صفحه 27 از 54

ارسال شده: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱:۵۲ ب.ظ
توسط naatamam
من از تو دل نمیبرم اگرچه از تو دلخرم
اگزچه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام
تو در سراب آینه شبانه خنده میکنی
من شکست داده را خودت برنده میکنی
نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوز ها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحطه ای که عشق را بدون من شناختی
من از تو دل نمیبرم اگر چه از تو دلخرم
اگرچه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام
تو در سراب آینه شبانه خنده میکنی
من شکست داده را خودت برنده میکنی
نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوز ها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحطه ای که عشق را بدون من شناختی
(محسن چاوشی)

ارسال شده: شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۵۳ ب.ظ
توسط susan
شناختنت بی گناه ترین گناهم بود

یافتنت نیازم خواستنت بهانه دلم

ای عزیز با هر بهانه ای نمی شود اشک ریخت

ولی نبودنت

بهتر ین بها نه ایست برای گریستن

susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۳ ب.ظ
توسط susan
از خیابان گیج لحظه ها تنها همین خط ممتد باقیست . چرا برای من همیشه لبریز هر کوچه ای بن بست بود؟

کجاست دقایق حادثه آوار چرا تنها سنگینیش به جاست کاش میدانستم کدام شبگرد عاشق نفرینم کرد که بی حادثه مرگ اینهمه سبزه و گل و درد و شکستن را تفسیر میکنم.

پاهای بودنم شرم دارند از نفس . پس کی مرگ به ضیافت نفسهای خسته ام می آید . تنها همین آرزو باقیست . خدایا با کدام زبان فریاد زنم فرشته مرگ کجاست؟
susan :razz:

ارسال شده: سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۳۴ ق.ظ
توسط arash_slayer
naatamam عزيز,
بسيار سپاسگذارم نام شاعر هم ذکر کردي. :smile:

ارسال شده: جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۰۷ ق.ظ
توسط njmh
چند تا دوسم داري ؟
هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم...
ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!!
ميدوني چرا ؟
چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ...
دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟
ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ...
پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ...
پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دارم...

ارسال شده: جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۱۱ ق.ظ
توسط arash_slayer
njmh ,
دوست عزيز ايا مطلب بالا از خودتان است؟

ارسال شده: جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۲۵ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
نگاهم کن خيلی...

با هر آنچه داشتم برگشتم خسته از همه بی تفاو تی هاخسته از همه لجبا زی های کودکانه

خسته از با خود بودن خسته از با تو نبودن دلتنگی هایم شکل تو شده است خواب هایم بوی

تورا می دهد دستم شبیه دستهایت شده راستی دستهایمان چه شکلی بود.بال بال می زدم

که برگردم پر پر می شدم که ببینی ام همه زندگی خلاصه شده بود در رسیدن

وحالا که برگشتم آیا مرا میبینی؟ آیا مرا نقاشی می کنی؟ آیا برایم باز هم می خوانی؟

برگشتم با هر انچه داشتم .نگو نمیشناسی ام من شبیه دیروز توام و تو حالا شبیه دیروز من

بیا تو د یروزی باش و بگذار من امروزی باشم. نگاهم کن خیلی... نگاهم کن خیلی...

ارسال شده: شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۱۲ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
چقدر خوب می شد

چقدر خوب میشد که تو باشی چقدر خوب می شد که تو باشی و با من باشی چقدر خوب

می شد که تو را اندازه می کردم در دستهای جامانده بر روی پنجره هایی که هیچ وقت

باز نشد ند حتی به روی تو.تو که پنجره ها را بی معنا کردی وقتی همیشه گشوده بودی

به روی اسمانی که منو از چشم تو می دید چقد خوب می شد که همیشه چشمهایم را

می بستم که هیچ اسمانی نتواند تو را از چشم من بگیرد .چقدر خوب میشد که تو باشی

حتی به روی بخار شیشه جای دستهای جامانده بر پنجره هایی که هیچ وقت باز نشدند

خاطرت خاطر خواهی را خاطره کرد خاطره من.

ارسال شده: یک‌شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۵, ۴:۴۷ ب.ظ
توسط susan
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد .. مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد .. تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند .. سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد .. شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند .. موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد .. گم شدم در قدم دوری چشمان بهار .. بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد ...

susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۵, ۱۰:۳۶ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
"مترسک تنها"
هميشه عاشق پرواز باد بادک بود
همان که در سر هر مزرعه مترسک بود
سکوت در دل او تا هميشه مي رقصيد
اگر چه کاه نگاهش پر از چکاوک بود
شناسنامه ي او را کسي نمي دانست
ولي براي درختان هميشه کودک بود
چهار فصل براي زمين دعا مي کرد
در اين زمانه که قلب خدا پر از شک بود
براي مزرعه ها چون عروسک کاهي
براي چشم کلاغان شبيه بختک بود
دهان نداشت وليکن نسيم و نخ مي خواست
دلش شبيه قدم هاي بادبادک بود
شبي پريد و از اينجا به آسمان ها رفت
مترسکي که به فکر عروج لک لک ها بود

ارسال شده: یک‌شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۳۱ ب.ظ
توسط naatamam
دست روزگار

بازی را شروع کردی

خیلی خوب و بدون اشکال

حوصله من را هم سر جاش آوردی اینقدر حساب شده که هنوز باور نمیکنم تو این بازی افتادم

با هوشی خیلی باهوش می دونی چرا؟

جون زیراکانه و با خرد کامل منو دنبال خودت کشیدی و اینقدر خوب منو دور زدی که هنوز نمیدونم از کجا وارد شدی ومن با میل تمام به بازیت تن دادم . میدونی چرا ؟ چون آدم ساده ای بودم و علاقه مندت شدم

اما صاذق نبودی چون نگفتی چی از من میخواهی ٬ هنوز هم نمیدونم چته

حرفهای تو نگاههای تو جواب دادن ها ٬ جواب ندادن ها و تکراره مکرره هم دلی هات منو اینجا کشوند.

جایی که باور نمیکنی به بن بست رسیدم ...

و تو اینجا با لبخند های پنهانیت به خودت افتخار میکنی و از خودت خوشحالی که با تمام دلت و آرامش کامل منو آوردی تو این بازی شاید این گونه باشد و شاید هم توهم مثل من پشیمانی ...

و اما من متحیر نگاهت میکنم و توی دلم با فریاد می پرسم چرا؟

نخواستی بدونی تو قدر دلم رو
چه اسون شکستی دل قابلم رو
واست گریه من دیگه بی امونه
دل از درد عشقت یه دریایه خونه
خدا شاهدم بود
که دل داده بودم
زیر عشقت من ساده بودم

ارسال شده: سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۴۶ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
"اندوه شاعرانه"
اندوه شاعرانه ی من بی نهایت است
حجم سکوت خانه ی من بی نهایت است
وقتی تمام خاطرام شعر می شود
هر ذره از ترانه ی من بی نهایت است
وقتی بهار رویش دلتنگی من است
کوچکترین ترانه ی من بی نهایت است
امواج درد ،خاطره،اندوه،اظطراب
در شعر بی کرانه ی من بی نهایت است
در این سکوت پر شده از حجم انتظار
اندوه شاعرانه ی من بی نهایت است