پرواز با خورشيد
بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم
خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برف
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است
آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !
من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !
او ، روشني و گرمي بازار وجود است
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست
ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم
ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم
فريدون مشيري(زندگي نامه و اشعار برگزيده)
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 602
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۶, ۹:۱۸ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 587 بار
- سپاسهای دریافتی: 777 بار
دوستت دارم
از دل افروزترين روز جهان
خاطره اي با من هست
به شما ارزاني :
سحري بود و هنوز
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس در آميخته بود
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي
بسراي اي دل شيدا بسراي
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر
تو دلاويزترين شعر جهان را بسراي
آسمان ، ياس ، سحر ، ماه ، نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو برانگيخته اند
تو هم اي مرغك تنها بسراي
همه درهاي رهايي بسته ست
تا گشايي به نسيم سخني ، پنجره اي را بسراي
بسراي ....
من بدنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم
در افق پشت سراپرده نور
باغ هاي گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر غنچه ها مي شد باز .
غنچه ها ميشد باز
باغ هاي گل سرخ
باغ هاي گل سرخ
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست
چون گل افشاني لبخند تو
در لحظه شيرين شكفتن
خورشيد
چه فروغي به جهان مي بخشيد
چه شكوهي ...
همه عالم به تماشا برخاست
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم
دو كبوتر در اوج
بال در بال گذر مي كردند
دو صنوبر در باغ
سرفراگوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند
مرغ دريايي با جفت خوداز ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ....
چمن خاطره من نيز ز جان مايه عشق
در سراپرده دل
غنچه اي مي پرورد
ـ هديه اي مي آورد ـ
برگ هايش كم كم باز شدند
برگ ها باز شدند
يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش
با شكوفايي خورشيد
گل افشاني لبخند تو
آراستمش
تاروپودش را از خوبي و مهر
خوشتر از تافته ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
دامني پر گل ازين گل كه دهي هديه به خلق
كه بري خانه دشمن
كه فشاني بردوست
راز خوشبختي هركس به پراكندن اوست
در دل مردم عالم به خدا
نورخواهد پاشيد
روح خواهد پاشيد
تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو
بگو
اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يك بار و به ده بار كه صد بار بگو
« دوستم داري » را از من بسيار بپرس!
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
.... فریدون مشیری .....
از دل افروزترين روز جهان
خاطره اي با من هست
به شما ارزاني :
سحري بود و هنوز
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس در آميخته بود
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي
بسراي اي دل شيدا بسراي
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر
تو دلاويزترين شعر جهان را بسراي
آسمان ، ياس ، سحر ، ماه ، نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو برانگيخته اند
تو هم اي مرغك تنها بسراي
همه درهاي رهايي بسته ست
تا گشايي به نسيم سخني ، پنجره اي را بسراي
بسراي ....
من بدنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم
در افق پشت سراپرده نور
باغ هاي گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر غنچه ها مي شد باز .
غنچه ها ميشد باز
باغ هاي گل سرخ
باغ هاي گل سرخ
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست
چون گل افشاني لبخند تو
در لحظه شيرين شكفتن
خورشيد
چه فروغي به جهان مي بخشيد
چه شكوهي ...
همه عالم به تماشا برخاست
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم
دو كبوتر در اوج
بال در بال گذر مي كردند
دو صنوبر در باغ
سرفراگوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند
مرغ دريايي با جفت خوداز ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ....
چمن خاطره من نيز ز جان مايه عشق
در سراپرده دل
غنچه اي مي پرورد
ـ هديه اي مي آورد ـ
برگ هايش كم كم باز شدند
برگ ها باز شدند
يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش
با شكوفايي خورشيد
گل افشاني لبخند تو
آراستمش
تاروپودش را از خوبي و مهر
خوشتر از تافته ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
دامني پر گل ازين گل كه دهي هديه به خلق
كه بري خانه دشمن
كه فشاني بردوست
راز خوشبختي هركس به پراكندن اوست
در دل مردم عالم به خدا
نورخواهد پاشيد
روح خواهد پاشيد
تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو
بگو
اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يك بار و به ده بار كه صد بار بگو
« دوستم داري » را از من بسيار بپرس!
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
.... فریدون مشیری .....
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

- پست: 441
- تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
- محل اقامت: essi8689@yahoo.com
- سپاسهای ارسالی: 28 بار
- سپاسهای دریافتی: 188 بار
- تماس:

- پست: 486
- تاریخ عضویت: جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵, ۳:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: تهران
- سپاسهای ارسالی: 4873 بار
- سپاسهای دریافتی: 2877 بار
Re: فريدون مشيري(زندگي نامه و اشعار برگزيده)
سایه ها
در سکوت دلنشین نیمه شب،
میگذشتیم از میان کوچه ها.
رازگویان، هر دو غمگین، هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا.
تکیه بر بازوی من میداد گرم،
شعله ور از سوز خواهش ها تنش.
لرزشی بر جان من میریخت نرم،
ناز آن بازو ببازو رفتنش!
در نگاهش، با همه پرهیز و شرم،
برق میزد آرزوئی دلنشین
در دل من، باهمه افسردگی،
موج میزد اشتیاقی آتشین.
زیر نور ماه -دور از چشم غیر-
چشمها بر یکدگر میدوختیم.
هر نفس صد راز میگفتیم و، باز
در تب ناگفته ها میسوختیم.
نسترن ها، از سر دیوارها،
سرکشیدند از صدای پای ما.
ماه، می پائیدمان از روی بام
عشق، میجوشید در رگهای ما
سایه هامان، مهربانتر، بیدریغ
یکدگر را تنگ در بر داشتند
تا میان کوچه ای -با صد ملال-
دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائی در رسید،
سینه ها لرزان شد و دلها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشک ها بر روی رویاها نشست
چشم جان من، بناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید،
نسترن ها سربزیر انداختند!
ماه را ابری بکام خود کشید
تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال
در دل شب می سپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار
خلوتی میخواستم دلخواه خویش!
در سکوت دلنشین نیمه شب،
میگذشتیم از میان کوچه ها.
رازگویان، هر دو غمگین، هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا.
تکیه بر بازوی من میداد گرم،
شعله ور از سوز خواهش ها تنش.
لرزشی بر جان من میریخت نرم،
ناز آن بازو ببازو رفتنش!
در نگاهش، با همه پرهیز و شرم،
برق میزد آرزوئی دلنشین
در دل من، باهمه افسردگی،
موج میزد اشتیاقی آتشین.
زیر نور ماه -دور از چشم غیر-
چشمها بر یکدگر میدوختیم.
هر نفس صد راز میگفتیم و، باز
در تب ناگفته ها میسوختیم.
نسترن ها، از سر دیوارها،
سرکشیدند از صدای پای ما.
ماه، می پائیدمان از روی بام
عشق، میجوشید در رگهای ما
سایه هامان، مهربانتر، بیدریغ
یکدگر را تنگ در بر داشتند
تا میان کوچه ای -با صد ملال-
دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائی در رسید،
سینه ها لرزان شد و دلها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشک ها بر روی رویاها نشست
چشم جان من، بناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید،
نسترن ها سربزیر انداختند!
ماه را ابری بکام خود کشید
تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال
در دل شب می سپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار
خلوتی میخواستم دلخواه خویش!
آشنایان ره عشق درین بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

- پست: 486
- تاریخ عضویت: جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵, ۳:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: تهران
- سپاسهای ارسالی: 4873 بار
- سپاسهای دریافتی: 2877 بار
Re: فريدون مشيري(زندگي نامه و اشعار برگزيده)
پرنیان سرد
، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است؟
تا سپيده بخندد به روي
، ببين كه :دختر خورشيد -صبحگاه-
خورد ز روشني آرزوي ما!
، مرو، هنوز به كامت نديده ايم،
، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم،
، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است؟
، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم!
، مرو، كه در دل شب، در پناه
تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه
و جاودانه به آزار من
كنار دوست نشستن گناه نيست.
، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوی
نماند فرصت ديدار
، تو نيز با منت از عشق گفتگوست!
از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟
، مرو، صفاي تمناي من ببين!
، چراغ عشق در اين خانه روشن است،
مرا به ظلمت هجران خود مسوز،
، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!
***
، تو رفته اي و من از راه هاي
بينمت به بستر خود برده اي پناه،
بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد،
بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه،
اي به ظلمت انديشه هاي تلخ،
از تو در گريز و تو از خواب در گريز،
منت نشسته برابر - پريده رنگ
خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز!
، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است؟
تا سپيده بخندد به روي
، ببين كه :دختر خورشيد -صبحگاه-
خورد ز روشني آرزوي ما!
، مرو، هنوز به كامت نديده ايم،
، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم،
، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است؟
، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم!
، مرو، كه در دل شب، در پناه
تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه
و جاودانه به آزار من
كنار دوست نشستن گناه نيست.
، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوی
نماند فرصت ديدار
، تو نيز با منت از عشق گفتگوست!
از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟
، مرو، صفاي تمناي من ببين!
، چراغ عشق در اين خانه روشن است،
مرا به ظلمت هجران خود مسوز،
، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!
***
، تو رفته اي و من از راه هاي
بينمت به بستر خود برده اي پناه،
بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد،
بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه،
اي به ظلمت انديشه هاي تلخ،
از تو در گريز و تو از خواب در گريز،
منت نشسته برابر - پريده رنگ
خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز!
آشنایان ره عشق درین بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

- پست: 486
- تاریخ عضویت: جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵, ۳:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: تهران
- سپاسهای ارسالی: 4873 بار
- سپاسهای دریافتی: 2877 بار
Re: فريدون مشيري(زندگي نامه و اشعار برگزيده)
گل های کبود
ای همه گل های از سرما کبود،
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز این چنین غمگین نتافت
باغ، هرگز این چنین تنها نبود.
تاج های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد در سینه تان
صبح می خندد، خودآرایی کنید!
اشک های یخ زده، آیینه تان.
رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاری، شام غمگین خزان
خوش تر از صبح بهارم می نمود.
این زمان - حال شما، حال من است.
ای همه گل های از سرما کبود!
روزگاری، چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه ی مهتاب را
این زمان- دور از ملامت های ماه-
چشم می بندم که جویم خواب را!
روزگاری، یک تبسّم، یک نگاه
خوش تر از گرمای صد آغوش بود
این زمان، بر هر که دل بستم، دریغ
آتش آغوش او خاموش بود.
روزگاری، هستی ام را می نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگیزِ من
این زمان، خاموش و خالی مانده است
سینه ی از آرزو لبریز من.
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست،
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود،
زندگی در لای رگ هایم فسرد،
ای همه گل های از سرما کبود...!
آشنایان ره عشق درین بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده