صفحه 26 از 54

ارسال شده: یک‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۵۷ ب.ظ
توسط susan
روزگاریست که گل سرخ محبت را از گل باغچه برداشته اند و علف هرز کاشته اند.....اما من بعد از تو صحرای دلم را شورستان خواهم کرد تا نه علف هرز ریشه زند و نه گل سرخ محبتی بروید.

susan :razz:

ارسال شده: سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۵, ۵:۳۳ ب.ظ
توسط hichkas
من شکستم در خود
من نشستم در خویش
لیک هرگز نگذشتم از
پل
که ز رگ های رنگین بسته ست کنون
بر دو سوی رود آسودن
باورن کن نگذشتم از پل
غرق یکباره شدم
من فرو رفتم
در حرکت دستان تو
من فرو رفتم
در هر قدمت ، در میدان
من نگفتم به ذوالکتاف سلام
شانه ات بوسیدم
تا تو از این همه ناهمواری
به دیار پکی راه بری
که در آن یکسانی پیروزست
من شکستم در خود
من نشستم در خویش

ارسال شده: پنج‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۳۲ ب.ظ
توسط njmh
من در اين كوچه تنهايي خيال ، درون كلبه‌ي تنهايم ، منتظر ميهماني غريبم
سفره‌ي هفت سين من يك سين بيشتر ندارد ، سكوت . . .
پس در انتظار ميهمانم در اين سكوت مي‌نشينم
و سكوت را با بي صدايي هایم مي‌شكنم
شايد رهگذري به ميهماني من بيايد و شاید . . .

ارسال شده: جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ب.ظ
توسط susan
سهم من از تموم خاطرات گریه بود

تصویر

ارسال شده: جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۲۶ ب.ظ
توسط susan
ابلیس می شوم به لباس فرشته ای
تسلیم دستهای تو ... آن خوبهای بد
لبخند می زنم و نگاهت نمی کنم
مثل کبوتری که بنا نیست بپرد
لعنت به من ... به تو ... به تمام گذشته ها
لعنت به هر چه یاد تو را یادم آورد.

susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۴۳ ق.ظ
توسط susan
به ستاره ها دل نمی بندم به اسمانی که روی تموم تنهاییام اشک بی وفایی رو گذاشت بذار شبم بی ستاره بمونه خالی تر از تو ............


susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۱۸ ق.ظ
توسط njmh
دريا خودش را با موج تعريف ميكند
جنگل خودش را با درخت
آسمان خودش را با ستاره ها
و من خودم را با تو تعريف ميكنم

ارسال شده: دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۴۲ ق.ظ
توسط susan
وقتی کسی هست که

تمام صلیبهای دنیا را بدوش می کشد٬

دیگر از کدام شبح خیمه شب بازی باید ترسید؟

دستهایم به تاریکی شبهای خالی بودن آلودست!

susan :razz:

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۵۸ ب.ظ
توسط hichkas
با رنگ سرخ مي افكنم طرحي از آبي را
از رنگ زرد براي قلبم بستري مي ساز
و خاهم پوشانيد رنگ سبز را در پيراهني سياه
تا به سوگواري هر چيز سبز ،‌ تا به سوگواري
هر خواب سبز بنشيند

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۵, ۲:۴۲ ب.ظ
توسط susan
رنج بزرگ يك انسان اين است كه عظمت او و شخصيت او در قالب فكرهاي

كوتاه در برابر نگاههاي پست و پليد و احساس او در روحهاي بسيار آلوده و

اندك و تنگ قرار گيرد انسانيت حدو مرزي نمي‌شناسد ... قبل از آنكه داراي

هويت زن يا مرد بودن باشيم انسانيم و تكليف آدميت از جنسيت بالاتر است

همديگر را با اين نام بشناسيم، كه مقام بالاتري داريم .....
susan :razz:

ارسال شده: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۲۴ ق.ظ
توسط hichkas
امشب در امتداد پیله تنهایی من
کسی خواب پروانه شدن می بیند
و بازوان شکسته
پناه خواهد شد
شبی را که باردار روز خواهد بود
و دست خسته سفر در این شب وحشت
تمام بامداد و نغمه گنجشک ها را
برای او که زاده تبسم درد است
به ایه هستی
به ارمغان آورد

ارسال شده: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱:۳۵ ب.ظ
توسط susan
افسانه حیات دو روزی نبود بیش

آن هم کلیم،با تو بگویم چه سان گذشت؟

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

روز دگر به کندن دل ز این و آن گذشت


آره واقعا دنیا همینه

پس چرا ما آدما این قدر خودم را درگیرش می کنیم؟؟؟

چرا این قدر به هم زخم زبون میزنیم؟؟؟

چرا؟؟؟

چرا؟؟؟

واقعا خیلی از ما آدمها فقط کارمون بی وفایی است

فقط بلدیم دل بشکنیم،غافل از اینکه دنیا دار مکافات است و یک روز هم این دل خود ماست که میشکنه ،حتی شاید سخت

تر از آن طور یکه ما شکستیم........

susan :razz: