رحیم واحدی
قائم مقام فرمانده تیپ ذوالفقاراز لشگر 31 عاشورا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
[URL=http://img.photoamp.com/pa/07/08/06/I9XzD4.jpg]

[/ ]
در 8 مرداد 1342 در مشگین شهر متولد شد . او پنجمین فرزند خانواده بود . پدرش به کارگری ساختمان اشتغال داشت و از وضعیت مالی مطلوبی برخوردار نبود . خانواده واحدی در ایام کودکی رحیم ، به روستای گواشلو – از توابع شهرستان پارس آباد – نقل مکان کردند . رحیم دوران ابتدایی را در دبستان 12 بهممن ، در سال 1349 آغاز کرد و در سال 1353 با موفقیت به پایان برد . سپس دوره راهنمایی را پیش گرفت و هم زمان با تحصیل در یک تعمیرگاه اتومبیل در پارس آباد به فراگیری مکانیکی پرداخت . همچنین در موقع بیکاری در دکان بقالی عمویش مشغول به کار می شد .
او سال دوم راهنمایی را می گذراند که انقلاب اسلامی آغاز شد و رحیم واحدی نیز به مردم پیوست و با شرکت در تظاهرات در خدمت انقلاب قرار گرفت . با پیروزی انقلاب اسلامی ، به خاطر دوری محل تحصیل از زادگاهش تحصیل را رها کرد و با تشکیل بسیج به عضویت آن در آمد .
زمانی که جنگ تحصیلی عراق علیه ایران آغاز شد به جبهه های جنگ شتافت رحیم ، چنان شجاع و بی باک بود که همرزمانش او را « رحیم ضد ترکش » می خواندند . پس از مدتی حضور در جبهه ها به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد . در ابتدای عضویت . در تعمیرگاه موتوری سپاه کار می کرد ولی با گذشت مدتی با فعال کردن پایگاه سپاه پارس آباد ، عازم جبهه شد . با تلاش و جدیتی که از خود نشان داد در عملیات خیبر نیز فرماندهی گردان مذکور به وی سپرده شد : اما رحیم خود را یک فرد کوچک درگردان می دانست . او در عملیات بسیاری شرکت داشت از جمله والفجر 8 کربلای 5 و ... پدرش می گوید :
« روزی گفتم آقای رحیم در جبهه هم پارتی بازی هست ؟ گفت : درجلوی جبهه پارتی بازی از پشت جبهه بیشتر است وقتی عملیات شروع می شود برای کارهای خطرناک ، داوطلب خواسته می شود و همه داوطلب می شوند وقتی چند نفر انتخاب می کنند ، بقیه ناراحت شده می گویند پارتی بازی کرده اید و از دوستان فامیلهای خود انتخاب نموده اید . »
محرم معصومی – یکی از همرزمان واحدی نیز خاطره ای شنیدنی را از رحیم واحدی به این شرح نقل می کند .
« در جریان عملیات کربلای 5 در نزدیکی نخلها و کانال ماهی در سمت شرق پتروشیمی یکی از بسیجیان گردان ضد زره در حال بازرسی و پاکسازی سنگرها بود . وقتی به یک از سنگرها وارد شد . یک افسر عراقی که در سنگر پنهان شده بود او را غافلگیر و دستگیر کرد و با کلت گلوله ای به صورت بسیجی شلیک نمود . رحیم وقتی صدای شلیک را شنید به سرعت به طرف محل صدا دوید و در حالی مسلح نبود . متوجه شد افسر عراقی در حال فرار است به دنبال او دوید و در مسیر کلاه آهنی را برداشت و چنان بر پیشانی افسر عراقی زد که چشمهایش از حدقه بیرون آمد و در جا مرد . »
رحیم واحدی در کنار فرماندهی گردان ضد زره – که به طور مستقیم زیر نظر فرماندهی لشکر عمل می کرد – به مدت یک سال سمت جانشینی فرماندهی تیپ ذوالفقار را ( که تیپ زرهی لشکر عاشورا را محسوب می شود ) به عهده داشت به گفته نیروهای تحت امرش : خودش برخورد و با احترام بود و به کسی دستور نمی داد و هنگامی که می خواست کاری را به کسی محول کند . از او خواهش می کرد .
رحیم در پشت جبهه نیز بسیار فعال بود . به خانواده های رزمندگان و شهدا سرکشی می کرد و در بر طرف کردن مشکلات آنان می کوشید در سخنرانیها یش همواره توصیه می کرد که با رزمندگان و بسیجیان برخورد برادرانه شود خواهرش درباره اقدامات پشت جبهه او میگوید:
« هر گاه به روستا می آمد . در بازگشت از پارس آبا د برای رزمنده ها و وسایل امکانات می برد . آخرین باری که به روستا آمد شب را در پشت تویوتا یی که ملزومات را در آن گذاشته بود . گذراند . هر چه اصرار کردیم به منزل بیاید و بخوابد قبول نکرد و گفت : در حالی که رزمنده ها روی خاک می خوابند . چگونه می توانم در رختخواب گرم و نرم بخوابم . »
همچنین رحیم تعدادی سکه طلا داشت که از گذشته پس انداز کرده بود روزی شخصی از او طلب قرض کرد ومادرش گفت شما برای ازدواج به سکه ها نیاز داشتی جواب داد : « مادر تاز زمانی که جنگ تمام نشده ، ازدواج نخواهم کرد . »
در اوایل تیر ماه 1366 رحیم بیست روزی را در مرخصی بود خانه پدر را که از گل ساخته شده بود . از نو بنا کرد . تصور خانواده این بود که او با تمام ساختمان تشکیل خانواده خواهد داد . ولی با اتمام کار به جبهه باز گشت و هرگز سکونت خانواده را در خانه جدید ندید .
آخرین عملیاتی که رحیم واحدی در آن شرکت داشت نصر 7 بود . محرم معصومی در این باره می گوید :
« در جریان آماده سازی نیروها برای عملیات نصر 7 در منطقه سردشت ،سردار امین شریعتی فرمانده لشکر عاشورا در موقعیت شهید مقیمی با جمعی از فرماندهان درباره عملیات گفتگو می کرد . امین که به جیپی تکیه کرده بود روبه رحیم کرد و گفت : آقا رحیم این عملیات خیلی مهم است . در عملیاتها همیشه شما جلو دار بچه های پیاده بودید . حمایت شما از بچه ها در برابر تانکها باعث می شد که آنها به راحتی پیشروی کنند . الان هم جلو دار نیرو ها شما هستید . امید وارم که سرافراز بیرون بیایید . »
معصومی اضافه کرد :
« رحیم را دیدم که اسک از چشمانش جاری شده است گفت : این دفعه مسئولیتم سنگین تر شده است . بعد از پایان جلسه به من گفت : سری به خانواده ام بزنم و سریع بر می گردم رفت و دو روز بعد باز گشت ؛ در حالی که با یک دستگاه وانت تویوتا ، یک دستگاه موتور برق هندا و تعداد زیادی کفش که از شرکت خدمات کشاورزی گرفته بود آمد . »
در جریان عملیات نصر 7 در منطقه سردشت ، یکی از همرزمان رحیم واحدی او را این چنین می بیند :
ما سه محور داشتیم . شب قبل از عملیات در محلی که لودر مقداری از خاک را برداشته بود رحیم را در نصف شب دیدم که نماز شب می خواند به سنگر رفتیم و او به حمام رفت . پس از استحمام برای اولین بار لباس فرم سپاهی را پوشید یکی از رزمندگان مرا از سنگر به بیرون خواند و گفت : می بینی ، حالات و رفتار رحیم تغییر کرده است .
سر انجام . رحیم واحدی پس از چهل و نه ماه حضور درجبهه جنگ در 14 مرداد 1366 در منطقه عملیاتی سردشت در اثر انفجار مین ضد تانگ و قطع پاها به شهادت رسید . یکی از همرزمان رحیم درباره چگونگی شهادت او می گوید :
رحیم صبح برای سرکشی به نیروهای مستقر در خط مقدم حرکت کرد در مسیر با مجروحی روبرو شد . تصمیم گرفت او را با جیپ به بهداری برساند در سه راه شهادت آمبولانسی را دید که از مقابل می آید . برای اینکه مجروح زودتر به بهداری برسد اتومبیلش را به کنار جاده می کشد تا او را به آمبولانس منتقل کنند . اما چون معبر کاملاً از مین پاک نشده بود روی مین ضد تانگ رفت و در اثر انفجار مین ماشین وی به ته دره پرتاب شد در اثر اصابت ترکش پاهایش قطع شده بود و در مسیر انتقال به بیمارستان در اثر شدت خونریزی به شهادت رسید .
جنازه شهید رحیم واحدی پس از انتقال به روستای گواشلو به خاک سپرده شد .
اسماعیل علی اکبری
صحبت از شهید رحیم واحدی برای من سخته هر موقع که به یاد شهید رحیم واحدی می افتم خاطرات خوب خوش و چهره درخشان که از ایشان در ذهنم نقش بسته،دچار ناراحتی و تألم می شوم که انقلاب و این منطقه چه مرد بزرگي را از دست داد .
شهدا قطعا خصوصیات مشترک زیادی دارند از جمله اینها اخلاص ،بی باکی ، ذوق ، تلاش و خیلی از خصوصیات خوب و پسندیده ای که به ذهن شما می آید که در اکثر شهدا می توانید پیدا کنید و ببینید ولی بعضی از شهدا دارای خصوصیات خوب شهید رحیم واحدی بودند ویژگی ها و خصوصیات خوب ایشان را اشاره می کنم .
از جمله خصوصیاتی که در بین دوستان امروز به ذهن می آید نترسی و بی باکی ایشان است همیشه در تیپ ذوالفقار و مناطق جبهه و جنگ در ماموریت هایی که توام با ریسک و خطر بود و به افرادی با دل و جرات نیاز بود اولین فرد رحیم واحدی بود که به ذهن می آمد و حتی آن وظیفه و مسئولیتی که در جبهه به عهده گرفته بود و مشغول بود . .. ناشی از همین خصلت ایشان بود. تیپ 106 به علت نوع کار باید در خط مقدم بود و سخت بود و امکان رد یابی آن برای دشمن آسان تر ...
بارها فرماندهی واحد خمپاره به ایشان پیشنهاد شد ، مسئولیت مینی کاتيوشا به ایشان پیشنهاد شد ولی ایشان قبول نکرد . می گفت : من اسلحه ای می خواهم که به خط مقدم نزدیک تر باشد و با دشمن رو در رو بجنگم. این بی باکی و نترسی از خصوصیات شهید رحیم بودکه معدود افرادی به این حد پیدا می شود .
دومین ویژگی حمایت از نیروهای تحت امر خود بود. رحیم علیرغم این که خودش به سخترین ها قانع بود و برای خودش هیچ چیزی نمی خواست برای نیروهای تحت امر خودش به عنوان یک پدر و یک فرمانده همیشه حداکثر را می خواست. به هیچ عنوان قانع نبود آن امکاناتی که در پشت ذوالفقار بود کمترین امکانات به گردان تحت امر خودش برسد ما که می دانیم رفاه در جبهه یعنی چه . ماشین خوب ، خونه خوب ، نمی دانم رفاه در جبهه به معنی آب در دسترس پتو تمیز باشه و یا حداکثر در مسایل جبهه و جنگ در امنیت باشد . رحیم در بین فرماندهان آن گروه معروف بود که برای نیروهای تحت امر خودش رسیدگی می کرد بیشترین نظارت وملاحظات را داشت، چون سلاحشان طوری بود که احتمال خطر بیشتر بود در ساختن سنگر در انتخاب سنگر علیرغم این که خودش سرنترس داشت ونیز با نیروهای تحت امر خودش تلاش بیشتر داشت و تقریبا یکی از مهمترین خصوصیات ایشان شوخ طبعی شهید رحیم بود .
جبهه روزهای تلخی هم داره. از دست دادن هم رزمان در خود جبهه، شکست ها ی ظاهری، عقب نشینی های و تاکتیکی یک مقدار نیروها و فرمانده هان روحیه پایینی داشته باشد تحمل این اتفاق برای رزمندگان و فرماندهان خیلی سخت است. یادم می آید عملیات والفجر هشت بود که قرار بود در منطقه فاو عملیات باشد.
ابراهیم باقر زاده
اما درباره شهید واحدی؛ بنده در سال 60 فرمانده سپاه پارس آباد مغان بودم و اکثرا به روستا سفر می کردم. سخنرانی می کردم؛ با اکثر خانواده ها صحبت می کردیم. مشغله هم زیاد نبود. سر می زدم به مساجد، به پایگاههای مقاومت ،معمولا با برادرها و جوانهای حزب ا.... ارتباط داشتم .
با توجه به اینکه واحدی ها یکی شان پاسدار بود و عضو بسیج سپاه پارس آباد بود، با خانواده ایشان ار تباط داشتیم. یکی از اولين جوانهایی که بعدا آمد به جبهه و درخشید، شهید واحدی بود .
شهید واحدی یک جوانی از روستای وگوشلو پارس آباد بود که در مساجد با دیگران فعالیت می کرد. پارس آباد در آن موقع که اوایل انقلاب بود، یک حال و هوای خاصی داشت.
هم مرز بودن با کشورهای بیگانه و صنعتی بودن و مهاجر پذیر بودنش، وضعیت خاص داشت. قبل از انقلاب هم یک وضعیت خاصی داشت؛ منتها به برکات انقلاب اکثر پارس آباد مغان اکثرا به انقلاب پیوستند و وفا دار به انقلاب بودند .
تعداد جوانها به مراتب بیشتر می شد و مرتب کارهای مذهبی و انقلابی انجام می دادند که یکی از آنها رحیم واحدی بود.
شهید رحیم واحدی از پارس آباد رشد کرد و فعالیت کرد و به جبهه اعزام شد و در لشکر 31 عاشورا یکی از فرماندهان گروهان شد و رشادتها و شهامت هایی را به خرج داد.
عرض شود که من همین را خدمت شما عرض کنم که در خانواده کمتر جوانی پیدا می شود که مثل شهید رحیم واحدی باشد. او یکی از سرداران شهید بنام لشکر 31 سید عاشورا و یکی از سرداران شهید خفته استان اردبیل و قهرمان پرور استان و از منطقه حاصلخیز مغان می باشد.
سرگرد شجاعی
آنچنان از شهید به یادگار مانده، همرنگ بودن ایشان با سایر نیروها بود . اگر کسی سراغ واحدی را میان بچه ها و رزمند گان می گرفت، و او را نشان می دادی، آن شخص اصلا تصورش هم نمی کرد واحدی این باشد. خاکی و متین بود و سر و وضع آراسته داشت.
با آنکه وجهه ای داشت، ولی سعی می کرد زیاد با رزمندگان فرق نداشته باشد. چادر بزرگی داشتند و سعی داشتند هفته ای دوبار سه بار با رزمنده گان در آنجا غذا بخورند. همه یکجا بنشینند و غذا بخورند و بعد از غذا دعایشان را بکنند و میان غذا خوردن شوخی هایی با رزمندگان می کردند؛ به نحوی سعی می کردند که بچه ها زیاد به پشت جبهه فکر نکنند. در جلسه ای که همراه هم نشسته بودیم، دیدم ایشان سعی بر این دارند که دور هم و حلقه ای بنشینیم. گفتیم چرا نمی گذاری چهار گوشه بنشینیم؟ گفتند سلیقه پیامبر اسلام این بود که حلقه ای بنشینند تا کسی فکر نکند به کسی زیاد توجه می شود و به دیگری نه.
دعاهای شوخی گونه برای روحیه دادن به رزمنده ها می خواندند. نمی دانم یک روزی غذایمان چی بود که وقتی غذا را گرفتیم، دیدم چیزی میان غذای ما نیست. فهمیدم رزمنده ای غذای خودش را با من عوض کرده است. همیشه میان رزمنده ها و میان صف ها بودند و مشوق حرکتهای ورزشی بچه ها بودند. علاقه خاصی به فوتبال داشتند. جام می گذاشتیم و از پس مانده های گلوله 107 گل درست می کردیم. تصور من این بود که آقای واحدی به آن حد و اندازه هایی رسیده اند که نباید آدم خودش را از آن جدا کند. اگر آدم معرفت می خواهد، برود در کنار او باشد. موقع دعا خواندن بچه ها سعی می کردند دور ایشان را بگیرند و زمزمه های ایشان را گوش کنند. یک مسجد زیر زمینی بزرگی داشتیم که ایشان می آمدند گوشه چپ مسجد را انتخاب می کردند. چفیه را می انداختند سرشان کتاب دعا را برمی داشتند و با خود را ز ونیاز می کردند. این زمزمه ها را زیاد میکرد:
منتظریم کی شب حمله فرا میرسد . رمز یا علی به گوش ما می رسد .
در پشت خاکریز یک سنگر خودمانی داشتند که می رفتند در آنجا می نشستند . سعی می کردند در جایی باشند که ارتفاع داشته باشد و دلشان به خدا نزدیک تر باشد. آنجا می رفتند و دعا می کردند. بالای خاکریزها می رفت و آنجا با خدای خود راز و نیاز می کرد. واقعیتهای جنگ جز نصرت الهی هیچ چیزی دیگری نبود.
تأکید فراوان داشند به اینکه حتمأ کارتان دقت داشته باشه؛ برای خدا باشد؛ با نام خدا آغاز و تمام شود. تأکید داشتند به مسئله نگهداری اموال. ما جنگ را با سختی انجام دادیم. جنگ ما کاملا نابرابر بود. همه دنیا هم این را می دانستند. همیشه یاری خدا با ما بود. جز یاری خدا نمی شد در برابر این دشمن با آن همه امکانات ایستاد. شهید مهدی باکری در مرخصی های رزمندگان سعی شان بر این بود که فرمانده هان با خودروهای خودشان که در گردان هست، بروند.
بهمن جهانگیری
همیشه با بچه ها چه در دوران جنگ و چه در زمانهای دیگر که با هم بودیم، یک اسطوره بودند. برادر واحدی همیشه یک شخص متدین، سالم، خوش اخلاق و خوش رفتار بودند؛ به طوری که کسی را که سراغ نداریم ایشان را بشناسد و در مورد خصوصیات اخلاقی ایشان تعریف نکند. همیشه در جامعه و در ده و در جبهه یک الگو بودند. من از زمانی که پا به مدرسه گذاشتم، با هم بودیم. چه در همسایگی، چه در جبهه و چه در مدرسه. حدودا 20 ماه را با هم در جبهه بودیم و بقیه اش در استان همسایه بودیم. موقعیتمان طوری بود که بیشتر وقتها با هم بودیم. بعد از انقلاب رفتیم اداره بسیج پارس آباد اسم نویسی کردیم که 15 نفر بودیم. پایه گذاران بسیج پارس آباد ما بودیم که یکی هم آقای شهید واحدی بود و بقیه هم کسانی هستند که همگی در سپاه یا حوزه های انقلابی دیگر مشغول اند. همگی عضو فعال بسیج بودیم تا زمانی که جنگ شروع شد. بنده نیز در جنگ تحمیلی به جبهه اعزام شدم. زمانی بود که والفجر1 را بچه ها تمام کردند و شهید واحدی هم به مرخصی آمده بودند. بنده هم رفتم پایگاه مصطفی خمینی که در دزفول بود. یکی دو هفته ای ماندگار شدیم که به ما دستور دادند لشکر از جنوب به غرب می رود و آماده باشید. از دزفول به سه گردان دیگر در گیلانغرب پیوستیم.
یک روزی بچه ها و بنده عین سایر رزمنده ها در هوای آزاد نشسته بودیم و صحبت می کردیم که یکی آمد و گفت : جهانگیر مژده ! گفتم : چی شده ؟ گفت : دوستت آمده.
من هم رفتم دیدم که برادر شهید واحدی آمده و نشسته بود در چادر و بچه ها را دنبالم فرستاده بودند.
حدودا در کاسه گرا بودیم که خبر دادند والفجر شروع شده و ما باید برویم. ما رفتیم والفجر2 و با پیروزی برگشتیم. موقع برگشتن بنده مجروح شدم. 18 روز عین مادری که بچه را مراقبت می کند، شهید واحدی از من پرستاری کرد. موقعی که صحت خود را پیدا کردم، من راهی ده خودمان شدم. بعداز والفجر 2 به ما دستور دادند که تمام گردان را برای عملیات ببریم به والفجر 4 . من هم با شهید واحدی چون همدل بودیم و در آشنایی با هم بودیم همسفر شدیم تا عملیات والفجر 4 رفتیم. عملیات خیلی سختی بود که بچه ها با رشادت تمام و با خلوص نیتی که داشتند، همگی از جان مایه گذاشتند و این عملیات را هم مثل عملیات دیگر با سر افرازی و سر بلندی به پایان رساندیم. در عملیات والفجر 4 بود که ساعت 3 نصف شب بود و با شهید واحدی نشسته بودیم. خیلی هم خسته و کوفته بودیم چرا که واقعا عملیات سختی بود و چون منطقه هم کوهستانی بود، کار خیلی دشوار بود.
شهید باکری گفت : که بچه ها خیلی گرسنه ام. چیزی آماده دارید؟ گفتیم که نان ساندویچی عراقی داریم با نان ایرانی. گفت : یکی از آن نان ساندویچی ها برای من بیاورید. هرگز از یادم نمی رود. بر خاستیم و نان را آوردیم و با یک کنسرو گذاشتیم جلو. گفت که لازم ندارم و برای خودتان لازم میشود. این نان برای من کافی است. با ما همدردی و همدلی و یک صحبتی کرد و بعدأ به آقای واحدی توصیه های لازم را داد و بعد به منطقه ای دیگر رفت.
یک بار ما رنگ نداشتیم که روی ماشینها بنویسیم لشکر فلان و ... یادم می آید شهید واحدی گفت : داخل ساک من یک واکس است. برو آن را بیاور. روی تمام ماشینها را با واکس نوشتیم لشکر عاشورا.
سرگرد شجاعی
ایشان مشتاقانه به خطر می رفتند . همین که پیشنهادی گردان ویژه ضد زره را دادند دردل رزمندگان اسلام بسیار جا افتاده بود که ایشان چقدر می خواهند به خدای خود برسند؛ که رسیدند. ایشان با همان لباس بسیجی به شهادت رسیدند. ایشان یک اخلاق خاصی نسبت به دوستان خود داشتند. در چهره اش هیچ وقت احساس ناراحتی نبود. ماشین سوار شدن و پیاده شدن ایشان هم یک حالت خاصی داشت و همیشه شاداب بودند، حتی اگر بچه ها شهید می شدند. اعتقادی در دل ایشان وجود داشت که می دانستند به خدا می رسند. این شناختی است که من از ایشان دارم، والا هیچ ناراحتی از اینکه رزمنده ای شهید شود نداشتند. ناراحتی ایشان از این بود که بقیه زودتر از ایشان به شهادت می رسیدند. اگر گریه می کردند، اگر را ز و نیاز می کردند، در خفا بود. چهره مهربان خدا همیشه شاداب است چون خودشان را با سختی بزرگ کرده اند. کار برای خدا اصلا دلسردی ندارد. شهید واحدی خودش نبود که مامور الهی بود و برای خدا هم رفت.
1362 قبل از عملیات و الفجر ایشان در مهندسی رزمی فعالیت می کرد . انتقال گرفت به ادوات . اولین بار در عملیات والفجر با سردار شهید آشنا شدم. تمام خصوصیاتش مانند علی(ع) بود و گذشت زیادی داشت. اخلاق واقعا حسنه داشت. قبل از عملیات والفجر 8 بود که شهید واحدی یک سری مهمات عراقی را پیدا کرده بود، ولی طرز استفاده اش را نمی دانستیم.
ایشان آمد و گفت : بیا اینها را ببریم یک جایی امتحان کنیم. قرار شد از گردان مرخصی بگیریم و یک هفته برویم گیلان غرب فقط آنها را امتحان کنیم. دو نفر بودیم. رفتیم زیر پل. عراقیها آن طفر بودند و ما این طرف. گفتم : رحیم اگر یکی مان اینجا شهید یا زخمی بشویم، کی خبر می دهد. گفت : ول کن. خدا هست. دور روز آن پل را می زدیم که خراب کنیم که البته نیت ما این بود که برد این سلاحها را امتحان کنیم. روزی دو سه تا سرباز آمدند و گفتند: شما کار را تمام کردید. رحیم گفت : ما فقط آمده بودیم سلاح را امتحان کنیم . گفتند: شما واقعا محشرید. پل را منهدم کردید و عراقی ها نمی توانند بیایند این طرف. گفتم این خواست خدا بود آقای واحدی که این مهمات را بیاریم اینجا این پل را منهدم کنیم .
فرماندهی خوب در اخلاقشان، در کار و عملکردشان و طرز برنامه ریزی ایشان نشان می داد. ایشان همه اینها را داشتند. اخلاقش را، شهامتش را و برنامه ریزی را. منطقه را نشان می دادی خودش می فهمید که اینجا از چه سلاحی باید استفاده می شد.
یک زمان قرار بود برویم تیپ شهید بروجردی که در شمال غرب بود. هر چه قدر گفتیم ، گفت : من مسئولیت نمی خواهم شما برو؛ من در همین گردان می مانم. این همه بچه ها را نمی توانم رها کنم. با گذشت بود. هیچ وقت ندیدم یکی از بچه ها از رحیم واحدی انتقاد کند. همیشه می گفتند رحیم واحدی استثناء است و واقعا هم استثنا بود. افتخار می کردم که با رحیم واحدی بودم و در خدمت رحیم واحدی و قائم مقام ایشان بودم. همیشه مهماتش را سخت می گرفت. به خاطر حفظ بیت المال. هدر نمی داد. هرموقع شهیدی را می دید خودش ناراحت می شد ولی می گفت : خدا را شکر؛ خوش بحالش؛ رفت پیش معشوق خودش؛ راحت شد. وای بر من. می گفتم شما هم می روی، سخت نگیر. می گفت : نه، من گناهکارم، من خطاکارم. اگر خدا مرا می خواست، تا حالا برده بود. آنهایی که کسی را نداشتند و شهید می شدند، بیشتر ناراحت می د . ناصر هم یکی از آنهایی بود که کسی را نداشت. توی 7 سال فوتبال بازی کردنش را ندیدم . به دومیدانی علاقه داشت . هر چه می گفتم کدام ورزش را دوست داری به شوخی می گفت : روستایی به ورزش نیاز نداره ، ما همه نوع ورزش می کنیم. ما روستایی هستیم.
سلمان مختاری
آشنایی بنده با شهید رحیم واحدی بر می گردد به سال های 57 ، 58. آن موقع خاطرم هست در اوایل جوانی دنبال ورزش بودیم، به ویژه فوتبال. در میادین ورزش حضور داشتم ، به عنوان داور مسابقات فوتبال. در این حضور ها سردار شهید واحدی معمولا می آمدند کنار زمین فوتبال و به عنوان یک تماشاگر می نشستند و تا آخر مسابقه تماشا می کردند. گاه گداری حرکت داوری ایشان را هیجان زده می کرد و جاهایی که لازم بود ما را تشویق می کرد. آن موقع من حقیقتا ایشان راً از نزدیک نمی شناختم، حتی اسمشان هم نمی دانستم.
ایشان مدام در جبهه بودند و این آشنایی سبب شد من در سال اواخر 1360 وارد سپاه بشوم و بیشتر با ایشان آشنا شدم. این آشنایی به رفت آمد ما منجر شد و ارتباط خانوادگی پیدا کردیم. هر وقت ازجبهه می آمدند، به خانه ما هم سر می زدند. به محض اینکه می رسیدند به پارس آباد، حتما سراغ ما می آمدند و سراغی از مادرم می گرفتند . آن موقع مریض بودند و احوالپرسی می کردند.
سال 61 که اولین بار رفتم جبهه 6 شهریور اعزام شدیم به جبهه، ایشان را دیدم. رفتیم لشکر که البته آن موقع لشکر نبود؛ لشکر عاشورا به نام تیپ 31 عاشورا معروف بود. ایشان هم راننده لودر بودند که به همراه آقای فخیمی بودند و هم تعدادی از گروهان ها را در عملیات رهبری می کردند. اولین باری که من با ایشان در عملیات جبهه روبرو شدم، عملیات مسلم بن عقیل بود که دقیقا اول مهر ماه در منطقه عملیاتی سومار شروع شد. ایشان رانندگی لودر را بر عهده داشتند و خاکریز می زدند. بعد از آن عملیات ، تا مدتها در کنارشان بودم. در عملیات والفجر مقدماتی هم با هم بودیم. بعد ها از جبهه آمدیم پشت خط و در شهرستان مشغول به کار شدیم. تقریبا سالی 5-6 روز بیشتر مرخصی نمی آمدند. 5-6 روز مرخصی را معمولا به دوستان سر می زدند و خیلی کم به خانواده شان می رسیدند. با خانواده سلام علیکی می کردند و احوالی از همه می پرسیدند و به محض که حال همه را می پرسیدند، از همه خداحافظی می کردند. شاید اولین نفراتی که معمولا به دیدنش می آمد، من بودم.
بلافاصله سراغ مسابقات را می پرسید. سراغ بچه ها را می پرسید که چه کار می کنند.
در سال 65 که به همراه ایشان از تبریز می رفتیم، گفت : برویم از کارخانه گچ آذربایجان گچ بگیریم که بفرستم برای خانه. از آنجا یک کامیوین گچ گرفتیم و فرستادیم خانه شان تا خانه را سفید کند. همان خانه ای که قرار بود بعد از ازدواج در آن زندگی کند.
هر وقت که می آمد، ندیدم حتی یک بار با ماشینی که تحویلش بود، بیاید. همیشه از اتوبوس استفاده می کرد. ساد و، بی تکلف و بدون آنکه شناخته بشود، می آمد.
محمد زاده
آقای رحیم واحدی یکی از فرماندهان شجاع لشکر عاشورا و تیپ ذوالفقار بود؛ بطوری که نام ایشان بعد از شهادت به عنوان ابوالفضل العباس لقب گرفت. آنقدر نترس و شجاع بود که هر ماموریتی که سخت و دشوار بود و نیاز به تحمل داشت، گرسنگی، تشنگی ، زخمی شدن، شهید شدن و اسیر شدن را به همراه داشت، به رحیم واحدی می دادند. کار ایشان طوری بود که حتما باید دشمن را مستقیما می دید، چون تفنگ 106 که مستقیم می زند، باید هدف را کاملا ببیند تا بتواند شلیک کند. ایشان همیشه اصرار داشت که من باید هدف را ببینم تا بزنم و اینقدر می رفت که نزدیک به هدف می شد و حتی من میگفتم آقای واحدی، شما می توانید در 2 کیلومتری هم شلیک کنید. برد موثر تفنگ بیش از 2 کیلومتراست. شما می توانید در 2 کیلومتری هدف قرار بگیرید و از بالای آن سکو شلیک کنید و تانک یا سنگر یا دیده بان را بزنید.
در لشکر اگر 10 نفر باشند شجاعترین باشند، حتما یکی از آنها رحیم واحدی است. رحیم واحدی خیلی آدم شجاع و نترسی بود. خیلی آدم سختکوشی بود. به هیچ وجه از خوردن و خوابیدن واستراحت گله نداشت؛ هر وقت، کارش بیشتر می شد و ماموریتش سخت تر بود، وقت را ضی می شد. در کردستان در عملیات والفجر 4 درآن ارتفاعاتی که واقعاً خیلی دشوار بود، به سر می بردیم. هم سرد بود هم جاده نبود، ولی رحیم واحدی توانست با یک 106 از این تپه برود و خودش را نشان دهد که ما در تمام ارتفاعات نیرو داریم؛ در حالیکه ما در خیلی از ارتفاعات نیرو نداشتیم. ولی رحیم واحدی از این تپه ها تیر اندازی می کرد و نشان می داد ما اینجا حضور داریم. دوباره می رفت از یک تپه دیگر می زد و می گفت ما اینجا هم حضور داریم. رحیم واحدی خیلی به این موضوع اعتقاد داشت که در جبهه اعتقادات است که می جنگد، نه ابزار. چیزهایی که معمولا بعضی ها با پوشیدن یا داشتنش لذت می بردند، رحیم واحدی از آنها دور بود. مثلا پوتین خیلی کم می پوشید یا در حین عملیات کفش به پا نداشت، زیرا زیاد براش مهم نبود.
مهمات که کم می رسید، ایشان آرپی جی و تیربار را با دو دستش می گرفت و می جنگید. خلاصه بیکار نمی ایستاد. به محض اینکه تفنگ 106 گلوله اش تمام می شد، یک لحظه هم دوام نمی آورد. فورا آرپیجی یا دوشکا را برمی داشت؛ حتی دیده بانی هم می کرد. یادم می آید در همان عملیات کربلای 5 که خیلی به دشمن نزدیک شده بودیم، درگیری به شدت ادامه داشت. رحیم واحدی از مهمات خود دشمن داشت استفاده می کرد. با توجه به اینکه عبور مهمات از رودخانه کارون و الوند خیلی مشکل بود، مهمات کم می رسید، ولی رحیم واحدی می چرخید از مهمات دشمن برمی داشت و استفاده می کرد. یک دفعه متوجه شدیم تعدادی از عراقیها بین ما و دشمن زمین گیر شده اند. ایشان به ما گفت مواظب من باشید تا بروم اینها را دستگیر کنم بیاورم. گفتیم بین دو تا خاکریز مشکل است. به هر حال اگر ما هم نزنیم، آنها می زنند. گفت نه، شما مواظب من باشید و از پشت شلیک نکنید؛ عراقیها نمی توانند بزنند. ایشان که پابرهنه بود، از خاکریز عبور کرد و رفت طرف عراقیها. طوری رفت که از گرد و خاک ایشان را ندیدیم.
حمید شکری
بار اول ایشان را قبل از عملیات خیبر دیدم وبا او آشنا شدم. ایشان قسمتی ازسلاحهای نیمه سنگین مستقیم زن ضد زره را دردست داشتند و فرماندهی می کردند. در عملیات خیبر کنار هم بودیم. بعد از عملیات طوری شد که سلاحهای ادوات همه در یک تیپ جمع شدند و ما تقریبا همکار نزدیک شدیم. با توجه به روحیات خوش خلقی و خوش برخوردی که ایشان داشتند، من زیاد با ایشان مأنوس شدم؛ طوری که در منطقه عملیات وقتی ایشان را دیدم خیلی با هم گرم گرفتیم. منطقه عملیاتی خیبر منطقه خاصی بود، چون هیچ عقبه ای وصل نبود، نیروها با آب یا هلی کوپتر آمده بودند جزیره مجنون. وضعیت خاصی بود و دشمن فشار شدیدی می آورد. روز دوم عملیات بود. شهید واحدی یک خصوصیات خاصی داشت. علاوه بر اینکه جنگی و رزمی بود، خیلی فنی بود. معمولا یک پیچ گشتی همیشه داشت و با همان پیچ گشتی خیلی از گره ها را باز می کرد. در عملیات ها که با هم بودیم، می گفتیم : آقا رحیم پیچ گشتی یادت نره!؟ بدون وسیله نمونیم.
شهید واحدی از نظر هیکل و اندام زیاد درشت نبود، ولی خیلی فرز بود. یک بدن خیلی محکمی داشت. به نظر من آمد که باید رزمی کار باشد. ما به شوخی می گفتیم تو بد جوری تو گلوی صدام گیر کردی، چون کلاشینکف به تو اثر نمی کند. این مساله برای ما به واقعیت داشت تبدیل می شد. واحدی اینقدر سفت و سخت بود که فکر می کردیم اگر شهید واحدی را از بالای قله دستهایش را ببندند و بیاندازند داخل دره، اتفاقی برایش نمی افتد. می گفتیم کلاش به تو اثر نمی کند و صدام باید فکر دیگری بکند. یک خصوصیتی هم که داشت و ما آن موقع این خصوصیت را به او خرده می گرفتیم، این بود که یک روحیه خطر پذیری بالایی داشت. همیشه پرخطر ترین گزینه را انتخاب می کرد. براای ما سئوال بود و می گفتیم تو چرا این کار را می کنی.
همیشه آماده شهادت بود. با کوچک نمودن دشمن ایجاد خطر می کرد و هیچ ابایی نداشت. این عملکرد را هم در کارهای عملیاتی و رزمی داشت. این را می توانیم به عنوان شجاعت و شهادت پذیری برای ایشان در نظر بگیریم. البته خطر پذیری شهید واحدی منحصر به زمان عملیات نبود؛ پشت جبهه هم از این کارها می کرد .
یک خاطره دارم که مربوط به عملیات بدر بود. روز 4 یا 5 عملیات بود. دشمن فشارهایش را زیاد کرده بود. لشکر عاشورا که محور خود را روز اول تصرف کرده بود و بعد از آن در محور سمت چپ لشکر نجف بود، عملیات کرده بود و آن طرف رودخانه دجله ماموریتی داشت که در اتوبان بصره – بغداد، یک پل بزرگی بود باید آن را منهدم می کردند. وضعیت بچه ها طوری بود که شهید مهدی باکری هم خودش را رسانده بود به منطقه و در روستای خوربیه با دشمن درگیر شده بود. ما هم در جریان بودیم و می دیدیم در پشت رودخانه دجله درگیری شدید هست. من مشغول دیدبانی بودم که یک وقت دیدم شهید واحدی با ماشین آمد جلوی دیدبانی ایستاد و من اشاره کردم بیا پایین بایست. هلی کوپترها و هواپیماها هم در هوا بودند و هر ماشینی که می دیدند فوری می زدند. شهید واحدی آمد و ایستاد و گفت چه کار می کنی؟ گفتم دیدبانی می کنم. گفت : مگر نشنیدی آقای مهدی چی پیام داده؟ گفته کار از این کارها گذشته و همه باید بیایند. گفت : آقا مهدی با بی سیم اعلام کرد که هر کی مهدی را دوست داره بیاد پیش مهدی. نفهمیدم چطور پایین آمدم. انگار واقعا دیگه به آخر خط رسیده بودیم. رفتیم پیش بچه هایی که نزدیک ما بودند و گفتیم آقا قضیه اینطوری شده و واحدی یک توضیحی داد. بعد سرش را از پنجره ماشین بیرون آورد و گفت مسافرین کربلا سوار شوند. با سرعت آمدیم طرف پلی که طرف دجله زده بودند. آمدیم رد بشویم برویم طرف آقا مهدی که دیدیم پل را زدند. از ماشین پیاده شدیم. از کنار دجله همین طوری رفتیم تا سمت راست. می خواستیم یک جایی پیدا کنیم و برویم ببینم بالاخره آقای مهدی کجاست و کجا کمک خواسته. راه نفوذی پیدا نکردیم. رسیدیم به آقای مصطفی مولوی که آن موقع معاون لشکر بودند. ایشان گفتند که کار تمام شده و دیگر نیازی نیست. ظاهرا آقای مهدی شهید شده بود. شهید واحدی در آن لحظه نشست و یک مقدار گریه کرد. آمد به من گفت: نگفتم دیر کردیم؟ آقا مصطفی گفت : بیایید مقر لشکر. حالا هر چه تصمیم باشد، باید همانجا گرفته شود.
من قبل از عملیات نصر 7 مرخصی بودم. در همین عملیات به علت حجم کاری که بود، نتوانستیم شهید واحدی را ببینیم . روز اول عملیات شنیدم شهید واحدی شهید شدند؛. منتها در فکرم بود که حتما ببینم واحدی چطور شهید شده است.
شهید واحدی از جاده ای که کاملا مین گذاری شده بود، عبور کرده بود. طبق همان قضیه که عرض کردم، پر خطرترین گزینه ها را انتخاب می کرد.
شهید واحدی از همان اول وارد سپاه شده بود و از همان موقعی که من می شناختم، در مناطق عملیاتی در خط مقدم جبهه بود.
امام در سال 42 فرمودند یاران من در گهواره هستند. از همان یاران گهواره ای شاید یکی هم شهید واحدی بود.
ما شهدای همرزم زیادی از اردبیل داشتیم که یاد و خاطره همه شان را گرامی می داریم. ما قبل از عملیات خیبر همدیگر را شناختیم. درعملیات خیبر همیشه با هم بودیم و به همدیگر کمک می کردیم.
از همان لحظه ای که با رحیم واحدی آشنا شدم تاثیر خودش را گذاشته بود. بعد از شهادتش به این راضی نبودم که فقط بشنوم شهید واحدی شهید شده است. خودم را ملزم کردم که بروم جایی که شهید شده را ببینم.
به نظر من شهید واحدی وامثال شهید واحدی نقش خودشان را در تاریخ کشورمان ایفا کردند. شهید واحدی را من در جبهه اخمو ندیدم. اگر دو کلمه با او صحبت می کردی، حتما یک لبخندی می زد و کوتاه هم صحبت می کرد. یکی از خصوصیات ایشان کوتاه سخن گفتن بود. در جبهه هر کس برای خودش یک خلوتی داشت. شهید واحدی تعریف می کرد از یکی از دوستانش که یک شب بیدار شدم بروم رفع حاجت کنم، نگو یکی از دوستان مشغول خواندن نماز شب است. تا متوجه می شود من از زیر پتو می خواهم بلند شوم، خودش را انداخته بود زمین که من ایشان را نبینم. جالب این بود که افتاده بود روی ظرف ها و یک صدای بزرگی ایجاد شده بود که همه بیدار شدند.
رجب آدم زاد
هر کاری را که به او محول می کردند بخوبی انجام می داد . طوری انجام می داد که زبانزد همه بود . از کودکی کمک خانواده می کرد. هرکاری لازم بود دست پدر و مادرش را می گرفت و حتی اگر لازم بود برای بستگانش راهکاری نشان بدهد، دریغ نمی کرد. در زمان نوجوانی در مجالس معنوی و مذهبی مخصوصا ایام محرم تلاش می کرد . واقعا کارساز بود . توی مجلس شرکت می کرد، همه می فهمیدند می شود که ازاو یک الگو برداشت کرد .
در قبل از انقلاب بنده و همسن و سالهای من ( 2 سال از شهید کوچکترم ) خیلی اطاعت از ایشان می گرفتیم. در راهپیمایی انقلاب و سخنرانی حضرت امام ایشان واقعا ما را راهنمایی می کرد . چون دو سال از ما بزرگتر بود و از انگیزه بیشتری برخوردار بود . توی بسیج مردم نقش به سزایی داشت .
در طول انقلاب ایشان به نسبت منطقه روستای محله نقش به سزایی داشت. حداقلش این بود که ما را آگاهی می داد. واقعا یک خانواده بودند که مذهبی و خیلی زبانزد خاص و عام بودند. در منطقه یادم است زمان طاغوت هم اگر حرفی می زدند همه قبول می کردند. در چند تا از راهپیمایی ها خودم شا هد بودم که حضور داشت. حالا حضور داشتن یک مطلب است و تاثیر گذاشتن یک چیزی دیگر. دوران بعد از انقلاب در شهرستان پارس آباد، بسیج زمانی آغاز شد که بسیج مستضعفین بود. یک ساختمانی داشت و یکی از اعضایش این شهید بزرگوار بود. اوایل انقلاب بود یک جا نگهبانی می گذاشتند . با وجود اینکه شغل دیگری داشت، به کارهای دیگران نیز رسیدگی می کرد؛ به مشکلات خانواده رسیدگی می کرد .
علیرغم این کار می آمد توی بسیج هم فعالیت می کرد.
نکته ای که کاملا برایم اهمیت داشت این بود که واقعا شهید وقتی از جبهه بر می گشت روحیات همان جبهه را می آورد در منطقه و روستا. وقتی ایشان تشریف می آوردند روستا با همان چفیه می آمد. من وقتی شهید واحدی را می دیدم می گفتم همین افراد هستند که می روند جنگ می کنند. خبر رسید شهید واحدی تشریف آورده. ما به اتفاق دیگران رفتیم احوال پرسی کردیم و برگشتیم.
از خطه پارس آباد شهید رحیم واحدی را داریم که از نیروهای صبور لشکر بودند. مدتهای مدیدی در جبهه حضور داشتند؛ آن هم در یکی از گردانهای تخصصی لشکر. ایشان فرمانده گردان مظفر از تیپ ادوات بودند . تفاوتی که گردان های تخصصی با دیگر گردانها دارد این بود که در گردان های عملیات در حال انجام بود اما در گردان تخصصی نیاز به آموزش ها و مدیریت های ویژه بود. وی سالهای زیاد در گردان بود و چندین نوع سلاح دور برد و ... را مدیریت می کرد و نیاز به دقت و حوصله زیادی داشت و از عهده این عملیات ها بر می آمدند که در عملیات نصر 7 که در مناطق حساس غرب کشور بود، در منطقه سردشت بود که به دلیل وجود کوهها، کار سخت ومشکل بود.
شهید واحدی قد و قامتش رشید بود و اراده فولادین داشت. از خصوصیات برجسته ایشان حوصله وصبور بودن در کنار کار سخت، حمل سلاح ها و قبضه ها و ایجاد استحکامات ، نگهداری آنها، مدیریت و آموزش نیروها بود. در عقیده استواربود. به موقع در تعویض نیروها ظرافت های خاصی نشان می داد که ایشان ازعهده این قبیل اقدامات هم به خوبی بر می آمد. فعالیت شهید واحدی با وجود سختی ها پیامی داشت و آن پیام، صبوری واستقامت در راه هدف است.
رحمان جهانگیری
بعداز اتمام عملیات غرورآفرین والفجر یک بود که بنده نیز افتخار همرزمی با ایشان را داشتم. در آن زمان بنده در واحد ادوات لشکر 31 عاشورا به عنوان رزمنده ای کوچک در قسمت توپهای 106 مشغول انجام وظیفه بودم و برادر واحدی نیز معاونت فرماندهی ادوات لشکر را به عهده داشتند . بعد از چند ماهی که در گیلان غرب بودیم، برای عملیات والفجر 4 به محور بانه و مریوان اعزام شدیم. روز قبل از شروع عملیات برادر واحدی بچه های ادوات را جمع کرد و منطقه عملیاتی را برای کلیه برادران توجیه نمودند. در این عملیات ما بایستی نیروهای زرهی و سنگرهای دشمن را منهدم می کردیم. شب عملیات ایشان را مشاهده کردم که با خدای خویش خلوت کرده و مشغول خواندن نماز و دعا بودند. حالت عجیبی داشتند. روز عملیات دوباره نیروها راجمع کرده و تذکرات لازم را در مورد استفاده مهمات و سلاحها دادند تا اینکه عملیات شروع شد و بچه ها نیز آماده انهدام سنگرهای تجمعی و بتونه دشمن شدند. منطقه عملیاتی ، منطقه کوهستانی و صعب العبوری بود، ولی با همت و دلاوری بچه ها و با رشادت و فرماندهی عالی برادر واحدی ما توانستیم به اهداف از پیش تعیین شده دست یابیم و ستون تدارکاتی دشمن را در ارتفاعات کانی ما نگا از کار انداخته و دشمن را مجبور به فرار سازیم که در این اثنا سلاح و مهمات زیادی را نیز از خودشان به جا گذاشته بودند و بعضی از بچه ها آشنائی با طرز کار این اسلحه ها را نداشتند . ایشان خود این ادوات و تانکهای غنیمتی را روشن کردند و دست بچه ها می دادند تا آنها یک طوری آنها را رانده
وبه مقر خود باز می گردانند. بعد از اتمام عملیات دوباره به گیلان غرب بازگشتیم و به مرخصی و استراحت رفتیم و بعد از مدتی که از مرخصی برگشتیم، برای عملیات بعدی که مدت شش ماه طول کشید و در این مدت آموزشهای لازم را دیدیم و به منطقه عملیاتی جنوب کشور اعزام شدیم. در مسیری که باید عبور می کردیم، اشتباها مسیر مهران و دهلران را طی کردیم. جاده ای بود که به اردبیل عراق وصل شده بود و این جاده را طی کردیم. چند کیلومتری از این جاده را گذشته بودیم که زیر هدف توپخانه و خمپاره های دشمن بعثی قرار گرفتیم. عراقی ها جاده را هدف قرار داده و ستون حرکتی ما را نگه داشتند. بلافاصله برادر واحدی با یک دستگاه خودروی جیپ به مقر برادران ارتشی که در آن منطقه بود، رفت و از آنها در مورد مسیر و جاده راهنمایی های لازم را کسب نموده و برادران رزمنده را نجات دادند. آن شب را هیچوقت نمی توانم از یاد ببرم. همان شب حدودأ 2 کیلومتری را با پای پیاده طی کردیم. برادر واحدی آن شب طوری ستون رزمندگان را هدایت نمودند که هیچ یک از بچه ها با آنکه آتش توپخانه دشمن بی امان مثل باران می باریدف بدون آنکه صدمه ای ببینند، آن مسیر را طی نمودیم و به مقر لشکر در منطقه جنوب کشور رسیدیم. بعد از چند روز استراحت در منطقه دشت آزادگان رهسپار منطقه عملیاتی خیبر شدیم. در اینجا بود که فرمانده هان لشکر 31 عاشورا توصیه های لازم را به بچه ها دادند. حتی دقیقا یادم هست که برادر بزرگوار شهید مهدی باکری عملیات را توجیه کرد و توصیه کردند که این عمیات یکی از سخت ترین عملیات ها خواهد بود . کسانی که عذر و بهانه ای دارند، تا در این مقر هستیم بگویند، وگرنه در منطقه خیلی دیر خواهد بود؛ چون در این عملیات 90% احتمال شهید شدن هست. شب عملیات لحظه شماری می کردند. مقر لشکر شور و هوای عجیبی به خود گرفته بود. آن شب را بنده به همراه برادر واحدی برای وداع و حلالیت طلبی پیش بچه ها رفتیم و چون قرار بود آنجا بمانیم، برادر واحدی خیلی ناراحت بودند. تا اینکه روز موعود فرا رسید و ما را نیز به منطقه عملیاتی برای انجام عملیات خواستند. البته ایشان همیشه بچه ها را برای انجام عملیات هر وقت که لازم باشد به آماده بودن توصیه می کردند تا اینکه فردای شروع عملیات به وسیله یک فروند هلیکوپتر به منطقه عملیاتی خیبر رسیدیم. بنده مسئول قبضه 106 میلی متری بودم. وقتی به آنجا رسیدیم، به ما خبر رسید که دشمن به دنبال شکست خوردن در این عملیات در تدارکات پاتک سنگین بر علیه رزمندگان اسلام می باشد. درساعت 6 صبح بود که دیدیم نیروهای بعثی با یک تیپ زرهی وارد منطقه شدند. بنده که تا آنروز حدودأ 20 ماه در مناطق مختلف عملیاتی غرب و جنوب کشور بودم، تا آن موقع پاتکی به آن شدت ندیده بودم . برادر واحدی هیچوقت از شهادت و یا مجروح شدن ابائی به دل نداشتند و الگوی مناسبی برای بچه ها بودند و همیشه بسیجها و دوستان و آشنایان خود را سفارش می کردند که در صحنه های انقلاب، حضور فعال و موثری داشته باشند و نگذارند که نااهلان به این انقلاب رخنه نمایند و پیرو امام و ولایت فقیه باشند، تا بدین طریق باعث سرافرازی و پایداری نظام جمهوری اسلامی که بر پایه خون شهدای استوار است، باشند و دشمنان این نظام را از افکار و توطئه های شوم، مأیوس کنند.
علی بلد
مدتی در پشت جبهه در چادر ها اسکان یافتیم. من با این شهید عزیز آشنا شدم و هم چادر بودیم و ایشان تیراندازی توپ 106 را انجام می داد و من خدمه بودم. در چادر گروهی بعنوان برادر بزرگ به مشکلات بچه ها رسیدگی می کرد و بیشتر کارها را از روی ایثار برای خدا انجام می داد و بعنوان مسئول هیچ وقت به کسی امر و نهی نمی کرد؛ بلکه با اخلاق اسلامی و نیکویی که داشت همه را جذب خود می کرد. شب عملیات والفجر 1 بود که توپ را از جیپ پیاده کرده و مستقر کردیم. هر چند من خدمه بودم و وظایفم گذاشتن گلوله و حمل آن بود. بعلت خستگی من خوابم برده بود و در داخل کانالی خوابیده بودم که ناگهان با حرکت ناگهانی مرا بیدار کرد و گفت : اگر بیدار نمی شدی بولدوزر تو را در خاک دفن می کرد. با این کارش مرا نجات داد. مرحله ایثار و گذشت وی چنین بود. تا صبح به تنهایی تیراندازی کرده بود و مرا بیدار نکرده بود و صبح که بیدار شدم، اطراف خودم را انبوهی از پوکه های توپ دیدم. فردای عملیات با 2 دستگاه ماشین جیپ با 106 به نواحی فتح شده رفتیم . جبپ عقبی بعلت تیراندازی عراقیها متوقف شد و ما با شهید واحدی به طرف یک تپه بلند در اول خط مقدم حرکت کردیم. به اشتباه وارد خطوط عراقیها شدیم. فرض ما این بود که این تپه بلند در دست ایران است. در نزدیکیهای این تپه بلند که نقطه حساس بشمار می رفتف بعلت تیراندازی شدید عراقیها از فاصله نزدیک از جیپ پیاده شدیم و سنگر گرفتیم. شهید واحدی با شجاعت تمام به تنهایی درمیان تیرهای مستقیم بلند شد و گلوله در توپ گذاشته و نقطه حساس دیده بانی و آتش توپخانه عراق قطع شد و عراقیها فرار کردند و اغراق نیست اگر بگوییم وی به تنهایی فاتح خط بود. دشمن را به عقب رانده بود و در این هنگام نه تنها به 106 بسنده نکرده بود بلکه در جیبش یک خمپاره اندازه 60 داشت که در مواقع ضروری از آن استفاده می کرد. بعد از این واقعه از خط مقدم حدودأ 500 متر عقب آمدیم و در پناه یک تپه بودیم که یک قبضه ضد هوایی که در روی ماشین بود، آتش گرفت. رزمندگان بخاطر انفجار گلوله ها از ماشین فاصله گرفتند. شهید واحدی با شجاعت تمام و بدون واهمه با خاک، آتش را مهار کرد وبه مسئولان قبضه گفت بیایند و ماشین تازه را ببرند. در این عملیات، جسد یک شهید در کنار جاده مانده بود. می بیند و پس از اتمام عملیات نام وی را در تعاون نمی بیند و همان روز داوطلب شد به خط رفته و جسد این شهید را از زیر خاک در آورده تا این شهید به شهرستان خود جهت تشییع جنازه فرستاده شود.
از جمله صفات بارز ایشان، ایمان وی موقع نماز بود که ایشان در همه حال برای نماز اول وقت اهمیت زیادی قائل بود. در میان عملیات هر چند تهیه آب خیلی مشکل می شد ایشان مقید به گرفتن وضو بودند و با تیمم نماز نمی خوانند و نماز ایشان به حالت ایستاده بود. هنگامی از جبهه باز می گشت از شهر خودش به سراغ و دیدار بسیجیان می رفت و این مسئله وی باعث می شد که یاد وی و مهربانی وی از خاطره محو نشود. هر چند وظیفه ما بود به زیارت وی برویم. بخصوص در جبهه بیشتر اوقات غذا و لباس خود را به بسیجیان می داد و آنها را برخود مقدم می شمرد و خیلی خصوصیات اخلاقی وی ناشناخته ماند. مگر آنهایی که با وی بودند و طول جنگ، سراسر خاط