خدمات متقابل اسلام و ایران

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

بديهی است كه اگر بيسوادی عرب جاهلی ، تحقير آموزگاری وسيله فردی از قريش ، كتابسوزی عبدالله بن طاهر ايرانی ، كتابسوزی قتيبه بن مسلم در خوارزم صد سال بعد از فتوحات اوليه اسلامی ، دليل كتابخانه سوزی اعراب‏ فاتح ايران باشد ، كتاب سوزی اسكندريه وسيله شخصيت عاقل و باهوشی نظير عمر و بن العاص كه طبق نقل از محضر فيلسوف آنروز اسكندريه بهره ميبرده‏ و با او معاشرت داشته ، آنهم به فرمان مستقيم خليفه از مركز مدينه ، نه‏ پيش خود ، آنچنانكه قتيبه بن مسلم در خوارزم كرد ، به طريق اولی دليل‏ كتابخانه سوزی در ايران بايد شمرده شود . لهذا هميشه از طرف اينگروه‏ كتابسوزی اسكندريه با آب و تاب فراوان نقل ميشود .

مقدمتا بايد بگوئيم كه تاريخ اسلام و فتوحات اسلامی چه به طور عموم ، و چه بطور خصوص ( يعنی فتوحات يك منطقه خاص ) از اواخر قرن دوم تدوين‏ شده و آن كتب در اختيار ما است ، راجع به فتح اسكندريه بالاخص علاوه بر مورخين اسلامی ، چند نفر مسيحی نيز فتح اين شهر را به دست اعراب با تفصيل فراوان نقل كرده‏اند . در هيچيك از كتب اسلامی يا مسيحی يا يهودی و غير اينها كه قبل از جنگهای صليبی تاليف شده نامی از كتابسوزی اسكندريه‏ يا ايران در ميان نيست . تنها در اواخر قرن ششم هجری و اوايل قرن هفتم‏ است كه برای اولين بار عبداللطيف بغدادی كه مردی مسيحی است در كتابی‏ بنام " الافاده و الاعتبار فی الامور المشاهده و الحوادث المعاينه بارض‏ مصر " كه موضوع آن امور و حوادثی است كه شخصا مشاهده كرده است و در حقيقت سفرنامه است آنجا كه عمودی را به نام " عمود السوادی " در محل‏ سابق كتابخانه اسكندريه توصيف می‏كرده گفته است :
" و گفته ميشود كه اين عمود يكی از عمودهايی است كه بر روی آنها رواقی استوار بوده و ارسطو در اين رواق تدريس ميكرده و دارالعلم بوده و در اينجا كتابخانه‏ای بوده كه عمرو عاص به اشاره خليفه آنرا سوخته است.‏ "
عبداللطيف بيش از اين نمی‏خواسته بگويد كه در افواه مردم ( و لابد مسيحيان هم كيش او ) چنين شايعه‏ای بر سر زبانها است بدون آنكه بخواهد آنرا تاييد كند ، زيرا سخن خود را با " و يذكر " ( چنين گفته ميشود ، چنين بر سر زبانها است ) آغاز كرده است . همه ميدانيم كه در نقل روايت تاريخی يا حديثی ، ناقل اگر سندی داشته باشد مطلب را با ذكر سند نقل ميكند ، آنچنانكه طبری‏ از مورخين و همچنين غالب محدثين انجام ميدهند . بهترين نوع نقل همين نوع‏ است ، خواننده را امكان می‏دهد كه در صحت و سقم نقل تحقيق كند و اگر سند را صحيح يافت بپذيرد . و اگر ناقل بدون ذكر سند و ماخذ نقل كند ، دوگونه‏ است : گاهی به صورت ارسال مسلم نقل ميكند مثلا ميگويد در فلان سال فلان‏ حادثه واقع شد ، و گاه می‏گويد : گفته ميشود ، يا گفته شده است ، يا چنين‏ ميگويند كه در فلان سال فلان حادثه واقع شد . اگر به صورت اول بيان شود نشانه اينست كه خود گوينده به آنچه نقل كرده اعتماد دارد ولی البته‏ ديگران به اينگونه نقلها كه مدرك و ماخذ و سند نقل نشده اعتماد نميكنند ، علمای حديث چنين احاديثی را معتبر نمی‏شمارند ، محققين اروپائی نيز به‏ نقلهای تاريخی بدون مدرك و ماخذ اعتنائی نمی‏كنند و آنرا غير معتبر می‏شمارند . حداكثر اينست كه ميگويند فلانشخص چنين نقلی در كتاب خود كرده اما ماخذ و مدرك نشان نداده ، يعنی اعتبار تاريخی ندارد .
اما اگر به صورت دوم بيان شود كه خود ناقل به صورت " گويند " يا " چنين ميگويند " يا " گفته شده است " و امثال اينها ( به اصطلاح با صيغه فعل مجهول ) بيان شود نشان اينست كه حتی خود گوينده نيز اعتباری‏ برای اين نقل قائل نيست . عده‏ای معتقدند كه كلمه " قيل " ( گفته شده‏ است ) در نقلها تنها نشانه عدم اعتماد ناقل نيست ، اشاره به بی اعتباری‏ آن نيز است .

عبداللطيف اين داستان را به صورت سوم نقل كرده كه لااقل نشانه آن است‏ خود او به آن اعتماد نداشته است . به علاوه بعيد است كه عبداللطيف اين‏ قدر بی اطلاع بوده كه نمی‏دانسته است ارسطو پايش به مصر و اسكندريه‏ نرسيده تا چه رسد كه در آن رواق تدريس كرده باشد بلكه اساسا اسكندريه بعد از ارسطو تاسيس شده ، زيرا اسكندريه بعد از حمله اسكندر به مصر تاسيس شد .
پس خواه عبداللطيف شخصا به اين نقل اعتماد داشته و خواه نداشته است‏ اين نقل ضعف مضمونی دارد يعنی مشتمل بر مطلبی است كه از نظر تاريخی‏ قطعا دروغ است و آن تدريس ارسطو در رواق است . اگر يك نقل و يك‏ روايت مشتمل بر چند مطلب باشد كه برخی از آنها قطعا دروغ باشد نشانه‏ اينست كه باقی هم از همين قبيل است ، سوخته شدن كتابخانه اسكندريه‏ وسيله مسلمين از نظر اعتبار نظير تدريس ارسطو در آن محل است .

پس نقل عبداللطيف هم ضعف سند دارد ، زيرا فاقد سند و مدرك است ، و هم ضعف مضمونی دارد زيرا مشتمل بر يك دروغ واضح است ، و هم ضعف بيانی‏ دارد ، زيرا به گونه‏ای بيان شده كه نشان ميدهد خود او هم به آن اعتماد ندارد . علاوه بر همه اينها ، اگر عبداللطيف در عصر فتح اسكندريه می‏زيست ، (قرن اول هجری ) و يا لااقل در عصر مورخينی می‏زيست كه فتوحات اسلامی از جمله فتح اسكندريه را بطريق روايت از ديگران در كتب خود گرد آورده‏اند (قرن دوم تا چهارم هجری ) اين احتمال می‏رفت كه اتفاقا عبداللطيف با افرادی برخورده كه بی واسطه يا مع الواسطه شاهد جريان بوده‏اند و برای‏ عبداللطيف نقل كرده‏اند ، و ديگران به چنين افرادی برنخورده اند ولی‏ عبداللطيف كتاب خود را در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم تاليف كرده‏ است يعنی با حادثه فتح اسكندريه كه در حدود سالهای 17 و 18 هجری‏ واقع شده نزديك به ششصد سال فاصله دارد . و در همه اين ششصد سال در هيچ كتاب تاريخی و از زبان هيچ‏ مورخی اعم از مسلمان و مسيحی و يهودی و غيره ديده و شنيده نشده ، يك‏ مرتبه بعد از اين مدت طولانی در كتاب عبداللطيف ديده ميشود . اين جهت‏ نقل عبداللطيف را از حد يك نقل بی سند ( و به اصطلاح : خبر مرسل ) هم‏ پائين‏تر ميبرد و به صورت نقلی در مياورد كه قرائن خارجی بر دروغ بودن آن‏ هست .

از همه اينها بالاتر اينكه تواريخ شهادت می‏دهند كه اساسا كتابخانه‏ اسكندريه چندين بار قبل از آنكه اسكندريه بدست مسلمانان فتح شود مورد تاراج و يغما و حريق واقع شده و هنگامی كه مسلمين اسكندريه را فتح كردند اساسا كتابخانه‏ای به صورت سابق وجود نداشت و تنها كتابهائی در دست‏ افرادی بوده كه مسلمين در قرنهای دوم تا چهارم هجری از آن كتابها استفاده‏ كردند .
اينجا بار ديگر مثل معروف مصداق پيدا ميكند كه شخصی گفت : " امامزاده يعقوب را گرگ بر روی مناره دريد " ديگری گفت : امامزاده‏ نبود و پيغمبر زاده بود ، يعقوب نبود و يوسف بود ، بالای مناره نبود و ته چاه بود ، تازه اصل مطلب دروغ است ، گرگ يوسف را ندريد" . من اينجا زمام سخن را به ويل دورانت ، مورخ معروف جهانی تاريخ تمدن ميدهم ويل‏ دورانت ميگويد : از جمله دلائل ضعف اين روايت ( روايت عبداللطيف ) اينست كه .
1- قسمت مهم كتابخانه اسكندريه را مسيحيان متعصب بدوران اسقف " توفينس " به سال 392 ميلادی ( در حدود 250 سال قبل از فتح اسكندريه به‏ دست مسلمين ) سوزانيده بودند .
2- در مدت پنج قرن كه از وقوع تا ثبت حادثه مفروض در كتاب‏ عبداللطيف فاصله بود ، هيچيك از مورخان درباره آن سخن نياورده‏اند در صورتی كه " اوتكيوس " مسيحی كه بسال 322 هجری 933 ميلادی اسقف بزرگ‏ اسكندريه بود ، فتح اين شهر را به دست عربان با تفصيل فراوان نقل كرده است ، به همين جهت غالب مورخان اين‏ قضيه را نمی‏پذيرند و آنرا افسانه می‏پندارند ، نابودی كتابخانه اسكندريه‏ كه بتدريج انجام شد از حوادث غم انگيز تاريخ جهان بود " .
ويل دورانت مراحل تدريجی نابودی اين كتابخانه را وسيله مسيحيان در تاريخ تمدن ذكر كرده است.
گوستاولوبون ، در تمدن اسلام و عرب می‏گويد :
" سوزانيدن كتابخانه اسكندريه كه آنرا بفاتحين اسلام نسبت داده‏اند جای‏ بسی تعجب است كه يك چنين افسانه موهومی چگونه در اين مدت متمادی به‏ شهرت خود باقی مانده است و آنرا تلقی بقبول نموده‏اند . ولی امروز بطلان‏ اين عقيده بثبوت پيوسته و معلوم و محقق گرديده است كه خود نصاری پيش‏ از اسلام ، همچنانكه همه معابد و خدايان اسكندريه را با كمال اهتمام منهدم‏ نموده‏اند كتابخانه مزبور را نيز ، سوزانيده بر باد دادند . چنانكه در زمان فتح اسلام از كتابهای مزبور چيزی باقی نمانده بود تا آنرا طعمه حريق‏ سازند
  و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت  

  كوچك  
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

شهر اسكندريه از زمان بناء آن كه در سال 332 پيش از ميلاد صورت گرفته‏ تا زمان فتح مسلمين يعنی تا مدت هزار سال يكی از شهرهای معظم و مهم دنيا به شمار می‏رفت .
در عصر ملوك بطالسه تمام حكما و فلاسفه دنيا در اين شهر جمع شده مدارس‏ و كتابخانه‏های مهمی تاسيس كرده بودند . ولی آن ترقيات علمی آنقدر دوام‏ پيدا نكرد ، چندانكه در سال 48 قبل از مسيح روميان تحت سرداری " سزار " به اسكندريه حمله برده لطمه زيادی به حيات علمی آن وارد ساختند . اگر چه در سلطنت روميان دوباره اين شهر ترقی كرده اهميتی به سزا پيدا نمود ، لكن اين ترقی موقتی بوده است ، زيرا در اهالی جنون مناقشات مذهبی پيدا شده‏ و با وجود جلوگيريهای سفاكانه امپراطوران روم ، روزانه بر شدت آن‏ می‏افزود ، تا زمانی كه ديانت مسيح ، مذهب رسمی مملكت قرار گرفت ، آنوقت تئودور حكم كرد تمام معابد و مجسمه‏های خدايان و كتابخانه‏های بت‏ پرستان را با خاك يكسان نمودند ".

شهر اسكندريه كه هم اكنون از شهرهای معتبر مصر است به وسيله اسكندر رومی در چهار قرن قبل از ميلاد مسيح ساخته و يا طرح ريزی شد و به همين‏ جهت نام اسكندريه يافت . خلفای اسكندر در مصر كه آنها را " بطالسه " می‏خوانند در آن شهر موزه‏ و كتابخانه و در حقيقت " آكادمی " تاسيس كردند كه بصورت يك حوزه‏ علمی عظيم در آمد . بسياری از دانشمندان اسكندريه با اكابر يونان برابری‏ ميكنند و از مشاهير علمی جهانند . حوزه اسكندريه از قرن سوم و دوم قبل از ميلاد آغاز شده و تا قرن چهارم‏ بعد از ميلاد ادامه يافت . مصر بطور كلی ، در دوره اسكندر و خلفايش زير نفوذ سياسی يونان بود ، بعد كه تمدن يونانی به افول گراييد و ميان روم كه‏ مركزش رم فعلی در ايطاليا بود با يونان جنگ در گرفت و روم بر يونان‏ غلبه كرد و مصر و اسكندريه نيز تحت نفوذ سياسی روم واقع شد ، دولت روم‏ در حدود چهار قرن بعد از ميلاد منقسم شد به روم شرقی كه مركزش قسطنطنيه ( استانبول فعلی ) بوده و روم غربی كه مركزش رم در ايطاليا بوده است . روم شرقی به مسيحيت گراييد و مسيحيت هم روی تمدن يونان و هم روی تمدن‏ روم اثر منفی گذاشت ، و قرون وسطای غربی كه دوره انحطاط غرب است تقريبا از همين وقت ( از انقسام‏ روم به شرقی و غربی ) آغاز می‏شود .

پس از گرايش روم شرقی به مسيحيت سايه مسيحيت كه تدريس علوم و فلسفه را بر خلاف اصول دين مسيح می‏دانست و علما و فلاسفه را كافر و گمراه‏ و گمراه كننده می‏شمرد بر حوزه اسكندريه سنگينی كرد و دست بردها و تاراجها و سوزانيدنهای متناوب اين كتابخانه بار ديگر بعد از حمله سزار در 48 (ميلادی ) آغاز گشت .
قسطنطين اول ، امپراطور روم شرقی اولين امپراطوری است كه به مسيحيت‏ گراييد . ژوستی نين از اخلاف قسطنطين در قرن ششم ميلادی حوزه آتن را رسما تعطيل كرد و قبلا در قرن چهارم حوزه اسكندريه تعطيل و يا تضعيف كامل شده‏ بود . تعطيل حوزه آتن در سال 529 ميلادی صورت گرفت يعنی چهل و يكسال قبل‏ از تولد رسول اكرم و هشتاد و يك سال قبل از بعثت ايشان و نود و چهار سال قبل از هجرت و صد و پنج سال قبل از رحلت ايشان و صد و بيست و اند سال قبل از فتح اسكندريه بدست مسلمين .
از مجموع آنچه گفتيم معلوم شد كه اين كتابخانه را بت پرستان و مشركان‏ تاسيس كردند و مسيحيان آنرا از بين بردند ، ولی بعد از جنگهای صليبی‏ ميان مسيحيان و مسلمين كه در حدود دويست سال طول كشيد ( قرن پنجم و ششم‏ هجری ) مسيحيان از يك طرف با تمدن و فرهنگ اسلامی آشنا شدند و اين تمدن‏ به آنها آگاهی داد ، و از طرف ديگر پس از شكست نهائی از مسلمين سخت‏ كينه مسلمين را در دلهای خود پختند و به جنگ اعصاب عليه مسلمين دست‏ زدند . آن اندازه عليه اسلام و قرآن و رسول اكرم و مسلمانان شايعه ساختند كه‏ موجب شرمساری متمدنهای مسيحی قرون جديده است و می‏بينيم كه به جبران‏ مافات " عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن " می‏نويسند . شايعه‏ كتابسوزيها وسيله مسلمين جزء همين شايعات است كه احيانا برخی از مسلمين نيز از قرن هفتم به بعد بدون‏ اينكه شايعه ها را بدانند به صورت " شايع است " يا " گفته می‏شود " يا " چنين روايت ميشود " در كتابهای خود منعكس كرده اند ، غافل از آنكه سازنده شايعه مسيحيان صليبی می‏باشند و انگيزه شان بدنام كردن مسلمين‏ است . و در قرن اخير ، كه استعمار برانگيختن احساسات ملی مسلمين را عليه اسلام و مسلمين صدر اول در صدر برنامه خود قرار داده امثال پور داود اين افسانه را به صورت يك حادثه تاريخی در آوردند ، و به نقلهائی نظير نقل عبداللطيف پر و بال دادند و به صورت يك نقل تاريخی به خورد دانش‏ آموزان و دانشجويان بی خبر دادند . تا اينجا سخن عبداللطيف را نقل و بررسی كرديم اكنون به نقد سخن‏ ابوالفرج بن العبری بپردازيم .
ابوالفرج يك طبيب يهودی است كه در سال 623 هجری در ملطيه ( آسيای‏ صغير) تولد يافته و پدرش دين يهود را ترك كرده و به نصرانيت گرائيده‏ است ، ابوالفرج نيز آغاز تحصيلات خود را به فرا گرفتن اصول نصرانيت‏ گذرانيده است . او به زبان سريانی و عربی آشنائی كامل داشته است .

تاريخی مبسوط به زبان سريانی نوشته كه ماخذ آن كتب سريانی ، عربی ، يونانی بوده است . در آن كتاب ذكری از كتابسوزی مسلمين در اسكندريه‏ وجود ندارد و خلاصه‏ای از آن به عربی به نام " مختصر الدول " نوشت كه‏ می‏گويند همه نسخه‏های آن ناتمام و ناقص است و عجب اينست كه ميگويند با اينكه مختصر الدول خلاصه آن تاريخ مفصل سريانی است مشتمل بر مطالبی است‏ كه در اصل مفصل سريانی نيست از جمله آنها داستان كتابسوزی اسكندريه‏ وسيله مسلمين است . كتاب مختصر الدول را مردی به نام " دكتر پوكوك " كه پروفسور كالج‏ اكسفورد بوده و از اشخاصی است كه در نشر اكاذيب عليه مسلمين دست داشته‏ است ، طبع و نشر كرده و به زبان لاتين هم ترجمه نموده است . از آنوقت‏ به وسيله اين كتاب و اين شخص شايعه كتابسوزی مسلمين در اسكندريه در
اروپا رواج يافت تا آنكه در قرون اخيره وسيله محققين اروپايی امثال‏ گيبون و كريل و گوستاولوبون و ديگران اين شايعه تكذيب شد .
‏ اكنون نوبت آن است كه به نقد سخن ابن خلدون كه درباره خصوص كتابسوزی‏ در ايران سخن گفته است بپردازيم . اگر به اصل عبارت ابن خلدون مراجعه‏ نكنيم و به نقل پورداود دريشتها كه آقای دكتر معين از آنجا نقل كرده اند اعتماد كنيم بايد بگوئيم ابن خلدون كه خود يك مورخ است و او را با عبداللطيف كه صرفا يك طبيب است و می‏خواسته سفر نامه بنويسد يا ابوالفرج كه او نيز طبيب‏ است ، و يا حاج خليفه فهرست نويس ، و حتی با قفطی تاريخ الحكما نويس‏ ، نبايد مقايسه كرد ، او خود يك مورخ و مؤلف تاريخ عمومی است ، بنابراين اگر به ضرس قاطع اظهار نظر كند ولو مدرك نشان ندهد بايد گفت‏ سند و ماخذی در كار بوده است .
ولی متاسفانه ابن خلدون نيز اظهار نظر نكرده و به صورت فعل مجهول بيان‏ كرده است او هم سخن خود را با جمله " و لقد يقال " آغاز كرده است ( همانا چنين گفته می‏شود) ) . به علاوه ابن خلدون در صدر سخنش جمله‏ای اضافه‏ كرده كه بيشتر موجب ضعف قضيه ميشود . او بعد از آنكه طبق اصل اجتماعی‏ خاص خودش ( كه مورد قبول ديگران نيست ) و آن اينكه هر جا كه ملك و عمران گسترش يافته باشد علوم عقلی خواه ناخواه گسترش می‏يابد ، نتيجه‏ ميگيرد كه در ايران كه ملك و عمران گسترش عظيم يافته بوده است‏ نمی‏تواند علوم عقلی گسترش نيافته باشد ، می‏گويد : " و همانا گفته می‏شود كه اين علوم از ايرانيان به يونانيان رسيد آنگاه كه اسكندر دارا را كشت‏ و بر ملك كيانی تسلط يافت و بر كتابها و علوم بی حد و حصر آنها استيلا يافت و چون سرزمين ايران فتح شد و در آنجا كتب فراوان ديدند سعد وقاص‏ به عمر نامه نوشت . . . " .

چنانكه می‏دانيم اينكه اسكندر از ايران كتابهائی به يونان برده باشد و بعد از فتح ايران به دست اسكندر ، يونانيان به علوم تازه‏ای دست يافته‏ مسلمين بيندازند . ولی ماخذ شايعه ای كه ابن خلدون اشاره كرده است ، علی‏ الظاهر " شعوبيه " اند . خود ابن خلدون نيز خالی از تمايل شعوبی و ضد عربی نيست ، شعوبيان ايرانی شعارشان اين بود : " هنر نزد ايرانيان است و بس " از ظاهر عبارت ابن خلدون شايد بشود استفاده كرد كه می‏خواسته اند مدعی‏ شوند همه علوم يونان از ايران است ، در صورتی كه می‏دانيم اسكندر در زمان‏ ارسطو به ايران حمله كرد و تمدن و فرهنگ يونان ، در آن وقت در اوج‏ شكوفائی بود .
مطلب ديگر اينست كه آنچه تاكنون از ابن خلدون نقل شده از مقدمه او است كه كتابی است فلسفی و اجتماعی . تاكنون نديده ايم كه اين مطلب را كسی از خود تاريخ او كه به نام " العبر و ديوان المبتدا و الخبر " است‏ كسی نقل كرده باشد . ابن خلدون اگر برای اين قصه ارزش تاريخی قائل بود بايد در آنجا نقل كرده باشد .
متاسفانه تاريخ ابن خلدون در اختيارم نيست ، ولی اگر چيزی در آنجا می‏بود بسيار بعيد است كه رندان غافل مانده باشند . اگر چنين مطلبی در خود تاريخ ابن خلدون بود از آنجا نقل می‏شد و نه از مقدمه ، بايد به خود تاريخ ابن خلدون مراجعه شود . در مورد كتابخانه اسكندريه : علاوه بر نبودن ماخذ و علاوه بر اينكه‏ ناقلها به صورت فعل مجهول كه نشانه بی اعتمادی است نقل كرده‏اند ، يك‏ سلسله قرائن خارجی هم بر دروغ بودن قضيه بود از آن جمله اينكه تاريخ‏ می‏گويد اين كتابخانه قرنها قبل از اسلام به باد رفته است .
در مورد كتابسوزی ايران نيز برخی قرائن خارجی در كار است . يكی اينكه‏ اساسا تاريخ وجود كتابخانه‏ای را در ايران ضبط نكرده است . برخلاف‏ كتابخانه اسكندريه كه وجود چنين كتابخانه در سالهای ميان سه قرن قبل از ميلاد تا حدود چهار قرن بعد از ميلاد قطعی تاريخ است . اگر در ايران‏ كتابخانه‏هائی وجود می‏داشت ، فرضا سوختن آنها ضبط نشده بود ، اصل وجود كتابخانه ضبط می‏شد ، خصوصا با توجه به اينكه می‏دانيم اخبار ايران و تاريخ ايران بيش‏ از هر جای ديگر در تواريخ اسلامی وسيله خود ايرانيان يا اعراب ضبط شده‏ است .

ديگر اينكه در ميان ايرانيان يك جريان خاص پديد آمد كه ايجاب ميكرد اگر كتابسوزی در ايران رخ داده باشد حتما ضبط شود و با آب و تاب فراوان‏ هم ضبط شود و آن جريان شعوبيگری است . شعوبيگری هر چند در ابتدا يك‏ نهضت مقدس اسلامی عدالتخواهانه و ضد تبعيض بود ، ولی بعدها تبديل شد به‏ يك حركت نژاد پرستانه و ضد عرب ، ايرانيان شعوبی مسلك كتابها در مثالب و معايب عرب می‏نوشتند و هر جا نقطه ضعفی از عرب سراغ داشتند با آب و تاب فراوان می‏نوشتند و پخش می‏كردند ، جزئياتی از لابلای تاريخ پيدا ميكردند و از سير تا پياز فروگذار نمی‏كردند .
اگر عرب چنين نقطه ضعف بزرگی داشت كه كتابخانه‏ها را آتش زده بود خصوصا كتابخانه ايران را ، محال و ممتنع بود كه شعوبيه كه در قرن دوم‏ هجری اوج گرفته بودند و بنی العباس به حكم سياست ضد اموی و ضد عربی كه‏ داشتند به آنها پر و بال می‏دادند درباره‏اش سكوت كنند ، بلكه يك كلاغ را صد كلاغ كرده و جار و جنجال راه می‏انداختند ، و حال آنكه شعوبيه تفوه به‏ اين مطلب نكرده‏اند و اين خود دليل قاطعی است بر افسانه بودن قصه‏ كتابسوزی ايران .
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

خلاصه سخن اين‏ شد كه تا قرن هفتم هجری يعنی حدود ششصد سال بعد از فتح ايران و مصر ، در هيچ مدركی ، چه اسلامی و چه غير اسلامی ، سخن از كتابسوزی مسلمين نيست . برای اولين بار در قرن هفتم اين مسئله مطرح می‏شود . كسانی كه طرح كرده‏اند اولا هيچ مدرك و ماخذی نشان نداده‏اند و طبعا از اين جهت نقلشان اعتبار تاريخی و به علاوه نقلهای قرن هفتم كه ريشه و منبع ساير نقلها است يعنی نقل‏ عبداللطيف و ابوالفرج و قفطی در متن خود مشتمل بر دروغهای قطعی است كه‏ سند بی اعتبار آنها است .

و علاوه بر همه اينها ، چه در مورد ايران و چه در مورد اسكندريه قرائن‏ خارجی وجود دارد كه فرضا اين نقلها ضعف سندی و مضمونی نمی‏داشت آنها را از اعتبار می انداخت .
خواننده‏ محترم بايد توجه داشته باشد كه اين داستان را از محيط تحقيق و جو بررسی‏ علمی خارج كرده و از آن يك " سوژه " برای " تبليغ " ساخته‏اند برای‏ محققين بی طرف اعم از مسلمان و غير مسلمان بی اساسی اين داستان امری‏ مسلم و قطعی است ولی گروههائی كه به نوعی خود را در تبليغ اين قصه ذی‏ نفع می‏دانند دست بردار نيستند ، كوشش دارند از راههای مختلف اين داستان را وسيله تبليغ‏ قرار دهند . تبليغ كتابسوزی در ايران و در اسكندريه تدريجا به صورت يك‏ " دستور " و يك " شيوه حمله " در آمده است .

شبلی نعمان در رساله " كتابخانه اسكندريه " می‏گويد : " محققين نامی اروپا مانند گيبون ، كارليل ، گدفری ، هكتور ، رنان ، سيدلو و غير اينها غالب روايات بيهوده‏ای را كه در اروپا راجع به اسلام و مسلمين انتشار يافته بودند ، غلط و بی اساس دانسته و صراحتا آنها را رد و انكار كرده‏اند ، ولی در تاليفات و روايات عامه هنوز از شهرت آنها كاسته نشده است ، و بايد دانست از ميان شايعاتی كه گفتيم يكی هم شايعه‏ سوزانيدن كتابخانه اسكندريه است اروپا اين قضيه را با يك صدای غريب و آهنگ مهيبی انتشار داده است كه واقعا حيرت انگيز می‏باشد . كتب تاريخ‏ ، رمان ، مذهب ، منطق و فلسفه و امثال آن هيچكدام از اثر آن خالی نيست‏ ( برای اينكه اين قصه در اذهان رسوخ پيدا كند در هر نوع كتاب به بهانه‏ای‏ آنرا گنجانيده‏اند ، حتی در كتب فلسفه و منطق ) حتی يك سال در امتحان‏ ساليانه او نيورسيته كلكته هند ( كه تحت نظر انگليسيها بود ) در اوراق‏ سؤاليه متعلق به منطق كه چندين هزار نسخه چاپ شده ، حل مغالطه ذيل را سؤال نموده بودند ؟ اگر كتابها موافق با قرآن است ضرورتی به آنها نيست‏ و اگر موافق نيست همه را بسوزان ". شبلی نعمان بعد اين سؤال را طرح می‏كند كه چه سياستی در كار است ، آيا اين نوعی همدردی و دلسوزی درباره كتابهايی است كه سوخته شده يا مطلب‏ ديگری در كار است ؟ اگر دلسوزی است چرا نسبت به كتابسوزيهای مسلم و بسی مهيبتر كه در فتح اندلس و جنگهای صليبی وسيله خود مسيحيان صورت‏ گرفته هيچوقت دلسوزی نمی‏شود ؟ !

شبلی ، خودش اينچنين پاسخ ميگويد كه علت اصلی اينست كه اين كتابخانه‏ را خود مسيحيان قبل از اسلام از بين بردند و اكنون با تبليغ فراوان طوری‏ وانمود می‏كنند كه اين كتابخانه را مسلمين از بين بردند نه آنها . هدف‏ اصلی پوشانيدن روی جرم خودشان است . علتی كه شبلی ذكر می‏كند يكی از علل قضيه است و تنها در مورد كتابخانه‏ اسكندريه صدق می‏كند ، علت يا علل ديگر در كار است ، مسئله اصلی استعمار است . استعمار سياسی و اقتصادی آنگاه توفيق حاصل می‏كند كه در استعمار فرهنگی توفيق به دست آورده باشد ، بی اعتقاد كردن مردم به فرهنگ خودشان‏ و تاريخ خودشان شرط اصلی اين موفقيت است استعمار دقيقا تشخيص داده و تجربه كرده است كه فرهنگی كه مردم مسلمان به آن تكيه می‏كنند و ايدئولوژی‏ كه به آن می‏نازند فرهنگ و ايدئولوژی اسلامی است باقی همه حرف است و از چهار ديوار كنفرانسها و جشنواره‏ها و كنگره‏ها و سمينارها هرگز بيرون‏ نمی‏رود و به متن توده نفوذ نمی‏يابد ، پس مردم از آن اعتقاد و از آن‏ ايمان و از آن اعتماد و حسن ظن بايد تخليه شوند تا آماده ساخته شدن طبق‏ الگوهای غربی گردند. برای بدبين كردن مردم به آن فرهنگ و آن ايدئولوژی و پيام آوران آنها چه از اين بهتر كه به نسل جديد چنين وانمود شود كه مردمی كه شما می‏پنداريد رسالت نجات و رهائی و رهبری بشريت به سعادت را داشتند و به‏ اين نام به كشورهای ديگر حمله می‏بردند و رژيمهائی را سرنگون می‏كردند ، خود به وحشيانه‏ترين كارها دست زده اند و اينهم نمونه‏اش .

بنابراين خواننده محترم تعجب نخواهد كرد كه سئوالات امتحانيه ساليانه‏ اونيورسيته كلكته هند كه به دست انگليسها اداره می‏شده است ، برای حل‏ مغالطه منطقی سئوالی پيدا نمی‏شده جز متن فرمان مجعول كتابسوزی ، و برای‏ يك نويسنده ايرانی هم كه " مبانی فلسفه " برای سال ششم دبيرستانها می‏نويسد و هر سالی ده‏ها هزار نسخه از آن چاپ می‏شود و در اختيار دانش‏ آموزان بی خبر و ساده دل ايرانی قرار ميگيرد آنجا كه درباره قياس استثنائی در منطق بحث می‏شود ، علی رغم‏ فشارهائی كه نويسنده بر مغز خود می‏آورد هيچ سئوال ديگری به ذهن نمی‏رسد جز همان سئوالی كه طراحان انگليسی در انيورسيته كلكته طرح كردند و ناچار ميشود مسئله را به اين صورت طرح كند . " ممكن است قياس استثنائی در عين حال منفصله و متصله يعنی مركب باشد : مثال اينگونه قياس قول معروف‏ منسوب به پيشوای عرب است كه چون خواست سوزاندن كتابخانه ساسانيان را مدلل و موجه كند چنين استدلال كرد : اين كتابها يا موافق قرآنند و يا مخالف آن ، اگر موافق قرآنند وجودشان زائد است اگر مخالف آن هستند نيز وجودشان زائد و مضر است و هر چيز زائد و مضر بايد از بين برده شود پس‏ در هر صورت اين كتابها بايد سوخته شوند ".
چند سال پيش در مؤسسه اسلامی حسينيه ارشاد دو سخنرانی ايراد كردم كه‏ عنوانش " كتابسوزی اسكندريه " بود ، و بی پايگی آنرا روشن كردم يادم‏ هست كه بعد از پايان آن سخنرانيها از مؤمن مقدسی نامه‏ای دريافتم به اين‏ مضمون كه تو چه داعی داری كه دروغ بودن اين قصه را اثبات كنی ! ؟ بگذار اگر دروغ هم هست مردم بگويند ، زيرا دروغی است به مصلحت و تبليغی است‏ عليه عمر بن الخطاب و عمرو بن العاص . اين مؤمن مقدس گمان كرده بود كه اينهمه بوق و كرنا كه از اروپا تا هند را پر كرده ، كتابها در اطرافش می‏نويسند و رمانها برايش می‏سازند ، و برای آنكه مسلم و قطعی تلقی شود در كتب منطق و فلسفه و سئوالات امتحانيه‏ آنرا می‏گنجانند به خاطر احساسات ضد عمری يا ضد عمرو بن العاصی است و يا قربه الی الله و برای خدمت به عالم تشيع و بی آبرو كردن مخالفان‏ اميرالمؤمنين علی عليه السلام است اين اشخاص نمی‏دانند كه در جوی كه اين‏ مسائل مطرح ميشود مسئله اسلام مطرح است و بس و نميدانند كه در جهان‏ امروز سلاح مؤثر عليه يك كيش و يك آئين بحثهای كلامی و استدلالهای منطقی‏ ذهنی نيست . در جهان امروز طرح طرز برخورد پيروان يك كيش در جريان‏ تاريخ با مظاهر فرهنگ و تمدن ، مؤثرترين سلاح له يا عليه آن كيش و آن‏ آيين است .
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

كارنامه اسلام در ايران

پست توسط hedayat.m »

كارنامه اسلام در ايران

اولين چيزی كه اسلام از ايران گرفت ، تشتت افكار و عقائد مذهبی بود و به‏ جای آن وحدت عقيده بر قرار گرديد . اين كار برای اولين بار بوسيله اسلام‏ در اين مرز و بوم صورت گرفت . مردم شرق و غرب و شمال و جنوب اين كشور كه برخی سامی و برخی آريايی بودند و زبانها و عقايد گوناگون داشتند و تا آن وقت رابط ميان آنها فقط زور و حكومت بود ، برای اولين بار به يك‏ فلسفه گرويدند . فكر واحد ، آرمان واحد ، ايده آل واحد پيدا كردند ، احساسات برادری ميان آنها پيدا شد ، هر چند اين كار به تدريج در طول‏ چهار قرن انجام گرفت ، ولی سرانجام صورت گرفت و از آنوقت تاكنون در حدود 98 درصد اين مردم چنينند . رژيم موبدی با اينكه تقريبا مساوی همين‏ مدت بر ايران حكومت كرد و همواره می‏كوشيد وحدت عقيده بر اساس زردشتی‏ گری ايجاد كند ، موفق نشد. ولی اسلام با آنكه حكومت و سيطره سياسی عرب‏ پس از دو قرن از اين كشور رخت بربست ، به حكم جاذبه معنوی و نيروی‏ اقناعی كه در محتوای خود اين دين است در ايران و چندين كشور ديگر اين‏ توفيق را حاصل كرد .

اسلام جلو نفوذ و توسعه مسيحيت را در ايران و در مشرق زمين به طور عموم‏ گرفت. ما نمی‏توانيم به طور قطع بگوييم اگر ايران و مشرق زمين مسيحی شده‏ بود چه می‏شد ، ولی می‏توانيم حدس نزديك به يقين بزنيم كه بر سر اين كشور همان می‏آمد كه بر سر ساير كشورهايی كه به مسيحيت گرويدند آمد ، يعنی تاريكی‏ قرون وسطی ، ايران در پرتو گرايش به اسلام در همان وقت كه كشورهای‏ گرونده به مسيحيت در تاريكی قرون وسطی فرو رفته بودند همدوش با ساير ملل اسلامی و پيشاپيش همه آنها مشعلدار يك تمدن عظيم و شكوهمند به نام‏ تمدن اسلامی شد .

اسلام حصار مذهبی و حصار سياسی كه گردا گرد ايران كشيده شده بود و نمی‏گذاشت ايرانی استعداد خويش را در ميان ملتهای ديگر بروز دهد و هم‏ نمی‏گذاشت اين ملت از محصول انديشه ساير ملل مجاور يا دور دست استفاده‏ كند ، درهم شكست . دروازه‏های سرزمينهای ديگر را بروی ايرانی و دروازه‏ ايران را بروی فرهنگها و تمدنهای ديگر باز كرد . از اين دروازه‏های باز دو نتيجه برای ايرانيان حاصل شد : يكی اينكه توانستند هوش و لياقت و استعداد خويش را به ديگران عملا ثابت كنند به طوری كه ديگران آنها را به‏ پيشوايی و مقتدايی بپذيرند . ديگر اينكه با آشنا شدن به فرهنگها و تمدنهای ديگر توانستند سهم عظيمی در تكميل و توسعه يك تمدن عظيم جهانی‏ به خود اختصاص دهند.

لهذا از يك طرف می‏بينيم برای اولين بار در تاريخ اين ملت ، ايرانی‏ پيشوا و مقتدا و مرجع دينی غير ايرانی می‏شود ، فی المثل ليث بن سعد ايرانی ، پيشوای فقهی مردم مصر می‏شود . و ابو حنيفه ايرانی با اينكه در خود ايران به واسطه آشنايی اين مردم با مكتب اهل بيت پيروان زيادی پيدا نمی كند . در ميان مردمی ديگر كه با آن مكتب مقدس آشنا نيستند به صورت‏ يك پيشوای بی رقيب در می‏آيد . ابوعبيده معمر بن المثنی و واصل بن عطا و امثال آنها پيشوای كلامی می‏شوند . سيبويه و كسائی امام صرف و نحو می‏گردند در زمانهای بعد اين‏ پيشوايی توسعه بيشتری پيدا كرد عجيب اين است كه سرجان ملكم انگليسی ، قرن اول و دوم اسلامی را كه دوره رنسانس و شكفتن استعدادهای علمی و معنوی‏ ايرانيان پس از يك ركورد طولانی است ، قرنهای سكوت و خمود ايرانی‏ می‏نامد .

سرجان ملكم عمدا می‏خواهد قضايا را از زاويه سياسی و با عينك تعصبات‏ نژادی كه مخصوصا استعمار قرن نوزدهم به شدت تبليغ می‏كرد بنگرد و ارائه‏ دهد از نظر سرجان ملكم آنچه فقط بايد آن را به حساب آورد اين است كه چه‏ كسی و از چه نژادی بر مردم حكم می‏رانده است ، و اما توده مردم در چه حال‏ و وضعی بوده‏اند و چه برده و چه باخته‏اند ، نبايد بحساب آيد .
امثال سرجان ملكم هرگز تاسفی ندارند كه مثلا چرا حجاج بن يوسف آدم‏ می‏كشت و ستم می‏كرد ؟ تاسفشان و در حقيقت اظهار تاسف‏شان تحت اين عنوان‏ است كه چرا يك نفر ايرانی به جای حجاج بن يوسف كارهای او را نكرد ؟
دروازه‏های باز سبب شد كه علاوه‏ بر فرهنگ و علوم اسلامی ، راه برای ورود فرهنگهای يونانی ، هندی ، مصری و غيره باز شود و ماده ساختن يك بنای عظيم فرهنگی اسلامی فراهم گردد ، زمينه شكفتن استعدادهايی نظير بوعلی و فارابی و ابوريحان و خيام رياضی و خواجه نصيرالدين طوسی و صدرالمتالهين و صدها عالم طبيعی و رياضی و مورخ و جغرافی دان و پزشك و اديب و فيلسوف و عارف فراهم گردد .

مضحك اين است كه پورداود می‏گويد :
اگر حمله تازيان و فرهنگ سامی نبود و دانشمندان ما چون بوعلی و خيام‏ به شيوه نو روزنامه و يا دانشنامه علائی كتابهای ديگرشان را می‏نوشتند امروز زبان پارسی غنی تر و بازتر بود .
آيا اگر حمله تازيان نبود و حصاری كه موبدها كشيده بودند و استعدادهای‏ ايرانی را در آنجا محبوس كرده بودند همچنان باقی بود ، بوعلی و خيامی‏ بود تا دانشنامه و نوروزنامه و هزاران كتاب ديگر را به زبان پارسی‏ بنويسند ؟ اين همه آثار به زبان عربی يا فارسی كه ايرانيان هوشمند به‏ جهان عرضه كردند ، مولود همان حمله تازيان و حصار شكنی آنها و آشنا شدن‏ ايرانيان با يك فرهنگ مذهبی غنی بود كه علم را بر هر مسلمانی فريضه‏ می‏شمارد .

درست مثل اين است كه بگوييم اگر در روز خورشيد نمی‏بود و حرارتش‏ بر سر ما نمی‏تافت ما راحت تر كار می‏كرديم ! در صورتی كه اگر خورشيد نبود روز هم نبود .

اين دو جريان تنها محصول شكستن حصارهای خارجی و به وجود آمدن دروازه‏ های باز نبود ، عامل ديگر ، برداشتن مانع تحصيلی از سر راه توده مردم‏ ايران بود كه قبلا اجتماع طبقاتی و رژيم موبدی به وجود آورده بود . اسلام‏ اعيان و اشراف را نمی‏شناخت و علم را به طبقه روحانی و يا طبقات ديگر اختصاص نمی‏داده از نظر اسلام موزه گر و كوزه‏گر همان اندازه حق تحصيل و آموزش دارد كه فلان شاهزاده . از قضا نوابغ از ميان همين بچه موزه گرها و بچه كوزه گرها ظهور می‏كنند . برداشتن اين مانع داخلی و آن مانع خارجی‏ سبب شد كه ايرانيان مقام شايسته خويش را چه از نظر پيشوايی ساير ملل و چه از نظر شركت در بنای عظيم تمدن جهانی اسلام احراز كنند .

اسلام ، ايرانی را هم به خودش شناساند و هم به جهان ، معلوم شد كه آنچه‏ درباره ايرانی گفته شد كه نبوغ و استعدادش فقط در جنبه‏های نظامی است و دماغ علمی ندارد غلط است ، عقب افتادن ايرانی در برخی دوره‏ها از نقص‏ استعدادش نبوده بلكه بواسطه گرفتاری در زنجير رژيم موبدی بوده است و لهذا همين ايرانی در دوره اسلامی نبوغ علمی خويش را در اعلی درجه نشان‏ داد .

رژيم موبدی استعداد كش پيش از اسلام سبب شده است كه برخی خارجيان‏ اشتباه كرده اساسا استعداد ايرانيان را تحقير كنند . مثلا گوستاولوبون‏ می‏گويد :
اهميت ايرانيان در تاريخ سياست دنيا خيلی بزرگ بوده است ولی بر عكس در تاريخ تمدن خيلی خرد بوده است . در مدت دو قرن كه ايرانيان‏ قديم بر قسمت مهمی از دنيا سلطنت داشتند شاهنشاهی فوق العاده با عظمتی‏ به وجود آوردند ، ولی در علوم و فنون و صنايع و ادبيات ابدا چيزی ايجاد نكردند و به گنجينه علوم و معرفتی كه از طرف اقوام ديگری كه ايرانيان‏ جای آنها را گرفته بودند چيزی نيفزودند . . . ايرانيان خالق نبودند بلكه تنها رواج دهنده تمدن بودند و از اين قرار از لحاظ ايجاد تمدن اهميت آنها بسيار كم بوده است.

كلمان هوار ، مورخ فرانسوی ، مولف كتاب " ايران باستانی و تمدن‏ ايران " می گويد :
ايران مملكتی بود نظامی كه چه علوم و چه صنايع و فنون محال بود در آنجا نشو و نمو نمايد و پزشك يونانی كه در مدارس مناطق مديترانه تربيت می‏شد تنها نماينده علوم در ايران بود ، همچنانكه هنرمندان بيگانه از قبيل‏ يونانيان و اهالی ليدی و مصريها تنها نمايندگان صنعت و هنر در آن مرز و بوم بودند و هكذا مستوفيها نيز كلدانی و آراميهای سامی نژاد بودند .

ژ . راولينسون در كتاب " سلطنتهای پنجگانه بزرگ عالم مشرق زمين " گفته است :
ايرانيان قديم ابدا كمكی به ترقی علم و دانش ننمودند . روح و قريحه‏ اين قوم هيچ وقت با تحقيقاتی كه مستلزم صبر و حوصله باشد ، با تجسسات و تتبعات و كاوشهای پر زحمتی كه مايه ترقيات علمی است ميانه نداشته است‏ . . . ايرانيان از آغاز تا پايان سلطنت و عظمتشان ابدا التفاتی به‏ تحصيلات علمی نداشته و تصور می‏نمودند كه برای ثبوت اقتدار معنوی خود همانا نشاندادن كاخ شوش و قصرهای تخت جمشيد و دستگاه عظيم سلطنت و جهانداری آنها كافی خواهد بود .

آقای گوستاولوبون و كلمات هوار و راولينسون اين مطلب را قبول دارند گو آنكه به غلط آن را تحت عنوان " تمدن عرب " ياد می‏كنند و حال آنكه‏ تمدن اسلامی همچنانكه تمدن ايرانی يا هندی نيست تمدن عرب هم نيست .
اسلام نشان داد كه تصور سابق الذكر درباره ايرانيان غلط است . اسلام‏ استعداد و نبوغ ايرانيان را هم به خودشان نشان داد و هم به جهانيان و به‏ تعبير ديگر : ايرانی بوسيله اسلام خود را كشف كرد و سپس آن را به‏ جهانيان شناسانيد .
چرا در دوران قبل از اسلام افرادی لااقل مانند ليث بن سعد و نافع و عطا و طاووس و يحيی و مكحول و صدها نفر ديگر پيشوای معنوی مردم مصر و عراق و شام و يمن و حجاز و مراكش و الجزاير و تونس و هند و پاكستان و اندونزی‏ و حتی اسپانيا و قسمتی از اروپا نشدند ؟ چرا در آن دوره‏ها شخصيتهايی‏ مانند محمد بن زكريای رازی و فارابی و بوعلی ظهور نكردند ؟
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

ادامه کارنامه اسلام در ایران

اسلام از نظر قدرتهای سياسی و مذهبی حاكم بر ايران يك تهاجم بود . اما از نظر توده و ملت ايران يك انقلاب بود ، به تمام معنی كلمه و با همه‏ خصائصش .
اسلام جهان بينی ايرانی را دگرگون ساخت ، خرافات ثنوی را با همه‏ بدبينيهای ناشی از آن از دماغ ايرانی بيرون ريخت ، ثنويتی كه " از خصوصيات تفكر ايرانی " شناخته می‏شد ، ثنويتی كه چند هزار سال سابقه‏ داشت ، ثنويتی كه زردشت با آن مبارزه كرد و شكست خورد و آيين خود او بدان آلوده گشت‏ . آری اسلام چنين ثنويتی را از دماغ ايرانی خارج ساخت و مغز ايرانی را از آن شستشو داد .

ميگويند شمشير ، آری شمشير ، اما شمشير اسلام چه كرد ؟ شمشير اسلام‏ قدرتهای به اصطلاح اهريمنی را در هم شكست ، سايه شوم موبدها را كوتاه كرد ، زنجيرها را از دست و پای قريب صد و چهل ميليون باز كرد ، به توده‏ محروم ، حريت و آزادی داد .
« و ما لكم لا تقاتلون فی سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان » .

اسلام از ايران ثنويت و آتش پرستی و هوم پرستی و آفتاب پرستی را گرفت و به جای آن توحيد و خدا پرستی داد . خدمت اسلام به ايران از اين‏ لحاظ بيش از خدمت اين دين به عربستان است . زيرا جاهليت عرب تنها دچار شرك در عبادت بود . اما جاهليت ايران علاوه بر اين ، گرفتار شرك‏ در خالقيت بود .

اسلام خرافاتی از قبيل مصاف نه هزار ساله اهورامزدا و اهريمن ، قربانی‏ هزار ساله زروان برای فرزنددار شدن ، و زاييده شدن اهريمن به واسطه شك‏ در قبولی قربانی و بجا افتادن نذر ، همچنين دعاهای ديوبند ، تشريفات‏ عجيب آتش پرستی ، غذا و مشروب برای مردگان بر بامها ، راندن حيوانات‏ وحشی و مرغان در ميان آتش ، ستايش آفتاب و ماه در چهار نوبت ، جلوگيری از تابش نور بر آتش ، منع دفن مردگان ، تشريفات كمرشكن دست‏ زدن به جسد ميت يا بدن زن حائض ، منع استحمام در آب گرم ، تقدس شستشو با ادرار گاو و صدها امثال اينها را از زندگی فكری و عملی ايرانی خارج‏ ساخت .

اسلام در عبادت به جای مقابل آفتاب يا آتش ايستادن و بيهوده زمزمه‏ كردن و به جای آتش را بر هم زدن و پناه به دهان بستن ، و به جای زانو زدن در مقابل آتش و مقدس شمردن طشت نه سوراخه ، عباداتی در نهايت‏ معقوليت و در اوج معنويت و در كمال لطافت انديشه برقرار كرد . اذان اسلام ، نماز اسلام ، روزه اسلام ، حج اسلام ، جماعت و جمعه اسلام ، مسجد و معبد اسلام ، اذكار و اوراد مترقی و مملو از معارف اسلام ، ادعيه پر از حكمت و معرفت اسلام‏ شاهد گويايی است بر اين مدعا .

اسلام بر خلاف مسيحيت و مانويت و آيين مزدكی ( و بر وفاق تعليمات‏ زردشت ) اصل جدايی سعادت روح و بدن ، و تضاد كار دنيا و آخرت ، و فلسفه‏های مبنی بر رياضت و تحمل اعمال شاقه ، پليدی تناسل و تقدس تجرد برگزيدگان ( در كيش مانوی و كيش مزدكی ) و تجرد كار دينالها و پاپها ( در كيش مسيحی ) كه دشمن تمدن است و در ايران در حال پيشروی بود منسوخ‏ ساخت و در عين توصيه به تزكيه نفس پرهيز از نعمتهای پاكيزه زمين‏ را نكوهش كرد .

اسلام اجتماع طبقاتی آنروز را كه ريشه بسيار كهن داشت و بر دو ركن خون‏ و مالكيت قائم بود همه قوانين و رسوم و آداب و سنن بر محور اين دو ركن‏ می‏گشت درهم ريخت و اجتماعی ساخت منهای اين دو ركن ، بر محور فضيلت ، علم ، سعی و عمل ، تقوا .

اسلام روحانيت موروثی و طبقاتی و حرفه‏ای را منسوخ ساخت ، آنرا از حالت اختصاصی بيرون آورد ، بر اصل و مبنای دانش و پاكی قرار داد ، از هر صنف و طبقه‏ای گوباش .

اسلام اين فكر را كه پادشاهان آسمانی نژادند ، برای هميشه ريشه كن ساخت‏ كريستن سن می‏گويد :
سلاطين ساسانی خود را در كتيبه‏ها هميشه پرستندگان مزداه( مزديسن ) خوانده‏اند ، اما در عين حال خود را شخص ربانی ( بغ ) و از نژاد خدايان ( يزدان ) ناميده‏اند .
و هم او می‏گويد : خسرو دوم ( پرويز ) خود را چنين خوانده است : آدمی فنا ناپذير از ميان خدايان و خدايی بسيار جليل در ميان مردمان .
ادوارد براون می‏گويد :
احتمال می‏رود در هيچ مملكتی مانند ايران در زمان ساسانيان اصلی كه به‏ موجب اين اصل حق آسمانی برای پادشاه قائل شوند پيروانی راسخ العقيده‏تر از ايرانيان ( كذا ) نداشته است . نولد كه می‏گويد كسی كه از خاندان‏ سلطنت نباشد ، مانند بهرام چوبين كه از نجبا بود و سرپيچی نمود يا مانند شهر برار ، و سلطنت را غصب كند عمل او تقريبا باور نكردنی و جز به‏ شرارت و بی شرمی به چيز ديگر حمل نشود .
از اينرو مردم عادت كرده بودند كه فكر كنند تنها يك نژاد اين صلاحيت‏ را دارد و بس . ادوارد براون داستان معروف بهرام چوبين را كه كه در حال‏ فرار با پيرزنی ملاقات و محاوره می‏كند و پيرزن او را كه از تخمه شاهی‏ نيست و مدعی شاهی است تخطئه می‏كند شاهد می‏آورد .
آقای دكتر محمود صناعی‏ در كتاب " آزادی فرد و قدرت دولت " آنجا كه عقيده برخی از فلاسفه‏ جديد اروپا را در سياست كه مبنی بر حقوق الهی است می‏آورد می‏گويد : "
اين نظريه البته تازه نبود و شايد اصل آن را بايد در تاريخ خود ما جستجو كرد ، فره ايزدی كه ايرانيان باستان بدان معتقد بودند بيان همين معنی‏ است . اسلام اين اصل را نيز شديدا بر هم زد ، در دوره اسلام ديگر سخن از تخمه‏ شاهی نيست ، بچه رويگر ، و بچه ماهيگير و بچه برده و بچه درويش هم احيانا در خود چنين صلاحيتی می‏بيند ، همت بلند می‏دارد و به عاليترين‏ مقام می‏رسد ، در دوره اسلام اتكاء سلاطين بيشتر به لياقت خودشان است نه‏ به نژادشان .

اسلام همانطور كه فكر اينكه روحانيت از مختصات يك طبقه خاص است از دماغ ايرانی خارج كرد ، اين فكر را نيز از دماغ آنها بيرون نمود ، اسلام‏ فكر حكومت اشراف و به اصطلاح اريستو كراسی را از ميان برد و فكر ديگری‏ كه از لحاظ ريشه ، دموكراسی و حكومت عامه است به وجود آورد .

اسلام به زن شخصيت حقوقی داد ، تعدد زوجات را به شكل حرمسراداری و بدون قيد و شرط و حد را منسوخ ساخت ، آن را تحت شرائطی بر اساس تساوی‏ حقوق زنان و امكانات مرد و در حدود معينی كه ناشی از يك ضرورت اجتماعی‏ است مجاز دانست .
عاريه دادن زن ، فرزند استلحاقی ، ازدواج نيابی ، ازدواج با محارم ، ولايت شوهر بر زن را منسوخ ساخت .

اسلام نه تنها برای ايرانيانی كه مسلمان شدند خير و بركت بود ، در آيين‏ زرتشتی نيز اثر گذاشت و به طور غير مستقيم موجب اصلاحات عميقی در آن‏ گشت قبلا از كريستن سن نقل كرديم كه :
هنگامی كه غلبه اسلام دولت ساسانی را كه پشتيبان روحانيون بود واژگون‏ كرد ، روحانيون دريافتند كه بايد كوشش فوق العاده برای حفظ شريعت خود از انحلال تام بنمايند ، اين كوشش صورت گرفت عقيده به زروان و اساطير كودكانه را كه به آن تعلق داشت دور انداختند پرستش خورشيد را ملغی ساختند ، بسی از روايات دين را يا بكلی حذف‏ كردند يا تغيير دادند ، و بخشهايی از اوستای ساسانی و تفاسير آن را كه‏ آلوده به افكار زروانيه شده بود در طاق نسيان نهادند يا از ميان بردند .

خدمات اسلام به ايران و ايرانی منحصر به قرون اول اسلامی نيست ، از زمانی كه سايه اسلام بر اين مملكت گسترده شده است ، هر خطری كه برای اين‏ مملكت پيش آمده به وسيله اسلام دفع شده است . اسلام بود كه مغول را در خود هضم ساخت و از آدمكشانی آدمخوار انسانهايی دانش دوست و دانش پرور ساخت از دوره چنگيزی ، محمد خدابنده تحويل داد و از نسل تيمور ، بايسنقر و امير حسين بايقرا به وجود آورد .

امروز نيز اسلام است كه در مقابل فلسفه‏های مخرب بيگانه ايستادگی كرده‏ و مايه احساس شرف و عزت و استقلال اين مردم است . آنچه امروز ملت‏ ايران می‏تواند به آن افتخار كند و به رخ ديگران بكشد قرآن و نهج البلاغه‏ است نه اوستا و زند .


پایان بخش دوم
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

خدمات ايران به اسلام

پست توسط hedayat.m »

بخش سوم خدمات ايران به اسلام

در اين بخش به خدماتی كه متقابلا ايران و ايرانيان نسبت به اسلام و يا تمدن اسلامی انجام داده‏اند می‏پردازيم . در آغاز بخش دوم تذكر داديم كه‏ خدمت يك قوم به يك دين اين است كه نيروهای مادی و معنوی خود ، ذوق و استعداد و فكر و ابتكار خود را در اختيار آن قرار دهد و در اين كار خلوص‏ نيت داشته باشد .
ايرانيان بيش از هر ملت ديگر نيروهای خود را در اختيار اسلام قرار دادند و بيش از هر ملت ديگر در اين راه صميميت و اخلاص نشان دادند . در اين دو جهت هيچ ملتی به پای ايرانيان نمی‏رسد . حتی خود ملت عرب كه‏ دين اسلام در ميان آنها ظهور كرد .
در حقيقت اين اسلام بود كه استعداد ايرانی را تحريك‏ كرد و در او روح تازه‏ای دميد و او را به هيجان آورد ، اگر نه چرا ايرانيان صد يك اين همت را در راه كيش پيشين خويش بروز ندادند . به همان نسبت كه اسلام يك دين همه جانبه است و بر جنبه‏های مختلف‏ حيات بشری سيطره دارد ، خدمات ايرانيان به اسلام نيز وسيع و گسترده و همه جانبه است و در صحنه‏ها و جبهه‏های گوناگون صورت گرفته است .

گستردگی و همه جانبگی
اولين خدمتی كه بايد از آن نام برد ، خدمت تمدن كهن ايرانی به تمدن‏ جوان اسلامی است . هر چند اين مطلب از مقصود اصلی ما كه تشريح خدمات‏ صادقانه ايرانيان به اسلام است بيرون است ، زيرا مورد استفاده قرار گرفتن يك تمدن كهن برای يك تمدن جديد كه در حال رشد و پا گرفتن است‏ طبيعی و قهری است ، ولی اين دو مطلب آنچنان به هم پيوسته است ، كه با ذكر هر يك بدون ديگری مطلب ناقص به نظر می‏رسد . از اينكه بگذريم به خدمات ايرانيان مسلمان به اسلام می‏رسيم . خدمات‏ ايرانيان مسلمان در جبهه‏های مختلف صورت گرفته است : جبهه نشر و تبليغ و دعوت ملتهای ديگر ، جبهه سربازی و نظامی ، جبهه‏ علم و فرهنگ ، جبهه ذوق و صنعت و هنر . اكنون سخن خود را از خدمات‏ تمدن كهن ايرانی به تمدن جوان اسلامی آغاز می‏نماييم .

تمدن ايران
دو مطلب‏ قطعی است يكی اينكه ايران قبل از اسلام از خود دارای تمدنی درخشان و باسابقه بوده و اين تمدن سابقه طولانی داشته است ، ديگر اينكه اين تمدن‏ در دوره اسلامی مورد استفاده واقع شده و به قول پ . ژ مناشه : ايرانيان بقايای تمدن تلطيف شده و پرورده‏ای به اسلام تحويل دادند كه بر اثر حياتی كه اين مذهب در آن دميد جان تازه گرفت . اما قسمت اول : يعنی اينكه ايران از يك تمدن كهن برخوردار بوده است‏ اگر چه نيازی به بيان و توضيح ندارد ، اما شرح مختصر آن بيفايده نخواهد بود .
در كتاب ايران از نظر خاورشناسان ، درباره نظم اداری‏ ايران هخامنشی می‏گويد :
اداره كشور شاهنشاهی ايران كه از بحر الجزاير تا رود سند و از اقيانوس‏ هند تا خزر امتداد می‏يافت كار آسانی نبود و در گذشته هيچگاه حكمداری در مقابل چنان وظيفه سنگين واقع نشده بود كه كورش آن را شروع كرد و داريوش‏ بزرگ ( 585 521ق . م ) ادامه داد اينگونه سازمان كشور داری را كه در خاور زمين بلكه در تمام جهان متمدن اولين‏بار به وجود آمد : يكی از مراحل‏ قابل توجه تاريخ بشر توان شمرد . . .
ايضا در همان كتاب درباره نيروی دريايی ايران هخامنشی می‏نويسد : در زمان خشايارشا پسر داريوش ايران چندين صد كشتی در دريای مديترانه‏ داشت و نيرومندترين دولت دريايی عهد بود .
و هم در آن كتاب می‏نويسد كه :
در زمان داريوش يك روحانی معروف مصری را كه جزء اسرای مصری در ايران‏ بود مأمور ساختند برود و در مصر آموزشگاه پزشكی و جراحی برپا دارد . . .
درباره صنايع عهد ساسانی می‏نويسد :
صنايع عهد ساسانی از لحاظ تاريخ هنر ايران مهم است . فن معماری در آن‏ دوره ترقی كرده بود و هنوز از بقايا و انقاض كاخها و مساكن و معابد و قلاع و سدها و پلها می‏توان به عظمت آن پی برد . در فيروز آباد و شاپور و سروستان فارس و تيسفون (مدائن ) و قصر شيرين بقايای قصرهای ويران‏ ساسانی مشهود است .
جاحظ در كتاب " المحاسن والاضداد " ادعا می‏كند كه :
ايران ساسانی بيش از هر چيز ديگر به ساختمان توجه داشت و اين امر از سنگ نبشته‏هايی كه از آن دوره باقی مانده پيداست ، اما به كتاب توجه‏ نداشت . برعكس دوره اسلامی كه هم به ساختمان توجه شده است و هم به‏ كتاب :
ويل دورانت در تاريخ تمدن در حدود شصت‏ صفحه اختصاص می‏دهد به توضيح و تشريح تمدن ساسانی . درباره علوم در آن‏ دوره ، می‏گويد :
پهلوی - زبان هند و اروپايی ايران در سلطنت اشكانيان - در زمان‏ ساسانيان نيز معمول بود ، از ادبيات آن زمان فقط ششصد هزار كلمه باقی‏ مانده است كه همه مربوط است به دين . ما می‏دانيم كه آن ادبيات وسيع‏ بوده است ، اما چون موبدان حافظ و ناقل آن بودند بيشتر آثار غير دينی را می‏گذاشتند تا از ميان برود . شاهان ساسانی حاميان روشنگر ادبيات و فلسفه‏ بودند . خسرو انوشيروان در اين كار برتر از همه آنان بود . به فرمان او آثار افلاطون و ارسطو به زبان پهلوی ترجمه و در دانشگاه جندی شاپور تدريس‏ شد .
چنانكه می‏دانيم دانشگاه جندی شاپور در آن عهد تأسيس شد ، اين دانشگاه‏ را مسيحيان ايرانی اداره می‏كردند ، و يكی از مراكز بزرگ فرهنگی جهان شد . اين مركز بزرگ در دوره اسلام ادامه يافت و وقفه‏ای در كارش حاصل نشد . اطبای مسيحی كه در دوران خلفای عباسی نامشان برده می‏شود از قبيل بختيشوع‏ ، ابن ماسويه و غير هم فارغ التحصيل همين دانشگاه بودند . بعدها كه بغداد به صورت مركز ثقل دانش جهان درآمد جندی شاپور تحت‏الشعاع قرار گرفت و تدريجا منقرض شد . دانشگاه جندی شاپور يكی از مراكزی بود كه به تمدن‏ اسلامی كمك كرد و به آن خدمت نمود .
ويل دورانت درباره هنر ساسانی می‏گويد :
از ثروت و جلال شاپورها ، قبادها و خسروها چيزی جز بقايای هنر دوران‏ ساسانی به جا نمانده است . اما همين مقدار كافی است كه ما را از دوام و قابليت انعطاف هنر ايران از زمان داريوش كبير و پرسپوليس تا دوران‏ شاه عباس كبير و اصفهان به شگفت آورد .
درباره نساجی آن عهد می‏گويد : صنعت نساجی ساسانيان از طرحهای نقاشی ، مجسمه سازی ، سفالسازی و ساير اشكال تزبينی بهره‏مند شد . پارچه‏های حرير ، مطرز ، ديبا و دمشقی ، گستردنيها ، روپوشهای صندلی ، سايبانها ، چادرها و فرشها با حوصله بسيار و مهارت بافته و آنگاه به گونه رنگهای زرد ، آبی و سبز ، رنگ آميزی‏ می‏شدند .
درباره صنعت سفالسازی می‏گويد :
از سفالينه‏های زمان ساسانيان جز قطعاتی كه برای استفاده روزمره ساخته‏ شده بود چيزی به جا نمانده است ، معهذا صنعت سفالينه سازی در دوران‏ هخامنشيان بسيار پيش‏رفته بود و ظاهرا در سلطنت ساسانيان نيز تا حدی‏ ادامه يافت و بعد از غلبه اعراب تكميل شد.
ويل دورانت مدعی است كه :
بر روی هم هنر ساسانيان نماياننده بازخيزی از چهار قرن انحطاط دوران‏ اشكانيان است ، اگر ما به قيد احتياط از بقايای آن قضاوت كنيم بايد بگوييم كه در كمال و عظمت به پای هنر دوران هخامنشی نمی‏رسد . همچنين از حيث ابداع ، ريزه كاری و ذوق با هنر ايران بعد از اسلام برابری نتواند كرد .
ويل دورانت در خاتمه اين فصل می‏گويد :
هنر ساسانی با اشاعه شكلها و دواعی هنری خود در هندوستان ، تركستان و چين در مشرق ، و سوريه ، آسيای صغير ، قسطنطنيه ، بالكان ، مصر و اسپانيا در مغرب دين خود را ادا كرد . شايد نفوذ آن به هنر يونانی ياری كرد تا از ابرام در نمايش تصويرهای كلاسيك دست بردارد و به روش تزيينی بيزانتی گرايد . و به هنر مسيحيت لاتين معاضدت نمود تا از سقفهای چوبی به طارمها و گنبدهای آجری يا سنگی و ديوارهای دعامه‏ای عطف‏ توجه كند هنر ساختن دروازه‏ها و گنبدهای بزرگ كه خاص معماری ساسانی بود به مسجدهای اسلامی و قصرها و معابد منتقل شد . هيچ چيز در تاريخ گم نمی‏شود ، دير يا زود هر فكر خلاق فرصت و تحول می‏يابد و رنگ و شراره خود را به‏ زندگی می‏افزايد .

در كتاب " ايران از نظر خاورشناسان " ، فصل سوم تحت عنوان " منابع‏ هنر اسلامی " از كتاب " دستی در هنر اسلامی " تأليف ديمند ، رئيس‏ قسمت هنر خاور نزديك در موزه متروپل ، چنين نقل می‏كند : در زمان حضرت محمد صلی الله عليه وآله وسلم عرب از خودش صنعتی‏ نداشت ، يا اگر داشت ناچيز بود ، بعد از فتح سوريه و بين‏النهرين و مصر و ايران بود كه هنرهای اين ممالك را اقتباس كردند از منابع صحف چينی‏ به دست می‏آيد كه خلفای اموی از تمام ولايات مفتوحه مصالح و استادانی را جلب می‏كردند و در بنای شهرها و قصرها و مساجد جديد مورد استفاده قرار می‏دادند ، معرق سازهای بيزانسی و سوريه‏ای برای تزيينات مساجد دمشق‏ استخدام می‏شدند و تحت رياست يك استاد ايرانی به كار می‏پرداختند . همچنين برای ابنيه در مكه صنعتگرانی از مصر و قدس و دمشق آورده شدند و اين استفاده از مصالح و عمله تا عصر عباسيان ادامه يافت . طبری نيز در تاريخ خود گويد كه برای بنای بغداد استادانی از سوريه و ايران و موصل و كوفه استخدام گشتند . با اين ترتيب به تدريج يك اسلوب اسلامی كه از دو منبع يعنی عيسوی شرقی و ساسانی سرچشمه می‏گرفت به وجود آمد .
ايضا در همان مقاله می‏نويسد :
گر چه در گذشته هم بعضی محققين به تأثير هنر ساسانی در هنر اسلامی پی‏ برده بودند ، ولی اهميت اين مطلب بيشتر اخيرا در سايه حفريات اخير در تيسفون در نزديكی بغداد ، و كيش در بين‏النهرين ، و دامغان در ايران‏ مقدار زيادی مصالح بخصوص گچبريهای تزيينی به دست آمده كه در آنها سرمشق‏ صنايع اوليه اسلامی ديده می‏شود .
ايضا می‏نويسد :
هنر ساسانی مستقيما ادامه يافته و به هنر اسلامی منتهی شده كه هنرمندان‏ گاهی عين آن را نقش كردند و گاهی آن را تغيير دادند و سبك خاصی به وجود آوردند.
نهرو در " نگاهی به تاريخ جهان " ، جلد 2 ، فصلی تحت عنوان " مداومت سنن قديمی ايران " باز كرده است و می‏خواهد ثابت كند كه روح‏ فرهنگ و هنر ايران از دو هزار سال پيش تاكنون ادامه يافته است . وی‏ می‏گويد :
هنر ايران سنن درخشان و نمايانی دارد . اين سنتها در مدت بيش از دو هزار سال ( بعد از زمان آشوريها تاكنون ) ادامه يافته است . در ايران ، در حكومتها ، در سلسله‏های پادشاهان و در مذهب تغييراتی روی داده است . سرزمين كشور زير تسلط حكمرانان و پادشاهان خودی و بيگانه قرار گرفته است‏ اسلام به آن كشور راه يافته و بسيار چيزها را منقلب ساخته است و معهذا سنن هنری ايران همچنان مداومت داشته است .
هم او می‏گويد :
ارتش اعراب ، در حالی كه به سوی آسيای مركزی و شمال آفريقا پيش‏ می‏رفت و گسترش می‏يافت نه فقط مذهب تازه را همراه خود می‏برد ، بلكه‏ يك تمدن جوان و در حال رشد را نيز با خود داشت . سوريه بين‏النهرين و مصر همه در فرهنگ عربی ( اسلامی ) جذب شدند و تحليل رفتند ، زبان عربی‏ زبان عادی و رسمی آنها شد ، و از نظر نژادی نيز با اعراب به هم آميختند و شبيه يكديگر شدند . بغداد ، دمشق ، قاهره مراكز بزرگ فرهنگ عربی ( اسلامی ) شدند ، و بر اثر جهش پر نيرويی كه از تمدن جديد به وجود آمده‏ بود ساختمانهای زيبای بسياری در آنها به پا گرديد . . . هر چند ايران‏ شبيه اعراب نشد و در مليت عربی تحليل نرفت ، تمدن عرب ( اسلام ) تأثير فوق‏العاده در آن داشت و اسلام در ايران هم مانند هند يك حيات تازه برای‏ فعاليت هنری ايجاد كرد . هنر و فرهنگ عربی ( اسلامی ) هم تحت نفوذ و تاثير ايران واقع شد.

چنانكه می‏دانيم ، برخی كتب ايرانی در دوره خلفای اموی و عباسی ترجمه‏ شد ، هر چند اين كتب با كتبی كه از ساير منابع ترجمه شد قابل مقايسه‏ نبود ، در عين حال می‏توان آن را از نوع كمك تمدن ايرانی به تمدن اسلامی‏ به شمار آورد . ما در آينده درباب ترجمه‏های ايرانی بحث مختصری خواهيم‏ كرد .
مسلمين نظامات اداری خود را از ايران اقتباس كردند ، دفاتر و دواوين‏ دستگاه خلافت به سبك دفاتر و دواوين قديمی ايران تنظيم می‏شد و احيانا زبان اداری و دفتری زبان فارسی بود . بعدها خود ايرانيان مسلمان ترجيح دادند كه به زبان عربی‏ برگردانند .
ابن النديم در الفهرست می‏نويسد :
اولين نقل از زبان ديگر به زبان عربی به امر خالدبن يزيدبن معاويه‏ صورت گرفت ، وی علم دوست بود و به صنعت كيميا علاقه داشت ، جماعتی از فلاسفه يونانی كه در مصر می‏زيستند و با زبان عربی آشنا بودند احضار كرد و فرمان داد عده‏ای از كتب آن فن را از زبان يونانی و قبطی به زبان عربی‏ ترجمه كنند ، و اين اولين ترجمه به زبان عربی است . سپس می‏گويد :
دومين ترجمه به زبان عربی نقل ديوان و دفاتر دولتی است كه در زمان‏ حجاج به وسيله صالح بن عبدالرحمن كه از نژاد ايرانی بود ، از زبان فارسی‏ به زبان عربی برگردانده شد .
ابن‏النديم می‏گويد :
ولی دواوين دولتی شام را به زبان رومی می‏نوشتند نه زبان فارسی و در زمان هشام بن عبدالملك آن را نيز به زبان عربی برگرداندند اين جريان به دربار خلفا و حكام آنها مربوط بوده است . سلاطين ايرانی‏ پس از استقلال دفاتر و دواوين را به زبان فارسی می‏نوشته‏اند ، بار ديگر در زمان غزنويان به زبان عربی برگردانده شد كه آن نيز تاريخچه‏ای دارد .

هدف ما از نقل مطالب‏ گذشته كه از مسلمات تاريخ است اين است كه دو نكته را تأكيد كنيم :
يكی اينكه ايران قبل از اسلام از تمدنی برخوردار بوده است و اين تمدن‏ يكی از مايه‏های تمدن اسلامی است .
ديگر اينكه اسلام به ايران حياتی تازه بخشيد و تمدن در حال انحطاط ايران‏ به واسطه اسلام جانی تازه گرفت و شكلی تازه يافت . اين دو نكته قابل‏ انكار نيست .
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

صميميت و اخلاص
ما مدعی نيستيم كه‏ همه ايرانيان نسبت به اسلام مخلص و صميمی بوده‏اند و همه خدماتی كه صورت‏ گرفته است از روی كمال صفا و صميميت نسبت به اسلام بوده است . آنچه ما مدعی هستيم اين است كه اكثريت قريب به اتفاق ايرانيان نسبت به اسلام‏ صميمی بوده‏اند و انگيزه‏ای جز خدمت به اسلام نداشته‏اند و در اين جهت‏ هيچيك از ملل اسلامی اعم از عرب و غير عرب ، به ايرانيان نمی‏رسد ، يعنی هيچ ملتی نسبت به هيچ دينی و آيينی اين اندازه خدمت نكرده و صميميت به خرج نداده است . يك ملت را می‏توان بازور مطيع كرد ، اما نمی‏توان بازور ، جهش و جنبش‏ و عشق و ايمان در او به وجود آورد ، قلمرو زور و زر محدود است ، شاهكارهای بشری تنها و تنها معلول عشق و ايمان است . برخی چنين وانمود می‏كنند كه انگيزه و محرك ايرانيان در جوشش و جنبش‏ فوق‏العاد ه فرهنگی اسلامی ، جبران شكستی بود كه از جنبه نظامی در ميدانهای‏ قادسيه و جلولا و حلوان و نهاوند از عرب خورده بودند . ايرانيان دانستند كه شكست نظامی شكست نهايی نيست ، شكست نهايی شكست ملی و فرهنگی است. ايرانيان تحت تاثير احساسات ملی برای اينكه در مقابل اقوام ديگر ، خصوصا ملت عرب ، خودی نشان بدهند و ضمنا افكار و آداب خويش را با صبغه اسلامی حفظ كنند ، دست به فعاليت فرهنگی زدند . به عبارت ديگر چون‏ اسلام را به عنوان يك واقعيت نتوانستند نپذيرند . به فكر افتادند آن را ايرانی كنند و برای اين مقصود راهی بهتر از قبضه كردن شؤون علمی اسلامی‏ نبود .

ما معتقديم اينگونه تفسير ، صددرصد دور از واقعيت است ، زيرا اولا همچنانكه قبلا بيان كرديم سابقه خدمات ايرانی به اسلام ، به قبل از شكستهای نظامی می‏رسد ، آنچه ايرانيان بعد از شكست نظامی انجام دادند مانند فعاليتهای قبل از شكست است . ثانيا اگر انگيزه آن بود چهارده قرن‏ ادامه نمی‏يافت . حركتها و جنبشهای موقت را می‏توان با اينگونه انگيزه‏ها توجيه كرد ، برخلاف جنبشهايی كه قرنها ادامه می‏يابد . گذشته از امتداد زمانی ، شكل و كيفيت كار هم با آن انگيزه‏ها قابل‏ توجيه نيست در فصلهای آينده خواهيم ديد كه شكل و كيفيت كار ايرانيان در زمينه‏های اسلامی ايمان و اخلاص آنها را نشان می‏دهد .
بعلاوه اگر هدف ايرانيان از خدمت به اسلام جبران شكستهای نظامی بود ، چرا آنان خود مبلغ و مروج اسلام در ميان ملتهای ديگر گرديدند و چندين‏ برابر خود ، مسلمان ديگر به وجود آوردند ؟ چرا آنجا كه اسلام به خطر می‏افتد با آنكه از نظر مليت ايرانی خطری وجود ندارد ، ايرانی جانفشانی و سربازی می‏كند ؟
چرا در مقابل شيوع منكرات و مناهی بيش از اقوام ديگر عكس‏العمل‏ مخالف نشان می‏دهند ؟
در بحثهای آينده همه اين نكات را توضيح می‏دهيم . اينك بحثی كلی‏ درباره علل و عواملی كه ملل اسلامی را به جوشش و جنبش علمی و فرهنگی‏ وادار كرد .

انگيزه‏ها
در جهان اسلام حركتی علمی و فرهنگی به وجود آمد كه در آن عرب ، ايرانی ، هندی ، مصری ، الجزائری ، تونسی ، مراكشی ، سوری ، و حتی اروپايی ، اسپانيايی شركت داشت و اين حركت از دورترين نقاط مشرق اسلامی تا دورترين نقاط مغرب اسلامی و همچنين از شمال تا جنوب اسلامی به هم پيوسته‏ بود در اين حركت فی‏المثل هم سيبويه و ابن‏سينای ايرانی شركت داشت و هم‏ ابن مالك و ابن رشد اندلسی . محرك اين واحد عظيم چه بود ؟ در اينجا چند نوع فرضيه می‏توان ابراز داشت

1- يك روح ملی عربی در همه اين ملتها پيدا شده بود و همه اين ملتها تحت نام و عنوان " عربيت " يك حركت هماهنگ به وجود آورده بودند .
قطعا چنين نيست ، هر چند بعضی از اعراب معاصر می‏خواهند تاريخ را به‏ اين صورت تحريف كنند .
برخی اروپائيان ، تمدن اسلامی را تحت عنوان تمدن عربی ياد می‏كنند تا از يك طرف بر غرور اعراب بيفزايند كه بيش از پيش بر مليت عربی خود تكيه كنند و خود را از جهان اسلام جدا سازند ، و از طرف ديگر ساير ملل‏ مسلمان را از اعرابی كه چنين دروغی را باور می‏دارند رنجيده خاطر سازند .

2- اينكه ملتهای اسلامی هر كدام تحت تأثير مليت و قوميت خاص خويش‏ فعاليت می‏كردند ، انگيزه هر ملتی احساسات خاص ملی خود آنها بود . بطلان اين نظر روشن است و نيازی به توضيح ندارد . ما در بخش اول اين‏ كتاب در اين باره به قدر كافی بحث كرديم . ملتهای اسلامی روی مليتهای‏ خود پل زده بودند و به همين دليل يك مسلمان هندی يا ايرانی با يك‏ مسلمان افريقايی يا اسپانيايی احساس اخوت و برادری می‏كرد .

3- اينكه اين ملتها روی خاصيت جهانوطنی علم از يك طرف ، و تعليمات‏ جهانی و انسانی و مافوق ملی و نژادی اسلام از طرف ديگر ، در داخل مرزهای‏ عقيدتی و فكری زندگی می‏كردند محركات و انگيزه‏های آنها از اسلام سرچشمه‏ می‏گرفت و بس .شواهد و قرائن تاريخی ، اين نظر را تاييد می‏كند . راه شناختن محركات و انگيزه‏های يك شخص يا يك ملت در يك حركت‏ تاريخی بررسی نحوه كار او است . آنچه در فصلهای بعد خواهيم آورد كافی‏ است كه انگيزه و محرك ايرانيان را به ما بشناساند . در اينجا نيز قسمتی ديگر از نوشته آقای عطاردی را كه تحت عنوان " فعاليت اسلامی ايرانيان " برای ما نگاشته‏اند می‏آوريم . قسمت اول نوشته‏ ايشان را قبلا در بخش دوم اين كتاب نقل كرديم .
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

فعاليتهای اسلامی ايرانيان
حوادث يمن و فداكاری ايرانيان مسلمان آن سرزمين خود شاهد بزرگی‏ است كه اين ملت با آغوش باز اين دين مقدس را قبول كرد و در راه نشر آن از هيچ گونه فداكاری خودداری نكرده است. كسانی كه می‏نويسند اسلام با شمشير بر اين ملت تحميل شده يا تعصب نژادی و احساسات قومی آنها را وادار به اين حرف می‏كند يا از سير اسلام در ميان نژاد ايرانی اطلاع ندارند .
همه مورخين می‏نويسند كه دين اسلام با سرعتی شگفت‏انگيز در ايران پيشرفت‏ ، و اين ملت بدون جنگ و جدال از آن استقبال كرد ، و در مدت بيست سال‏ تمام فلات ايران را از ساحل فرات تا رود جيحون و از كناره‏های سند تا كرانه درياچه خوارزم فرا گرفت . اگر در چند مورد با اعراب مسلمان جنگ‏ شد آن جنگ مربوط به دسته‏ای از طبقات ممتازه و موبدان بود كه در نظر داشتند با جلوگيری از نفوذ اسلام منافع خود را حفظ كنند . پس از اينكه تمام كشور پهناور ايران به تصرف مسلمين درآمد ، طولی‏ نكشيد كه اكثريت مردم اين كشور به استثنای كوههای مازندران و ديلمان دين‏ اسلام را پذيرفتند و فعاليت و كوشش اين مردم برای تبليغ اسلام و تحكيم‏ مبانی و قواعد شرع مقدس شروع گرديد . در سه قرن اول اسلام كه ايران تحت‏ نفوذ خلفای اموی و بنی‏عباس اداره می‏شد ، ملت ايران در تشريح احكام دينی‏ ، ادبی ، قضائی ، سياسی ، و اجتماعی اسلام سعی بليغ كرد و امهات مسائل را مطرح ساخت و آنها را روشن و مبوب نمود . با طلوع قرن چهارم هجری ، طبرستان و گيلان نيز به تصرف مسلمين درآمد ، و در اين قرن مردم ايران استقلال سياسی به هم رسانيدند ، و سامانيان رشته‏ علاقه خود را با خلافت بغداد قطع كرده به طور استقلال در خراسان و نواحی‏ شرقی ايران سلطنت مستقل داشتند ، و از نظر فهم و درك مبانی دينی نيز احتياج به مركز خلافت نبود .

فعاليت اسلامی ايرانيان در هند
غزنويان نخستين افراد ايرانی هستند كه دين مقدس اسلام را از طريق سند به هندوستان بردند . در زمان غزنويها ناحيه پنجاب در تصرف آنها بود و لاهور كه يكی از شهرهای بزرگ اين ناحيه می‏باشد مركز حكومت غزنويان قرار گرفت ، در زمان اين پادشاهان جماعتی از دانشمندان ايرانی به هند رفتند كه از جمله آنها بيرونی دانشمند و حكيم معروف خراسانی است . اگر چه‏ حملات غزنويان بيشتر جنبه قتل و غارت داشت و به حقيقت و تبليغ اسلام‏ چندان اهميت نمی‏دادند ، ليكن برای شكستن سدهای سياسی و نظامی در شبه‏ قاره بسيار مؤثر بودند و راه را برای آيندگان باز كردند .
غوريان
سلاطين غور اصلا از غور هرات هستند و نسب آنان به شنسب نامی می‏رسد. اين شنسب در زمان اميرالمؤمنين علی عليه‏السلام مسلمان شد و فرمانداری‏ ناحيه غور از طرف آن حضرت به وی تفويض گرديد . مورخين می‏نويسند در زمان بنی‏اميه كه اميرالمؤمنين را در منابر سب می‏كردند و حكام بنی‏اميه‏ مردم را وادار به اين عمل می‏نمودند . مردمان غورزير بار اين عمل نرفتند و حكام غور و غرجستان نسبت به آن جناب اسائه ادب نكردند .اولين پادشاه مسلمان غوری كه به هندوستان لشكر كشيد و دهلی را فتح كرد و آنجا را پايتخت قرار داد سلطان محمد سام غوری بود. از زمان اين‏ سلطان ( آغاز قرن هفتم ) كه دهلی پايتخت اسلامی شد و تا هنگامی كه‏ انگليس بر آن تسلط يافت پايتخت سلاطين مسلمان بود . غوريان در هند مصدر خدمات مهمی شدند و در عصر آنان علما و دانشمندان زيادی از ايران به هند رفتند و در آنجا متوطن شدند . در حقيقت تبليغات اسلامی در هند از زمان‏ غوريان شروع گرديد و مدارس و مساجد رونق پيدا كرد .
يكی از علمای بزرگ ايران كه در اين زمان به هند رفت ، خواجه‏ معين‏الدين چشتی است . وی در هند بسيار خدمت كرده است و شاگردان زيادی‏ دارد كه هر كدام پس از وی در آن منطقه رياست دينی و مذهبی يافتند .
مكتب خواجه معين‏الدين هنوز پس از گذشته صدها سال پابرجاست و قبرش در " اجمير " بسيار مورد احترام و تجليل است .

تيموريان
ظهيرالدين " محمدبابر " كه از احفادامير تيمور بود به هندوستان لشكر كشيد و دهلی را مركز خود قرار داد . پس از وی گروهی از فرزندانش تا مدت چهار قرن بر هندوستان حكومت راندند . روابط تيموريان هند و پادشاهان صفويه بسيار حسنه بود و در اين زمان جماعت زيادی از ايران به‏ هند رفتند . در عصر تيموريان تمام مناصب حكومتی و مذهبی در دست‏ ايرانيان بود هزاران شاعر ، عارف ، فقيه مجتهد ، از ايران به هندوستان‏ رهسپار شدند ، و در آنجا به تبليغات اسلامی پرداختند . يكی از افراد بزرگی كه در زمان جهانگير در هند مصدر خدمات زيادی شد اعتمادالدوله " ميرزا غياث بك " است . وی در خراسان زندگی می‏كرد و از طرف شاه طهماسب فرمانروای مرو بود . شاه طهماسب بروی خشم گرفت و اموال او را مصادره كرد ، او ناگزير راه هندوستان را پيش گرفت و در آگره به دربار جلال‏الدين اكبر راه يافت . پس از مدتی دخترش نور جهان به زوجيت‏ جهانگير درآمد و ملكه هندوستان شد . بانوبگم ممتاز محل كه فرزند زاده ميرزا غياث بك است به عقد شاه جهان‏ درآمد و ملكه مقتدر هند شد تاج محل كه امروز يكی از بناهای مجلل جهان‏ است و شايد به آن خصوصيت در جهان بی‏نظير باشد مقبره همين ممتاز محل‏ ايرانی است . در زمان نور جهان و ممتاز محل كه هر دو شيعه بودند ، گروهی‏ از ايران به هند رفتند و در آنجا خدمات مذهبی انجام دادند .

قطبشاهيان دكن
محمدعلی قطبشاه در همدان متولد شد و در عنفوان جوانی از ايران به هند رفت و در دكن به ملازمت حاكم آن حدود در آمد . و چون دارای استعداد بود روز بروز بر عزت و مقام وی افزوده گشت ، و پس از چندی ملقب به‏ قطب‏الملك شد . او در سال 918 هجری رسما زمامدار منطقه دكن شد . قطبشاه‏ از مريدان شيخ صفی‏الدين اردبيلی بود . هنگامی كه شنيد شاه اسماعيل مذهب‏ شيعه را در ايران رواج داد ، وی نيز در منطقه دكن ، مذهب تشيع را رواج‏ داد و مذهب رسمی اعلام كرد .
قطبشاهيان در دكن در تبليغ دين اسلام و مذهب تشيع سعی و كوشش كردند و در ايام سلطنت اين طبقه جماعتی از ايران برای تبليغات دينی به ناحيه‏ دكن رفتند . يكی از شخصيتهای بزرگ ايرانی كه در اين عصر به هند رفت مير محمد مؤمن استرابادی است وی يكی از دانشمندان و رجال عاليقدر است كه‏ مدت 25 سال وكيل‏السلطنه بود . او در جميع علوم متداول از معقول و منقول‏ متبحر و اعلم علمای عصر خود به شمار می‏رفت . قطبشاهيان مدت دو قرن بر اين منطقه حكومت كردند و تاريخ آنان بسيار مشروح است .

عادلشاهيان بيجاپور
سرسلسله اين خاندان يوسف عادلشاه ايرانی است ، كه در ساوه بزرگ شده‏ است .وی در آغاز جوانی از ايران به هندوستان رفت و پس از ورود به هند در خدمت حكام و سلاطين بيجاپور وارد شد و بعد از مدتی سلطنت اين ناحيه را در دست گرفت و به يوسف عادلشاه ساوه‏ای معروف بود . عادلشاهيان نيز مذهب تشيع داشتند و در ترويج و تبليغ امور دينی بسيار كوشش كردند و بسياری از مناطق مركزی هندوستان كه در دست بت‏پرستان بود در زمان علی‏ عادلشاه به تصرف مسلمين درآمد . در اردوی عادلشاهيان پيوسته گروهی از علما و دانشمندان ايران و سادات‏ نجف اشرف ، كربلای معلی ، و مدينه منوره شركت داشتند و امور دينی را زير نظر خود می‏گرفتند و بيشتر كارهای سياسی و حكومتی را نيز ايرانيان در دست داشتند . تاريخ اين دسته از ملوك اسلامی هند نيز بسيار مشروح است و در تاريخ اسلامی هند شرح آن آمده است .

نظامشاهيان احمدنگر
سرسلسله اين ملوك ، يكنفر هندو به نام تيمابهت بود كه در عصر سلطان‏ احمد شاه بهمنی به دست مسلمانان اسير شد سلطان وی را بسيار باهوش و استعداد يافت و به فرزندش محمد شاه بخشيد و همراه او به مكتب فرستاد ، و در اندك زمانی خط و سواد فارسی آموخت و ملقب به ملك حسن بحری گرديد. سرانجام با تفصيلی كه اينك جای ذكر آن نيست به سلطنت رسيد و پس از استقرار براريكه سلطنت مذهب تشيع را پذيرفت و در ترويج مذهب جعفری‏ بسيار كوشش كرد .
رجال درباری و حكومتی و شخصيتهای مذهبی مملكت نظامشاهيان نيز اكثرا ايرانی بودند ، و امور سياسی و مذهبی را اداره می‏كردند . شاه طاهر همدانی‏ معروف به دكنی در عصر اين پادشاهان به هندوستان رهسپار شد شاه طاهر كه‏ ابتداء از طرفداران شاه اسماعيل بود با وی مخالفت كرد و نزديك بود كشته‏ گردد ، وی به طور مخفيانه وارد هند شد و در دربار نظامشاهيان بسيار معظم‏ و محترم زندگی می‏كرد .خدمت شاه طاهر در هند بسيار اهميت دارد ، علماء زيادی را در موضوعات‏ مختلف اسلامی تربيت كرد و حوزه درسی وی يكی از بزرگترين حوزه‏های علمی‏ هندوستان بود . شاه طاهر بسيار محترم بود و خدمات وی ارزنده .

ملوك نيشابوری اود
در زمان شاه سلطان حسين صفوی ، سيد محمد نامی از علمای نيشابور به‏ هندوستان رفت ‏و در دهلی اقامت گزيد . فرزندان وی در مناصب دولتی‏ درآمدند و كم‏كم اهميت پيدا كردند يكی از احفاد سيد محمد به نام برهان‏ الملك فرماندار صوبه اود شد . وی بعد از چندی در آنجا استقلال به هم‏ رسانيد و ارتباط خود را با دهلی قطع كرد . پس از وی فرزندانش در اين‏ ناحيه سلطنت می‏كردند .
در زمان پادشاهان نيشابوری جماعت زيادی از نيشابور و مشهد مقدس و ساير شهرهای خراسان به هندوستان رفتند و در شهر لكهنو كه مركز حكومت‏ آنان بود ساكن شدند . و تقريبا تمام رجال مذهبی و سياسی اين دسته از ملوك هند خراسانی بودند. سادات نقوی كه نيشابوری هستند ، در زمان‏ پادشاهان اود به هند رفته‏اند . مرحوم مير حامد حسين نيشابوری صاحب " عبقات‏الانوار " در تحت حمايت اين پادشاهان فعاليت می‏كرد راجع به‏ پادشاهان نيشابوری چند كتاب در هند نوشته شده كه از جمله تاريخ " شاهيه‏ نيشابوريه " است .
غير از چند طبقه از سلاطين كه ذكر شد طبقات ديگری نيز در بنگاله ، بهار ، گجرات ، برار ، و پنجاب سلطنت كرده‏اند ، و هر كدام در منطقه خود در ترويج اسلام كوشش كرده‏اند.
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

اسلام در كشمير
مورخين مسلمان نوشته‏اند كه تا سال 715 هجری مردم كشمير متدين به دين‏ اسلام نبودند در اين قرن يك نفر ايرانی كه لباس قلندران پوشيده بود وارد كشمير شد و در اين ناحيه شروع به فعاليت كرد . از آنجا كه مردم هندوستان‏ و كشمير به قلندران و درويشان علاقه خاصی دارند دور او را گرفتند و هر روز بر اعتبار او افزوده می‏شد .
در تاريخ " فرشته " آمده كه : نام اين شخص شاه ميرزا بوده است . اين مرد در زمان سيه ديو كه حاكم كشمير بود وارد " سری نگر " شد ، و نوكری اين راجه را پذيرفت شاه ميرزا اندك اندك در اين مرد نفوذ كرد و راهی برای خود باز نمود . پس از چندی سيه ديو فوت كرد و فرزندش رنجن‏ زمامدار شد و شاه ميرزا را وزير و مشاور خود قرار داد در اين هنگام ميرزا قدرتی به هم زد و فرزندانش ادعای استقلال كردند .
بعد از مدتی اين راجه نيز فوت كرد و زنش حكومت را به دست گرفت شاه‏ ميرزا و فرزندانش با وی بنای ناسازگاری گذاشتند . او ناگزير شد شاه‏ ميرزا را به شوهری قبول كند و او را در كارهايش دخالت دهد . بعد از اين‏ قضيه زن مسلمان شد و شاه ميرزا خود را سلطان كشمير خواند و دستور داد به‏ نام وی خطبه بخوانند و خود را شمس‏الدين خطاب كرد .
اين مرد دين اسلام را در كشمير رواج داد و در تبليغ و ارشاد مردم كوشيد و بعد از مدتی اكثر سكنه كشمير مسلمان شدند . يكی از كسانی كه در كشمير به اسلام خدمت كرده است ، مير سيدعلی همدانی بوده . اين مرد بزرگ كه از مفاخر اسلامی است هزارها شاگرد در كشمير تربيت كرد كه هر كدام برای خود استاد شدند . مقام سيدعلی همدانی هنوز در كشمير محترم است و مردم آنجا را زيارت می‏كنند و در روزهای عاشورا هنگامی كه دستجات عزاداران از آنجا عبور می‏كنند پرچمهای خود را به حال احترام فرود می‏آورند.

اسلام در چين
به طور تحقيق معلوم نيست كه اسلام در چه تاريخی به داخل خاك چين راه‏ يافته است آنچه مسلم است به وسيله گروهی از بازرگانان خوارزمی و تجار سمرقند و بخارا در قرنهای نخستين اسلامی بدانجا رفته است . در عصر خوارزمشاه و مخصوصا علاءالدين محمد خوارزمشاه كه تركستان واترا به دست‏ وی افتاد ، رفت و آمد ايرانيان به خاك چين زياد گرديد . پس از حمله‏ مغول و سلطنت آنها بر ايران ، جماعت زيادی از ايران در چين ساكن شدند ، چنگيزخان پس از اينكه شهرهای خراسان را خراب كرد ، دستور داد ارباب‏ علوم و معارف و اصحاب حرف و صنايع را به چين و مغولستان بردند تا در
آنجا مردم چين را دانش بياموزند ، و آنها را به هنرهايی كه در ايران‏ معمول بود آشنا سازند . مردم ايران علاوه بر هنرهای معمولی دين و آيين خود را نيز به آنها تعليم دادند و به اين صورت دين مقدس اسلام در چين نيز توسط ايرانيان از طريق ارشاد راه يافت و كليه كتب دينی مسلمين چين نيز به زبان فارسی تاليف گرديده است .

اسلام در جنوب شرقی آسيا و آفريقای شرقی
دين مقدس اسلام از طريق هندوستان و بنادر خليج‏فارس و دريای عمان به‏ كشورهای جنوب شرقی آسيا و افريقای شرقی و جزائر اقيانوس هند راه پيدا كرد و در مسلمانی اين مناطق نيز گروهی بازرگان و دريانورد ايرانی سهم‏ بسياری دارند . پس از اينكه مغولان بر ايران حمله آوردند و شهرهای آباد اين مرز و بوم را ويران ساختند ، گروهی از دانشمندان و بازرگانان از اينجا مهاجرت نمودند ، آنها كه در مشرق ايران بودند به هندوستان مهاجرت‏ كردند ، كسانيكه در جنوب و مركز ايران قرار داشتند از طريق دريا اين‏ كشور را ترك گفتند .
مردمان جنوب ايران و سواحل خليج‏فارس و دريای عمان كه با راههای‏ دريايی آشنايی داشتند در اثر حمله مغول و پس از آن تيمور ، ناگزير شدند با سرمايه‏های خود در يكی از نقاط دور دست زندگی كنند ، يا در اثر خرابی و از دست دادن سرمايه ناگزير شدند به كشورهای جنوب آسيا بروند . ايرانيانی كه در افريقای شرقی يا اندونزی اقامت كرده‏اند ، بيشتر از
اهالی فارس بوده‏اند . روی هم رفته دين مقدس اسلام توسط همين مهاجران‏ ممالك مزبور نشر شد و اينان از طريق خطابه و ارشاد مردم را با حقايق‏ اسلامی آشنا ساختند . آثار ايرانيان هم اكنون با گذشتن چند قرن در جنوب‏ شرقی آسيا و افريقای شرقی محفوظ است تحقيق در اين موضوع نيازمند به‏ پرداختن يك كتاب می‏باشد .

خدمات اسلامی ايرانيان در مغرب و شمال افريقا
همان‏طور كه در آغاز اين مقال گفته شد ، اهالی خراسان و مشرق ايران با يك قيام مردانه بساط امويان را در هم نورديدند . عباسيان كه براريكه‏ خلافت مستقر شدند ، به طور كلی نژاد عرب را از مناصب حكومتی دور ساختند مگر چند نفر از خواص خود را كه در امور دولتی مشاركت دادند . چون دولت‏ آنان از طرف خراسان ظهور كرد ، برای همين جهت استانداری اكثر بلاد را به‏ مردمان خراسان واگذار نمودند ، و در شرق و غرب عالم اسلام آنها را امارت‏ و حكومت دادند .
در زمان مأمون پس از اينكه وی از خراسان به عراق برگشت ، گروهی از اشراف و رجال خراسان با وی همراهی كردند . مأمون به هر يك از آنان‏ مناصبی داد و در شهرهايی كه مورد نظرش بود به حكومت رسانيد يكی از مناطقی كه مورد توجه عباسيان بود و بيم داشتند كه از آنجا خطری متوجه‏ ايشان گردد ، سرزمينهای مغرب اقصی و شمال آفريقا بود ، زيرا هنوز حكومت‏ اندلس به دست امويان بود و می‏ترسيدند از آن ناحيه خطری متوجه آنان گردد .
از اين رو ، از عهد مهدی عباسی ، حكام مصر و افريقا را از ميان مردم‏ خراسان ، كه دشمنان سرسخت بنی‏اميه بودند انتخاب می‏كردند . در اين زمان‏ نفوذ خراسانيان و مردمان مشرق ايران در مصر و مناطق افريقای شمالی زياد شد ، و حفظ حدود و ثغور اسلامی به دست اينان قرار گرفت . و فرمان جنگ و صلح و جهاد با دشمنان اسلام را به عهده گرفتند .
اين خاندانهای ايرانی ، در مغرب اقصی و جزاير دريای مديترانه و آسيای‏ صغير در ترويج و تبليغ دين مقدس اسلام بسيار كوشش كرده‏اند .
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

عكس‏العملها
برای اينكه درجه خلوص و صميميت ايرانيان را نسبت به اسلام كشف كنيم‏ يك وسيله خوب در دست داريم و آن اين است كه ببينيم در جريانهای‏ مخالفی كه از اوايل قرن دوم هجری در زمينه اصول و مسائل اسلامی رخ داد ، ايرانيان چه نوع عكس العملی نشان دادند ؟ آيا آنها را تأييد و تقويت‏ كردند ، يا به مبارزه عليه آنها برخاستند ؟
سه جريان مخالف در آن عصر به چشم می‏خورد :

يكی جريان زندقه و زنادقه است . زنادقه طبقه‏ای بودند كه اوايل قرن دوم‏ ظهور كردند و از ريشه با توحيد و ساير اصول اسلامی مخالفت می‏ورزيدند و در تخريب مبانی اعتقادی اسلامی سخت می‏كوشيدند .

ديگر جريان عنصر پرستی عربی است كه امويان سلسله جنبان آن بودند و مهمترين اصل اجتماعی اسلامی را عملا زير پا گذاشتند .

سوم شيوع لهو و غنا و عياشی است كه آن نيز به وسيله امويان رائج شد و در زمان عباسيان بيشتر توسعه يافت .

اين سه جريان به ترتيب مربوط بود به اصول اعتقادی و اصول اجتماعی و اصول اخلاقی و عملی اسلام و اتفاقا در هر سه جريان پای ايرانيان در ميان است .

مسئله پيدايش زندقه در قرن دوم هجری از جنبه‏های مختلف مورد توجه‏ مورخين اجتماعی قرار گرفته است .
اولا اين كلمه چه كلمه‏ای است و چه ريشه‏ای دارد ؟ به چه‏ اشخاصی زنديق می‏گفته‏ا ند ؟ آيا مقصود اتباع مانی می‏باشند ؟ يا مقصود ايرانيانی هستند كه بدين قديم خويش باقی مانده بودند اعم از زردشتی و مانوی و مزدكی ؟ و يا مقصود طبقه‏ای بوده‏اند كه منكر ماوراء طبيعت و قهرا منكر همه اديان بوده‏اند و به مانويت نيز اعتقاد نداشته‏اند .
قدر مسلم اين است كه به همه اينها كلمه زنديق اطلاق شده است حتی به‏ گروهی از مسلمانان كه عملا لاابالی و اهل فسق و فجور بوده‏اند و متدينين را به باد تمسخر می‏گرفته‏اند و احيانا از باب دهن كجی به زهاد و متدينين‏ سخنانی به نظم و يا به نثر از آنها صادر شده كه توهين به اسلام تلقی شده ، نيز زنديق گفته شده است .
سابق زندقه در ميان عرب ازكی است ؟ آيا عرب بعد از اسلام در اثر اختلاط با ملل ديگر ، خصوصا ايرانيان ، بازندقه آشنا شده يا قبل از اسلام‏ نيز بازندقه آشنا بوده است ؟ .
راجع بمعنی و مفهوم اصلی اين كلمه ، عقيده محققين اين است كه در ابتداء فقط در مورد مانويان به كار می‏رفته و بعد در مورد دهريين و يا مجوس و بعد درباره هر مرتدی به كار رفته است . از نظر سابقه نيز گفته می‏شود كه از قبل از اسلام در ميان عرب سابقه‏ داشته است . به هر حال گروهی در قرون اوليه اسلامی نام برده می‏شوند كه برخی ايرانی و برخی عربند و متهم به زندقه بوده‏اند.
از قرائن به دست می‏آيد كه پيدايش گروهی زنديق به معنی مانوی و دو خدائی و معتقد به دو اصل نور و ظلمت ، و يا به معنی دهری و منكر ماوراء طبيعت و ماده ، دستاويزی برای رجال سياست و برخی متنفذين ديگر شد كه‏ دشمنان شان را با اين نام و اين بهانه از بين ببرند . لهذا به هيچ وجه‏ نمی‏توان اعتماد كرد كه همه كسانی كه مورد اين اتهام واقع شده‏اند واقعا زنديق بوده‏اند . خصوصا اينكه در ميان متهمان افرادی ديده می‏شوند كه به‏ زهد و نيكی و وفاداری به اسلام معروفند ، برخی از آنها از شيعيان مخلص و مورد عنايت اهل‏البيت می‏باشند و دشمن سرسخت خلفا . بديهی است كه چنين كسانی طبعا از طرف دستگاه خلافت مورد اتهام قرار می‏گيرند . برخی صرفا به خاطر اشتغال به علوم عقلی مورد اين اتهام واقع شدند .
اكنون ببينيم عكس‏العمل ايرانيان مسلمان در برابر زندقه و زنادقه چه‏ بوده است ؟
با آنكه ريشه زندقه در ميان اقليتی از ايرانيان بود ، زندقه در محيط ايران رشد نكرد و از طرف خود ايرانيان سخت با آن مبارزه شد. اين‏ مبارزه هم از وجهه كلامی از طرف متكلمين مسلمان ايرانی پيداست وهم از وجهه فقهی و به وسيله فقهای مسلمان ايرانی .
چنانكه می‏دانيم عراق مركز ايرانيان و فقهای ايرانی بود . فقهای عراق از ساير فقها عكس‏العمل شديدتری نسبت به زندقه و زنادقه نشان می‏دادند. ابوحنيفه و اتباعش ايرانی و مقيم عراق بودند ، برخلاف شافعی و اتباعش . فتوای شافعی از فتوای حنفيها درباره زنادقه ملايمتر است . مسئله‏ای است‏ در فقه درباب قبول توبه مرتد . برخی از فقها ، فرقی ميان مرتد و زنديق‏ نمی‏گذارند ، توبه هر دو را مقبول می‏دانند ، شافعی از اين دسته است . اما برخی ديگر توبه زنديق را نامقبول می‏شمارند ، ابوحنيفه در يكی از دو قولش‏
اين رأی را انتخاب كرده است . می‏گويند اتباع ابوحنيفه كه در عراق می‏زيستند با جزم بيشتری از خود ابوحنيفه به عدم قبول توبه زنادقه فتوا می‏دادند و اين فتوا به عنوان‏ عكس‏العمل شديد ايرانيان نسبت به زنادقه شناخته شده است .

اما جريان دوم ، يعنی تبعيضات نژادی و تفاخرات قومی كه بر ضد اصل‏ مسلم مساوات اسلامی بود ، اين انحراف به وسيله اعراب به وجود آمد . سياست امويها براصل تفوق عرب بر غير عرب پايه‏گذاری شد . معاويه به‏ صورت بخشنامه به همه عمال خويش اطلاع داد كه برای عرب حق تقدم قائل‏ شوند .
اين عمل ضربه مهلكی بر پيكر اسلام وارد كرد . منشأ اصلی تجزيه شدن‏ حكومت اسلامی ، به صورت حكومتهای كوچك همين كار بود . بديهی است كه‏ هيچ ملتی حاضر نيست تفوق و قيمومت ملت ديگر را بپذيرد . ايرانيان اسلام‏ را پذيرفته بودند نه عرب را اسلام از آن جهت مقبول همه ملتها بود كه‏ علاوه بر ساير مزايايش ، رنگ قومی و نژادی نداشت ، جهانی و انسانی بود . ايرانيان و همچنين ساير مسلمانان غير عرب به هيچ وجه حاضر نبودند سيادت عرب را بپذيرند .
عكس‏العمل ابتدايی كه ايرانيان در مقابل اين تبعيضات نشان دادند بسيار منطقی و انسانی بود . آنها عرب را به كتاب خدا دعوت كردند . گفته رسول‏ خدا راست آمد كه فرمود : " به خدا قسم آخر كار عجم شما را به دين اسلام‏ و كتاب خدا دعوت خواهد كرد آنچنانكه در اول كار آنها را به كتاب خدا دعوت كرديد در قيامهايی كه در صدر اسلام از طرف مسلمانان ايرانی‏ صورت گرفت سخن از تساوی انسانهاست نه فضيلت عجم بر عرب" . نهضت سياه جامگان خراسان عليه مظالم و تبعيضات اموی به نام اسلام و عدل اسلامی آغاز گشت نه به نام ديگر . داعيان و نقيبان عباسيان كه‏ مخفيانه به دعوت می‏پرداختند دم از عدل اسلامی می‏زدند و مردم را به " الرضی من آل محمد " می‏خواندند . رايتی كه برای مردم خراسان از طرف صاحب دعوت ( كه نامش مخفی نگه‏ داشته می‏شد ) رسيد سياه بود و آيه مباركه " اذن للذين يقاتلون بانهم‏ ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدير" بر آن ثبت بود .
در آغاز نهضت ، نه نام آل عباس در ميان بود و نه نام ابومسلم و نه‏ نام قوميت ايرانی و نه نام ديگر ، تنها نام اسلام و قرآن و اهل بيت و عدل و مساوات اسلامی مطرح بود و هيچ شعاری در بين نبود جز شعارهای مقدس‏ اسلامی ، ابومسلم بعدها از طرف‏ابراهيم امام معرفی شد . در يكی از سفرها كه داعيان عباسی مخفيانه به مكه آمدند و با ابراهيم امام ملاقات كردند ، او ابومسلم را كه هيچ معلوم نيست كی است ؟ اهل كجاست ؟ عرب است يا ايرانی ؟ معرفی كرد و چون ابومسلم در خراسان ظهور كرد به نام ابومسلم‏ خراسانی معروف شد ! برخی تاريخ نويسان ايرانی اخيرا كوشش دارند كه همه موفقيتهای قيام‏ سياه جامگان را مرهون شخصيت ابومسلم معرفی كنند . شك نيست كه ابومسلم‏ سردار لايقی بوده است ، ولی آن چيزی كه زمينه را فراهم كرد چيز ديگر بود . گويند ابومسلم در مجلس منصور آنگاه كه مورد عتاب قرار گرفت ، از خدمات خويش در راه استقرار خلافت عباسی سخن راند و كوشش كرد با يادآوری خدمات خود منصور را رام كند ، منصور پاسخ داد كه اگر كنيزی بر اين امر دعوت می‏كرد موفق می‏شد ، و اگر تو به نيروی خودت می‏خواستی قيام‏ كنی از عهده يك نفر هم برنمی‏آمدی .
هر چند در بيان منصور اندكی مبالغه است ، اما حقيقت است و به همين‏ دليل منصور توانست ابومسلم را در اوج عزت و قدرتش بكشد و آب هم از آب تكان نخورد .

در سال 129 روز عيد فطر كه سياه جامگان علنا در بلاد ماوراءالنهر قيام‏ كردند ، قيام خويش را ضمن خطبه نماز عيد اعلام كردند و نماز عيد را مردی‏ به نام سليمان بن كثير كه خود عرب است و ظاهرا از دعاه عباسيان است‏ خواند . شعار اين قوم كه هدف آنها را مشخص می‏كرد آيه كريمه : " يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثی و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم " بود . و به مناسبت كلمه‏ " شعوبا " كه در اين آيه كريمه آمده است و بنا به گفته مفسرين اشاره‏ به مردمی است كه اجتماعات‏شان رنگ قبيله‏ای ندارد ، ايرانيان كه طرفدار تسويه و مخالف تبعيض بودند " شعوبيه " ناميده شدند .
اين نوع عكس‏العمل در مقابل آن انحراف عربی ، صد درصد اسلامی و نشانه‏ صميميت ايرانيان نسبت به اسلام بود . اگر ايرانيان نسبت به اسلام‏ صميميت نمی‏داشتند كافی بود كه آنها هم مانند اعراب بر مليت و قوميت خويش و تاريخ خويش تكيه كنند و در اين جهت مسلما گوی سبقت را می‏ربودند ، زيرا افتخارات نژادی ايرانيان بسی بيشتر از اعراب بود . اما اين كار را نكردند و از عرب به اسلام پناه بردند نه به چيز ديگر .
البته نهضت شعوبيگری تدريجا يك مسير انحرافی پيدا كرد . در مسيری‏ افتاد كه نهضت قوميت عربی افتاده بود ، يعنی در مسير تفاخرات قومی و نژادی و نفوق نژاد ايرانی بر ساير نژادها خصوصا بر نژاد عرب افتاد و احيانا از حدود نژادپرستی تجاوز كرد و تا زندقه كشيده شد .
ولی همين كه شعوبيگری به اين مرحله رسيد ، توده مردم ايران و علمای‏ باتقوای ايرانی شعوبيگری را سخت محكوم كردند و از آن تبری جستند ، يعنی‏ بار ديگر با يك عكس‏العمل اسلامی از طرف ايرانيان در مقابل يك انحراف‏ كه از ميان خودشان برخاسته و رشد كرده بود مواجه می‏شويم . علت شكست‏ شعوبيگری هم همين بود . اگر ايرانيان مسير اولی را حفظ می‏كردند ، خدمت‏ بزرگی به جهان اسلام عموما ، و خودشان خصوصا می‏كردند .
هدف ما اين است كه شعوبيگری در ابتدا يك نهضت و عكس‏العمل مقدسی بود از طرف ايرانيان عليه تبعيضات نژادی‏ عربی ، بعد كه خودش به واسطه يك اقليت معدودی از ايرانيان از مسير اصلی منحرف شد و رنگ تعصب قومی به خود گرفت و احيانا رنگ زندقه و ضد اسلامی يافت ، از طرف توده مردم ايران و علمای متقی ايرانی محكوم و مردود شناخته شد و در حدود هزار سال پيش دنباله‏اش بريده شد گرچه امروز پس از هزار سال ، استعمار می‏خواهد اين مرده هزار ساله را زنده كند ، ولی‏ هرگز موفق نخواهد شد .
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

"ادامه عکس العملها"

جريان سوم ضداسلامی صدر اول كه ايرانيان بيش از ساير اقوام ديگر ، عكس‏العمل مخالف نشان دادند شيوع فراوان لهو و غنا و عياشی بود . غنا و موسيقی در ايران سابقه طولانی دارد ، مردم اين مرز و بوم با آن‏ مأنوس بودند در كتاب تاريخ ايران مشيرالدولة می‏نويسد : بهرام گور از هند دوازده هزار را مشگر آورد .
فجرالاسلام از تاريخ حمزه اصفهانی نقل می‏كند : بهرام دستور داد مردم نصف روز كار كنند و نيمی ديگر را به عيش و عشرت بگذرانند ، باده بنوشند و نوای موسيقی بنوازند ، از اينرو مقام‏ آوازه خوانان اوج يافت . روزی بر گروهی عبور كرد كه می‏نوشيدند ولی‏ نمی‏نيوشيدند ، پرسيد كو آوازه‏خوان ؟ جواب دادند می‏خواستيم از وجودشان‏ استفاده كنيم ، اما هزينه‏شان به واسطه كميابی زياد است ، بهرام نامه‏ای‏ به پادشاه هند نوشت و رامشگر خواست ، دوازده هزار رامشگر از هند آمدند و بهرام آنها را به شهرهای ايران تقسيم نمود .
عرب با موسيقی و غنا جز به صورت بسيط و ساده‏اش آشنا نبود ، پس از امتزاج با ايرانيان ، لهو و غنا به سرعت انتشار يافت . عجب اين است‏ كه سرزمين حجاز از خود سرزمينهای عراق و شام كه مركز اصلی اين صنعت بود جلو افتاد . حجاز از نيمه دوم قرن اول هجری هم مركز فقه و حديث بود و هم‏ مركز لهو و موسيقی . امرا و حكام و متمكنين اموی سخت از لهويات ترويج‏
می‏كردند و به آنها سرگرم بودند . برعكس ، ائمه اهل‏البيت عليه‏السلام‏ شديدا مخالفت كردند كه در فقه و حديث شيعه منعكس است .
از ائمه اطهار كه بگذريم ، اگر مطلب را در سطح عامه مردم بررسی كنيم‏ می‏بينيم توده مسلمان ايرانی و همچنين علمای ايرانی نژاد ، با آنهمه سوابق‏ ملی در اين كار ، بيش از توده عرب و علمای عربی نژاد ، عكس‏العمل‏ مخالف نشان دادند . درباره مالك بن انس ، امام معروف اهل سنت ، كه نژاد عرب دارد ، نوشته‏اند كه در آغاز كار می‏خواست رشته موسيقی را تعقيب كند ، مادرش او را منع كرد و گفت چون چهره و قيافه‏ای زيبا نداری بهتر است رشته فقه را دنبال كنی ، همين كار را كرد .
احمد امين پس از اينكه می‏نويسد : حجاز ، هم مركز فقه و حديث بود و هم‏ مركز لهو و غنا ، و می‏گويد طبيعی است كه مركز فقه و حديث باشد اما چطور شد كه مركز لهو و غنا شد ؟ می‏گويد :
شايد علت اين جريان خوش طبعی ورقت احساسات اهل حجاز بوده است حتی‏ فقهای حجاز در اين مسئله از فقهای عراق آسانگيرتر بودند ما قبلا گفته‏ايم كه در عراق همه تشددها و تعصبها و سختگيريهای مسائل دينی مولود ايرانيان بود ، آنان بودند كه نسبت به حريم دين حساسيت بيشتری نشان‏ می‏دادند .
آنگاه داستان ذيل را از كتاب اغانی ابوالفرج اصفهانی نقل می‏كند :
عبيدالله بن عمر عمری گفت : به سفر حج رفته بودم ، زنی زيبا ديدم كه‏ برخلاف دستور اسلام ، در حال احرام لودگی می‏كرد و سخنان زشت بر زبان‏ می‏آورد ، من نزديك شدم و گفتم : كنيز خدا ! آيا فراموش كرده‏ای كه به حج‏ آمده‏ای ؟ از خدا نمی‏ترسی كه در حال احرام چنين سخنان زشت به زبان می‏آوری‏ ؟ زن نقاب از چهره زيبای خويش كه خورشيد را به سخره می‏گرفت برافكند ،
آنگاه گفت عموی عزيزم درست تماشا كن و ببين ، من از كسانی هستم كه مصداق گفته شاعرم :
يعنی از آن زنان است كه به خاطر خدا به حج نيامده‏اند ، بلكه آمده‏اند بيگناهان و بيخبران را بكشند .
عبيدالله كه خود از فقها و عباد به شمار می‏رفت ، و نسب به عمربن‏ الخطاب می‏برد گفت : " اما من در اين سفر دعا ميكنم كه خداوند چهره‏ بدين زيبايی را معذب نسازد " .
اين خبر برای سعيدبن مسيب از فقهای مدينه نقل شد وی گفت به خدا قسم‏ اگر اين زن با يكی از اهل عراق مواجه شده بود ، اين چنين جواب نمی‏داد . در پاسخش می‏گفت : " دورشو ، خداوند تو را زشت گرداند " اما چه بايد كرد ، خوش طبعی مردم حجاز است .
و هم از اغانی نقل می‏كند كه : ابن جريح يكی ديگر از فقهای مدينه ، نشسته بود و گروهی كه در آن ميان عبدالله بن مبارك و جماعتی از عراقيها بودند نزدش نشسته بودند و او سخن می‏گفت ، در اين بين يكی از مغنيان‏ رسيد ، ابن جريح از او خواست كه برايش تغنی كند ، او عذر آورد ، ابن‏ جريح اصرار كرد مقداری تغنی كرد ، اما احساس كرد كه مستمعين را ناخوش‏ آمد ، كوتاه كرد و گفت : اگر نبود حضور اين گرانجانان بيشتر می‏ماندم و تو را به طرب می‏آوردم . ابن جريح رو كرد به حضار و گفت : مثل اينكه شما كار مرا زشت دانستيد . عبدالله بن مبارك كه از فقهای ايرانی نژاد است‏ گفت : آری ، ما در عراق با اينها مخالفيم . . . آنچه تامل را برمی‏انگيزد اين است كه اولا ايرانيان اهل فن غنا و موسيقی‏ بودند و در آن كار سابقه زيادی داشتند و عادتا آنها می‏بايست از نظر شرعی‏ دنبال توجيه و تأويلی بروند و لااقل تسامح به خرج دهند ، ثانيا شيوع لهو و
غنا در حجاز به وسيله ايرانيان صورت گرفت ، مغنيان معروف آن عصر بيشتر ايرانی بوده‏اند در عين حال در جو مذهبی آنروز ، ايرانيان بيش از ساير ملتها تورع و پرهيزگاری نشان داده‏اند .
همچنانكه اشاره كرديم ، محل بحث جو و محيط مذهبی است ، اما محيطهای‏ غيرمذهبی مانند دربار هارون و دستگاه برامكه شكل ديگر بود .
  و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت  

  كوچك  
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

نشر و تبليغ اسلام

پست توسط hedayat.m »

نشر و تبليغ اسلام

مسئله انتشار اسلام در جهان و كيفيت و علل آن ، خود مسئله‏ای مهم و قابل‏ توجه است . بديهی است كه فطری و منطقی بودن اين دين و هماهنگی آن با نواميس زندگی عامل اساسی انتشار آن است .
مبلغان مسيحی جنگهای صدر اسلام را دستاويز قرار داده ، عامل نشر و توسعه‏ اسلام را زور و جبر معرفی می‏كنند . اگر در جوهر يك دعوت دينی قدرت‏ اقناع وجدانها وجود نداشته باشد محال است كه زور و جبر بتواند در مردم‏ ايمان و علاقه و شور و احساسات به وجود آورد . آری در صدر اسلام جنگهايی‏ صورت گرفت و اسلام به حكم اينكه دينی است اجتماعی و تنها مسؤوليت‏ سعادت فردی بشر را بر عهده نگرفته است ، بلكه مسئوليت سعادت جمعی بشر را نيز تعهد كرده است ، بعلاوه تفكيك سعادت فردی از سعادت جمعی ، و اصل : " كار قيصر را به قيصر و كار خدا را به خدا وابگذار " را نادرست‏ می‏داند.
مسئله مهم در نشر دعوت اسلامی كه اسلام را از مسيحيت و مانويت و ساير دعوتهايی كه انتشار وسيع يا سريع داشته‏اند ممتاز می‏كند ، اين است كه‏ عوامل تبليغ اسلام توده مردم بوده‏اند نه يك دستگاه طويل و عريض تبليغاتی‏ . توده‏های مردم صرفا تحت تأثير انگيزه‏های وجدانی ، بدون آنكه بخواهند وظيفه‏ای را كه از طرف يك سازمان روحانی يا غير روحانی به آنها محول شده‏ انجام دهند به نشر و تبليغ اسلام پرداخته‏اند . و اين جهت است كه ارزش‏ فوق‏العاده‏ای به انتشار اسلام می‏دهد در اين جهت اسلام بی‏رقيب است .
ما در اينجا نقش‏ ايرانيان را كه نقش عمده است در نشر و تبليغ اسلام بررسی می‏كنيم و همين‏ می‏تواند نمونه خوبی از كيفيت نشر اسلام در جهان باشد .
امروز طبق آمار و بررسيهای مستند اخير ، جمعيت مسلمين در حدود نهصد ميليون تخمين زده می‏شود ، و جمعيت ايران در حدود سی و پنج ميليون است .
همين مردمی كه خودشان در حال حاضر كمتر از چهل ميليون نفرند ، در اسلام نيمی از مسلمانان جهان سهم مهمی دارند يعنی لااقل يكی از مبادی و مقدمات اسلام آنها دعوتها و تبليغاتی است كه از ايران برخاسته است .
نزديك يك سوم مسلمانان جهان در اندونزی و پاكستان و هندوستان زندگی‏ می‏كنند ، چگونه شد كه مردم اين سرزمينها مسلمان شدند ؟ آيا ايرانيان در اسلام اين مناطق سهمی داشته اند ؟

از اندونزی آغاز می‏كنيم
در كتاب رستاخيز اندونزی ، فصل مربوط به " دين در اندونزی " می‏نويسد :
طلوع و نفوذ مذهب اسلام نيز به همان طريقی كه برای ساير مذاهب( هندو ، بودايی ) بيان شد صورت گرفت ، منتهی اين بار به وسيله دو تاجر عرب‏ ايرانی نژاد به نام عبدالله عريف و برهان الدين شاگردوی ، كه از بازرگانان مقيم كجرات ( واقع در جنوب غربی هندوستان ) بودند بازرگانان‏ مزبور كه به جنوب شرقی آسيا رفت و آمد می‏كردند معارف و فرهنگ برجسته‏ اسلامی را در منطقه عمل خود منتشر و توسعه دادند.
ايضا می‏نويسد :
فعاليتهای علنی مسلمين در سوماترا كه دامنه فعاليت آن به جاوه و كاليمنتان كشيده شده بود منجر به اختلافات شديد بين مردم مسلمان و حكومت‏ مذهبی بوداييها در قرون 13 و 14 ميلادی شد كه بالاخره منجر به سقوط امپراطوری " موچوپاهت " گرديد و اندونزی برای مدت يك قرن مركز تبليغات اسلامی در جنوب شرقی آسيا شناخته شد ، و اين بيشتر به واسطه‏ اصول اخلاقی و روحانی دين اسلام بود كه بر پايه محبت و امانت و عدالت و اخوت و برابری و مساوات و ساير ملكات فاضله استوار بود ، و اين‏ خصائص موافق طبع و قبول مردم بومی و عادات نياكان آنان بود ، لذا مردم‏ اندونزی پس از صدها سال پيروی از دين بودا ، در اندك زمانی از دين جديد استقبال نمودند . . . با پيشرفت اسلام ، مذاهب و فرهنگ برهمايی ، به‏ مناطق كوهستانی و دهات دور افتاده مشرق جاوه عقب رانده شد .
در همان كتاب می‏نويسد كه دكتر سوكار نو در نطق خود گفت : " شرافت ، صداقت ، برابری ، درستی . اين است آنچه اسلام برای مردم اندونزی به‏ ارمغان آورد.
در كتاب " اسلام ، صراط مستقيم " كه به قلم جمعی از دانشمندان‏ كشورهای مختلف اسلامی تأليف يافته مقاله " اسلام در اندونزی " به قلم " ب - ا - حسين جاجا و نينگرات " استاد علوم اسلامی دانشكده ادبيات اندونزی چنين می‏نويسد :
قديميترين سند تاريخی موجود كه در آن ذكری از رواج اسلام در اندونزی شده‏ است همانا خاطرات و شرح سفرهای ماركوپولو است كه بعد از سالها خدمت‏ در دربار قوبلای‏قاآن در چنين موقع مراجعت به ونيز به سال 692 هجری در ناحيه پارلاك ، ساحل شمالی سوماترا ، توقف و مشاهده كرد كه مردم آن‏ نواحی در اثر تبليغ سوداگران ساراسين به اسلام گرويده‏اند . . .
ابن بطوطه متوفی 779 هجری جهانگرد معروف مراكشی در سال 746 هجری موقع‏ مسافرت به چين از سامودرا ديدن نمود و در آن هنگام سلطان ملك ظهير ، نوه ملك صالح ، پادشاه آن ناحيه بود ، وی می‏گويد از استقرار دين اسلام در آن زمان تقريبا يك قرن می‏گذشت ، و از تواضع و زهد و دينداری سلطان كه‏ مانند مردم آنجا پيرو مذهب شافعی بود مطالبی در سفرنامه پر ارج خود
نوشته است . ملك ظهير مجالس بحث و جدال درباره مطالب دينی و قرائت‏ قرآن با حضور علما و متكلمين ترتيب داده بود و پياده به نماز جمعه‏ می‏رفت و گاه بيگاه با كفار نواحی داخلی می‏جنگيد .
از دلائل ديگری كه در اثبات نفوذ اسلام از راه ايران به اندونزی می‏توان‏ ذكر كرد ، اين است كه در اندونزی هنگام آموختن طرز صحيح قرائت قرآن برای نشان دادن حروف مصوت الفبای عربی ، اصطلاحات فارسی به كار می‏برند نه عربی .
آقای پرفسور اسماعيل يعقوب ، رئيس دانشگاه سورابايای اندونزی كه در كنگره هزاره شيخ طوسی در روزهای آخر اسفند 48 و اول فروردين 49 شركت‏ كرده بود و اين جانب نيز افتخار شركت در آن كنگره را داشت ، در سخنرانی خود تحت عنوان " نقش دانشمندان ايرانی در فرهنگ و معارف‏ اسلامی و ميراث علمی جهان " چنين اظهار داشت :
نام فارس كه در حديث شريف نبوی آمده و امروز ايران خوانده می‏شود ، در ميان ما مسلمانان اندونزی كاملا مشهور است . زيرا مابخوبی می‏دانيم كه‏ دين اسلام به وسيله مبلغانی كه از خارج و از جمله ايران ، آمدند وارد جزائر اندونزی شد . مبلغين ايرانی به اندونزی آمدند و آيين اسلام را در سراسر اين كشور نشر دادند . تا جايی كه امروز كشور اندونزی كه دارای صدو ده ميليون نفوس است ، 90 درصد آن مسلمان هستند .

نفوذ اسلام در هندوستان و پاكستان نيز تا حد زيادی مرهون مساعی ايرانيان‏ بوده است مقاله آقای عزيزالله عطاردی را قبلا تحت عنوان " فعاليت‏ اسلامی ايرانيان " نقل كرديم ، از آنچه در آنجا گفته شد می‏توان به ميزان‏ تأثير ايرانيان در نفوذ اسلام در هند و پاكستان پی برد . اسلام بيشتر به‏ وسيله متصوفه ايرانی و غير ايرانی در هند و پاكستان نفوذ پيدا كرد .
در كتاب " اسلام ، صراط مستقيم " ، مقاله " فرهنگ اسلامی در هند و پاكستان " به قلم آقای مظهرالدين صديقی دانشيار و رئيس دائره تاريخ اسلامی دانشگاه‏ سند حيدرآباد در پاكستان چنين می‏نويسد :
عربها مدتها قبل از ظهور اسلام با هند جنوبی روابط تجارتی داشتند ، و پس از ظهور پيامبر اكرم نيز تجارت آنها از طريق دريا توأم با فعاليتهای‏ تبليغاتی همچنان ادامه داشت . در فاصله سال پنجاه تا اواخر قرن اول هجری‏ كه هند دچار آشوبهای سياسی و منازعات مذهبی بود ، عربهای تازه مسلمان‏ فرصت را غنيمت شمرده بدان سرزمين مهاجرت كردند و در سواحل مالابار رحل‏ اقامت افكندند . سادگی آيين و وضوح عقائد اسلامی تاثير عميقی در افكار هندوان كرد ، و در اندك زمانی ، يعنی در همان مدت بيست و پنج سال اول‏ ، گروه كثيری از آنان حتی سلطان مالابار نيز به دين جديد گرويدند اگر چه‏ تجارت عربها با هند از طريق دريا انجام می‏گرفت ولی ديانت اسلام بيشتر از راه خشكی يعنی ممالك ايران و آسيای مركزی بدان خطه راه يافت .
ايضا می‏نويسد :
صوفيان بيش از علمای مذهبی محبوبيت داشتند زيرا از دخالت در امور سياسی اجتناب می‏نمودند و حال آنكه علما گاه گاهی محدوديتهايی در كار سلاطين ايجاد می‏كردند . فرمانروايان دهلی عموما مريد و هوادار صوفيه بودند .
اين صوفيان كه اسلام را در آن منطقه نشر دادند عموما و يا غالبا ايرانی‏ بودند . راجع به معين‏الدين چشتی نظر به تاثير فوق‏العا ده‏ای كه اين مرد ايرانی عارف مشرب در اسلام قاره هند داشته است‏ ما عين نوشته دانشمند متتبع محقق جناب آقای عزيزالله عطاردی را كه‏ مخصوصا برای اين كتاب تهيه كرده‏اند ، ضمن اظهار سپاسگزاری از معظم له ، در اينجا نقل می‏كنيم معظم له ضمنا از يك عارف ايرانی‏الاصل معروف ديگر به نام نظام‏الدين اوليا كه او نيز تاثير عظيمی در اسلام قاره هند داشته‏ است ياد كرده‏اند كه عينا آورده می‏شود :
خواجه معين‏الدين چشتی هروی در قرن ششم هجری در سيستان متولد شد ..... خواجه معين‏الدين از طريق تصوف و عرفان كه با روح و فكر مردم هند سازگار بود موضوعات دينی را القاء می‏كرد و در اندك مدتی شهرت عظيم‏ يافت و مردم از اطراف و اكناف پيرامون وی را گرفتند و از وجود وی‏ استفاده كردند .
پادشاهان و امرای اسلامی هند فوق‏العاده به وی احترام می‏كردند . برای‏ خواجه معين‏الدين وسائل پيشرفت از هر جهت فراهم گرديد و او توانست‏ ميليونها نفر از بت‏پرستان هند را به توحيد راهنمايی كند و از بركت وی‏ دين مقدس اسلام در شمال و مغرب هند پيش رود . معين‏الدين شاگردان زيادی‏ تربيت كرد و آنان هر كدام در منطقه خود مصدر خدمات ارزنده‏ای شدند .
قطب‏الدين بختيار كاكی و فريدالدين گنج شكر از شاگردان و تربيت شدگان او هستند كه منشأ آثار و خدمات اسلامی شدند .
خواجه معين‏الدين پس از مدتی فعاليت و تأسيس سازمانهای فرهنگی و مذهبی در شهر اجمير ديده از جهان فرو بست . مسلمين پس از درگذشت او برايش مقبره مجلل و باشكوهی ساختند كه پس از هشت قرن هنوز پابرجاست و يكی از مزارات درجه اول مسلمين در هند به شمار می‏رود . سلاطين مسلمان هند ، از عصر ناصرالدين خلجی تا زمان نظام حيدرآباد ، هر كدام در آنجا از خود يادگاری گذاشته‏اند . در ايوان و رواقها و داخل مقبره اشعار زيادی به زبان‏ فارسی كه زبان رسمی مسلمانان هند بود نوشته شده است. سلاطين تيموری هندوستان به خواجه معين‏الدين بسيار ارادت داشتند .
جلال‏الدين اكبر يكبار از آگره پايتخت خود پياده برای زيارت معين‏الدين به‏ اجمير رفت ، و مسلمانان هند از اهل تشيع و تسنن به وی علاقه دارند و هر ساله در ماه رجب مجلس عظيمی به ياد وی برگزار می‏شود و صدها هزار نفر از اطراف و اكناف كشور پهناور هند در اجمير اجتماع می‏كنند و از خدمات و زحمات اسلامی وی تجليل و تكريم می‏نمايند . شرح حال و آثار وی در تذكره‏ها
مشروحا ذكر شده است .
ارسال پست

بازگشت به “تاريخ ايران”