صفحه 4 از 6

ارسال شده: شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱:۱۰ ق.ظ
توسط Dr.Akhavan
agheleh, جان
کارت عالیه
خیلی زیبا بود

ارسال شده: پنج‌شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۵, ۶:۰۵ ب.ظ
توسط agheleh
آخرش معلوم شد تو سبد، چی بوده؟

دو هالو به هم برخوردند. اولی به دومی گفت: اگر توانستی بگویی در این سبد چیست، یک تخم مرغ ،و اگر گفتی چند تاست، هر هشت تا مال تو!
دومی پس از قدری معطلی گفت: این جوری که سخت است، دست کم یک نشانی بده که کمی آسان تر بشود.
گفت: چیز سفیدی است که وسطش زرد است.
گفت: فهمیدم. وسط ترب را خالی کرده ای، زردک تپانده ای!
این قصه را در مجلسی گفتند و حاضران ساعتی خندیدند. پس از آنکه خنده ها آرام شد، یکی با تعجب پرسید: آخرش معلوم شد یارو تو سبد چی داشته؟

جزء اول حکایت به ملا نصرالدین نیز منسوب است:
ملا در راه به کسی برخورد، گفت: اگر گفتی در این دستمال چه دارم، هر پنج تایش را به ات می دهم که ببری خانه نیمرو کنی با زنت بخوری!

------ این جمله را همنگامی می آورند که خواسته باشند به کم هوشی و دیر انتقالی کسی اشاره کنند. مترادف " بالاخره لیلی مرد بود یا زن" .

ارسال شده: جمعه ۵ خرداد ۱۳۸۵, ۱۲:۳۱ ق.ظ
توسط Dr.Akhavan
agheleh, زيبا گفتي :smile:

ارسال شده: جمعه ۵ خرداد ۱۳۸۵, ۱۲:۰۷ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
agheleh, دستت درد نکنه واقعا خيي جالب بود.

ارسال شده: دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۵, ۶:۱۳ ب.ظ
توسط agheleh
آش خوردن تو هم به جنگ کردن نادر می ماند

گویند نادر شاه در جنگی که میان او و لران بختیاری پیش آمد، چنان بی مطالعه اقدام به حمله کرد که در نخستین مرحله به محاصره افتاد و شکست سختی خورد.
نادر از مهلکه گریخت و خسته و گرسنه به خانه ی پیرزنی دهقان رسید. ساعتی خوابید و هنگامی که از خواب بیدار شد، غذا طلبید. پیرزن از آشی که پخته بود کاسه ای پیش او نهاد. نادر از فرط گرسنگی کاسه ی آش را چنان سر کشید که دهانش سوخت و فریادش برآمد.
پیرزن از مشاهده ی آن حال به خنده افتاد و گفت: آش خوردن تو هم به جنگ کردن نادر می ماند!
و چون نادر سبب باز پرسید، گفت: نادر قدرت حریف را در نظر نگرفت و شکست یافت، همچنان که تو داغی آش را نسنجیدی و حلق و زبانت بسوخت!

ارسال شده: شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۵, ۱۲:۴۱ ق.ظ
توسط agheleh
حقش بود پدرت اسمت را آدم بگذارد

به کنایه: رفتار و کردار با هیات و منظری سخت انسانی و غیر بشری داری!
اشاره به این حکایت ملانصرالدین:
روزی ملا از مردی بسیار زشت روی پرسید: نامت چیست؟
گفت: آدم.
گفت: خدا مرحوم پدرت را غریق دریای رحمت کند که مردی سخت عاقبت بین بوده است! به راستی در حیرتم که اگر نام تو را آدم نمی گذاشت، محال بود تصور بتوان کرد که تو تخم و ترکه ی آدمیزاد باشی، که هیچت به آدم نمی ماند!

ارسال شده: شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۵, ۱:۰۲ ق.ظ
توسط ARMIN
agheleh, ممنون.مثل هميشه زيبا بود.

ارسال شده: دوشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۵, ۵:۲۰ ب.ظ
توسط agheleh
نه آتش زیرش کن ، نه جارو تو سرش بزن

این ضرب المثل را امیرقلی امینی به نقل از عبدالرحمن فرامرزی در مجموعه ی داستان های امثال خود آورده است:
مردی از دهکده ی گراش( نزدیک لار) به شهر آمده بود. در بازار از دکه ی باروت سازی گذشت که شوره
می پخت. هردم آتش زیر دیگ را تیز می کرد و چون دیگ به کف می نشست، با جاروبی که در دست داشت، بر کف ها
می کوفت تا فرو نشیند. یک چند در کار او نگریست و چون دید او خود با تیز کردن آتش، سبب کف کردن دیگ می شود، به نصیحت گفت: برادر! نه آتش زیرش کن، نه جارو توسرش بزن!

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵, ۱:۴۸ ق.ظ
توسط Dr.Akhavan
agheleh, واقعا زيبا بود ممنون

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵, ۵:۵۲ ق.ظ
توسط Mahdi1944
agheleh عزيز
براي من مخصوصا خيلي جالب بود، چون اون دهكده‌اي كه اسمش رو برديد زادگاه منه :o
البته الان شهرستانه :D
اين داستان متعلق به چند سال پيشه؟ اطلاعات بيشتري از اين ماجرا داريد؟ :-(

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۰۲ ب.ظ
توسط agheleh
akhavan_a,
شما مثل هميشه لطف داريد :D

Mahdi1944,
من تا حالا اين اسم رو نشنيده بودم و برام جالب بود که فهميدم زادگاه شماست.
متاسفانه اطلاعات بيشتري ندارم. در ضمن من نقل قول مستقيم کردم و اميدوارم به کار بردن " دهکده" ناراحتتون نکرده باشه :-) :D

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵, ۱۱:۲۴ ب.ظ
توسط Mahdi1944
agheleh,
چرا ناراحت عاقله جان، هر شهر بزرگي روزي دهكده‌اي كوچك بوده و به مرور توسعه پيدا كرده، پس جاي ناراحتي نيست :o