صفحه 25 از 70

ارسال شده: جمعه ۳ شهریور ۱۳۸۵, ۴:۴۱ ب.ظ
توسط susan
درود بر روزگاری که بی هیچ سلام و سوالی بر سادگی من خیمه گاهی ساختی پر از بوی

پر درد غریبی. درود بر خنجری که بر دلم نشاندی و زخمی زدی به عمق عشقی که برایت

از آن سایبان آرامش ساختم بی هیچ خواهشی . درود بر کاشانه ای که از آن ویرانه ای

ساختی و من آن را سرایی دیدم پر از نگاه پاک با تو بودن و همیشه ماندن . کجا رفتی آرامش

سنگین نبض خیانت کجا رفتی؟ هیچ گاه ندانستی چرا به جای آن همه درود بی پاسخ بر تو

امروز نغمه ام بدرود است و بس .

. آن همه رویای محال که برایم ساختی پر بود از سرمای خیال . با تو بودن محالی

بود و بس. از همان روز که تو رفتی گیجگاه لحظه ها هر طپشش حسرت است و باز هرم

نفسهای بی همدم.چرا ؟ چرا دردهایم را ندیدی ؟ مگر روزی که به جای دیوار های سپید

کاشانه ات تنها جای انگشتانی یخ بسته و خالی از عشق را بر کنگره سیاه لحظه هایت دیدم

باز هم نگفتم درود؟

مگر وقتی به جای آن همه دریای مرهمی که از چشمان رویاییت برایم ساختی تنها ساحل

غمش را به من هدیه دادی نگفتم درود ؟ امروز چراو به چه جرم محکوم به فراقت هستم؟

آیا آوای تک یاخته های قلب پر دردم را از نگاهم نمیخوانی؟بی تو از دست میروم ولی

میروم میروم تا تو چتر آرزوهایت را بر حریمی دگر بگشایی شاید شاید که اینبار وفادارت

جفایت نبیند .

. میروم تا تو با تمامی لحظات چو بی من بودنی را دریابی. هیچ زنگاری جز با غم عشق

پینه نمیبندد . این بود راز بدرود من همیشگی. من چه با تو چه بی تو سرگشته کوچه های

رویای نگاهی هستم که روزی دستان عشق خیالیت برایم از آن قفسی ساخت تا من باشم

و ببینم با عشق هم میشود پوسید و مرد . کاش بعد از آن همه رویا و فریب آسمان برای تو از

باران بلا نسازد . کاش بعد از آن همه زخم عمیق خدا برایت غم نخواهد . کاش بعد از آن

دلریختگی های مدام قلبت ترکی بر ندارد . و کاش لحظه مرگم را نبینی تا ندانی ندیدن آینه

چشمان تو که برایم ترجمان عشق و زندگی و نفس و بودن بود مرا نفس به نفس کشت نبینی

تا مباد مبادگلبرگ گونه هایت دمی حتی سرخی شرم گیرد آمین. :razz:

ارسال شده: شنبه ۴ شهریور ۱۳۸۵, ۲:۳۸ ب.ظ
توسط susan
کاش می فهميديم کشتن کنجشک ها کرکس ها را ادب نمی کند ، شايد ديگر برای تفريح پسرکان تير و کمان نمی ساختيم.
کاش می فهميديم بادبادک وقتی می تواند بالا رود که با باد مخالف روبرو شود ، شايد ديگر بر روزگار ناسازگار لعنت نمی فرستاديم.
کاش می فهميديم ...که چيز زيادی نمی فهميم !
-------------------------------------------------------------------------------------
چاپلين از گريه ها گفت...ما خنديديم !
تارکوفسکی از پليدی و زشتی ها گفت...ما زيبا ديديم !
پيکاسو از حقيقت گفت...ما دروغش پنداشتيم !
پيامبران از زمين و زندگی در زمين گفتند...ما سخنانشان را در آسمان ها جستجو کرديم !
حرف زدن تو بهانه ای بود برای برای حرف های من و حرف های من بهانه برای سکوت تو !
--------------------------------------------------------------------------------------
اين روزها کارم نشستن پشت پنجره غبار گرفته ای است که حتی برای لحظه ای خورشيد به آن نمی نگرد. و من هر روز صبح ، حرف های باران خورده ام را روی بند پوسيده حياط بی رنگ پاييزی پهن می کنم ، اما حرف ها آنقدر خيس اند که آفتاب هم نمی تواند از رگ هايشان بگذرد...
کاش می شد صداهای روزمره را نشنيد...حرف های روزمره...
کاش می شد صدای سقوط درخشان برف را بشنوم...به جای کوبيده شدنشان زير پاها ،يا صدای افتادن برگ بی جان پاييزی پس از رقصی با شکوه در آغوش بی وفای باد بر زمين سرد...به جای خش خش پياده روی عصر! يا حتی صدايهجوم اشک به چشمان غم گرفته به جای هق هق !يا حتی صدای مهربانی به جای دوستت دارم گفتن ها...
تو يک صدا مهمانم کن !

--------------------------------------------------------------------------------------
ديروز...

باريک و بلند با وجودی از اشک،چشمانم را آيينه نگاه گرمش می کند.آرام می لرزد و با هر نفس اشکی فرو می ريزد.

ساده نگاهش می کنم و چهار فصل را به خاطر می آورم،بی حوصلگی تابستان،شوق بهار،تنهايی زمستان و آرامش پاييز.

چشم می بندم و آرام نجوا می کنم : تمام شدی...

و نفسم شمع را خاموش می کند.

---------------------------------------------------------------------------------------
از کنار يکديگر رد می شويم و تنها چيزی که در سال های دور باقی می ماند ، تنها ،‌خاطره ايست که مثل باد به جای باد ، هر کجا که می خواهد می رود...می وزد.شايد به همين دليل ساده است که از خودم چيزی برای گفتن...پنهان کردن...يا از دست دادن ندارم.
مانند دانه برفی که فقط يک بار درست در برابر چشمانت ،‌از بالا ،‌از ميان هزاران دانه برف آرام فرود می آيد و در انبوه سپيدی برف پوش زمين جايی ، می نشيند و گم می شود و تو ديگر آن را نخواهی يافت ، نخواهی ديد...همچون رهگذری که فقط يک لحظه از کنارت می گذرد و تو تا پايان دنيا ،‌ديگر او را نمی بينی و نخواهی دانست که او که بود.من هم يکی از همان رهگذرانم ! درست مثل تو !
همه ما از کنار يکديگر رد می شويم ، گاهی به سادگی...گاهی به مهربانی...گاهی دير و...گاهی ناتمام.

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵, ۱۲:۳۹ ب.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۵, ۴:۰۲ ب.ظ
توسط ARMIN
بيدل :

عجز طاقت كرد ما را محرم امداد غيب
اختيار آنجا كه درماند توكل مي‌شود


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

عدم سايه ز خورشيد معين گرديد
گر تو شوخي نكني هستي ما مبهم نيست


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

عشق مختار است با تدبير عقلش كار نيست
اين كنم يا آن كنم شايسته مختار نيست


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

غباريم زحمت كش بادها
به وحشت اسيرند آزادها


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

غفلت ايام پيري از سر ما وا نشد
سخت دشوار است بيدل تركِ خواب صبحدم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

غير آغوش فنا سر منزل آرام نيست
كشتي ما را همان گرداب، لنگر مي‌شود


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

غير از دل آشفته به عالم نتوان يافت
اين بزم، مگر حلقه آن زلف سياه است


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

فرياد كه برديم ز نا‌محرمي خلق
اندوه زبان داشتن و لال نمودن


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

فلك كشتي به توفان شكستن داده است امشب
ز جوش گريه‌ام ريگ ته آبند كوكبها


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

فناي ما چمن آراي بي نقابي اوست
به قدر چاك كتان ماهتاب مي‌خندد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

قطع سر رشته پرواز طلب نتوان كرد
بال اگر سلسله كوتاه كند، ناله رساست

ارسال شده: چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۵, ۹:۰۹ ق.ظ
توسط susan
دکتر : تا حالا عاشق شدی ؟

من : عاشقی که شدن نداره !

دکتر : بودین ؟

من : عاشقی که بودن نداره !

دکتر : بابا جون !

منظورم اینه که تا حالا شده

دل به کسی ببندی ،

خوش حال حضور کسی بشی ؟

دل تنگ دوری کسی بشی ؟

برات نامه بنویسه از زیبایی ها ؟

براش چاخان کنی از زیبایی ها ؟

من : خب بله ...

ولی اسم اون احساس که عشق نیست !

دکتر : جالبه !

مایلم تعریفتون رو از عشق بدونم !

من : بپرسین راحت ترم !

دکتر : اسم اون رابطه رو شما چی می ذارین ؟

من : فرادوستی !

دکتر : این فرادوستی یعنی چی ؟

من : تکمیل نداشته های خود ،

با حضور کسی که نداشته هات رو همراه داره !

دکتر : اون در سرشت بدهکارته ؟

من : نه ، جفت مون بازیگر تئاتر راز بقاییم !

دکتر : مطلق !

من : ابدا ... نسبی ... نسبتا !

دکتر : آیا این فرادوستی می تونه معنایی به غیر از عشق داشته باشه ؟

من : به غیر از عشق هر معنایی می تونه داشته باشه !

دکتر : مثلا ؟

من : چه جوری می شه برای یک مفهوم درک نشده مثل زد ؟

...

ارسال شده: چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۵, ۴:۵۳ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
susan, بي نظير بود. ممنون. :D
به تمام دوستان توصيه مي کنم حتما بخوننش.

ارسال شده: چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۵ ب.ظ
توسط ARMIN
بيدل :

قيامت مي‌‌كند حسرت، مپرس از طبع ناشادم
كه من صد دشت مجنون دارم و صد كوه فرهادم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

كجا يابد سر ما ناكسان بار سجود او
مگر بر جبهه بنويسيم نام آستانش را


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

كسي به فهم كمالم دگر چه پردازد؟
ز فرق تا به قدم عيبم، اين هنر دارم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

كسي كه دست به دامان التفات تو زد
مقيم انجمن سايه هما گرديد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

كسي يا رب مبادا پايمال رشك همچشمي
حنا، چندان كه بوسد پاي او، خون مي‌كند ما را


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

كشتي نه فلك اين جا به نمي طوفاني است
تا تواني طرف اشك يتيمان نشوي


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

كيست در اين انجمن محرم عشق غيور
ما همه بي غيرتيم آينه در كربلاست


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

گدايي كز سر كوي تو خاكي بر جبين مالد
به تاج كيقباد و افسر قيصر كند بازي


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

گر آرزو شكني، مي‌شود عمارت دل
شكست موج بود باعث بناي حباب

ارسال شده: چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۴۳ ب.ظ
توسط susan
بی تو دست می برم به سوی ماه

بلکه ماه جای خالی تو را

پر کند برای من

نه ...

اشتباه می کنم ... اشتباه !

جای خالی تو را

هیچ کس

پر نمیکند برای من.

بی تو دست می برم به آسمان واژه ها

بلکه شعری بگویم و

جای خالی تو را

با غزل ... با قصیده پر کنم

ولی ...

باز هم ... اشتباه پشت اشتباه!

تصویر

ارسال شده: چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۵, ۷:۲۱ ب.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: پنج‌شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۵, ۱۱:۳۷ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
سوزان جان واقعا کارت عالي است. دستت درد نکنه. شعر هايت بي نظير است.

-------------------------------

بيدل :

گر مزاج كرم آن است كه من مي‌د‌انم
عالمي را به خطاي من تنها بخشند


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

گوش مروتي كو؟ كز ما نظر نپوشد
دست غريق، يعني فرياد بيصداييم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

گويند بهشت است همان راحت جاويد
جايي كه به داغي نتپد دل، چه مقام است


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

ما را نمي‌توان يافت بيرون از اين دو عبرت
يا ناقص الكماليم، يا كامل القصوريم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

ما و سحر از يك جگر چاك دميديم
آهي نكشيديم كه نگرفت جهان را


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

مپسند كه امروز من گمشده فرصت
در كشمكش وعده فرداي تو افتم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

مرا سنجيدگي ايمن ز تشويش هوس دارد
ز دام بال و پر فارغ چو شاهين ترازويم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

مرده را بهر چه مي‌پوشند چشم؟ آگاه باش
خاك، خلوتگاه اسرار است و ما نامحرميم

ارسال شده: جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵, ۳:۱۳ ب.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۱ ب.ظ
توسط achachi98
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده ست بیداد مکن
بر نامده و گذشته نبیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن


افسوس که نامه ی جوانی طی شد
وان تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او شباب
معلوم نشد که او کی آمد کی شد


یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک برآمدیم و بر باد شدیم


به عشقت ای دلارا نگروستم
نوید وصل تو تا نشنوستم
به دل تخم وفایت کشتم آخر
به جز اندوه و خواری ندروستم


خوشا آنان که الله یارشان بی
که حمد و قل هوالله کارشان بی
خوشا آنان که دایم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بی


اگر دردم یکی بودی چه بودی
اگر غم اندک بودی چه بودی
به بالینم حبیبی یا طیبی
از این هر دو یکی بودی چه بودی


خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود رنگ دو عالم که نقش الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت


روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت و اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد