صفحه 27 از 70

ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۵, ۴:۰۴ ب.ظ
توسط susan
می گفت: آشنایی یک اتفاق است و جدایی یک قانون بیا قانون شکن باشیم ولی خودش شد مجری

قانون و قانون شکن قانونهایی که با هم نوشتیم.

می گفت تا آخرش باهاتنم قول بده هیچ وقت تنهام نذاری من قولم رو نشکستم ولی اون تنهام

گذاشت.

هروقت می گفتم شاید مردم.... حرفم رو قطع می کرد و نمی ذاشت از این موضوع حرف بزنم

ولی دیروز گفت خوبه حلواتو میخورم.

می گفت وقتی اشکاتو می بینم حالم از خودم بهم می خوره آخه اشکات خیلی عظمت دارن و من

پیششون هیچ هستم ولی باعث شد نه تنها چشام اشک بریزن بلکه توی دلم هم اشک بریزم.

می گفت هیچ وقت نمی تونه ناراحتی من رو تحمل کنه اما دیدم به گریه کردنم خندید و از عذاب

دادن من لذت برد.

می گفت تا ابد دوست دارم اما دیروز بهم گفت ازم بیزار شده.

می گفت به قرآن قسم هیچ وقت رهات نمی کنم اما قسمش رو شکست.

می گفت نفس منی اگه نباشی می میرم اما حتی نفس من رو هم برید چه برسه...

می گفت زیبای اونم.یه هدیه از جانب خدا.یه فرشته که انقدر خوبه که نمیشه دوسش نداشت.کسی

که جواب بدیاش رو با خوبی داده و توی چشمای پرگناهش با مهربونی نگاه کرده میخواد تمام

بدیهاش رو جبران کنه ولی من رو مثل بدترین آدم دنیا شکنجه کرد.

گفت ببخش و بگذر امسال با سال قبل فرق داره میشم همونی که تو میخوای اما افسوس...

می گفت تنها کسی هستم که داره تنها مونسشم کسی که زود می فهمه ناراحته اما حالا دلش می

خواد بمیرم حالا دیگه تنها نیست خیلیا رو داره

می گفت می ترسم از اینکه عاشقت بشم و بهم پا بزنی اما دیدم شدی تمام زندگیم منوهیچوقت تنها

نذار اما خودش بهم پا زد و رفت بی دلیل.

می گفت اگه بهت بگم تموم در حقت نامردی کردم اما با افتخار بهم گفت تموم من نامردم من

جازدم.

تمام دروغهای عاشقونش رو باور کردم و عشقمو کشوندم هرجا که اون خواست اما حرفای

راستشو باور نکردم که می گفت توی تاریکیش حروم میشم اینکه پشیمون میشم اینکه بهتر از

اون هست اینکه لیاقت منو نداره افسوس که همش درست بود و وقتی فهمیدم که تمام زندگیمو

تباه کرد تمام آرزوهای منو خراب کرد. دوسال پای حرفاش نشستم و باور کردم با گریه ها و

غصه هاش گریه کردم و با خنده هاش خندیدم خودمو به خاطرش فراموش کردم جلوی

عزیزترینم به خاطرش واستادم ازش دفاع کردم اما بعد از اینهمه مدت بهم گفت من

یه آدم هوایی هستم و بدون هیچ دلیلی تموم. نفرینش نمی کنم اما تا لحظه ای که زنده باشم

به خاطر این همه دروغ و ریا به خاطر نابود کردن من و زندگیم به خاطر اینکه منو بازیچه

کرد نمی بخشمش. و مطمئنم خدا جواب نامردی که در حق من کرد رو میده.


به قول خودش شهرعشق متروکه است شهر نامردی شلوغ

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۱۲ ق.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۵, ۷:۰۱ ب.ظ
توسط achachi98
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
در پای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوالم مسافران عالم چون شد



دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده ی اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمده ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت



این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست
در بند سد زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که بر گردن یاری بوده ست



از آمدن و رفتن ما سودی کو
وز تار وجود عمر ما پودی کو
در چنبر چرخ جان چندین پاکان
می سوزد و خاک می شود دودی کو



ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز
چندین چه بری خواری از این رنج دراز
تن را به قضا سپار و با درد بساز
کاین رفته قلم ز بهر تو ناید باز



ای آن که نتیجه ی چهار و هفتی
وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم
باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی



آمد سحری ندا ز میخانه ی ما :) :)
کای رند خراباتی دیوانه ی ما
برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که که پر کنند پیمانه ی ما



لب بر لب کوزه بردم از غایت آز
تا زو پرسم واسطه عمر دراز
لب بر لب من نهاد و می گفت این راز
می خور که بدین جهان نمی آیی باز



دل سر حیات اگر کماهی دانست
در مرگ هم اسرار الهی دانست
امروز که با خودی ندانستی هیچ
فردا که ز خود روی چه خواهی دانست



می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است



گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولی ست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
فردانگری بهشت را چون کف دست



چون آب به جویبار و چون باد به دشت
روز دگر از عمر من وتو بگذشت
تا من باشم غم دوروزه نخورم
روزی که نیامده ست و روزی که گذشت

ارسال شده: دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۵, ۱۲:۲۸ ب.ظ
توسط achachi98
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۵, ۱۱:۴۳ ق.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۵, ۱۱:۵۰ ب.ظ
توسط Farhad3614
دست همه که زحمت ميکشند واقعا درد نکنه :razz:

عالي بود . :smile:

ارسال شده: شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵, ۱:۳۸ ب.ظ
توسط susan
وقتی مجبور به اثبات عشق باشی یعنی اطمینانی نیست!

وقتی اطمینان نباشد عشقی هم نیست!

پس وقتی می گوید اگر دوستم داری این کار را بکن یعنی

عشقشان به مویی بند است!

بدون يادتوقلبم كويرخواهدشد


بمان هميشه كه بي تونسيم غمناكست


تمام كلبه چشمم تمام شهردلم


زقطره قطره باران اشك نمناكست


قسم به نغمه باران بمان بهانه من


بدون توتپش افتاب كمرنگ است


به هركجاكه روي هرزمان وهرلحظه


دلم براي نگاه توتنگ است


زسقف نيلي چشمم چكيدقطره هاي اشك


توراقسم به شقايق بمان بهانه من

ارسال شده: شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵, ۴:۵۰ ب.ظ
توسط susan
توی ِ چشمات یه نگاهه ؛ تو نگاهت یه پناهه

که واسه این دل عاشق ؛ دیدنیهای ِ گناهه

تو سراشیبی جاده ؛ توی پیچ یه نگاهت

جایی که سر به هوایی ؛ آخر ِ قصه راهه

منه بی هواس ساده ؛ پرغرور بی مهابا

خیره خیره می دویدم؛ توی ِ چشمی که سیاهه

دیگه ویرون شدم اما ؛ تو سرابی که تو بودی

توی ِ راهی که تو پیچش ؛ عکس نازه یه نگاهه

حال مینویسم اینجا ؛ اسمتو تو پیچ کاغذ

می کشم تو هر ترانه ؛ عکس چشمی که تو راهه


تصویر

ارسال شده: شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵, ۷:۰۸ ب.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۵, ۹:۱۹ ق.ظ
توسط njmh
شاد بودن هنر است
شادکردن هنري والاتر
ليک هرگز ن÷سنديم به خويش
که چو يک شکلک بيجان شب و روز
بي خبر از همه خندان باشيم
بي غمي درد بزرگي است که درو از ما باد

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۵, ۱۰:۲۹ ق.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۵, ۱:۱۵ ب.ظ
توسط susan
تصویر