. امّا اين داستان خود را به عنوان مسئلهاي کاملاً جدّي ارائه کرده است؛ اين فستيوال حقايق ناقص، مهلک و دروغهاي آشکار، به سادگي با برخي از ارزشهاي مثبت آميخته شده است؛ با برخي نقشپردازيهاي جذاب و شيوههاي نويسندگي نامناسب براي قهرمان و ضدّ قهرمان مجموعه، از يک طفل يتيم سرخورده استفاده شده است. عليرغم عناصر و خصيصههايي مثل شوخطبعي، باهوشي و سخنان طعنهآميز جسورانه، فرهنگ عميقي از تحقير نيز در اين مجموعه وجود دارد. سراسر داستان بسيار جذاب و لرزاننده ميباشند؛ بسيار مرگبار و پوچ.
مسئلة اصلي اين است. اينگونه نيست؟ اگر دنيايي که در آن زندگي ميکنيم، مقدس (روحاني و منزه) نبوده و بلکه پوچ و مرگبار است، آنگاه ما بايستي هر کاري که ميتوانيم براي تغيير دادن آن انجام دهيم. ظاهراً خدايي وجود ندارد و ما بايستي خداي خودمان باشيم. همانطور که همة کودکان يتيم ميدانند، اگر پدري وجود نداشته باشد، ما بايد پدر خودمان باشيم. اين يک وظيفه و کار دشوار براي هر کسي است، امّا با کمک برخي قدرتهاي باورنکردني قابل انجام است و اگر بعد از همة اينها چيزي وجود داشته باشد که اندکي وراي دنياي مادي و اين جادوي مادي است، آيا ميتواند حقيقت داشته باشد؟ طبق داستان، مطمئناً خير. در مجموعة هري پاتر، نشانههايي از قلمروهاي ديگر و ابعاد غيرمادي و متافيزيکي که هيچگونه مرجع اخلاقي بالاتري ندارند، ديده ميشود. امّا اينها ويترينهايي براي کيهانشناسي پايهگذاري شده توسط رولينگ ميباشند. گواهي و شهادتي سخت در سراسر داستان وجود دارد، مبني بر اينکه يک جهانبيني اسرارآميز به آرامي امّا بدون شک به وجود خواهد آمد. در حقيقت، اين شکل جديدي از مجموعة بدعتها و الحادهاي قديمي و يک فلسفة عرفاني جديد ميباشد که باقيماندههاي نمادهاي يهودي ـ مسيحي را اقتباس کرده و آنها را با مفاهيم ديني زندگي و [عالم] پس از مرگ درهم آميخته است. براي مثال، در اواخر جلد آخر، مربي و مدير هري، دامبلدور، پس ار مرگ خود و مرگ کاذب هري و قبل از رستاخيز مبهم آخر، در محيطي تار و مربوط به دنيايي ديگر، با هري ملاقات ميکند. امّا حتّي اين مورد و ديگر مراجع متافيزيکي، به ندرت توسط نويسنده براي بيان هدف اصلياش که همان تجليل از کمال مطلوب انسان دوستي ميباشد، استفاده شده است. اينگونه بشر دوستيها، بدون وجود انواعي از روحانيت ـ و هر آنچه که روحانيت بهتري براي هموسين دئو، از آن روحانيتي که پاداشها و هيجانهاي غيرطبيعي و بدون پاسخگويي اخلاقي به خداوند ارائه ميکند، داشته باشد ـ نميتواند مدت زيادي به حيات خود ادامه دهد. ممکن است اين مسئله را متناقض بدانيد؛ مذهب بشر دوستي سکولار. در اين مذهب، همانند بسياري ديگر از مذاهب، جهان به شدت در حال تهديد ميباشد و به ناجي خود نياز دارد. آنگاه يک قهرمان دوست داشتني در اين موقعيت چه بايد بکند؟ او بايد رشد کند. در اين هفت داستان نيز قهرمان اينگونه عمل ميکند و به تحقق قدرتهاي نيمه خدايي ذاتي خود نزديک ميشود. در داستان هرگز به اين قدرتها به عنوان قدرتهايي شبيه به قدرت خداوند اشاره نشده است؛ چون در اين صورت، بهطور ضمني نوعي قدرت بالاتر و متعاليتر را تصديق ميکند، حال آنکه در دنياي پاتر، هيچ سلسله مراتب مطلقي در آفرينش وجود ندارد.
رولينگ در يکي از مصاحبههايش بيان کرده است که: «کتابهاي من عمدتاً در مورد مرگ ميباشد. آنها با مرگ والدين هري آغاز ميشوند. اشتغال ذهني و فکر دائم ولدمورت براي تفوق بر مرگ است و تلاش او براي رسيدن به ابديت، به هر قيمتي، که هدف هر کسي در استفاده از جادو ميباشد، در اين کتاب وجود دارد. از اين رو من دريافتم که چرا ولدمورت خواهان غلبه بر مرگ است. همة ما از مرگ ميهراسيم».
در حقيقت، هزاران نوع مرگ خشن در اين هفت جلد وجود دارد که معمولاً در اثر نبردهايي است که شامل نفرين، جادو و زهر ميباشند. شمار شخصيتهاي انساني و ديگر مخلوقاتي که در اين مجموعه کشته ميشوند، از دست خواننده خارج ميشود و تا آنجايي که من ميدانم، هيچ يک از آن شخصيتها به مرگ طبيعي نميميرند. دنياي پاتر قلمرو مرگ است، پادشاهي مرگ و تنها با استفاده از ابزار مرگ ميتوان بر حاکميت ابدي آن برتري يافت. در سراسر اين مجموعه، مرگ و قدرت، پيوندي ناگسستني برقرار کردهاند. علاوه بر اين، مرگ تهديد نهايي و راه حل پاياني هر مشکلي است. براي مثال، در جلد شش، دامبلدور توسط سوروس اسنپ شيطان، که براي تبهکار و شرير بزرگ، ولدمورت کار ميکند، کشته ميشود. در جلد هفت آگاه ميشويم که اسنپ يک جاسوس دوجانبه بوده است که به طور مخفيانه به دامبلدور و هري وفادار بوده است. اين هم فاش ميشود که دامبلدور از اسنپ خواسته است که او را بکشد ـ مرگي آسان و بدون درد ـ و گفتوگوي آنها در اين مورد، به طور عجيبي مانند توجيه مرگ آسان و خودکشي به کمک پزشک است.
اينکه بدانيد چه کسي هستيد، در تفوق بر مرگ بسيار مهم است. شما به تدريج با تجربه و همراه با مطالعه دانشهاي محرمانة ممنوعه، کشف خواهيد شد و [خواهيد فهميد] که بيشتر از آني هستيد که فکر ميکرديد؛ در حقيقت، شما حقّ دسترسي به اسراري را داريد که خودتان را برايتان مينماياند و ارزش شما براي ديگران آشکار ميشود. تا زماني که همتايان حامي و شجاعي داريد، مورد عشق، نفرت، چاپلوسي و ترس قرار ميگيريد، ولي هرگز فراموش نميشويد و قدرتهاي مخفي اضافي به شما داده ميشود. با افزوده شدن آگاهي، قدرتهاي جادويي ذاتي شما آزاد خواهد شد و با تمرين به نيروي جادويي فوقالعاده نيرومندي تبديل خواهد شد. البته بايد از اين نيروها استفاده کرد، زيرا دشمنان واقعاً پستي در بيرون وجود دارند و اين شيطان و دشمن بزرگ، پس از شما در گذرگاه بزرگي قرار دارد و او هم مثل شما قدرتهايي دارد. از اين رو اگر ميخواهيد او را شکست دهيد، بسيار مهم است که قدرتهايي به ترسناکي و وحشتآوري قدرتهاي او داشته باشيد. شما به نبرد خواهيد پرداخت، زمين خواهيد خورد و دوباره برميخيزيد، امّا در پايان پيروز خواهيد شد. شما ناجي جهان ميشويد.
رولينگ داستاني را به شکل درام انساني درآورده است که به کهنگي «ايلياد» است، امّا بدون بينش عميق هومر نسبت به انگيزههاي انساني. به کهنگي «بوولف» است، امّا با نقشهايي در هم و درسهايي منحرف؛ معاصر با« ارباب حلقهها» ميباشد، امّا بدون تعريف تولکين از فروتني و حکمت و پاکدامني حقيقي. او از رنج و محنت استفاده کرده است تا داستانش را از يک سناريوي ساده خوبها در برابر بدها، يا حتي سناريوي صرفاً تغييريافتة خط مقدم خير و شر، پيچيدهتر کند. او با هوشمندي و خلاقيّت، تمامي مرزهاي داخلي و خارجي، عمودي و افقي را در هم ريخته است و تنها عامل درخشنده، تقدير ضمير پوياي شخصيت محوري داستان ميباشد. خواست اين شخصيت، بيشتر آرزو براي زنده ماندن است تا آرزو و ميلي ـ از نوع نيچهاي ـ براي قدرت و رفته رفته اين خواسته به سوي آرزويي براي يک هويت سوق پيدا ميکند که در آن، قدرت، يک عامل تقويت کننده ضروري براي اين خواسته است. امّا رولينگ شخصيت هري را يک پسر دوستداشتني و بازيگوش ساخته است. بسياري از خوانندگان جوان با اين شخصيت آشنا هستند. او مانند بسياري از جوانان زمان ما است که به نحوي رها شدهاند و خانوادههايي از هم گسسته و خواهران و برادران غايبي دارند که به واسطة سقط چنين از بين رفتهاند يا به طريقي ديگر، اين کودکان به علت روشهاي پيشگيري از بارداري و عقيمسازي، تنها ماندهاند. آنها به خاطر انواع گوناگون عدم توجه، کمارزش شمرده شده، از تنهايي رنج ميبرند و برخي نيز توسط بچههاي قلدر تحقير ميشوند. (اين بچههاي قلدر، کودکان بدبخت ديگري هستند که به خاطر نداشتن هويت، به کودکان ضعيفتر زور ميگويند تا از اين تنها راه در دسترس، بتوانند خودشان را ثابت کنند.) حياط مدرسة محلّهتان را نگاه کنيد. همة اين کودکان آنجا هستند؛ هريها و هرموينزها، دراکو مالفويهاي شرير و گروه چاپلوسانشان. اين يک حالت انساني ميباشد و از هر سني به سن ديگر و هر فرهنگي به فرهنگ ديگر ـ هر جا که انسان نيروي نگهدارندة بخشش را نپذيرد ـ تفاوت کمي دارد.
هري بر شياطين گوناگوني که با او روبهرو ميشوند پيروز ميشود، البته او اين کار را بدون بخشش و رحم انجام ميدهد. ما ميبينيم که در حال تشويق او هستيم و سپس يا از روي بيارادگي اين کتابها را ميپذيريم يا از آنها حمايت ميکنيم. اين کتابها مسير آزادي، راهي به دور از رنج، طرفداري از زندگي، نفي ثروت، حلقة زنجير حصارها و محوطههايي محصور شده که کودکان محبوب ما يعني همة کودکان را بيرحمانه محدود ميکنند، ميباشند. هري راه را ميداند، اين کودک زيباي بازنده، حسّ ترحم غريزي ما براي مردم رنج ديده را برميانگيزد؛ ما هري را هنگام عبور از موانع، پيروز ميبينيم، درست همانطور که همة ما آرزو داريم که در زندگي خودمان اينگونه باشيم. بله، من و شما هري هستيم. ما او را دوست داريم و چه بازيگر تمام عياري براي اين نقش در فيلم انتخاب شده! صورتي شيرين، شجاع و آسيبپذير. يک پسر خوب و زيبا. در «هري پاتر و يادگاران مرگ»، ميبيني که هري به دورة جواني ميرسد. او به طور شگفتانگيزي به بلوغ رسيده است. او نسبت به ضعفا احساس شفقت و مهرباني دارد و ميخواهد مانع نفرينها و بلاهاي مهلک شود و چوبهاي جادويي را از دست کساني که ميخواهند او و ديگران را بکشند، بيندازد. اين مسئله تا حدي است که رموس لوپين هري را نکوهش ميکند و پاسخ دفاعي هري را مبني بر اينکه کشتن مردم روش ولدمورت است نه او، دريافت ميکند. حتي بعد از اينکه دراکو، شکنجهگر قديمي هري، با گروهش به او حمله ميکند و نزديک است که با نفرين خشونت بار فايندفاير هري را آتش بزند، او دراکو را نجات ميدهد. ممکن است که اين پيشرفت جديد در شخصيت هري، آنهايي را که از روش انتقامي قديمي او لذت ميبردهاند، نااميد کند، امّا با اين حال، اين نيز موقعيت طرفداران هري را که آن سوي روية ظاهري شخصيتها و جريانها را نميبينند، تقويت ميکند. همانطور که ديويدهادون منتقد بيان ميکند: «هري اين عقيده رولينگ که کودکان «ذاتاً خوب» و بدون نياز به اصلاح و رستگاري هستند را به طور کامل واقعيت ميبخشد.» آنها تنها نياز دارند که رشد کنند و ياد بگيرند که از قدرتشان «هوشمندانه» استفاده کنند. در دنياي هري، گناه نخستيني وجود ندارد به جز جادو.
اگر ما در دنيايي تنگ و ترسناک حبس شدهايم، چرا راهي که هري به ما نشان داده است را بررسي نکنيم؟ وقتي که ما مثل همة انسانها و حتي آنهايي که اين مطلب را انکار ميکنند، آرزو و ميل به يک قدرت برتر و مافوق داريم، چرا نبايد بندة نيروهاي غير طبيعياي که به جاي آن تعالي اصيل ارائه شدهاند شويم؟ بندگي واژهاي است که ممکن است شما را ياد يک واژة قديمي بيندازد، بردگي. هنگامي که يک برده در زنجير است، در مورد آزادي خيالبافي و رؤياپردازي ميکند، امّا اين خيالهاي پوچ، زنجير او را محو نميکنند. انسانهاي اسير شده زمان ما نيز مانند بردگان قديمي، با هر لذتي که ميتوانند در ابعاد محدود اين دنيا کسب کنند باقي ماندهاند و اينها نيز معمولاً با لذّاتي زودگذر و مجهولند، همانطور که در گذشته به وفور در ممالک مشرکين اثبات شده است. آنهايي که اسير دنياي پاتر ميباشند، ممکن است با خوشگذراني ذهني و تحريک عواطفشان و ترشح آدرنالين، به واسطة عصبانيت و خون، افسانه و ترس و به وسيلة نمايش بينظير و ابتکارات هوشمندانه، شاد باشند و توجهشان از شرايط واقعي که دارند دور باشد؛ امّا توجه داشته باشيد که نمادهاي سنتي تمدن غرب، از طريق اين بافت بسيار پيچيده از طرحها، مورد سوءاستفاده و استفاده، تغيير و پيوند ناجور، تکذيب و حتي بارها وارونهنمايي قرار گرفتهاند. زيرا در اين دنياي خيالي، هيچ چيز معتبر و آنطور که به نظر ميرسد نيست و حتي ساختار لغزشها و خطاهاي فکري ما را به همان جايي ميبرد که وهم و خيال نويسنده ميخواهد. يک داستاننويس ضعيف نميتواند حتّي کمي از اين داستان را بنويسد. امّا رولينگ يک داستاننويس بااستعداد است و اثر موزون عظيم او، در تجزيه و از هم گسستن اصول اساسي تمدن و انسانيت، به وسيلة بسياري تصديق شده است؛ زيرا او ما را گرامي داشته و سرگرم کرده است؛ به اين دليل که «اين [داستانها] تماماً در مورد عشق هستند».
آزادي حقيقي تنها زماني ممکن ميشود که عشق حقيقي وجود داشته باشد و عشق حقيقي بدون صداقت ممکن نيست. همانطور که تولکين در مقالهاي در مورد ادبيات خيالي بيان کرده است، نويسندهاي که ميخواهد تصور و تخيل را به طريقي سالم تغذيه کند، بايستي بدون توجه به اينکه جزئيات يک دنياي خيالي چقدر خارقالعاده ميتواند باشد، به نظم اخلاقي دنياي واقعي وفادار باشد. نميتوان قانون طبيعي را که خداوند در وجود ما قرار داده است، به کلي ريشهکن کرد، امّا ميتوان آن را شديداً تغيير شکل داد تا منجر به انحراف آگاهي، ضمير و پس از آن اعمال ما شود. اهميتي ندارد که يک افسانه تا چه حد از نظم مادي رخت بربسته است امّا افسانة سالم آن است که به ما بياموزد، يکديگر را به نحوي سالم دوست داشته باشيم؛ با دوست داشتن همسايههايمان و حتي دشمنانمان، لااقل تلاش کنيم که دوست داشتن آنها را ياد بگيريم و بپذيريم که اين کار صحيح است. اين کار با بخشش ممکن ميشود. امّا عشق انتخابي (همراه با نفرت انتخابي) به آزادي منتهي نميشود. اين کار، احساس عشق بدون وجود مفهوم آن و احساس آزادي بدون وجود پايههاي آن ميباشد. اگر خدا يک پدر غايب ميباشد ـ يا پدري است که اصلاً وجود ندارد ـ قهرمان و خوانندگان آن با چنين احساساتي تنها ماندهاند، با وفاداري منحرفشان و با عشقشان به اميال و آرزوهاي سير نشدني خود و حس ميکنند که انکار اينها، نفريني مرگبار و تباه کردن خود ميباشد. به اين دليل است که بسياري از مردم به شدت به ارزشهاي کتابهاي پاتر وفادارند و اين مسئله را ناديده ميگيرند که بسياري ديگر از ارزشها در اين کتابها در حال تحليل و نابودي ميباشند. به اين دليل است که مدافعان دنياي پاتر چنين سرسختي از خود نشان ميدهند و بارها عليه منتقدان برافروخته و عصباني ميشوند. به تصور آنها، منتقدان دنياي پاتر، دشمنان آزادي و اصالت ميباشند. درست همانطور که لفاظي در مورد آزادي و دموکراسي در حال افزايش است، در حالي که در مورد مسائل مهم ديگر در حال کاهش ميباشد، لفاظي در مورد «ارزشها» نيز در حال افزايش است و مسئله حقيقيتر که همان ايمان و پاکدامني است، در حال مهجور شدن است. چه چيزي اين بردگان خيالپرداز اين فريب را بيدار خواهد کرد؟
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۴۵ ق.ظ
توسط misam5526
علامت پاگان:
تفكر آخر الزماني
شايد با توجه به فيلم رمز داوينچي خيلي راحت تر بتوان در مورد طالع نحس صحبت كرد. در دو صحنه فيلم همان عدد 666 مشاهده مي شود. يك بار توسط عكس هاي همان عكاس مذكور از جسد پرستاري كه خودكشي كرد و عدد 666 بر قسمتي از دست راستش نقش بسته بود و ديگري وقتي تورن، آن را در ميان موهاي ديمين و بر فرق سر او مشاهده مي نمايد.به نظر مي رسد كه ديمين و حاميانش در جهت عملي ساختن همان تفكر 666 كه در رمز داوينچي رازش برملا شد، تصوير مي شوند و البته نمايش پي در پي اين دو فيلم نيز نمي تواند خالي از تعبير و تفسير مربوطه باشد. تفكري كه بنا به اظهار همان فيلم، از انجمن سري خانقاه يهود و از اوائل هزاره دوم ميلادي برمي آيد كه امروزه در برخي از فرقه هاي عرفاني يهود همچون كابالا تبلور يافته است. تفكري كه انديشه صهيونيسم را براي دستيابي به اهدافش ياري مي دهد.
در جملاتي كه پدر برنان در صحنه اي از فيلم به نقل از كتاب مقدس نقل مي كند و بعداً هم در صحبت هاي مابين رابرت تورن و عكاس براي گشودن راز ديمين چند بار نقل مي شود، گفته مي شود كه: وقتي قوم يهود به صهيون باز گردد و ستاره دنباله داري آسمان را بشكافد و... او از درياي ابدي برمي خيزد و ارتشي در كرانه هاي آن به وجود مي آورد تا هر كس در مقابل برادرش بايستد... اين نوع تفكر آخر الزماني كه بهتر است (همچنانكه در همان اول فيلم هم از قول كشيشي گفته مي شود) در اينجا باور آرماگدوني ناميده شود، در بسياري از آثار به اصطلاح ترسناك هاليوود به انحا گوناگون تبليغ شده و هرگونه مقابله با آن بيهوده تلقي مي شود.
دقيقاً 30 سال پيش در روز ششم ژوئن 1976، فيلم طالع (كه با نام طالع نحس در ايران به نمايش درآمد) به كارگرداني ريچارد دانر روي پرده رفت و كمپاني سازنده اش براي نمايش آن روي تاريخ نمايش فيلم يعني 6/6/1976 تأكيد فراواني كرد تا به عدد 666 در سمت راست تاريخ مزبور برسد. همان كاري كه امسال هم براي بازسازي آن انجام شد و به رغم اينكه عنوان اصلي فيلم طالع 666 است، اما روي تاريخ نمايش آن يعني 6/6/2006 (به صورت 6/6/06) تبليغات مفصلي صورت گرفت تا تمركز مخاطب را بر عدد فوق هدايت نمايند.
شايد بسياري از تماشاگران آثار سينماي آمريكا مطلع باشند كه در برخي فيلم هاي هراس ماورايي كه به داستان شيطان و اعوان و انصارش مي پردازد، شماره 666 همواره به عنوان علامت و عدد شيطان معرفي شده است. حتي در فيلم كمدي مسحور با بازي برندن فريزر كه معامله اي فاوست گونه با شيطان (با ايفاي نقش اليزابت هرلي) انجام مي داد، هر گاه كه مي خواست توسط خانم شيطان از دنياي رويايي اش به جهان واقعيت برگردد و ناچار بود با وي تماس بگيرد، به وسيله دستگاه موبايلي كه در اختيارش گذاشته شده بود، شماره 666 را مي گرفت!!
در بسياري از مناطق آمريكا و يا اروپا، بنابر اعتقاداتي كه در بخش مكاشفه رويدادهاي آخر زمان از عهد جديد كتاب مقدس هم آمده است، شماره 666، عددي نحس به شمار مي آيد (جملات كتاب مقدس چنين است: سپس جانور عجيب ديگري ديدم كه از داخل زمين بيرون آمد... بزرگ و كوچك، فقير و غني، برده و آزاد را وادار كرد تا علامت مخصوص را روي دست راست يا پيشاني خود بگذارند و هيچ كس نمي توانست شغلي به دست آورد تا چيزي بخرد، مگر اين كه علامت مخصوص اين جانور، يعني اسم يا عدد او را برخود داشته باشد. اين خود معمايي است و هر كه باهوش باشد مي تواند عدد جانور را محاسبه كند. اين عدد، اسم يك انسان است و مقدار عددي حروف اسم او به 666 مي رسد.)
حتي امسال در خبرها آمد كه عده زيادي از مردم در روز ششم ژوئن يعني همان 6/6/2006 به سر كار خود نرفته و براي دور ماندن از بلاياي آسماني در خانه مانده اند!! در همان خبرها هم آمده بود كه برعكس اين عده، تعدادي ديگر عدد فوق را خوش يمن قلمداد نموده و حتي اجراي برنامه هاي مهم خود از قبيل برگزاري مراسم عقد و عروسي را به روز مربوطه انداخته اند!!
اما براي درك بهتر مطلب ناچارم به كتاب و فيلم رمز داوينچي ارجاع بدهم كه در مقاله مربوط به آن (در همين روزنامه و در همين صفحه) نوشتم، كليد رمزگشايي بسياري از آثار سؤال برانگيز سينماي هاليوود بوده، هست و خواهد بود.
در آن فيلم و داستان در قالب يك ماجراي معمايي، بسياري از علائم و نشانه هاي منتسب به شرك و شيطان را جعل كليساي قرون وسطي و پادشاهاني همچون كنستانتين مي داند كه براي مخفي كردن اصل و حقيقت مسيحيت، علامتها و نشانه هاي مهم مذاهب پيش از آن همچون ستاره پنج پر را منتسب به شيطان دانستند و بالعكس نشانه هاي شرك آميز را با دين مسيح درآميختند. جالب اينكه در همين كتاب، شيطاني خواندن اينگونه علائم را نتيجه فيلم ها و آثار سينماي هاليوود مي داند! در بخشي از نخستين ديدار مشترك بازرس فرانسوي و پروفسور آمريكايي با جسد مرموز در موزه لوور، بازرس به پروفسور مي گويد: آقاي لنگدن، ستاره پنج پر بايد مربوط به شيطان باشد. شما آمريكايي ها با فيلم هاي ترسناك خود اين را ثابت كرديد. لنگدن اخم كرد. حق با او بود. هاليوود ستاره پنج پر را سمبل شيطان نشان مي داد، در حالي كه ريشه ستاره، خدايي بود...
و حالا در كتاب و فيلم فوق كه از دل همان هاليوود به در آمده، پرفسور لنگدن مي گويد: من به شما اطمينان مي دهم، بي توجه به آنچه در فيلم ها ديده ايد، تفسير شيطاني ستاره پنج پر غلط و نادرست است. هر چند سمبل زنانگي است، در گذر سالها مفهوم آن تحريف شده است. خيلي عادي است كه در زمان شكل گيري قدرتي جديد سمبل هاي قديمي تغيير ماهيت بدهند، براي مثال سه شاخه قدرت به چنگال دو شاخه شيطان، كلاه نوك تيز مرد عاقل به نشان جادوگري و سمبل هاي الهي به علامت هاي شيطاني تبديل شوند...
در دنباله همين نشانه شناسي رمز داوينچي است كه به همان عدد معروف 666 هم برخورده و در پايان فيلم، به تعبير متفاوتي از آن مي رسيم. در همان ابتداي ورود پروفسور آمريكايي به موزه لوور پاريس، با هرم هايي شيشه اي مواجه مي شويم كه هر يك از 666 قطعه شيشه ساخته شده اند و در كتاب تأكيد مي شود كه لنگدن مي خواست دراين باره نظر بازرس را بداند كه آيا آن را عدد شيطان مي داند يا خير؟
در پايان فيلم، همين هرم هاي 666 قطعه اي، پروفسور را به نهانگاه ابدي جام مقدس و راز مسيحيت حقيقي (به زعم نويسنده و سازندگان فيلم) رهنمون مي سازد و در حقيقت اين علامت پاگان (شركت آميز و شيطاني) را نشانه اي مقدس و رهايي بخش تلقي مي كند.
حالا به خوبي مي توان وراي آثاري همچون طالع نحس و امثال آن را تحليل نمود و حلاجي كرد. به خاطر دارم در همان زمان (در سالهاي اول پيروزي انقلاب) كه فيلم هاي طالع نحس ، بخصوص قسمت دوم آن را بر روي نوارهاي ويدئويي بتاماكس مي ديديم، بعضي تحليل مي كردند كه در اين فيلم ها، قصد سازندگان، به نوعي تبليغ صهيونيسم و شكست ناپذيري آن و همچنين سرنوشت محتومش براي غلبه بر دنيا بوده است، اگر چه ديمين يعني شخصيت اصلي فيلم به عنوان سمبل اين تبليغ، ظاهراً كودكي معصوم است كه حتي از سرنوشت خود تنفر نشان داده مي شود(در صحنه اي از قسمت دوم فيلم طالع نحس كه در سال 1978 به كارگرداني دان تيلر و با بازي ويليام هولدن روي پرده رفت، ديمين كه در اين قسمت، نوجواني 13-14 ساله شده و تحت سرپرستي عمويش قرار دارد، در مدرسه نظام از زبان مسئولش مي شنود كه مأموريتي خاص دارد و نشانه آن مأموريت، عدد 666 در فرق سرش است، وقتي آن عدد را در ميانه موهايش مي يابد، به شدت ناراحت شده و حتي قصد خودكشي دارد كه همان مسئول، وي را از اين كار بازداشته و تقديرش را چنين مي داند.) از قضا معصوم نشان دادن عامل اصلي اجراي فرامين شيطان و تلاشش براي گريز از اين طالع ناخواسته، به نوعي توانست حس ترحم و هواداري برخي مخاطبين فيلم را به شكل عجيبي برانگيزد. (همان طور كه در نسخه 2006)، در سكانسي كه پدر، ديمين را براي كشتن به كليسا برده و بچه در زير چاقوي آخته او دست و پا مي زند و كمك مي خواهد، تماشاگر ناخودآگاه نسبت به كودك احساس ترحم مي نمايد! اين همان جادو و سحر هاليوود است كه حتي موحدين و خداپرستان را هواخواه قطب شيطاني مي گرداند!!) همچنين يافتن تصوير آن كودك توسط عموخوانده اش بر ديوار اسرائيل در اورشليم (در همان فيلم دهه 70) در حالي كه دست موجودي عجيب و غريب بر سرش قرار داشت، تأييد ديگري بر نظريه صهيونيستي بودن درونمايه فيلم تعبير و تفسير مي شد.
در بازسازي فيلم فوق كه در دو ماه گذشته بر پرده سينماهاي جهان رفت، دقيقاً همان وقايع و سير اتفاقيه فيلم 30 سال پيش، البته با بازيگران و دست اندركاران تازه اي به نمايش درآمد.
نوزاد رابرت تورن، سفير آمريكا به طور مرموزي در بيمارستان جان مي سپارد و او براي اينكه همسرش دچار ناراحتي نشود، به پيشنهاد كشيشي در همان بيمارستان، نوزاد ديگري را به فرزندي قبول مي كند و نام وي را ديمين مي گذارد. به تدريج رفتارهاي عجيب و غريبي از ديمين سر مي زند و پرستارش نيز در مراسم تولد پنج سالگي اش به طرز تكان دهنده اي خودكشي مي كند. كشيشي به نام پدر برنان به رابرت تورن هشدار مي دهد كه ديمين فرزند انسان نيست، ولي رابرت باور نمي كند تا اينكه ابتدا همسرش در حادثه اي مجروح شده و سپس به شكل مرموزي مي ميرد. عكاسي، حقايق باورنكردني را براي تورن شرح مي دهد و براي كشف ماجرا همراه او راهي فلسطين و اسرائيل مي شود. ديگر براي تورن ثابت شده كه بايد ديمين را با خنجرهاي مقدس از بين ببرد، خصوصاً كه عكاس نيز در حادثه اي جان مي سپارد. اما تلاش رابرت تورن براي كشتن ديمين در كليسا، با دخالت پليس و به قتل رسيدن تورن بي نتيجه مي ماند.
البته واضح است كه يكي از مهمترين دلائل اين بازسازي نعل به نعل، حضور ديويد سلتزر به عنوان فيلمنامه نويس است و فقط 30 سال بعد ساخته شدن فيلم طالع 666 و پيروي از كليشه هاي روز سينماي هاليوود، باعث شده كه كارگردان آن يعني جان مور از نماهاي شوك آور همراه افكت هاي رايج (كه به هيچ وجه در نسخه دهه 70 سابقه نداشت) استفاده كند و ديگر اينكه قطعاً ليوشرايبر در نقش رابرت تورن، سفير آمريكا، هرگز نتوانسته به گوشه اي هم از نقش آفريني گريگوري پك در فيلم قبلي برسد.
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۴۶ ق.ظ
توسط misam5526
فیلمهایی که خشم ادیان را برافروختند:
در این مقاله فیلم هایی را که در سه دههی اخیر موج اعتراضات مذهبی را روانه خود کردند را معرفی میکنم.فیلم هایی که مخالف تابوها و مقدسات ادیان الهی بودند. بسیاری از دینداران سینما دوست احساس می کنند که فیلمهای بلند تصویر دین و معنویت را به نحو مطلوبی به تصویر نمی کشند و در بهترین حالت این بعد از زندگی مردم را نادیده می گیرند.
به علل مختلفی دین سازمان یافته از فیلمهای بلند در سینمای غرب حذف شده است، اما برخی فیلمها مومنان را به طرق واقع گرایانه به تصویر می کشند و اغلب فیلمهایی که موضوعات فلسفی و الهیاتی را مورد بررسی قرار دادهاند بیشتر از منظر خیالات، استعاره و کنایه وارد شده اند تا تصویری حقیقی و آشکار.
تاریخ سینما همچنین شاهد ساخت فیلمهایی با موضوع و محور دین بوده است که مومنان ادیان مختلف آنها نپذیرفته و واکنشهای جدی نسبت به آن نشان دادند. مناقشه برانگیز ترین فیلمهای تاریخ سینمای معاصر طی دو بخش ارائه خواهد شد. این مطلب به پنج فیلم آخر فهرست پرداخته است.
پاپ باید بمیرد (1991)
فیلم با صحنه مرگ پاپی پیشین آغاز می شود که پس از آن پاپ جدید که روحانی بی کفایت بوده اشتباها در انجمن سری کاردینالها انتخاب می شود و باید با فساد داخل دستگاه واتیکان مبارزه کند؛ اما همانطور که طرح داستان پیش می رود پاپ جدید خواستار بررسی حسابهای مالی قاچاق اسلحه و نظارت بر اشیاء دزدی و همچنین رویارویی با رئیس مافیا می شود که تصمیم می گیرد پاپ باید کشته شود ...
پس از مناقشه و خشم شدید کلیسای کاتولیک از این فیلم عنوان انگلیسی آن با افزودن یک حرف تغییر کرد. عنوان اصلی " The Pope Must Die" بود که در به آخرین کلمه ، حرف افزوده شد تا عنوان آن به معنی " پاپ باید رژیم بگیرد" تغییر یابد. اما در پوسترهای تبلیغاتی این فیلم حرف "T" به شکل یک صلیب درج شده بود.
بی تردید پاپ ژان پل دوم که در زمان اکران این فیلم رهبرکاتولیکهای جهان بود از ساخت و اکران این فیلم راضی نبود اما واکنش رسمی از سوی وی منعکس نشده است.
جرم پدر آمارو(2002)
پدر آمارو کشیش جوانی که به تازگی منصوب شده است به منطقه کوچکی در لوس ریز، مکزیک اعزام می شود تا به پدر بنیتو پیر در انجام کارهای روزانه کمک کند. وی از پدر آمارو به زندگی تازه و چالشهای نادیده استقبال می کند. این کشیش جاه طلب هنگام ورود با آملیا دختر نوجوان زیبایی که اعتقاد دینی خود را در پرتو توجه رو به افزایش کشیش تازه گم می کند.
آملیا به سرعت جا پای مادر خود که سالهای با پدر بنیتو ارتباط داشته می گذارد. آمارو نیز به فساد داخل کلیسا در شهر لس ریز پی می برد زمانی که موضوعات در این جامعه کوچک پیچیده تر می شود پدر آمارو میان الوهیت و خواسته ها نفسانی خود، تقوا و بی عدالتی سرگردان می شود و باید از تمام قدرت خود برای انتخاب زندگی پیش رواستفاده کند.
این فیلم از سوی کاتولیکهای مکزیک تحریم شد درحالی که این فیلم اسکار همان سال در فهرست نامزد فیلمهای خارجی جوایز آکادمی اسکار قرار گرفت. این فیلم اقتباس آزادی از کتابی به همین نام محسوب می شود که توسط یک نویسنده پرتغالی منتقد کلیسای کاتولیک نوشته شده است.
زندگی برایان به روایت مونتی پیتون (1979)
زندگی برایان به روایت مونتی پیتون کمدی است که داستان برایان کوهن مرد جوانی را روایت می کند که شب تولد مسیح متولد شد.این فیلم به علت ترکیب موضوع دینی با کمدی مناقشه برانگیز بود اگرچه میان مخاطبان به محبوبت دست یافت. در سال 2000 مخاطبان مجله توتال فیلم آن را به عنوان بهترین کمدی تمام زمانها انتخاب کردند، درسال 2004 همین نشریه آن را پنجمین فیلم بزرگ تاریخ بریتانیا نامگذاری کرد و در سال 2006 نیز طی دو نظر سنجی به عنوان بهترین کمدی تمام زمانها انتخاب شد.
برایان کوهن چند خانه آن طرف تر از محل تولد مسیح متولد شد و به عنوان جوانی ایده آل گرا بزرگ شد که از اشغال شهر یهودیه توسط رومی ها منزجر بود درحالی که بعدها متوجه می شود که پدر خود نیز یکی از سردسته های رومی ها بوده است.
فضای سرزمین مقدس در سال 33 پس میلاد از فقر و هرج و مرج، هرکسی خود را مسیح معرفی می کرد و پیروانی برای خود می یابد و خشم رومی برای تلاش از سامان دادن به امور را نشان می دهد. در مرکز این فضا فردی به نام برایان کوهن در پرتو شرایط کاملا مضحکی که زندگی مسیح موازی است به شهرت می رسد.
یک خاخام ارشد بریتانیایی تولید این فیلم را به جهنم نسبت داد و یک سازمان کاتولیک تماشای این فیلم را گناه اعلام کرد. منوعیت پخش این فیلم در ایتالیا، نروژ و بخشهایی از انگلستان فروش چشمگیری را برای آن رقم زد.
آب (2006)
آب نویشته دیپا مهتا زندگی زنان بیوه سال 1938 را در هندوستان روایت می کند. دختر 8 ساله ای که همسر مردی بیمار و سالخورده می شود، به سرعت بیوه شده به خانه ای فرستاده می شود که بیوگان هندو در در آن زندگی کرده و برای مغفرت خود نیایش می کردند. چویدا اعتقاد دارد که مادرش روزی او را از این خانه خواهدبرد، اما این دختر بچه نمی داند که براساس متون مقدس هندو وی باید تا آخر عمر خود در این خانه زندگی کند، چرا که آموزه های آئین هندو اظهار می دارد که زمانی که همسر زنی از دنیا رود وی سه انتخاب در پیش رو دارد. انتخاب نخست ازدواج با برادر شوهر خود در صورت اجازه خانواده، دوم کشتن خود در مراسم تدفین همسر و اجرای مراسم ساتی، سوم زندگی چون یک فرد مجرد آن هم در خلوت و انزوا میان زنانی که هم درد خود هستند.
مافیای هندو فضای فیلمبرداری این فیلم را به آتش کشید و کارگردان را تهدید کرد، ساخت این فیلم 5 سال به طول انجامید.
کشیش(1994)
پدر گرگ پیلینگتون میان اعتقادات خود به عنوان یک کشیک کاتولیک و زندگی مخفیانه ای که مورد خشم کلیسا قرار دارد در گیرد شده است. گرگ به دنبال شندیدن اعترافات یک دختر جوان درباره فساد اخلاقی پدر خود درگیر منافشه ای عاطفی معنوی شده و میان انتخاب اخلاق بر دین و زندگی کلیسایی بر زندگی مخفیانه خود سرگردان می ماند.
انجمن کاتولیکها این فیلم را تحریم کرده خواستار تحریم گسترده آن میان مومنان کاتولیک شدند چرا که علاوه بر موضوع مناقشه برانگیز فیلم اکران آن با روز جمعه الصلیب متقارن شده بود.
دوگما (1999)
لوکی و بارتلبی دو فرشته هستند که از کارهای فرشته مانند دور مانده اند. زمانی که این دو از بهشت رانده شده و به ایالت ویکوزین آمریکا تبعید می شوند، نقشه ای مخاطره آمیز طراحی می کنند که محور اصلی آن ورود مخفیانه به کلیسایی است که مراسم خاصی در آن برگزار می شود. شرکت در این مراسم موجب می شود که آنها با وجود بی میلی خداوند وارد بهشت شوند، اقدامی که نشان دهنده جایزالخطا بودن خداوند و نفی وجود بشریت محسوب می شود.
خشم نهادهای دینی از این فیلم به ویژه کلیسای کاتولیک تظاهرات بسیاری را در کشورهای مختلف رقم زد . این تظاهرات موجبات تأخیر در اکران " دوگما" را فراهم کرد و دست کم سه تهدید مرگ علیه کارگردان این فیلم صورت گرفت. البته کوین اسمیت به عنوان کارگردان این اثر مدعی شد 300 هزار نامه تهدید آمیز دریافت کرده است. سازمان لیگ کاتولیک نیز آشکارا کمپانی میراماکس و دیزنی را مورد انتقاد قرار داد، اما فروش این فیلم که با بودجه اندکی ساخته شده بود موفقیت گیشه ای قابل توجهی را برای میراماکس رقم زد .
مصائب مسیح (2004)
سازمان های مسیحی و یهودی فیلم مصائب مسیح را از نظر دینی مناقشه برانیگز توصیف کرده اند چرا که مقصر جلوه دادن یهودیان برای مرگ مسیح مناقشات گسترده ای را به دنبال دارد. یک سال پیش از ساخت این فلیم مناقشه درباره یهود ستیز بودن آن مطرح شده بود. انجمن مبارزه با اهانت دینی طی نامه ای به مل گیبسون، کارگردان این فیلم نگرانی خود را از تبعات اکران آن ابراز کرده بود.
علاوه بر اعتراضات گسترده یهودیان، گروه های بنیادگرای پروتستان مسیحی نیز این فیلم را برای لحن کاتولیک آن مورد انتقاد قرار دادند. مصائب مسیح همچنین از سوی سخنگوهای کلیساهای پروتستان برای عدم توجه دقیق آن به عهد جدید مورد انتقاد قرار گرفت. بسیاری از صحنه ها و جزئیات این اثر نمایشنامه های مصائب کاتولیکها اقتباس شده بود و برخی دیگر تنها نمادین بوده و منعکس کننده رویدادهای تاریخی محسوب می شوند.
مصائب مسیح شرح 12 ساخت پایانی زندگی مسیح ناصره تا روز تصلیب در بیت المقدس را به تصویر کشیده است. فیلم با صحنه ای در باغ زیتون آغاز می شود، زمانی که مسیح برای نیایش پس از شام آخر در باغ تنها مانده است و مورد خیانت یهوا اسخریوطی قرار می گیرد. رهبران روحانی ریاکار وی را به کفرگویی متهم می کنند و در پی آن طی دادگاهی به مرگ محکوم می شود. صحنه های دردناکی که مسیح صلیب خود را تا محل تصلیب حمل می کند برای نشان دادن بیش از حد خشونت آن هم به صورت واضح مورد انتقاد قرار گرفت. این اثر با فروش 370 میلیونی در آمریکا به دهمین فیلم پرفروش تاریخ سینما تبدیل شد.
رمز داوینچی (2006)
پروفسور رابرت لانگدون نمادشناس مشهور به شبی که متصدی موزه به قتل رسید به موزه لور فرانسه فراخوانده می شود. جسد متصدی موزه در میان انبوهی از نمادها و سرنخهای اسرار آمیز قرار گرفته و لانگون متهم این پرونده محسوب می شود. لانگون به کمک سوفی نوو رمز شناس پلیس مجموعه رازهای آثار لئوناردو داوینچی را کشور می کند تا به کشف انجمن سری می رسند که 2000 سال است از رازی باستانی حفاظت می کنند. این دو با سفرهای مخاطره آمیز و مهیج خود از پاریس، لندن به اسکاتلند رسیده و کشف می کنند که مسیح و مریم مجدلیه ازدواج کرده و نسل مسیح تا امروز باقی مانده و زنده است.
فیلم رمز داوینچی که از کتابی با همین نام به قلم دن براون اقتباس شده به علت تفاسیر مناقشه برانگیز از تاریخ مسیحیت مورد انتقاد کلیسای کاتولیک قرار گرفت. برخی از روحانیون ارشد این کلیسا از اعضای کلیسای خود خواستند فیلم را تحریم کنند.
بسیاری از اکرانهای اولیه با تظاهرات گسترده مقابل سینماها همراه بود و نقدهای اولیه درباره این فیلم ترکیبی از نقدهای موافق و مخالف بود. اگرچه این فیلم در هفته اول اکران در سراسر جهان با فروش 224 میلیون دلاری رو به رو شد که این رقم تنها با هفته اول اکران " اپیزود سوم جنگ ستارگان: انتقام سیث" قابل مقایسه است .
محمد رسول الله (1976)
محمد رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) زندگی حضرت محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ، پیامبر اسلام را به ترتیب تاریخی شرح داده و به مقدمه ای به تاریخ ظهور اسلام در عربستان محسوب می شود که با فتح مکه و شکستن بتهای کعبه خاتمه می یابد. با وجود این که فیلم درباره حضرت محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است با توجه به سنتهای اسلامی هیچ تصویری از حضرت محمد(ص) در این فیلم ارائه نشده و هنرپیشگان هنگام گفتگو با پیامبر خدا رو به دوربین صحبت می کنند.
هنگام ساخت فیلم، برخی از مسلمانان سیاهپوست که تصور می کردند این فیلم قرار است هنرپیشه ای را برای نقش رسول الله تعیین کند به شدت خشمگین شده و خواستار عدم نمایش آن شدند.
اما در نهایت این فیلم نقدهای مناسب و گرمی دریافت کرد و مورد استقبال مسلمانان قرار گرفت.
آخرین وسوسه مسیح (1988)
آخرین وسوسه مسیح براساس کتابی با همین نام به قلم نیکوس کازانتزاکیس بوده که نسبت به سایر آثاری که درباره مسیح ساخته شده تمرکز متفاوتی بر شخصیت وی داشته است. مسیح این فیلم مردی است که به واسطه تردیدها درباره جایگاهش میان پیروان خود و وحشت از نقشی که خداوند برای وی تعیین کرده و همچنین دردی که این مقام برای وی به همراه داشته احاطه شده است.
وی همچنین نسبت به پیامهایی که دریافت می کند تردید دارد و نمی داند که این پیامها از سوی خداوند به وی الهام می شود یا شیطان. مسیح به تصویر کشیده شده در این فیلم در زندگی اخلاقی که با احساسات زمینی آمیخته شده نیز درگیر است، تمام خصوصیات و ویژگی هایی که توصیفی مناقشه برانگیز از مهمترین شخصیت تاریخ مسیحیت ارائه کرده است.
از آنجا که این کتاب دربرگیرنده ایده های بسیاری است که در متون مقدس مسیحیت وجود دارد، جنجال و خشم مسیحیان را رقم زد. مهمترین منبع مناقشه از صحنه ای آغاز می شود که در انتهای فیلم، مسیح به جای آن که مصلوب شود با مریم مجدلیه ازدواج می کند که این صحنه موجبات خشم بسیاری از مسیحیان را رقم زد. از دیگر ایده های مناقشه برانگیز فیلم به تصویر کشیدن مسیح در حال ساخت صلیب برای رومی ها ، عذاب کشیدن به واسطه صدای خداوند و استفاده از نام خداوند به عنوان "یهوه" محسوب می شود. در فرانسه یک گروه بنیادگرای کاتولیک داخل سالن سینما سنت میشل که این فیلم در آن نمایش داده شد، کوکتل مولوتف پرتاب کرده و منجر به زخمی شدن 13 نفر شدند .
در کشورهایی چون مکزیک و شیلی این فیلم به مدت چندین سال اجازه اکران نیافت .
Re: سینما استراتژیک
ارسال شده: دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸, ۱:۴۹ ق.ظ
توسط misam5526
کارتون در تسخیر صهیونیسم:
علاوه بر انيميشن، در عرصه فيلم كودك نيز هاليوود از تعدي صهيونيست ها مصون نمانده و كليشه هاي خاصي در قالب فيلم كودكان، طي چند دهه اخير مدام تكرار شدهاند. مثلاً كليشه كودك محروم مانده از ميراث اجدادي يا جدا افتاده از آغوش گرم مادر كه هر يك به نوعي تداعيگر يهودي مظلوم و به دور مانده از سرزمين مادري خويشاند در اين قبيل داستان ها از پيام هايي که در کتب مقدس يهوديان آمده است و مخاطب يهودي و بسياري از غير يهوديان به راحتي مي فهمند که منظور از آن چيست.
لابي صهيونيسم در هاليوود، در عرصه توليد فيلم هاي كودكان نيز تاكنون بسيار مؤثر و فعال عمل كرده است. امروز در سراسر دنيا «والت دیزنی» نامي آشناست و بيشتر كودكان شخصيتهاي كارتوني والت ديزني را به خوبي ميشناسند. بد نيست بدانيم اولين شخصيت مشهور آثار والت ديزني: « ميكي ماوس» نمادي از همان يهودي سرگردان و بي کس است كه مدام از سوي رقيبان قوي تر تهديد ميشود و او صرفا با اتكا به زيركي و چالاكي خويش، بر تمامي دشمنان فايق ميآيد. امروز هم تداوم اين شخصيت كارتوني را در انيميشن « تام و جري» ميتوان مشاهده كرد که موشي بد جنس و فريب کار با تکيه بر شيطنت ها و ناجوانمردي هايش به طرز اعجاب آوري هميشه بر گربه اي نادان و احمق پيروز مي شود. اين قبيل آثار در دادن حس اعتماد به نفس به مخاطبان يهودي و همچنين در دادن الگويي دغل و بدجنس به کودکان و نوجوانان بي گناه جهانيان تأثير بسزايي دارند.
انيميشن « دامبو، فيل پرنده» در زمره اين گروه از آثار است. در اين فيلم شاهديم که مادر دامبو بر خلاف ساير فيل ها که کلاهي زنگوله دار بر سر دارند، كلاه عرقچين مانند مخصوص يهوديان را بر سر دارد و به جرم دفاع از فرزندش در اسارت به سر مي برد! و خود دامبو هم طي عملياتي در سيرك پرچمي را كه به پرچم رژيم اشغالگر قدس بيشباهت نيست به اهتزاز در ميآورد.
کارتون «جوجه اردك زشت» هم که شخصيت گوشه گير و آواره و زشت روي فيلم نامه تبديل به قوي زيبايي مي شود و در پايان فيلم به سمت خورشيد مي رود، از همين کليشه پيروي مي کند و نماد يهودي تنها و مطرودي است که با رفتن به سمت سرزمين موعودش به سعادت رسيده است. «عبارت رفتن به سمت خورشيد در تورات آمده و در بين يهوديان رايج است که منظور از آن بازگشت به سرزمين موعود است.»
کارتون هاي بسياري هم مروج زندگي و اخلاق غربي هستند و سعي دارند خصوصا شرقي ها را شيفته و هضم شده در روش هاي غربي نشان دهند و با اين الگودهي مخاطبان را به سمت ارزش هاي دنياي يهودي- آمريکايي بکشانند؛ مثلا در سري جديد كارتون سند باد (افسانه هفت دريا) شاهد آنيم كه فضاي شرقي مجموعه هاي پيشين مبدل به فضايي خشونت بار و پر زد و خورد شده است. مثلا در صحنه اي كه سند باد از پشت سكان كشتي كنار مي رود، با هفتاد ضربه شمشير و خون ريزي بسيار، كنترل كشتي را به دست مي گيرد. شدت خشونت در اين فيلم آن چنان زياد است كه حتي دريا با خون افراد سرخ مي شود و مثل بسياري از فيلم هاي جديد غربي لشگري از شيطانك ها و ديوها با سند باد و نامزد خشن و مبارزطلب او «مارينا» و دوست وفادارش «کيل» مي جنگند. حتي ديالوگ ها هم خشونت بار است. جالب است كه نويسنده اين فيلم«جان لوگان» در كارنامه خود اثري پر برخورد چون «گلادياتور» را دارد. در اين محصول والت ديزني هم « ميشل افايفر» يهودي به جاي« اريس» خداي جنگ صحبت مي كند. در اين فيلم سند باد بر خلاف گذشته ظاهري كاملا غربي و بي هويت گرفته که در نقش يک دزد دريايي قهار بايد از هفت دريا عبور کند و کتاب صلح را از خداي جنگ (اريس) بدزدد و شهر و شاهزاده را از خطر نابودي نجات دهد. جريان در شهر «سيراکيوس» که شاهزاده عادلي به نام «پروتئوس» در آنجا حکومت مي کند، اتفاق مي افتد. در اين فيلم از علاء الدين و علي بابا هم خبري نيست.
در کارتون «لوک خوش شانس» گانگستري سفيد پوست که نماد کلانتر و قانون اومانيستي آمريکايي است و هميشه ورد زبانش تنهايي و غريبي و آوارگي خودش مي باشد، با چهره و اخلاقي نيکو (که با وجود اسب بذله گويش «سالي» و سگ خنده رويش «بوشوک» جذابيت دوچنداني مي يابد) هميشه در جستجوي مجرمان و تبهکاران است و هيچگاه با شکست روبرو نمي شود. در بعضي از قسمت هاي آن شاهديم که لوک متمدن و مهربان فرشته نجات سرخپوستان ساده لوح و مردمي از فرقه هاي مذهبي خرافي مي باشد و اگر نبود لوک، جنگ قبيلگي و ظلم و تبهکاري همه جا را فرا مي گرفت. بالاخره براي ما هنوز جاي اين سوال باقي است که خانه لوک کجاست؟ و چرا هميشه در پايان غرور انگيز پيروزي هايش در غروبي زيبا به سمت خورشيد (نماد سرزمين موعود در کتاب مقدس) مي رود! بالاخره فسادها و جرم هاي فراوان و رو به رشد موجود در غرب را ببينيم يا حرف کارگردان «لوک» را گوش بدهيم.
در کارتون «گاليور» هم مي بينيم سفيد پوست بزرگي با سمبل ها و مدل هاي مو و لباس نژاد انگليسي- آمريکايي به جزيره آدم کوچولوها (جهان شرقي) مي رود و اين کوچولوهاي بي دفاع بر قدرت مادي و مغز پرجولان گاليور تکيه کرده و دشمنان خود را شکست مي دهند و بدون حضور گاليور شکست آنها قطعي بود.
در فيلم «رابينسون کروزوئه» هم شاهديم سفيد پوستي انگليسي تبار که کشتي اش شکسته و در جزيره اي تنها مانده است با سياه پوستاني بي تمدن و وحشي و آدم خوار رو برو مي شود که يکديگر را قرباني کرده و مي خورند؛ اما رابينسون پرعاطفه و دل نازک يکي از اين بي تمدن ها را به نام «جمعه» از دست قبيله آدم خوار و سبک مغزش نجات مي دهد و جمعه در اثر همنمشيني با اين يار مهربان « با سواد» مي شود و به سمت تمدن و پيشرفت حرکت مي کند و به تدريج تمام آن مردم عقب مانده به شيوه هاي زندگي و معاشرت رابينسون ايمان آورده و آن قهرمان بزرگ را به عنوان رهبر و منجي عزيز خود مي پذيرند و به سبک او زندگي مي کنند. آيا غلوآميزتر از اين هم مي شد تمدن غرب را به عنوان تنها سرور و راهبر جهانيان توسعه نيافته و به اصطلاحِ غربي ها «جهان سومي»، معرفي کرد يا نه؟
نگره صهيونيستي حاكم بر آثار والت ديزني، بعضاً به توليد انيميشن ها و فيلم هاي تاريخي در خصوص زندگي انبياي الهي منجر شده كه سه كارتون: «كشتي نوح، زندگي حضرت موسي و زندگي حضرت يوسف» عليهم السلام از آن جملهاند. در تمامي اين آثار، بر اساس قصص تورات، روايات تحريف شدهاي از زندگي انبياي اولوالعزم ارائه شده است که شأن و منزلت و عصمت اين بزرگ مردان را در ذهن مخاطب پائين مي آورد و رواج سکولاريسم (جدايي دين و دنيا) و مادي گرايي را تسريع مي کند. جالب توجه آنكه در برخي از اين آثار، شخصيت هاي اصلي انيميشن با صداي مشهورترين ستارگان يهودي سينما سخن ميگويند! مثلاً در انيميشن «پرنس مصر» كه روايتگر زندگي حضرت موسي عليهالسلام است، «وال كيلمر» به جاي موسي عليهالسلام، «ميشل اِفايفر» به جاي همسر و «ساندرا بولاك» به جاي خواهر او صحبت ميكنند. همچنين در تيتراژ پاياني اين انيميشن پر هزينه اسامي مشهور ديگري (از بازيگران يهودی هاليوود) ميتوان ديد كه صداي آنها براي بسياري از تماشاگران غربي خاطرهانگيز و آشناست.
يهوديان اسراييل را مادر قوم خويش مي دانند و اينکه شهر يا منطقه اي به انسان تشبيه شود، درجاي جاي تورات آمده است. «داستان سيندرلا» مثال خوبي براي اين كليشه نخ نما و تكراري است.
داستان « هاچ زنبور عسل » هم به کودک يهودي مي فهماند که بايد به دنبال مادر زيبا و نوراني خويش باشي و همه غير يهوديان موجوداتي مخوف، بدجنس و حتي بد بو هستند که مي خواهند او را از بين ببرند. اين داستان به بچه هاي غير يهودي هم اين پيام را القاء مي کند که ديگران دشمنان و موانع رسيدن او به هدفش هستند و در مجموع حس اعتماد به ديگران را در کودک از بين مي برد.
كليشه كودك شيطاني كه با زيركي بر دشمناني كه قصد تجاوز به خانه و كاشانه او را دارند، فايق ميآيد و آن ها را به سختي مجازات ميكند هم شبيه مورد قبلي است. مجموعه طنز «تنها در خانه» بر اساس همين كليشه پديد آمده و با نگاهي ساده به مضامين آن، ردپاي چهار جنگ اعراب و اسراييلي و شكست اعراب در هر چهار جنگ را ميتوان ديد.
برخي از آثار انيميشن نيز محملي براي پيام هاي سياسي هستند. مثلاً در كارتون «شير شاه» ردپاي نزاع دو ابرقدرت طي سالهاي جنگ سرد و آشتي مجدد نسل هاي آتي بعد از فروپاشي نظام كمونيستي در شوروي سابق به وضوح مشهود است. توضيح اينکه شير نماد سلطه جهاني يهود است و در تورات آمده است: « و بقيه يعقوب، در ميان امت ها و قوم هاي بسيار مثل شير در ميان جانوارن جنگل و مانند شير درنده در ميان گله هاي گوسفند خواهند بود که هنگام عبور پايمال مي کند و مي درد و کسي نمي تواند مانع او شود. قوم اسراييل در برابر دشمنانش خواهد ايستاد و آنها را نابود خواهد کرد. »
صهیونیسم و نفوذ روز افزون
* کارتون دیگر کارتون جذاب سیندرلا می باشد که در آن دختری به این نام در نزد نامادری اش زندگی میکند و ارثش توسط نامادری اش قبضه شده .
در اینجا می بینیم که سیندرلا نماد همان یهودی است که مالش را گرفته اند و همان طور که در این کارتون می بینیم ، در کنار نامادری و دختران نامادری اش زندگی می کند و این نا مادری نماد سرزمین هایی است که یهودیان در آن ها پخش شده اند و هیچ تعلقی به آن ندارند ؛ و این کارتون این سخن را القا می کند که ، ما یهودیان بر خلاف اینکه ، اینک به ناچار در سرزمین دیگران زندگی می کنیم ، دارای وطنی هستیم که به آن خواهیم رسید و ما در پایان فیلم می بینیم که سیندرلا به همسری پسر پادشاه در می آید و در قصر زندگی می کند و این همان خوشبختی یهودیان است که در فیلم به این صورت جلوه گره شده است. جالب است که در طول این کارتون موش هایی به سیندرلا کمک می کنند و از سوی دیگر گربه ی نا مادری سیندرلا هم در صدد گرفتن این موش ها است که البته از شگفتی های عالم کارتون اینکه هیچگاه موفق نمی شود و به گونه ای هر بار آبرویش می رود .
نكته : در دو كارتون دامبو و سيندرلا مجدداً حضور پررنگ موش را می بینیم ، كه از حاميان شخصيتهاى اصلى كارتون مىباشند و این همان نماد یهودیان می باشد ( که قبلا در قالب میکی ماس بود ) . یعنی در این دو کارتون یهودیان در دو هیئت ظاهر می شوند ( هم در هیئت شخصیت های اصلی این دو کارتون : دامبو و مادرش و سیندرلا ، و هم موش هایی که در این کارتون ها هستند ) تا هر آنچه می خواهند در ذهن بیننده و مخاطب خود تزریق کنند .
*فرار مرغی
مورد دیگر از این دست ، انیمیشن فرار جوجه ای (= فرار مرغ ها ) می باشد . در این انیمیشن می بینیم که مزرعه ی مرغ ها همچون اردوگاه های آلمان هیتلری به نمایش درآمده است ، که توسط چند سگ سیاه خشن و وحشتناک نگهبانی می شود ، این سگ ها نماد نیرو های گشتاپو می باشند که انیفورم مشکی به تن می کردند و در کار خود دقیق و سختگیر بودند .
در این انیمیشن می بینیم که به وضوح به بردگی کشیده شدن ملت ها در اردوگاه های مرگ هیتلری به نمایش درآمده و باز در اینجا هست که وجود یک یهودی باعث احیای امید در دل دیگر زندانیان می شود و آن همان مرغ کلاه به سری است که جینجر نام دارد ( کلاه وی شبیه کلاه یهودیان است ) در اینجا می بینیم که هرچه دیگران از محیط بیرون از مزرعه اطلاعی ندارند و گاه از فرار دلسرد می شوند ولی جینجر به آنان امید می دهد و از محیط بیرون توصیفاتی را برای آنها می کند .
در این انیمیشن بیان شده که مرغ ها روزانه باید تعداد مشخصی تخم بگذارند و الا کشته می شوند و در اواسط فیلم ما شاهد این هستیم که زن صاحب مزرعه به شوهرش می گوید درآمد حاصل از فروش تخم مرغ ها کم و بیهوده است باید کاری اساسی بکنیم و او دستگاه پخت شیرینی را می خرد که مرغ را تبدیل به غذایی آماده می کند ، این زن صاحب مزرعه قصد دارد مرغ ها را یکجا در این دستگاه بریزد ، این طرز بیان موقعیت مرغ ها در داستان ما را به یاد لاف زنی های یهودیان می اندازند که میگویند هیتلر ما را در اردوگاه ها به کار می گرفت و افراد ناتوان را می کشت و بعد ها هم افراد ارشد گشتاپو به فکر افتادند که از وجود ما زندانیان در جهت به دست آوردن پول بیشتر بهره برند و آن سوزاندن یهودیان و گرفتن روغن بدن ما .
در بخشی از این انیمیشن می بینیم که جینجر به همراه راکی در اجاق پخت کیک می افتند و وقتی که شعله روشن می شود ، صحنه کوره های آدم سوزی را تداعی می کند ( هولوکاست ) و باز می بینم که یهودیان مطالب مورد علاقه خود را در این ابزار فراگیر گنجانده اند ، در همین بخش فیلم است که : در حالی که جینجر آگاه از خطر است و در حال فرار از اجاق راکی دائما به درون کیک ها می افتد و قادر به حرکت نیست ، و جینجر است که او را گرفته و از اجاق خارج می کند . و این بخش دارد این مطلب را می گوید که یهودیان همیشه آگاه اند و حتی آمریکا را هم ، اینها هدایت کردند ( راکی نماد آمریکا است ).
در اوایل فیلم می بینیم که وقتی تقریبا همه ناامید شده اند و جینجر هم هر بار که مترصد فرار است دستگیر و در جعبه ای انداخته می شود ( نماد سلول انفرادی اردوگاه ها ) ، ناگهان خروسی که پرچم آمریکا را به گردن بسته به درون مزرعه می افتد و اینطور می گوید که قصدش اینجا نبوده و اشتباها درون این مزرعه افتاده ولی به هر حال تصمیم می گیرد که مرغ ها را یاری کند . در اینجا راکی دقیقا نماد آمریکا است که در جنگ جهانی دوم به ناگاه وارد صحنه جنگ شد و معادلات را بر هم زد و باعث شد که جنگ به نفع متفقین پایان یابد .
پس از فرار مرغ ها ، در بخش پایانی انیمیشن ، می بینیم که جینجر و راکی با هم ازدواج کرده اند و به همراه مرغ های دیگر در سرزمین موعود (!) خود زندگی می کنند !