ارسال شده: یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۰:۵۷ ب.ظ
در کوچه باغ پر طراوت اندوههايم که از صداي شکيب خنده هاي تو آکنده است
تو زيباترين پرنده عشقي هستي که بر برفهاي خوشبختي من تکيه زدي،بگذار بر صفحه تاريک و بي رنگ زندگي ام تنها عطر و بوي تو پاشيده شود که آن گاه در زير باران پر طراوت دوستي بر سجده گاه پيشاني ات بوسه زنم،چرا که من از تمامي چشمها تنها چشمان تو را برگزيده ام
سلام تنها ثروتِ فرداهاي نيامده , مانده تا حالم آن جوري شود كه بتوان راستش را برايت نوشت..... ..... اگر هم لا به لاى حرفهايم طعمِ خوشى را حس كردى بدان ناخواسته از دستِ قلمم در رفته است.
خيلى روزمى شد كه حتى هيچ چيز برايت پاره هم نكرده بودم چه برسد به اينكه بنويسم.......
خسته ام .... حوصله خودم را هم ندارم..... تنها به اين فكر مى كنم كه تمام افرادى كه ناخواسته دليلِ تولدِ ديگران مى شوند محكومند اما هيچ راهِ قانونىِ مناسبى براىِ صدورِ هيچ حكمى در مورد آنان نمى يابم.
ببين!!!ديشب كه در نوشته هاى تكه تكه دفترم پرسه مى زدم حرفى يافتم كه مناسب ترين عنوان براى نامه بى دليلم بود. راستش تمام اين ها رو نوشتم كه آن جمله را بنويسم :
حق با كسى بود كه براى اولين بار اين حرفِ غم انگيز را از روى بدست آوردن تجربه اى به قيمتِ دانه هاى ياقوتىِ اشكهايش زده بود........تو هم بخوان.....شروع كن و لطفاً باورت شود هيچ كس لياقتِ اشكهاى تو را ندارد و كسى كه لياقتِ اشكهاى تو را دارد هيچ گاه اشكِ تو را در نخواهد آورد. جسارت نباشد , اما تو خيلى اشكِ مرا در آوردى.... كم ديدى و كلى هم نديدى و حتى كسى نگذاشت خبرت شود اما مهم نيست.
چقد بد است كه بزرگ مى شويم .... يعنى قدمان , شناسنامه هايمان , كلاس هاى درسى , اندازه لباسهايمان , اما خودمان كاش همان اندازه صادق مى مانديم كه نمانديم.... هر چه سايزها بزرگ شدند ما آب رفتيم.
بچگى من و تو خاطرت هست؟ وقتى اسمِ دو نفر را مى آورند و مى پرسيدند كدام را بيشتر دوست دارى و ما و تمام هم سن و سالهايمان در آن وقت هميشه نام دومى را چون ديرتر مى شنيديم و به خاطرمان مى ماند حفظ مى كرديم و مثل طوطى تحويلشان مى داديم و اگر جاى آن دو را براى دومين بار عوض مى كردند باز هم آن دومى را كه بار اول , اولى بود مى گفتيم و پيشِ خودمان تعجب هم نمى كرديم كه اين بار چرا يكى را بدون اينكه محبتى كرده باشد بيشتر دوست داريم و اين مالِ غريبه تر ها بود.
نمى دانم نامه عاشقانه براي تو مى نويسم يا خاطراتِ امروز و ديروز بچه ها را , خلاصه كه تو كه بچگى ات حرفِ راست را مى شد از زبانت شنيد اينگونه شدى .. واى به حال بچه هايى كه هنوز بچگى را پشتِ سر نگذاشته...عينِ بزرگتر ها شده اند.
دلم عجيب براى فردا كه نه , بى فرداييمان شور مى زند اما چه فايده , آن اتفاقى كه نبايد بيفتد مدتهاست براى من افتاده است....
شبى از آواى آسمانى جواب گرفتم كسى كه دو رو دارد براى جستجوى يكرنگ نيست و هيچ دفاعيه اى برايت نيافتم... دروغ چرا....خيال هم نبافتم وگرنه مى شد مثلِ همه شعرها حق را به تو داد و پرونده را مختومه اعلام كرد.
اما نكردم چون نخواستم ...چون گاهى وقتى به آخرِ يك خط مى رسى بازگشت از آن ديوانگيست..
گاهى اين آخرِ خط است كه به انسان ياد مى دهد اولِ يك خط كجاست. نه! اشتباه نكن جا نزدم , پشيمان هم نشدم و عينِ بچه ها كه امروز و دو روز بعد از خريد اسباب بازى جديدشان آن را به بقيه ترجيح مى دهند و اگر روز بعد كسى جديد ترش را بخرد آن را هم يه گوشه پرت مى كند تصميم عوض نكردم.
حرفهايم نا تمام است تا الهِ صبح مى توانم برايت بنويسم ..... اما فعلاً ديگر كافيست .....هم دست هاى من خسته اند و هم چشم هاى تو .... لطفاً اگر تا به حال فكرى نكرده اى كه مي دانم نكرده اى براى فردا كه چه عرض كنم براى بى فرداييت بكن.
كس بد ما به خلق گويد ما چهره به غم نمى خراشيم
ما خوبى او به خلق گوييم تا هر دو دروغ گفته
تو زيباترين پرنده عشقي هستي که بر برفهاي خوشبختي من تکيه زدي،بگذار بر صفحه تاريک و بي رنگ زندگي ام تنها عطر و بوي تو پاشيده شود که آن گاه در زير باران پر طراوت دوستي بر سجده گاه پيشاني ات بوسه زنم،چرا که من از تمامي چشمها تنها چشمان تو را برگزيده ام
سلام تنها ثروتِ فرداهاي نيامده , مانده تا حالم آن جوري شود كه بتوان راستش را برايت نوشت..... ..... اگر هم لا به لاى حرفهايم طعمِ خوشى را حس كردى بدان ناخواسته از دستِ قلمم در رفته است.
خيلى روزمى شد كه حتى هيچ چيز برايت پاره هم نكرده بودم چه برسد به اينكه بنويسم.......
خسته ام .... حوصله خودم را هم ندارم..... تنها به اين فكر مى كنم كه تمام افرادى كه ناخواسته دليلِ تولدِ ديگران مى شوند محكومند اما هيچ راهِ قانونىِ مناسبى براىِ صدورِ هيچ حكمى در مورد آنان نمى يابم.
ببين!!!ديشب كه در نوشته هاى تكه تكه دفترم پرسه مى زدم حرفى يافتم كه مناسب ترين عنوان براى نامه بى دليلم بود. راستش تمام اين ها رو نوشتم كه آن جمله را بنويسم :
حق با كسى بود كه براى اولين بار اين حرفِ غم انگيز را از روى بدست آوردن تجربه اى به قيمتِ دانه هاى ياقوتىِ اشكهايش زده بود........تو هم بخوان.....شروع كن و لطفاً باورت شود هيچ كس لياقتِ اشكهاى تو را ندارد و كسى كه لياقتِ اشكهاى تو را دارد هيچ گاه اشكِ تو را در نخواهد آورد. جسارت نباشد , اما تو خيلى اشكِ مرا در آوردى.... كم ديدى و كلى هم نديدى و حتى كسى نگذاشت خبرت شود اما مهم نيست.
چقد بد است كه بزرگ مى شويم .... يعنى قدمان , شناسنامه هايمان , كلاس هاى درسى , اندازه لباسهايمان , اما خودمان كاش همان اندازه صادق مى مانديم كه نمانديم.... هر چه سايزها بزرگ شدند ما آب رفتيم.
بچگى من و تو خاطرت هست؟ وقتى اسمِ دو نفر را مى آورند و مى پرسيدند كدام را بيشتر دوست دارى و ما و تمام هم سن و سالهايمان در آن وقت هميشه نام دومى را چون ديرتر مى شنيديم و به خاطرمان مى ماند حفظ مى كرديم و مثل طوطى تحويلشان مى داديم و اگر جاى آن دو را براى دومين بار عوض مى كردند باز هم آن دومى را كه بار اول , اولى بود مى گفتيم و پيشِ خودمان تعجب هم نمى كرديم كه اين بار چرا يكى را بدون اينكه محبتى كرده باشد بيشتر دوست داريم و اين مالِ غريبه تر ها بود.
نمى دانم نامه عاشقانه براي تو مى نويسم يا خاطراتِ امروز و ديروز بچه ها را , خلاصه كه تو كه بچگى ات حرفِ راست را مى شد از زبانت شنيد اينگونه شدى .. واى به حال بچه هايى كه هنوز بچگى را پشتِ سر نگذاشته...عينِ بزرگتر ها شده اند.
دلم عجيب براى فردا كه نه , بى فرداييمان شور مى زند اما چه فايده , آن اتفاقى كه نبايد بيفتد مدتهاست براى من افتاده است....
شبى از آواى آسمانى جواب گرفتم كسى كه دو رو دارد براى جستجوى يكرنگ نيست و هيچ دفاعيه اى برايت نيافتم... دروغ چرا....خيال هم نبافتم وگرنه مى شد مثلِ همه شعرها حق را به تو داد و پرونده را مختومه اعلام كرد.
اما نكردم چون نخواستم ...چون گاهى وقتى به آخرِ يك خط مى رسى بازگشت از آن ديوانگيست..
گاهى اين آخرِ خط است كه به انسان ياد مى دهد اولِ يك خط كجاست. نه! اشتباه نكن جا نزدم , پشيمان هم نشدم و عينِ بچه ها كه امروز و دو روز بعد از خريد اسباب بازى جديدشان آن را به بقيه ترجيح مى دهند و اگر روز بعد كسى جديد ترش را بخرد آن را هم يه گوشه پرت مى كند تصميم عوض نكردم.
حرفهايم نا تمام است تا الهِ صبح مى توانم برايت بنويسم ..... اما فعلاً ديگر كافيست .....هم دست هاى من خسته اند و هم چشم هاى تو .... لطفاً اگر تا به حال فكرى نكرده اى كه مي دانم نكرده اى براى فردا كه چه عرض كنم براى بى فرداييت بكن.
كس بد ما به خلق گويد ما چهره به غم نمى خراشيم
ما خوبى او به خلق گوييم تا هر دو دروغ گفته


