صفحه 3 از 3
Re: شوخ طبیعی در جنگ !!!
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸, ۸:۲۹ ق.ظ
توسط ali nuri
عنوان :
اخلاص
وقتي بچه ها تازه واردي مي ديدند و باب دوستي با سؤال باز مي شد مي پرسيدند:
ـ دفعۀ چندمه كه به جبهه آمدي؟
ـ با اين دفعه .... مي شود يك دفعه!(كنايه از اين كه هنوز تسويه حياب نكرده ام و جز چند مرخصبي بقيۀ ايام عمر پس از اولين اعزام منطقه بوده ام)
Re: شوخ طبیعی در جنگ !!!
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸, ۸:۳۱ ق.ظ
توسط ali nuri
عنوان :
ان شاءالله
چنان كه اقتضاي عسر و حرج زندگي در جنگ است، دست و دل و زبان دائم در كار آفرينندگي و بالندگي بودند و به شدت از هر چه رنگ تكرار و تقليد و تابع داشت گريزان.
ـ خداحافظ به اميد ديدار.
ـ در كربلا؟
ـ در بهشت !
Re: شوخ طبیعی در جنگ !!!
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸, ۸:۳۳ ق.ظ
توسط ali nuri
عنوان :
به جاي گلوله
مسئوليت ها را بين بزرگترها و جان و جثه دارها تقسيم مي كردند و سر كوچكترها معمولاً بي كلاه مي ماند. وقتي برادري با «هيكل تداركاتي»! آر.پي.جي. زن مي كردند لابد مردي كوچك با «هيكل عقيدتي» و ضعيف و نحيف خدمۀ او مي شد تا براي او گلولۀ اسلحه را آماده كند، گلوله اي كه چيزي از قد و قامت او كم تر نبود.
ـ فرمانده عجب مرد قوي و قدرتمندي را براي كمك آر.پي.جي. انتخاب كرده است!
ـ بايد خيلي هم خوشحال باشي ، چون وقتي گير افتادي و مهمات كم آوردي مي تواني از من به جاي گلوله استفاده كني و مرا جلوي تانك بفرستي، با اين تفاوت كه اگر نشانه گيري ات خوب هم نباشد من به تانك اصابت مي كنم، منتها بايد خيلي مواظب باشي كه تركش من به خودت نخورد!
Re: شوخ طبیعی در جنگ !!!
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸, ۹:۱۶ ق.ظ
توسط ali nuri
عنوان: انشاء الله ...ماشاءالله تا برادر بودند که حضور فعالی در جنگ داشتند به نام های : کاکائی – ماشاءالله کاکائی !!! عملیات والفجر 8 انشاءالله مجروح می شود وو به بیمارستان منتقل می شود ! در نهایت از بیمارستان مرخص می شود . گروهی از بچه های سپاه به عیادتش در منزل می روند نیم ساعتی پیش انشاء الله می مانند در این هنگام مادر انشاءالله وارد اتاق میشود و از یکی از رزمنده ها می پرسد که زخم انشاءالله خوب می شود؟! خوب است ؟! مادر به قدری این سوال را پشت سر هم می پرسد . آن رزمنده هم برای اینکه به او روحیه بدهد و از بی تابی و نگرانی او را نجات بدهد می گوید: نه ماشاء الله چیزی بهش نشده ، خیلی زود خوب می شه . با شنیدن اسم ماشاءالله بی تا بی اش بیشتر می شود و در حالیکه به شدت گریه می کند می پرسد : هم مجروح شده ؟ هایی که آن روز برای ملا قات رفته اند همان روز متوجه می شوند که انشاءالله برادری هم اسم ماشاءالله دارد.!!!!!!
Re: شوخ طبیعی در جنگ !!!
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸, ۹:۳۶ ق.ظ
توسط ali nuri
: بوی عطر ! از عملیات طریق القدس (بهمن 62) رزمنده ها سینه زنی عجیبی دارند و شور عجیبی گرفته اند .5-4 نفری هم از هوش رفته ا ند .سینه زنی که تمام می شود به یکباره بوی عجیبی در تمام ساختمان می پیچد. یکی از بچه ها شوق زده می پرسد: !آقایون! حرکت غیره طبیعی نکنید این عطر بوی ، بوی عادی نیست .این غیره طبیعی است. امام زمان (عج) در بین ما حضور دارد...
بچه ها هم زار زار گریه می کنند.وسط گریه یکی از بچه ها می گوید : عطر من شکسته و ریخته توی جیبم!
با شنیدن این قضیه گریه بچه ها به خنده تبدیل می شود.!!!!!!!!
Re: شوخ طبیعی در جنگ !!!
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۰۳ ق.ظ
توسط ali nuri
: خلبان قلابی ! ای از رزمندگان در حال گشت در جبهه شلمچه ، با هجوم هواپیمایی های دشمن بعثی روبه رو می شوند .آنها یکی از هواپیماهای دشمن را می بینند که در حال سقوط است و در همین حال چیزی از آن به بیرون پرتاب می شود .آنها به خیال اینکه خلبان آن هواپیما از آن بیرون پریده است به سمت محل سقوط می روند، امااز خلبان خبری نیست .معلوم میشود که خلبان در ماجرای سقوط،مرده است و چیزی که به بیرون پرتاب شده ، صندلی خلبان بوده است .آنها برای شوخی برای اینکه پیش رزمنده های دیگر که منتظر بودند که آنها همراه خلبان اسیر شده دشمن برگردند، فکری می کنند.
صورت یکی از رزمنده ها را با چفیه می پوشانند و وانمود می کنند که خلبان را به اسارت گرفته اند و با همان حال به نزدیک سایر رزمنده ها می روند.در همین هنگام ناگهان یکی از رزمنده هایی که خیلی عصبانی است و از بمباران های شیمیایی دشمن غیرتی شده است ، اسلحه اش را مسلح میکند و با تهدید از دیگران می خواهد کنار بروندتا حساب این قاتل! را کف دستش بگذارد.یکی از رزمنده ها که می بیند الان است که خلبان قلابی که همسنگرش بوده را بکشند ، ماجرا را می گوید و همه چیز ختم به خیر می شود...
Re: شوخ طبیعی در جنگ !!!
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۰۶ ق.ظ
توسط ali nuri
: عملیات کلاه اهنی !
در یکی از خطوط خط مقدم در منطقه دارخوین ، فاصله ی رزمنده ها با دشمن حدود 100 متر است. آنقدر که هردو گروه ، یکدیگر را در صورت بالا آمدن از سنگر میبینند .در چنین شرایطی ، بازار تک تیراندازها حسابی داغ است . درهمان خط، یک نیروی بسیجی وجوددارد که از فعالترین نیروهاست و گاهی ابتکارات جدیدی از خودش بروز می دهد .او یک کلاه آهنی را برمی دارد و آن را نوک یک چوب قرار می دهد و با یک وجب از خاککریز ، بالاتر می رود . او این کار را مرتب انجام میدهد و با شلیک تیراندازهای دشمن آن را پایین می آورد!
تک تیراندازهای عراقی گمان می کنندکه بسیجی های ایرانی را به شهادت رسانده اند !
این بسیجی ، بعداز اینکه با این کار ، حسابی تک تیراندازهای دشمن را سرکار می گذارد، یک روز صبح چوب و کلاه آهنی اش را2 متر از خاکریز بالاتر می برد و دشمن تازه می فهمد که چه گولی خورده است !
روزهای بعد هم همان بسیجی ، خط دیگری را انتخاب می کند و عراقی ها را سرکار می گذارد.
Re: شوخ طبیعی در جنگ !!!
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۲۹ ق.ظ
توسط ali nuri
: یک لیوان پرازدریا ! ماهر عبدالرشید , از فرماندهان بعثی, در یکی از خطوط نبرد, شخصاً شاهد بازجویی ازرزمندگان ایرانی که به اسرت گرفته شده اند است .او با خشم فراوان از آنها می خواهد که به امام خمینی بی احترامی کنند و برای امامشان مرگ بخواهند .
ناگهان یکی از رزمنده ها ابتکاری به خرج می دهد و فریاد می زند)) مرداست خمینی)) و رزمنمدگان دیگر هم آن را تکرار می کنند . ژنرال که گول خورده است , و چشمش به یک بسیجی نو جوان می افتد که با غرور و جدیت در گوشه ای ایستاده است .ژنرال کلت خودش را مسلح می کند و آن را به طرف سر آن نوجوان می گیرد و از او می خواهد که شعار بدهد و گرنه مغزش را متلاشی میکند...
نقل ادامه این ماجرا به زبان یکی از شاهدان این ماجرا, شنیدنی است:ژنرال کلتش را مسلح کرد و گذاشت روی شقیقه پسر و گفت اگر شعار ندهد, مغزش را نتلاشی میکند .بچه ها هراسان نگاه می کردندو سکوت پنجه انداخته بود میان همه و پسر آرام گفت :نمی گویم.
ژنرال دست انداخت یقه پسررا گرفت و از زمین بلندش کردو گفت: ازاین ها کوچک تری.ولی از همه شان مردتری, بزرگتری.و این اعتراف برای ژنرال زیلد خوب نبود, اما اما انگار خودش هم به هر قیمت می خواست مقاومت اسیر نو جوان را بشکند .گفت: از من چیزی بخواه! پسر فکرکردو گفت فقط یک لیوان آب. ژنرال دستور آوردن دادو ما همه خیره به لیوان مانده بودیمو نگاه ژنرال , که نگاهش نشان می داد از اینکه توانسته غرور پسررابشکند, راضی است.پسر لیوان را گرفت. همه مان انتظار داشتیم آبش را سر بکشد .اما اینکار را نکرد.آستینش را زد بالاو با همان یک لیوان آب وضو گرفتو دنبال قبله گشتو ایستاد به نماز .همه ایستاده بودیم و هاج وواج نگاهش می کردیم.