صفحه 4 از 5
ارسال شده: جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۸۶, ۱۲:۳۳ ب.ظ
توسط sir.mohammad
سالهاست که کاممان را با حقیقت های تلخ شیرین می کنیم
زن شکسته ترين و خميده ترين ، ايستاده دنيا است
بخاطر افکار فسیل واری که داشت, جشنواره فسیلی راه انداخت
آنقدر فکرش دست نخورده ماند, که کارتونک بست
بخاطر افکار عتیقه ای که داشت, مغزش را به موزه سپرد
مغز کوچکش در فضای جمجمه اش, لق میزند
چراغ راهنما از بس كه چشمك زد، مژه هايش ريخت
تا دو كلمه حرف حساب زدم، چرتكه لبخند زد!
وقتي بچه را از شير گرفتند، عاشق بستني شد
وقتي بهمن سقوط مي كنه، اسفند بالا مي ره!
لامپ از ذوق روشن شدن سوخت
بيکاری هم، خودش يک کار است، افسوس که تعطيلی و مرخصی ندارد
پرندهای که فريب مترسک را بخورد، از گرسنگی میميرد
ماهی تنها جانوری است که بهراستی دل بهدريا میزند
پرنده گوشهگير، روی شانه مترسک لانه میسازد
ارسال شده: جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۸۶, ۱۲:۳۴ ب.ظ
توسط sir.mohammad
در قفس به روی تمام پرندگان باز است
قفس ، سد معبر آسمانی می كند
هيچ گلی به پای گل روی شما نمی رسد
فرصت ، چيزی است از جنس باد ، به بادش ندهيد
پرنده ای كه شكوفه را به اندازه جوجه اش دوست می دارد عاشق بهار است
برگ زرد با سرعت باد پائيزی فرا رسيدن خزان را در هر كوی و برزن بشارت می دهد
صحفه بند و صحاف پشت سر خوانندگان صحفه می گذارند
صبح ، گره گشای كلاف سردرگم شب است
طناب خودش را با من حلق آويز كرد
آدم متملق ذره بينی است كه اشخاص را بزرگتر می بيند
ميكروب متواضع در زير ميكروسكوپ هم اظهار كوچكی می كند
نمی دانم وقتی كره خاكی می ميرد ، كجا به خاكش می سپارند
آنها كه نه به گذشته كاری دارند و نه به آينده ” حال ” شان خراب است
وقتی چشمم به عزرائيل افتاد ليوان آب حيات را زمين گذاشتم و به سويش پر كشيدم
بعضی ها ، به دست و پا می افتند و بعضی از دست و پا
واقعيت را چه عرض كنم ، اما حقيقت هميشه تلخ است
پرنده محبوس آينه را شكست كه تصويرش را در قفس نبيند
قبل از خوردن قرص خواب آور ساعتم را از مچم باز می كنم كه نخوابد
برای رسيدن لحظه ديدار بيشتر از تمام ساعتها دقيقه شماری می كنم
كسی را كه در آستانه مرگ قرار می گيرد ، هيچ خطری تهديد نمی كند
بعضی ها دروغ تو ذاتشان نيست ، سر زبانشان است
وقتی نونم را آجر كرد ، با اون زدم سرش را شكستم
پايان كه چه عرض كنم ، آغاز همه چيز آزادی است
در كنفرانس عشق و منطق ، عشق پيروز شد
وقتی لحظه ها ساعتم را هل می دهند جلو می رود
نزديكترين آدمها به هم ، مسافرين مـتـرو هستند
به ياد ندارم نابينائی به من تنه زده باشد
درخت خودش را پشت شكوفه ها پنهان كرده بود
ارسال شده: جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۸۶, ۱۲:۳۴ ب.ظ
توسط sir.mohammad
اگر شانس به من روبياورد ، رويش را زمين نمی اندازم
سكوت فريادی است كه تارهای صوتی اش را از دست داده است
شيرين ترين خاطرۀ زندگی ام خداحافظی آدم پرچانه است
هر درخت پير صندلی جوانی ميتواند باشد
خواب غفلت احتياج به بستر ندارد
سايه ام تا گور بدرقه ام كرد
پـا ظريفترين وسيله نقليه است
به عقيده گيو تين ، سر آدم زيادی است
اگر پشت دود به آتش گرم نبود ، آنقدر سر به هوا نبود
آنقدر آرزو به گور بردم كه محلی براي جسدم باقی نمانده
آنهائيكه با من و شما ” راه ” نمی آيند ، برای ديگران می دوند
اگر بخواهم پرنده را محبوس كنم قفسی به بزرگی آسمان می سازم
فردی كه فكرش سياه است مويش زودتر سپيد می شود
تاريخ مصرف موش و ماهی را گربه تعيین می كند
اگر درختان سربه زير بودند ، زرافه گردن كشی نمی كرد
دلم ، از ميان رديفهای موسيقی ، فقط شور ميزند
اوضاعم از خودم بی ريخت تر است
ارسال شده: جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۸۶, ۱۲:۳۵ ب.ظ
توسط sir.mohammad
هرگاه اوقاتم تلخ است به شيرينی فروشی می روم
حمام آفتاب گرفتن يخ به قيمت جانش تمام می شود
با وجوديكه شمع دلم را بسرقت برده اند ، ته دلم روشن است
عمر جاودانه كفاف رسيدن به مقصد آخرت را نميدهد
آب تنبل روانهء چاله می شود
تمام مردم دنيا به يك زبان سكوت می كنند
پوست موز قطار را از خط خارج كرد
دروازه بان از گل بيزار است
در زمستان پوست موز را نمی كنم چون می ترسم سرما بخورد
وقتی ساعتم عصبانی می شود ، تيك تاكهايش را فرياد می كشد
اغلب آنهايی كه زندگيشان نمی چرخد ، درست نمی گردنند
ارسال شده: سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۶, ۹:۵۴ ب.ظ
توسط sir.mohammad
بهار ، مركز گردهمايي شكوفه هاست
فقط عشق مي تواند پرنده كوتاه پرواز را همسفر پرنده بلند پرواز كند
تک درختهابرای ایستادگی در مقابل طوفان در اتحادیهء جنگل نام نویسی کردند
براي اينكه آدم خوشبيني شود، بيني اش را عمل كرد
براي اينكه حرفهاي بزرگي بزنم، دهانم را زير ميكروسكوپ ميگذارم
آنقدر گرم صحبت شده بود که ذوب شد
ارسال شده: سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۶, ۹:۵۵ ب.ظ
توسط sir.mohammad
گوينده وقتي از عشق حرف ميزد عاشق ميکروفون شد
آدم خسيس سعي مي كند يكي در ميان نفس بكشد
شیشه از سنگی که در باد می رقصد می ترسد
شکم خیلی پر،قلب را هم سنگین میکند
آنقدر تپش قلبم زیاد است که مرکز زلزله نگاری را به اشتباه انداخت
من هر شب ، مهمان ماه وستارگانم ، اما صبح هنگام، خورشید بیرونم میکند
اگر بتوان، استوا را به قطب برد ، دنیا معتدل می شود
سریع ترین موجود جهان ، فکر است
آینده همان گذشته است، فقط دیر گذشته است
بزرگترین دروغگوی جهان، کسی است که مدعی است هرگز دروغ نگوید.
ارسال شده: سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۶, ۹:۵۵ ب.ظ
توسط sir.mohammad
رص ماه را به جای مسکن خوردم
به روی افکار خوابیده ام لحاف انداختم !!
با یک نسخه از کتابم به داروخانه رفتم !!
برای رام کردن طبیعت وحشی ، مربی استخدام کردم !!
پرنده اي كه در " قفس " به دنيا مي آيد " آزادي " را نمي شناسد
کدام دکتری می تواند نبض روحم را بگیرد
يكي مي گفت : تجربه چيز خوبيه ، اما حيف كه بكار كسي نمي آد
زغال " هيچ رنگي را غير از رنگ " سياه " قبول ندارد
" سه پايه " ترفيع گرفت و " چهارپايه " شد
در مغزم دنبال فكر گم شده ام مي گردم
سقوط از پرواز سرچشمه مي گيرد
سكوت عاشق شنيدن است
عمر خورشيد به روشنايي روز مي گذرد
ديکتاتوری صالح نمی تواند جامعه را رستگار کند
در شهر عشق هيچ کوچه ای بن بست نيست
از روزنه اميد گلوله اي به مغزم شليك شد
يكي نيست بگويد ، آنها كه از پا در مي آيند ديگر چرا از دست مي روند
آنها كه براي هر چيزي مي ميرند معلوم نيست براي چي زندگي مي كنند
ارسال شده: سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۶, ۹:۵۶ ب.ظ
توسط sir.mohammad
لابد بشري هست كه اينهمه سنگ حقوقش را به سينه مي زنند
گاهي من پشت به سايه ام مي كنم و گاهي اون پشت به من
از ترس شب است كه خورشيد آفتابي نمي شود
جواني ام را ، براي روزهاي پيري ذخيره مي كنم
عمر ، هزينه سفر زندگی رو ميده
سكوت سرشار از ناگفته هاست
آبشار در اوج زيبائی سقوط مي كند
مرگ در واپسين دم حيات متولد ميشه
تنها همراهم در زندگی ، تلفن همراهم است
غم سیفون اشکم را کشید
ارسال شده: سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۶, ۹:۵۶ ب.ظ
توسط sir.mohammad
آدم پر حرف ، تلفنی را دوست داره كه فقط دهنی داشته باشد
وقتي كه بود از او «نان» ميبردند، وقتي كه رفت از او «نام» ميبردند
عصای پیر، بر پیرمرد تکیه زده بود و پیرمرد او را می برد
سنگ آسیاب دلتنگ بود و الاغ او را به گردش برد
اسب رام بود و نجیب، تا زمانیکه چشمانش را بسته بودند
آب سرافکنده بود اما غورباقه ها ابوعطا می خواندند
جغد عینک افتابی زد و به تماشای روز نشست
شب از تاریکی می ترسید و به دامان صبح پناه برد
عنکبوت کنج اتاق نشسته بود و تار می زد
کودک زمین خورد و به جرم زمین خواری! دستگیر شد
خورشید وقت رفتن خون می گریست
نتیجه آزمایش "هپاتیت" ، "ایدز" و "اعتیاد" پشه مثبت بود!
فرصت چمدانش را جمع کرد و از دست رفت
سرش بالای دار رفت و به نقش قالی نگاهی انداخت
سیم تلگراف که پاره شد حروف روی زمین می ریخت
گوشی را که برداشت به سر مجسمه یک گوش چسباند.
دل به دریا که زد، دلش تنگ شد
حوصله اش داشت سر می رفت که زیرش را خاموش کرد
ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۴۶ ب.ظ
توسط sir.mohammad
مرغ تب داشت، وقتی روی تخم مرغها خوابید، به جای جوجه نیمرو در آمد
دود از هر نقطه ای که بلند شود به چشم آسمان می رود
زندگي ريسماني است كه از آن تا آنجا كه توان داري بالا ميروي
در ميهماني شبانهام، ماه ساقي، خودكارم پياله و كاغذم تا خرخره نور مينوشد
هنر هیچ ربطی با اخلاق ندارد . اگر چنین نبود مردم این همه به هنر علاقه مند نمی شدند
براي اينكه صداي شكستن دلش شنيده نشود با صداي بلند مي خندد
آنقدر تنهايي را دوست داشت كه از سايه خودش هم بيزار بود
براي اينكه عشقش را از قلبش پاك كند، قلبش را فرمت كرد
خورشيد عشق هم نتوانست قلب يخي او را گرم كند
عکس جوانيم را روی آينه چسباندهام تا گذر زمان را نبينم
مترسک رنجيده از کشاورز، با پرندهها دستبهيکی میکند
عاشق دلشکسته، تکههای دلش را از روی زمين جارو میکند
با اينهمه خون دلی که خوردهام، در شگفتم که چرا دراکولا نمیشوم
چون از زندگی خسته شدهبود، مرخصی گرفت و رفت به جهان ديگر
شيشه شكسته گلخانه را نشان زمستان نمي دهم
سكوت مترسك، چراغ سبز براي كلاغ است
ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۴۶ ب.ظ
توسط sir.mohammad
انسان سفالي است ساخته دست طبيعت
گربه به در قفس باج داد
لطف خدا دير و زود دارد ولي سوخت و سوز ندارد
باغ سردش شد، لباس برف تنش کرد
تاریخ تولّدت، تاریخ تبسّمت هست
فانوس تاریکی را می کشد، روز هردو را، شب روز را
ساعت را بیدار کردم که صبح خواب نماند
سوراخ سوزن روزنه امید نخ است
زندگی عجله داشت عمر زود گذشت
وقتي مي خواهم بخوابم ، فتيليه نگاهم را پايين مي كشم
اگر نيوتن بودم، قوه جاذبه زمين را در فصل برگريزان كشف مي كردم
در كارگاهِ خم كاری زمانه فقط كمر خم مي كنند
آرامترين خواب ، به ساعت تعلق دارد
قالي ، قبل از تولد به دار آويخته ميشود
گاه زيباترين واژه ها هم به سكوت حسودي مي كنند
بهار، ولخرجترين گلفروش است
خودم در بهار قد ميكشم و سايهام در پاييز
ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۴۷ ب.ظ
توسط sir.mohammad
مسافر دو دل فاصله بين مبدأ و مقصد را با جان كندن پشت سر ميگذارد
بانوي ماه گردنبندي از ستارگان به گردنش آويخته بود
وقتي كه اتوبوس واحد به ايستگاه انتظار مي رسد، قبول مي كنم كه در نااميدي بسي اميد است
وقتي قلم سر ناسازگاري مي گذارد و كند مي نويسد، سر او را به مدادتراش مي سپارم
وقتي دلم تنگ مي شود، غذاي كمتري مي خورم
اگر انسان تاريخ انقضاي خود را بداند، زودتر از موعد مقرر پلاسيده مي شود
به چيزهايي كه ندارم قناعت مي كنم
وقتي دستش را بريد، رگها گريه كردند
ميخواست زمان نگذرد، باتري ساعت را درآورد
آمد گل بكارد، اول گل خورد، بعد دسته گل به آب داد
ميخواست با خودش حرف بزند، شماره خانه خودشان را گرفت