صفحه 5 از 6

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵, ۱۱:۴۳ ب.ظ
توسط Nokia N93
درود :-D

يکي به من بگه که تو اين تاپيک بايد چي بنويسم؟ :-x

با تشکر :grin: :)

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵, ۱۱:۴۶ ب.ظ
توسط Mahdi1944
Nokia N71,
امثال حكم يا به زبان ساده تر داستانهاي آموزنده كه گاها ضرب المثلهايي هم از اونها به وجود اومده،‌نمونه‌هاي بسيار زيبايي از اونها رو مي‌تونيد در پست‌هاي قبل ببينيد :D

ارسال شده: چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۵, ۱۲:۰۷ ق.ظ
توسط Farhad3614
agheleh خانم ممنون خيلي مطالب زيباي ميگزاريد. تشکر :D

ارسال شده: چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۵, ۹:۲۷ ق.ظ
توسط agheleh
Farhad3614,
خواهش مي کنم
و خوشحالم که مطالب به نظرتون زيباست :D

ارسال شده: دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۱۱ ب.ظ
توسط agheleh
او ادعای خدایی می کند، تو به پیغمبری هم قبولش نداری؟

حکایت این مثل منسوب به ملانصرالدین است: روزی ملا پیش امیر شهر خود رفت که: به نام یکصدو بیست و چهار هزار پیغمبر، مرا یکصد و بیست و چهار دینار عطا کن، یعنی به هر هزاری ، يک دینار.
امیر گفت: مضایقه نیست، تو ایشان را یک به یک نام ببر و به هر هزاری، يک دینار از من بستان.
ملا که شرط را آسان پنداشته بود، پذیرفت و پیغمبران را نام بردن گرفت که: محمد، عیسی، موسی، ابراهیم، سلیمان، داوود، یونس، یوشع، نوح، اسحاق، یوسف، یعقوب، دانیال، حزقیال، جرجیس، مانی، زردشت... ( و آنگاه پس از اندکی تأمل: ) فرعون، شداد، نمرود، هامان...
امیر فریاد برآورد که : هی، خطا کردی! شرط چنان بود که پیمبران را نام ببری... شداد و نمرود که پیغمبر نبوده اند!
ملا رنجیده خاطر گفت: زهی انصاف ای امیر! که این بیچارگان دعوی خدایی کرده باشند و تو به نبوت شان نیز برنگیری!

ارسال شده: جمعه ۹ تیر ۱۳۸۵, ۴:۴۶ ب.ظ
توسط agheleh
شتر ارزان است، خدا لعنت کند قلاده را!

یکی شتری راهوار گم کرده بود. نذر کرد که اگر پیدا شود آن را به یک درهم بفروشد. قضا را ساعتی نگذشت که شتر به پای خود باز آمد. مرد از نذری که کرده بود، پشیمان شد اما سودی نداشت. پس قلاده ای بی بها در گردن حیوان کرده به میدانش برد و فریاد می کرد:
شتر به یک ردهم، قلاده به صد، اما جدا جدا نمی فروشم.
یکی به حسرت آهی کرد که: شتر نیک ارزان است، اما خدا لعنت کند قلاده را!

-- این مثل معمولا در مواردی به کار می رود که چیزی سخت زشت و ناهنجار مانع دسترسی به مطلوبی طمع انگیز شده باشد.

ارسال شده: جمعه ۹ تیر ۱۳۸۵, ۷:۲۱ ب.ظ
توسط Dr.Akhavan
agheleh, خانم
خيلي جالب بود - ممنون :smile: :-)

ارسال شده: جمعه ۹ تیر ۱۳۸۵, ۷:۲۸ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
agheleh, دستت درد نکنه. خيلي قشنگ بود.

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵, ۴:۵۵ ب.ظ
توسط agheleh
جنگ سر لحاف ملا نصرالدین بودن

شبی در کوچه هیاهو در گرفت. ملا لحاف را به دوش افکند و به کوچه درآمد تا سبب نزاع را دریابد و به پندی یا ریش به گرو نهادنی بدان پایان بخشد. چون به میان حلقه ی نزاعیان رسید، یک دزد در تاریکی لحاف او را کشید و تا ملا به خود آید، آن را به در برد و اتفاقاٌ در همان لحظه هم اصحاب دعوا کنار آمده و پی کار خود رفتند. ملا سرخورده به خانه رفت و در پاسخ زنش که سبب دعوا را می پرسید، گفت: هیچ، زن، تا آنجا که من توانستم دریابم دعوا بر سر تصاحب لحاف ما بود که به خوشی و خرمی پایان یافت.




شغال کجا، نماز جماعت کجا!

خروسی دم صبح از بالای درختی آواز داد. شغال در باغ انگور می خورد، آمد گفت: آهای موذن مگر صبح شده؟
گفت: بله.
گفت: بیا پایین نماز بخوانیم من به تو اقتدا کنم، ثواب دارد.
خروس گفت: من موذنم، پیشنماز آن پشت خوابیده بیدارش کن وضو بسازد، من هم اذانم تمام شد می آیم.
شغال پشت درخت را نگاه کرد دید سگ نکره ای خوابیده، دمش را گذاشت رو کولش و فرار کرد.
خروس داد زد: کجا می روی مومن؟ نماز جماعت چه شد؟
شغال همانطور در حال فرار گفت: خدا مسجدت را به سرت خراب کند! من کجا، نماز جماعت کجا!

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۴۵ ب.ظ
توسط susan
aghelehجان ممنون .خیلی جالب بود .
:smile:

ارسال شده: دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۵, ۳:۵۷ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
agheleh, داستان اول واقعا در جامعه امروز نمايان است. چه بسيار نزاع هاي ساختگي که در آن هدفي جز به سرقت بردن اموال مردم نباشد.
يادم است يکبار در چهار راه دو نفر به شدت با هم دعوا مي کردند. فردي از ماشين پياده شد تا از دعوا جلوگيري کند و در همين موقع آقايي سوار ماشين شد و ماشين رو به سرقت برد.

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۰۳ ب.ظ
توسط agheleh
ريشي جمباندن

کنايه از عملي ناچيز است که سبب رفع موانع و باز شدن گره از کارها مي شود و داستان آن اينگونه است:

شاه عباس شبي در لباس درويشي در کوه صفه ي اصفهان سوسوي چراغي ديد. پيش رفت به غاري رسيد که دزدان جمع بودند و راي مي زدند که کجا را بزنند. شاه عباس که از عزم آنها آگاهي پيدا کرد، اصرار کرد که او را هم با خود ببرند. دزدها گفتند: وجود تو فقط مي تواند مايه ي دردسر باشد، چون ما هرکدام هنري داريم. مثلا من سرمه اي دارم که چون به چشم کشم از نظرها ناپديد شوم، اين دومي بوقي دارد که وقتي در آن بدمد هر دري باز مي شود، اين رفيق سوم مان زبان حيوانات را مي داند، اين چهارمي هر که را، حتي اگر در ظلمت شب ديده باشد، روز تا ببيند مي شناسد. تو را براي چه با خودمان همراه کنيم؟
شاه عباس گفت: پس خبر نداريد که هنر من به تنهايي از هنر همه تان بهتر است؛ من فقط کافي است ريشم را بجمبانم تا همه ي کارهاي عالم درست شود!
گفتند: ببينيم و تعريف کنيم!
و او را هم با خودشان بردند. همين طور که از کوه سرازير شدند به طرف شهر، شروع کردند به مشورت که کجا را بزنند و کجا را نزنند، درويش گفت: حالا که من با آن هنر نجات بخش همراه شما هستم، چرا نرويم خزانه ي شاه را بزنيم؟
باري، تصميم مي گيرند همين کار را بکنند؛ سرمه را مي کشند به چشم هاشان، دومي بوق را ميزند در خزانه باز مي شود، سومي پارس سگ ها را به زبان خودشان جواب مي دهد و ساکت شان مي کند، گنج را تقسيم مي کنند و بر مي گردند، درويش هم سهم خود را مي گيرد و مي رود يک عده را مي فرستد بروند در فلان غار دزدان خزانه را دستگير کنند.
اول صبح که شاه به تخت مي نشيند آنها را مي آرند و شاه عباس دستور مي دهد همه شان را بي معطلي گردن بزنند. چهارمين دزد که درويش ديشبي را شناخته بود، مي گويد: قربان ما هرکدام هنري را که داريم نشان داديم، حالا نوبت تو است که غيرت کني و ريش را بجمباني!
شاه عباس خنده ي مفصلي کرد و پس از آنکه ازشان قول گرفت هنرشان را در کار شرافتمندانه به کار بگيرند، از سر تقصيرشان گذشت و هر کدام را به خدمتي گماشت.