صفحه 4 از 22

ارسال شده: شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۳۴ ب.ظ
توسط susan
نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکه هايي رو از رو زمين جمع مي کرد . بهش گفتم : کمک مي خواي ؟

گفت : نه .

گفتم خسته ميشي بزار خوب کمکت کنم .

گفت : نه ، خودم جمع مي کنم .

گفتم : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص نيست چيه ؟

نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم .

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق ، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن ، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکوننش ،ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده .

ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره



گفتٌ تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد . و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ، انگاري فهميد تو دلم چي گفتم . برگشت و گفت : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم


susan
:razz:
تصویر

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۴۰ ق.ظ
توسط كيارش
يه چيزي هم از غم غربت بذارين :sad: :-P :lol:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۴۰ ب.ظ
توسط susan
چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی

و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی ـ حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکه بدی که یـک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه دونه های اشک صورتت رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی

تا نفهمه هنوز دوسش داری

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی



گل من باغچه نو مبارک

susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۴:۰۹ ب.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۱۲ ق.ظ
توسط susan
انگار یه عمره که نیستی ...

انگار فقط یه روز بودی و ...

بعدش ...

دیگه رفتی

هیچ میدونستی این چند روز .... از عمر یه پروانه بیشتره؟

از عمر جیرجیرک هم همینطور ...

از عمر شمع هم ...

از عمر من اما ...

نمیدونم ...

تو بگو

susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵, ۳:۰۹ ق.ظ
توسط essi10
میان جمعم من ولی دلم تنها لبم چو گل خندان دودیده ام دریا
لب از برون خندد دل از درون گرید زبرق چشمانم نشانه غم پیدا
تو شاهدی ای غم
چگونه می خندد گلی که پژمرده دل من است آن گل که از جفا مرده
ز من که میپرسی که از چه می نالم همیشه می گرید دلی که افسرده
تو شاهدی ای غم
---------------------------------------------------------------
بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند ای گلبرگ مخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز
چه شده آن همه پیمان که از آن لب خندان
بشیندم و هرگز خبری نشد از آن
کی آیی به برم ای شمع سحرم در بزمم نفسی بنشین تاج سرم تا از جان گذرم
پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سر آمد عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبارغم زان که من در دیار غم گشته از غم گسار من
امید اهل وفا تویی رفته راه خطا تویی آفت جان ما تویی
بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
----------------------------------------------------

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵, ۶:۱۱ ب.ظ
توسط susan
با گونه هايي سرخ شده از سرما در كنار كوچه ي ذهنم ايستادم

بي حركت و ساكت ... با چشماني كه به زمين دوخته شده بود ...

در آستانه ي نگاه مهربان تو و نم نم باراني كه به تمام بدنت بوسه مي زد .

انگار تو مانند سایه درتمام کوچه پس کوچه های ذهنم نقش بستی ؛

اینجا هم هستی ...

همین حالا تو را بر این برگ نوشتم و مي دانم بارها تورا مرور خواهم کرد ...

من مي مانم ، تنهايي هايم و نگاه تو ... و چه كنم هاي من که هر روز

با سرعتی باور نکردنی مرور میشود و باز هم مرور میشود ...


susan
:razz:

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۵, ۵:۳۰ ب.ظ
توسط susan
هفت شهر عشق..........
شهر اول نگاه و دلربايي ......شهردوم ديدار و آشنايي ...شهرم سوم روزهاي شيرين و طلايي ...شهر چهارم بهانه فكر جدايي .... شهر پنجم بي وفايي ... شهر ششم دوري و بي اعتنايي .... شهر هفتم اشك و آه تنهايي

susan :razz:

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۵, ۷:۰۶ ب.ظ
توسط saroman
رویای ما به سر اومده حالم بده، حالم بده
سر رفتن و چه خوب بلده حالم بده، حالم بده
دلم واسه تو لك زده حالم بده، حالم بده
شمع بنفش هنوز روشنه حالم بده، حالم بده
تلفنم زنگ نمی‌زنه حالم بده، حالم بده


شال سیاه دلیل با تو بودنه
عطر خوب تو تنها رفیق منه حالم بده، حالم بده


گل های سرخ بی صاحب چه خوب ، چه خوب
همه دنبال یك هم شب چه خوب ، چه خوب
همه در فكر یك بوسه چه خوب ، چه خوب


همه بی سر ، همه بی لب چه بد ، چه بد
شبِ بندر شبِ شیون چه بد ، چه بد
شبِ از گریه آبستن چه بد ، چه بد
النگوها همه بی تو چه بد ، چه بد
ترانه ها همه بی من چه بد ، چه بد
حالم بده ... حالم بده ... حالم بده ... حالم بده ...

ارسال شده: چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ق.ظ
توسط essi10
رفيق نا رفيقم
در پشت پا استادي
جواب خوبيهامو
چه نامردونه دادي
راهت دادم تو قلبم
با يك دنيا صداقت
رو دست خوردم دوباره
تو گرمي رفاقت
پشت هر پس كوچه
كسيست در كمين
دوست از من كنده پوست
ضربه كاري نه از دشمن
كزا وست
------------------------------------------------------------------------------------
با غزل ها هم آواز
در ژرفاي واژه گم بايد شد
همراه با باد گذرا چون خود او، بي رنگ چون آب زلال
راه فردا را بايد پيمود
هم جنس با صخره‌، مبارزه را بايد آموخت
و از جنس بهار، در لطافت يك موسيقي گم بايد شد
تابلوي طبيعت به اندازه همه نگاه ها جا دارد
در معني و راز اين تابلو غرق بايد شد
آرامش را بايد از يك گل آموخت
كه چگونه بي اضطراب از غم فردايي، زندگي را دريافته
و هنگام پژمردن، چه آگاهانه مرگ را پذيرا مي شود
ايمان بايد داشت، ثانيه ها هرگز ـ نه ايستادند
و هر لحظه به اندازه يك دنيا، اتفاق خوب و بد در خود پنهان كرده
اين چنين شايد، زندگي زيباتر شود
آي كه غم زندگي ات را تيره كرده
چه انجامي براي اين دايره بسته، زندگي
كاش آه آرامش را قبل از رسيدن بكشي
و با هم بدانيم كه شبي هرگز جاودان نشده
... به بي تابي ها بگو، كمي صبر
لحظه ها راه خود را خواهند رفت

ارسال شده: چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۱۴ ب.ظ
توسط susan
نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی

به خاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی

نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی

به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی

نمی بخشمت به خاطر زخمی که بر وجودم نشاندی

به خاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی

susan :razz:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۵۹ ق.ظ
توسط essi10
ز دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن........از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن........ از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن............. از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت: باريدن..........از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي
اگر آدمي زندگي را دوست داشت در اغاز تولد نمي گريست
لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي رسيديم،اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود
هر چيز دنيا شنيدنش بزرگتر از رسيدن به آن است و هر چيز از آخرت ديدن و رسيدن به آن بزرگتر از شنديدن آن است
=======================================
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل،و عشق محكوم بود به تبعيد به دورتريندنقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند،ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟قلب ناليد و گفت:من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم ..