ارسال شده: جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷, ۷:۵۱ ب.ظ
اگه ديدي بچه اي كنار يك روزنامه نشسته و روزنامه زرد شده بدون كار بچه نيست تبليغ ايرانسله
------------------------------------------------
زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر ميگويند تا در حفظ آن شريك باشند.”فئودور داستايوسكي
-----------------------------------------
خوشبختانه تو لحظه تحویل سال به چیز خاصی فکر نمی کردم. چیه؟ چرا این طوری نگام می کنی؟ خب معلومه که داشتم به تو فکر می کردم. ولی تو که دیگه چیز خاصی نیستی؛
-----------------------------------------
هرز نبودیم اگر کمی آنطرف تر می روییدیم علف ها ذاتاً هرز نمی شوند. صرفاً به خاطر اینکه جایی که روییده اند مزرعه ماست، هرزند.
--------------------------------------
من و تو مدادیم. وقتی دور انداخته می شویم که نتوانند ما را در دستشان بگیرند. نه وقتی که قدرت نوشتنمان تمام شود
-----------------------------------------
قانون عشق: يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ..... و عشق از طرف اون شروع ميشه ..... تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ..... اما دختر باور نميكنه ..... چون يك چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ..... ميره با يكي ديگه ..... بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه ..... اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود
------------------------------------------------
زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر ميگويند تا در حفظ آن شريك باشند.”فئودور داستايوسكي
-----------------------------------------
خوشبختانه تو لحظه تحویل سال به چیز خاصی فکر نمی کردم. چیه؟ چرا این طوری نگام می کنی؟ خب معلومه که داشتم به تو فکر می کردم. ولی تو که دیگه چیز خاصی نیستی؛
-----------------------------------------
هرز نبودیم اگر کمی آنطرف تر می روییدیم علف ها ذاتاً هرز نمی شوند. صرفاً به خاطر اینکه جایی که روییده اند مزرعه ماست، هرزند.
--------------------------------------
من و تو مدادیم. وقتی دور انداخته می شویم که نتوانند ما را در دستشان بگیرند. نه وقتی که قدرت نوشتنمان تمام شود
-----------------------------------------
قانون عشق: يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ..... و عشق از طرف اون شروع ميشه ..... تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ..... اما دختر باور نميكنه ..... چون يك چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ..... ميره با يكي ديگه ..... بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه ..... اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود
