صفحه 28 از 54

ارسال شده: سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۰۱ ب.ظ
توسط njmh
رسم عاشقي اين نيست که تک و تنها بسوزي و ديگر نماني،
کاش مي دانستيم که زودتر از ما،
عشق ماست که براي دوري ما مي سوزد و مي سازد...
کاش مي فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقي، قدر عشق چيست
و چقدر است، کاش بيراه نمي رفتيم و مي مانديم چون روز اول،
عاشق، عاشق، ...

ارسال شده: سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۵, ۹:۲۷ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که
عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت
رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن
، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر
يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر
يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت
حال فاصله ها جشن میگیرند هلهله ی جدایی را

ارسال شده: چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
توسط njmh
فلاني , ميداني ؟
ميگويند رسم زندگي چنين است ! مي آيند , مي مانند , عادتت مي دهند
و مي روند... و تو در خود مي ماني ... راستي نگفتي؟
رسم تو نيز چنين است ؟ مثل هـمه فلاني ها هستي...

ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۱۵ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
"سوسوی چراغ "
در فصل بهاران لب جوی و دل باغی
خوش باشد اگر دست دهد وصل فراغی
بر بستر گل تکیه زنی بی غم ایام
یک لحظه نگیرد ز تو اندوه سراغی
بنگر که نسیم از همه سو پیک بهرست
تا عطر چمن را برساند به دماغی
از بوی خوشش مست شوم در شب مهتاب
چون عطر هلو را شنوم از دم باغی
دل می بردم نیمشبان با تن تنها
در دهکده یی دیدن سوسوی چراغی

ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۴:۳۹ ب.ظ
توسط susan
دوباره خیلی وقت است که ننوشتم....نه درس و امتحان دارم اینبار و نه نبود اینترنت و خرابی کامپیوتر بهانه میشوند...اینبار انگار یک چیزی ام کم شده است نمیدانم موتوری ،روغن ترمزی...شاید هم گوشه ای از احساساتم لای چرخ دنده های منطقم له شده است...

بیهوده پلکهای نازکم را پیش چشمان خیره ام دفن میکنم و احساس رضایتی کاذب تمامم را فرا میگیرد و آنوقت است که مطمئن میشوم نفسم تنگ آمده است و سینه ام را دارد میفشرد...این همه تکرار مکررات دارد بی طاقتم میکند...لاجرمم...


susan :razz:

ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۳۳ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
اگه يه روز تو کنارم نباشي..... اين زندگي تلخي رو که دارم رها مي کنم....مي
زارم ميرم.... تا ديگه مجبور نشم هر روز صبح.... قيافه تنهاي خودم رو توي
آيينه اتاق تحمل کنم

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۱۱ ق.ظ
توسط Saeed_6262
سکوت بر تخت تنفر تکيه زده
سيلي سردي همواره روي صورتم سوز ميزند
من از شادابي باغ زمرد به ناچار گذشته و به آخر خط زندگي رسيده ام
چشمانم مي گر يند ،ولي نه مثل آسمان در بهار ،اشک بهاري اشک ذوق است ولي شيون من غم هجران

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵, ۵:۱۲ ب.ظ
توسط achachi98
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

دوستان ميدونم اينجا جايه اين حرفا نيست ولي از اين جمله خيلي خوشم اومد گفتم شايد حرف دل خيليا باشه

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵, ۱۰:۳۲ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
  ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز
دیدن گریهء تمساح محال است عزیز !

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !

ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز !

دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز

چارفصل است دلم منتظر پاسخ توست
تف و لعنت به تو و هر چه سوال است عزیز ! 

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵, ۱۰:۳۷ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
خسته شدم!
خیلی خسته تر از اونی که شاید به نظر برسه!
از رسالتی که بر دوش می کشیدم ( و شاید دیگر نکشم )
از دوست و رفیقی که .....
از ....
حتی از نوشتن هم خسته شدم!

شاید به یک جای جدید فکر می کنم! که کسی نشناسدم!
شاید به همون دردی دچار شدم که در پست اولم خیلی وقت پیشها فکر می کردم دچار بشم و برای فرار از اون درون من رو بصورت ناشناس شروع کردم!

شاید اشتباه کردم که از شناخته شدن فرار نکردم!
گر چه هیچ کسی نشناخت، مگر نامم را!

اما...
حالا دیگه خسته ام و کلافه!
و برای رفتن آماده....

شاید روزی برگردم، و شاید هرگز!


ساحل افتاده گفت:گرچه بسی زیستم
لیک نه معلوم گشت, آه که من کیستم

موج زخود رفته ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر میروم گر نروم نیست

ارسال شده: چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۵, ۸:۱۵ ب.ظ
توسط Saeed_6262
آه اي خدا تا کي جدا :K:L

--------------------

آه اي خداي کريم تا کي بخوابيم تکي
کاش با هم بوديم و بي هيچکس
صبحانه نان خالي کافيست، مهم نيست که عسل باشد يا نه،
مهم اينست طعم عسل را از لبان همديگر چشيده باشيم
يه نگاه ،،يه آغوش،يه سنگيني......
و دوباره صبح
همين براي من کافيست ،که با تو باشم


ARMIN : دوپست متوالی شما ادغام شد. طبق قوانین ارسال پست های متوالی مجاز نمی باشد.

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۱۴ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
 خدا وندا
نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي اما
براي مردمان خوب اين وادي عطا فرما، هزار امّيد
هزار و سيصد آگاهي
هزار و سيصد و هشتاد بهروزي
هزار و سيصد و هشتاد و پنج لبخند زيبا را!