صفحه 25 از 54
ارسال شده: سهشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵, ۲:۲۰ ب.ظ
توسط susan
چشمم را می بندم می چرخم می چرخم و یکهو رو به پنجره
زمستان می ایستم.
بالغ شده ام
دیگر دختر بچه نیستم
یاد کودکیم هم سعی می کنم که نیافتم
دیگر لبخند نمی زنم نه توی خانه نه توی خیابان
دیگر دستی به تعارف یا به تشکر به کسی نمی دهم
چه در مهمانی چه در خیابان
چشمم را می بندم
باز می کنم ،سعی می کنم همه را ببخشم
دیگر احساسهای احمقانه ام را به زبان نمی آورم که
چقدر گلهای قالی شبیه گلهای حفاظ پشت شیشه است.مثلا
هر دو قشنگند. دیگر فرقی ندارد
هنوز هم اگر باران بگیرد من
دلم می گیرد
گریه می کنم
و دیگر نمی خندم
چند وقت است که از ته دل نخندیده ام.
بغض میکنم هنوز تا که دلت بخواهد
راستی خبر را شنیدی؟
من حامله شده ام
بغض هایم را می زایم
نمتوانی حدس بزنی چه دردی دارد
زایش آنهمه درد به وزن احساساتت من
susan 
ارسال شده: سهشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵, ۶:۳۲ ب.ظ
توسط hichkas
با لبخند
نشانی خانه ی تو را می خواستم
همسایه ها می گفتند سالها پیش
به دریا رفت
کسی دیگر از او
خبر نداد
به خانه ی تو
نزدیک می شوم
تو را صدا می کنم
در خانه را می زنم
باران می بارد
هنوز
باران می بارد
ارسال شده: چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵, ۱:۴۲ ب.ظ
توسط susan
و من هر بار محکم تر از بار قبل با سر به دیوار این زندگی می خورم . نگاهم که کنی می بینی درست همینجا همینحا گوشه پلک راستم است که عجب می زند . انگشتانم را روی پوست صورتت می گذارم خودت را عقب می کشی . چی شد یخ کردی ؟ پس منرا چه می گویی گه با این سرما تمام زمستان و گاهی هم تابستان را سر می کنم. چی لباس گرم؟ مگر نمی بینی این یک این دو این سه این..........! هه دارم خو می گیرم با فضا با این آدمهایی که اینجا برایشان عین پارک است و گاهی می آیند به هوای قدم زدن شبانه ! او که آنجا نشسته را می گویی ؟ او منم دیگر . خود خودم که نه او همان تنهایم است که شبها می آورمش اینجا تا نفسی بکشد . خودش می گوید که شبها را بیشتر دوست دارد. می بینی از وقتی که آمدیم همان جا نشسته و زل زده به این دیوار روبرو می گوید روحش را مچاله کرده اند . تو می دانی یعنی چه؟ می گوید دوباره له شده است.می گوید از این همه معلق ماندن از این همه میان زمین و آسمان دست و پا زدن و نرسیدن و نرسیدن خسته است. از این دوستت دارم های مصرف شده از خداحافظ های سریع و رفتن ها و رفتن ها یی به یک چشم بر هم زدن دلگیر است . مطمئن باش دارد به مردن و فقط مردن فکر می کند. راست می گویید بدون تنهای من هم این دنیا باز هم دنیاست. راستی زورت می رسد احساس تنهایی مرا که مچاله شده تا نرفته ای درست کنی یا تو هم کارهایت مانده و همین قدر وقت داشتی ؟ باشه ممنون متوجه ام !!!!!!!!!۱شاید باز هم همدیگر را دیدیم .شاید......................
susan 
ارسال شده: پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۴۴ ق.ظ
توسط susan
دلم می خواهد باز هم بنویسم که چرا رفتی؟؟؟اصلا چطوری دلت آمد که بروی؟؟ ولی مهم همان رفتنت بود که اتفاق افتاد به چه سادگی!!!!!!!!!!!!!!فکر کردی دلم را سوزانده ای ؟؟؟ چه ساده بعد از آن همه دوستت داشتن های عاشقانه عشق را ما بین کاغذ باطله ای مچاله کردی و هر چه باداباد گفتی!!!!!!!!!!!و عشق قصه ای شد پر غصه!!!!!!!!!!و من امروز از خاطره آن عشق بیزارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!و دریغا عشق!!!!!!!!!!!!!!
susan 
ارسال شده: پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵, ۶:۱۱ ب.ظ
توسط hichkas
بامن بگو : (( وقتی که صدهاصدهزاران سال بگذشت ، آنگاه ... ))
اما مگو : (( هرگز ! ))
هرگز چه دوراست ، آه !
هرگز چه وحشتناک ،
هرگز چه بی رحم است !
ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۴ ق.ظ
توسط susan
تو که دیگر باید خوب یادت باشد دلم هوای بی وقتی هایم را کرده همان وقتهایی که تا اراده می کردم کلمه ها می آمدند و صف می کشیدند کنار هم توی حاشیه روزنامه ها کنار جزوه درس آقای نقد فیلم توی کاغذ قوطی سیگار این را دیگر از خودم در نیاورده بودم مثل خیلی چیز های دیگر از توی کتاب یاد گرفته بودم یا محض خنده و یادگاری روی شلوار جین تو که وقت رفتن ته چمدانت چپاندی و با خودت بردی. دلم هوای بی وقتی هایم را کرده هوای نقاشی کردن نصفه شبها نقاشی دیواری توی اتاقم همان کلاغها که هیچ وقت تمام نشد یا هی کتاب بخوان و کتاب بخوان و از رو نرو یا نصفه شب با لباس بلند خو اب زیر دوش آب سرد رفتن و فحش مادر که الهی.............! که نمی دانم که الهی چی! خوب گر مم می شد!یا حرفهای مگویی که نصفه شبها فقط می شد با آقا سید ابولقاسم زد! لاکپشتم را می گویم ! همان که به بهانه هوا خوری از لب پنجره اتاق من خودش را هفت طبقه انداخت پایین و خود کشی کرد!!!!!!لابد دیگر تحمل غصه های مرا نداشت مادر مرده!
توی وان می ایستم خیره می شوم به سوراخ وان سرم زیر آب ولرم کیفی می کند و من حس می کنم لغتها / کلمه ها با کفی که از روی سرم می ریزد شسته می شود و می رود پایین. پایم را با این ناخن پهن قرمز رنگش به عمد می گذارم روی سوراخ نه به غیر از آب و کف هیچ چیزی نیست!
اصلا بیا برویم نوار باخ و مولانا گوش کنیم و نسکافه سرد بخوریم و سینه پهلو کنیم و شاید یک هفته ای سگ لرز بزنیم .تازه ساعت ۱:۱۰صبح است هنوز تا خورشید خیلی راه است!راستی سیگار یادت نرود !
susan 
ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۳:۴۹ ب.ظ
توسط susan
شبا وقتي من و دل تنهاي تنها ميمونيم...
واسه هم قصه اي از روز جدايي ميخونيم..
ميگم اي دل دل آلوده به درد..
اگه روزي بکشم ناله سرد...
آه و نالم ميگيره دومنشو...
آتيش عشق ميسوزونه تنشو...
تو مصيبت کشي اي دل ميدونم...
ميون آتيشي اي دل ميدونم...
داري پرپر ميزني . جون ميکني.اينو از اشکاي چشمت ميخونم..
ديگه دل طفلکي ديوونه شده...
مثل من دربدر از خونه شده...
نداره هيچکس و اين دل ميدونم...
ديوونه همدم ديوونه شده...
شبا وقتي من و دل تنهاي تنها ميمونيم...
واسه هم قصه اي از روز جدايي ميخونيم
susan 
ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۶:۰۲ ب.ظ
توسط hichkas
پر شده ام
از پاییز و قاصدک
منی که بیدار مانده ام
تا به تماشا بنشینم
ویرانی خوف نکی را
که هیچ جغدی ندیده حتا به رؤیا .
روزگاری رنگارنگ وُ
غروری غارت شده
با کلاغانی که در کلامشان
ایاتِ مقدس را نشخوار می کنند
و از ایمانشان هر شب
طنابِ دارِ ما را
دار می زنند
هنوز بیدار مانده ام
تا بر سرنوشتٍ سیاهِ خویش
سوگواری کنم
درست آنگونه که تاریخ بر تقدیرِ هابیلیان
که پر شده ام
از پاییز و قاصدک
ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۶:۲۱ ب.ظ
توسط blogxp
****************************
ARMIN : پست حذف شد. اين تاپيک محل مطرح کردن اين گونه مسائل نيست. قبل از نوشتن اين گونه مسائل بهتر است با مديران سايت در PM مشورت کنيد.
ارسال شده: شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
توسط susan
دوست داشتم که می رفتم می رفتم به یک جای دور به یک جای خیلی دور!دور می شدم . می رفتم جایی که هیچ آشنایی نبود جایی که هیچ چیزش مرا به یاد تو نمی اندازد. هیچ خیابانی !هیچ مغازه ای هیچ...........! دوست داشتم می توانستم توی آیینه به خودم زل بزنم توی چشمهای خودم و بلند بگویم که دیگر تو نیستی ! که دیگر دوست داشتنی نیست !!!!به دستهایم نگاه می کردم به مو هایم به پوست صورتم !!!!!کاش کسی بود و سر من داد می زد که نمی توانم با این تن به جایی بروم !!!!!!مگر می شود به وقت رفتن تنم را اینجا جا بگذارم و بعد بروم؟؟تنم هم تو را به یاد من می آورد!!!!!و اگر خوب به آیینه نگاه کنم جای دستهای تو را بر پوست صورتم خواهم دید که چه خوب مانده!!!!!!!!!!!!!!!
susan 
ارسال شده: یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵, ۴:۵۵ ب.ظ
توسط susan
نفریینت نمی کنم که بمیری نفرینت نمی کنم که تا ابد زنده بمانی نفرینت می کنم که جای من باشی و بفهمی
susan 
ارسال شده: یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۴۷ ب.ظ
توسط hichkas
تو را چه می رسد ای آفتاب پک اندیش
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
کدام فتنه بی رحم
عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟
شب آفتاب ندارد
و زندگانی من بی تو
چو جاودانه شبی
جاودانه تاریک است
تو در صبوری من
اشتیاق کشتن خویش
و انهدام وجود مرا نمی بینی
منم که طرح مودت به رنج بی پایان
و شط جاری اندوه بسته ام اما
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
تو را چه می رسد ای آفتاب پک اندیش؟
ز من چگونه گریزی
تو و گریز از خویش ؟
به سوی عشق بیا
وارهان دل از تشویش