صفحه 23 از 54
ارسال شده: یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۵, ۶:۰۹ ب.ظ
توسط susan
بر دوش می کشم کوله بار خستگیها یم را
و فرو می خورم لحظه لحظه بغض تنها ییم را
پر می شوم از دوری تو .
پر می زنم خواهش اغوشت را
پلک بر هم می زنم یکی یکی خاطره نگاهت را
طنین نفسها یت را نفس می کشم به درد
و از درد می رویم بی نفس ترین فاصله ها را
ای افتاب ارزوهایم...
بی رمق- خسته ام.
susan 
ارسال شده: یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۵, ۷:۳۱ ب.ظ
توسط FarHouD
شبها گریه کنم روزا بخندم
دمتون گرم یه خورده از شادی ها تونم با ما تقسیم کنید به جان ملوس دلم براتون کباب شده.
این شعر بالا هم بسیار معنی دار هست ولی حیف که من خیلی خواب را دوست دارم ونمی توانم برای گریه کردن به جز شبه جمعه که اون هم ....... ( فکر بد نکنید هنوز دم به تله ندادم)
ولی کلا می گویم خنده از رحمت ها ی الهی است که تنها به انسان و از برای پاک کردن غم به انسان داده شده .
می دانید اگر این جنگ دلم با فگرم پایان می گرفت شاد دیگر جز غم دوست دیگر فکری در سرم نبود و جز خاک کویش به چیز دیگری فکر نمی کردم . ( یه ۱۵ دقیقه پیش غزل حافظ می خواندم و کف کرده بودم )
و روزها به فکر دنیا نبودم که بخوام غمی داشته باشم و شبها هم دیگه از خستگی غم های روزم خوابم نمی برد و به راز نیاز با آن بی همتا می نشستم.
دل به عشق است عقل به دنبال منطق
که عشق هم منطق حالیش نمی شود.
اگه همه این ها را خواندید دنبال ربطش نگردید چون خودم گشتم و پیدا نشد .
ارسال شده: دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۳۴ ق.ظ
توسط susan
دلخوشی ها
قصه دستان مرکبی من اند
که خاطره گنگ لحظه ای را
در تک واژه ای شکسته .
تنها با - دو حرف تنها
تکرار می کنند.
و من همه بارانها و نورها و رنگها.همه درختان ...و هستی را
به کوتاهترین زمزمه ای
تا ابد
به عشق
در سکوت خود .فریاد می کنم.
(اما دلخوشی منم اینه که کسی هست بخونه!)
susan 
ارسال شده: دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۳۷ ب.ظ
توسط susan
این شب نوشته دیگر - برای تو نیست
این شب نوشته برای من است
من که در یک مای بی بازگشت نفسهایش را باخت و گم شد در سکوت پر غزل
من که تکه تکه دیوارهای قلبش را با نامت اغشت .سنگفرشی کرد بر مرز بی حصار سرزمین ما
این شب نوشته برای من است
که تورا در اغوش به سایه یک ما در یکی یکی شبهای تنهایی بالید و پر شد از حیات و نور
برای من است که پر شد از تو تا پشت هر پنجره ای به اه بی پناه ما
لحظه ها را قطره قطره تا روشنی اسمان پاک ببارد
من که رها شد تا به مایی تا ابد داستان های کودکی را در تمام واژه های عشق فریاد بر ارد
این شب نوشته دیگر برای من نیست
این شب نوشته برای ماست.
susan 
ارسال شده: سهشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۲۲ ب.ظ
توسط ARMIN
بعضي وقتا چشمام به قلبم حسودي شون مي شه .. مي دوني چرا ؟ چون .. تو هميشه توي قلبم بودي ولي از چشمم دور.
ارسال شده: سهشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵, ۵:۱۴ ب.ظ
توسط susan
چشمانم بسته
یاد روشن نگاهت قلبم را می لرزاند .
دستانم خالی
خیال گرم اغوشت تنم را میسوزاند .
اینک من
با چشمانی بسته دستانی خالی
بی تپش سرد بر جای ایستاده
تو حتی ارزویت را با خود برده ای....
susan 
ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵, ۵:۵۵ ب.ظ
توسط hichkas
من دگر نخواهم ناليد... قرنها ناليدن بس است... می خواهم فرياد بزنم...! اگر نتوانستم سكوت ميكنم...
----------------------------
ای کفتران ، شکسته پرم من ،شما چطور؟
از بال خود شکسته ترم من ، شما چطور؟
گهواره ام قفس، قفسم گور، ای دریغ فرصت نشد کمی بپرم من شما چطور ؟
می سوزم از سکوت کویر و سرود رود آتش به کام خشک و ترم من، شما چطور؟
فرقی نمی کند که عروسی ست یا عزا آن سر به تیغ خیر و شرم من ، شما چطور؟
جاده ، سکوت یخ زده، من، گرگ ، حادثه
اینجا همیشه در خطرم من ، شما چطور؟
جایی ندارم و همه جابوی فقر ،چون خانه من است دربدرم من ، شما چطور؟
------------------------------
ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد. طبق قوانين ارسال پست هاي متوالي مجار نمي باشد.
ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵, ۸:۰۲ ب.ظ
توسط susan
تماشا کن
همین رنگ است
غم تنهایی باران
سیاه و تلخ ......
اینجا آسمان دیگر نمی بارد
تماشا کن
رفتن خورشید، غروبی بی طلوع دارد
برای هر شبانگاهی که از تو بی خبر ماندم
تماشا کن
که دیدن دارد این غربت
ببین بغض شکسته عالمی دارد .....
تماشا کن
صدایی در غزل پژمرد
نگاهی در قفس جان داد
susan 
ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۱۲ ب.ظ
توسط hichkas
مگذار میان من و تو فاصله باشد
آن کن که دلم با دل تو یک دله باشد
مگذارچو گهواره ز آزار زمانه
در خانه ی آرامش من زلزله باشد
[External Link Removed for Guests]
ارسال شده: پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵, ۳:۱۶ ب.ظ
توسط hichkas
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
تو به اندازه تک رعد سفید تنهایی
من به اندازه تنهایی تو شادانم
تو به اندازه بی خوابی من ازادی
من به اندازه ازادی تو زندانم
تو به اندازه چشمان سیاهم پاکی
من به اندازه این پاکی تو ناپاکم
ارسال شده: پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵, ۴:۳۵ ب.ظ
توسط susan
امشب جام مرا شکسته اند .. ای ساقی پیک اخر را بریز
می خواهم با جام شکسته شراب بنوشم .. می خواهم با لبانم بر لبان جام بوسه زنم
تا خون جاری شده از لبانم ، بر جام شکسته و شراب ریخته سرخی بخشد ...
تا همیشه یادم بماند به هیچ ساقی دل نبندم زیرا که امروز با شرابشان تو را مست
می کنند و فردا
کس دیگری را....
susan 
ارسال شده: پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵, ۷:۴۱ ب.ظ
توسط hichkas
تو برو با اون غريبي كه تو قلبت لونه داره
عشق تو مي برم از ياد كه برام فايده نداره
تو به هركسي رسيدي لبا تو خندون كردی
اخرش سير شدي و چشمش و گريون كردی
تو به هر كس رسيدي قلبت و پيشكش كردی
من عروسك نمي خوام عشق و بي ارزش كردی