صفحه 36 از 54

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۰:۳۲ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
این دیدارشاید آخرین دیدارما باشد
آخرین درود و آخرین بدرود
آخرین نگاه و آخرین لبخند
وما مجبوریم به این جدایی مقتدرتن دردهیم
تلخی این وداع ناگزیررا شاید دیگرهیچ وقت شیرینی دیداری دوباره بی رنگ نکند
شاید دیگر خواب هیچ کوچه ای را صدای قدم های ما برهم نزند
شاید هیچ وقت فرصت نکنی که برای سلام کردن به من پیشدستی کنی
شاید دیگرفرصت نکنم برای نگاهت غزل بنویسم
اصلا شاید همین فردا
یا یکی ازهمین فرداهای نارنجی که خواهند آمد
عکسم را کنارنوشته ای که شروعش" انالله و اناالیه راجعون" است
برروی دیوارسیمانی کوچه تان ببینی..
اما، توصبورباش، خم به ابرو نیاور
ما ،همه درنبرد با تقدیربازنده ایم
راستش...مردن، اتفاق تازه ای نیست
و زندگی هم
دیگر نمی تواند، آش دهن سوزی باشد!!!!

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۰۲ ق.ظ
توسط Montana2100
نشسته ماه بر گردونه عاج .
به گردون مي رود فرياد امواج .
چراغي داشتم، كردند خاموش،
خروشي داشتم، كردند تاراج ...

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۹:۱۶ ق.ظ
توسط Atlantis
هرچی آرزوی خوبه مال تو . . . . هر چی که خاطره داريم مال من

اون روزهای عاشقونه مال تو . . . . اين شبهای بی قراری مال من

منم و حسرت با تو وا شدن . . . . تويی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنياست مگه نه؟ . . . . اول دوراهی آشنا شدن

ارسال شده: شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱:۲۶ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
رخصت بده که بشکنم غرورم و به پاي تو ... فرصت بده که جون بدم به حرمت صداي تو ... مهلت بده تو شهر تو دوباره دربدر بشم ... از اشتعال بوسه هات يه تل خاکستر بشم ... بزار که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه ... بختک سرد بي کسي از رو دريچه رد بشه ... با رخصت نگاه تو البرز و از جا مي کنم ... رو خواب شب خط مي کشم به قلب فردا مي زنم ... نمي زارم دست نسيم به گرد عطرت برسه ... براي از طرح رد شدن فکر نوازشت بسه ... بودن تو غنيمته حتي براي يه نفس .... نزار که بي تو کم بشم تو ازدحام اين قفس ... فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بزارم ... جراحت هجرتت و پشت سرم جا بزارم ... کمي کنار من بمون فرصتمون خيلي کمه ... بدون همراهي تو شکستنم دم به دمه

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱:۰۶ ق.ظ
توسط Montana2100
خدايم!

اگر از آن سو به تو روي مي‌آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهي و از شعله هاي آن مرا رهايي دهي، همان بهتر که در آن شعله‌ها مرا بسوزاني...

و اگر از آن سو به تو روي مي‌آورم که مرا به بهشت فراخواني و در آن جاي دهي؛ درهاي بهشت را برويم بسته نگهدار،

ولي اگر براي خاطر تو به سويت مي‌آيم؛

خدايم!

مرا از خودت مران....

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۱۳ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند دلمان خوش است به لذت های کوتاه به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را..... :lol:

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱:۳۴ ق.ظ
توسط Montana2100
به پيش روي من، تا چشم ياري مي‌كند، درياست!
چراغ ساحل آسودگي‌ها در افق پيداست!
درين ساحل كه من افتاده‌ام خاموش، غمم دريا، دلم تنهاست.
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق‌ها‌ست!
خروش موج، با من مي‌كند نجوا، كه: « هر كس دل به دريا زد رهائي يافت! كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

مرا آن دل، كه بر دريا زنم، نيست!
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست!
اميد آنكه جان خسته‌ام را، به آن ناديده ساحل افكنم نيست! :sad:

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱:۴۷ ق.ظ
توسط Atlantis
گرنبودیم ما سزاوار قصه های عشق ..... آن ناسزای قصه منم ، حقا سزا تویی


----------------------------------------------------------------------------

صدا کن اسممو یک آن، نه با تردید که با ایمان ..... تن خشک کویرم من ، ببار ای نم نم باران
ببار ای ابر بارونی، که تشنم از دگرگونی ..... ببر من را به آرامش، که خستم از پریشونی
من عاجزانه گریختم ، از بند ایمانم ، چه سود ..... پای گریز از منو ، و رد پا تویی
ناراضیم، از این روز و روزگار خود ، اما ..... آن روزنه امید منو ، راز رضا تویی
در ابتدا تو بودیو، در انتها تویی ..... من مجرمم به جرم تو، اینک جزا توی