صفحه 40 از 54

ارسال شده: دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۶, ۱:۴۹ ب.ظ
توسط Saeed_6262
Ines نوشته شده:زندگی چون قفسی است قفسی تنگ پر از تنهایی
و چه خوب است لحظه ی غفلت آن زندانبان
بعد آن هم پرواز

Ines نوشته شده:وقتی از دور به خوشبختی های ساده ی زندگی می نگرم با خودم می گویم: از چه دلتنگ شدی؟دلخوشی ها کم نیست...


كوتاه اما با هزاران قطار معني،واقعا ارزش هزار بار خوندن رو دارند :) :) :) :) :)

اما راجع به موضوع:
روزگاريست كه دل چهره مقصود نديد-------------- ساقيا آن قدح آيينه كردار بيار

ارسال شده: چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۶, ۱:۴۰ ب.ظ
توسط susan
تو به خیالت فشار نیاور،راحت باش

مثل خواب یک روز در میانه تابستان

انگار که از آغاز چیزی اسمی چه می دانم ،هیج مشگلی به اسم من نداشته ای

با اینکه همیشه حتی از تصور آن همه پله می ترسیدم پایین آمدم

گامهایم را از رفتن های بی خداحافظی و پی در پی تو پر می کنم

و تو با تمام ناخنهای از ته گرفته ات روی رگهایم پنجه می کشی

و هه دیگر در هیچ مکانی

در هیچ ساعتی از تو خبری نمی رسد ، و من حتی به عقربه ساعت هم نگاه نمی کنم

و همچنان از تو خبری نمی رسد

و من اینبار مثل همین زمستان یخ حتی یک قطره اشک هم نریختم و نمی ریزم

عیب ندارد زردی من از تو سرخی تو از من

تو خیالت راحت

دیگر اینبار فهمیدم که به رفتن بی خداحافظی تو عادت کردم

برای همین است که مشتم را باز کردم تا همه شنها بیرون بریزند

و برای همین است که اینبار حتی دیگر گریه ام نکردم

برو فقط همین.......................
susan :razz:

ارسال شده: چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۶, ۱۱:۱۲ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
  تبي غريب تموم وجودت رو گرفته
تنت مي سوزه و تو نمي توني هيچ كار كني
همينطوري كه اين نشستي
چشاتو مي بندي و با خودت مرور مي كني تموم خاطراتت رو
روزهاي شاد و پر اميد
لحظه هاي پر غم
كه فكر مي كردي ديگه اين غم تو رو مي كشه
لحظه هايي كه غم دلت رو به هيچ كس نمي تونستي بگي
گريه هاي پنهوني
و لحظه هاي دلتنگي
هر وقت كم مياري
ياد اون مي افتي
صداش مي كني
و عاجزانه ازش مي خواي كه دستت رو بگيره
اما بعضي وقتا خجالت مي كشي
از اين همه لطف اونو
نا سپاسي خودت
از اين همه نعمتي كه بي دريغ بهت ارزوني كرده و
تو حتي شكر يكيشو نمي توني به جا بياري
اشك امونت رو مي بره
وقتي كه فكر مي كني چقدر مهربونه
اينكه هميشه باهاته
و تو غافلي
از اينكه مگه مي شد از اين مهربونتر باشه و نبوده
از اينكه چرا اينقد دلش رو مي شكني
با تموم چيزايي كه خودش بهت هديه كرده نا فرماني اونو مي كني

از اينكه كاش مي تونستي بشناسيش
كاش مي تونستي كسي بشي كه بهت افتخار كنه
و كاش.........
فقط مي دوني دوسش داري و بهش ميگي
خدايا اگه با كارام دل مهربونت رو آزردم
بهم خرده نگير كه از سر جهل بوده نه قصد
خدايا مي دوني با تموم بديام دوست دارم و
ازت مي خوام هيچ وقت دستمو رها نكني .........

تصویر 

ارسال شده: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۱۲:۰۸ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
دوست داشتم زاغكي بودم خالي از معناي عشق
دوست داشتم كسي بودم اندر وادي عشق
دوست داشتم رها بودم از كمند هر چه دل
دوست داشتم پايي نمي گذاشتم من در غريب سراي گِل
دوست داشتم در ياد نمي داشتم من دوست داشتن را
دوست داشتم هرگز دوست نمي داشتم من از اول مهربان را
دوست داشتم قاصدك بودم در كف باد مست
دوست داشتم مرهمي بودم بردلي كه گشته خالي از هست
دوست داشتم گلي بودم بي خار در باغ دوستي
دوست داشتم نبودم تيغي كه برگيرم ازعشق پوستي
دوست داشتم نسيمي بودم در پيچش موي دوست
دوست داشتم تا كه نگويم هرچه درد دارم من از اوست
دوست داشتم خالي بر گونه اي بودم
دوست داشتم نجواي شبانه اي بودم
دوست داشتم نگيني بر انگشتري بودم
دوست داشتم يا كه تسبيح بر سجاده اي بودم
دوست داشتم شرح فراغم همه رويا بود
دوست داشتم آسمان دوستي بي انتها بود
دوست داشتم نغمه اي نغز بودم در منقار
دوست داشتم جريان رودي بودم بيرون از غار
دوست داشتم سبزينه برگي نو رس بودم
دوست داشتم پختگي ميوه اي نارس بودم
دوست داشتم مهرباني كودكي بودم
دوست داشتم بغض ني لبكي بودم
دوست داشتم ترنم سبز باران بودم
دوست داشتم ريزش زيباي آبشاران بودم
دوست داشتم ايكاش هرگز عاشق نبودم من
دوست داشتم اما مهربان بود همدم من...

ارسال شده: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۴:۴۰ ب.ظ
توسط Ines
نه کسی به ما نظر زد، نه گناه از کسی سر زد
گل من پرنده ای بود، اومد و دوباره پر زد
نه حسادت آتیش به پا کرد، نه کسی جادو به ما کرد
چراغ آشیونم رو سفر ازم جدا کرد
.....
کجا رفت اون مرغ مهاجر؟!
کجا رفت او عشق مسافر؟!
کجا رفت اون شادی جونم
که با او رفت تاب و توونم!

ارسال شده: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۲ ب.ظ
توسط pejman
چرا وقتي كسيرو دوست داري يا ميره يا اين كه اگر نره بعد از مدتي از دستت ناراحت ميشه و بعد ميره باز جاي شكرش باقيه كه ديرتر ميره ولي با دلي پر

ارسال شده: سه‌شنبه ۵ تیر ۱۳۸۶, ۳:۲۸ ب.ظ
توسط susan
تصویر


هیچ کس نمی فهمد

حتی خودم

susan :razz:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۷ تیر ۱۳۸۶, ۱۲:۰۰ ب.ظ
توسط Ma3ouD
گناهت را نمی بخشم
اگر با من وداع کردی
مرا با غم رها کردی
گنه کردی گنه کردی
گناهت را نمی بخشم
به اشکی کز غمت بر چهره دارم
تو را چون صبح فردا دوست دارم
کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا میگرفت
گلهای سرخ دلمون کاش بوی دریا میگرفت
تو که قلبه به این قشنگی داشتی
واسه چی بروی اون آهن گذاشتی
آتش پرسيدم که محبت چيست؟گفتا سوزنده تر از من.
ز آب پرسيدم که محبت چيست؟
گفتا روان تر از من.
ز خاک پرسيدم که محبت چيست؟
گفتا افتاده تر از من.
ز شمع پرسيدم که محبت چيست؟
گفتا گرم تر از من.
ز گل پرسيدم که محبت چيست؟
گفتا زيباتر من.
ز پروانه پرسيدم که محبت چيست؟
گفتا دل داده تر از من.
ازمحبت پرسيدم که محبت چيست؟
گفتا خود عشق است!
ز عشق پرسيدم که محبت چيست؟
گفت آنچه تو ديدي!

اگر در آغوش گرفتن ها مثل درخت باشدمن به تو جنگل رو میدم
اگردوستی یه سیاره هست من به تو کهکشان را می دهم
اگر عشق زندگیه من مال خودم رو برای همیشه میدهم به تو
اگرمی تونستم چیزی باشم تو این دنیا عشقی می شدم که قلب تو رو به مال من پیوند بده

ارسال شده: جمعه ۸ تیر ۱۳۸۶, ۴:۱۵ ب.ظ
توسط Saeed_6262
susan نوشته شده:تصویر


هیچ کس نمی فهمد

حتی خودم

susan :razz:

دوست عزيز ميشه بيشتر توضيح بديد،چي رو بايد فهميد؟از عكس بايد فهميد؟


اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

ارسال شده: جمعه ۸ تیر ۱۳۸۶, ۴:۱۵ ب.ظ
توسط Saeed_6262
اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون....

ارسال شده: جمعه ۸ تیر ۱۳۸۶, ۹:۵۶ ب.ظ
توسط Saeed_6262
كاش ميتونستم اسمت رو بگم و بگم كه عاشقتم :razz:
كاش ميشد بگم چقدر دوستت دارم :razz:
كاش ميشد اندازه دلتنگي هامو واست بگم :razz:
كاش ميشد قربون صدقت برم :razz:
ولي حيف كه مي تر سم پست حذف بشه،آخه مي خوام آدرس سايت رو بدم بياي اينا رو بخووني

ارسال شده: شنبه ۹ تیر ۱۳۸۶, ۴:۱۰ ب.ظ
توسط Ines
تو سیب سرخ کدامین بهشت گم شده ای که باز با تو می شکند توبه ی آدم