صفحه 22 از 121
ارسال شده: دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۶, ۹:۵۸ ب.ظ
توسط ghadami2005
چهار دانشجو یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند , اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که به دو سوال رو و پشت برگه پاسخ دهند...آنها به اولین مسأله که تنها 5 نمره داشت خیلی سریع پاسخ دادند اما جواب سوال دوم را که 95 نمره داشت راهیچکدام نمی دانستند , سوال این بود : « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!
ارسال شده: دوشنبه ۵ آذر ۱۳۸۶, ۹:۱۱ ب.ظ
توسط Montana2100
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهر نمازش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟!!
مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم! تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۶, ۱۲:۳۱ ق.ظ
توسط Ines
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش. کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم. کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد
ارسال شده: پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۶, ۹:۲۷ ق.ظ
توسط MINA _N
قضاوتی زود هنگام...
شبي در فرودگاه، زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود. او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت و كتابي گرفت و سپس، پاکتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست.
او غرق مطالعه ي كتاب بود كه متوجه مرد كنار دستي اش شد كه بي هيچ شرم و حيايي، يکي دو تا از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد. زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي، مسئله را ناديده گرفت. زن به مطالعه ي كتاب و خوردن هر از گاهي كلوچه ادامه داد و به ساعتش نگاه كرد. در همين حال دزد بي چشم و روي كلوچه؛ پاكت او را خالي كرد. زن با گذشت لحظه به لحظه، بيش از پيش خشمگين مي شد. او پيش خود انديشيد: اگر من آدم خوبي نبودم، بي هيچ شک و ترديدي چشمش را كبود كرده بودم! با هر كلوچه اي كه زن از داخل پاكت برمي داشت، مرد نيز برمي داشت. وقتي كه فقط يک كلوچه داخل پاكت مانده بود، زن متحير ماند كه چه كند. مرد در حالي كه تبسمي عصبي بر چهره اش نقش بسته بود، آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد.
مرد در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز مي كرد، نصف ديگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف كلوچه را از دست او قاپيد و پيش خود انديشيد: اوه، اين مرد نه تنها ديوانه است، بلكه بي ادب هم تشريف دارد. عجب، حتي يک تشكر خشک و خالي هم نكرد!!
زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه تا اين حد آزرده خاطر شده باشد، به خاطر همين وقتي كه پرواز او را اعلام كردند، از ته دل نفس راحتي كشيد.
سپس وسايلش را جمع كرد و بدون اينكه حتي نيم نگاهي به دزد نمک نشناس بيفكند، راه خود را گرفت و رفت.
زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جا گرفت. سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه ي باقيمانده را نيز به اتمام برساند. دستش را در كيفش برد، از تعجب كم مانده بود در جاي خود ميخكوب شود. پاكت كلوچه اش در مقابل چشمانش بود!
زن با يأس و نااميدي، نالان به خود گفت: پس پاكت كلوچه، مال آن مرد بوده و اين من بودم كه از كلوچه هاي او مي خوردم!! ديگر براي عذر خواهي خيلي دير شده بود. حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميد كه بي ادب، نمک نشناس و دزد، خود او بوده است.
ارسال شده: پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۶, ۱۲:۴۳ ب.ظ
توسط machkol
Montana2100 نوشته شده:در روزگاران دور در يك معبد قديمي، استاد بزرگي بود كه انديشههاي نويني را درس ميداد. در معبد گربهاي بود كه به هنگام درس دادن استاد سروصدا ميكرد و حواس شاگردان را پرت ميكرد.
استاد از دست گربه عصباني شد و دستور داد هر وقت كلاس تشكيل ميشود، گربه را زنداني كنند. چند سال بعد استاد درگذشت ولي گربه همچنان در طول جلسات استادان ديگر زنداني ميشد. بعد از مدتي گربه هم مرد.... مريدان استاد بزرگ گربه ديگري را گرفتند و و به هنگام درس اساتيد معبد آن را در قفس زنداني كردند!
قرنها گذشت و نسلهاي بعدي درباره تأثير زنداني كردن گربــهها بر تمركز دانشجويان، رســالهها نوشتند!
با تشکر از شما جناب مونتانا.واقعا کارت درسته.
فقط اگه میشه این یک مورد رو یکی واسه من توصیح بده.
مرسی.
ارسال شده: جمعه ۲۸ دی ۱۳۸۶, ۸:۱۹ ب.ظ
توسط Montana2100
- چرا گرفته دلت ،مثل آنکه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خیال مي کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك،دچار آبي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي!
********************
......... ماهي كوچك دچار آبي بي كران بود. آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد. و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا به دنبال دريا مي گشت، اما پيدايش نمي كرد. هر روز و هز شب مي رفت، اما به دريا نمي رسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه بيشتر مي گشت، گم تر مي شد و هر چه كه مي رفت ، دورتر....
ماهي مدام مي گريست، از دوري و از دلتنگي.و در اشك و دلتنگي اش غوطه مي خورد. هميشه با خود مي گفت: «اينجا سرزمين اشكهاست .اشك عاشقاني كه پيش از من گريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر مي كرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است.»
ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد ،اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه مي خورد.
********************
قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: «ماهي در آب بود و نمي دانست، شايد آدمي با خداست و نمي داند. و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد.... »
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد....
ارسال شده: جمعه ۵ بهمن ۱۳۸۶, ۸:۵۶ ب.ظ
توسط Montana2100
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون!... مثل اينکه صداي يه فرشتست... بله با کي کار داري کوچولو؟!
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم.
کودک متعجب پرسي: مگه تو خدايي؟ من با خدا کار دارم...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم...
صداي بغض آلودش آهسته گفت: يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود. بعد از مکثي نه چندان طولاني: نه خدا خيلي دوستت داره. مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روي گونهاش غلطيد و با همان بغض گفت:
اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت؛
بگو زيبا بگو... هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو... ديگر بغض امانش را بريده بود...
بلند بلند گريه کرد وگفت: خدا جون خداي مهربون، خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا... چرا؟ اين مخالف تقديره... چرا دوست نداري بزرگ بشي؟ آخه خدا، من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟!
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم؟ نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نميفهمن....
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم. مگه ما باهم دوست نيستيم؟ پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد....
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک: آدم، محبوب ترين مخلوق من... چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم و نه براي خودخواهيشان ميخواستند. دنيا براي تو کوچک است....
بيا تا براي هميشه کوچک بماني و هرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن، درحالي که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت....
ارسال شده: یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۶, ۱۱:۰۶ ب.ظ
توسط Montana2100
راننده کامیونی وارد رستوران شد.
دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت. دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به او پشت پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بیخاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!!!
رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت میرفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت....
تو به من بگو
ارسال شده: چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۶, ۳:۲۷ ب.ظ
توسط rania
جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشیانبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناختدختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یککتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحوریافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که درحاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنیژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس مینل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند."جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاریبا او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دومعازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامهنگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی
حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواستعکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان"قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیتباشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقاتخود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تومرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعتبعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما 7چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانیداشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هاییزیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباسسبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر
داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به
آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیکتر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود.
زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکیچاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبزپوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفیشوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیقبه زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر بهنظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خودتردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفیمن به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اماچیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که میتوانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای
معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخیناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما همباید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرابه شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت"فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هماکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگرشما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرفخیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانیمشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.
به من بگو که را دوست می داری ومن به تو خواهم گفت که چه کسی هستی
ارسال شده: پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶, ۵:۳۴ ب.ظ
توسط Montana2100
فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و دربارهی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو میکردند. بر طبق گفته های استادتمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند، به ما شانس و فرصت یادگیری و یا آموزش دادن را می دهند.
در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود، معذالک ظاهری بسیار حقیرانه داشت.
شاگرد گفت: این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم در بهشت بسر میبردند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند.
استاد گفت: من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد، کافی نمی باشد. بایستی دلایل را بررسی کرد. پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علتهایش بشویم.
سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک زن و شوهر و 3 فرزند، با لباسهای پاره و کثیف.
استاد خطاب به پدر خانواده گفت: شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟!
و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد: دوست من ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه چند لیتر شیر به ما می دهد. یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم. با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر، کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم...
استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه رو به شاگرد کرد وگفت: آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن!
شگرد گفت: اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.
و فیلسوف نیز ساکت ماند... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود وآان گاو نیز در آن حادثه مرد.
این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع از آن خانواده تقاضای بخشش و به ایشان کمک مالی نماید.
اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده، ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند، مایوس و ناامید گردید. لذا در را هل داد و وارد خانه شد و مورد استقبال یک خانواده بسیار مهربان قرار گرفت.
سوال کرد: آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟!
جوابی که دریافت کرد، این بود: آنها همچنان صاحب این مکان هستند.
وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد. صاحب خانه او را شناخت و از احوالات استاد فیلسوفش پرسید. اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان و زندگی به آن خوبی شده اند.
آن مرد گفت: ما دارای یک گاو بودیم، اما روزي از صخره پرت شد و مرد. در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم. گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب یکسال سخت گذشت، اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور حبوبات، پنبه و سبزیجات معطر بودم.
هرگز به این مسئله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که: چه خوب شد آن گاو مرد....
ارسال شده: پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶, ۸:۲۹ ب.ظ
توسط Montana2100
روزی یک پیرمرد ی که تصادف کرده بود را به بیمارستان می برند، پرستار كه میبینه حالش خیلی وخیمه، بهش می گه شما باید چند روزی در بیمارستان بمانید تا حالتون خوب بشه.
پیرمرد خیلی ناراحت میشه میگه: " من نمی تونم اینجا بمونم باید برم "
پرستار این رو که می شنوه خیلی تعجب می کنه، می گه اما شما حالتون اصلا خوب نیست باید چند روزی اینجا بمونید تا حالتون بهتر بشه اونوقت می تونید برید، اما وقتی اصرار پیرمرد را می بینه ازش دلیل رو می پرسه...
پیرمرد میگه : همسر من تو خانه سالمندان هست و من هر روز برای دیدنش به اونجا می رم تا صبحانه رو با هم بخوریم اون اگر ببینه من نیومدم خیلی ناراحت می شه
پرستار که می بینه پیرمرد خیلی ناراحته می گه: باشه اگر شما بخواین ما می تونیم اون را به اینجا بیاریم.... اما وقتی انکار پیرمرد را می بینه خیلی ناراحت می شه و بهش می گه چرا نمی خواید اون بیاد اینجا ؟
پیرمرد: آخه همسرم من رو نمی شناسه، اون آلزایمر داره!
پرستار: خوب شما که این رو می دونید چرا هر روز به دیدنش میرید؟
پیرمرد: آخه اون من رو نمی شناسه، من که می دونم اون کی بوده...
ارسال شده: جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۶, ۵:۰۲ ب.ظ
توسط Montana2100
همين چند روز پيش، يوليا واسيلياِونا پرستار بچههايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم.
به او گفتم: بنشينيديوليا واسيلياِونا! ميدانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سيروبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل
- نه من يادداشت كردهام، من هميشه به پرستار بچههايم سي روبل ميدهم، حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد .
- دو ماه و پنج روز
دقيقاً دو ماه، من يادداشت كردهام. كه ميشود شصت روبل. البته بايد دو تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه ميدانيد يكشنبهها مواظب كوليا نبوديد و براي قدم زدن بيرون ميرفتيد. و سه تعطيلي?
وليا واسيلياونا از خجالت سرخ شده بود و داشت با چينهاي لباسش بازي ميكرد ولي صدايش درنميآمد
- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را ميگذاريم كنار. كوليا چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب وانيابوديد فقط وانيا . و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشيد . دوازده و هفت ميشود نوزده. تفريق كنيد? آن مرخصيها? آهان? چهل ويكروبل، درسته؟
چشم چپ يوليا واسيلياِونا قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش ميلرزيد. شروع كرد به سرفه كردنهاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.
- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد.
فنجان قديميتر از اين حرفها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حسابها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بيمبالاتي شما كوليا از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بيتوجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهاي وانيا فرار كند شما ميبايست چشمهايتان را خوب باز ميكرديد. براي اين كار مواجب خوبي ميگيريد. پس پنج تا ديگر كم ميكنيم . در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد.
يوليا واسيلياِونا نجواكنان گفت: من نگرفتم.
-امّا من يادداشت كردهام.
- خيلي خوب شما، شايد .
- از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي ميماند.
چشمهايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق ميدرخشيد. طفلك بيچاره!
- من فقط مقدار كمي گرفتم.
در حالي كه صدايش ميلرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم ? نه بيشتر
- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، ميكنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا ? يكي و يكي .
يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
به آهستگي گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق
پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
- به خاطر پول.
- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه ميگذارم؟ دارم پولت را ميخورم؟ تنها چيزي ميتواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
-در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.
- آنها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه ميزدم، يك حقهي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل ميدهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده .
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟ ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.
بخاطر بازي بيرحمانهاي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم .
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم.
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت ميشود زورگو بود.
«آنتوان چخوف»