صفحه 4 از 54
ارسال شده: یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۵:۴۲ ق.ظ
توسط sara
مهربانا؛
سیرابم مکن
هر لحظه تشنگی را بر من بیافزا
یا رحمن
ارسال شده: یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۹:۲۳ ب.ظ
توسط sara
Fareed3230,
ممنون از لطف شما

ارسال شده: دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
توسط sara
ای غایب از نظر
کدام چشم به راه امدنت خیس نیست؟کدام گوش دل به طنین گامهایت نسپرده؟کدام لب با لبهای (ام یجیب)خوان تو همراه نیست ؟کدام دل عاشق برای تو نمی تپد؟تو در قنوت کدامین دست جاری نیستی ؟کدام چهارشنبه بوی جمکران تو را ندارد؟کدام جمعه طعم ندبه را نچشیده؟کدام ستم را به شکوه بنشینیم ؟با کدام لحن درد دل کنیم؟از اظطراب کدام صبح جمعه بگویم از حسرت کدام عصر جمعه از دلتنگی کدام غروب؟میدانم که می ایی .می ایی و بهار را با خود می اوری لبهای غنچه ها را با لبخند شکوفا میکنی.طروات را به عدالت میان درختان تقسیم می کنی همه دلها را در مهربانی سهیم می کنی به ایینها فرصت تماشا می دهی می ایی و ادینها دیگر ندبه نمی خوانند قنوتها طعم اجابت می گیرند دیگر دلی شکسته نمی ماند لبی به شکوه باز نمی شود
خسته ایم از چهار فصل یکنواخت از زمستانهای پی در پی از لحظه های بی بهار از این روزهای گرفتار از تکرار این همه تکرار چشمانمان به ضریح گامهایت دخیل بسته اند قدم بر چشم ما بگذار.چشمهایمان همیشه در انتظارند دستهایمان رو به اسمان خشکیده اند و باران رحمت تو را می خواهند تا خاتمه دهد انتظار را در سحر روزی جمعه
ارسال شده: چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۲:۵۳ ق.ظ
توسط Farhad3614
سُلام
sara خانم .
ممنون متن زیبای بود

ارسال شده: چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۲:۵۹ ق.ظ
توسط sara
خداوندا دلی دریا به من ده
دراو عشقی نهنگ آسا به من ده
حریفان را بس امد قطره ای چند
بگرد آن جام وآن دریا به من ده
نگارا نقش دیگر باید آراست
یکی آن کلک نقش آرا به من ده
زمجنونان دشت آشنایی
منم امروز آن لیلا را به من ده
غم دنیا چه سنجد با دل من
از آن غمهای بی دنیا به من ده
گدایا ن همت شاهانه دارند
تو آن زیورز یبا به من ده
تن آسایان بلایش برنتابند
بلا من گفتم آن بالا به من ده
به چشم آهوان دشت غربت
که سوز سینه نی ها به من ده
به جان سایه ودیدار خورشید
که صبری در شب یلدا به من ده
شب بخیر ...............با لبخند و اشک و حس پرواز
ارسال شده: چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱:۱۲ ق.ظ
توسط Dr.Akhavan
sara, جان
زیبا گفتی
امیدوارم به شوهر ایده آلی که در ذهن داری هرچه سریعتر برسی

ارسال شده: چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۹:۵۳ ق.ظ
توسط Fareed3230
akhavan_a, جان من فكر نميكنم منظور ايشون از اين شعر عشق دنيايي باشه درسته sara, خانم ؟
ارسال شده: پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۲:۳۶ ق.ظ
توسط Dr.Akhavan
Fareed3230, جان
البته این شعر ممکنه عشق دنیایی نباشه
ولی تایپیک هایی که باز کردند حکایت از همین داره
البته خوشحال هستیم که فردی روشنفکر و منطقی و با این دیدگاه در سایت داریم
ممنون سارا خانوم
ارسال شده: پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۹:۵۰ ق.ظ
توسط sara
Fareed3230,
سلام درسته منظور من عشق الهی بود
امیدوارم akhavan_a, هم متوجه شده باشه
خدایا!
چه سرّی در نیلی آسمانها نهان کرده ای که دل بیتاب پرگشودن است؟
ارسال شده: پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۴:۱۱ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
sara, واقعا جملات زيبايي هستند . از نظر من اگر انسان به درستي برداشتي از عشق واقعي و الهي داشته باشد . در ديگر عشق ها نيز موفق خواهد شد.
ارسال شده: جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
توسط sara
امشب جسم خود را در دیار ارواح گم کردم امشب در ماسه های عزلت خویش فرو رفتم و کبوترهای نیازم را بر بام های آسمانی به پرواز در آوردم امشب در دشت شعله ها هستم امشب در مسا فرخانه خاطرات در رفیع ترین قله تنهایی به سر می برم امشب روحم در شیون آه ها هوس پرواز دارد آشوب در قبایل احساساتم افتاده و اشک معصومیت عزیزی را بر گونه هایم احساس می کنم امشب هم به تو می اندیشم به خانه ات که جاذبه جاودنه اش مرا از دنیای صورت به دنیای معنا کشاند شرم ذره بودن را از من گرفت و خاصیت خورشیدی به من داد
سالها در غربت خود نشسته بودم سالها روحم را بر چوب لباسی بیهودگی آویخته بودم سالها هیچکس به اندازه من میوه های پلا سیده منیت را با ولع نمی خورد سالها از یک بدبختی بزرگ که حتی نامش را هم نمی دانستم رنج می بردم تا اینکه ناگهان همه چیز دگرگون شد تشنه گشتم و در کویر درون دنبال آبی مسافری گشتم که کوله بار آذوقه اش حاجت بود و رفیق سفرش عشق تو مسا فری گشتم که می خواستم لباسهای روحم را از گرد و غبار تمدن پاک کنم می خواستم اشکم را در دفتر اعتقاداتم بنویسم می خواستم اکسیر طهارت را در وجودم بیدار کنم می خواستم گذرنامه حقیقت رابه دست بیاورم می خواستم چمدان سوغات سفرم را پر از حلاوت نیایش کنم .....
ای مالک فرشتگان روزگار زمینی ما آشفته بی هویتی گشته و خزان در با غچه های مدنیت ما بیداد می کندخورجین نیایش ما سوراخ گشته خروس اذان ما تا لنگ ظهر می خوابد کلاس تقوا تعطیل شده و تنها اندیشه های مه گرفته در سلول محقر خود ادعای رو شنفکری دارد با کفش مهابت از روی قالیچه اندیشه خود می گذریم و میوه گندیده تکنولوژی را به یکدیگر تعارف می کنیم .......
بار الها !لشکر دعای احتیاط دعاها یمان از استتار کلام بیرون آر و غنچه های باغ اندیشه مان را شکوفا ساز
بگذار نیروهای نیایش ما از میدان اجابت بگذرند
پروردگارا!درهر سینه ای شعله ای از اشتیاق را برانگیزان و دیدگانی عطا کن تا افق تجلی را بهتر ببینید.
ارسال شده: جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۹:۲۱ ب.ظ
توسط Fareed3230
كلمات از بيان زيبايي مطلب بالا عاجز است و من نمي دانم كه چه بايد بگوييم اما دوست دارم حس من رو بعد از خوندن اين
مطلب بدونين
