صفحه 24 از 54
ارسال شده: جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۱ ق.ظ
توسط susan
اینجا تنها بغض بی بهانه
پشت پنجره مه الود تنهایی
انطرف چراغهای خاموش
چراغهای روشن
اینجا تنها تپش بی گلایه
پشت درهای بسته دلتنگی
انطرف راه های مسدود
راه های باز
بالاتر
اسمانی پر از ابرهای سیاه
بالاتر خورشید و نور
کجاست پولک دعای من
چراغ روشن اسمان تاریک...
هیچ ارزویی نیست
اینجا حتی باد اواز نمی خواند...
susan 
ارسال شده: جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵, ۳:۴۶ ب.ظ
توسط hichkas
کوتاه بود لحظه ماندت ولي طولاني شد ياد تو در خاطر تکيده ام...
ارسال شده: جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵, ۶:۴۱ ب.ظ
توسط susan
یه تنها
یه عابر
یه اتفاق
یه دل
یه مهر
یه اتفاق
یه کلمه
یه نگاه
یه اتفاق
یه عاشق
یه معشوق
یه اتفاق
یه ستاره
یه ماه
یه اتفاق
یه خورشید
یه ماه
یه اتفاق
یه عشق
یه جدایی
یه اتفاق
یه ستاره رو دیدی یه کاری کردی فقط واسه تو بتابه حالا که خورشیدو دیدی میذاری ستاره خاموش بشه
بازم همه اش یه اتفاق
susan 
ارسال شده: جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۳۹ ب.ظ
توسط susan
من
با موهای بلند فر شده
روبه روی خودم ایستاده ام
و تو با قیچی
به جان خاطره هایم می افتی
ریز ریز
می شوم
susan 
ارسال شده: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۰۹ ق.ظ
توسط susan
حس آدم مرده ای را دارم که دارد از بالا به دسته عزادارانش نگاه میکند . اولش که میمیریم فکر می کنیم اتفاق خیلی مهمی در عالم بشریت افتاده ولی انگار دنیا حساب نمیکند نبودن مرا .
بعضی ها اصلا متوجه هم نمی شوند . چند ماه بعد از کسی می شوند یا اعلامیه ات را روی دیوار می بینند و اگر خیلی معرفت به خرج دهند یک ای وای حرامت می کنند .
دست آخر می فهمی که برای جلب توجه مردن اصلا راه خوبی نیست !
کسی تو را یادش نمی ماند . به همین سادگی .
susan 
ارسال شده: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۵:۱۰ ب.ظ
توسط hichkas
دستانم بوی گل می داد
مرا به جرم چیدن گل گرفتند
اما هیچ کس با خود فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم
ارسال شده: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۶:۴۴ ب.ظ
توسط susan
نه دلم نمی خواد هیچ حرف تازه ای بشنوم! هنوز دوست داشتن تازست٬ می شه هر روز گفت" عزیزم دوستت دارم" و هیچ وقت خسته نشد. هنوز آسمان به چشم های من نگاه می کنه و هنوز رنگ آ بیش پر از تازگی ست...
منتظرم . یادم نمی ره. یادت نره...
ساعت۱۲شب گذشته..داره برف میاد. دوست داشتم پرده هارو کنار میزدم...
اگه اینجا بودی گرم بودم! برف گرم!
خیلی وقتها می خوام صدات بزنم اما می دونم کسی نخواهد بود.
susan 
ارسال شده: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۰۲ ب.ظ
توسط susan
کتابهایم را زیرو رو می کردم ! از لای یکی از کتابها یه پاکت نازک کاهی افتاد بیرون و باز من لعنتی رو با خودش برد به روزها و شبهایی که اصلا دلم نمی خواست بهشون بر گردم ! این آخر آخرین نوشته من بود برای او که می خواستم نرود و بماند او رفت و این نوشته ماند !و من ماندم و حالا این نوشته که مال من نیست ولی حس آن روزهای من است !(صبح با صدای تو آغاز میشد و خورشید از نگاه روشن تو گل می کرد کبوتران به شوق پرواز در هوای تو بام بقعه را ترک می کردند و ماهیان به امید دیدار تو در بازار به تور می افتادند!!!!بر بام کدام شب تار تابیده ای که من و کبوتران و ما هیان را از یاد برده ای؟؟؟؟؟؟)
و لعنت به من که دلم را گذاشتم کف دستم!
susan 
ارسال شده: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۳۸ ب.ظ
توسط hichkas
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
ارسال شده: یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵, ۹:۲۳ ب.ظ
توسط hichkas
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۱:۳۴ ب.ظ
توسط susan
تخته پشتم یکسره یخ کرده است هر چقدر که لباس می پوشم فایده ندارد من سردم اینجا سرد است این آتش بخاری هم مرا گرم نمی کند قرص می خورم که بخوابم قرص می خورم که زمان بگذرد قرص می خورم که بمیرم. هه ولی مردنی در کار نیست فقط رخوت است که به سراغم می آید نه حتی خواب. این قرصها هیچ کدام دردی از من دوا نمی کند این چمدانهای بسته این کتابهای توی کارتن این من که این روزها میان بودن و نبودن نبودن را انتخاب کرده ام و چشمهایی که آن ته ته اش هم دیگر نه گرمایی هست نه برق شیطنت و دهانی که دیگر نه به خنده از ته دلی باز می شود نه به دوستت دارمی! و دلی که دیگر دل من نیست دل من که می تپید پی هر چیزی!و روزها دارند می گذرند و دیگر بر نخواهند گشت آی روزهای رفته بر خواهید گشت؟ نه
می دانم تلخ می نویسم می دانم آن...
گاهی شاد توی هیاهو توی دلتنگی گم شد . دستم نمی رود دروغ بنویسم دستم نمی رود بنویسم آهای من خوشبختم بنویسم چیزی میان این روزگار گم نکرده ام.پس تحملم کنید نصیحتم نکنید .
susan 
ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۸:۵۸ ب.ظ
توسط susan
در میان ارتباط ما هیجچ نبود به غیر از یک طناب کلفت کنفی که سفت بسته بودیم به کمر هایمان درست مثل صخره نوردها تو ی بهار خیس میشد خیس خیس . توی تابستان درست وسط هذم کرما خشک و سفت میشد و تو ی فصل قشنگ من پاییز در میان باد تکان می خورد و پرنده ها روی ان می نشستند و زمستان سال پیش خاطرت هست که چه برفی اینجا آمد و تا آنجا کشیده شد و طنابمان شد مثل یک تکه چوب خشک و بعد بهار که سفره هفت سینمان را رویش چیدیم و از دور با هم عکس یادگاری گرفتیم. و باز بهار که آمد تو با شکوفه های سیب برای من گردنبند درست کردی وای که اگر پایم می لغزیذ ولی تو نگهم داشتی طناب را کشیدی من تعادلم حفظ شد. و تابستانمان که تابستانمان شد طناب را جمع کردیم بهم نزدیک شدیم صدای قلبهایمان چه تند می زد . و ساعتهایی که نه تو به یادشان می آوری و نه من و وای وقت رفتن و دوباره گره زدن طنابها و ترمیمشان که جا به جا گره کور زده بودیمشان به یاد زبان تلخ من به خاطر یک دندگی تو ولی طناب هنوز طناب بود طناب مرا که سفت کردی محکم محکم ولی طناب خودت را نمدانم کدام حست گفت که محکم نبندی و حالا این رابطه به مویی بند است
خراب کردن و به آتش کشیدن از ریشه زدن بی نظر بودن آسان است ولی فکرش را برای ثانیه ای کردی که ۲ ساعت بعدش چطور می تواننی و بنشینی و فیلمهایمان را نگاه کنی وباورکن این قیچی نا مرعی تو که دارد ذره ذره این طناب ارتباط را می برد من را معلق میان زمین و هوا ندیده که حتی دیگر دستم نمی رسد گره کوری بزنم و بگویم بی خیال بیا از نو شروع
کنیم
susan 