صفحه 4 از 121

ارسال شده: جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵, ۱۰:۳۸ ب.ظ
توسط agheleh
HRG, کارت خيلي عاليه، اميدوارم ادامه بدي :smile: :smile: :smile:

لنگه کفش

خانه ما در يك مجتمع آپارتماني 5 طبقه قرار دارد. و ما تازه به اين جا رفته‌ايم و هنوز خيلي از همسايه‌ها را خوب نمي‌شناسيم. در طول چند روزي كه اين همه پله را بالا و پائين رفته بودم يك چيز برايم خيلي عجيب بود. هميشه جلوي يكي از خانه‌ها فقط يك لنگه كفش مردانه بود.

يكبار حتي زيرزمين خانه را هم به دنبال لنگه ديگر كفش گشتم اما هيچ اثري از لنگه ديگر آن پيدا نكردم. ته دلم يك كم مي‌ترسيدم نكند فكر كنند كار من است!

تا اين كه يك روز كه داشتم براي خريد نان به پائين مي‌رفتم. مردي را ديدم كه از آن خانه بيرون مي‌آمد. او فقط يك پا داشت. او با عصا راه مي‌رفت. با ناراحتي از پله‌ها پايين رفتم و در طول راه همه‌اش به فكر آن مرد بودم كه يك پا نداشت. خيلي دلم برايش مي‌سوخت آن قدر ناراحت و غمگين بودم كه پولم را در راه گم كردم اما وقتي به خانه بازگشتم فكري به نظرم رسيد با خودم گفتم آن مرد حتماً از ديدن اين همه كفش در جلو خانه‌ها ناراحت مي‌شود و شايد هم به مردمي كه دو پا دارند حسودي مي‌كند.

بايد كاري مي‌كردم. خيلي فكر كردم تا اين كه فكري به نظرم رسيد. دوباره برگشتم و يك لنگه از هر كفشي را كه در ساختمان بود برداشتم. و در زير زمين قايم كردم حالا در جلو خانه‌ها از هر جفت كفش فقط يك لنگه آن بود. مطمئن شدم كه اگر مرد برگردد ديگر غصه نخواهد خورد. چون همه مردم اين آپارتمان فقط يك پا دارند. آن شب همه همسايه‌ها بعد از كمي لي لي رفتن از من به پدرم شكايت كردند. اما از اين كه اين كار را براي مرد يك پا كرده بودم خوشحال بودم چون تنها كسي كه از من شكايتي نداشت همان مرد يك پا بود.

ارسال شده: جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵, ۱۱:۴۶ ب.ظ
توسط Karim1504
agheleh, جالب بود :smile:

ارسال شده: شنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۵, ۱:۰۹ ق.ظ
توسط ganjineh
agheleh, جان
ممنون :razz: :razz: :razz:
خودتم این کاره ایها ! :smile: :smile: :smile:

ارسال شده: شنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۵, ۴:۱۶ ب.ظ
توسط Ines
همان طور خیره شده بود به دریا
اصلا پلک نمی زد
هر روز غروب وقتی از ماهیگیری برمی گشت همین جا می نشست و فکر می کرد
با خودش حرف میزد !
- آخه چرا ؟
این همون دریاست که من با ماهی هاش شکم مادر و خواهرم رو سیر می کنم
دریایی به این بزرگی و آرومی چرا میون این همه ماهیگیر فقط پدر من رو کشید تو خودش بیچاره انقدر کارکرده بود که قیافش چند سال از سنش پیرتر شده بود
۱ سال بعد پیرزنی همان جا خیره به دریا شده بود داغ شوهر و فرزند بدجوری ته دلش سنگینی میکرد .

ارسال شده: شنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۵, ۴:۵۹ ب.ظ
توسط Karim1504
Ines, جان

واقعا تاثیر گذار بود :smile: من که احساسات خون آشامیم به غلیان افتاد :-)

ممنون :) :)

ارسال شده: دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵, ۱:۳۲ ق.ظ
توسط Ines
KARIM نوشته شده:Ines, جان

واقعا تاثیر گذار بود :smile: من که احساسات خون آشامیم به غلیان افتاد :-)

ممنون :) :)


خواهش میکنم. :D

+++++++++++++++

نابرده رنج گنج میسر نمیشود


نفس عمیقی کشید و یه نگاه به آسمان و ......
فردا هم همین طور یه نفس عمیق و ......
روز بعدش هم همین بود .....
دیگه یواش یواش پیری رو توی استخوان هاش حس میکرد .
مثل جوونی هاش نمی تونست تو مزرعه کوچکش کار کنه .
دیگه تصمیم گرفته بود که کار نکنه ! ولی چطوری بدون پول زندگی خودش
و زن مهربونشو میگذروند !!
حواسش رو جمع کرد . باید کار میکرد
بیل رو با تمام نیرو توی خاک فرو برد و احساس کرد بیل به چیزی گیر کرده !
خاک رو زد کنار و یه صندوق .......

ارسال شده: دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵, ۲:۱۳ ق.ظ
توسط Karim1504
Ines, جان

ادامه داره؟ :-)

ارسال شده: دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵, ۲:۲۶ ق.ظ
توسط Ines
KARIM نوشته شده:Ines, جان

ادامه داره؟ :-)


نه دیگه... :grin:

ارسال شده: دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵, ۶:۴۹ ب.ظ
توسط Karim1504
Ines, جان

داستانت نیمه کاره است.بقیش چی میشه :x :grin:

ارسال شده: چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۵, ۲:۵۰ ق.ظ
توسط Ines
KARIM نوشته شده:Ines, جان

داستانت نیمه کاره است.بقیش چی میشه :x :grin:


نیمه کاره نیست.
به عنوان داستان توجه کن...
آخر داستان هم با کلمه صندوق تمام میشه
نتیجه اخلاقی= گنج تو صندوق بوده.
منظور این داستان اینه که: کافیه آدم اراده کنه و همت کنه که یه کاری رو انجام بده و بره دنبالش حتما به نتیجه میرسه. :-o

ارسال شده: جمعه ۲۸ مهر ۱۳۸۵, ۲:۳۱ ق.ظ
توسط Ines
خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود
برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت .
همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .

در یک لحظه اتفاق افتاد...

با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………

صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ، اما کاری از دست کسی برنمی آمد .

چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد ،
برای همیشه …

ارسال شده: جمعه ۲۸ مهر ۱۳۸۵, ۲:۲۷ ب.ظ
توسط Mahdi1944
Ines عزيز
واقعا داستان فكر برانگيزي هست (حركت از اين جهان به جهان باقي و .... :-( )