صفحه 21 از 121
باران
ارسال شده: شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۳۶ ب.ظ
توسط ghasedak66230
می رفت توی کوچه های تاریک آسمان
به هر ستاره می رسید دعای توی آن را بر می داشت
می خواند و توی دلش می گفت:" دعایت رسید"
ستاره به ستاره، دعا به دعا
چشم هایش خیس می شد، خیس تر
آن شب تا صبح بی صدا باران بارید
"خدا می گریست!"
[External Link Removed for Guests]
انتخاب سرنوشت
ارسال شده: شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶, ۸:۰۲ ب.ظ
توسط ghasedak66230
سال ها پیش، مردی بود که هر کسی را سر راهش می دید، دوست می داشت و می بخشید.
خدا فرشته ای فرستاد تا با او صحبت کند.
فرشته گفت:" خدا از من خواست به دیدارت بیایم تا به خاطر نیکی ات به تو پاداشی بدهم. هر عطیه ای را که بخواهی، خدا به تو می دهد. می خواهی به تو قدرت درمانگری بدهد؟"
مرد پاسخ داد:" اصلا. ترجیح می دهم خدا خودش کسانی را که باید درمان شوند انتخاب کند"
-" می خواهی وظیفه راهنمایی گمشدگان را به راه راست بر عهده بگیری؟"
-" این وظیفه فرشتگانی مثل توست، نه من! نمی خواهم هیچ کس تحسینم کند و نمی خواهم الگوی دیگران بشوم."
-" نمی توانم بدون این که برای تو معجزه ای کنم، به آسمان برگردم. اگر خودت انتخاب نمی کنی، من خودم انتخاب می کنم."
مرد کمی فکر کرد و سرانجام گفت:" پس کاری کن که واسطه خیر باشم اما بدون اینکه کسی بفهمد، حتی خودم، چرا که ممکن است دچار گناه غرور بشوم"
فرشته کاری کرد که سایه آن مرد بتواند بیماران را درمان کند، بدین ترتیب از هر جا می گذشت بیماران درمان می شدند، زمین بارور می شد و مردم غمگین شاد می شدند...
[External Link Removed for Guests]
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۶, ۴:۱۸ ب.ظ
توسط ghasedak66230
چند نفر از دوستان مردی به دیدنش آمدند.
یکی از آن ها گفت:" لطفا چیزهایی را که در این سال ها یاد گرفته اید به ما هم یاد بدهید."
مرد گفت:" خیلی پیرم."
دیگری گفت:" پیران خردمندند. هر چه باشد، تمام مدت شما را مشغول دعا می بینیم. با خدا چه می گویید؟
شاید چیزهای مهمی از خدا می خواهید که ما هم باید بخواهیم."
مرد خندید.
-" ابتدا پر از شور جوانی بودم و به غیر ممکن ها باور داشتم. بنابراین جلو خدا زانو می زدم و می خواستم قدرت تغییر نوع بشر را به من بدهد. کم کم متوجه شدم که این کار از طاقت من عظیم تر است.
بعد از خدا خواستم که کمکم کند محیط اطرافم را تغییر بدهم."
یکی از دوستان گفت:" پس می توانیم بگوییم این بخش از آرزوتان تحقق یافته است. رفتار شما مردم زیادی را متحول کرده است."
-" رفتار من مردم زیادی را متحول کرده. با این وجود فهمیدم که دعایم کامل نبوده، چرا که تنها، حالا در پایان زندگی ام پی بردم که از اول چه چیزی را بایستی می خواستم"
-" چه چیزی را؟"
-" که بتوانم خودم را تغییر بدهم..."
ارسال شده: دوشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۶, ۱۲:۴۸ ق.ظ
توسط gigi64
یک قصه ی کوتاه
تموم کارگرا دور تا دور قفس پیرترین مرغ مرغداری جمع شده بودنُ تماشاش میکردن! هیچکدومشون تا حالا همچین چیزی ندیده بود! اون مرغ بزرگ مُدام کاکلشُ مثِ یه پرچم قرمز تو هوا تکون میدادُ محکم خودشُ به نردههای قفس میکوبید! پرای سفیدش عینهو برف از لای نردههای قفس میریختن بیرون! مرغای دیگهیی که قفساشون کنار قفس اون ردیف شده بود سرشونُ از لای نردهها آورده بودن بیرونُ تُند تُند پلک میزدن! صدای قُدقُدشون تو سالن دنگال مرغداری میپیچیدُ با صدای قرقرهیی که تسمههای حمل مرغُ به طرف تیغای سَر بُری میبُرد قاطی میشُد! یهو چشمای وغ زدهی پیرترین مرغ ثابت موندُ تکونی به خودش دادُ یه تخم مرغ شکسته که زرده وُ سفیدهش قاطی شده بود رُ بیرون انداخت!
کارگرا نگاهی به هم انداختنُ چنتاشون زدن زیر خنده! مرغ پیر دیگه از تبُ تاب اُفتاد! یکی از کاگرا رو به سرکارگر کردُ گفت:
((ـ هر روز صُب کارش همینه!))
سرکارگر با انگشت اشارهش قطرهی عرقی رُ که داشت از کنار شقیقهش پایین میاومد پاک کردُ پنداری با خودش گفت:
((ـ چرا تُخماشُ میشکنه؟ این دیگه چهجور مرضیه؟))
کارگره گفت:
((ـ نه گمونم مرض باشه! مرغ مریض که تخم نمیکنه… شاید دیوونه شده!))
سرکارگر گفت:
((ـ مرغ عقلش کجا بود که دیوونه بشه؟ ))
کارگره دراومد که:
((ـ این همه فکر نداره! فردا ساعت تیغ که شُد، بزنینش به همین تسمه تا خلاص شه!))
سرکارگر گفت:
((ـ آخه این پیرترین مرغ مرغداریه! حتا قبل که من بیام این مرغداری اون اینجا بوده! حالا نمیشه به همین راحتی خلاصش کرد!))
کارگره گفت:
((ـ مرغی که تخم نمیذاره دونه بهش حرومه! تازه شاید مرضش به اونای دیگه هم سرایت کنه! نگا کنین چه جوری همهشون رفتن تو نخش!))
سرگارگر نگاهی به قفس مرغا انداخت! هزارتا مرغ سفید که مدام پلک میزدن داشتن اونُ نگاه میکردن! کاکلاشون مث شقایقای قرمز تو هوا میلرزید! سرکارگر رو کرد به کارگره وُ گفت:
((ـ ساعت تیغ ، بزنینش به تسمه! الانم همه برن سر کارشون!))
کارگرا رفتن سرکارشون! مرغا هم یکی یکی سرشونُ تو قفساشون کشیدنُ شروع کردن به تُک زدن غذای همیشهگی! اونا به طعم این غذا عادت کرده بودنُ حتّا دوسش داشتن! عادت کرده بودن که تموم عمرشونُ تو قفس بگذروننُ از یه طرف غذا بخورنُ از یه طرف تُخم بذارن! میدونستن اگه یه روز از تخم بیفتن، پاشون میره تو حلقهی اون تسمهها وُ تیغ دستگاه جونشونُ میگیره! اونا فکر میکردن که زندهگی همین غذا خوردنُ تخم گُذاشتنه! ولی پیرترین مرغ مرغداری خیلی چیزای دیگه میدونست! اون نه مریض بود، نه دیوونه! تو دِه به دنیا اومده بود ، طعم دونههای طلایی گندمُ چشیده بود! میدونست صدای قشنگ یه خروس یعنی چی! معنی دویدن بین علفا رُ میفهمید! زیرُ رو کردن خاک خوردن کرمای رُ تجربه کرده بودُ دیگه ذلّه شُده بود از موندن تو این قفسٌ خوردن اون غذایی که مزّهی خاک ارّه میداد! خسته شُده بود از تُخم گُذاشتنُ تُخم گُذاشتنُ تُخم گُذاشتن…! میخواس خودشُ خلاص کنه از اون زندون، حتّا اگه خلاصی با مُردن برابر باشه! میدونست حالا حالاها از تُخم نمیاُفته، واسه همین به فکر شکستن تُخماش اُفتاده بود! میخواس برای یه بار هم که شُده خودش واسه خودش تصمیم بگیره! پس با دل خوش، چشماشُ هم گُذاشتُ سرشُ زیر بالش فرو بُردُ تا رسیدن ساعتِ تیغ ، دقیقهها رُ یکی یکی شمُرد!
O. ساعت تیغ: اصطلاحی در مرغداریها، به معنی ساعت شروع سَر بُردین مرغها و کشتار روزانه.
نویسنده : یغما گلرویی
نامه اي به پدر!
ارسال شده: پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۶, ۱۰:۲۷ ق.ظ
توسط ghasedak66230
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده، يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست!
پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه...
ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم.
در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم.
يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy.
فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه!!!!
دوستت دارم! هروقت براي اومدن خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
ارسال شده: چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۶, ۱۲:۲۴ ب.ظ
توسط naatamam
شاعر و فرشته
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ
ارسال شده: سهشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۶, ۵:۴۷ ب.ظ
توسط taktaz
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!
ارسال شده: سهشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۶, ۵:۵۵ ب.ظ
توسط taktaz
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
ارسال شده: چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۶, ۶:۳۲ ب.ظ
توسط taktaz
سفر خدا به زمين
روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینه اش شد و به سفر خود ادامه داد.
************ *****
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.
************ *****
مدتها رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!
ارسال شده: سهشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶, ۴:۰۲ ب.ظ
توسط Galadriel
دختری از پسری پرسید که آیا فکر می کند که او خوش قیافه است؟
پسر جواب داد...نه!
دختر پرسید که آیا می خواد همیشه با او باشد؟
پسر جواب داد...نه!
دختر پرسید: آیا زمانی که او را ترک کند، گریه خواهد کرد؟
پسر یکبار دیگر جواب داد...نه!
دختر به اندازه کافی شنیده بود، در حالی که به شدت گریه می کرد، به عزم رفتن از جایش بلند شد.
پسر بازوی او را گرفت و گفت:
تو خوش قیافه نیستی بلکه
بسیار زیبا هستی...
من نمی خواهم که برای همیشه با تو باشم، بلکه
نیاز دارم که برای همیشه با تو باشم،
و زمانی که تو مرا ترک کنی گریه نخواهم کرد، بلکه
می میرم
...

ارسال شده: چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۸۶, ۸:۲۶ ق.ظ
توسط ghadami2005
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .
ارسال شده: پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸۶, ۱۰:۱۶ ب.ظ
توسط Palang mah gerefteh
ای کوتاه برای سیرک و برای
صحنه آرایی : میدان بازی . دیواری کوتاه با آجرهای بزرگ مکعب و مستطیل ( احتمالا از چوب پنبه). سطلی روی دیوار است. نیمکت . بوق بزرگ. چکش چوب پنبه ای به قطر حد اقل یک مترو نیم و...
شخصیتها : دلقک شمارۀ 1 عاشق
دلقک شمارۀ 2 معشوق
دلقک شمارۀ 3
دلقک عاشق پیشه ای می خواست به زن مورد علاقه اش (دلقک شمارۀ 2) یک دسته گل هدیه کند ولی هنوز نمی دانست به چه شکلی باید اینکار را انجام دهد. به همین جهت به تمرینهای متعددی دست می زند تا بهترین شیوۀ هدیه کردن دسته گل را به زن مورد علاقه اش کشف کند ولی پس از تمام آزمایشات ...خانمها و آقایان این شما و این هیجان انگیزترین افسانۀ تمام قرون.
دلقک عاشق پیشه وسط صحنه جلوی دیوار کوتاه و روی نیمکت در حال تمرین است. پیشنهادات دلقک یکی پس از دیگری اجرا می شود و سعی می کند دسته گل را در حرکات مختلف به معشوق خیالی خود هدیه کند. حرکات او گاهی رضایت بخش و گاهی بی معنی بنظرش می رسند. حرکات گاهی اوقات به اندازه ای پیچیده و مخاطره انگیز می شوند که به سقوط او منجر می شود.
در فاصلۀ هریک از تمرینها روی نیمکت می نشیند و به تمرین بعدی فکر می کند و به محض اینکه فکر تازه ای به ذهنش متبادر می شود، بر می خیزد و دوباره تمرین را از نو آغاز می کند.
اینبار نیز خسته و نا امید روی نیمکت می نشیند و سرش را با دو دست می گیرد و یا با آچار فرانسه سعی می کند چرخ دنده های روی سرش را ببندد یا باز کند...در فکر می رود.
در این لحظه دلقک شمارۀ 2 خرامان خرامان وارد صحنه می شود – ورود او با پخش موزیک همراه است – دلقک شمارۀ 1 هنوز غرق در فکر است و متوجه ورود او نیست تااینکه دلقک شمارۀ 2 جلوی او می ایستد. دلقک عاشق پیشه در یک لحظه متوجه او می شود و مثل فنر از جا می پرد و بشکلی که دلقک محبوبۀ خود را نقش بر زمین می کند و خودش هم در پی او کله معلق می شود. دلقک شمارۀ 2 از حرکت او بر آشفته و در لحظه ای که دلقک عاشق پیشه هنوز گیج و منگ است در پشت او قرار می گیرد و سطل را روی سر او می گذارد. دلقک عاشق پیشه در حالی که کورمال کورمال حرکت می کند، بدمبال شاخۀ گل سرخ می گردد ولی بجای گل سرخ دسته جارو را پیدا می کند . دلقک شمارۀ 1 پایش می رود روی بوق بزرگ و صدای دلخراشی از آن برمی خیزد . در این لحظه دلقک شمارۀ 2 با وحشت از صحنه خارج می شود. از طرف دیگر دلقک شمارۀ 3 وارد صحنه می شود و با عصبانیت می پرسد : این سرو صدا های عجیب غریب برای چیست؟
دلقک عاشق پیشه می گوید، نمی بینم نمیتوانم ببینم ، انگار که برق رفته باشد. پیریز برق ...پیریز برق..
دلقک شمارۀ 3 او را از پشت گردن می گیرد و به او می گوید : بیا پیریز برق اینجاست و او را بطرف جایی می برد که چکش بزرگ روی زمین افتاده است. چکش را بر می دارد، سطل را هم از روی سر او بیرون می آورد و همزمان چکش را روی سر او فرود می آورد و می گوید : هوپ لا برق اومد.
12.02. 2003