صفحه 33 از 54
ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۴۴ ب.ظ
توسط sir.mohammad
ببخشيد دوست عزيز
اشتباه تايپي بود که ويرايش شد
حالا چرا ویرایش کردی ؟
پشیمون شدی ؟
ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۵۱ ب.ظ
توسط Atlantis
گفتم که احتمالا دیوونه شدم ولی خودم خبر ندارم....دیگه دارم مطمئن میشم.
خودمم نمیدونم برایه چی ویرایش کردم؟!!!
ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۰۳ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
هر شب وقتي تنها ميشم حس ميكنم پيش مني
دوباره گريم ميگيره انگار تو آغوش مني
روم نميشه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشمامه
وقتي نيستي پیش من انگار دستات تو دستامه
قول بده وقتي تنها ميشم بياي كنار من
شبهاي جمعه كه مياد بياي سر مزار من !
دوباره باز ياد تو شد زمزمه نبودنم
ببين كه عاقبت چي شد قصه با تو بودنم...
-------------------------------------------------------
رويا جان هر كس يه تنهايي هايي واسه خودش داره.
خوش به حال شما كه ميتونين حداقل غمهاتونو تو اين سايت با بچه ها در ميون بزارين...
ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۱۸ ب.ظ
توسط Atlantis
ALIAGHAKHAN, جان
یه چیزی میگم....جدی میگم
من فکر میکنم غمی که شما دارین خیلی سنگینه....از همه نوشته هاتون معلومه
همه شون با درد و سوزش همراهه.....شما دارین با زبونه بی زبونی هم چیزو میگین .
مطمئنم یه غم خیلی سنگین تو وجود شماست.
دیگه نمیدونم چی بگم.
................................
............................
...............................
من الان فقط دلم اونی رو میخواد که تو امضامه.....فقط وفقط خودشو میخوام.
ولی محاله....محال
ای خدا ...یعنی میشه الان مهسا بهم pm بده ....بهم بگه من اینجام....اگه اینکارو بکنه من دیگه هیچ چی نمیخوام.....من دیگه هیچ چی نمیخوام....لعنت به .....
ارسال شده: پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶, ۱:۱۹ ق.ظ
توسط Masoud
خيلي خستم.خيلي خسته.خسته از نامردي خودم...از بي مرامي خودم.....از اينكه هزار جور وعده و وعيد با خودم وخداي خودم بستم.........البته فقط موقعي صداش ميكنم كه گير كنم.فقط موقع شادي.......بهتر نگم شادي ،بگم موقعي كه خرم از پل گذشت.
ولي خب خدا كه بهتر ميدونه.........من چجورآدمي هستم البته اگر بشه اسم آدم رو همچين موجودي گذاشت..
...هميشه به خودم ميگم كه لابد خدا دوستم داره...ولي يكم كه ميرم جلوتر هيچ دليلي نه واسه خودم نه واسه خدا پيدا نميكنم كه دوستم داشته باشه.......آخه واسه چي؟.....
....خب معلومه.....گه گدار فكر ميكنم كه لابد خدا صداي من رو نميشنوه...چرا؟ چون اگه ميشنيد من رو كه اينجوري تو اوج سياهي فرو رفتم رو بيرون ميكشد....ولي مگه نميگن كه خدا از رگ گردن به آدم نزديكتره...خب اگه اينطوره پس چرا گوش نميده؟...........صبر كن! اصلا مطمئني كه خدا رو صدا كردي؟....يعني تو دو تا زمزمه زير لب رو اسمش رو گذاشتي توبه . در خواست كمك؟؟؟ آخه يكي نيست بهت بگه آخه ديوونه !....بايد يه فرقي بين تو وكسي كه شب و روزش رو داره مدح خدا ميگه باشه يانه؟....
..ولي خب چيكار كنم....من روم نميشه اونجوري از خدا چيز بخوام.......من زبون خودم رو دارم......نميدونم...شايدم من دارم اشتباه ميكنم.....آخه فكر نميكنم كسي مثل من ديگه قابل تغيير باشه.......يادمه يه روزي ما هم واسه خودمون برو و بيايي داشتيم...ولي كم كم غرور اومد جلو...هيچ وقت به خودم نگفتم كه اين غروره....بلكه يه جورايي اطمينان از خود..........نميدونم چي شد كه دستم كم كم به گناه آلوده شد.......من كه حداقل به نظر خودم آدم خوبي بودم..........شايد بد بودم و خودم رو به اون راه ميزدم.........
.....الان ديگه جوري شده كه ديگه خودم حسابي راه رسم لجن كاري رو ياد گرفتم.....الكي پاي كسي رو وسط نميكشم.همش كار خودم بود...........
نميدونم خدا صداي من روميشنوه يا نه.....ولي مطمئنم اگه ميشنيد وضع من اين نبود.........شايد هم ميشنوه ولي به روي خودش نمياره تا من آدم بشم...........ولي آخه خدا!........اگه من خودم آدم بشو بودم كه ..........هيچي ...اصلا ولش كن........خودم فهميدم كه چه حرف چرندي زدم.......بزار به حساب كم عقليم................اصلا بزار به حساب اينكه عقل دارم ولي بلد نيستم چجوري ازش استفاده كنم..........
خلاصه اينكه....خدايا..................تو رو به هر چي كه دعاش رو قبول داري قسمت ميدم ما رو آدم كن.........تو رو به خدا قسم ميدم منو ببخش.........
ارسال شده: پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶, ۱:۴۷ ق.ظ
توسط arash_slayer
roya جان ,
من و شما داراي يک نقطه مشترک هستيم و هر دوما به دنبال شخصي هستيم که در امضايمان از ان ياد کرده ايم .
به جرعت مي گويم تنها کسي را که شايسته الگو شدن براي خود مي دانم فقط و فقط اوست .من در زندگي هيچ الگويي نداشتم تا اينکه از او شنيدم , بله از او شنيدم و به دنبالش رفتم تا شايد اثري از او و شايد همزادانش بيابم

,
ولي افسوس ... افسوس و باز هم افسوس که مي دانم هرگز نخواهم يافت... هرگز .
شما هم؟؟؟؟
ارسال شده: پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۳۸ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
بگذار گريه کنم...نه براي تو...براي عشق که مرده است بگذار گريه کنم...نه براي تو...براي صداقت که کم رنگ شده است بگذار گريه کنم...نه براي تو...براي غم ها که يکنواخت شده اند بگذار گريه کنم...نه براي تو...براي ارزوها که از بين رفته اند بگذار گريه کنم...نه براي تو...براي محبت ها که ساکت شده اند بگذار گريه کنم...نه براي تو...براي ادميان که بي تفاوت شده اند...

ارسال شده: شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶, ۴:۲۳ ب.ظ
توسط susan
می دونید .... دل کندن سخته ....
.... امـــــــــــــــــــــــــــــــا ....!!
- تمام نوشته های اینجا رو خودم نوشتم یا تنهاییام .... نمی دونم؟ .... ولی همش برای تو بود ....
و برای تو هم تا همیشه اینجا می مونه ....
- برای تمام اونایی که برای من نوشتن، یا اینکه اینجا رو خوندن، یا اینکه گفتن چقدر غمگینه و برای
همیشه از اینجا رفتن .... یا نه .... بذار برای همه دعا کنم ....
خدایا برای تمام آدما خوشبختی، امید و توکل به تو رو آرزو می کنم ....
یادتون نره که خدای اون بالاها .... انقدرام دور نیست ....
susan 
ارسال شده: شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶, ۴:۴۷ ب.ظ
توسط naatamam
اگه داشتم تو رو
اگه داشتم تو رو دنيام يه صفاي ديگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هواي ديگه داشت
اگه داشتم تو رو رسواي عبادت مي شدم
دلم اين خسته عاشق يه خداي ديگه داشت
اگه داشتم تو رو اون قصه نويس
واسه من يه قصه هاي ديگه داشت
مي دونم زندگي اينجوري نبود
مرد عاشق يه شبهاي ديگه داشت
اگه داشتم تو رو اون ميخونه که جاي منه
شبها اونجا جاي من يه بينواي ديگه داشت
نمي گم با تو واسم، گريه ديگه گريه نبود
با تو اين زمزمه ها يه هاي هاي ديگه داشت
مي دونم پيش تو آروم مي شدم حتي اگه
قهر و نازت واسه من درد و بلاي ديگه داشت
اگه يارم مي شدي، صاحب دنيات مي شدم
فکر نکن چشمهاي تو يه آشناي ديگه داشت

ارسال شده: شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶, ۹:۰۹ ب.ظ
توسط rooh mohammad ali
خيلي از مواقع سکوت کردن بهترين کاره
ارسال شده: شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۵۳ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم .
و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد .
آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگی کرد ؟
دنيايی که در آن آدم ها روزی چندين بار عاشق می شوند .
دنيايی که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشی ها ميتوان يافت .
دنيايی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفايی و دروغ گرفته .
دنيايی که در آن دروغ عادت ٬ بی وفايی قانون ٬ و دل شکستن سنت است .
دنيايی که در آن عشق را بايد به بها خريد !
دنيا رو نگه دارين ميخوام پياده شم .
ارسال شده: یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۶, ۲:۵۴ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
دلم می خواد گریه کنم ...ولی چرا ؟؟ برای کی؟؟؟
شاید واسه دل خودم شاید برای دیگری...
شاید دلم شکسته شد...شاید چشام خسته شد
از دیدن دل سنگی ها...از زور این دل تنگی ها
با تو ام ای ابر بهار!!! جای دیگه لونه بذار
آخه چرا چشای من؟؟؟؟از چشم دیگرون ببار!!!