خدمات متقابل اسلام و ایران
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
بديهی است كه اگر بيسوادی عرب جاهلی ، تحقير آموزگاری وسيله فردی از قريش ، كتابسوزی عبدالله بن طاهر ايرانی ، كتابسوزی قتيبه بن مسلم در خوارزم صد سال بعد از فتوحات اوليه اسلامی ، دليل كتابخانه سوزی اعراب فاتح ايران باشد ، كتاب سوزی اسكندريه وسيله شخصيت عاقل و باهوشی نظير عمر و بن العاص كه طبق نقل از محضر فيلسوف آنروز اسكندريه بهره ميبرده و با او معاشرت داشته ، آنهم به فرمان مستقيم خليفه از مركز مدينه ، نه پيش خود ، آنچنانكه قتيبه بن مسلم در خوارزم كرد ، به طريق اولی دليل كتابخانه سوزی در ايران بايد شمرده شود . لهذا هميشه از طرف اينگروه كتابسوزی اسكندريه با آب و تاب فراوان نقل ميشود .
مقدمتا بايد بگوئيم كه تاريخ اسلام و فتوحات اسلامی چه به طور عموم ، و چه بطور خصوص ( يعنی فتوحات يك منطقه خاص ) از اواخر قرن دوم تدوين شده و آن كتب در اختيار ما است ، راجع به فتح اسكندريه بالاخص علاوه بر مورخين اسلامی ، چند نفر مسيحی نيز فتح اين شهر را به دست اعراب با تفصيل فراوان نقل كردهاند . در هيچيك از كتب اسلامی يا مسيحی يا يهودی و غير اينها كه قبل از جنگهای صليبی تاليف شده نامی از كتابسوزی اسكندريه يا ايران در ميان نيست . تنها در اواخر قرن ششم هجری و اوايل قرن هفتم است كه برای اولين بار عبداللطيف بغدادی كه مردی مسيحی است در كتابی بنام " الافاده و الاعتبار فی الامور المشاهده و الحوادث المعاينه بارض مصر " كه موضوع آن امور و حوادثی است كه شخصا مشاهده كرده است و در حقيقت سفرنامه است آنجا كه عمودی را به نام " عمود السوادی " در محل سابق كتابخانه اسكندريه توصيف میكرده گفته است :
" و گفته ميشود كه اين عمود يكی از عمودهايی است كه بر روی آنها رواقی استوار بوده و ارسطو در اين رواق تدريس ميكرده و دارالعلم بوده و در اينجا كتابخانهای بوده كه عمرو عاص به اشاره خليفه آنرا سوخته است. "
عبداللطيف بيش از اين نمیخواسته بگويد كه در افواه مردم ( و لابد مسيحيان هم كيش او ) چنين شايعهای بر سر زبانها است بدون آنكه بخواهد آنرا تاييد كند ، زيرا سخن خود را با " و يذكر " ( چنين گفته ميشود ، چنين بر سر زبانها است ) آغاز كرده است . همه ميدانيم كه در نقل روايت تاريخی يا حديثی ، ناقل اگر سندی داشته باشد مطلب را با ذكر سند نقل ميكند ، آنچنانكه طبری از مورخين و همچنين غالب محدثين انجام ميدهند . بهترين نوع نقل همين نوع است ، خواننده را امكان میدهد كه در صحت و سقم نقل تحقيق كند و اگر سند را صحيح يافت بپذيرد . و اگر ناقل بدون ذكر سند و ماخذ نقل كند ، دوگونه است : گاهی به صورت ارسال مسلم نقل ميكند مثلا ميگويد در فلان سال فلان حادثه واقع شد ، و گاه میگويد : گفته ميشود ، يا گفته شده است ، يا چنين ميگويند كه در فلان سال فلان حادثه واقع شد . اگر به صورت اول بيان شود نشانه اينست كه خود گوينده به آنچه نقل كرده اعتماد دارد ولی البته ديگران به اينگونه نقلها كه مدرك و ماخذ و سند نقل نشده اعتماد نميكنند ، علمای حديث چنين احاديثی را معتبر نمیشمارند ، محققين اروپائی نيز به نقلهای تاريخی بدون مدرك و ماخذ اعتنائی نمیكنند و آنرا غير معتبر میشمارند . حداكثر اينست كه ميگويند فلانشخص چنين نقلی در كتاب خود كرده اما ماخذ و مدرك نشان نداده ، يعنی اعتبار تاريخی ندارد .
اما اگر به صورت دوم بيان شود كه خود ناقل به صورت " گويند " يا " چنين ميگويند " يا " گفته شده است " و امثال اينها ( به اصطلاح با صيغه فعل مجهول ) بيان شود نشان اينست كه حتی خود گوينده نيز اعتباری برای اين نقل قائل نيست . عدهای معتقدند كه كلمه " قيل " ( گفته شده است ) در نقلها تنها نشانه عدم اعتماد ناقل نيست ، اشاره به بی اعتباری آن نيز است .
عبداللطيف اين داستان را به صورت سوم نقل كرده كه لااقل نشانه آن است خود او به آن اعتماد نداشته است . به علاوه بعيد است كه عبداللطيف اين قدر بی اطلاع بوده كه نمیدانسته است ارسطو پايش به مصر و اسكندريه نرسيده تا چه رسد كه در آن رواق تدريس كرده باشد بلكه اساسا اسكندريه بعد از ارسطو تاسيس شده ، زيرا اسكندريه بعد از حمله اسكندر به مصر تاسيس شد .
پس خواه عبداللطيف شخصا به اين نقل اعتماد داشته و خواه نداشته است اين نقل ضعف مضمونی دارد يعنی مشتمل بر مطلبی است كه از نظر تاريخی قطعا دروغ است و آن تدريس ارسطو در رواق است . اگر يك نقل و يك روايت مشتمل بر چند مطلب باشد كه برخی از آنها قطعا دروغ باشد نشانه اينست كه باقی هم از همين قبيل است ، سوخته شدن كتابخانه اسكندريه وسيله مسلمين از نظر اعتبار نظير تدريس ارسطو در آن محل است .
پس نقل عبداللطيف هم ضعف سند دارد ، زيرا فاقد سند و مدرك است ، و هم ضعف مضمونی دارد زيرا مشتمل بر يك دروغ واضح است ، و هم ضعف بيانی دارد ، زيرا به گونهای بيان شده كه نشان ميدهد خود او هم به آن اعتماد ندارد . علاوه بر همه اينها ، اگر عبداللطيف در عصر فتح اسكندريه میزيست ، (قرن اول هجری ) و يا لااقل در عصر مورخينی میزيست كه فتوحات اسلامی از جمله فتح اسكندريه را بطريق روايت از ديگران در كتب خود گرد آوردهاند (قرن دوم تا چهارم هجری ) اين احتمال میرفت كه اتفاقا عبداللطيف با افرادی برخورده كه بی واسطه يا مع الواسطه شاهد جريان بودهاند و برای عبداللطيف نقل كردهاند ، و ديگران به چنين افرادی برنخورده اند ولی عبداللطيف كتاب خود را در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم تاليف كرده است يعنی با حادثه فتح اسكندريه كه در حدود سالهای 17 و 18 هجری واقع شده نزديك به ششصد سال فاصله دارد . و در همه اين ششصد سال در هيچ كتاب تاريخی و از زبان هيچ مورخی اعم از مسلمان و مسيحی و يهودی و غيره ديده و شنيده نشده ، يك مرتبه بعد از اين مدت طولانی در كتاب عبداللطيف ديده ميشود . اين جهت نقل عبداللطيف را از حد يك نقل بی سند ( و به اصطلاح : خبر مرسل ) هم پائينتر ميبرد و به صورت نقلی در مياورد كه قرائن خارجی بر دروغ بودن آن هست .
از همه اينها بالاتر اينكه تواريخ شهادت میدهند كه اساسا كتابخانه اسكندريه چندين بار قبل از آنكه اسكندريه بدست مسلمانان فتح شود مورد تاراج و يغما و حريق واقع شده و هنگامی كه مسلمين اسكندريه را فتح كردند اساسا كتابخانهای به صورت سابق وجود نداشت و تنها كتابهائی در دست افرادی بوده كه مسلمين در قرنهای دوم تا چهارم هجری از آن كتابها استفاده كردند .
اينجا بار ديگر مثل معروف مصداق پيدا ميكند كه شخصی گفت : " امامزاده يعقوب را گرگ بر روی مناره دريد " ديگری گفت : امامزاده نبود و پيغمبر زاده بود ، يعقوب نبود و يوسف بود ، بالای مناره نبود و ته چاه بود ، تازه اصل مطلب دروغ است ، گرگ يوسف را ندريد" . من اينجا زمام سخن را به ويل دورانت ، مورخ معروف جهانی تاريخ تمدن ميدهم ويل دورانت ميگويد : از جمله دلائل ضعف اين روايت ( روايت عبداللطيف ) اينست كه .
1- قسمت مهم كتابخانه اسكندريه را مسيحيان متعصب بدوران اسقف " توفينس " به سال 392 ميلادی ( در حدود 250 سال قبل از فتح اسكندريه به دست مسلمين ) سوزانيده بودند .
2- در مدت پنج قرن كه از وقوع تا ثبت حادثه مفروض در كتاب عبداللطيف فاصله بود ، هيچيك از مورخان درباره آن سخن نياوردهاند در صورتی كه " اوتكيوس " مسيحی كه بسال 322 هجری 933 ميلادی اسقف بزرگ اسكندريه بود ، فتح اين شهر را به دست عربان با تفصيل فراوان نقل كرده است ، به همين جهت غالب مورخان اين قضيه را نمیپذيرند و آنرا افسانه میپندارند ، نابودی كتابخانه اسكندريه كه بتدريج انجام شد از حوادث غم انگيز تاريخ جهان بود " .
ويل دورانت مراحل تدريجی نابودی اين كتابخانه را وسيله مسيحيان در تاريخ تمدن ذكر كرده است.
گوستاولوبون ، در تمدن اسلام و عرب میگويد :
" سوزانيدن كتابخانه اسكندريه كه آنرا بفاتحين اسلام نسبت دادهاند جای بسی تعجب است كه يك چنين افسانه موهومی چگونه در اين مدت متمادی به شهرت خود باقی مانده است و آنرا تلقی بقبول نمودهاند . ولی امروز بطلان اين عقيده بثبوت پيوسته و معلوم و محقق گرديده است كه خود نصاری پيش از اسلام ، همچنانكه همه معابد و خدايان اسكندريه را با كمال اهتمام منهدم نمودهاند كتابخانه مزبور را نيز ، سوزانيده بر باد دادند . چنانكه در زمان فتح اسلام از كتابهای مزبور چيزی باقی نمانده بود تا آنرا طعمه حريق سازند
مقدمتا بايد بگوئيم كه تاريخ اسلام و فتوحات اسلامی چه به طور عموم ، و چه بطور خصوص ( يعنی فتوحات يك منطقه خاص ) از اواخر قرن دوم تدوين شده و آن كتب در اختيار ما است ، راجع به فتح اسكندريه بالاخص علاوه بر مورخين اسلامی ، چند نفر مسيحی نيز فتح اين شهر را به دست اعراب با تفصيل فراوان نقل كردهاند . در هيچيك از كتب اسلامی يا مسيحی يا يهودی و غير اينها كه قبل از جنگهای صليبی تاليف شده نامی از كتابسوزی اسكندريه يا ايران در ميان نيست . تنها در اواخر قرن ششم هجری و اوايل قرن هفتم است كه برای اولين بار عبداللطيف بغدادی كه مردی مسيحی است در كتابی بنام " الافاده و الاعتبار فی الامور المشاهده و الحوادث المعاينه بارض مصر " كه موضوع آن امور و حوادثی است كه شخصا مشاهده كرده است و در حقيقت سفرنامه است آنجا كه عمودی را به نام " عمود السوادی " در محل سابق كتابخانه اسكندريه توصيف میكرده گفته است :
" و گفته ميشود كه اين عمود يكی از عمودهايی است كه بر روی آنها رواقی استوار بوده و ارسطو در اين رواق تدريس ميكرده و دارالعلم بوده و در اينجا كتابخانهای بوده كه عمرو عاص به اشاره خليفه آنرا سوخته است. "
عبداللطيف بيش از اين نمیخواسته بگويد كه در افواه مردم ( و لابد مسيحيان هم كيش او ) چنين شايعهای بر سر زبانها است بدون آنكه بخواهد آنرا تاييد كند ، زيرا سخن خود را با " و يذكر " ( چنين گفته ميشود ، چنين بر سر زبانها است ) آغاز كرده است . همه ميدانيم كه در نقل روايت تاريخی يا حديثی ، ناقل اگر سندی داشته باشد مطلب را با ذكر سند نقل ميكند ، آنچنانكه طبری از مورخين و همچنين غالب محدثين انجام ميدهند . بهترين نوع نقل همين نوع است ، خواننده را امكان میدهد كه در صحت و سقم نقل تحقيق كند و اگر سند را صحيح يافت بپذيرد . و اگر ناقل بدون ذكر سند و ماخذ نقل كند ، دوگونه است : گاهی به صورت ارسال مسلم نقل ميكند مثلا ميگويد در فلان سال فلان حادثه واقع شد ، و گاه میگويد : گفته ميشود ، يا گفته شده است ، يا چنين ميگويند كه در فلان سال فلان حادثه واقع شد . اگر به صورت اول بيان شود نشانه اينست كه خود گوينده به آنچه نقل كرده اعتماد دارد ولی البته ديگران به اينگونه نقلها كه مدرك و ماخذ و سند نقل نشده اعتماد نميكنند ، علمای حديث چنين احاديثی را معتبر نمیشمارند ، محققين اروپائی نيز به نقلهای تاريخی بدون مدرك و ماخذ اعتنائی نمیكنند و آنرا غير معتبر میشمارند . حداكثر اينست كه ميگويند فلانشخص چنين نقلی در كتاب خود كرده اما ماخذ و مدرك نشان نداده ، يعنی اعتبار تاريخی ندارد .
اما اگر به صورت دوم بيان شود كه خود ناقل به صورت " گويند " يا " چنين ميگويند " يا " گفته شده است " و امثال اينها ( به اصطلاح با صيغه فعل مجهول ) بيان شود نشان اينست كه حتی خود گوينده نيز اعتباری برای اين نقل قائل نيست . عدهای معتقدند كه كلمه " قيل " ( گفته شده است ) در نقلها تنها نشانه عدم اعتماد ناقل نيست ، اشاره به بی اعتباری آن نيز است .
عبداللطيف اين داستان را به صورت سوم نقل كرده كه لااقل نشانه آن است خود او به آن اعتماد نداشته است . به علاوه بعيد است كه عبداللطيف اين قدر بی اطلاع بوده كه نمیدانسته است ارسطو پايش به مصر و اسكندريه نرسيده تا چه رسد كه در آن رواق تدريس كرده باشد بلكه اساسا اسكندريه بعد از ارسطو تاسيس شده ، زيرا اسكندريه بعد از حمله اسكندر به مصر تاسيس شد .
پس خواه عبداللطيف شخصا به اين نقل اعتماد داشته و خواه نداشته است اين نقل ضعف مضمونی دارد يعنی مشتمل بر مطلبی است كه از نظر تاريخی قطعا دروغ است و آن تدريس ارسطو در رواق است . اگر يك نقل و يك روايت مشتمل بر چند مطلب باشد كه برخی از آنها قطعا دروغ باشد نشانه اينست كه باقی هم از همين قبيل است ، سوخته شدن كتابخانه اسكندريه وسيله مسلمين از نظر اعتبار نظير تدريس ارسطو در آن محل است .
پس نقل عبداللطيف هم ضعف سند دارد ، زيرا فاقد سند و مدرك است ، و هم ضعف مضمونی دارد زيرا مشتمل بر يك دروغ واضح است ، و هم ضعف بيانی دارد ، زيرا به گونهای بيان شده كه نشان ميدهد خود او هم به آن اعتماد ندارد . علاوه بر همه اينها ، اگر عبداللطيف در عصر فتح اسكندريه میزيست ، (قرن اول هجری ) و يا لااقل در عصر مورخينی میزيست كه فتوحات اسلامی از جمله فتح اسكندريه را بطريق روايت از ديگران در كتب خود گرد آوردهاند (قرن دوم تا چهارم هجری ) اين احتمال میرفت كه اتفاقا عبداللطيف با افرادی برخورده كه بی واسطه يا مع الواسطه شاهد جريان بودهاند و برای عبداللطيف نقل كردهاند ، و ديگران به چنين افرادی برنخورده اند ولی عبداللطيف كتاب خود را در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم تاليف كرده است يعنی با حادثه فتح اسكندريه كه در حدود سالهای 17 و 18 هجری واقع شده نزديك به ششصد سال فاصله دارد . و در همه اين ششصد سال در هيچ كتاب تاريخی و از زبان هيچ مورخی اعم از مسلمان و مسيحی و يهودی و غيره ديده و شنيده نشده ، يك مرتبه بعد از اين مدت طولانی در كتاب عبداللطيف ديده ميشود . اين جهت نقل عبداللطيف را از حد يك نقل بی سند ( و به اصطلاح : خبر مرسل ) هم پائينتر ميبرد و به صورت نقلی در مياورد كه قرائن خارجی بر دروغ بودن آن هست .
از همه اينها بالاتر اينكه تواريخ شهادت میدهند كه اساسا كتابخانه اسكندريه چندين بار قبل از آنكه اسكندريه بدست مسلمانان فتح شود مورد تاراج و يغما و حريق واقع شده و هنگامی كه مسلمين اسكندريه را فتح كردند اساسا كتابخانهای به صورت سابق وجود نداشت و تنها كتابهائی در دست افرادی بوده كه مسلمين در قرنهای دوم تا چهارم هجری از آن كتابها استفاده كردند .
اينجا بار ديگر مثل معروف مصداق پيدا ميكند كه شخصی گفت : " امامزاده يعقوب را گرگ بر روی مناره دريد " ديگری گفت : امامزاده نبود و پيغمبر زاده بود ، يعقوب نبود و يوسف بود ، بالای مناره نبود و ته چاه بود ، تازه اصل مطلب دروغ است ، گرگ يوسف را ندريد" . من اينجا زمام سخن را به ويل دورانت ، مورخ معروف جهانی تاريخ تمدن ميدهم ويل دورانت ميگويد : از جمله دلائل ضعف اين روايت ( روايت عبداللطيف ) اينست كه .
1- قسمت مهم كتابخانه اسكندريه را مسيحيان متعصب بدوران اسقف " توفينس " به سال 392 ميلادی ( در حدود 250 سال قبل از فتح اسكندريه به دست مسلمين ) سوزانيده بودند .
2- در مدت پنج قرن كه از وقوع تا ثبت حادثه مفروض در كتاب عبداللطيف فاصله بود ، هيچيك از مورخان درباره آن سخن نياوردهاند در صورتی كه " اوتكيوس " مسيحی كه بسال 322 هجری 933 ميلادی اسقف بزرگ اسكندريه بود ، فتح اين شهر را به دست عربان با تفصيل فراوان نقل كرده است ، به همين جهت غالب مورخان اين قضيه را نمیپذيرند و آنرا افسانه میپندارند ، نابودی كتابخانه اسكندريه كه بتدريج انجام شد از حوادث غم انگيز تاريخ جهان بود " .
ويل دورانت مراحل تدريجی نابودی اين كتابخانه را وسيله مسيحيان در تاريخ تمدن ذكر كرده است.
گوستاولوبون ، در تمدن اسلام و عرب میگويد :
" سوزانيدن كتابخانه اسكندريه كه آنرا بفاتحين اسلام نسبت دادهاند جای بسی تعجب است كه يك چنين افسانه موهومی چگونه در اين مدت متمادی به شهرت خود باقی مانده است و آنرا تلقی بقبول نمودهاند . ولی امروز بطلان اين عقيده بثبوت پيوسته و معلوم و محقق گرديده است كه خود نصاری پيش از اسلام ، همچنانكه همه معابد و خدايان اسكندريه را با كمال اهتمام منهدم نمودهاند كتابخانه مزبور را نيز ، سوزانيده بر باد دادند . چنانكه در زمان فتح اسلام از كتابهای مزبور چيزی باقی نمانده بود تا آنرا طعمه حريق سازند
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
شهر اسكندريه از زمان بناء آن كه در سال 332 پيش از ميلاد صورت گرفته تا زمان فتح مسلمين يعنی تا مدت هزار سال يكی از شهرهای معظم و مهم دنيا به شمار میرفت .
در عصر ملوك بطالسه تمام حكما و فلاسفه دنيا در اين شهر جمع شده مدارس و كتابخانههای مهمی تاسيس كرده بودند . ولی آن ترقيات علمی آنقدر دوام پيدا نكرد ، چندانكه در سال 48 قبل از مسيح روميان تحت سرداری " سزار " به اسكندريه حمله برده لطمه زيادی به حيات علمی آن وارد ساختند . اگر چه در سلطنت روميان دوباره اين شهر ترقی كرده اهميتی به سزا پيدا نمود ، لكن اين ترقی موقتی بوده است ، زيرا در اهالی جنون مناقشات مذهبی پيدا شده و با وجود جلوگيريهای سفاكانه امپراطوران روم ، روزانه بر شدت آن میافزود ، تا زمانی كه ديانت مسيح ، مذهب رسمی مملكت قرار گرفت ، آنوقت تئودور حكم كرد تمام معابد و مجسمههای خدايان و كتابخانههای بت پرستان را با خاك يكسان نمودند ".
شهر اسكندريه كه هم اكنون از شهرهای معتبر مصر است به وسيله اسكندر رومی در چهار قرن قبل از ميلاد مسيح ساخته و يا طرح ريزی شد و به همين جهت نام اسكندريه يافت . خلفای اسكندر در مصر كه آنها را " بطالسه " میخوانند در آن شهر موزه و كتابخانه و در حقيقت " آكادمی " تاسيس كردند كه بصورت يك حوزه علمی عظيم در آمد . بسياری از دانشمندان اسكندريه با اكابر يونان برابری ميكنند و از مشاهير علمی جهانند . حوزه اسكندريه از قرن سوم و دوم قبل از ميلاد آغاز شده و تا قرن چهارم بعد از ميلاد ادامه يافت . مصر بطور كلی ، در دوره اسكندر و خلفايش زير نفوذ سياسی يونان بود ، بعد كه تمدن يونانی به افول گراييد و ميان روم كه مركزش رم فعلی در ايطاليا بود با يونان جنگ در گرفت و روم بر يونان غلبه كرد و مصر و اسكندريه نيز تحت نفوذ سياسی روم واقع شد ، دولت روم در حدود چهار قرن بعد از ميلاد منقسم شد به روم شرقی كه مركزش قسطنطنيه ( استانبول فعلی ) بوده و روم غربی كه مركزش رم در ايطاليا بوده است . روم شرقی به مسيحيت گراييد و مسيحيت هم روی تمدن يونان و هم روی تمدن روم اثر منفی گذاشت ، و قرون وسطای غربی كه دوره انحطاط غرب است تقريبا از همين وقت ( از انقسام روم به شرقی و غربی ) آغاز میشود .
پس از گرايش روم شرقی به مسيحيت سايه مسيحيت كه تدريس علوم و فلسفه را بر خلاف اصول دين مسيح میدانست و علما و فلاسفه را كافر و گمراه و گمراه كننده میشمرد بر حوزه اسكندريه سنگينی كرد و دست بردها و تاراجها و سوزانيدنهای متناوب اين كتابخانه بار ديگر بعد از حمله سزار در 48 (ميلادی ) آغاز گشت .
قسطنطين اول ، امپراطور روم شرقی اولين امپراطوری است كه به مسيحيت گراييد . ژوستی نين از اخلاف قسطنطين در قرن ششم ميلادی حوزه آتن را رسما تعطيل كرد و قبلا در قرن چهارم حوزه اسكندريه تعطيل و يا تضعيف كامل شده بود . تعطيل حوزه آتن در سال 529 ميلادی صورت گرفت يعنی چهل و يكسال قبل از تولد رسول اكرم و هشتاد و يك سال قبل از بعثت ايشان و نود و چهار سال قبل از هجرت و صد و پنج سال قبل از رحلت ايشان و صد و بيست و اند سال قبل از فتح اسكندريه بدست مسلمين .
از مجموع آنچه گفتيم معلوم شد كه اين كتابخانه را بت پرستان و مشركان تاسيس كردند و مسيحيان آنرا از بين بردند ، ولی بعد از جنگهای صليبی ميان مسيحيان و مسلمين كه در حدود دويست سال طول كشيد ( قرن پنجم و ششم هجری ) مسيحيان از يك طرف با تمدن و فرهنگ اسلامی آشنا شدند و اين تمدن به آنها آگاهی داد ، و از طرف ديگر پس از شكست نهائی از مسلمين سخت كينه مسلمين را در دلهای خود پختند و به جنگ اعصاب عليه مسلمين دست زدند . آن اندازه عليه اسلام و قرآن و رسول اكرم و مسلمانان شايعه ساختند كه موجب شرمساری متمدنهای مسيحی قرون جديده است و میبينيم كه به جبران مافات " عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن " مینويسند . شايعه كتابسوزيها وسيله مسلمين جزء همين شايعات است كه احيانا برخی از مسلمين نيز از قرن هفتم به بعد بدون اينكه شايعه ها را بدانند به صورت " شايع است " يا " گفته میشود " يا " چنين روايت ميشود " در كتابهای خود منعكس كرده اند ، غافل از آنكه سازنده شايعه مسيحيان صليبی میباشند و انگيزه شان بدنام كردن مسلمين است . و در قرن اخير ، كه استعمار برانگيختن احساسات ملی مسلمين را عليه اسلام و مسلمين صدر اول در صدر برنامه خود قرار داده امثال پور داود اين افسانه را به صورت يك حادثه تاريخی در آوردند ، و به نقلهائی نظير نقل عبداللطيف پر و بال دادند و به صورت يك نقل تاريخی به خورد دانش آموزان و دانشجويان بی خبر دادند . تا اينجا سخن عبداللطيف را نقل و بررسی كرديم اكنون به نقد سخن ابوالفرج بن العبری بپردازيم .
ابوالفرج يك طبيب يهودی است كه در سال 623 هجری در ملطيه ( آسيای صغير) تولد يافته و پدرش دين يهود را ترك كرده و به نصرانيت گرائيده است ، ابوالفرج نيز آغاز تحصيلات خود را به فرا گرفتن اصول نصرانيت گذرانيده است . او به زبان سريانی و عربی آشنائی كامل داشته است .
تاريخی مبسوط به زبان سريانی نوشته كه ماخذ آن كتب سريانی ، عربی ، يونانی بوده است . در آن كتاب ذكری از كتابسوزی مسلمين در اسكندريه وجود ندارد و خلاصهای از آن به عربی به نام " مختصر الدول " نوشت كه میگويند همه نسخههای آن ناتمام و ناقص است و عجب اينست كه ميگويند با اينكه مختصر الدول خلاصه آن تاريخ مفصل سريانی است مشتمل بر مطالبی است كه در اصل مفصل سريانی نيست از جمله آنها داستان كتابسوزی اسكندريه وسيله مسلمين است . كتاب مختصر الدول را مردی به نام " دكتر پوكوك " كه پروفسور كالج اكسفورد بوده و از اشخاصی است كه در نشر اكاذيب عليه مسلمين دست داشته است ، طبع و نشر كرده و به زبان لاتين هم ترجمه نموده است . از آنوقت به وسيله اين كتاب و اين شخص شايعه كتابسوزی مسلمين در اسكندريه در
اروپا رواج يافت تا آنكه در قرون اخيره وسيله محققين اروپايی امثال گيبون و كريل و گوستاولوبون و ديگران اين شايعه تكذيب شد .
اكنون نوبت آن است كه به نقد سخن ابن خلدون كه درباره خصوص كتابسوزی در ايران سخن گفته است بپردازيم . اگر به اصل عبارت ابن خلدون مراجعه نكنيم و به نقل پورداود دريشتها كه آقای دكتر معين از آنجا نقل كرده اند اعتماد كنيم بايد بگوئيم ابن خلدون كه خود يك مورخ است و او را با عبداللطيف كه صرفا يك طبيب است و میخواسته سفر نامه بنويسد يا ابوالفرج كه او نيز طبيب است ، و يا حاج خليفه فهرست نويس ، و حتی با قفطی تاريخ الحكما نويس ، نبايد مقايسه كرد ، او خود يك مورخ و مؤلف تاريخ عمومی است ، بنابراين اگر به ضرس قاطع اظهار نظر كند ولو مدرك نشان ندهد بايد گفت سند و ماخذی در كار بوده است .
ولی متاسفانه ابن خلدون نيز اظهار نظر نكرده و به صورت فعل مجهول بيان كرده است او هم سخن خود را با جمله " و لقد يقال " آغاز كرده است ( همانا چنين گفته میشود) ) . به علاوه ابن خلدون در صدر سخنش جملهای اضافه كرده كه بيشتر موجب ضعف قضيه ميشود . او بعد از آنكه طبق اصل اجتماعی خاص خودش ( كه مورد قبول ديگران نيست ) و آن اينكه هر جا كه ملك و عمران گسترش يافته باشد علوم عقلی خواه ناخواه گسترش میيابد ، نتيجه ميگيرد كه در ايران كه ملك و عمران گسترش عظيم يافته بوده است نمیتواند علوم عقلی گسترش نيافته باشد ، میگويد : " و همانا گفته میشود كه اين علوم از ايرانيان به يونانيان رسيد آنگاه كه اسكندر دارا را كشت و بر ملك كيانی تسلط يافت و بر كتابها و علوم بی حد و حصر آنها استيلا يافت و چون سرزمين ايران فتح شد و در آنجا كتب فراوان ديدند سعد وقاص به عمر نامه نوشت . . . " .
چنانكه میدانيم اينكه اسكندر از ايران كتابهائی به يونان برده باشد و بعد از فتح ايران به دست اسكندر ، يونانيان به علوم تازهای دست يافته مسلمين بيندازند . ولی ماخذ شايعه ای كه ابن خلدون اشاره كرده است ، علی الظاهر " شعوبيه " اند . خود ابن خلدون نيز خالی از تمايل شعوبی و ضد عربی نيست ، شعوبيان ايرانی شعارشان اين بود : " هنر نزد ايرانيان است و بس " از ظاهر عبارت ابن خلدون شايد بشود استفاده كرد كه میخواسته اند مدعی شوند همه علوم يونان از ايران است ، در صورتی كه میدانيم اسكندر در زمان ارسطو به ايران حمله كرد و تمدن و فرهنگ يونان ، در آن وقت در اوج شكوفائی بود .
مطلب ديگر اينست كه آنچه تاكنون از ابن خلدون نقل شده از مقدمه او است كه كتابی است فلسفی و اجتماعی . تاكنون نديده ايم كه اين مطلب را كسی از خود تاريخ او كه به نام " العبر و ديوان المبتدا و الخبر " است كسی نقل كرده باشد . ابن خلدون اگر برای اين قصه ارزش تاريخی قائل بود بايد در آنجا نقل كرده باشد .
متاسفانه تاريخ ابن خلدون در اختيارم نيست ، ولی اگر چيزی در آنجا میبود بسيار بعيد است كه رندان غافل مانده باشند . اگر چنين مطلبی در خود تاريخ ابن خلدون بود از آنجا نقل میشد و نه از مقدمه ، بايد به خود تاريخ ابن خلدون مراجعه شود . در مورد كتابخانه اسكندريه : علاوه بر نبودن ماخذ و علاوه بر اينكه ناقلها به صورت فعل مجهول كه نشانه بی اعتمادی است نقل كردهاند ، يك سلسله قرائن خارجی هم بر دروغ بودن قضيه بود از آن جمله اينكه تاريخ میگويد اين كتابخانه قرنها قبل از اسلام به باد رفته است .
در مورد كتابسوزی ايران نيز برخی قرائن خارجی در كار است . يكی اينكه اساسا تاريخ وجود كتابخانهای را در ايران ضبط نكرده است . برخلاف كتابخانه اسكندريه كه وجود چنين كتابخانه در سالهای ميان سه قرن قبل از ميلاد تا حدود چهار قرن بعد از ميلاد قطعی تاريخ است . اگر در ايران كتابخانههائی وجود میداشت ، فرضا سوختن آنها ضبط نشده بود ، اصل وجود كتابخانه ضبط میشد ، خصوصا با توجه به اينكه میدانيم اخبار ايران و تاريخ ايران بيش از هر جای ديگر در تواريخ اسلامی وسيله خود ايرانيان يا اعراب ضبط شده است .
ديگر اينكه در ميان ايرانيان يك جريان خاص پديد آمد كه ايجاب ميكرد اگر كتابسوزی در ايران رخ داده باشد حتما ضبط شود و با آب و تاب فراوان هم ضبط شود و آن جريان شعوبيگری است . شعوبيگری هر چند در ابتدا يك نهضت مقدس اسلامی عدالتخواهانه و ضد تبعيض بود ، ولی بعدها تبديل شد به يك حركت نژاد پرستانه و ضد عرب ، ايرانيان شعوبی مسلك كتابها در مثالب و معايب عرب مینوشتند و هر جا نقطه ضعفی از عرب سراغ داشتند با آب و تاب فراوان مینوشتند و پخش میكردند ، جزئياتی از لابلای تاريخ پيدا ميكردند و از سير تا پياز فروگذار نمیكردند .
اگر عرب چنين نقطه ضعف بزرگی داشت كه كتابخانهها را آتش زده بود خصوصا كتابخانه ايران را ، محال و ممتنع بود كه شعوبيه كه در قرن دوم هجری اوج گرفته بودند و بنی العباس به حكم سياست ضد اموی و ضد عربی كه داشتند به آنها پر و بال میدادند دربارهاش سكوت كنند ، بلكه يك كلاغ را صد كلاغ كرده و جار و جنجال راه میانداختند ، و حال آنكه شعوبيه تفوه به اين مطلب نكردهاند و اين خود دليل قاطعی است بر افسانه بودن قصه كتابسوزی ايران .
در عصر ملوك بطالسه تمام حكما و فلاسفه دنيا در اين شهر جمع شده مدارس و كتابخانههای مهمی تاسيس كرده بودند . ولی آن ترقيات علمی آنقدر دوام پيدا نكرد ، چندانكه در سال 48 قبل از مسيح روميان تحت سرداری " سزار " به اسكندريه حمله برده لطمه زيادی به حيات علمی آن وارد ساختند . اگر چه در سلطنت روميان دوباره اين شهر ترقی كرده اهميتی به سزا پيدا نمود ، لكن اين ترقی موقتی بوده است ، زيرا در اهالی جنون مناقشات مذهبی پيدا شده و با وجود جلوگيريهای سفاكانه امپراطوران روم ، روزانه بر شدت آن میافزود ، تا زمانی كه ديانت مسيح ، مذهب رسمی مملكت قرار گرفت ، آنوقت تئودور حكم كرد تمام معابد و مجسمههای خدايان و كتابخانههای بت پرستان را با خاك يكسان نمودند ".
شهر اسكندريه كه هم اكنون از شهرهای معتبر مصر است به وسيله اسكندر رومی در چهار قرن قبل از ميلاد مسيح ساخته و يا طرح ريزی شد و به همين جهت نام اسكندريه يافت . خلفای اسكندر در مصر كه آنها را " بطالسه " میخوانند در آن شهر موزه و كتابخانه و در حقيقت " آكادمی " تاسيس كردند كه بصورت يك حوزه علمی عظيم در آمد . بسياری از دانشمندان اسكندريه با اكابر يونان برابری ميكنند و از مشاهير علمی جهانند . حوزه اسكندريه از قرن سوم و دوم قبل از ميلاد آغاز شده و تا قرن چهارم بعد از ميلاد ادامه يافت . مصر بطور كلی ، در دوره اسكندر و خلفايش زير نفوذ سياسی يونان بود ، بعد كه تمدن يونانی به افول گراييد و ميان روم كه مركزش رم فعلی در ايطاليا بود با يونان جنگ در گرفت و روم بر يونان غلبه كرد و مصر و اسكندريه نيز تحت نفوذ سياسی روم واقع شد ، دولت روم در حدود چهار قرن بعد از ميلاد منقسم شد به روم شرقی كه مركزش قسطنطنيه ( استانبول فعلی ) بوده و روم غربی كه مركزش رم در ايطاليا بوده است . روم شرقی به مسيحيت گراييد و مسيحيت هم روی تمدن يونان و هم روی تمدن روم اثر منفی گذاشت ، و قرون وسطای غربی كه دوره انحطاط غرب است تقريبا از همين وقت ( از انقسام روم به شرقی و غربی ) آغاز میشود .
پس از گرايش روم شرقی به مسيحيت سايه مسيحيت كه تدريس علوم و فلسفه را بر خلاف اصول دين مسيح میدانست و علما و فلاسفه را كافر و گمراه و گمراه كننده میشمرد بر حوزه اسكندريه سنگينی كرد و دست بردها و تاراجها و سوزانيدنهای متناوب اين كتابخانه بار ديگر بعد از حمله سزار در 48 (ميلادی ) آغاز گشت .
قسطنطين اول ، امپراطور روم شرقی اولين امپراطوری است كه به مسيحيت گراييد . ژوستی نين از اخلاف قسطنطين در قرن ششم ميلادی حوزه آتن را رسما تعطيل كرد و قبلا در قرن چهارم حوزه اسكندريه تعطيل و يا تضعيف كامل شده بود . تعطيل حوزه آتن در سال 529 ميلادی صورت گرفت يعنی چهل و يكسال قبل از تولد رسول اكرم و هشتاد و يك سال قبل از بعثت ايشان و نود و چهار سال قبل از هجرت و صد و پنج سال قبل از رحلت ايشان و صد و بيست و اند سال قبل از فتح اسكندريه بدست مسلمين .
از مجموع آنچه گفتيم معلوم شد كه اين كتابخانه را بت پرستان و مشركان تاسيس كردند و مسيحيان آنرا از بين بردند ، ولی بعد از جنگهای صليبی ميان مسيحيان و مسلمين كه در حدود دويست سال طول كشيد ( قرن پنجم و ششم هجری ) مسيحيان از يك طرف با تمدن و فرهنگ اسلامی آشنا شدند و اين تمدن به آنها آگاهی داد ، و از طرف ديگر پس از شكست نهائی از مسلمين سخت كينه مسلمين را در دلهای خود پختند و به جنگ اعصاب عليه مسلمين دست زدند . آن اندازه عليه اسلام و قرآن و رسول اكرم و مسلمانان شايعه ساختند كه موجب شرمساری متمدنهای مسيحی قرون جديده است و میبينيم كه به جبران مافات " عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن " مینويسند . شايعه كتابسوزيها وسيله مسلمين جزء همين شايعات است كه احيانا برخی از مسلمين نيز از قرن هفتم به بعد بدون اينكه شايعه ها را بدانند به صورت " شايع است " يا " گفته میشود " يا " چنين روايت ميشود " در كتابهای خود منعكس كرده اند ، غافل از آنكه سازنده شايعه مسيحيان صليبی میباشند و انگيزه شان بدنام كردن مسلمين است . و در قرن اخير ، كه استعمار برانگيختن احساسات ملی مسلمين را عليه اسلام و مسلمين صدر اول در صدر برنامه خود قرار داده امثال پور داود اين افسانه را به صورت يك حادثه تاريخی در آوردند ، و به نقلهائی نظير نقل عبداللطيف پر و بال دادند و به صورت يك نقل تاريخی به خورد دانش آموزان و دانشجويان بی خبر دادند . تا اينجا سخن عبداللطيف را نقل و بررسی كرديم اكنون به نقد سخن ابوالفرج بن العبری بپردازيم .
ابوالفرج يك طبيب يهودی است كه در سال 623 هجری در ملطيه ( آسيای صغير) تولد يافته و پدرش دين يهود را ترك كرده و به نصرانيت گرائيده است ، ابوالفرج نيز آغاز تحصيلات خود را به فرا گرفتن اصول نصرانيت گذرانيده است . او به زبان سريانی و عربی آشنائی كامل داشته است .
تاريخی مبسوط به زبان سريانی نوشته كه ماخذ آن كتب سريانی ، عربی ، يونانی بوده است . در آن كتاب ذكری از كتابسوزی مسلمين در اسكندريه وجود ندارد و خلاصهای از آن به عربی به نام " مختصر الدول " نوشت كه میگويند همه نسخههای آن ناتمام و ناقص است و عجب اينست كه ميگويند با اينكه مختصر الدول خلاصه آن تاريخ مفصل سريانی است مشتمل بر مطالبی است كه در اصل مفصل سريانی نيست از جمله آنها داستان كتابسوزی اسكندريه وسيله مسلمين است . كتاب مختصر الدول را مردی به نام " دكتر پوكوك " كه پروفسور كالج اكسفورد بوده و از اشخاصی است كه در نشر اكاذيب عليه مسلمين دست داشته است ، طبع و نشر كرده و به زبان لاتين هم ترجمه نموده است . از آنوقت به وسيله اين كتاب و اين شخص شايعه كتابسوزی مسلمين در اسكندريه در
اروپا رواج يافت تا آنكه در قرون اخيره وسيله محققين اروپايی امثال گيبون و كريل و گوستاولوبون و ديگران اين شايعه تكذيب شد .
اكنون نوبت آن است كه به نقد سخن ابن خلدون كه درباره خصوص كتابسوزی در ايران سخن گفته است بپردازيم . اگر به اصل عبارت ابن خلدون مراجعه نكنيم و به نقل پورداود دريشتها كه آقای دكتر معين از آنجا نقل كرده اند اعتماد كنيم بايد بگوئيم ابن خلدون كه خود يك مورخ است و او را با عبداللطيف كه صرفا يك طبيب است و میخواسته سفر نامه بنويسد يا ابوالفرج كه او نيز طبيب است ، و يا حاج خليفه فهرست نويس ، و حتی با قفطی تاريخ الحكما نويس ، نبايد مقايسه كرد ، او خود يك مورخ و مؤلف تاريخ عمومی است ، بنابراين اگر به ضرس قاطع اظهار نظر كند ولو مدرك نشان ندهد بايد گفت سند و ماخذی در كار بوده است .
ولی متاسفانه ابن خلدون نيز اظهار نظر نكرده و به صورت فعل مجهول بيان كرده است او هم سخن خود را با جمله " و لقد يقال " آغاز كرده است ( همانا چنين گفته میشود) ) . به علاوه ابن خلدون در صدر سخنش جملهای اضافه كرده كه بيشتر موجب ضعف قضيه ميشود . او بعد از آنكه طبق اصل اجتماعی خاص خودش ( كه مورد قبول ديگران نيست ) و آن اينكه هر جا كه ملك و عمران گسترش يافته باشد علوم عقلی خواه ناخواه گسترش میيابد ، نتيجه ميگيرد كه در ايران كه ملك و عمران گسترش عظيم يافته بوده است نمیتواند علوم عقلی گسترش نيافته باشد ، میگويد : " و همانا گفته میشود كه اين علوم از ايرانيان به يونانيان رسيد آنگاه كه اسكندر دارا را كشت و بر ملك كيانی تسلط يافت و بر كتابها و علوم بی حد و حصر آنها استيلا يافت و چون سرزمين ايران فتح شد و در آنجا كتب فراوان ديدند سعد وقاص به عمر نامه نوشت . . . " .
چنانكه میدانيم اينكه اسكندر از ايران كتابهائی به يونان برده باشد و بعد از فتح ايران به دست اسكندر ، يونانيان به علوم تازهای دست يافته مسلمين بيندازند . ولی ماخذ شايعه ای كه ابن خلدون اشاره كرده است ، علی الظاهر " شعوبيه " اند . خود ابن خلدون نيز خالی از تمايل شعوبی و ضد عربی نيست ، شعوبيان ايرانی شعارشان اين بود : " هنر نزد ايرانيان است و بس " از ظاهر عبارت ابن خلدون شايد بشود استفاده كرد كه میخواسته اند مدعی شوند همه علوم يونان از ايران است ، در صورتی كه میدانيم اسكندر در زمان ارسطو به ايران حمله كرد و تمدن و فرهنگ يونان ، در آن وقت در اوج شكوفائی بود .
مطلب ديگر اينست كه آنچه تاكنون از ابن خلدون نقل شده از مقدمه او است كه كتابی است فلسفی و اجتماعی . تاكنون نديده ايم كه اين مطلب را كسی از خود تاريخ او كه به نام " العبر و ديوان المبتدا و الخبر " است كسی نقل كرده باشد . ابن خلدون اگر برای اين قصه ارزش تاريخی قائل بود بايد در آنجا نقل كرده باشد .
متاسفانه تاريخ ابن خلدون در اختيارم نيست ، ولی اگر چيزی در آنجا میبود بسيار بعيد است كه رندان غافل مانده باشند . اگر چنين مطلبی در خود تاريخ ابن خلدون بود از آنجا نقل میشد و نه از مقدمه ، بايد به خود تاريخ ابن خلدون مراجعه شود . در مورد كتابخانه اسكندريه : علاوه بر نبودن ماخذ و علاوه بر اينكه ناقلها به صورت فعل مجهول كه نشانه بی اعتمادی است نقل كردهاند ، يك سلسله قرائن خارجی هم بر دروغ بودن قضيه بود از آن جمله اينكه تاريخ میگويد اين كتابخانه قرنها قبل از اسلام به باد رفته است .
در مورد كتابسوزی ايران نيز برخی قرائن خارجی در كار است . يكی اينكه اساسا تاريخ وجود كتابخانهای را در ايران ضبط نكرده است . برخلاف كتابخانه اسكندريه كه وجود چنين كتابخانه در سالهای ميان سه قرن قبل از ميلاد تا حدود چهار قرن بعد از ميلاد قطعی تاريخ است . اگر در ايران كتابخانههائی وجود میداشت ، فرضا سوختن آنها ضبط نشده بود ، اصل وجود كتابخانه ضبط میشد ، خصوصا با توجه به اينكه میدانيم اخبار ايران و تاريخ ايران بيش از هر جای ديگر در تواريخ اسلامی وسيله خود ايرانيان يا اعراب ضبط شده است .
ديگر اينكه در ميان ايرانيان يك جريان خاص پديد آمد كه ايجاب ميكرد اگر كتابسوزی در ايران رخ داده باشد حتما ضبط شود و با آب و تاب فراوان هم ضبط شود و آن جريان شعوبيگری است . شعوبيگری هر چند در ابتدا يك نهضت مقدس اسلامی عدالتخواهانه و ضد تبعيض بود ، ولی بعدها تبديل شد به يك حركت نژاد پرستانه و ضد عرب ، ايرانيان شعوبی مسلك كتابها در مثالب و معايب عرب مینوشتند و هر جا نقطه ضعفی از عرب سراغ داشتند با آب و تاب فراوان مینوشتند و پخش میكردند ، جزئياتی از لابلای تاريخ پيدا ميكردند و از سير تا پياز فروگذار نمیكردند .
اگر عرب چنين نقطه ضعف بزرگی داشت كه كتابخانهها را آتش زده بود خصوصا كتابخانه ايران را ، محال و ممتنع بود كه شعوبيه كه در قرن دوم هجری اوج گرفته بودند و بنی العباس به حكم سياست ضد اموی و ضد عربی كه داشتند به آنها پر و بال میدادند دربارهاش سكوت كنند ، بلكه يك كلاغ را صد كلاغ كرده و جار و جنجال راه میانداختند ، و حال آنكه شعوبيه تفوه به اين مطلب نكردهاند و اين خود دليل قاطعی است بر افسانه بودن قصه كتابسوزی ايران .

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
خلاصه سخن اين شد كه تا قرن هفتم هجری يعنی حدود ششصد سال بعد از فتح ايران و مصر ، در هيچ مدركی ، چه اسلامی و چه غير اسلامی ، سخن از كتابسوزی مسلمين نيست . برای اولين بار در قرن هفتم اين مسئله مطرح میشود . كسانی كه طرح كردهاند اولا هيچ مدرك و ماخذی نشان ندادهاند و طبعا از اين جهت نقلشان اعتبار تاريخی و به علاوه نقلهای قرن هفتم كه ريشه و منبع ساير نقلها است يعنی نقل عبداللطيف و ابوالفرج و قفطی در متن خود مشتمل بر دروغهای قطعی است كه سند بی اعتبار آنها است .
و علاوه بر همه اينها ، چه در مورد ايران و چه در مورد اسكندريه قرائن خارجی وجود دارد كه فرضا اين نقلها ضعف سندی و مضمونی نمیداشت آنها را از اعتبار می انداخت .
خواننده محترم بايد توجه داشته باشد كه اين داستان را از محيط تحقيق و جو بررسی علمی خارج كرده و از آن يك " سوژه " برای " تبليغ " ساختهاند برای محققين بی طرف اعم از مسلمان و غير مسلمان بی اساسی اين داستان امری مسلم و قطعی است ولی گروههائی كه به نوعی خود را در تبليغ اين قصه ذی نفع میدانند دست بردار نيستند ، كوشش دارند از راههای مختلف اين داستان را وسيله تبليغ قرار دهند . تبليغ كتابسوزی در ايران و در اسكندريه تدريجا به صورت يك " دستور " و يك " شيوه حمله " در آمده است .
شبلی نعمان در رساله " كتابخانه اسكندريه " میگويد : " محققين نامی اروپا مانند گيبون ، كارليل ، گدفری ، هكتور ، رنان ، سيدلو و غير اينها غالب روايات بيهودهای را كه در اروپا راجع به اسلام و مسلمين انتشار يافته بودند ، غلط و بی اساس دانسته و صراحتا آنها را رد و انكار كردهاند ، ولی در تاليفات و روايات عامه هنوز از شهرت آنها كاسته نشده است ، و بايد دانست از ميان شايعاتی كه گفتيم يكی هم شايعه سوزانيدن كتابخانه اسكندريه است اروپا اين قضيه را با يك صدای غريب و آهنگ مهيبی انتشار داده است كه واقعا حيرت انگيز میباشد . كتب تاريخ ، رمان ، مذهب ، منطق و فلسفه و امثال آن هيچكدام از اثر آن خالی نيست ( برای اينكه اين قصه در اذهان رسوخ پيدا كند در هر نوع كتاب به بهانهای آنرا گنجانيدهاند ، حتی در كتب فلسفه و منطق ) حتی يك سال در امتحان ساليانه او نيورسيته كلكته هند ( كه تحت نظر انگليسيها بود ) در اوراق سؤاليه متعلق به منطق كه چندين هزار نسخه چاپ شده ، حل مغالطه ذيل را سؤال نموده بودند ؟ اگر كتابها موافق با قرآن است ضرورتی به آنها نيست و اگر موافق نيست همه را بسوزان ". شبلی نعمان بعد اين سؤال را طرح میكند كه چه سياستی در كار است ، آيا اين نوعی همدردی و دلسوزی درباره كتابهايی است كه سوخته شده يا مطلب ديگری در كار است ؟ اگر دلسوزی است چرا نسبت به كتابسوزيهای مسلم و بسی مهيبتر كه در فتح اندلس و جنگهای صليبی وسيله خود مسيحيان صورت گرفته هيچوقت دلسوزی نمیشود ؟ !
شبلی ، خودش اينچنين پاسخ ميگويد كه علت اصلی اينست كه اين كتابخانه را خود مسيحيان قبل از اسلام از بين بردند و اكنون با تبليغ فراوان طوری وانمود میكنند كه اين كتابخانه را مسلمين از بين بردند نه آنها . هدف اصلی پوشانيدن روی جرم خودشان است . علتی كه شبلی ذكر میكند يكی از علل قضيه است و تنها در مورد كتابخانه اسكندريه صدق میكند ، علت يا علل ديگر در كار است ، مسئله اصلی استعمار است . استعمار سياسی و اقتصادی آنگاه توفيق حاصل میكند كه در استعمار فرهنگی توفيق به دست آورده باشد ، بی اعتقاد كردن مردم به فرهنگ خودشان و تاريخ خودشان شرط اصلی اين موفقيت است استعمار دقيقا تشخيص داده و تجربه كرده است كه فرهنگی كه مردم مسلمان به آن تكيه میكنند و ايدئولوژی كه به آن مینازند فرهنگ و ايدئولوژی اسلامی است باقی همه حرف است و از چهار ديوار كنفرانسها و جشنوارهها و كنگرهها و سمينارها هرگز بيرون نمیرود و به متن توده نفوذ نمیيابد ، پس مردم از آن اعتقاد و از آن ايمان و از آن اعتماد و حسن ظن بايد تخليه شوند تا آماده ساخته شدن طبق الگوهای غربی گردند. برای بدبين كردن مردم به آن فرهنگ و آن ايدئولوژی و پيام آوران آنها چه از اين بهتر كه به نسل جديد چنين وانمود شود كه مردمی كه شما میپنداريد رسالت نجات و رهائی و رهبری بشريت به سعادت را داشتند و به اين نام به كشورهای ديگر حمله میبردند و رژيمهائی را سرنگون میكردند ، خود به وحشيانهترين كارها دست زده اند و اينهم نمونهاش .
بنابراين خواننده محترم تعجب نخواهد كرد كه سئوالات امتحانيه ساليانه اونيورسيته كلكته هند كه به دست انگليسها اداره میشده است ، برای حل مغالطه منطقی سئوالی پيدا نمیشده جز متن فرمان مجعول كتابسوزی ، و برای يك نويسنده ايرانی هم كه " مبانی فلسفه " برای سال ششم دبيرستانها مینويسد و هر سالی دهها هزار نسخه از آن چاپ میشود و در اختيار دانش آموزان بی خبر و ساده دل ايرانی قرار ميگيرد آنجا كه درباره قياس استثنائی در منطق بحث میشود ، علی رغم فشارهائی كه نويسنده بر مغز خود میآورد هيچ سئوال ديگری به ذهن نمیرسد جز همان سئوالی كه طراحان انگليسی در انيورسيته كلكته طرح كردند و ناچار ميشود مسئله را به اين صورت طرح كند . " ممكن است قياس استثنائی در عين حال منفصله و متصله يعنی مركب باشد : مثال اينگونه قياس قول معروف منسوب به پيشوای عرب است كه چون خواست سوزاندن كتابخانه ساسانيان را مدلل و موجه كند چنين استدلال كرد : اين كتابها يا موافق قرآنند و يا مخالف آن ، اگر موافق قرآنند وجودشان زائد است اگر مخالف آن هستند نيز وجودشان زائد و مضر است و هر چيز زائد و مضر بايد از بين برده شود پس در هر صورت اين كتابها بايد سوخته شوند ".
چند سال پيش در مؤسسه اسلامی حسينيه ارشاد دو سخنرانی ايراد كردم كه عنوانش " كتابسوزی اسكندريه " بود ، و بی پايگی آنرا روشن كردم يادم هست كه بعد از پايان آن سخنرانيها از مؤمن مقدسی نامهای دريافتم به اين مضمون كه تو چه داعی داری كه دروغ بودن اين قصه را اثبات كنی ! ؟ بگذار اگر دروغ هم هست مردم بگويند ، زيرا دروغی است به مصلحت و تبليغی است عليه عمر بن الخطاب و عمرو بن العاص . اين مؤمن مقدس گمان كرده بود كه اينهمه بوق و كرنا كه از اروپا تا هند را پر كرده ، كتابها در اطرافش مینويسند و رمانها برايش میسازند ، و برای آنكه مسلم و قطعی تلقی شود در كتب منطق و فلسفه و سئوالات امتحانيه آنرا میگنجانند به خاطر احساسات ضد عمری يا ضد عمرو بن العاصی است و يا قربه الی الله و برای خدمت به عالم تشيع و بی آبرو كردن مخالفان اميرالمؤمنين علی عليه السلام است اين اشخاص نمیدانند كه در جوی كه اين مسائل مطرح ميشود مسئله اسلام مطرح است و بس و نميدانند كه در جهان امروز سلاح مؤثر عليه يك كيش و يك آئين بحثهای كلامی و استدلالهای منطقی ذهنی نيست . در جهان امروز طرح طرز برخورد پيروان يك كيش در جريان تاريخ با مظاهر فرهنگ و تمدن ، مؤثرترين سلاح له يا عليه آن كيش و آن آيين است .
و علاوه بر همه اينها ، چه در مورد ايران و چه در مورد اسكندريه قرائن خارجی وجود دارد كه فرضا اين نقلها ضعف سندی و مضمونی نمیداشت آنها را از اعتبار می انداخت .
خواننده محترم بايد توجه داشته باشد كه اين داستان را از محيط تحقيق و جو بررسی علمی خارج كرده و از آن يك " سوژه " برای " تبليغ " ساختهاند برای محققين بی طرف اعم از مسلمان و غير مسلمان بی اساسی اين داستان امری مسلم و قطعی است ولی گروههائی كه به نوعی خود را در تبليغ اين قصه ذی نفع میدانند دست بردار نيستند ، كوشش دارند از راههای مختلف اين داستان را وسيله تبليغ قرار دهند . تبليغ كتابسوزی در ايران و در اسكندريه تدريجا به صورت يك " دستور " و يك " شيوه حمله " در آمده است .
شبلی نعمان در رساله " كتابخانه اسكندريه " میگويد : " محققين نامی اروپا مانند گيبون ، كارليل ، گدفری ، هكتور ، رنان ، سيدلو و غير اينها غالب روايات بيهودهای را كه در اروپا راجع به اسلام و مسلمين انتشار يافته بودند ، غلط و بی اساس دانسته و صراحتا آنها را رد و انكار كردهاند ، ولی در تاليفات و روايات عامه هنوز از شهرت آنها كاسته نشده است ، و بايد دانست از ميان شايعاتی كه گفتيم يكی هم شايعه سوزانيدن كتابخانه اسكندريه است اروپا اين قضيه را با يك صدای غريب و آهنگ مهيبی انتشار داده است كه واقعا حيرت انگيز میباشد . كتب تاريخ ، رمان ، مذهب ، منطق و فلسفه و امثال آن هيچكدام از اثر آن خالی نيست ( برای اينكه اين قصه در اذهان رسوخ پيدا كند در هر نوع كتاب به بهانهای آنرا گنجانيدهاند ، حتی در كتب فلسفه و منطق ) حتی يك سال در امتحان ساليانه او نيورسيته كلكته هند ( كه تحت نظر انگليسيها بود ) در اوراق سؤاليه متعلق به منطق كه چندين هزار نسخه چاپ شده ، حل مغالطه ذيل را سؤال نموده بودند ؟ اگر كتابها موافق با قرآن است ضرورتی به آنها نيست و اگر موافق نيست همه را بسوزان ". شبلی نعمان بعد اين سؤال را طرح میكند كه چه سياستی در كار است ، آيا اين نوعی همدردی و دلسوزی درباره كتابهايی است كه سوخته شده يا مطلب ديگری در كار است ؟ اگر دلسوزی است چرا نسبت به كتابسوزيهای مسلم و بسی مهيبتر كه در فتح اندلس و جنگهای صليبی وسيله خود مسيحيان صورت گرفته هيچوقت دلسوزی نمیشود ؟ !
شبلی ، خودش اينچنين پاسخ ميگويد كه علت اصلی اينست كه اين كتابخانه را خود مسيحيان قبل از اسلام از بين بردند و اكنون با تبليغ فراوان طوری وانمود میكنند كه اين كتابخانه را مسلمين از بين بردند نه آنها . هدف اصلی پوشانيدن روی جرم خودشان است . علتی كه شبلی ذكر میكند يكی از علل قضيه است و تنها در مورد كتابخانه اسكندريه صدق میكند ، علت يا علل ديگر در كار است ، مسئله اصلی استعمار است . استعمار سياسی و اقتصادی آنگاه توفيق حاصل میكند كه در استعمار فرهنگی توفيق به دست آورده باشد ، بی اعتقاد كردن مردم به فرهنگ خودشان و تاريخ خودشان شرط اصلی اين موفقيت است استعمار دقيقا تشخيص داده و تجربه كرده است كه فرهنگی كه مردم مسلمان به آن تكيه میكنند و ايدئولوژی كه به آن مینازند فرهنگ و ايدئولوژی اسلامی است باقی همه حرف است و از چهار ديوار كنفرانسها و جشنوارهها و كنگرهها و سمينارها هرگز بيرون نمیرود و به متن توده نفوذ نمیيابد ، پس مردم از آن اعتقاد و از آن ايمان و از آن اعتماد و حسن ظن بايد تخليه شوند تا آماده ساخته شدن طبق الگوهای غربی گردند. برای بدبين كردن مردم به آن فرهنگ و آن ايدئولوژی و پيام آوران آنها چه از اين بهتر كه به نسل جديد چنين وانمود شود كه مردمی كه شما میپنداريد رسالت نجات و رهائی و رهبری بشريت به سعادت را داشتند و به اين نام به كشورهای ديگر حمله میبردند و رژيمهائی را سرنگون میكردند ، خود به وحشيانهترين كارها دست زده اند و اينهم نمونهاش .
بنابراين خواننده محترم تعجب نخواهد كرد كه سئوالات امتحانيه ساليانه اونيورسيته كلكته هند كه به دست انگليسها اداره میشده است ، برای حل مغالطه منطقی سئوالی پيدا نمیشده جز متن فرمان مجعول كتابسوزی ، و برای يك نويسنده ايرانی هم كه " مبانی فلسفه " برای سال ششم دبيرستانها مینويسد و هر سالی دهها هزار نسخه از آن چاپ میشود و در اختيار دانش آموزان بی خبر و ساده دل ايرانی قرار ميگيرد آنجا كه درباره قياس استثنائی در منطق بحث میشود ، علی رغم فشارهائی كه نويسنده بر مغز خود میآورد هيچ سئوال ديگری به ذهن نمیرسد جز همان سئوالی كه طراحان انگليسی در انيورسيته كلكته طرح كردند و ناچار ميشود مسئله را به اين صورت طرح كند . " ممكن است قياس استثنائی در عين حال منفصله و متصله يعنی مركب باشد : مثال اينگونه قياس قول معروف منسوب به پيشوای عرب است كه چون خواست سوزاندن كتابخانه ساسانيان را مدلل و موجه كند چنين استدلال كرد : اين كتابها يا موافق قرآنند و يا مخالف آن ، اگر موافق قرآنند وجودشان زائد است اگر مخالف آن هستند نيز وجودشان زائد و مضر است و هر چيز زائد و مضر بايد از بين برده شود پس در هر صورت اين كتابها بايد سوخته شوند ".
چند سال پيش در مؤسسه اسلامی حسينيه ارشاد دو سخنرانی ايراد كردم كه عنوانش " كتابسوزی اسكندريه " بود ، و بی پايگی آنرا روشن كردم يادم هست كه بعد از پايان آن سخنرانيها از مؤمن مقدسی نامهای دريافتم به اين مضمون كه تو چه داعی داری كه دروغ بودن اين قصه را اثبات كنی ! ؟ بگذار اگر دروغ هم هست مردم بگويند ، زيرا دروغی است به مصلحت و تبليغی است عليه عمر بن الخطاب و عمرو بن العاص . اين مؤمن مقدس گمان كرده بود كه اينهمه بوق و كرنا كه از اروپا تا هند را پر كرده ، كتابها در اطرافش مینويسند و رمانها برايش میسازند ، و برای آنكه مسلم و قطعی تلقی شود در كتب منطق و فلسفه و سئوالات امتحانيه آنرا میگنجانند به خاطر احساسات ضد عمری يا ضد عمرو بن العاصی است و يا قربه الی الله و برای خدمت به عالم تشيع و بی آبرو كردن مخالفان اميرالمؤمنين علی عليه السلام است اين اشخاص نمیدانند كه در جوی كه اين مسائل مطرح ميشود مسئله اسلام مطرح است و بس و نميدانند كه در جهان امروز سلاح مؤثر عليه يك كيش و يك آئين بحثهای كلامی و استدلالهای منطقی ذهنی نيست . در جهان امروز طرح طرز برخورد پيروان يك كيش در جريان تاريخ با مظاهر فرهنگ و تمدن ، مؤثرترين سلاح له يا عليه آن كيش و آن آيين است .

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
كارنامه اسلام در ايران
كارنامه اسلام در ايران
اولين چيزی كه اسلام از ايران گرفت ، تشتت افكار و عقائد مذهبی بود و به جای آن وحدت عقيده بر قرار گرديد . اين كار برای اولين بار بوسيله اسلام در اين مرز و بوم صورت گرفت . مردم شرق و غرب و شمال و جنوب اين كشور كه برخی سامی و برخی آريايی بودند و زبانها و عقايد گوناگون داشتند و تا آن وقت رابط ميان آنها فقط زور و حكومت بود ، برای اولين بار به يك فلسفه گرويدند . فكر واحد ، آرمان واحد ، ايده آل واحد پيدا كردند ، احساسات برادری ميان آنها پيدا شد ، هر چند اين كار به تدريج در طول چهار قرن انجام گرفت ، ولی سرانجام صورت گرفت و از آنوقت تاكنون در حدود 98 درصد اين مردم چنينند . رژيم موبدی با اينكه تقريبا مساوی همين مدت بر ايران حكومت كرد و همواره میكوشيد وحدت عقيده بر اساس زردشتی گری ايجاد كند ، موفق نشد. ولی اسلام با آنكه حكومت و سيطره سياسی عرب پس از دو قرن از اين كشور رخت بربست ، به حكم جاذبه معنوی و نيروی اقناعی كه در محتوای خود اين دين است در ايران و چندين كشور ديگر اين توفيق را حاصل كرد .
اسلام جلو نفوذ و توسعه مسيحيت را در ايران و در مشرق زمين به طور عموم گرفت. ما نمیتوانيم به طور قطع بگوييم اگر ايران و مشرق زمين مسيحی شده بود چه میشد ، ولی میتوانيم حدس نزديك به يقين بزنيم كه بر سر اين كشور همان میآمد كه بر سر ساير كشورهايی كه به مسيحيت گرويدند آمد ، يعنی تاريكی قرون وسطی ، ايران در پرتو گرايش به اسلام در همان وقت كه كشورهای گرونده به مسيحيت در تاريكی قرون وسطی فرو رفته بودند همدوش با ساير ملل اسلامی و پيشاپيش همه آنها مشعلدار يك تمدن عظيم و شكوهمند به نام تمدن اسلامی شد .
اسلام حصار مذهبی و حصار سياسی كه گردا گرد ايران كشيده شده بود و نمیگذاشت ايرانی استعداد خويش را در ميان ملتهای ديگر بروز دهد و هم نمیگذاشت اين ملت از محصول انديشه ساير ملل مجاور يا دور دست استفاده كند ، درهم شكست . دروازههای سرزمينهای ديگر را بروی ايرانی و دروازه ايران را بروی فرهنگها و تمدنهای ديگر باز كرد . از اين دروازههای باز دو نتيجه برای ايرانيان حاصل شد : يكی اينكه توانستند هوش و لياقت و استعداد خويش را به ديگران عملا ثابت كنند به طوری كه ديگران آنها را به پيشوايی و مقتدايی بپذيرند . ديگر اينكه با آشنا شدن به فرهنگها و تمدنهای ديگر توانستند سهم عظيمی در تكميل و توسعه يك تمدن عظيم جهانی به خود اختصاص دهند.
لهذا از يك طرف میبينيم برای اولين بار در تاريخ اين ملت ، ايرانی پيشوا و مقتدا و مرجع دينی غير ايرانی میشود ، فی المثل ليث بن سعد ايرانی ، پيشوای فقهی مردم مصر میشود . و ابو حنيفه ايرانی با اينكه در خود ايران به واسطه آشنايی اين مردم با مكتب اهل بيت پيروان زيادی پيدا نمی كند . در ميان مردمی ديگر كه با آن مكتب مقدس آشنا نيستند به صورت يك پيشوای بی رقيب در میآيد . ابوعبيده معمر بن المثنی و واصل بن عطا و امثال آنها پيشوای كلامی میشوند . سيبويه و كسائی امام صرف و نحو میگردند در زمانهای بعد اين پيشوايی توسعه بيشتری پيدا كرد عجيب اين است كه سرجان ملكم انگليسی ، قرن اول و دوم اسلامی را كه دوره رنسانس و شكفتن استعدادهای علمی و معنوی ايرانيان پس از يك ركورد طولانی است ، قرنهای سكوت و خمود ايرانی مینامد .
سرجان ملكم عمدا میخواهد قضايا را از زاويه سياسی و با عينك تعصبات نژادی كه مخصوصا استعمار قرن نوزدهم به شدت تبليغ میكرد بنگرد و ارائه دهد از نظر سرجان ملكم آنچه فقط بايد آن را به حساب آورد اين است كه چه كسی و از چه نژادی بر مردم حكم میرانده است ، و اما توده مردم در چه حال و وضعی بودهاند و چه برده و چه باختهاند ، نبايد بحساب آيد .
امثال سرجان ملكم هرگز تاسفی ندارند كه مثلا چرا حجاج بن يوسف آدم میكشت و ستم میكرد ؟ تاسفشان و در حقيقت اظهار تاسفشان تحت اين عنوان است كه چرا يك نفر ايرانی به جای حجاج بن يوسف كارهای او را نكرد ؟
دروازههای باز سبب شد كه علاوه بر فرهنگ و علوم اسلامی ، راه برای ورود فرهنگهای يونانی ، هندی ، مصری و غيره باز شود و ماده ساختن يك بنای عظيم فرهنگی اسلامی فراهم گردد ، زمينه شكفتن استعدادهايی نظير بوعلی و فارابی و ابوريحان و خيام رياضی و خواجه نصيرالدين طوسی و صدرالمتالهين و صدها عالم طبيعی و رياضی و مورخ و جغرافی دان و پزشك و اديب و فيلسوف و عارف فراهم گردد .
مضحك اين است كه پورداود میگويد :
اگر حمله تازيان و فرهنگ سامی نبود و دانشمندان ما چون بوعلی و خيام به شيوه نو روزنامه و يا دانشنامه علائی كتابهای ديگرشان را مینوشتند امروز زبان پارسی غنی تر و بازتر بود .
آيا اگر حمله تازيان نبود و حصاری كه موبدها كشيده بودند و استعدادهای ايرانی را در آنجا محبوس كرده بودند همچنان باقی بود ، بوعلی و خيامی بود تا دانشنامه و نوروزنامه و هزاران كتاب ديگر را به زبان پارسی بنويسند ؟ اين همه آثار به زبان عربی يا فارسی كه ايرانيان هوشمند به جهان عرضه كردند ، مولود همان حمله تازيان و حصار شكنی آنها و آشنا شدن ايرانيان با يك فرهنگ مذهبی غنی بود كه علم را بر هر مسلمانی فريضه میشمارد .
درست مثل اين است كه بگوييم اگر در روز خورشيد نمیبود و حرارتش بر سر ما نمیتافت ما راحت تر كار میكرديم ! در صورتی كه اگر خورشيد نبود روز هم نبود .
اين دو جريان تنها محصول شكستن حصارهای خارجی و به وجود آمدن دروازه های باز نبود ، عامل ديگر ، برداشتن مانع تحصيلی از سر راه توده مردم ايران بود كه قبلا اجتماع طبقاتی و رژيم موبدی به وجود آورده بود . اسلام اعيان و اشراف را نمیشناخت و علم را به طبقه روحانی و يا طبقات ديگر اختصاص نمیداده از نظر اسلام موزه گر و كوزهگر همان اندازه حق تحصيل و آموزش دارد كه فلان شاهزاده . از قضا نوابغ از ميان همين بچه موزه گرها و بچه كوزه گرها ظهور میكنند . برداشتن اين مانع داخلی و آن مانع خارجی سبب شد كه ايرانيان مقام شايسته خويش را چه از نظر پيشوايی ساير ملل و چه از نظر شركت در بنای عظيم تمدن جهانی اسلام احراز كنند .
اسلام ، ايرانی را هم به خودش شناساند و هم به جهان ، معلوم شد كه آنچه درباره ايرانی گفته شد كه نبوغ و استعدادش فقط در جنبههای نظامی است و دماغ علمی ندارد غلط است ، عقب افتادن ايرانی در برخی دورهها از نقص استعدادش نبوده بلكه بواسطه گرفتاری در زنجير رژيم موبدی بوده است و لهذا همين ايرانی در دوره اسلامی نبوغ علمی خويش را در اعلی درجه نشان داد .
رژيم موبدی استعداد كش پيش از اسلام سبب شده است كه برخی خارجيان اشتباه كرده اساسا استعداد ايرانيان را تحقير كنند . مثلا گوستاولوبون میگويد :
اهميت ايرانيان در تاريخ سياست دنيا خيلی بزرگ بوده است ولی بر عكس در تاريخ تمدن خيلی خرد بوده است . در مدت دو قرن كه ايرانيان قديم بر قسمت مهمی از دنيا سلطنت داشتند شاهنشاهی فوق العاده با عظمتی به وجود آوردند ، ولی در علوم و فنون و صنايع و ادبيات ابدا چيزی ايجاد نكردند و به گنجينه علوم و معرفتی كه از طرف اقوام ديگری كه ايرانيان جای آنها را گرفته بودند چيزی نيفزودند . . . ايرانيان خالق نبودند بلكه تنها رواج دهنده تمدن بودند و از اين قرار از لحاظ ايجاد تمدن اهميت آنها بسيار كم بوده است.
كلمان هوار ، مورخ فرانسوی ، مولف كتاب " ايران باستانی و تمدن ايران " می گويد :
ايران مملكتی بود نظامی كه چه علوم و چه صنايع و فنون محال بود در آنجا نشو و نمو نمايد و پزشك يونانی كه در مدارس مناطق مديترانه تربيت میشد تنها نماينده علوم در ايران بود ، همچنانكه هنرمندان بيگانه از قبيل يونانيان و اهالی ليدی و مصريها تنها نمايندگان صنعت و هنر در آن مرز و بوم بودند و هكذا مستوفيها نيز كلدانی و آراميهای سامی نژاد بودند .
ژ . راولينسون در كتاب " سلطنتهای پنجگانه بزرگ عالم مشرق زمين " گفته است :
ايرانيان قديم ابدا كمكی به ترقی علم و دانش ننمودند . روح و قريحه اين قوم هيچ وقت با تحقيقاتی كه مستلزم صبر و حوصله باشد ، با تجسسات و تتبعات و كاوشهای پر زحمتی كه مايه ترقيات علمی است ميانه نداشته است . . . ايرانيان از آغاز تا پايان سلطنت و عظمتشان ابدا التفاتی به تحصيلات علمی نداشته و تصور مینمودند كه برای ثبوت اقتدار معنوی خود همانا نشاندادن كاخ شوش و قصرهای تخت جمشيد و دستگاه عظيم سلطنت و جهانداری آنها كافی خواهد بود .
آقای گوستاولوبون و كلمات هوار و راولينسون اين مطلب را قبول دارند گو آنكه به غلط آن را تحت عنوان " تمدن عرب " ياد میكنند و حال آنكه تمدن اسلامی همچنانكه تمدن ايرانی يا هندی نيست تمدن عرب هم نيست .
اسلام نشان داد كه تصور سابق الذكر درباره ايرانيان غلط است . اسلام استعداد و نبوغ ايرانيان را هم به خودشان نشان داد و هم به جهانيان و به تعبير ديگر : ايرانی بوسيله اسلام خود را كشف كرد و سپس آن را به جهانيان شناسانيد .
چرا در دوران قبل از اسلام افرادی لااقل مانند ليث بن سعد و نافع و عطا و طاووس و يحيی و مكحول و صدها نفر ديگر پيشوای معنوی مردم مصر و عراق و شام و يمن و حجاز و مراكش و الجزاير و تونس و هند و پاكستان و اندونزی و حتی اسپانيا و قسمتی از اروپا نشدند ؟ چرا در آن دورهها شخصيتهايی مانند محمد بن زكريای رازی و فارابی و بوعلی ظهور نكردند ؟
اولين چيزی كه اسلام از ايران گرفت ، تشتت افكار و عقائد مذهبی بود و به جای آن وحدت عقيده بر قرار گرديد . اين كار برای اولين بار بوسيله اسلام در اين مرز و بوم صورت گرفت . مردم شرق و غرب و شمال و جنوب اين كشور كه برخی سامی و برخی آريايی بودند و زبانها و عقايد گوناگون داشتند و تا آن وقت رابط ميان آنها فقط زور و حكومت بود ، برای اولين بار به يك فلسفه گرويدند . فكر واحد ، آرمان واحد ، ايده آل واحد پيدا كردند ، احساسات برادری ميان آنها پيدا شد ، هر چند اين كار به تدريج در طول چهار قرن انجام گرفت ، ولی سرانجام صورت گرفت و از آنوقت تاكنون در حدود 98 درصد اين مردم چنينند . رژيم موبدی با اينكه تقريبا مساوی همين مدت بر ايران حكومت كرد و همواره میكوشيد وحدت عقيده بر اساس زردشتی گری ايجاد كند ، موفق نشد. ولی اسلام با آنكه حكومت و سيطره سياسی عرب پس از دو قرن از اين كشور رخت بربست ، به حكم جاذبه معنوی و نيروی اقناعی كه در محتوای خود اين دين است در ايران و چندين كشور ديگر اين توفيق را حاصل كرد .
اسلام جلو نفوذ و توسعه مسيحيت را در ايران و در مشرق زمين به طور عموم گرفت. ما نمیتوانيم به طور قطع بگوييم اگر ايران و مشرق زمين مسيحی شده بود چه میشد ، ولی میتوانيم حدس نزديك به يقين بزنيم كه بر سر اين كشور همان میآمد كه بر سر ساير كشورهايی كه به مسيحيت گرويدند آمد ، يعنی تاريكی قرون وسطی ، ايران در پرتو گرايش به اسلام در همان وقت كه كشورهای گرونده به مسيحيت در تاريكی قرون وسطی فرو رفته بودند همدوش با ساير ملل اسلامی و پيشاپيش همه آنها مشعلدار يك تمدن عظيم و شكوهمند به نام تمدن اسلامی شد .
اسلام حصار مذهبی و حصار سياسی كه گردا گرد ايران كشيده شده بود و نمیگذاشت ايرانی استعداد خويش را در ميان ملتهای ديگر بروز دهد و هم نمیگذاشت اين ملت از محصول انديشه ساير ملل مجاور يا دور دست استفاده كند ، درهم شكست . دروازههای سرزمينهای ديگر را بروی ايرانی و دروازه ايران را بروی فرهنگها و تمدنهای ديگر باز كرد . از اين دروازههای باز دو نتيجه برای ايرانيان حاصل شد : يكی اينكه توانستند هوش و لياقت و استعداد خويش را به ديگران عملا ثابت كنند به طوری كه ديگران آنها را به پيشوايی و مقتدايی بپذيرند . ديگر اينكه با آشنا شدن به فرهنگها و تمدنهای ديگر توانستند سهم عظيمی در تكميل و توسعه يك تمدن عظيم جهانی به خود اختصاص دهند.
لهذا از يك طرف میبينيم برای اولين بار در تاريخ اين ملت ، ايرانی پيشوا و مقتدا و مرجع دينی غير ايرانی میشود ، فی المثل ليث بن سعد ايرانی ، پيشوای فقهی مردم مصر میشود . و ابو حنيفه ايرانی با اينكه در خود ايران به واسطه آشنايی اين مردم با مكتب اهل بيت پيروان زيادی پيدا نمی كند . در ميان مردمی ديگر كه با آن مكتب مقدس آشنا نيستند به صورت يك پيشوای بی رقيب در میآيد . ابوعبيده معمر بن المثنی و واصل بن عطا و امثال آنها پيشوای كلامی میشوند . سيبويه و كسائی امام صرف و نحو میگردند در زمانهای بعد اين پيشوايی توسعه بيشتری پيدا كرد عجيب اين است كه سرجان ملكم انگليسی ، قرن اول و دوم اسلامی را كه دوره رنسانس و شكفتن استعدادهای علمی و معنوی ايرانيان پس از يك ركورد طولانی است ، قرنهای سكوت و خمود ايرانی مینامد .
سرجان ملكم عمدا میخواهد قضايا را از زاويه سياسی و با عينك تعصبات نژادی كه مخصوصا استعمار قرن نوزدهم به شدت تبليغ میكرد بنگرد و ارائه دهد از نظر سرجان ملكم آنچه فقط بايد آن را به حساب آورد اين است كه چه كسی و از چه نژادی بر مردم حكم میرانده است ، و اما توده مردم در چه حال و وضعی بودهاند و چه برده و چه باختهاند ، نبايد بحساب آيد .
امثال سرجان ملكم هرگز تاسفی ندارند كه مثلا چرا حجاج بن يوسف آدم میكشت و ستم میكرد ؟ تاسفشان و در حقيقت اظهار تاسفشان تحت اين عنوان است كه چرا يك نفر ايرانی به جای حجاج بن يوسف كارهای او را نكرد ؟
دروازههای باز سبب شد كه علاوه بر فرهنگ و علوم اسلامی ، راه برای ورود فرهنگهای يونانی ، هندی ، مصری و غيره باز شود و ماده ساختن يك بنای عظيم فرهنگی اسلامی فراهم گردد ، زمينه شكفتن استعدادهايی نظير بوعلی و فارابی و ابوريحان و خيام رياضی و خواجه نصيرالدين طوسی و صدرالمتالهين و صدها عالم طبيعی و رياضی و مورخ و جغرافی دان و پزشك و اديب و فيلسوف و عارف فراهم گردد .
مضحك اين است كه پورداود میگويد :
اگر حمله تازيان و فرهنگ سامی نبود و دانشمندان ما چون بوعلی و خيام به شيوه نو روزنامه و يا دانشنامه علائی كتابهای ديگرشان را مینوشتند امروز زبان پارسی غنی تر و بازتر بود .
آيا اگر حمله تازيان نبود و حصاری كه موبدها كشيده بودند و استعدادهای ايرانی را در آنجا محبوس كرده بودند همچنان باقی بود ، بوعلی و خيامی بود تا دانشنامه و نوروزنامه و هزاران كتاب ديگر را به زبان پارسی بنويسند ؟ اين همه آثار به زبان عربی يا فارسی كه ايرانيان هوشمند به جهان عرضه كردند ، مولود همان حمله تازيان و حصار شكنی آنها و آشنا شدن ايرانيان با يك فرهنگ مذهبی غنی بود كه علم را بر هر مسلمانی فريضه میشمارد .
درست مثل اين است كه بگوييم اگر در روز خورشيد نمیبود و حرارتش بر سر ما نمیتافت ما راحت تر كار میكرديم ! در صورتی كه اگر خورشيد نبود روز هم نبود .
اين دو جريان تنها محصول شكستن حصارهای خارجی و به وجود آمدن دروازه های باز نبود ، عامل ديگر ، برداشتن مانع تحصيلی از سر راه توده مردم ايران بود كه قبلا اجتماع طبقاتی و رژيم موبدی به وجود آورده بود . اسلام اعيان و اشراف را نمیشناخت و علم را به طبقه روحانی و يا طبقات ديگر اختصاص نمیداده از نظر اسلام موزه گر و كوزهگر همان اندازه حق تحصيل و آموزش دارد كه فلان شاهزاده . از قضا نوابغ از ميان همين بچه موزه گرها و بچه كوزه گرها ظهور میكنند . برداشتن اين مانع داخلی و آن مانع خارجی سبب شد كه ايرانيان مقام شايسته خويش را چه از نظر پيشوايی ساير ملل و چه از نظر شركت در بنای عظيم تمدن جهانی اسلام احراز كنند .
اسلام ، ايرانی را هم به خودش شناساند و هم به جهان ، معلوم شد كه آنچه درباره ايرانی گفته شد كه نبوغ و استعدادش فقط در جنبههای نظامی است و دماغ علمی ندارد غلط است ، عقب افتادن ايرانی در برخی دورهها از نقص استعدادش نبوده بلكه بواسطه گرفتاری در زنجير رژيم موبدی بوده است و لهذا همين ايرانی در دوره اسلامی نبوغ علمی خويش را در اعلی درجه نشان داد .
رژيم موبدی استعداد كش پيش از اسلام سبب شده است كه برخی خارجيان اشتباه كرده اساسا استعداد ايرانيان را تحقير كنند . مثلا گوستاولوبون میگويد :
اهميت ايرانيان در تاريخ سياست دنيا خيلی بزرگ بوده است ولی بر عكس در تاريخ تمدن خيلی خرد بوده است . در مدت دو قرن كه ايرانيان قديم بر قسمت مهمی از دنيا سلطنت داشتند شاهنشاهی فوق العاده با عظمتی به وجود آوردند ، ولی در علوم و فنون و صنايع و ادبيات ابدا چيزی ايجاد نكردند و به گنجينه علوم و معرفتی كه از طرف اقوام ديگری كه ايرانيان جای آنها را گرفته بودند چيزی نيفزودند . . . ايرانيان خالق نبودند بلكه تنها رواج دهنده تمدن بودند و از اين قرار از لحاظ ايجاد تمدن اهميت آنها بسيار كم بوده است.
كلمان هوار ، مورخ فرانسوی ، مولف كتاب " ايران باستانی و تمدن ايران " می گويد :
ايران مملكتی بود نظامی كه چه علوم و چه صنايع و فنون محال بود در آنجا نشو و نمو نمايد و پزشك يونانی كه در مدارس مناطق مديترانه تربيت میشد تنها نماينده علوم در ايران بود ، همچنانكه هنرمندان بيگانه از قبيل يونانيان و اهالی ليدی و مصريها تنها نمايندگان صنعت و هنر در آن مرز و بوم بودند و هكذا مستوفيها نيز كلدانی و آراميهای سامی نژاد بودند .
ژ . راولينسون در كتاب " سلطنتهای پنجگانه بزرگ عالم مشرق زمين " گفته است :
ايرانيان قديم ابدا كمكی به ترقی علم و دانش ننمودند . روح و قريحه اين قوم هيچ وقت با تحقيقاتی كه مستلزم صبر و حوصله باشد ، با تجسسات و تتبعات و كاوشهای پر زحمتی كه مايه ترقيات علمی است ميانه نداشته است . . . ايرانيان از آغاز تا پايان سلطنت و عظمتشان ابدا التفاتی به تحصيلات علمی نداشته و تصور مینمودند كه برای ثبوت اقتدار معنوی خود همانا نشاندادن كاخ شوش و قصرهای تخت جمشيد و دستگاه عظيم سلطنت و جهانداری آنها كافی خواهد بود .
آقای گوستاولوبون و كلمات هوار و راولينسون اين مطلب را قبول دارند گو آنكه به غلط آن را تحت عنوان " تمدن عرب " ياد میكنند و حال آنكه تمدن اسلامی همچنانكه تمدن ايرانی يا هندی نيست تمدن عرب هم نيست .
اسلام نشان داد كه تصور سابق الذكر درباره ايرانيان غلط است . اسلام استعداد و نبوغ ايرانيان را هم به خودشان نشان داد و هم به جهانيان و به تعبير ديگر : ايرانی بوسيله اسلام خود را كشف كرد و سپس آن را به جهانيان شناسانيد .
چرا در دوران قبل از اسلام افرادی لااقل مانند ليث بن سعد و نافع و عطا و طاووس و يحيی و مكحول و صدها نفر ديگر پيشوای معنوی مردم مصر و عراق و شام و يمن و حجاز و مراكش و الجزاير و تونس و هند و پاكستان و اندونزی و حتی اسپانيا و قسمتی از اروپا نشدند ؟ چرا در آن دورهها شخصيتهايی مانند محمد بن زكريای رازی و فارابی و بوعلی ظهور نكردند ؟

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
ادامه کارنامه اسلام در ایران
اسلام از نظر قدرتهای سياسی و مذهبی حاكم بر ايران يك تهاجم بود . اما از نظر توده و ملت ايران يك انقلاب بود ، به تمام معنی كلمه و با همه خصائصش .
اسلام جهان بينی ايرانی را دگرگون ساخت ، خرافات ثنوی را با همه بدبينيهای ناشی از آن از دماغ ايرانی بيرون ريخت ، ثنويتی كه " از خصوصيات تفكر ايرانی " شناخته میشد ، ثنويتی كه چند هزار سال سابقه داشت ، ثنويتی كه زردشت با آن مبارزه كرد و شكست خورد و آيين خود او بدان آلوده گشت . آری اسلام چنين ثنويتی را از دماغ ايرانی خارج ساخت و مغز ايرانی را از آن شستشو داد .
ميگويند شمشير ، آری شمشير ، اما شمشير اسلام چه كرد ؟ شمشير اسلام قدرتهای به اصطلاح اهريمنی را در هم شكست ، سايه شوم موبدها را كوتاه كرد ، زنجيرها را از دست و پای قريب صد و چهل ميليون باز كرد ، به توده محروم ، حريت و آزادی داد .
« و ما لكم لا تقاتلون فی سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان » .
اسلام از ايران ثنويت و آتش پرستی و هوم پرستی و آفتاب پرستی را گرفت و به جای آن توحيد و خدا پرستی داد . خدمت اسلام به ايران از اين لحاظ بيش از خدمت اين دين به عربستان است . زيرا جاهليت عرب تنها دچار شرك در عبادت بود . اما جاهليت ايران علاوه بر اين ، گرفتار شرك در خالقيت بود .
اسلام خرافاتی از قبيل مصاف نه هزار ساله اهورامزدا و اهريمن ، قربانی هزار ساله زروان برای فرزنددار شدن ، و زاييده شدن اهريمن به واسطه شك در قبولی قربانی و بجا افتادن نذر ، همچنين دعاهای ديوبند ، تشريفات عجيب آتش پرستی ، غذا و مشروب برای مردگان بر بامها ، راندن حيوانات وحشی و مرغان در ميان آتش ، ستايش آفتاب و ماه در چهار نوبت ، جلوگيری از تابش نور بر آتش ، منع دفن مردگان ، تشريفات كمرشكن دست زدن به جسد ميت يا بدن زن حائض ، منع استحمام در آب گرم ، تقدس شستشو با ادرار گاو و صدها امثال اينها را از زندگی فكری و عملی ايرانی خارج ساخت .
اسلام در عبادت به جای مقابل آفتاب يا آتش ايستادن و بيهوده زمزمه كردن و به جای آتش را بر هم زدن و پناه به دهان بستن ، و به جای زانو زدن در مقابل آتش و مقدس شمردن طشت نه سوراخه ، عباداتی در نهايت معقوليت و در اوج معنويت و در كمال لطافت انديشه برقرار كرد . اذان اسلام ، نماز اسلام ، روزه اسلام ، حج اسلام ، جماعت و جمعه اسلام ، مسجد و معبد اسلام ، اذكار و اوراد مترقی و مملو از معارف اسلام ، ادعيه پر از حكمت و معرفت اسلام شاهد گويايی است بر اين مدعا .
اسلام بر خلاف مسيحيت و مانويت و آيين مزدكی ( و بر وفاق تعليمات زردشت ) اصل جدايی سعادت روح و بدن ، و تضاد كار دنيا و آخرت ، و فلسفههای مبنی بر رياضت و تحمل اعمال شاقه ، پليدی تناسل و تقدس تجرد برگزيدگان ( در كيش مانوی و كيش مزدكی ) و تجرد كار دينالها و پاپها ( در كيش مسيحی ) كه دشمن تمدن است و در ايران در حال پيشروی بود منسوخ ساخت و در عين توصيه به تزكيه نفس پرهيز از نعمتهای پاكيزه زمين را نكوهش كرد .
اسلام اجتماع طبقاتی آنروز را كه ريشه بسيار كهن داشت و بر دو ركن خون و مالكيت قائم بود همه قوانين و رسوم و آداب و سنن بر محور اين دو ركن میگشت درهم ريخت و اجتماعی ساخت منهای اين دو ركن ، بر محور فضيلت ، علم ، سعی و عمل ، تقوا .
اسلام روحانيت موروثی و طبقاتی و حرفهای را منسوخ ساخت ، آنرا از حالت اختصاصی بيرون آورد ، بر اصل و مبنای دانش و پاكی قرار داد ، از هر صنف و طبقهای گوباش .
اسلام اين فكر را كه پادشاهان آسمانی نژادند ، برای هميشه ريشه كن ساخت كريستن سن میگويد :
سلاطين ساسانی خود را در كتيبهها هميشه پرستندگان مزداه( مزديسن ) خواندهاند ، اما در عين حال خود را شخص ربانی ( بغ ) و از نژاد خدايان ( يزدان ) ناميدهاند .
و هم او میگويد : خسرو دوم ( پرويز ) خود را چنين خوانده است : آدمی فنا ناپذير از ميان خدايان و خدايی بسيار جليل در ميان مردمان .
ادوارد براون میگويد :
احتمال میرود در هيچ مملكتی مانند ايران در زمان ساسانيان اصلی كه به موجب اين اصل حق آسمانی برای پادشاه قائل شوند پيروانی راسخ العقيدهتر از ايرانيان ( كذا ) نداشته است . نولد كه میگويد كسی كه از خاندان سلطنت نباشد ، مانند بهرام چوبين كه از نجبا بود و سرپيچی نمود يا مانند شهر برار ، و سلطنت را غصب كند عمل او تقريبا باور نكردنی و جز به شرارت و بی شرمی به چيز ديگر حمل نشود .
از اينرو مردم عادت كرده بودند كه فكر كنند تنها يك نژاد اين صلاحيت را دارد و بس . ادوارد براون داستان معروف بهرام چوبين را كه كه در حال فرار با پيرزنی ملاقات و محاوره میكند و پيرزن او را كه از تخمه شاهی نيست و مدعی شاهی است تخطئه میكند شاهد میآورد .
آقای دكتر محمود صناعی در كتاب " آزادی فرد و قدرت دولت " آنجا كه عقيده برخی از فلاسفه جديد اروپا را در سياست كه مبنی بر حقوق الهی است میآورد میگويد : "
اين نظريه البته تازه نبود و شايد اصل آن را بايد در تاريخ خود ما جستجو كرد ، فره ايزدی كه ايرانيان باستان بدان معتقد بودند بيان همين معنی است . اسلام اين اصل را نيز شديدا بر هم زد ، در دوره اسلام ديگر سخن از تخمه شاهی نيست ، بچه رويگر ، و بچه ماهيگير و بچه برده و بچه درويش هم احيانا در خود چنين صلاحيتی میبيند ، همت بلند میدارد و به عاليترين مقام میرسد ، در دوره اسلام اتكاء سلاطين بيشتر به لياقت خودشان است نه به نژادشان .
اسلام همانطور كه فكر اينكه روحانيت از مختصات يك طبقه خاص است از دماغ ايرانی خارج كرد ، اين فكر را نيز از دماغ آنها بيرون نمود ، اسلام فكر حكومت اشراف و به اصطلاح اريستو كراسی را از ميان برد و فكر ديگری كه از لحاظ ريشه ، دموكراسی و حكومت عامه است به وجود آورد .
اسلام به زن شخصيت حقوقی داد ، تعدد زوجات را به شكل حرمسراداری و بدون قيد و شرط و حد را منسوخ ساخت ، آن را تحت شرائطی بر اساس تساوی حقوق زنان و امكانات مرد و در حدود معينی كه ناشی از يك ضرورت اجتماعی است مجاز دانست .
عاريه دادن زن ، فرزند استلحاقی ، ازدواج نيابی ، ازدواج با محارم ، ولايت شوهر بر زن را منسوخ ساخت .
اسلام نه تنها برای ايرانيانی كه مسلمان شدند خير و بركت بود ، در آيين زرتشتی نيز اثر گذاشت و به طور غير مستقيم موجب اصلاحات عميقی در آن گشت قبلا از كريستن سن نقل كرديم كه :
هنگامی كه غلبه اسلام دولت ساسانی را كه پشتيبان روحانيون بود واژگون كرد ، روحانيون دريافتند كه بايد كوشش فوق العاده برای حفظ شريعت خود از انحلال تام بنمايند ، اين كوشش صورت گرفت عقيده به زروان و اساطير كودكانه را كه به آن تعلق داشت دور انداختند پرستش خورشيد را ملغی ساختند ، بسی از روايات دين را يا بكلی حذف كردند يا تغيير دادند ، و بخشهايی از اوستای ساسانی و تفاسير آن را كه آلوده به افكار زروانيه شده بود در طاق نسيان نهادند يا از ميان بردند .
خدمات اسلام به ايران و ايرانی منحصر به قرون اول اسلامی نيست ، از زمانی كه سايه اسلام بر اين مملكت گسترده شده است ، هر خطری كه برای اين مملكت پيش آمده به وسيله اسلام دفع شده است . اسلام بود كه مغول را در خود هضم ساخت و از آدمكشانی آدمخوار انسانهايی دانش دوست و دانش پرور ساخت از دوره چنگيزی ، محمد خدابنده تحويل داد و از نسل تيمور ، بايسنقر و امير حسين بايقرا به وجود آورد .
امروز نيز اسلام است كه در مقابل فلسفههای مخرب بيگانه ايستادگی كرده و مايه احساس شرف و عزت و استقلال اين مردم است . آنچه امروز ملت ايران میتواند به آن افتخار كند و به رخ ديگران بكشد قرآن و نهج البلاغه است نه اوستا و زند .
پایان بخش دوم
اسلام از نظر قدرتهای سياسی و مذهبی حاكم بر ايران يك تهاجم بود . اما از نظر توده و ملت ايران يك انقلاب بود ، به تمام معنی كلمه و با همه خصائصش .
اسلام جهان بينی ايرانی را دگرگون ساخت ، خرافات ثنوی را با همه بدبينيهای ناشی از آن از دماغ ايرانی بيرون ريخت ، ثنويتی كه " از خصوصيات تفكر ايرانی " شناخته میشد ، ثنويتی كه چند هزار سال سابقه داشت ، ثنويتی كه زردشت با آن مبارزه كرد و شكست خورد و آيين خود او بدان آلوده گشت . آری اسلام چنين ثنويتی را از دماغ ايرانی خارج ساخت و مغز ايرانی را از آن شستشو داد .
ميگويند شمشير ، آری شمشير ، اما شمشير اسلام چه كرد ؟ شمشير اسلام قدرتهای به اصطلاح اهريمنی را در هم شكست ، سايه شوم موبدها را كوتاه كرد ، زنجيرها را از دست و پای قريب صد و چهل ميليون باز كرد ، به توده محروم ، حريت و آزادی داد .
« و ما لكم لا تقاتلون فی سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان » .
اسلام از ايران ثنويت و آتش پرستی و هوم پرستی و آفتاب پرستی را گرفت و به جای آن توحيد و خدا پرستی داد . خدمت اسلام به ايران از اين لحاظ بيش از خدمت اين دين به عربستان است . زيرا جاهليت عرب تنها دچار شرك در عبادت بود . اما جاهليت ايران علاوه بر اين ، گرفتار شرك در خالقيت بود .
اسلام خرافاتی از قبيل مصاف نه هزار ساله اهورامزدا و اهريمن ، قربانی هزار ساله زروان برای فرزنددار شدن ، و زاييده شدن اهريمن به واسطه شك در قبولی قربانی و بجا افتادن نذر ، همچنين دعاهای ديوبند ، تشريفات عجيب آتش پرستی ، غذا و مشروب برای مردگان بر بامها ، راندن حيوانات وحشی و مرغان در ميان آتش ، ستايش آفتاب و ماه در چهار نوبت ، جلوگيری از تابش نور بر آتش ، منع دفن مردگان ، تشريفات كمرشكن دست زدن به جسد ميت يا بدن زن حائض ، منع استحمام در آب گرم ، تقدس شستشو با ادرار گاو و صدها امثال اينها را از زندگی فكری و عملی ايرانی خارج ساخت .
اسلام در عبادت به جای مقابل آفتاب يا آتش ايستادن و بيهوده زمزمه كردن و به جای آتش را بر هم زدن و پناه به دهان بستن ، و به جای زانو زدن در مقابل آتش و مقدس شمردن طشت نه سوراخه ، عباداتی در نهايت معقوليت و در اوج معنويت و در كمال لطافت انديشه برقرار كرد . اذان اسلام ، نماز اسلام ، روزه اسلام ، حج اسلام ، جماعت و جمعه اسلام ، مسجد و معبد اسلام ، اذكار و اوراد مترقی و مملو از معارف اسلام ، ادعيه پر از حكمت و معرفت اسلام شاهد گويايی است بر اين مدعا .
اسلام بر خلاف مسيحيت و مانويت و آيين مزدكی ( و بر وفاق تعليمات زردشت ) اصل جدايی سعادت روح و بدن ، و تضاد كار دنيا و آخرت ، و فلسفههای مبنی بر رياضت و تحمل اعمال شاقه ، پليدی تناسل و تقدس تجرد برگزيدگان ( در كيش مانوی و كيش مزدكی ) و تجرد كار دينالها و پاپها ( در كيش مسيحی ) كه دشمن تمدن است و در ايران در حال پيشروی بود منسوخ ساخت و در عين توصيه به تزكيه نفس پرهيز از نعمتهای پاكيزه زمين را نكوهش كرد .
اسلام اجتماع طبقاتی آنروز را كه ريشه بسيار كهن داشت و بر دو ركن خون و مالكيت قائم بود همه قوانين و رسوم و آداب و سنن بر محور اين دو ركن میگشت درهم ريخت و اجتماعی ساخت منهای اين دو ركن ، بر محور فضيلت ، علم ، سعی و عمل ، تقوا .
اسلام روحانيت موروثی و طبقاتی و حرفهای را منسوخ ساخت ، آنرا از حالت اختصاصی بيرون آورد ، بر اصل و مبنای دانش و پاكی قرار داد ، از هر صنف و طبقهای گوباش .
اسلام اين فكر را كه پادشاهان آسمانی نژادند ، برای هميشه ريشه كن ساخت كريستن سن میگويد :
سلاطين ساسانی خود را در كتيبهها هميشه پرستندگان مزداه( مزديسن ) خواندهاند ، اما در عين حال خود را شخص ربانی ( بغ ) و از نژاد خدايان ( يزدان ) ناميدهاند .
و هم او میگويد : خسرو دوم ( پرويز ) خود را چنين خوانده است : آدمی فنا ناپذير از ميان خدايان و خدايی بسيار جليل در ميان مردمان .
ادوارد براون میگويد :
احتمال میرود در هيچ مملكتی مانند ايران در زمان ساسانيان اصلی كه به موجب اين اصل حق آسمانی برای پادشاه قائل شوند پيروانی راسخ العقيدهتر از ايرانيان ( كذا ) نداشته است . نولد كه میگويد كسی كه از خاندان سلطنت نباشد ، مانند بهرام چوبين كه از نجبا بود و سرپيچی نمود يا مانند شهر برار ، و سلطنت را غصب كند عمل او تقريبا باور نكردنی و جز به شرارت و بی شرمی به چيز ديگر حمل نشود .
از اينرو مردم عادت كرده بودند كه فكر كنند تنها يك نژاد اين صلاحيت را دارد و بس . ادوارد براون داستان معروف بهرام چوبين را كه كه در حال فرار با پيرزنی ملاقات و محاوره میكند و پيرزن او را كه از تخمه شاهی نيست و مدعی شاهی است تخطئه میكند شاهد میآورد .
آقای دكتر محمود صناعی در كتاب " آزادی فرد و قدرت دولت " آنجا كه عقيده برخی از فلاسفه جديد اروپا را در سياست كه مبنی بر حقوق الهی است میآورد میگويد : "
اين نظريه البته تازه نبود و شايد اصل آن را بايد در تاريخ خود ما جستجو كرد ، فره ايزدی كه ايرانيان باستان بدان معتقد بودند بيان همين معنی است . اسلام اين اصل را نيز شديدا بر هم زد ، در دوره اسلام ديگر سخن از تخمه شاهی نيست ، بچه رويگر ، و بچه ماهيگير و بچه برده و بچه درويش هم احيانا در خود چنين صلاحيتی میبيند ، همت بلند میدارد و به عاليترين مقام میرسد ، در دوره اسلام اتكاء سلاطين بيشتر به لياقت خودشان است نه به نژادشان .
اسلام همانطور كه فكر اينكه روحانيت از مختصات يك طبقه خاص است از دماغ ايرانی خارج كرد ، اين فكر را نيز از دماغ آنها بيرون نمود ، اسلام فكر حكومت اشراف و به اصطلاح اريستو كراسی را از ميان برد و فكر ديگری كه از لحاظ ريشه ، دموكراسی و حكومت عامه است به وجود آورد .
اسلام به زن شخصيت حقوقی داد ، تعدد زوجات را به شكل حرمسراداری و بدون قيد و شرط و حد را منسوخ ساخت ، آن را تحت شرائطی بر اساس تساوی حقوق زنان و امكانات مرد و در حدود معينی كه ناشی از يك ضرورت اجتماعی است مجاز دانست .
عاريه دادن زن ، فرزند استلحاقی ، ازدواج نيابی ، ازدواج با محارم ، ولايت شوهر بر زن را منسوخ ساخت .
اسلام نه تنها برای ايرانيانی كه مسلمان شدند خير و بركت بود ، در آيين زرتشتی نيز اثر گذاشت و به طور غير مستقيم موجب اصلاحات عميقی در آن گشت قبلا از كريستن سن نقل كرديم كه :
هنگامی كه غلبه اسلام دولت ساسانی را كه پشتيبان روحانيون بود واژگون كرد ، روحانيون دريافتند كه بايد كوشش فوق العاده برای حفظ شريعت خود از انحلال تام بنمايند ، اين كوشش صورت گرفت عقيده به زروان و اساطير كودكانه را كه به آن تعلق داشت دور انداختند پرستش خورشيد را ملغی ساختند ، بسی از روايات دين را يا بكلی حذف كردند يا تغيير دادند ، و بخشهايی از اوستای ساسانی و تفاسير آن را كه آلوده به افكار زروانيه شده بود در طاق نسيان نهادند يا از ميان بردند .
خدمات اسلام به ايران و ايرانی منحصر به قرون اول اسلامی نيست ، از زمانی كه سايه اسلام بر اين مملكت گسترده شده است ، هر خطری كه برای اين مملكت پيش آمده به وسيله اسلام دفع شده است . اسلام بود كه مغول را در خود هضم ساخت و از آدمكشانی آدمخوار انسانهايی دانش دوست و دانش پرور ساخت از دوره چنگيزی ، محمد خدابنده تحويل داد و از نسل تيمور ، بايسنقر و امير حسين بايقرا به وجود آورد .
امروز نيز اسلام است كه در مقابل فلسفههای مخرب بيگانه ايستادگی كرده و مايه احساس شرف و عزت و استقلال اين مردم است . آنچه امروز ملت ايران میتواند به آن افتخار كند و به رخ ديگران بكشد قرآن و نهج البلاغه است نه اوستا و زند .
پایان بخش دوم

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
خدمات ايران به اسلام
بخش سوم خدمات ايران به اسلام
در اين بخش به خدماتی كه متقابلا ايران و ايرانيان نسبت به اسلام و يا تمدن اسلامی انجام دادهاند میپردازيم . در آغاز بخش دوم تذكر داديم كه خدمت يك قوم به يك دين اين است كه نيروهای مادی و معنوی خود ، ذوق و استعداد و فكر و ابتكار خود را در اختيار آن قرار دهد و در اين كار خلوص نيت داشته باشد .
ايرانيان بيش از هر ملت ديگر نيروهای خود را در اختيار اسلام قرار دادند و بيش از هر ملت ديگر در اين راه صميميت و اخلاص نشان دادند . در اين دو جهت هيچ ملتی به پای ايرانيان نمیرسد . حتی خود ملت عرب كه دين اسلام در ميان آنها ظهور كرد .
در حقيقت اين اسلام بود كه استعداد ايرانی را تحريك كرد و در او روح تازهای دميد و او را به هيجان آورد ، اگر نه چرا ايرانيان صد يك اين همت را در راه كيش پيشين خويش بروز ندادند . به همان نسبت كه اسلام يك دين همه جانبه است و بر جنبههای مختلف حيات بشری سيطره دارد ، خدمات ايرانيان به اسلام نيز وسيع و گسترده و همه جانبه است و در صحنهها و جبهههای گوناگون صورت گرفته است .
گستردگی و همه جانبگی
اولين خدمتی كه بايد از آن نام برد ، خدمت تمدن كهن ايرانی به تمدن جوان اسلامی است . هر چند اين مطلب از مقصود اصلی ما كه تشريح خدمات صادقانه ايرانيان به اسلام است بيرون است ، زيرا مورد استفاده قرار گرفتن يك تمدن كهن برای يك تمدن جديد كه در حال رشد و پا گرفتن است طبيعی و قهری است ، ولی اين دو مطلب آنچنان به هم پيوسته است ، كه با ذكر هر يك بدون ديگری مطلب ناقص به نظر میرسد . از اينكه بگذريم به خدمات ايرانيان مسلمان به اسلام میرسيم . خدمات ايرانيان مسلمان در جبهههای مختلف صورت گرفته است : جبهه نشر و تبليغ و دعوت ملتهای ديگر ، جبهه سربازی و نظامی ، جبهه علم و فرهنگ ، جبهه ذوق و صنعت و هنر . اكنون سخن خود را از خدمات تمدن كهن ايرانی به تمدن جوان اسلامی آغاز مینماييم .
تمدن ايران
دو مطلب قطعی است يكی اينكه ايران قبل از اسلام از خود دارای تمدنی درخشان و باسابقه بوده و اين تمدن سابقه طولانی داشته است ، ديگر اينكه اين تمدن در دوره اسلامی مورد استفاده واقع شده و به قول پ . ژ مناشه : ايرانيان بقايای تمدن تلطيف شده و پروردهای به اسلام تحويل دادند كه بر اثر حياتی كه اين مذهب در آن دميد جان تازه گرفت . اما قسمت اول : يعنی اينكه ايران از يك تمدن كهن برخوردار بوده است اگر چه نيازی به بيان و توضيح ندارد ، اما شرح مختصر آن بيفايده نخواهد بود .
در كتاب ايران از نظر خاورشناسان ، درباره نظم اداری ايران هخامنشی میگويد :
اداره كشور شاهنشاهی ايران كه از بحر الجزاير تا رود سند و از اقيانوس هند تا خزر امتداد میيافت كار آسانی نبود و در گذشته هيچگاه حكمداری در مقابل چنان وظيفه سنگين واقع نشده بود كه كورش آن را شروع كرد و داريوش بزرگ ( 585 521ق . م ) ادامه داد اينگونه سازمان كشور داری را كه در خاور زمين بلكه در تمام جهان متمدن اولينبار به وجود آمد : يكی از مراحل قابل توجه تاريخ بشر توان شمرد . . .
ايضا در همان كتاب درباره نيروی دريايی ايران هخامنشی مینويسد : در زمان خشايارشا پسر داريوش ايران چندين صد كشتی در دريای مديترانه داشت و نيرومندترين دولت دريايی عهد بود .
و هم در آن كتاب مینويسد كه :
در زمان داريوش يك روحانی معروف مصری را كه جزء اسرای مصری در ايران بود مأمور ساختند برود و در مصر آموزشگاه پزشكی و جراحی برپا دارد . . .
درباره صنايع عهد ساسانی مینويسد :
صنايع عهد ساسانی از لحاظ تاريخ هنر ايران مهم است . فن معماری در آن دوره ترقی كرده بود و هنوز از بقايا و انقاض كاخها و مساكن و معابد و قلاع و سدها و پلها میتوان به عظمت آن پی برد . در فيروز آباد و شاپور و سروستان فارس و تيسفون (مدائن ) و قصر شيرين بقايای قصرهای ويران ساسانی مشهود است .
جاحظ در كتاب " المحاسن والاضداد " ادعا میكند كه :
ايران ساسانی بيش از هر چيز ديگر به ساختمان توجه داشت و اين امر از سنگ نبشتههايی كه از آن دوره باقی مانده پيداست ، اما به كتاب توجه نداشت . برعكس دوره اسلامی كه هم به ساختمان توجه شده است و هم به كتاب :
ويل دورانت در تاريخ تمدن در حدود شصت صفحه اختصاص میدهد به توضيح و تشريح تمدن ساسانی . درباره علوم در آن دوره ، میگويد :
پهلوی - زبان هند و اروپايی ايران در سلطنت اشكانيان - در زمان ساسانيان نيز معمول بود ، از ادبيات آن زمان فقط ششصد هزار كلمه باقی مانده است كه همه مربوط است به دين . ما میدانيم كه آن ادبيات وسيع بوده است ، اما چون موبدان حافظ و ناقل آن بودند بيشتر آثار غير دينی را میگذاشتند تا از ميان برود . شاهان ساسانی حاميان روشنگر ادبيات و فلسفه بودند . خسرو انوشيروان در اين كار برتر از همه آنان بود . به فرمان او آثار افلاطون و ارسطو به زبان پهلوی ترجمه و در دانشگاه جندی شاپور تدريس شد .
چنانكه میدانيم دانشگاه جندی شاپور در آن عهد تأسيس شد ، اين دانشگاه را مسيحيان ايرانی اداره میكردند ، و يكی از مراكز بزرگ فرهنگی جهان شد . اين مركز بزرگ در دوره اسلام ادامه يافت و وقفهای در كارش حاصل نشد . اطبای مسيحی كه در دوران خلفای عباسی نامشان برده میشود از قبيل بختيشوع ، ابن ماسويه و غير هم فارغ التحصيل همين دانشگاه بودند . بعدها كه بغداد به صورت مركز ثقل دانش جهان درآمد جندی شاپور تحتالشعاع قرار گرفت و تدريجا منقرض شد . دانشگاه جندی شاپور يكی از مراكزی بود كه به تمدن اسلامی كمك كرد و به آن خدمت نمود .
ويل دورانت درباره هنر ساسانی میگويد :
از ثروت و جلال شاپورها ، قبادها و خسروها چيزی جز بقايای هنر دوران ساسانی به جا نمانده است . اما همين مقدار كافی است كه ما را از دوام و قابليت انعطاف هنر ايران از زمان داريوش كبير و پرسپوليس تا دوران شاه عباس كبير و اصفهان به شگفت آورد .
درباره نساجی آن عهد میگويد : صنعت نساجی ساسانيان از طرحهای نقاشی ، مجسمه سازی ، سفالسازی و ساير اشكال تزبينی بهرهمند شد . پارچههای حرير ، مطرز ، ديبا و دمشقی ، گستردنيها ، روپوشهای صندلی ، سايبانها ، چادرها و فرشها با حوصله بسيار و مهارت بافته و آنگاه به گونه رنگهای زرد ، آبی و سبز ، رنگ آميزی میشدند .
درباره صنعت سفالسازی میگويد :
از سفالينههای زمان ساسانيان جز قطعاتی كه برای استفاده روزمره ساخته شده بود چيزی به جا نمانده است ، معهذا صنعت سفالينه سازی در دوران هخامنشيان بسيار پيشرفته بود و ظاهرا در سلطنت ساسانيان نيز تا حدی ادامه يافت و بعد از غلبه اعراب تكميل شد.
ويل دورانت مدعی است كه :
بر روی هم هنر ساسانيان نماياننده بازخيزی از چهار قرن انحطاط دوران اشكانيان است ، اگر ما به قيد احتياط از بقايای آن قضاوت كنيم بايد بگوييم كه در كمال و عظمت به پای هنر دوران هخامنشی نمیرسد . همچنين از حيث ابداع ، ريزه كاری و ذوق با هنر ايران بعد از اسلام برابری نتواند كرد .
ويل دورانت در خاتمه اين فصل میگويد :
هنر ساسانی با اشاعه شكلها و دواعی هنری خود در هندوستان ، تركستان و چين در مشرق ، و سوريه ، آسيای صغير ، قسطنطنيه ، بالكان ، مصر و اسپانيا در مغرب دين خود را ادا كرد . شايد نفوذ آن به هنر يونانی ياری كرد تا از ابرام در نمايش تصويرهای كلاسيك دست بردارد و به روش تزيينی بيزانتی گرايد . و به هنر مسيحيت لاتين معاضدت نمود تا از سقفهای چوبی به طارمها و گنبدهای آجری يا سنگی و ديوارهای دعامهای عطف توجه كند هنر ساختن دروازهها و گنبدهای بزرگ كه خاص معماری ساسانی بود به مسجدهای اسلامی و قصرها و معابد منتقل شد . هيچ چيز در تاريخ گم نمیشود ، دير يا زود هر فكر خلاق فرصت و تحول میيابد و رنگ و شراره خود را به زندگی میافزايد .
در كتاب " ايران از نظر خاورشناسان " ، فصل سوم تحت عنوان " منابع هنر اسلامی " از كتاب " دستی در هنر اسلامی " تأليف ديمند ، رئيس قسمت هنر خاور نزديك در موزه متروپل ، چنين نقل میكند : در زمان حضرت محمد صلی الله عليه وآله وسلم عرب از خودش صنعتی نداشت ، يا اگر داشت ناچيز بود ، بعد از فتح سوريه و بينالنهرين و مصر و ايران بود كه هنرهای اين ممالك را اقتباس كردند از منابع صحف چينی به دست میآيد كه خلفای اموی از تمام ولايات مفتوحه مصالح و استادانی را جلب میكردند و در بنای شهرها و قصرها و مساجد جديد مورد استفاده قرار میدادند ، معرق سازهای بيزانسی و سوريهای برای تزيينات مساجد دمشق استخدام میشدند و تحت رياست يك استاد ايرانی به كار میپرداختند . همچنين برای ابنيه در مكه صنعتگرانی از مصر و قدس و دمشق آورده شدند و اين استفاده از مصالح و عمله تا عصر عباسيان ادامه يافت . طبری نيز در تاريخ خود گويد كه برای بنای بغداد استادانی از سوريه و ايران و موصل و كوفه استخدام گشتند . با اين ترتيب به تدريج يك اسلوب اسلامی كه از دو منبع يعنی عيسوی شرقی و ساسانی سرچشمه میگرفت به وجود آمد .
ايضا در همان مقاله مینويسد :
گر چه در گذشته هم بعضی محققين به تأثير هنر ساسانی در هنر اسلامی پی برده بودند ، ولی اهميت اين مطلب بيشتر اخيرا در سايه حفريات اخير در تيسفون در نزديكی بغداد ، و كيش در بينالنهرين ، و دامغان در ايران مقدار زيادی مصالح بخصوص گچبريهای تزيينی به دست آمده كه در آنها سرمشق صنايع اوليه اسلامی ديده میشود .
ايضا مینويسد :
هنر ساسانی مستقيما ادامه يافته و به هنر اسلامی منتهی شده كه هنرمندان گاهی عين آن را نقش كردند و گاهی آن را تغيير دادند و سبك خاصی به وجود آوردند.
نهرو در " نگاهی به تاريخ جهان " ، جلد 2 ، فصلی تحت عنوان " مداومت سنن قديمی ايران " باز كرده است و میخواهد ثابت كند كه روح فرهنگ و هنر ايران از دو هزار سال پيش تاكنون ادامه يافته است . وی میگويد :
هنر ايران سنن درخشان و نمايانی دارد . اين سنتها در مدت بيش از دو هزار سال ( بعد از زمان آشوريها تاكنون ) ادامه يافته است . در ايران ، در حكومتها ، در سلسلههای پادشاهان و در مذهب تغييراتی روی داده است . سرزمين كشور زير تسلط حكمرانان و پادشاهان خودی و بيگانه قرار گرفته است اسلام به آن كشور راه يافته و بسيار چيزها را منقلب ساخته است و معهذا سنن هنری ايران همچنان مداومت داشته است .
هم او میگويد :
ارتش اعراب ، در حالی كه به سوی آسيای مركزی و شمال آفريقا پيش میرفت و گسترش میيافت نه فقط مذهب تازه را همراه خود میبرد ، بلكه يك تمدن جوان و در حال رشد را نيز با خود داشت . سوريه بينالنهرين و مصر همه در فرهنگ عربی ( اسلامی ) جذب شدند و تحليل رفتند ، زبان عربی زبان عادی و رسمی آنها شد ، و از نظر نژادی نيز با اعراب به هم آميختند و شبيه يكديگر شدند . بغداد ، دمشق ، قاهره مراكز بزرگ فرهنگ عربی ( اسلامی ) شدند ، و بر اثر جهش پر نيرويی كه از تمدن جديد به وجود آمده بود ساختمانهای زيبای بسياری در آنها به پا گرديد . . . هر چند ايران شبيه اعراب نشد و در مليت عربی تحليل نرفت ، تمدن عرب ( اسلام ) تأثير فوقالعاده در آن داشت و اسلام در ايران هم مانند هند يك حيات تازه برای فعاليت هنری ايجاد كرد . هنر و فرهنگ عربی ( اسلامی ) هم تحت نفوذ و تاثير ايران واقع شد.
چنانكه میدانيم ، برخی كتب ايرانی در دوره خلفای اموی و عباسی ترجمه شد ، هر چند اين كتب با كتبی كه از ساير منابع ترجمه شد قابل مقايسه نبود ، در عين حال میتوان آن را از نوع كمك تمدن ايرانی به تمدن اسلامی به شمار آورد . ما در آينده درباب ترجمههای ايرانی بحث مختصری خواهيم كرد .
مسلمين نظامات اداری خود را از ايران اقتباس كردند ، دفاتر و دواوين دستگاه خلافت به سبك دفاتر و دواوين قديمی ايران تنظيم میشد و احيانا زبان اداری و دفتری زبان فارسی بود . بعدها خود ايرانيان مسلمان ترجيح دادند كه به زبان عربی برگردانند .
ابن النديم در الفهرست مینويسد :
اولين نقل از زبان ديگر به زبان عربی به امر خالدبن يزيدبن معاويه صورت گرفت ، وی علم دوست بود و به صنعت كيميا علاقه داشت ، جماعتی از فلاسفه يونانی كه در مصر میزيستند و با زبان عربی آشنا بودند احضار كرد و فرمان داد عدهای از كتب آن فن را از زبان يونانی و قبطی به زبان عربی ترجمه كنند ، و اين اولين ترجمه به زبان عربی است . سپس میگويد :
دومين ترجمه به زبان عربی نقل ديوان و دفاتر دولتی است كه در زمان حجاج به وسيله صالح بن عبدالرحمن كه از نژاد ايرانی بود ، از زبان فارسی به زبان عربی برگردانده شد .
ابنالنديم میگويد :
ولی دواوين دولتی شام را به زبان رومی مینوشتند نه زبان فارسی و در زمان هشام بن عبدالملك آن را نيز به زبان عربی برگرداندند اين جريان به دربار خلفا و حكام آنها مربوط بوده است . سلاطين ايرانی پس از استقلال دفاتر و دواوين را به زبان فارسی مینوشتهاند ، بار ديگر در زمان غزنويان به زبان عربی برگردانده شد كه آن نيز تاريخچهای دارد .
هدف ما از نقل مطالب گذشته كه از مسلمات تاريخ است اين است كه دو نكته را تأكيد كنيم :
يكی اينكه ايران قبل از اسلام از تمدنی برخوردار بوده است و اين تمدن يكی از مايههای تمدن اسلامی است .
ديگر اينكه اسلام به ايران حياتی تازه بخشيد و تمدن در حال انحطاط ايران به واسطه اسلام جانی تازه گرفت و شكلی تازه يافت . اين دو نكته قابل انكار نيست .
در اين بخش به خدماتی كه متقابلا ايران و ايرانيان نسبت به اسلام و يا تمدن اسلامی انجام دادهاند میپردازيم . در آغاز بخش دوم تذكر داديم كه خدمت يك قوم به يك دين اين است كه نيروهای مادی و معنوی خود ، ذوق و استعداد و فكر و ابتكار خود را در اختيار آن قرار دهد و در اين كار خلوص نيت داشته باشد .
ايرانيان بيش از هر ملت ديگر نيروهای خود را در اختيار اسلام قرار دادند و بيش از هر ملت ديگر در اين راه صميميت و اخلاص نشان دادند . در اين دو جهت هيچ ملتی به پای ايرانيان نمیرسد . حتی خود ملت عرب كه دين اسلام در ميان آنها ظهور كرد .
در حقيقت اين اسلام بود كه استعداد ايرانی را تحريك كرد و در او روح تازهای دميد و او را به هيجان آورد ، اگر نه چرا ايرانيان صد يك اين همت را در راه كيش پيشين خويش بروز ندادند . به همان نسبت كه اسلام يك دين همه جانبه است و بر جنبههای مختلف حيات بشری سيطره دارد ، خدمات ايرانيان به اسلام نيز وسيع و گسترده و همه جانبه است و در صحنهها و جبهههای گوناگون صورت گرفته است .
گستردگی و همه جانبگی
اولين خدمتی كه بايد از آن نام برد ، خدمت تمدن كهن ايرانی به تمدن جوان اسلامی است . هر چند اين مطلب از مقصود اصلی ما كه تشريح خدمات صادقانه ايرانيان به اسلام است بيرون است ، زيرا مورد استفاده قرار گرفتن يك تمدن كهن برای يك تمدن جديد كه در حال رشد و پا گرفتن است طبيعی و قهری است ، ولی اين دو مطلب آنچنان به هم پيوسته است ، كه با ذكر هر يك بدون ديگری مطلب ناقص به نظر میرسد . از اينكه بگذريم به خدمات ايرانيان مسلمان به اسلام میرسيم . خدمات ايرانيان مسلمان در جبهههای مختلف صورت گرفته است : جبهه نشر و تبليغ و دعوت ملتهای ديگر ، جبهه سربازی و نظامی ، جبهه علم و فرهنگ ، جبهه ذوق و صنعت و هنر . اكنون سخن خود را از خدمات تمدن كهن ايرانی به تمدن جوان اسلامی آغاز مینماييم .
تمدن ايران
دو مطلب قطعی است يكی اينكه ايران قبل از اسلام از خود دارای تمدنی درخشان و باسابقه بوده و اين تمدن سابقه طولانی داشته است ، ديگر اينكه اين تمدن در دوره اسلامی مورد استفاده واقع شده و به قول پ . ژ مناشه : ايرانيان بقايای تمدن تلطيف شده و پروردهای به اسلام تحويل دادند كه بر اثر حياتی كه اين مذهب در آن دميد جان تازه گرفت . اما قسمت اول : يعنی اينكه ايران از يك تمدن كهن برخوردار بوده است اگر چه نيازی به بيان و توضيح ندارد ، اما شرح مختصر آن بيفايده نخواهد بود .
در كتاب ايران از نظر خاورشناسان ، درباره نظم اداری ايران هخامنشی میگويد :
اداره كشور شاهنشاهی ايران كه از بحر الجزاير تا رود سند و از اقيانوس هند تا خزر امتداد میيافت كار آسانی نبود و در گذشته هيچگاه حكمداری در مقابل چنان وظيفه سنگين واقع نشده بود كه كورش آن را شروع كرد و داريوش بزرگ ( 585 521ق . م ) ادامه داد اينگونه سازمان كشور داری را كه در خاور زمين بلكه در تمام جهان متمدن اولينبار به وجود آمد : يكی از مراحل قابل توجه تاريخ بشر توان شمرد . . .
ايضا در همان كتاب درباره نيروی دريايی ايران هخامنشی مینويسد : در زمان خشايارشا پسر داريوش ايران چندين صد كشتی در دريای مديترانه داشت و نيرومندترين دولت دريايی عهد بود .
و هم در آن كتاب مینويسد كه :
در زمان داريوش يك روحانی معروف مصری را كه جزء اسرای مصری در ايران بود مأمور ساختند برود و در مصر آموزشگاه پزشكی و جراحی برپا دارد . . .
درباره صنايع عهد ساسانی مینويسد :
صنايع عهد ساسانی از لحاظ تاريخ هنر ايران مهم است . فن معماری در آن دوره ترقی كرده بود و هنوز از بقايا و انقاض كاخها و مساكن و معابد و قلاع و سدها و پلها میتوان به عظمت آن پی برد . در فيروز آباد و شاپور و سروستان فارس و تيسفون (مدائن ) و قصر شيرين بقايای قصرهای ويران ساسانی مشهود است .
جاحظ در كتاب " المحاسن والاضداد " ادعا میكند كه :
ايران ساسانی بيش از هر چيز ديگر به ساختمان توجه داشت و اين امر از سنگ نبشتههايی كه از آن دوره باقی مانده پيداست ، اما به كتاب توجه نداشت . برعكس دوره اسلامی كه هم به ساختمان توجه شده است و هم به كتاب :
ويل دورانت در تاريخ تمدن در حدود شصت صفحه اختصاص میدهد به توضيح و تشريح تمدن ساسانی . درباره علوم در آن دوره ، میگويد :
پهلوی - زبان هند و اروپايی ايران در سلطنت اشكانيان - در زمان ساسانيان نيز معمول بود ، از ادبيات آن زمان فقط ششصد هزار كلمه باقی مانده است كه همه مربوط است به دين . ما میدانيم كه آن ادبيات وسيع بوده است ، اما چون موبدان حافظ و ناقل آن بودند بيشتر آثار غير دينی را میگذاشتند تا از ميان برود . شاهان ساسانی حاميان روشنگر ادبيات و فلسفه بودند . خسرو انوشيروان در اين كار برتر از همه آنان بود . به فرمان او آثار افلاطون و ارسطو به زبان پهلوی ترجمه و در دانشگاه جندی شاپور تدريس شد .
چنانكه میدانيم دانشگاه جندی شاپور در آن عهد تأسيس شد ، اين دانشگاه را مسيحيان ايرانی اداره میكردند ، و يكی از مراكز بزرگ فرهنگی جهان شد . اين مركز بزرگ در دوره اسلام ادامه يافت و وقفهای در كارش حاصل نشد . اطبای مسيحی كه در دوران خلفای عباسی نامشان برده میشود از قبيل بختيشوع ، ابن ماسويه و غير هم فارغ التحصيل همين دانشگاه بودند . بعدها كه بغداد به صورت مركز ثقل دانش جهان درآمد جندی شاپور تحتالشعاع قرار گرفت و تدريجا منقرض شد . دانشگاه جندی شاپور يكی از مراكزی بود كه به تمدن اسلامی كمك كرد و به آن خدمت نمود .
ويل دورانت درباره هنر ساسانی میگويد :
از ثروت و جلال شاپورها ، قبادها و خسروها چيزی جز بقايای هنر دوران ساسانی به جا نمانده است . اما همين مقدار كافی است كه ما را از دوام و قابليت انعطاف هنر ايران از زمان داريوش كبير و پرسپوليس تا دوران شاه عباس كبير و اصفهان به شگفت آورد .
درباره نساجی آن عهد میگويد : صنعت نساجی ساسانيان از طرحهای نقاشی ، مجسمه سازی ، سفالسازی و ساير اشكال تزبينی بهرهمند شد . پارچههای حرير ، مطرز ، ديبا و دمشقی ، گستردنيها ، روپوشهای صندلی ، سايبانها ، چادرها و فرشها با حوصله بسيار و مهارت بافته و آنگاه به گونه رنگهای زرد ، آبی و سبز ، رنگ آميزی میشدند .
درباره صنعت سفالسازی میگويد :
از سفالينههای زمان ساسانيان جز قطعاتی كه برای استفاده روزمره ساخته شده بود چيزی به جا نمانده است ، معهذا صنعت سفالينه سازی در دوران هخامنشيان بسيار پيشرفته بود و ظاهرا در سلطنت ساسانيان نيز تا حدی ادامه يافت و بعد از غلبه اعراب تكميل شد.
ويل دورانت مدعی است كه :
بر روی هم هنر ساسانيان نماياننده بازخيزی از چهار قرن انحطاط دوران اشكانيان است ، اگر ما به قيد احتياط از بقايای آن قضاوت كنيم بايد بگوييم كه در كمال و عظمت به پای هنر دوران هخامنشی نمیرسد . همچنين از حيث ابداع ، ريزه كاری و ذوق با هنر ايران بعد از اسلام برابری نتواند كرد .
ويل دورانت در خاتمه اين فصل میگويد :
هنر ساسانی با اشاعه شكلها و دواعی هنری خود در هندوستان ، تركستان و چين در مشرق ، و سوريه ، آسيای صغير ، قسطنطنيه ، بالكان ، مصر و اسپانيا در مغرب دين خود را ادا كرد . شايد نفوذ آن به هنر يونانی ياری كرد تا از ابرام در نمايش تصويرهای كلاسيك دست بردارد و به روش تزيينی بيزانتی گرايد . و به هنر مسيحيت لاتين معاضدت نمود تا از سقفهای چوبی به طارمها و گنبدهای آجری يا سنگی و ديوارهای دعامهای عطف توجه كند هنر ساختن دروازهها و گنبدهای بزرگ كه خاص معماری ساسانی بود به مسجدهای اسلامی و قصرها و معابد منتقل شد . هيچ چيز در تاريخ گم نمیشود ، دير يا زود هر فكر خلاق فرصت و تحول میيابد و رنگ و شراره خود را به زندگی میافزايد .
در كتاب " ايران از نظر خاورشناسان " ، فصل سوم تحت عنوان " منابع هنر اسلامی " از كتاب " دستی در هنر اسلامی " تأليف ديمند ، رئيس قسمت هنر خاور نزديك در موزه متروپل ، چنين نقل میكند : در زمان حضرت محمد صلی الله عليه وآله وسلم عرب از خودش صنعتی نداشت ، يا اگر داشت ناچيز بود ، بعد از فتح سوريه و بينالنهرين و مصر و ايران بود كه هنرهای اين ممالك را اقتباس كردند از منابع صحف چينی به دست میآيد كه خلفای اموی از تمام ولايات مفتوحه مصالح و استادانی را جلب میكردند و در بنای شهرها و قصرها و مساجد جديد مورد استفاده قرار میدادند ، معرق سازهای بيزانسی و سوريهای برای تزيينات مساجد دمشق استخدام میشدند و تحت رياست يك استاد ايرانی به كار میپرداختند . همچنين برای ابنيه در مكه صنعتگرانی از مصر و قدس و دمشق آورده شدند و اين استفاده از مصالح و عمله تا عصر عباسيان ادامه يافت . طبری نيز در تاريخ خود گويد كه برای بنای بغداد استادانی از سوريه و ايران و موصل و كوفه استخدام گشتند . با اين ترتيب به تدريج يك اسلوب اسلامی كه از دو منبع يعنی عيسوی شرقی و ساسانی سرچشمه میگرفت به وجود آمد .
ايضا در همان مقاله مینويسد :
گر چه در گذشته هم بعضی محققين به تأثير هنر ساسانی در هنر اسلامی پی برده بودند ، ولی اهميت اين مطلب بيشتر اخيرا در سايه حفريات اخير در تيسفون در نزديكی بغداد ، و كيش در بينالنهرين ، و دامغان در ايران مقدار زيادی مصالح بخصوص گچبريهای تزيينی به دست آمده كه در آنها سرمشق صنايع اوليه اسلامی ديده میشود .
ايضا مینويسد :
هنر ساسانی مستقيما ادامه يافته و به هنر اسلامی منتهی شده كه هنرمندان گاهی عين آن را نقش كردند و گاهی آن را تغيير دادند و سبك خاصی به وجود آوردند.
نهرو در " نگاهی به تاريخ جهان " ، جلد 2 ، فصلی تحت عنوان " مداومت سنن قديمی ايران " باز كرده است و میخواهد ثابت كند كه روح فرهنگ و هنر ايران از دو هزار سال پيش تاكنون ادامه يافته است . وی میگويد :
هنر ايران سنن درخشان و نمايانی دارد . اين سنتها در مدت بيش از دو هزار سال ( بعد از زمان آشوريها تاكنون ) ادامه يافته است . در ايران ، در حكومتها ، در سلسلههای پادشاهان و در مذهب تغييراتی روی داده است . سرزمين كشور زير تسلط حكمرانان و پادشاهان خودی و بيگانه قرار گرفته است اسلام به آن كشور راه يافته و بسيار چيزها را منقلب ساخته است و معهذا سنن هنری ايران همچنان مداومت داشته است .
هم او میگويد :
ارتش اعراب ، در حالی كه به سوی آسيای مركزی و شمال آفريقا پيش میرفت و گسترش میيافت نه فقط مذهب تازه را همراه خود میبرد ، بلكه يك تمدن جوان و در حال رشد را نيز با خود داشت . سوريه بينالنهرين و مصر همه در فرهنگ عربی ( اسلامی ) جذب شدند و تحليل رفتند ، زبان عربی زبان عادی و رسمی آنها شد ، و از نظر نژادی نيز با اعراب به هم آميختند و شبيه يكديگر شدند . بغداد ، دمشق ، قاهره مراكز بزرگ فرهنگ عربی ( اسلامی ) شدند ، و بر اثر جهش پر نيرويی كه از تمدن جديد به وجود آمده بود ساختمانهای زيبای بسياری در آنها به پا گرديد . . . هر چند ايران شبيه اعراب نشد و در مليت عربی تحليل نرفت ، تمدن عرب ( اسلام ) تأثير فوقالعاده در آن داشت و اسلام در ايران هم مانند هند يك حيات تازه برای فعاليت هنری ايجاد كرد . هنر و فرهنگ عربی ( اسلامی ) هم تحت نفوذ و تاثير ايران واقع شد.
چنانكه میدانيم ، برخی كتب ايرانی در دوره خلفای اموی و عباسی ترجمه شد ، هر چند اين كتب با كتبی كه از ساير منابع ترجمه شد قابل مقايسه نبود ، در عين حال میتوان آن را از نوع كمك تمدن ايرانی به تمدن اسلامی به شمار آورد . ما در آينده درباب ترجمههای ايرانی بحث مختصری خواهيم كرد .
مسلمين نظامات اداری خود را از ايران اقتباس كردند ، دفاتر و دواوين دستگاه خلافت به سبك دفاتر و دواوين قديمی ايران تنظيم میشد و احيانا زبان اداری و دفتری زبان فارسی بود . بعدها خود ايرانيان مسلمان ترجيح دادند كه به زبان عربی برگردانند .
ابن النديم در الفهرست مینويسد :
اولين نقل از زبان ديگر به زبان عربی به امر خالدبن يزيدبن معاويه صورت گرفت ، وی علم دوست بود و به صنعت كيميا علاقه داشت ، جماعتی از فلاسفه يونانی كه در مصر میزيستند و با زبان عربی آشنا بودند احضار كرد و فرمان داد عدهای از كتب آن فن را از زبان يونانی و قبطی به زبان عربی ترجمه كنند ، و اين اولين ترجمه به زبان عربی است . سپس میگويد :
دومين ترجمه به زبان عربی نقل ديوان و دفاتر دولتی است كه در زمان حجاج به وسيله صالح بن عبدالرحمن كه از نژاد ايرانی بود ، از زبان فارسی به زبان عربی برگردانده شد .
ابنالنديم میگويد :
ولی دواوين دولتی شام را به زبان رومی مینوشتند نه زبان فارسی و در زمان هشام بن عبدالملك آن را نيز به زبان عربی برگرداندند اين جريان به دربار خلفا و حكام آنها مربوط بوده است . سلاطين ايرانی پس از استقلال دفاتر و دواوين را به زبان فارسی مینوشتهاند ، بار ديگر در زمان غزنويان به زبان عربی برگردانده شد كه آن نيز تاريخچهای دارد .
هدف ما از نقل مطالب گذشته كه از مسلمات تاريخ است اين است كه دو نكته را تأكيد كنيم :
يكی اينكه ايران قبل از اسلام از تمدنی برخوردار بوده است و اين تمدن يكی از مايههای تمدن اسلامی است .
ديگر اينكه اسلام به ايران حياتی تازه بخشيد و تمدن در حال انحطاط ايران به واسطه اسلام جانی تازه گرفت و شكلی تازه يافت . اين دو نكته قابل انكار نيست .

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
صميميت و اخلاص
ما مدعی نيستيم كه همه ايرانيان نسبت به اسلام مخلص و صميمی بودهاند و همه خدماتی كه صورت گرفته است از روی كمال صفا و صميميت نسبت به اسلام بوده است . آنچه ما مدعی هستيم اين است كه اكثريت قريب به اتفاق ايرانيان نسبت به اسلام صميمی بودهاند و انگيزهای جز خدمت به اسلام نداشتهاند و در اين جهت هيچيك از ملل اسلامی اعم از عرب و غير عرب ، به ايرانيان نمیرسد ، يعنی هيچ ملتی نسبت به هيچ دينی و آيينی اين اندازه خدمت نكرده و صميميت به خرج نداده است . يك ملت را میتوان بازور مطيع كرد ، اما نمیتوان بازور ، جهش و جنبش و عشق و ايمان در او به وجود آورد ، قلمرو زور و زر محدود است ، شاهكارهای بشری تنها و تنها معلول عشق و ايمان است . برخی چنين وانمود میكنند كه انگيزه و محرك ايرانيان در جوشش و جنبش فوقالعاد ه فرهنگی اسلامی ، جبران شكستی بود كه از جنبه نظامی در ميدانهای قادسيه و جلولا و حلوان و نهاوند از عرب خورده بودند . ايرانيان دانستند كه شكست نظامی شكست نهايی نيست ، شكست نهايی شكست ملی و فرهنگی است. ايرانيان تحت تاثير احساسات ملی برای اينكه در مقابل اقوام ديگر ، خصوصا ملت عرب ، خودی نشان بدهند و ضمنا افكار و آداب خويش را با صبغه اسلامی حفظ كنند ، دست به فعاليت فرهنگی زدند . به عبارت ديگر چون اسلام را به عنوان يك واقعيت نتوانستند نپذيرند . به فكر افتادند آن را ايرانی كنند و برای اين مقصود راهی بهتر از قبضه كردن شؤون علمی اسلامی نبود .
ما معتقديم اينگونه تفسير ، صددرصد دور از واقعيت است ، زيرا اولا همچنانكه قبلا بيان كرديم سابقه خدمات ايرانی به اسلام ، به قبل از شكستهای نظامی میرسد ، آنچه ايرانيان بعد از شكست نظامی انجام دادند مانند فعاليتهای قبل از شكست است . ثانيا اگر انگيزه آن بود چهارده قرن ادامه نمیيافت . حركتها و جنبشهای موقت را میتوان با اينگونه انگيزهها توجيه كرد ، برخلاف جنبشهايی كه قرنها ادامه میيابد . گذشته از امتداد زمانی ، شكل و كيفيت كار هم با آن انگيزهها قابل توجيه نيست در فصلهای آينده خواهيم ديد كه شكل و كيفيت كار ايرانيان در زمينههای اسلامی ايمان و اخلاص آنها را نشان میدهد .
بعلاوه اگر هدف ايرانيان از خدمت به اسلام جبران شكستهای نظامی بود ، چرا آنان خود مبلغ و مروج اسلام در ميان ملتهای ديگر گرديدند و چندين برابر خود ، مسلمان ديگر به وجود آوردند ؟ چرا آنجا كه اسلام به خطر میافتد با آنكه از نظر مليت ايرانی خطری وجود ندارد ، ايرانی جانفشانی و سربازی میكند ؟
چرا در مقابل شيوع منكرات و مناهی بيش از اقوام ديگر عكسالعمل مخالف نشان میدهند ؟
در بحثهای آينده همه اين نكات را توضيح میدهيم . اينك بحثی كلی درباره علل و عواملی كه ملل اسلامی را به جوشش و جنبش علمی و فرهنگی وادار كرد .
انگيزهها
در جهان اسلام حركتی علمی و فرهنگی به وجود آمد كه در آن عرب ، ايرانی ، هندی ، مصری ، الجزائری ، تونسی ، مراكشی ، سوری ، و حتی اروپايی ، اسپانيايی شركت داشت و اين حركت از دورترين نقاط مشرق اسلامی تا دورترين نقاط مغرب اسلامی و همچنين از شمال تا جنوب اسلامی به هم پيوسته بود در اين حركت فیالمثل هم سيبويه و ابنسينای ايرانی شركت داشت و هم ابن مالك و ابن رشد اندلسی . محرك اين واحد عظيم چه بود ؟ در اينجا چند نوع فرضيه میتوان ابراز داشت
1- يك روح ملی عربی در همه اين ملتها پيدا شده بود و همه اين ملتها تحت نام و عنوان " عربيت " يك حركت هماهنگ به وجود آورده بودند .
قطعا چنين نيست ، هر چند بعضی از اعراب معاصر میخواهند تاريخ را به اين صورت تحريف كنند .
برخی اروپائيان ، تمدن اسلامی را تحت عنوان تمدن عربی ياد میكنند تا از يك طرف بر غرور اعراب بيفزايند كه بيش از پيش بر مليت عربی خود تكيه كنند و خود را از جهان اسلام جدا سازند ، و از طرف ديگر ساير ملل مسلمان را از اعرابی كه چنين دروغی را باور میدارند رنجيده خاطر سازند .
2- اينكه ملتهای اسلامی هر كدام تحت تأثير مليت و قوميت خاص خويش فعاليت میكردند ، انگيزه هر ملتی احساسات خاص ملی خود آنها بود . بطلان اين نظر روشن است و نيازی به توضيح ندارد . ما در بخش اول اين كتاب در اين باره به قدر كافی بحث كرديم . ملتهای اسلامی روی مليتهای خود پل زده بودند و به همين دليل يك مسلمان هندی يا ايرانی با يك مسلمان افريقايی يا اسپانيايی احساس اخوت و برادری میكرد .
3- اينكه اين ملتها روی خاصيت جهانوطنی علم از يك طرف ، و تعليمات جهانی و انسانی و مافوق ملی و نژادی اسلام از طرف ديگر ، در داخل مرزهای عقيدتی و فكری زندگی میكردند محركات و انگيزههای آنها از اسلام سرچشمه میگرفت و بس .شواهد و قرائن تاريخی ، اين نظر را تاييد میكند . راه شناختن محركات و انگيزههای يك شخص يا يك ملت در يك حركت تاريخی بررسی نحوه كار او است . آنچه در فصلهای بعد خواهيم آورد كافی است كه انگيزه و محرك ايرانيان را به ما بشناساند . در اينجا نيز قسمتی ديگر از نوشته آقای عطاردی را كه تحت عنوان " فعاليت اسلامی ايرانيان " برای ما نگاشتهاند میآوريم . قسمت اول نوشته ايشان را قبلا در بخش دوم اين كتاب نقل كرديم .
ما مدعی نيستيم كه همه ايرانيان نسبت به اسلام مخلص و صميمی بودهاند و همه خدماتی كه صورت گرفته است از روی كمال صفا و صميميت نسبت به اسلام بوده است . آنچه ما مدعی هستيم اين است كه اكثريت قريب به اتفاق ايرانيان نسبت به اسلام صميمی بودهاند و انگيزهای جز خدمت به اسلام نداشتهاند و در اين جهت هيچيك از ملل اسلامی اعم از عرب و غير عرب ، به ايرانيان نمیرسد ، يعنی هيچ ملتی نسبت به هيچ دينی و آيينی اين اندازه خدمت نكرده و صميميت به خرج نداده است . يك ملت را میتوان بازور مطيع كرد ، اما نمیتوان بازور ، جهش و جنبش و عشق و ايمان در او به وجود آورد ، قلمرو زور و زر محدود است ، شاهكارهای بشری تنها و تنها معلول عشق و ايمان است . برخی چنين وانمود میكنند كه انگيزه و محرك ايرانيان در جوشش و جنبش فوقالعاد ه فرهنگی اسلامی ، جبران شكستی بود كه از جنبه نظامی در ميدانهای قادسيه و جلولا و حلوان و نهاوند از عرب خورده بودند . ايرانيان دانستند كه شكست نظامی شكست نهايی نيست ، شكست نهايی شكست ملی و فرهنگی است. ايرانيان تحت تاثير احساسات ملی برای اينكه در مقابل اقوام ديگر ، خصوصا ملت عرب ، خودی نشان بدهند و ضمنا افكار و آداب خويش را با صبغه اسلامی حفظ كنند ، دست به فعاليت فرهنگی زدند . به عبارت ديگر چون اسلام را به عنوان يك واقعيت نتوانستند نپذيرند . به فكر افتادند آن را ايرانی كنند و برای اين مقصود راهی بهتر از قبضه كردن شؤون علمی اسلامی نبود .
ما معتقديم اينگونه تفسير ، صددرصد دور از واقعيت است ، زيرا اولا همچنانكه قبلا بيان كرديم سابقه خدمات ايرانی به اسلام ، به قبل از شكستهای نظامی میرسد ، آنچه ايرانيان بعد از شكست نظامی انجام دادند مانند فعاليتهای قبل از شكست است . ثانيا اگر انگيزه آن بود چهارده قرن ادامه نمیيافت . حركتها و جنبشهای موقت را میتوان با اينگونه انگيزهها توجيه كرد ، برخلاف جنبشهايی كه قرنها ادامه میيابد . گذشته از امتداد زمانی ، شكل و كيفيت كار هم با آن انگيزهها قابل توجيه نيست در فصلهای آينده خواهيم ديد كه شكل و كيفيت كار ايرانيان در زمينههای اسلامی ايمان و اخلاص آنها را نشان میدهد .
بعلاوه اگر هدف ايرانيان از خدمت به اسلام جبران شكستهای نظامی بود ، چرا آنان خود مبلغ و مروج اسلام در ميان ملتهای ديگر گرديدند و چندين برابر خود ، مسلمان ديگر به وجود آوردند ؟ چرا آنجا كه اسلام به خطر میافتد با آنكه از نظر مليت ايرانی خطری وجود ندارد ، ايرانی جانفشانی و سربازی میكند ؟
چرا در مقابل شيوع منكرات و مناهی بيش از اقوام ديگر عكسالعمل مخالف نشان میدهند ؟
در بحثهای آينده همه اين نكات را توضيح میدهيم . اينك بحثی كلی درباره علل و عواملی كه ملل اسلامی را به جوشش و جنبش علمی و فرهنگی وادار كرد .
انگيزهها
در جهان اسلام حركتی علمی و فرهنگی به وجود آمد كه در آن عرب ، ايرانی ، هندی ، مصری ، الجزائری ، تونسی ، مراكشی ، سوری ، و حتی اروپايی ، اسپانيايی شركت داشت و اين حركت از دورترين نقاط مشرق اسلامی تا دورترين نقاط مغرب اسلامی و همچنين از شمال تا جنوب اسلامی به هم پيوسته بود در اين حركت فیالمثل هم سيبويه و ابنسينای ايرانی شركت داشت و هم ابن مالك و ابن رشد اندلسی . محرك اين واحد عظيم چه بود ؟ در اينجا چند نوع فرضيه میتوان ابراز داشت
1- يك روح ملی عربی در همه اين ملتها پيدا شده بود و همه اين ملتها تحت نام و عنوان " عربيت " يك حركت هماهنگ به وجود آورده بودند .
قطعا چنين نيست ، هر چند بعضی از اعراب معاصر میخواهند تاريخ را به اين صورت تحريف كنند .
برخی اروپائيان ، تمدن اسلامی را تحت عنوان تمدن عربی ياد میكنند تا از يك طرف بر غرور اعراب بيفزايند كه بيش از پيش بر مليت عربی خود تكيه كنند و خود را از جهان اسلام جدا سازند ، و از طرف ديگر ساير ملل مسلمان را از اعرابی كه چنين دروغی را باور میدارند رنجيده خاطر سازند .
2- اينكه ملتهای اسلامی هر كدام تحت تأثير مليت و قوميت خاص خويش فعاليت میكردند ، انگيزه هر ملتی احساسات خاص ملی خود آنها بود . بطلان اين نظر روشن است و نيازی به توضيح ندارد . ما در بخش اول اين كتاب در اين باره به قدر كافی بحث كرديم . ملتهای اسلامی روی مليتهای خود پل زده بودند و به همين دليل يك مسلمان هندی يا ايرانی با يك مسلمان افريقايی يا اسپانيايی احساس اخوت و برادری میكرد .
3- اينكه اين ملتها روی خاصيت جهانوطنی علم از يك طرف ، و تعليمات جهانی و انسانی و مافوق ملی و نژادی اسلام از طرف ديگر ، در داخل مرزهای عقيدتی و فكری زندگی میكردند محركات و انگيزههای آنها از اسلام سرچشمه میگرفت و بس .شواهد و قرائن تاريخی ، اين نظر را تاييد میكند . راه شناختن محركات و انگيزههای يك شخص يا يك ملت در يك حركت تاريخی بررسی نحوه كار او است . آنچه در فصلهای بعد خواهيم آورد كافی است كه انگيزه و محرك ايرانيان را به ما بشناساند . در اينجا نيز قسمتی ديگر از نوشته آقای عطاردی را كه تحت عنوان " فعاليت اسلامی ايرانيان " برای ما نگاشتهاند میآوريم . قسمت اول نوشته ايشان را قبلا در بخش دوم اين كتاب نقل كرديم .

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
فعاليتهای اسلامی ايرانيان
حوادث يمن و فداكاری ايرانيان مسلمان آن سرزمين خود شاهد بزرگی است كه اين ملت با آغوش باز اين دين مقدس را قبول كرد و در راه نشر آن از هيچ گونه فداكاری خودداری نكرده است. كسانی كه مینويسند اسلام با شمشير بر اين ملت تحميل شده يا تعصب نژادی و احساسات قومی آنها را وادار به اين حرف میكند يا از سير اسلام در ميان نژاد ايرانی اطلاع ندارند .
همه مورخين مینويسند كه دين اسلام با سرعتی شگفتانگيز در ايران پيشرفت ، و اين ملت بدون جنگ و جدال از آن استقبال كرد ، و در مدت بيست سال تمام فلات ايران را از ساحل فرات تا رود جيحون و از كنارههای سند تا كرانه درياچه خوارزم فرا گرفت . اگر در چند مورد با اعراب مسلمان جنگ شد آن جنگ مربوط به دستهای از طبقات ممتازه و موبدان بود كه در نظر داشتند با جلوگيری از نفوذ اسلام منافع خود را حفظ كنند . پس از اينكه تمام كشور پهناور ايران به تصرف مسلمين درآمد ، طولی نكشيد كه اكثريت مردم اين كشور به استثنای كوههای مازندران و ديلمان دين اسلام را پذيرفتند و فعاليت و كوشش اين مردم برای تبليغ اسلام و تحكيم مبانی و قواعد شرع مقدس شروع گرديد . در سه قرن اول اسلام كه ايران تحت نفوذ خلفای اموی و بنیعباس اداره میشد ، ملت ايران در تشريح احكام دينی ، ادبی ، قضائی ، سياسی ، و اجتماعی اسلام سعی بليغ كرد و امهات مسائل را مطرح ساخت و آنها را روشن و مبوب نمود . با طلوع قرن چهارم هجری ، طبرستان و گيلان نيز به تصرف مسلمين درآمد ، و در اين قرن مردم ايران استقلال سياسی به هم رسانيدند ، و سامانيان رشته علاقه خود را با خلافت بغداد قطع كرده به طور استقلال در خراسان و نواحی شرقی ايران سلطنت مستقل داشتند ، و از نظر فهم و درك مبانی دينی نيز احتياج به مركز خلافت نبود .
فعاليت اسلامی ايرانيان در هند
غزنويان نخستين افراد ايرانی هستند كه دين مقدس اسلام را از طريق سند به هندوستان بردند . در زمان غزنويها ناحيه پنجاب در تصرف آنها بود و لاهور كه يكی از شهرهای بزرگ اين ناحيه میباشد مركز حكومت غزنويان قرار گرفت ، در زمان اين پادشاهان جماعتی از دانشمندان ايرانی به هند رفتند كه از جمله آنها بيرونی دانشمند و حكيم معروف خراسانی است . اگر چه حملات غزنويان بيشتر جنبه قتل و غارت داشت و به حقيقت و تبليغ اسلام چندان اهميت نمیدادند ، ليكن برای شكستن سدهای سياسی و نظامی در شبه قاره بسيار مؤثر بودند و راه را برای آيندگان باز كردند .
غوريان
سلاطين غور اصلا از غور هرات هستند و نسب آنان به شنسب نامی میرسد. اين شنسب در زمان اميرالمؤمنين علی عليهالسلام مسلمان شد و فرمانداری ناحيه غور از طرف آن حضرت به وی تفويض گرديد . مورخين مینويسند در زمان بنیاميه كه اميرالمؤمنين را در منابر سب میكردند و حكام بنیاميه مردم را وادار به اين عمل مینمودند . مردمان غورزير بار اين عمل نرفتند و حكام غور و غرجستان نسبت به آن جناب اسائه ادب نكردند .اولين پادشاه مسلمان غوری كه به هندوستان لشكر كشيد و دهلی را فتح كرد و آنجا را پايتخت قرار داد سلطان محمد سام غوری بود. از زمان اين سلطان ( آغاز قرن هفتم ) كه دهلی پايتخت اسلامی شد و تا هنگامی كه انگليس بر آن تسلط يافت پايتخت سلاطين مسلمان بود . غوريان در هند مصدر خدمات مهمی شدند و در عصر آنان علما و دانشمندان زيادی از ايران به هند رفتند و در آنجا متوطن شدند . در حقيقت تبليغات اسلامی در هند از زمان غوريان شروع گرديد و مدارس و مساجد رونق پيدا كرد .
يكی از علمای بزرگ ايران كه در اين زمان به هند رفت ، خواجه معينالدين چشتی است . وی در هند بسيار خدمت كرده است و شاگردان زيادی دارد كه هر كدام پس از وی در آن منطقه رياست دينی و مذهبی يافتند .
مكتب خواجه معينالدين هنوز پس از گذشته صدها سال پابرجاست و قبرش در " اجمير " بسيار مورد احترام و تجليل است .
تيموريان
ظهيرالدين " محمدبابر " كه از احفادامير تيمور بود به هندوستان لشكر كشيد و دهلی را مركز خود قرار داد . پس از وی گروهی از فرزندانش تا مدت چهار قرن بر هندوستان حكومت راندند . روابط تيموريان هند و پادشاهان صفويه بسيار حسنه بود و در اين زمان جماعت زيادی از ايران به هند رفتند . در عصر تيموريان تمام مناصب حكومتی و مذهبی در دست ايرانيان بود هزاران شاعر ، عارف ، فقيه مجتهد ، از ايران به هندوستان رهسپار شدند ، و در آنجا به تبليغات اسلامی پرداختند . يكی از افراد بزرگی كه در زمان جهانگير در هند مصدر خدمات زيادی شد اعتمادالدوله " ميرزا غياث بك " است . وی در خراسان زندگی میكرد و از طرف شاه طهماسب فرمانروای مرو بود . شاه طهماسب بروی خشم گرفت و اموال او را مصادره كرد ، او ناگزير راه هندوستان را پيش گرفت و در آگره به دربار جلالالدين اكبر راه يافت . پس از مدتی دخترش نور جهان به زوجيت جهانگير درآمد و ملكه هندوستان شد . بانوبگم ممتاز محل كه فرزند زاده ميرزا غياث بك است به عقد شاه جهان درآمد و ملكه مقتدر هند شد تاج محل كه امروز يكی از بناهای مجلل جهان است و شايد به آن خصوصيت در جهان بینظير باشد مقبره همين ممتاز محل ايرانی است . در زمان نور جهان و ممتاز محل كه هر دو شيعه بودند ، گروهی از ايران به هند رفتند و در آنجا خدمات مذهبی انجام دادند .
قطبشاهيان دكن
محمدعلی قطبشاه در همدان متولد شد و در عنفوان جوانی از ايران به هند رفت و در دكن به ملازمت حاكم آن حدود در آمد . و چون دارای استعداد بود روز بروز بر عزت و مقام وی افزوده گشت ، و پس از چندی ملقب به قطبالملك شد . او در سال 918 هجری رسما زمامدار منطقه دكن شد . قطبشاه از مريدان شيخ صفیالدين اردبيلی بود . هنگامی كه شنيد شاه اسماعيل مذهب شيعه را در ايران رواج داد ، وی نيز در منطقه دكن ، مذهب تشيع را رواج داد و مذهب رسمی اعلام كرد .
قطبشاهيان در دكن در تبليغ دين اسلام و مذهب تشيع سعی و كوشش كردند و در ايام سلطنت اين طبقه جماعتی از ايران برای تبليغات دينی به ناحيه دكن رفتند . يكی از شخصيتهای بزرگ ايرانی كه در اين عصر به هند رفت مير محمد مؤمن استرابادی است وی يكی از دانشمندان و رجال عاليقدر است كه مدت 25 سال وكيلالسلطنه بود . او در جميع علوم متداول از معقول و منقول متبحر و اعلم علمای عصر خود به شمار میرفت . قطبشاهيان مدت دو قرن بر اين منطقه حكومت كردند و تاريخ آنان بسيار مشروح است .
عادلشاهيان بيجاپور
سرسلسله اين خاندان يوسف عادلشاه ايرانی است ، كه در ساوه بزرگ شده است .وی در آغاز جوانی از ايران به هندوستان رفت و پس از ورود به هند در خدمت حكام و سلاطين بيجاپور وارد شد و بعد از مدتی سلطنت اين ناحيه را در دست گرفت و به يوسف عادلشاه ساوهای معروف بود . عادلشاهيان نيز مذهب تشيع داشتند و در ترويج و تبليغ امور دينی بسيار كوشش كردند و بسياری از مناطق مركزی هندوستان كه در دست بتپرستان بود در زمان علی عادلشاه به تصرف مسلمين درآمد . در اردوی عادلشاهيان پيوسته گروهی از علما و دانشمندان ايران و سادات نجف اشرف ، كربلای معلی ، و مدينه منوره شركت داشتند و امور دينی را زير نظر خود میگرفتند و بيشتر كارهای سياسی و حكومتی را نيز ايرانيان در دست داشتند . تاريخ اين دسته از ملوك اسلامی هند نيز بسيار مشروح است و در تاريخ اسلامی هند شرح آن آمده است .
نظامشاهيان احمدنگر
سرسلسله اين ملوك ، يكنفر هندو به نام تيمابهت بود كه در عصر سلطان احمد شاه بهمنی به دست مسلمانان اسير شد سلطان وی را بسيار باهوش و استعداد يافت و به فرزندش محمد شاه بخشيد و همراه او به مكتب فرستاد ، و در اندك زمانی خط و سواد فارسی آموخت و ملقب به ملك حسن بحری گرديد. سرانجام با تفصيلی كه اينك جای ذكر آن نيست به سلطنت رسيد و پس از استقرار براريكه سلطنت مذهب تشيع را پذيرفت و در ترويج مذهب جعفری بسيار كوشش كرد .
رجال درباری و حكومتی و شخصيتهای مذهبی مملكت نظامشاهيان نيز اكثرا ايرانی بودند ، و امور سياسی و مذهبی را اداره میكردند . شاه طاهر همدانی معروف به دكنی در عصر اين پادشاهان به هندوستان رهسپار شد شاه طاهر كه ابتداء از طرفداران شاه اسماعيل بود با وی مخالفت كرد و نزديك بود كشته گردد ، وی به طور مخفيانه وارد هند شد و در دربار نظامشاهيان بسيار معظم و محترم زندگی میكرد .خدمت شاه طاهر در هند بسيار اهميت دارد ، علماء زيادی را در موضوعات مختلف اسلامی تربيت كرد و حوزه درسی وی يكی از بزرگترين حوزههای علمی هندوستان بود . شاه طاهر بسيار محترم بود و خدمات وی ارزنده .
ملوك نيشابوری اود
در زمان شاه سلطان حسين صفوی ، سيد محمد نامی از علمای نيشابور به هندوستان رفت و در دهلی اقامت گزيد . فرزندان وی در مناصب دولتی درآمدند و كمكم اهميت پيدا كردند يكی از احفاد سيد محمد به نام برهان الملك فرماندار صوبه اود شد . وی بعد از چندی در آنجا استقلال به هم رسانيد و ارتباط خود را با دهلی قطع كرد . پس از وی فرزندانش در اين ناحيه سلطنت میكردند .
در زمان پادشاهان نيشابوری جماعت زيادی از نيشابور و مشهد مقدس و ساير شهرهای خراسان به هندوستان رفتند و در شهر لكهنو كه مركز حكومت آنان بود ساكن شدند . و تقريبا تمام رجال مذهبی و سياسی اين دسته از ملوك هند خراسانی بودند. سادات نقوی كه نيشابوری هستند ، در زمان پادشاهان اود به هند رفتهاند . مرحوم مير حامد حسين نيشابوری صاحب " عبقاتالانوار " در تحت حمايت اين پادشاهان فعاليت میكرد راجع به پادشاهان نيشابوری چند كتاب در هند نوشته شده كه از جمله تاريخ " شاهيه نيشابوريه " است .
غير از چند طبقه از سلاطين كه ذكر شد طبقات ديگری نيز در بنگاله ، بهار ، گجرات ، برار ، و پنجاب سلطنت كردهاند ، و هر كدام در منطقه خود در ترويج اسلام كوشش كردهاند.
حوادث يمن و فداكاری ايرانيان مسلمان آن سرزمين خود شاهد بزرگی است كه اين ملت با آغوش باز اين دين مقدس را قبول كرد و در راه نشر آن از هيچ گونه فداكاری خودداری نكرده است. كسانی كه مینويسند اسلام با شمشير بر اين ملت تحميل شده يا تعصب نژادی و احساسات قومی آنها را وادار به اين حرف میكند يا از سير اسلام در ميان نژاد ايرانی اطلاع ندارند .
همه مورخين مینويسند كه دين اسلام با سرعتی شگفتانگيز در ايران پيشرفت ، و اين ملت بدون جنگ و جدال از آن استقبال كرد ، و در مدت بيست سال تمام فلات ايران را از ساحل فرات تا رود جيحون و از كنارههای سند تا كرانه درياچه خوارزم فرا گرفت . اگر در چند مورد با اعراب مسلمان جنگ شد آن جنگ مربوط به دستهای از طبقات ممتازه و موبدان بود كه در نظر داشتند با جلوگيری از نفوذ اسلام منافع خود را حفظ كنند . پس از اينكه تمام كشور پهناور ايران به تصرف مسلمين درآمد ، طولی نكشيد كه اكثريت مردم اين كشور به استثنای كوههای مازندران و ديلمان دين اسلام را پذيرفتند و فعاليت و كوشش اين مردم برای تبليغ اسلام و تحكيم مبانی و قواعد شرع مقدس شروع گرديد . در سه قرن اول اسلام كه ايران تحت نفوذ خلفای اموی و بنیعباس اداره میشد ، ملت ايران در تشريح احكام دينی ، ادبی ، قضائی ، سياسی ، و اجتماعی اسلام سعی بليغ كرد و امهات مسائل را مطرح ساخت و آنها را روشن و مبوب نمود . با طلوع قرن چهارم هجری ، طبرستان و گيلان نيز به تصرف مسلمين درآمد ، و در اين قرن مردم ايران استقلال سياسی به هم رسانيدند ، و سامانيان رشته علاقه خود را با خلافت بغداد قطع كرده به طور استقلال در خراسان و نواحی شرقی ايران سلطنت مستقل داشتند ، و از نظر فهم و درك مبانی دينی نيز احتياج به مركز خلافت نبود .
فعاليت اسلامی ايرانيان در هند
غزنويان نخستين افراد ايرانی هستند كه دين مقدس اسلام را از طريق سند به هندوستان بردند . در زمان غزنويها ناحيه پنجاب در تصرف آنها بود و لاهور كه يكی از شهرهای بزرگ اين ناحيه میباشد مركز حكومت غزنويان قرار گرفت ، در زمان اين پادشاهان جماعتی از دانشمندان ايرانی به هند رفتند كه از جمله آنها بيرونی دانشمند و حكيم معروف خراسانی است . اگر چه حملات غزنويان بيشتر جنبه قتل و غارت داشت و به حقيقت و تبليغ اسلام چندان اهميت نمیدادند ، ليكن برای شكستن سدهای سياسی و نظامی در شبه قاره بسيار مؤثر بودند و راه را برای آيندگان باز كردند .
غوريان
سلاطين غور اصلا از غور هرات هستند و نسب آنان به شنسب نامی میرسد. اين شنسب در زمان اميرالمؤمنين علی عليهالسلام مسلمان شد و فرمانداری ناحيه غور از طرف آن حضرت به وی تفويض گرديد . مورخين مینويسند در زمان بنیاميه كه اميرالمؤمنين را در منابر سب میكردند و حكام بنیاميه مردم را وادار به اين عمل مینمودند . مردمان غورزير بار اين عمل نرفتند و حكام غور و غرجستان نسبت به آن جناب اسائه ادب نكردند .اولين پادشاه مسلمان غوری كه به هندوستان لشكر كشيد و دهلی را فتح كرد و آنجا را پايتخت قرار داد سلطان محمد سام غوری بود. از زمان اين سلطان ( آغاز قرن هفتم ) كه دهلی پايتخت اسلامی شد و تا هنگامی كه انگليس بر آن تسلط يافت پايتخت سلاطين مسلمان بود . غوريان در هند مصدر خدمات مهمی شدند و در عصر آنان علما و دانشمندان زيادی از ايران به هند رفتند و در آنجا متوطن شدند . در حقيقت تبليغات اسلامی در هند از زمان غوريان شروع گرديد و مدارس و مساجد رونق پيدا كرد .
يكی از علمای بزرگ ايران كه در اين زمان به هند رفت ، خواجه معينالدين چشتی است . وی در هند بسيار خدمت كرده است و شاگردان زيادی دارد كه هر كدام پس از وی در آن منطقه رياست دينی و مذهبی يافتند .
مكتب خواجه معينالدين هنوز پس از گذشته صدها سال پابرجاست و قبرش در " اجمير " بسيار مورد احترام و تجليل است .
تيموريان
ظهيرالدين " محمدبابر " كه از احفادامير تيمور بود به هندوستان لشكر كشيد و دهلی را مركز خود قرار داد . پس از وی گروهی از فرزندانش تا مدت چهار قرن بر هندوستان حكومت راندند . روابط تيموريان هند و پادشاهان صفويه بسيار حسنه بود و در اين زمان جماعت زيادی از ايران به هند رفتند . در عصر تيموريان تمام مناصب حكومتی و مذهبی در دست ايرانيان بود هزاران شاعر ، عارف ، فقيه مجتهد ، از ايران به هندوستان رهسپار شدند ، و در آنجا به تبليغات اسلامی پرداختند . يكی از افراد بزرگی كه در زمان جهانگير در هند مصدر خدمات زيادی شد اعتمادالدوله " ميرزا غياث بك " است . وی در خراسان زندگی میكرد و از طرف شاه طهماسب فرمانروای مرو بود . شاه طهماسب بروی خشم گرفت و اموال او را مصادره كرد ، او ناگزير راه هندوستان را پيش گرفت و در آگره به دربار جلالالدين اكبر راه يافت . پس از مدتی دخترش نور جهان به زوجيت جهانگير درآمد و ملكه هندوستان شد . بانوبگم ممتاز محل كه فرزند زاده ميرزا غياث بك است به عقد شاه جهان درآمد و ملكه مقتدر هند شد تاج محل كه امروز يكی از بناهای مجلل جهان است و شايد به آن خصوصيت در جهان بینظير باشد مقبره همين ممتاز محل ايرانی است . در زمان نور جهان و ممتاز محل كه هر دو شيعه بودند ، گروهی از ايران به هند رفتند و در آنجا خدمات مذهبی انجام دادند .
قطبشاهيان دكن
محمدعلی قطبشاه در همدان متولد شد و در عنفوان جوانی از ايران به هند رفت و در دكن به ملازمت حاكم آن حدود در آمد . و چون دارای استعداد بود روز بروز بر عزت و مقام وی افزوده گشت ، و پس از چندی ملقب به قطبالملك شد . او در سال 918 هجری رسما زمامدار منطقه دكن شد . قطبشاه از مريدان شيخ صفیالدين اردبيلی بود . هنگامی كه شنيد شاه اسماعيل مذهب شيعه را در ايران رواج داد ، وی نيز در منطقه دكن ، مذهب تشيع را رواج داد و مذهب رسمی اعلام كرد .
قطبشاهيان در دكن در تبليغ دين اسلام و مذهب تشيع سعی و كوشش كردند و در ايام سلطنت اين طبقه جماعتی از ايران برای تبليغات دينی به ناحيه دكن رفتند . يكی از شخصيتهای بزرگ ايرانی كه در اين عصر به هند رفت مير محمد مؤمن استرابادی است وی يكی از دانشمندان و رجال عاليقدر است كه مدت 25 سال وكيلالسلطنه بود . او در جميع علوم متداول از معقول و منقول متبحر و اعلم علمای عصر خود به شمار میرفت . قطبشاهيان مدت دو قرن بر اين منطقه حكومت كردند و تاريخ آنان بسيار مشروح است .
عادلشاهيان بيجاپور
سرسلسله اين خاندان يوسف عادلشاه ايرانی است ، كه در ساوه بزرگ شده است .وی در آغاز جوانی از ايران به هندوستان رفت و پس از ورود به هند در خدمت حكام و سلاطين بيجاپور وارد شد و بعد از مدتی سلطنت اين ناحيه را در دست گرفت و به يوسف عادلشاه ساوهای معروف بود . عادلشاهيان نيز مذهب تشيع داشتند و در ترويج و تبليغ امور دينی بسيار كوشش كردند و بسياری از مناطق مركزی هندوستان كه در دست بتپرستان بود در زمان علی عادلشاه به تصرف مسلمين درآمد . در اردوی عادلشاهيان پيوسته گروهی از علما و دانشمندان ايران و سادات نجف اشرف ، كربلای معلی ، و مدينه منوره شركت داشتند و امور دينی را زير نظر خود میگرفتند و بيشتر كارهای سياسی و حكومتی را نيز ايرانيان در دست داشتند . تاريخ اين دسته از ملوك اسلامی هند نيز بسيار مشروح است و در تاريخ اسلامی هند شرح آن آمده است .
نظامشاهيان احمدنگر
سرسلسله اين ملوك ، يكنفر هندو به نام تيمابهت بود كه در عصر سلطان احمد شاه بهمنی به دست مسلمانان اسير شد سلطان وی را بسيار باهوش و استعداد يافت و به فرزندش محمد شاه بخشيد و همراه او به مكتب فرستاد ، و در اندك زمانی خط و سواد فارسی آموخت و ملقب به ملك حسن بحری گرديد. سرانجام با تفصيلی كه اينك جای ذكر آن نيست به سلطنت رسيد و پس از استقرار براريكه سلطنت مذهب تشيع را پذيرفت و در ترويج مذهب جعفری بسيار كوشش كرد .
رجال درباری و حكومتی و شخصيتهای مذهبی مملكت نظامشاهيان نيز اكثرا ايرانی بودند ، و امور سياسی و مذهبی را اداره میكردند . شاه طاهر همدانی معروف به دكنی در عصر اين پادشاهان به هندوستان رهسپار شد شاه طاهر كه ابتداء از طرفداران شاه اسماعيل بود با وی مخالفت كرد و نزديك بود كشته گردد ، وی به طور مخفيانه وارد هند شد و در دربار نظامشاهيان بسيار معظم و محترم زندگی میكرد .خدمت شاه طاهر در هند بسيار اهميت دارد ، علماء زيادی را در موضوعات مختلف اسلامی تربيت كرد و حوزه درسی وی يكی از بزرگترين حوزههای علمی هندوستان بود . شاه طاهر بسيار محترم بود و خدمات وی ارزنده .
ملوك نيشابوری اود
در زمان شاه سلطان حسين صفوی ، سيد محمد نامی از علمای نيشابور به هندوستان رفت و در دهلی اقامت گزيد . فرزندان وی در مناصب دولتی درآمدند و كمكم اهميت پيدا كردند يكی از احفاد سيد محمد به نام برهان الملك فرماندار صوبه اود شد . وی بعد از چندی در آنجا استقلال به هم رسانيد و ارتباط خود را با دهلی قطع كرد . پس از وی فرزندانش در اين ناحيه سلطنت میكردند .
در زمان پادشاهان نيشابوری جماعت زيادی از نيشابور و مشهد مقدس و ساير شهرهای خراسان به هندوستان رفتند و در شهر لكهنو كه مركز حكومت آنان بود ساكن شدند . و تقريبا تمام رجال مذهبی و سياسی اين دسته از ملوك هند خراسانی بودند. سادات نقوی كه نيشابوری هستند ، در زمان پادشاهان اود به هند رفتهاند . مرحوم مير حامد حسين نيشابوری صاحب " عبقاتالانوار " در تحت حمايت اين پادشاهان فعاليت میكرد راجع به پادشاهان نيشابوری چند كتاب در هند نوشته شده كه از جمله تاريخ " شاهيه نيشابوريه " است .
غير از چند طبقه از سلاطين كه ذكر شد طبقات ديگری نيز در بنگاله ، بهار ، گجرات ، برار ، و پنجاب سلطنت كردهاند ، و هر كدام در منطقه خود در ترويج اسلام كوشش كردهاند.

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
اسلام در كشمير
مورخين مسلمان نوشتهاند كه تا سال 715 هجری مردم كشمير متدين به دين اسلام نبودند در اين قرن يك نفر ايرانی كه لباس قلندران پوشيده بود وارد كشمير شد و در اين ناحيه شروع به فعاليت كرد . از آنجا كه مردم هندوستان و كشمير به قلندران و درويشان علاقه خاصی دارند دور او را گرفتند و هر روز بر اعتبار او افزوده میشد .
در تاريخ " فرشته " آمده كه : نام اين شخص شاه ميرزا بوده است . اين مرد در زمان سيه ديو كه حاكم كشمير بود وارد " سری نگر " شد ، و نوكری اين راجه را پذيرفت شاه ميرزا اندك اندك در اين مرد نفوذ كرد و راهی برای خود باز نمود . پس از چندی سيه ديو فوت كرد و فرزندش رنجن زمامدار شد و شاه ميرزا را وزير و مشاور خود قرار داد در اين هنگام ميرزا قدرتی به هم زد و فرزندانش ادعای استقلال كردند .
بعد از مدتی اين راجه نيز فوت كرد و زنش حكومت را به دست گرفت شاه ميرزا و فرزندانش با وی بنای ناسازگاری گذاشتند . او ناگزير شد شاه ميرزا را به شوهری قبول كند و او را در كارهايش دخالت دهد . بعد از اين قضيه زن مسلمان شد و شاه ميرزا خود را سلطان كشمير خواند و دستور داد به نام وی خطبه بخوانند و خود را شمسالدين خطاب كرد .
اين مرد دين اسلام را در كشمير رواج داد و در تبليغ و ارشاد مردم كوشيد و بعد از مدتی اكثر سكنه كشمير مسلمان شدند . يكی از كسانی كه در كشمير به اسلام خدمت كرده است ، مير سيدعلی همدانی بوده . اين مرد بزرگ كه از مفاخر اسلامی است هزارها شاگرد در كشمير تربيت كرد كه هر كدام برای خود استاد شدند . مقام سيدعلی همدانی هنوز در كشمير محترم است و مردم آنجا را زيارت میكنند و در روزهای عاشورا هنگامی كه دستجات عزاداران از آنجا عبور میكنند پرچمهای خود را به حال احترام فرود میآورند.
اسلام در چين
به طور تحقيق معلوم نيست كه اسلام در چه تاريخی به داخل خاك چين راه يافته است آنچه مسلم است به وسيله گروهی از بازرگانان خوارزمی و تجار سمرقند و بخارا در قرنهای نخستين اسلامی بدانجا رفته است . در عصر خوارزمشاه و مخصوصا علاءالدين محمد خوارزمشاه كه تركستان واترا به دست وی افتاد ، رفت و آمد ايرانيان به خاك چين زياد گرديد . پس از حمله مغول و سلطنت آنها بر ايران ، جماعت زيادی از ايران در چين ساكن شدند ، چنگيزخان پس از اينكه شهرهای خراسان را خراب كرد ، دستور داد ارباب علوم و معارف و اصحاب حرف و صنايع را به چين و مغولستان بردند تا در
آنجا مردم چين را دانش بياموزند ، و آنها را به هنرهايی كه در ايران معمول بود آشنا سازند . مردم ايران علاوه بر هنرهای معمولی دين و آيين خود را نيز به آنها تعليم دادند و به اين صورت دين مقدس اسلام در چين نيز توسط ايرانيان از طريق ارشاد راه يافت و كليه كتب دينی مسلمين چين نيز به زبان فارسی تاليف گرديده است .
اسلام در جنوب شرقی آسيا و آفريقای شرقی
دين مقدس اسلام از طريق هندوستان و بنادر خليجفارس و دريای عمان به كشورهای جنوب شرقی آسيا و افريقای شرقی و جزائر اقيانوس هند راه پيدا كرد و در مسلمانی اين مناطق نيز گروهی بازرگان و دريانورد ايرانی سهم بسياری دارند . پس از اينكه مغولان بر ايران حمله آوردند و شهرهای آباد اين مرز و بوم را ويران ساختند ، گروهی از دانشمندان و بازرگانان از اينجا مهاجرت نمودند ، آنها كه در مشرق ايران بودند به هندوستان مهاجرت كردند ، كسانيكه در جنوب و مركز ايران قرار داشتند از طريق دريا اين كشور را ترك گفتند .
مردمان جنوب ايران و سواحل خليجفارس و دريای عمان كه با راههای دريايی آشنايی داشتند در اثر حمله مغول و پس از آن تيمور ، ناگزير شدند با سرمايههای خود در يكی از نقاط دور دست زندگی كنند ، يا در اثر خرابی و از دست دادن سرمايه ناگزير شدند به كشورهای جنوب آسيا بروند . ايرانيانی كه در افريقای شرقی يا اندونزی اقامت كردهاند ، بيشتر از
اهالی فارس بودهاند . روی هم رفته دين مقدس اسلام توسط همين مهاجران ممالك مزبور نشر شد و اينان از طريق خطابه و ارشاد مردم را با حقايق اسلامی آشنا ساختند . آثار ايرانيان هم اكنون با گذشتن چند قرن در جنوب شرقی آسيا و افريقای شرقی محفوظ است تحقيق در اين موضوع نيازمند به پرداختن يك كتاب میباشد .
خدمات اسلامی ايرانيان در مغرب و شمال افريقا
همانطور كه در آغاز اين مقال گفته شد ، اهالی خراسان و مشرق ايران با يك قيام مردانه بساط امويان را در هم نورديدند . عباسيان كه براريكه خلافت مستقر شدند ، به طور كلی نژاد عرب را از مناصب حكومتی دور ساختند مگر چند نفر از خواص خود را كه در امور دولتی مشاركت دادند . چون دولت آنان از طرف خراسان ظهور كرد ، برای همين جهت استانداری اكثر بلاد را به مردمان خراسان واگذار نمودند ، و در شرق و غرب عالم اسلام آنها را امارت و حكومت دادند .
در زمان مأمون پس از اينكه وی از خراسان به عراق برگشت ، گروهی از اشراف و رجال خراسان با وی همراهی كردند . مأمون به هر يك از آنان مناصبی داد و در شهرهايی كه مورد نظرش بود به حكومت رسانيد يكی از مناطقی كه مورد توجه عباسيان بود و بيم داشتند كه از آنجا خطری متوجه ايشان گردد ، سرزمينهای مغرب اقصی و شمال آفريقا بود ، زيرا هنوز حكومت اندلس به دست امويان بود و میترسيدند از آن ناحيه خطری متوجه آنان گردد .
از اين رو ، از عهد مهدی عباسی ، حكام مصر و افريقا را از ميان مردم خراسان ، كه دشمنان سرسخت بنیاميه بودند انتخاب میكردند . در اين زمان نفوذ خراسانيان و مردمان مشرق ايران در مصر و مناطق افريقای شمالی زياد شد ، و حفظ حدود و ثغور اسلامی به دست اينان قرار گرفت . و فرمان جنگ و صلح و جهاد با دشمنان اسلام را به عهده گرفتند .
اين خاندانهای ايرانی ، در مغرب اقصی و جزاير دريای مديترانه و آسيای صغير در ترويج و تبليغ دين مقدس اسلام بسيار كوشش كردهاند .
مورخين مسلمان نوشتهاند كه تا سال 715 هجری مردم كشمير متدين به دين اسلام نبودند در اين قرن يك نفر ايرانی كه لباس قلندران پوشيده بود وارد كشمير شد و در اين ناحيه شروع به فعاليت كرد . از آنجا كه مردم هندوستان و كشمير به قلندران و درويشان علاقه خاصی دارند دور او را گرفتند و هر روز بر اعتبار او افزوده میشد .
در تاريخ " فرشته " آمده كه : نام اين شخص شاه ميرزا بوده است . اين مرد در زمان سيه ديو كه حاكم كشمير بود وارد " سری نگر " شد ، و نوكری اين راجه را پذيرفت شاه ميرزا اندك اندك در اين مرد نفوذ كرد و راهی برای خود باز نمود . پس از چندی سيه ديو فوت كرد و فرزندش رنجن زمامدار شد و شاه ميرزا را وزير و مشاور خود قرار داد در اين هنگام ميرزا قدرتی به هم زد و فرزندانش ادعای استقلال كردند .
بعد از مدتی اين راجه نيز فوت كرد و زنش حكومت را به دست گرفت شاه ميرزا و فرزندانش با وی بنای ناسازگاری گذاشتند . او ناگزير شد شاه ميرزا را به شوهری قبول كند و او را در كارهايش دخالت دهد . بعد از اين قضيه زن مسلمان شد و شاه ميرزا خود را سلطان كشمير خواند و دستور داد به نام وی خطبه بخوانند و خود را شمسالدين خطاب كرد .
اين مرد دين اسلام را در كشمير رواج داد و در تبليغ و ارشاد مردم كوشيد و بعد از مدتی اكثر سكنه كشمير مسلمان شدند . يكی از كسانی كه در كشمير به اسلام خدمت كرده است ، مير سيدعلی همدانی بوده . اين مرد بزرگ كه از مفاخر اسلامی است هزارها شاگرد در كشمير تربيت كرد كه هر كدام برای خود استاد شدند . مقام سيدعلی همدانی هنوز در كشمير محترم است و مردم آنجا را زيارت میكنند و در روزهای عاشورا هنگامی كه دستجات عزاداران از آنجا عبور میكنند پرچمهای خود را به حال احترام فرود میآورند.
اسلام در چين
به طور تحقيق معلوم نيست كه اسلام در چه تاريخی به داخل خاك چين راه يافته است آنچه مسلم است به وسيله گروهی از بازرگانان خوارزمی و تجار سمرقند و بخارا در قرنهای نخستين اسلامی بدانجا رفته است . در عصر خوارزمشاه و مخصوصا علاءالدين محمد خوارزمشاه كه تركستان واترا به دست وی افتاد ، رفت و آمد ايرانيان به خاك چين زياد گرديد . پس از حمله مغول و سلطنت آنها بر ايران ، جماعت زيادی از ايران در چين ساكن شدند ، چنگيزخان پس از اينكه شهرهای خراسان را خراب كرد ، دستور داد ارباب علوم و معارف و اصحاب حرف و صنايع را به چين و مغولستان بردند تا در
آنجا مردم چين را دانش بياموزند ، و آنها را به هنرهايی كه در ايران معمول بود آشنا سازند . مردم ايران علاوه بر هنرهای معمولی دين و آيين خود را نيز به آنها تعليم دادند و به اين صورت دين مقدس اسلام در چين نيز توسط ايرانيان از طريق ارشاد راه يافت و كليه كتب دينی مسلمين چين نيز به زبان فارسی تاليف گرديده است .
اسلام در جنوب شرقی آسيا و آفريقای شرقی
دين مقدس اسلام از طريق هندوستان و بنادر خليجفارس و دريای عمان به كشورهای جنوب شرقی آسيا و افريقای شرقی و جزائر اقيانوس هند راه پيدا كرد و در مسلمانی اين مناطق نيز گروهی بازرگان و دريانورد ايرانی سهم بسياری دارند . پس از اينكه مغولان بر ايران حمله آوردند و شهرهای آباد اين مرز و بوم را ويران ساختند ، گروهی از دانشمندان و بازرگانان از اينجا مهاجرت نمودند ، آنها كه در مشرق ايران بودند به هندوستان مهاجرت كردند ، كسانيكه در جنوب و مركز ايران قرار داشتند از طريق دريا اين كشور را ترك گفتند .
مردمان جنوب ايران و سواحل خليجفارس و دريای عمان كه با راههای دريايی آشنايی داشتند در اثر حمله مغول و پس از آن تيمور ، ناگزير شدند با سرمايههای خود در يكی از نقاط دور دست زندگی كنند ، يا در اثر خرابی و از دست دادن سرمايه ناگزير شدند به كشورهای جنوب آسيا بروند . ايرانيانی كه در افريقای شرقی يا اندونزی اقامت كردهاند ، بيشتر از
اهالی فارس بودهاند . روی هم رفته دين مقدس اسلام توسط همين مهاجران ممالك مزبور نشر شد و اينان از طريق خطابه و ارشاد مردم را با حقايق اسلامی آشنا ساختند . آثار ايرانيان هم اكنون با گذشتن چند قرن در جنوب شرقی آسيا و افريقای شرقی محفوظ است تحقيق در اين موضوع نيازمند به پرداختن يك كتاب میباشد .
خدمات اسلامی ايرانيان در مغرب و شمال افريقا
همانطور كه در آغاز اين مقال گفته شد ، اهالی خراسان و مشرق ايران با يك قيام مردانه بساط امويان را در هم نورديدند . عباسيان كه براريكه خلافت مستقر شدند ، به طور كلی نژاد عرب را از مناصب حكومتی دور ساختند مگر چند نفر از خواص خود را كه در امور دولتی مشاركت دادند . چون دولت آنان از طرف خراسان ظهور كرد ، برای همين جهت استانداری اكثر بلاد را به مردمان خراسان واگذار نمودند ، و در شرق و غرب عالم اسلام آنها را امارت و حكومت دادند .
در زمان مأمون پس از اينكه وی از خراسان به عراق برگشت ، گروهی از اشراف و رجال خراسان با وی همراهی كردند . مأمون به هر يك از آنان مناصبی داد و در شهرهايی كه مورد نظرش بود به حكومت رسانيد يكی از مناطقی كه مورد توجه عباسيان بود و بيم داشتند كه از آنجا خطری متوجه ايشان گردد ، سرزمينهای مغرب اقصی و شمال آفريقا بود ، زيرا هنوز حكومت اندلس به دست امويان بود و میترسيدند از آن ناحيه خطری متوجه آنان گردد .
از اين رو ، از عهد مهدی عباسی ، حكام مصر و افريقا را از ميان مردم خراسان ، كه دشمنان سرسخت بنیاميه بودند انتخاب میكردند . در اين زمان نفوذ خراسانيان و مردمان مشرق ايران در مصر و مناطق افريقای شمالی زياد شد ، و حفظ حدود و ثغور اسلامی به دست اينان قرار گرفت . و فرمان جنگ و صلح و جهاد با دشمنان اسلام را به عهده گرفتند .
اين خاندانهای ايرانی ، در مغرب اقصی و جزاير دريای مديترانه و آسيای صغير در ترويج و تبليغ دين مقدس اسلام بسيار كوشش كردهاند .

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
عكسالعملها
برای اينكه درجه خلوص و صميميت ايرانيان را نسبت به اسلام كشف كنيم يك وسيله خوب در دست داريم و آن اين است كه ببينيم در جريانهای مخالفی كه از اوايل قرن دوم هجری در زمينه اصول و مسائل اسلامی رخ داد ، ايرانيان چه نوع عكس العملی نشان دادند ؟ آيا آنها را تأييد و تقويت كردند ، يا به مبارزه عليه آنها برخاستند ؟
سه جريان مخالف در آن عصر به چشم میخورد :
يكی جريان زندقه و زنادقه است . زنادقه طبقهای بودند كه اوايل قرن دوم ظهور كردند و از ريشه با توحيد و ساير اصول اسلامی مخالفت میورزيدند و در تخريب مبانی اعتقادی اسلامی سخت میكوشيدند .
ديگر جريان عنصر پرستی عربی است كه امويان سلسله جنبان آن بودند و مهمترين اصل اجتماعی اسلامی را عملا زير پا گذاشتند .
سوم شيوع لهو و غنا و عياشی است كه آن نيز به وسيله امويان رائج شد و در زمان عباسيان بيشتر توسعه يافت .
اين سه جريان به ترتيب مربوط بود به اصول اعتقادی و اصول اجتماعی و اصول اخلاقی و عملی اسلام و اتفاقا در هر سه جريان پای ايرانيان در ميان است .
مسئله پيدايش زندقه در قرن دوم هجری از جنبههای مختلف مورد توجه مورخين اجتماعی قرار گرفته است .
اولا اين كلمه چه كلمهای است و چه ريشهای دارد ؟ به چه اشخاصی زنديق میگفتها ند ؟ آيا مقصود اتباع مانی میباشند ؟ يا مقصود ايرانيانی هستند كه بدين قديم خويش باقی مانده بودند اعم از زردشتی و مانوی و مزدكی ؟ و يا مقصود طبقهای بودهاند كه منكر ماوراء طبيعت و قهرا منكر همه اديان بودهاند و به مانويت نيز اعتقاد نداشتهاند .
قدر مسلم اين است كه به همه اينها كلمه زنديق اطلاق شده است حتی به گروهی از مسلمانان كه عملا لاابالی و اهل فسق و فجور بودهاند و متدينين را به باد تمسخر میگرفتهاند و احيانا از باب دهن كجی به زهاد و متدينين سخنانی به نظم و يا به نثر از آنها صادر شده كه توهين به اسلام تلقی شده ، نيز زنديق گفته شده است .
سابق زندقه در ميان عرب ازكی است ؟ آيا عرب بعد از اسلام در اثر اختلاط با ملل ديگر ، خصوصا ايرانيان ، بازندقه آشنا شده يا قبل از اسلام نيز بازندقه آشنا بوده است ؟ .
راجع بمعنی و مفهوم اصلی اين كلمه ، عقيده محققين اين است كه در ابتداء فقط در مورد مانويان به كار میرفته و بعد در مورد دهريين و يا مجوس و بعد درباره هر مرتدی به كار رفته است . از نظر سابقه نيز گفته میشود كه از قبل از اسلام در ميان عرب سابقه داشته است . به هر حال گروهی در قرون اوليه اسلامی نام برده میشوند كه برخی ايرانی و برخی عربند و متهم به زندقه بودهاند.
از قرائن به دست میآيد كه پيدايش گروهی زنديق به معنی مانوی و دو خدائی و معتقد به دو اصل نور و ظلمت ، و يا به معنی دهری و منكر ماوراء طبيعت و ماده ، دستاويزی برای رجال سياست و برخی متنفذين ديگر شد كه دشمنان شان را با اين نام و اين بهانه از بين ببرند . لهذا به هيچ وجه نمیتوان اعتماد كرد كه همه كسانی كه مورد اين اتهام واقع شدهاند واقعا زنديق بودهاند . خصوصا اينكه در ميان متهمان افرادی ديده میشوند كه به زهد و نيكی و وفاداری به اسلام معروفند ، برخی از آنها از شيعيان مخلص و مورد عنايت اهلالبيت میباشند و دشمن سرسخت خلفا . بديهی است كه چنين كسانی طبعا از طرف دستگاه خلافت مورد اتهام قرار میگيرند . برخی صرفا به خاطر اشتغال به علوم عقلی مورد اين اتهام واقع شدند .
اكنون ببينيم عكسالعمل ايرانيان مسلمان در برابر زندقه و زنادقه چه بوده است ؟
با آنكه ريشه زندقه در ميان اقليتی از ايرانيان بود ، زندقه در محيط ايران رشد نكرد و از طرف خود ايرانيان سخت با آن مبارزه شد. اين مبارزه هم از وجهه كلامی از طرف متكلمين مسلمان ايرانی پيداست وهم از وجهه فقهی و به وسيله فقهای مسلمان ايرانی .
چنانكه میدانيم عراق مركز ايرانيان و فقهای ايرانی بود . فقهای عراق از ساير فقها عكسالعمل شديدتری نسبت به زندقه و زنادقه نشان میدادند. ابوحنيفه و اتباعش ايرانی و مقيم عراق بودند ، برخلاف شافعی و اتباعش . فتوای شافعی از فتوای حنفيها درباره زنادقه ملايمتر است . مسئلهای است در فقه درباب قبول توبه مرتد . برخی از فقها ، فرقی ميان مرتد و زنديق نمیگذارند ، توبه هر دو را مقبول میدانند ، شافعی از اين دسته است . اما برخی ديگر توبه زنديق را نامقبول میشمارند ، ابوحنيفه در يكی از دو قولش
اين رأی را انتخاب كرده است . میگويند اتباع ابوحنيفه كه در عراق میزيستند با جزم بيشتری از خود ابوحنيفه به عدم قبول توبه زنادقه فتوا میدادند و اين فتوا به عنوان عكسالعمل شديد ايرانيان نسبت به زنادقه شناخته شده است .
اما جريان دوم ، يعنی تبعيضات نژادی و تفاخرات قومی كه بر ضد اصل مسلم مساوات اسلامی بود ، اين انحراف به وسيله اعراب به وجود آمد . سياست امويها براصل تفوق عرب بر غير عرب پايهگذاری شد . معاويه به صورت بخشنامه به همه عمال خويش اطلاع داد كه برای عرب حق تقدم قائل شوند .
اين عمل ضربه مهلكی بر پيكر اسلام وارد كرد . منشأ اصلی تجزيه شدن حكومت اسلامی ، به صورت حكومتهای كوچك همين كار بود . بديهی است كه هيچ ملتی حاضر نيست تفوق و قيمومت ملت ديگر را بپذيرد . ايرانيان اسلام را پذيرفته بودند نه عرب را اسلام از آن جهت مقبول همه ملتها بود كه علاوه بر ساير مزايايش ، رنگ قومی و نژادی نداشت ، جهانی و انسانی بود . ايرانيان و همچنين ساير مسلمانان غير عرب به هيچ وجه حاضر نبودند سيادت عرب را بپذيرند .
عكسالعمل ابتدايی كه ايرانيان در مقابل اين تبعيضات نشان دادند بسيار منطقی و انسانی بود . آنها عرب را به كتاب خدا دعوت كردند . گفته رسول خدا راست آمد كه فرمود : " به خدا قسم آخر كار عجم شما را به دين اسلام و كتاب خدا دعوت خواهد كرد آنچنانكه در اول كار آنها را به كتاب خدا دعوت كرديد در قيامهايی كه در صدر اسلام از طرف مسلمانان ايرانی صورت گرفت سخن از تساوی انسانهاست نه فضيلت عجم بر عرب" . نهضت سياه جامگان خراسان عليه مظالم و تبعيضات اموی به نام اسلام و عدل اسلامی آغاز گشت نه به نام ديگر . داعيان و نقيبان عباسيان كه مخفيانه به دعوت میپرداختند دم از عدل اسلامی میزدند و مردم را به " الرضی من آل محمد " میخواندند . رايتی كه برای مردم خراسان از طرف صاحب دعوت ( كه نامش مخفی نگه داشته میشد ) رسيد سياه بود و آيه مباركه " اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدير" بر آن ثبت بود .
در آغاز نهضت ، نه نام آل عباس در ميان بود و نه نام ابومسلم و نه نام قوميت ايرانی و نه نام ديگر ، تنها نام اسلام و قرآن و اهل بيت و عدل و مساوات اسلامی مطرح بود و هيچ شعاری در بين نبود جز شعارهای مقدس اسلامی ، ابومسلم بعدها از طرفابراهيم امام معرفی شد . در يكی از سفرها كه داعيان عباسی مخفيانه به مكه آمدند و با ابراهيم امام ملاقات كردند ، او ابومسلم را كه هيچ معلوم نيست كی است ؟ اهل كجاست ؟ عرب است يا ايرانی ؟ معرفی كرد و چون ابومسلم در خراسان ظهور كرد به نام ابومسلم خراسانی معروف شد ! برخی تاريخ نويسان ايرانی اخيرا كوشش دارند كه همه موفقيتهای قيام سياه جامگان را مرهون شخصيت ابومسلم معرفی كنند . شك نيست كه ابومسلم سردار لايقی بوده است ، ولی آن چيزی كه زمينه را فراهم كرد چيز ديگر بود . گويند ابومسلم در مجلس منصور آنگاه كه مورد عتاب قرار گرفت ، از خدمات خويش در راه استقرار خلافت عباسی سخن راند و كوشش كرد با يادآوری خدمات خود منصور را رام كند ، منصور پاسخ داد كه اگر كنيزی بر اين امر دعوت میكرد موفق میشد ، و اگر تو به نيروی خودت میخواستی قيام كنی از عهده يك نفر هم برنمیآمدی .
هر چند در بيان منصور اندكی مبالغه است ، اما حقيقت است و به همين دليل منصور توانست ابومسلم را در اوج عزت و قدرتش بكشد و آب هم از آب تكان نخورد .
در سال 129 روز عيد فطر كه سياه جامگان علنا در بلاد ماوراءالنهر قيام كردند ، قيام خويش را ضمن خطبه نماز عيد اعلام كردند و نماز عيد را مردی به نام سليمان بن كثير كه خود عرب است و ظاهرا از دعاه عباسيان است خواند . شعار اين قوم كه هدف آنها را مشخص میكرد آيه كريمه : " يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثی و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم " بود . و به مناسبت كلمه " شعوبا " كه در اين آيه كريمه آمده است و بنا به گفته مفسرين اشاره به مردمی است كه اجتماعاتشان رنگ قبيلهای ندارد ، ايرانيان كه طرفدار تسويه و مخالف تبعيض بودند " شعوبيه " ناميده شدند .
اين نوع عكسالعمل در مقابل آن انحراف عربی ، صد درصد اسلامی و نشانه صميميت ايرانيان نسبت به اسلام بود . اگر ايرانيان نسبت به اسلام صميميت نمیداشتند كافی بود كه آنها هم مانند اعراب بر مليت و قوميت خويش و تاريخ خويش تكيه كنند و در اين جهت مسلما گوی سبقت را میربودند ، زيرا افتخارات نژادی ايرانيان بسی بيشتر از اعراب بود . اما اين كار را نكردند و از عرب به اسلام پناه بردند نه به چيز ديگر .
البته نهضت شعوبيگری تدريجا يك مسير انحرافی پيدا كرد . در مسيری افتاد كه نهضت قوميت عربی افتاده بود ، يعنی در مسير تفاخرات قومی و نژادی و نفوق نژاد ايرانی بر ساير نژادها خصوصا بر نژاد عرب افتاد و احيانا از حدود نژادپرستی تجاوز كرد و تا زندقه كشيده شد .
ولی همين كه شعوبيگری به اين مرحله رسيد ، توده مردم ايران و علمای باتقوای ايرانی شعوبيگری را سخت محكوم كردند و از آن تبری جستند ، يعنی بار ديگر با يك عكسالعمل اسلامی از طرف ايرانيان در مقابل يك انحراف كه از ميان خودشان برخاسته و رشد كرده بود مواجه میشويم . علت شكست شعوبيگری هم همين بود . اگر ايرانيان مسير اولی را حفظ میكردند ، خدمت بزرگی به جهان اسلام عموما ، و خودشان خصوصا میكردند .
هدف ما اين است كه شعوبيگری در ابتدا يك نهضت و عكسالعمل مقدسی بود از طرف ايرانيان عليه تبعيضات نژادی عربی ، بعد كه خودش به واسطه يك اقليت معدودی از ايرانيان از مسير اصلی منحرف شد و رنگ تعصب قومی به خود گرفت و احيانا رنگ زندقه و ضد اسلامی يافت ، از طرف توده مردم ايران و علمای متقی ايرانی محكوم و مردود شناخته شد و در حدود هزار سال پيش دنبالهاش بريده شد گرچه امروز پس از هزار سال ، استعمار میخواهد اين مرده هزار ساله را زنده كند ، ولی هرگز موفق نخواهد شد .
برای اينكه درجه خلوص و صميميت ايرانيان را نسبت به اسلام كشف كنيم يك وسيله خوب در دست داريم و آن اين است كه ببينيم در جريانهای مخالفی كه از اوايل قرن دوم هجری در زمينه اصول و مسائل اسلامی رخ داد ، ايرانيان چه نوع عكس العملی نشان دادند ؟ آيا آنها را تأييد و تقويت كردند ، يا به مبارزه عليه آنها برخاستند ؟
سه جريان مخالف در آن عصر به چشم میخورد :
يكی جريان زندقه و زنادقه است . زنادقه طبقهای بودند كه اوايل قرن دوم ظهور كردند و از ريشه با توحيد و ساير اصول اسلامی مخالفت میورزيدند و در تخريب مبانی اعتقادی اسلامی سخت میكوشيدند .
ديگر جريان عنصر پرستی عربی است كه امويان سلسله جنبان آن بودند و مهمترين اصل اجتماعی اسلامی را عملا زير پا گذاشتند .
سوم شيوع لهو و غنا و عياشی است كه آن نيز به وسيله امويان رائج شد و در زمان عباسيان بيشتر توسعه يافت .
اين سه جريان به ترتيب مربوط بود به اصول اعتقادی و اصول اجتماعی و اصول اخلاقی و عملی اسلام و اتفاقا در هر سه جريان پای ايرانيان در ميان است .
مسئله پيدايش زندقه در قرن دوم هجری از جنبههای مختلف مورد توجه مورخين اجتماعی قرار گرفته است .
اولا اين كلمه چه كلمهای است و چه ريشهای دارد ؟ به چه اشخاصی زنديق میگفتها ند ؟ آيا مقصود اتباع مانی میباشند ؟ يا مقصود ايرانيانی هستند كه بدين قديم خويش باقی مانده بودند اعم از زردشتی و مانوی و مزدكی ؟ و يا مقصود طبقهای بودهاند كه منكر ماوراء طبيعت و قهرا منكر همه اديان بودهاند و به مانويت نيز اعتقاد نداشتهاند .
قدر مسلم اين است كه به همه اينها كلمه زنديق اطلاق شده است حتی به گروهی از مسلمانان كه عملا لاابالی و اهل فسق و فجور بودهاند و متدينين را به باد تمسخر میگرفتهاند و احيانا از باب دهن كجی به زهاد و متدينين سخنانی به نظم و يا به نثر از آنها صادر شده كه توهين به اسلام تلقی شده ، نيز زنديق گفته شده است .
سابق زندقه در ميان عرب ازكی است ؟ آيا عرب بعد از اسلام در اثر اختلاط با ملل ديگر ، خصوصا ايرانيان ، بازندقه آشنا شده يا قبل از اسلام نيز بازندقه آشنا بوده است ؟ .
راجع بمعنی و مفهوم اصلی اين كلمه ، عقيده محققين اين است كه در ابتداء فقط در مورد مانويان به كار میرفته و بعد در مورد دهريين و يا مجوس و بعد درباره هر مرتدی به كار رفته است . از نظر سابقه نيز گفته میشود كه از قبل از اسلام در ميان عرب سابقه داشته است . به هر حال گروهی در قرون اوليه اسلامی نام برده میشوند كه برخی ايرانی و برخی عربند و متهم به زندقه بودهاند.
از قرائن به دست میآيد كه پيدايش گروهی زنديق به معنی مانوی و دو خدائی و معتقد به دو اصل نور و ظلمت ، و يا به معنی دهری و منكر ماوراء طبيعت و ماده ، دستاويزی برای رجال سياست و برخی متنفذين ديگر شد كه دشمنان شان را با اين نام و اين بهانه از بين ببرند . لهذا به هيچ وجه نمیتوان اعتماد كرد كه همه كسانی كه مورد اين اتهام واقع شدهاند واقعا زنديق بودهاند . خصوصا اينكه در ميان متهمان افرادی ديده میشوند كه به زهد و نيكی و وفاداری به اسلام معروفند ، برخی از آنها از شيعيان مخلص و مورد عنايت اهلالبيت میباشند و دشمن سرسخت خلفا . بديهی است كه چنين كسانی طبعا از طرف دستگاه خلافت مورد اتهام قرار میگيرند . برخی صرفا به خاطر اشتغال به علوم عقلی مورد اين اتهام واقع شدند .
اكنون ببينيم عكسالعمل ايرانيان مسلمان در برابر زندقه و زنادقه چه بوده است ؟
با آنكه ريشه زندقه در ميان اقليتی از ايرانيان بود ، زندقه در محيط ايران رشد نكرد و از طرف خود ايرانيان سخت با آن مبارزه شد. اين مبارزه هم از وجهه كلامی از طرف متكلمين مسلمان ايرانی پيداست وهم از وجهه فقهی و به وسيله فقهای مسلمان ايرانی .
چنانكه میدانيم عراق مركز ايرانيان و فقهای ايرانی بود . فقهای عراق از ساير فقها عكسالعمل شديدتری نسبت به زندقه و زنادقه نشان میدادند. ابوحنيفه و اتباعش ايرانی و مقيم عراق بودند ، برخلاف شافعی و اتباعش . فتوای شافعی از فتوای حنفيها درباره زنادقه ملايمتر است . مسئلهای است در فقه درباب قبول توبه مرتد . برخی از فقها ، فرقی ميان مرتد و زنديق نمیگذارند ، توبه هر دو را مقبول میدانند ، شافعی از اين دسته است . اما برخی ديگر توبه زنديق را نامقبول میشمارند ، ابوحنيفه در يكی از دو قولش
اين رأی را انتخاب كرده است . میگويند اتباع ابوحنيفه كه در عراق میزيستند با جزم بيشتری از خود ابوحنيفه به عدم قبول توبه زنادقه فتوا میدادند و اين فتوا به عنوان عكسالعمل شديد ايرانيان نسبت به زنادقه شناخته شده است .
اما جريان دوم ، يعنی تبعيضات نژادی و تفاخرات قومی كه بر ضد اصل مسلم مساوات اسلامی بود ، اين انحراف به وسيله اعراب به وجود آمد . سياست امويها براصل تفوق عرب بر غير عرب پايهگذاری شد . معاويه به صورت بخشنامه به همه عمال خويش اطلاع داد كه برای عرب حق تقدم قائل شوند .
اين عمل ضربه مهلكی بر پيكر اسلام وارد كرد . منشأ اصلی تجزيه شدن حكومت اسلامی ، به صورت حكومتهای كوچك همين كار بود . بديهی است كه هيچ ملتی حاضر نيست تفوق و قيمومت ملت ديگر را بپذيرد . ايرانيان اسلام را پذيرفته بودند نه عرب را اسلام از آن جهت مقبول همه ملتها بود كه علاوه بر ساير مزايايش ، رنگ قومی و نژادی نداشت ، جهانی و انسانی بود . ايرانيان و همچنين ساير مسلمانان غير عرب به هيچ وجه حاضر نبودند سيادت عرب را بپذيرند .
عكسالعمل ابتدايی كه ايرانيان در مقابل اين تبعيضات نشان دادند بسيار منطقی و انسانی بود . آنها عرب را به كتاب خدا دعوت كردند . گفته رسول خدا راست آمد كه فرمود : " به خدا قسم آخر كار عجم شما را به دين اسلام و كتاب خدا دعوت خواهد كرد آنچنانكه در اول كار آنها را به كتاب خدا دعوت كرديد در قيامهايی كه در صدر اسلام از طرف مسلمانان ايرانی صورت گرفت سخن از تساوی انسانهاست نه فضيلت عجم بر عرب" . نهضت سياه جامگان خراسان عليه مظالم و تبعيضات اموی به نام اسلام و عدل اسلامی آغاز گشت نه به نام ديگر . داعيان و نقيبان عباسيان كه مخفيانه به دعوت میپرداختند دم از عدل اسلامی میزدند و مردم را به " الرضی من آل محمد " میخواندند . رايتی كه برای مردم خراسان از طرف صاحب دعوت ( كه نامش مخفی نگه داشته میشد ) رسيد سياه بود و آيه مباركه " اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدير" بر آن ثبت بود .
در آغاز نهضت ، نه نام آل عباس در ميان بود و نه نام ابومسلم و نه نام قوميت ايرانی و نه نام ديگر ، تنها نام اسلام و قرآن و اهل بيت و عدل و مساوات اسلامی مطرح بود و هيچ شعاری در بين نبود جز شعارهای مقدس اسلامی ، ابومسلم بعدها از طرفابراهيم امام معرفی شد . در يكی از سفرها كه داعيان عباسی مخفيانه به مكه آمدند و با ابراهيم امام ملاقات كردند ، او ابومسلم را كه هيچ معلوم نيست كی است ؟ اهل كجاست ؟ عرب است يا ايرانی ؟ معرفی كرد و چون ابومسلم در خراسان ظهور كرد به نام ابومسلم خراسانی معروف شد ! برخی تاريخ نويسان ايرانی اخيرا كوشش دارند كه همه موفقيتهای قيام سياه جامگان را مرهون شخصيت ابومسلم معرفی كنند . شك نيست كه ابومسلم سردار لايقی بوده است ، ولی آن چيزی كه زمينه را فراهم كرد چيز ديگر بود . گويند ابومسلم در مجلس منصور آنگاه كه مورد عتاب قرار گرفت ، از خدمات خويش در راه استقرار خلافت عباسی سخن راند و كوشش كرد با يادآوری خدمات خود منصور را رام كند ، منصور پاسخ داد كه اگر كنيزی بر اين امر دعوت میكرد موفق میشد ، و اگر تو به نيروی خودت میخواستی قيام كنی از عهده يك نفر هم برنمیآمدی .
هر چند در بيان منصور اندكی مبالغه است ، اما حقيقت است و به همين دليل منصور توانست ابومسلم را در اوج عزت و قدرتش بكشد و آب هم از آب تكان نخورد .
در سال 129 روز عيد فطر كه سياه جامگان علنا در بلاد ماوراءالنهر قيام كردند ، قيام خويش را ضمن خطبه نماز عيد اعلام كردند و نماز عيد را مردی به نام سليمان بن كثير كه خود عرب است و ظاهرا از دعاه عباسيان است خواند . شعار اين قوم كه هدف آنها را مشخص میكرد آيه كريمه : " يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثی و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم " بود . و به مناسبت كلمه " شعوبا " كه در اين آيه كريمه آمده است و بنا به گفته مفسرين اشاره به مردمی است كه اجتماعاتشان رنگ قبيلهای ندارد ، ايرانيان كه طرفدار تسويه و مخالف تبعيض بودند " شعوبيه " ناميده شدند .
اين نوع عكسالعمل در مقابل آن انحراف عربی ، صد درصد اسلامی و نشانه صميميت ايرانيان نسبت به اسلام بود . اگر ايرانيان نسبت به اسلام صميميت نمیداشتند كافی بود كه آنها هم مانند اعراب بر مليت و قوميت خويش و تاريخ خويش تكيه كنند و در اين جهت مسلما گوی سبقت را میربودند ، زيرا افتخارات نژادی ايرانيان بسی بيشتر از اعراب بود . اما اين كار را نكردند و از عرب به اسلام پناه بردند نه به چيز ديگر .
البته نهضت شعوبيگری تدريجا يك مسير انحرافی پيدا كرد . در مسيری افتاد كه نهضت قوميت عربی افتاده بود ، يعنی در مسير تفاخرات قومی و نژادی و نفوق نژاد ايرانی بر ساير نژادها خصوصا بر نژاد عرب افتاد و احيانا از حدود نژادپرستی تجاوز كرد و تا زندقه كشيده شد .
ولی همين كه شعوبيگری به اين مرحله رسيد ، توده مردم ايران و علمای باتقوای ايرانی شعوبيگری را سخت محكوم كردند و از آن تبری جستند ، يعنی بار ديگر با يك عكسالعمل اسلامی از طرف ايرانيان در مقابل يك انحراف كه از ميان خودشان برخاسته و رشد كرده بود مواجه میشويم . علت شكست شعوبيگری هم همين بود . اگر ايرانيان مسير اولی را حفظ میكردند ، خدمت بزرگی به جهان اسلام عموما ، و خودشان خصوصا میكردند .
هدف ما اين است كه شعوبيگری در ابتدا يك نهضت و عكسالعمل مقدسی بود از طرف ايرانيان عليه تبعيضات نژادی عربی ، بعد كه خودش به واسطه يك اقليت معدودی از ايرانيان از مسير اصلی منحرف شد و رنگ تعصب قومی به خود گرفت و احيانا رنگ زندقه و ضد اسلامی يافت ، از طرف توده مردم ايران و علمای متقی ايرانی محكوم و مردود شناخته شد و در حدود هزار سال پيش دنبالهاش بريده شد گرچه امروز پس از هزار سال ، استعمار میخواهد اين مرده هزار ساله را زنده كند ، ولی هرگز موفق نخواهد شد .

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
"ادامه عکس العملها"
جريان سوم ضداسلامی صدر اول كه ايرانيان بيش از ساير اقوام ديگر ، عكسالعمل مخالف نشان دادند شيوع فراوان لهو و غنا و عياشی بود . غنا و موسيقی در ايران سابقه طولانی دارد ، مردم اين مرز و بوم با آن مأنوس بودند در كتاب تاريخ ايران مشيرالدولة مینويسد : بهرام گور از هند دوازده هزار را مشگر آورد .
فجرالاسلام از تاريخ حمزه اصفهانی نقل میكند : بهرام دستور داد مردم نصف روز كار كنند و نيمی ديگر را به عيش و عشرت بگذرانند ، باده بنوشند و نوای موسيقی بنوازند ، از اينرو مقام آوازه خوانان اوج يافت . روزی بر گروهی عبور كرد كه مینوشيدند ولی نمینيوشيدند ، پرسيد كو آوازهخوان ؟ جواب دادند میخواستيم از وجودشان استفاده كنيم ، اما هزينهشان به واسطه كميابی زياد است ، بهرام نامهای به پادشاه هند نوشت و رامشگر خواست ، دوازده هزار رامشگر از هند آمدند و بهرام آنها را به شهرهای ايران تقسيم نمود .
عرب با موسيقی و غنا جز به صورت بسيط و سادهاش آشنا نبود ، پس از امتزاج با ايرانيان ، لهو و غنا به سرعت انتشار يافت . عجب اين است كه سرزمين حجاز از خود سرزمينهای عراق و شام كه مركز اصلی اين صنعت بود جلو افتاد . حجاز از نيمه دوم قرن اول هجری هم مركز فقه و حديث بود و هم مركز لهو و موسيقی . امرا و حكام و متمكنين اموی سخت از لهويات ترويج
میكردند و به آنها سرگرم بودند . برعكس ، ائمه اهلالبيت عليهالسلام شديدا مخالفت كردند كه در فقه و حديث شيعه منعكس است .
از ائمه اطهار كه بگذريم ، اگر مطلب را در سطح عامه مردم بررسی كنيم میبينيم توده مسلمان ايرانی و همچنين علمای ايرانی نژاد ، با آنهمه سوابق ملی در اين كار ، بيش از توده عرب و علمای عربی نژاد ، عكسالعمل مخالف نشان دادند . درباره مالك بن انس ، امام معروف اهل سنت ، كه نژاد عرب دارد ، نوشتهاند كه در آغاز كار میخواست رشته موسيقی را تعقيب كند ، مادرش او را منع كرد و گفت چون چهره و قيافهای زيبا نداری بهتر است رشته فقه را دنبال كنی ، همين كار را كرد .
احمد امين پس از اينكه مینويسد : حجاز ، هم مركز فقه و حديث بود و هم مركز لهو و غنا ، و میگويد طبيعی است كه مركز فقه و حديث باشد اما چطور شد كه مركز لهو و غنا شد ؟ میگويد :
شايد علت اين جريان خوش طبعی ورقت احساسات اهل حجاز بوده است حتی فقهای حجاز در اين مسئله از فقهای عراق آسانگيرتر بودند ما قبلا گفتهايم كه در عراق همه تشددها و تعصبها و سختگيريهای مسائل دينی مولود ايرانيان بود ، آنان بودند كه نسبت به حريم دين حساسيت بيشتری نشان میدادند .
آنگاه داستان ذيل را از كتاب اغانی ابوالفرج اصفهانی نقل میكند :
عبيدالله بن عمر عمری گفت : به سفر حج رفته بودم ، زنی زيبا ديدم كه برخلاف دستور اسلام ، در حال احرام لودگی میكرد و سخنان زشت بر زبان میآورد ، من نزديك شدم و گفتم : كنيز خدا ! آيا فراموش كردهای كه به حج آمدهای ؟ از خدا نمیترسی كه در حال احرام چنين سخنان زشت به زبان میآوری ؟ زن نقاب از چهره زيبای خويش كه خورشيد را به سخره میگرفت برافكند ،
آنگاه گفت عموی عزيزم درست تماشا كن و ببين ، من از كسانی هستم كه مصداق گفته شاعرم :
يعنی از آن زنان است كه به خاطر خدا به حج نيامدهاند ، بلكه آمدهاند بيگناهان و بيخبران را بكشند .
عبيدالله كه خود از فقها و عباد به شمار میرفت ، و نسب به عمربن الخطاب میبرد گفت : " اما من در اين سفر دعا ميكنم كه خداوند چهره بدين زيبايی را معذب نسازد " .
اين خبر برای سعيدبن مسيب از فقهای مدينه نقل شد وی گفت به خدا قسم اگر اين زن با يكی از اهل عراق مواجه شده بود ، اين چنين جواب نمیداد . در پاسخش میگفت : " دورشو ، خداوند تو را زشت گرداند " اما چه بايد كرد ، خوش طبعی مردم حجاز است .
و هم از اغانی نقل میكند كه : ابن جريح يكی ديگر از فقهای مدينه ، نشسته بود و گروهی كه در آن ميان عبدالله بن مبارك و جماعتی از عراقيها بودند نزدش نشسته بودند و او سخن میگفت ، در اين بين يكی از مغنيان رسيد ، ابن جريح از او خواست كه برايش تغنی كند ، او عذر آورد ، ابن جريح اصرار كرد مقداری تغنی كرد ، اما احساس كرد كه مستمعين را ناخوش آمد ، كوتاه كرد و گفت : اگر نبود حضور اين گرانجانان بيشتر میماندم و تو را به طرب میآوردم . ابن جريح رو كرد به حضار و گفت : مثل اينكه شما كار مرا زشت دانستيد . عبدالله بن مبارك كه از فقهای ايرانی نژاد است گفت : آری ، ما در عراق با اينها مخالفيم . . . آنچه تامل را برمیانگيزد اين است كه اولا ايرانيان اهل فن غنا و موسيقی بودند و در آن كار سابقه زيادی داشتند و عادتا آنها میبايست از نظر شرعی دنبال توجيه و تأويلی بروند و لااقل تسامح به خرج دهند ، ثانيا شيوع لهو و
غنا در حجاز به وسيله ايرانيان صورت گرفت ، مغنيان معروف آن عصر بيشتر ايرانی بودهاند در عين حال در جو مذهبی آنروز ، ايرانيان بيش از ساير ملتها تورع و پرهيزگاری نشان دادهاند .
همچنانكه اشاره كرديم ، محل بحث جو و محيط مذهبی است ، اما محيطهای غيرمذهبی مانند دربار هارون و دستگاه برامكه شكل ديگر بود .
جريان سوم ضداسلامی صدر اول كه ايرانيان بيش از ساير اقوام ديگر ، عكسالعمل مخالف نشان دادند شيوع فراوان لهو و غنا و عياشی بود . غنا و موسيقی در ايران سابقه طولانی دارد ، مردم اين مرز و بوم با آن مأنوس بودند در كتاب تاريخ ايران مشيرالدولة مینويسد : بهرام گور از هند دوازده هزار را مشگر آورد .
فجرالاسلام از تاريخ حمزه اصفهانی نقل میكند : بهرام دستور داد مردم نصف روز كار كنند و نيمی ديگر را به عيش و عشرت بگذرانند ، باده بنوشند و نوای موسيقی بنوازند ، از اينرو مقام آوازه خوانان اوج يافت . روزی بر گروهی عبور كرد كه مینوشيدند ولی نمینيوشيدند ، پرسيد كو آوازهخوان ؟ جواب دادند میخواستيم از وجودشان استفاده كنيم ، اما هزينهشان به واسطه كميابی زياد است ، بهرام نامهای به پادشاه هند نوشت و رامشگر خواست ، دوازده هزار رامشگر از هند آمدند و بهرام آنها را به شهرهای ايران تقسيم نمود .
عرب با موسيقی و غنا جز به صورت بسيط و سادهاش آشنا نبود ، پس از امتزاج با ايرانيان ، لهو و غنا به سرعت انتشار يافت . عجب اين است كه سرزمين حجاز از خود سرزمينهای عراق و شام كه مركز اصلی اين صنعت بود جلو افتاد . حجاز از نيمه دوم قرن اول هجری هم مركز فقه و حديث بود و هم مركز لهو و موسيقی . امرا و حكام و متمكنين اموی سخت از لهويات ترويج
میكردند و به آنها سرگرم بودند . برعكس ، ائمه اهلالبيت عليهالسلام شديدا مخالفت كردند كه در فقه و حديث شيعه منعكس است .
از ائمه اطهار كه بگذريم ، اگر مطلب را در سطح عامه مردم بررسی كنيم میبينيم توده مسلمان ايرانی و همچنين علمای ايرانی نژاد ، با آنهمه سوابق ملی در اين كار ، بيش از توده عرب و علمای عربی نژاد ، عكسالعمل مخالف نشان دادند . درباره مالك بن انس ، امام معروف اهل سنت ، كه نژاد عرب دارد ، نوشتهاند كه در آغاز كار میخواست رشته موسيقی را تعقيب كند ، مادرش او را منع كرد و گفت چون چهره و قيافهای زيبا نداری بهتر است رشته فقه را دنبال كنی ، همين كار را كرد .
احمد امين پس از اينكه مینويسد : حجاز ، هم مركز فقه و حديث بود و هم مركز لهو و غنا ، و میگويد طبيعی است كه مركز فقه و حديث باشد اما چطور شد كه مركز لهو و غنا شد ؟ میگويد :
شايد علت اين جريان خوش طبعی ورقت احساسات اهل حجاز بوده است حتی فقهای حجاز در اين مسئله از فقهای عراق آسانگيرتر بودند ما قبلا گفتهايم كه در عراق همه تشددها و تعصبها و سختگيريهای مسائل دينی مولود ايرانيان بود ، آنان بودند كه نسبت به حريم دين حساسيت بيشتری نشان میدادند .
آنگاه داستان ذيل را از كتاب اغانی ابوالفرج اصفهانی نقل میكند :
عبيدالله بن عمر عمری گفت : به سفر حج رفته بودم ، زنی زيبا ديدم كه برخلاف دستور اسلام ، در حال احرام لودگی میكرد و سخنان زشت بر زبان میآورد ، من نزديك شدم و گفتم : كنيز خدا ! آيا فراموش كردهای كه به حج آمدهای ؟ از خدا نمیترسی كه در حال احرام چنين سخنان زشت به زبان میآوری ؟ زن نقاب از چهره زيبای خويش كه خورشيد را به سخره میگرفت برافكند ،
آنگاه گفت عموی عزيزم درست تماشا كن و ببين ، من از كسانی هستم كه مصداق گفته شاعرم :
يعنی از آن زنان است كه به خاطر خدا به حج نيامدهاند ، بلكه آمدهاند بيگناهان و بيخبران را بكشند .
عبيدالله كه خود از فقها و عباد به شمار میرفت ، و نسب به عمربن الخطاب میبرد گفت : " اما من در اين سفر دعا ميكنم كه خداوند چهره بدين زيبايی را معذب نسازد " .
اين خبر برای سعيدبن مسيب از فقهای مدينه نقل شد وی گفت به خدا قسم اگر اين زن با يكی از اهل عراق مواجه شده بود ، اين چنين جواب نمیداد . در پاسخش میگفت : " دورشو ، خداوند تو را زشت گرداند " اما چه بايد كرد ، خوش طبعی مردم حجاز است .
و هم از اغانی نقل میكند كه : ابن جريح يكی ديگر از فقهای مدينه ، نشسته بود و گروهی كه در آن ميان عبدالله بن مبارك و جماعتی از عراقيها بودند نزدش نشسته بودند و او سخن میگفت ، در اين بين يكی از مغنيان رسيد ، ابن جريح از او خواست كه برايش تغنی كند ، او عذر آورد ، ابن جريح اصرار كرد مقداری تغنی كرد ، اما احساس كرد كه مستمعين را ناخوش آمد ، كوتاه كرد و گفت : اگر نبود حضور اين گرانجانان بيشتر میماندم و تو را به طرب میآوردم . ابن جريح رو كرد به حضار و گفت : مثل اينكه شما كار مرا زشت دانستيد . عبدالله بن مبارك كه از فقهای ايرانی نژاد است گفت : آری ، ما در عراق با اينها مخالفيم . . . آنچه تامل را برمیانگيزد اين است كه اولا ايرانيان اهل فن غنا و موسيقی بودند و در آن كار سابقه زيادی داشتند و عادتا آنها میبايست از نظر شرعی دنبال توجيه و تأويلی بروند و لااقل تسامح به خرج دهند ، ثانيا شيوع لهو و
غنا در حجاز به وسيله ايرانيان صورت گرفت ، مغنيان معروف آن عصر بيشتر ايرانی بودهاند در عين حال در جو مذهبی آنروز ، ايرانيان بيش از ساير ملتها تورع و پرهيزگاری نشان دادهاند .
همچنانكه اشاره كرديم ، محل بحث جو و محيط مذهبی است ، اما محيطهای غيرمذهبی مانند دربار هارون و دستگاه برامكه شكل ديگر بود .
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
نشر و تبليغ اسلام
نشر و تبليغ اسلام
مسئله انتشار اسلام در جهان و كيفيت و علل آن ، خود مسئلهای مهم و قابل توجه است . بديهی است كه فطری و منطقی بودن اين دين و هماهنگی آن با نواميس زندگی عامل اساسی انتشار آن است .
مبلغان مسيحی جنگهای صدر اسلام را دستاويز قرار داده ، عامل نشر و توسعه اسلام را زور و جبر معرفی میكنند . اگر در جوهر يك دعوت دينی قدرت اقناع وجدانها وجود نداشته باشد محال است كه زور و جبر بتواند در مردم ايمان و علاقه و شور و احساسات به وجود آورد . آری در صدر اسلام جنگهايی صورت گرفت و اسلام به حكم اينكه دينی است اجتماعی و تنها مسؤوليت سعادت فردی بشر را بر عهده نگرفته است ، بلكه مسئوليت سعادت جمعی بشر را نيز تعهد كرده است ، بعلاوه تفكيك سعادت فردی از سعادت جمعی ، و اصل : " كار قيصر را به قيصر و كار خدا را به خدا وابگذار " را نادرست میداند.
مسئله مهم در نشر دعوت اسلامی كه اسلام را از مسيحيت و مانويت و ساير دعوتهايی كه انتشار وسيع يا سريع داشتهاند ممتاز میكند ، اين است كه عوامل تبليغ اسلام توده مردم بودهاند نه يك دستگاه طويل و عريض تبليغاتی . تودههای مردم صرفا تحت تأثير انگيزههای وجدانی ، بدون آنكه بخواهند وظيفهای را كه از طرف يك سازمان روحانی يا غير روحانی به آنها محول شده انجام دهند به نشر و تبليغ اسلام پرداختهاند . و اين جهت است كه ارزش فوقالعادهای به انتشار اسلام میدهد در اين جهت اسلام بیرقيب است .
ما در اينجا نقش ايرانيان را كه نقش عمده است در نشر و تبليغ اسلام بررسی میكنيم و همين میتواند نمونه خوبی از كيفيت نشر اسلام در جهان باشد .
امروز طبق آمار و بررسيهای مستند اخير ، جمعيت مسلمين در حدود نهصد ميليون تخمين زده میشود ، و جمعيت ايران در حدود سی و پنج ميليون است .
همين مردمی كه خودشان در حال حاضر كمتر از چهل ميليون نفرند ، در اسلام نيمی از مسلمانان جهان سهم مهمی دارند يعنی لااقل يكی از مبادی و مقدمات اسلام آنها دعوتها و تبليغاتی است كه از ايران برخاسته است .
نزديك يك سوم مسلمانان جهان در اندونزی و پاكستان و هندوستان زندگی میكنند ، چگونه شد كه مردم اين سرزمينها مسلمان شدند ؟ آيا ايرانيان در اسلام اين مناطق سهمی داشته اند ؟
از اندونزی آغاز میكنيم
در كتاب رستاخيز اندونزی ، فصل مربوط به " دين در اندونزی " مینويسد :
طلوع و نفوذ مذهب اسلام نيز به همان طريقی كه برای ساير مذاهب( هندو ، بودايی ) بيان شد صورت گرفت ، منتهی اين بار به وسيله دو تاجر عرب ايرانی نژاد به نام عبدالله عريف و برهان الدين شاگردوی ، كه از بازرگانان مقيم كجرات ( واقع در جنوب غربی هندوستان ) بودند بازرگانان مزبور كه به جنوب شرقی آسيا رفت و آمد میكردند معارف و فرهنگ برجسته اسلامی را در منطقه عمل خود منتشر و توسعه دادند.
ايضا مینويسد :
فعاليتهای علنی مسلمين در سوماترا كه دامنه فعاليت آن به جاوه و كاليمنتان كشيده شده بود منجر به اختلافات شديد بين مردم مسلمان و حكومت مذهبی بوداييها در قرون 13 و 14 ميلادی شد كه بالاخره منجر به سقوط امپراطوری " موچوپاهت " گرديد و اندونزی برای مدت يك قرن مركز تبليغات اسلامی در جنوب شرقی آسيا شناخته شد ، و اين بيشتر به واسطه اصول اخلاقی و روحانی دين اسلام بود كه بر پايه محبت و امانت و عدالت و اخوت و برابری و مساوات و ساير ملكات فاضله استوار بود ، و اين خصائص موافق طبع و قبول مردم بومی و عادات نياكان آنان بود ، لذا مردم اندونزی پس از صدها سال پيروی از دين بودا ، در اندك زمانی از دين جديد استقبال نمودند . . . با پيشرفت اسلام ، مذاهب و فرهنگ برهمايی ، به مناطق كوهستانی و دهات دور افتاده مشرق جاوه عقب رانده شد .
در همان كتاب مینويسد كه دكتر سوكار نو در نطق خود گفت : " شرافت ، صداقت ، برابری ، درستی . اين است آنچه اسلام برای مردم اندونزی به ارمغان آورد.
در كتاب " اسلام ، صراط مستقيم " كه به قلم جمعی از دانشمندان كشورهای مختلف اسلامی تأليف يافته مقاله " اسلام در اندونزی " به قلم " ب - ا - حسين جاجا و نينگرات " استاد علوم اسلامی دانشكده ادبيات اندونزی چنين مینويسد :
قديميترين سند تاريخی موجود كه در آن ذكری از رواج اسلام در اندونزی شده است همانا خاطرات و شرح سفرهای ماركوپولو است كه بعد از سالها خدمت در دربار قوبلایقاآن در چنين موقع مراجعت به ونيز به سال 692 هجری در ناحيه پارلاك ، ساحل شمالی سوماترا ، توقف و مشاهده كرد كه مردم آن نواحی در اثر تبليغ سوداگران ساراسين به اسلام گرويدهاند . . .
ابن بطوطه متوفی 779 هجری جهانگرد معروف مراكشی در سال 746 هجری موقع مسافرت به چين از سامودرا ديدن نمود و در آن هنگام سلطان ملك ظهير ، نوه ملك صالح ، پادشاه آن ناحيه بود ، وی میگويد از استقرار دين اسلام در آن زمان تقريبا يك قرن میگذشت ، و از تواضع و زهد و دينداری سلطان كه مانند مردم آنجا پيرو مذهب شافعی بود مطالبی در سفرنامه پر ارج خود
نوشته است . ملك ظهير مجالس بحث و جدال درباره مطالب دينی و قرائت قرآن با حضور علما و متكلمين ترتيب داده بود و پياده به نماز جمعه میرفت و گاه بيگاه با كفار نواحی داخلی میجنگيد .
از دلائل ديگری كه در اثبات نفوذ اسلام از راه ايران به اندونزی میتوان ذكر كرد ، اين است كه در اندونزی هنگام آموختن طرز صحيح قرائت قرآن برای نشان دادن حروف مصوت الفبای عربی ، اصطلاحات فارسی به كار میبرند نه عربی .
آقای پرفسور اسماعيل يعقوب ، رئيس دانشگاه سورابايای اندونزی كه در كنگره هزاره شيخ طوسی در روزهای آخر اسفند 48 و اول فروردين 49 شركت كرده بود و اين جانب نيز افتخار شركت در آن كنگره را داشت ، در سخنرانی خود تحت عنوان " نقش دانشمندان ايرانی در فرهنگ و معارف اسلامی و ميراث علمی جهان " چنين اظهار داشت :
نام فارس كه در حديث شريف نبوی آمده و امروز ايران خوانده میشود ، در ميان ما مسلمانان اندونزی كاملا مشهور است . زيرا مابخوبی میدانيم كه دين اسلام به وسيله مبلغانی كه از خارج و از جمله ايران ، آمدند وارد جزائر اندونزی شد . مبلغين ايرانی به اندونزی آمدند و آيين اسلام را در سراسر اين كشور نشر دادند . تا جايی كه امروز كشور اندونزی كه دارای صدو ده ميليون نفوس است ، 90 درصد آن مسلمان هستند .
نفوذ اسلام در هندوستان و پاكستان نيز تا حد زيادی مرهون مساعی ايرانيان بوده است مقاله آقای عزيزالله عطاردی را قبلا تحت عنوان " فعاليت اسلامی ايرانيان " نقل كرديم ، از آنچه در آنجا گفته شد میتوان به ميزان تأثير ايرانيان در نفوذ اسلام در هند و پاكستان پی برد . اسلام بيشتر به وسيله متصوفه ايرانی و غير ايرانی در هند و پاكستان نفوذ پيدا كرد .
در كتاب " اسلام ، صراط مستقيم " ، مقاله " فرهنگ اسلامی در هند و پاكستان " به قلم آقای مظهرالدين صديقی دانشيار و رئيس دائره تاريخ اسلامی دانشگاه سند حيدرآباد در پاكستان چنين مینويسد :
عربها مدتها قبل از ظهور اسلام با هند جنوبی روابط تجارتی داشتند ، و پس از ظهور پيامبر اكرم نيز تجارت آنها از طريق دريا توأم با فعاليتهای تبليغاتی همچنان ادامه داشت . در فاصله سال پنجاه تا اواخر قرن اول هجری كه هند دچار آشوبهای سياسی و منازعات مذهبی بود ، عربهای تازه مسلمان فرصت را غنيمت شمرده بدان سرزمين مهاجرت كردند و در سواحل مالابار رحل اقامت افكندند . سادگی آيين و وضوح عقائد اسلامی تاثير عميقی در افكار هندوان كرد ، و در اندك زمانی ، يعنی در همان مدت بيست و پنج سال اول ، گروه كثيری از آنان حتی سلطان مالابار نيز به دين جديد گرويدند اگر چه تجارت عربها با هند از طريق دريا انجام میگرفت ولی ديانت اسلام بيشتر از راه خشكی يعنی ممالك ايران و آسيای مركزی بدان خطه راه يافت .
ايضا مینويسد :
صوفيان بيش از علمای مذهبی محبوبيت داشتند زيرا از دخالت در امور سياسی اجتناب مینمودند و حال آنكه علما گاه گاهی محدوديتهايی در كار سلاطين ايجاد میكردند . فرمانروايان دهلی عموما مريد و هوادار صوفيه بودند .
اين صوفيان كه اسلام را در آن منطقه نشر دادند عموما و يا غالبا ايرانی بودند . راجع به معينالدين چشتی نظر به تاثير فوقالعا دهای كه اين مرد ايرانی عارف مشرب در اسلام قاره هند داشته است ما عين نوشته دانشمند متتبع محقق جناب آقای عزيزالله عطاردی را كه مخصوصا برای اين كتاب تهيه كردهاند ، ضمن اظهار سپاسگزاری از معظم له ، در اينجا نقل میكنيم معظم له ضمنا از يك عارف ايرانیالاصل معروف ديگر به نام نظامالدين اوليا كه او نيز تاثير عظيمی در اسلام قاره هند داشته است ياد كردهاند كه عينا آورده میشود :
خواجه معينالدين چشتی هروی در قرن ششم هجری در سيستان متولد شد ..... خواجه معينالدين از طريق تصوف و عرفان كه با روح و فكر مردم هند سازگار بود موضوعات دينی را القاء میكرد و در اندك مدتی شهرت عظيم يافت و مردم از اطراف و اكناف پيرامون وی را گرفتند و از وجود وی استفاده كردند .
پادشاهان و امرای اسلامی هند فوقالعاده به وی احترام میكردند . برای خواجه معينالدين وسائل پيشرفت از هر جهت فراهم گرديد و او توانست ميليونها نفر از بتپرستان هند را به توحيد راهنمايی كند و از بركت وی دين مقدس اسلام در شمال و مغرب هند پيش رود . معينالدين شاگردان زيادی تربيت كرد و آنان هر كدام در منطقه خود مصدر خدمات ارزندهای شدند .
قطبالدين بختيار كاكی و فريدالدين گنج شكر از شاگردان و تربيت شدگان او هستند كه منشأ آثار و خدمات اسلامی شدند .
خواجه معينالدين پس از مدتی فعاليت و تأسيس سازمانهای فرهنگی و مذهبی در شهر اجمير ديده از جهان فرو بست . مسلمين پس از درگذشت او برايش مقبره مجلل و باشكوهی ساختند كه پس از هشت قرن هنوز پابرجاست و يكی از مزارات درجه اول مسلمين در هند به شمار میرود . سلاطين مسلمان هند ، از عصر ناصرالدين خلجی تا زمان نظام حيدرآباد ، هر كدام در آنجا از خود يادگاری گذاشتهاند . در ايوان و رواقها و داخل مقبره اشعار زيادی به زبان فارسی كه زبان رسمی مسلمانان هند بود نوشته شده است. سلاطين تيموری هندوستان به خواجه معينالدين بسيار ارادت داشتند .
جلالالدين اكبر يكبار از آگره پايتخت خود پياده برای زيارت معينالدين به اجمير رفت ، و مسلمانان هند از اهل تشيع و تسنن به وی علاقه دارند و هر ساله در ماه رجب مجلس عظيمی به ياد وی برگزار میشود و صدها هزار نفر از اطراف و اكناف كشور پهناور هند در اجمير اجتماع میكنند و از خدمات و زحمات اسلامی وی تجليل و تكريم مینمايند . شرح حال و آثار وی در تذكرهها
مشروحا ذكر شده است .
مسئله انتشار اسلام در جهان و كيفيت و علل آن ، خود مسئلهای مهم و قابل توجه است . بديهی است كه فطری و منطقی بودن اين دين و هماهنگی آن با نواميس زندگی عامل اساسی انتشار آن است .
مبلغان مسيحی جنگهای صدر اسلام را دستاويز قرار داده ، عامل نشر و توسعه اسلام را زور و جبر معرفی میكنند . اگر در جوهر يك دعوت دينی قدرت اقناع وجدانها وجود نداشته باشد محال است كه زور و جبر بتواند در مردم ايمان و علاقه و شور و احساسات به وجود آورد . آری در صدر اسلام جنگهايی صورت گرفت و اسلام به حكم اينكه دينی است اجتماعی و تنها مسؤوليت سعادت فردی بشر را بر عهده نگرفته است ، بلكه مسئوليت سعادت جمعی بشر را نيز تعهد كرده است ، بعلاوه تفكيك سعادت فردی از سعادت جمعی ، و اصل : " كار قيصر را به قيصر و كار خدا را به خدا وابگذار " را نادرست میداند.
مسئله مهم در نشر دعوت اسلامی كه اسلام را از مسيحيت و مانويت و ساير دعوتهايی كه انتشار وسيع يا سريع داشتهاند ممتاز میكند ، اين است كه عوامل تبليغ اسلام توده مردم بودهاند نه يك دستگاه طويل و عريض تبليغاتی . تودههای مردم صرفا تحت تأثير انگيزههای وجدانی ، بدون آنكه بخواهند وظيفهای را كه از طرف يك سازمان روحانی يا غير روحانی به آنها محول شده انجام دهند به نشر و تبليغ اسلام پرداختهاند . و اين جهت است كه ارزش فوقالعادهای به انتشار اسلام میدهد در اين جهت اسلام بیرقيب است .
ما در اينجا نقش ايرانيان را كه نقش عمده است در نشر و تبليغ اسلام بررسی میكنيم و همين میتواند نمونه خوبی از كيفيت نشر اسلام در جهان باشد .
امروز طبق آمار و بررسيهای مستند اخير ، جمعيت مسلمين در حدود نهصد ميليون تخمين زده میشود ، و جمعيت ايران در حدود سی و پنج ميليون است .
همين مردمی كه خودشان در حال حاضر كمتر از چهل ميليون نفرند ، در اسلام نيمی از مسلمانان جهان سهم مهمی دارند يعنی لااقل يكی از مبادی و مقدمات اسلام آنها دعوتها و تبليغاتی است كه از ايران برخاسته است .
نزديك يك سوم مسلمانان جهان در اندونزی و پاكستان و هندوستان زندگی میكنند ، چگونه شد كه مردم اين سرزمينها مسلمان شدند ؟ آيا ايرانيان در اسلام اين مناطق سهمی داشته اند ؟
از اندونزی آغاز میكنيم
در كتاب رستاخيز اندونزی ، فصل مربوط به " دين در اندونزی " مینويسد :
طلوع و نفوذ مذهب اسلام نيز به همان طريقی كه برای ساير مذاهب( هندو ، بودايی ) بيان شد صورت گرفت ، منتهی اين بار به وسيله دو تاجر عرب ايرانی نژاد به نام عبدالله عريف و برهان الدين شاگردوی ، كه از بازرگانان مقيم كجرات ( واقع در جنوب غربی هندوستان ) بودند بازرگانان مزبور كه به جنوب شرقی آسيا رفت و آمد میكردند معارف و فرهنگ برجسته اسلامی را در منطقه عمل خود منتشر و توسعه دادند.
ايضا مینويسد :
فعاليتهای علنی مسلمين در سوماترا كه دامنه فعاليت آن به جاوه و كاليمنتان كشيده شده بود منجر به اختلافات شديد بين مردم مسلمان و حكومت مذهبی بوداييها در قرون 13 و 14 ميلادی شد كه بالاخره منجر به سقوط امپراطوری " موچوپاهت " گرديد و اندونزی برای مدت يك قرن مركز تبليغات اسلامی در جنوب شرقی آسيا شناخته شد ، و اين بيشتر به واسطه اصول اخلاقی و روحانی دين اسلام بود كه بر پايه محبت و امانت و عدالت و اخوت و برابری و مساوات و ساير ملكات فاضله استوار بود ، و اين خصائص موافق طبع و قبول مردم بومی و عادات نياكان آنان بود ، لذا مردم اندونزی پس از صدها سال پيروی از دين بودا ، در اندك زمانی از دين جديد استقبال نمودند . . . با پيشرفت اسلام ، مذاهب و فرهنگ برهمايی ، به مناطق كوهستانی و دهات دور افتاده مشرق جاوه عقب رانده شد .
در همان كتاب مینويسد كه دكتر سوكار نو در نطق خود گفت : " شرافت ، صداقت ، برابری ، درستی . اين است آنچه اسلام برای مردم اندونزی به ارمغان آورد.
در كتاب " اسلام ، صراط مستقيم " كه به قلم جمعی از دانشمندان كشورهای مختلف اسلامی تأليف يافته مقاله " اسلام در اندونزی " به قلم " ب - ا - حسين جاجا و نينگرات " استاد علوم اسلامی دانشكده ادبيات اندونزی چنين مینويسد :
قديميترين سند تاريخی موجود كه در آن ذكری از رواج اسلام در اندونزی شده است همانا خاطرات و شرح سفرهای ماركوپولو است كه بعد از سالها خدمت در دربار قوبلایقاآن در چنين موقع مراجعت به ونيز به سال 692 هجری در ناحيه پارلاك ، ساحل شمالی سوماترا ، توقف و مشاهده كرد كه مردم آن نواحی در اثر تبليغ سوداگران ساراسين به اسلام گرويدهاند . . .
ابن بطوطه متوفی 779 هجری جهانگرد معروف مراكشی در سال 746 هجری موقع مسافرت به چين از سامودرا ديدن نمود و در آن هنگام سلطان ملك ظهير ، نوه ملك صالح ، پادشاه آن ناحيه بود ، وی میگويد از استقرار دين اسلام در آن زمان تقريبا يك قرن میگذشت ، و از تواضع و زهد و دينداری سلطان كه مانند مردم آنجا پيرو مذهب شافعی بود مطالبی در سفرنامه پر ارج خود
نوشته است . ملك ظهير مجالس بحث و جدال درباره مطالب دينی و قرائت قرآن با حضور علما و متكلمين ترتيب داده بود و پياده به نماز جمعه میرفت و گاه بيگاه با كفار نواحی داخلی میجنگيد .
از دلائل ديگری كه در اثبات نفوذ اسلام از راه ايران به اندونزی میتوان ذكر كرد ، اين است كه در اندونزی هنگام آموختن طرز صحيح قرائت قرآن برای نشان دادن حروف مصوت الفبای عربی ، اصطلاحات فارسی به كار میبرند نه عربی .
آقای پرفسور اسماعيل يعقوب ، رئيس دانشگاه سورابايای اندونزی كه در كنگره هزاره شيخ طوسی در روزهای آخر اسفند 48 و اول فروردين 49 شركت كرده بود و اين جانب نيز افتخار شركت در آن كنگره را داشت ، در سخنرانی خود تحت عنوان " نقش دانشمندان ايرانی در فرهنگ و معارف اسلامی و ميراث علمی جهان " چنين اظهار داشت :
نام فارس كه در حديث شريف نبوی آمده و امروز ايران خوانده میشود ، در ميان ما مسلمانان اندونزی كاملا مشهور است . زيرا مابخوبی میدانيم كه دين اسلام به وسيله مبلغانی كه از خارج و از جمله ايران ، آمدند وارد جزائر اندونزی شد . مبلغين ايرانی به اندونزی آمدند و آيين اسلام را در سراسر اين كشور نشر دادند . تا جايی كه امروز كشور اندونزی كه دارای صدو ده ميليون نفوس است ، 90 درصد آن مسلمان هستند .
نفوذ اسلام در هندوستان و پاكستان نيز تا حد زيادی مرهون مساعی ايرانيان بوده است مقاله آقای عزيزالله عطاردی را قبلا تحت عنوان " فعاليت اسلامی ايرانيان " نقل كرديم ، از آنچه در آنجا گفته شد میتوان به ميزان تأثير ايرانيان در نفوذ اسلام در هند و پاكستان پی برد . اسلام بيشتر به وسيله متصوفه ايرانی و غير ايرانی در هند و پاكستان نفوذ پيدا كرد .
در كتاب " اسلام ، صراط مستقيم " ، مقاله " فرهنگ اسلامی در هند و پاكستان " به قلم آقای مظهرالدين صديقی دانشيار و رئيس دائره تاريخ اسلامی دانشگاه سند حيدرآباد در پاكستان چنين مینويسد :
عربها مدتها قبل از ظهور اسلام با هند جنوبی روابط تجارتی داشتند ، و پس از ظهور پيامبر اكرم نيز تجارت آنها از طريق دريا توأم با فعاليتهای تبليغاتی همچنان ادامه داشت . در فاصله سال پنجاه تا اواخر قرن اول هجری كه هند دچار آشوبهای سياسی و منازعات مذهبی بود ، عربهای تازه مسلمان فرصت را غنيمت شمرده بدان سرزمين مهاجرت كردند و در سواحل مالابار رحل اقامت افكندند . سادگی آيين و وضوح عقائد اسلامی تاثير عميقی در افكار هندوان كرد ، و در اندك زمانی ، يعنی در همان مدت بيست و پنج سال اول ، گروه كثيری از آنان حتی سلطان مالابار نيز به دين جديد گرويدند اگر چه تجارت عربها با هند از طريق دريا انجام میگرفت ولی ديانت اسلام بيشتر از راه خشكی يعنی ممالك ايران و آسيای مركزی بدان خطه راه يافت .
ايضا مینويسد :
صوفيان بيش از علمای مذهبی محبوبيت داشتند زيرا از دخالت در امور سياسی اجتناب مینمودند و حال آنكه علما گاه گاهی محدوديتهايی در كار سلاطين ايجاد میكردند . فرمانروايان دهلی عموما مريد و هوادار صوفيه بودند .
اين صوفيان كه اسلام را در آن منطقه نشر دادند عموما و يا غالبا ايرانی بودند . راجع به معينالدين چشتی نظر به تاثير فوقالعا دهای كه اين مرد ايرانی عارف مشرب در اسلام قاره هند داشته است ما عين نوشته دانشمند متتبع محقق جناب آقای عزيزالله عطاردی را كه مخصوصا برای اين كتاب تهيه كردهاند ، ضمن اظهار سپاسگزاری از معظم له ، در اينجا نقل میكنيم معظم له ضمنا از يك عارف ايرانیالاصل معروف ديگر به نام نظامالدين اوليا كه او نيز تاثير عظيمی در اسلام قاره هند داشته است ياد كردهاند كه عينا آورده میشود :
خواجه معينالدين چشتی هروی در قرن ششم هجری در سيستان متولد شد ..... خواجه معينالدين از طريق تصوف و عرفان كه با روح و فكر مردم هند سازگار بود موضوعات دينی را القاء میكرد و در اندك مدتی شهرت عظيم يافت و مردم از اطراف و اكناف پيرامون وی را گرفتند و از وجود وی استفاده كردند .
پادشاهان و امرای اسلامی هند فوقالعاده به وی احترام میكردند . برای خواجه معينالدين وسائل پيشرفت از هر جهت فراهم گرديد و او توانست ميليونها نفر از بتپرستان هند را به توحيد راهنمايی كند و از بركت وی دين مقدس اسلام در شمال و مغرب هند پيش رود . معينالدين شاگردان زيادی تربيت كرد و آنان هر كدام در منطقه خود مصدر خدمات ارزندهای شدند .
قطبالدين بختيار كاكی و فريدالدين گنج شكر از شاگردان و تربيت شدگان او هستند كه منشأ آثار و خدمات اسلامی شدند .
خواجه معينالدين پس از مدتی فعاليت و تأسيس سازمانهای فرهنگی و مذهبی در شهر اجمير ديده از جهان فرو بست . مسلمين پس از درگذشت او برايش مقبره مجلل و باشكوهی ساختند كه پس از هشت قرن هنوز پابرجاست و يكی از مزارات درجه اول مسلمين در هند به شمار میرود . سلاطين مسلمان هند ، از عصر ناصرالدين خلجی تا زمان نظام حيدرآباد ، هر كدام در آنجا از خود يادگاری گذاشتهاند . در ايوان و رواقها و داخل مقبره اشعار زيادی به زبان فارسی كه زبان رسمی مسلمانان هند بود نوشته شده است. سلاطين تيموری هندوستان به خواجه معينالدين بسيار ارادت داشتند .
جلالالدين اكبر يكبار از آگره پايتخت خود پياده برای زيارت معينالدين به اجمير رفت ، و مسلمانان هند از اهل تشيع و تسنن به وی علاقه دارند و هر ساله در ماه رجب مجلس عظيمی به ياد وی برگزار میشود و صدها هزار نفر از اطراف و اكناف كشور پهناور هند در اجمير اجتماع میكنند و از خدمات و زحمات اسلامی وی تجليل و تكريم مینمايند . شرح حال و آثار وی در تذكرهها
مشروحا ذكر شده است .