صفحه 5 از 5

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۴۷ ب.ظ
توسط sir.mohammad
چون مي‌خواست تازه باشد، دوباره متولد شد
كسي به سؤالش جواب نمي‌داد، رفت از چراغ راهنما پرسيد
يك عالمه صابون خورد تا به مرز خودكفايي رسيد
گربه تا آخرین قطره آب تنگ را خورد، ولی به خود ماهی نگاه چپ هم نکرد
مرغ شكم پر وسط سفره بيچاره تر از مرغ گرسنه مزرعه است
لوله لباسشويي دردش را به چاه گفت
لباسش گشاد بود، چاق شد
زمين مي‌خواست ابراز احساسات كند، آتشفشان سرازير شد
خورشيد قهر كرد، خسوف شد
دريا براي صرفه‌جويي كمتر موج مي‌فرستد
فكرهايم تابعيت مغزم را از دست دادند
کلمه سنگین نمی تواند بی وزنی خود را ثابت کند
سيب سر درخت به نيوتون می خندد
آن قدر تند تند حرف مي زند كه گوشم جا مي ماند
به نصف النهار میروم تا شام بخورم
سكته‎ي مغزي كرده‎ام ، مغزم را با ويلچر به پارك مي برم
رقاصك ِ ساعتم با ضربه‎اي سنگين ، بازنشسته شد

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۴۷ ب.ظ
توسط sir.mohammad
خيلي مانده تا پخته شوم ، ادويه فراموش نشود
آخرين “تور ِ“ ماهي ، سفر به خشكي است
زرخيزترين سرزمين ، بازار ِ زرگرهاست
در بي‎قراري ِ نگاهم ، پاركينسون رخنه‎كرده است
تنها خطي كه متحول نشده است ، خط ِ فقر است
ماهي در گروه “آب زيان“ و انسان در گروه “نان زيان“ قرار دارد
به جای مهر ، پای سجاده ام را امضا می کنم
خواست سر از کار دنیا دربیاورد .... دنیا سرکارش گذاشت
پزشک ناشی ، به جای تب بر قیچی تجویز می کند
گربه ها عاشق آدم هایی هستند که در زندگی دیگران موش می دوانند
اسپند دود می کنم که چشمم ، کسی را نخورد
به نارنجک بدون ضامن ، وام نمی دهند
الا کلنگ ، خیرالامور اوسطها را نقض کرد
تمام نمازهایش را غذا کرد ولی هنوز گرسنه بود
با آنکه پررو بود ولی جلوی آدم های دورو کم می آورد
گل وحشی را در گلدان اسیر می کنم

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۴۸ ب.ظ
توسط sir.mohammad
با قدی کوتاه همیشه پایش از گلیم دارز تر بود
خواستم دخل و خرجم را یکی کنم ، دخلم درآمد
نخ سیگار ، رشته ی عمرم را کوتاه کرد
دور سرم باند می پیچم تا افکارم از آسمان خیال فرود بیایند
پل صراط آخرین پلی بود که پشت سرم خراب کردم
شناگر ناشی در زندگی غرق می شود
در شبکه های تلوزیونی میلیاردها ریال خرج می شود تا فقط سه ریال ساخته شود
خرچنگ و قورباغه به اتهام اغتشاش در سطح کاغذ دستگیر شدند
حتی گربه هم نمی تواند از درختی که حاضر نیست در برابر او کوتاه بیاید ، بالا برود
عینک دودی در عزای مرگ نگاه لباس سیاه به تن می کند
آنقدر دسته گل به آب دادم که آب از سرم گذشت
آنقدر از کلاغ می ترسید که یک مزرعه مترسک کاشت

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۴۹ ب.ظ
توسط sir.mohammad
در تاریکخانه ی عکاسی برق نگاه نگاتیو دل را سوزاند
زبان من در دهان ، جهت عقربه های ساعت می چرخد
در خانه تان را از پاشنه در می آورم تا لولا کار بگذارم
سوار خر شیطان شد چون از اتوبوس ارزانتر بود
براي رهايي از مرگ به عزراييل جانم را رشوه خواهم داد
حق نفس كشيدن را از ماهي سلب كردند تا زنده بماند
قطب مردم خون گرمي دارد
زندگي صد سال اولش سخت است

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۴۹ ب.ظ
توسط sir.mohammad
هزار پا وقتي كفشهايش را دراورد همه حشرات از بوي پايش خفه شدند
پزشكان زندگي مرگباري دارند
اولين گام براي يك پرنده پر زدن است
شب و روز از ديدن هم بيزارند
خورشيد در آرزوي ديدن شب عمري مي سوزد
چاي شيرين براي فرهاد جذابتر از هرچاي ديگري بود
كسوف آسمان چشمانت آنقدر زيباست كه هر كسي را به حيرت در مي آورد
مرگ پايان مقدمه ي چند صفحه ي اول از كتاب زندگيست
مثل روز برايم روشن است كه شبها هوا تاريك مي شود
ليوان طاقطم از بي صبري لبريز شد
حتما توي سرها سري بيرون خواهي كرد اگر همه بنشينند
آدم بميره ولي تنش سالم باشد
بعضي آدم ها آدم بشو نيستند
مرگ يعني آزادي پس مرگ بر تمامي پرنده هاي درون قفس
حباب هايي كه جو مي گيردشان زود نابود مي شوند
خرها هيچ وقت ادم نمي شن اما آدم ها بعضي مواقع خر مي شن
حباب ها اسير هواي خود مي شوند
هزار پا ها به جاي دست به يقه شدن با هم پا به يقه مي شوند
قفس اسير ميله هاي خودش است
خوشبین پاهایش قطع شد گفت :بهتر کسی دیگه پا تو کفشم نمی کنه

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۵۰ ب.ظ
توسط sir.mohammad
احساس خود بزرگ بینی می کرد ،دماغشو عمل کرد
خون دل می خورد،گفتند :وای تو چقدر خون آشامی
دلم برایش کباب شد،نامردی نکرد دلمو خورد
باد هم کلاهبردار قهاری است
تشنه ام"،این حرف را مردی زد که در زندان آب خنک می خورد
جریان برق،جریان زندگی اش را متوقف کرد
سر حرف را که میبندی، سر سکوت باز میشود
باران به سقوطش ميگريد
عاشق آدم دروغگویی هستم که چشمان راستگویش جبران دروغگوییهایش را میکند
قطرات اشكم را به تساوي ميان چشمهايم تقسيم كردم
شير فكرم را باز كردم و گلدان شمعداني را از فكرم سيراب نمودم
با دسته گل به استقبال ميكربي كه تازه وارد بدنم شده بود شتافتم
از وقتي گياهخوار شده ام به جاي خون در عروقم كلروفيل جريان دارد
فلسفه به وجود آمدن شب فقط به خاطر اين است كه ما بتوانيم روزها را شماره كنيم
براي اينكه صداي قلبم ناراحتم نكند شبها آن را خارج از قفسه سينه ام مي گذارم

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۵۱ ب.ظ
توسط sir.mohammad
حشراتي را كه براي تغذيه از جسدم وارد گورم شده بودند بلعيدم
مقابل در خروجی نگاهت انتظار تصویرم را میکشم
قلب آدم برفی، سفید است
خدا حافظی سرود تنهاییست
آسانسور سقوط و صعود را نشخوار می کند
آدم احساساتی با قلبش فکر می کند
پرنده پیر احتیاج به قفس ندارد
آب بافواره آسمان را نشان ماهيها مي‌دهد
آب به خاطر شيري كه چكه مي‌كند، اشك مي‌ريزد
ازدودلي خسته شده بودم ، يكي از آنها را براي زاپاس كنار گذاشتم
قبل از اینکه غصه مرا بخوردمن غصه را میخورم
آن قدر عجله داشت که خودش را هم جا گذاشت
موش تو لونش نمیره چون سقف خونش چکه می کنه
اگر می شد استوا را به قطب برد هوا نیز معتدل می شد
جوانی که بختش باز نمی شد به کلید سازی مراجعه کرد
كسی را كه در آستانه مرگ قرار می گيرد ، هيچ خطری تهديد نمی كند
بعضی ها دروغ تو ذاتشان نيست ، سر زبانشان است
وقتی نونم را آجر كرد ، با اون زدم سرش را شكستم
پايان كه چه عرض كنم ، آغاز همه چيز آزادی است
وقتی لحظه ها ساعتم را هل می دهند جلو می رود
به محض اينکه چشمم به عزرائيل افتاد , خود را به مردن زدم
عنکبوت مهربان با تارش برای مگس پوليور می بافت
مهاجرت فواره چند لحظه بيشتر طول نمی کشد
آنقدر آرام صحبت می کنم که ناگزيرم برای شنيدن حرفهايم استراق سمع کنم
برای گربه تحقير آميز است که با مرگ موش خودکشی کند
اول ضد يخ به داخل کاسه سرم می ريزم بعد به قطب جنوب فکر می کنم

ارسال شده: دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۶, ۲:۱۴ ق.ظ
توسط Vitamin C
براي اينكه صداي شكستن دلش شنيده نشود با صداي بلند مي خندد.

آنقدر تنهايي را دوست داشت كه از سايه خودش هم بيزار بود.

براي اينكه عشقش را از قلبش پاك كند، قلبش را فرمت كرد.

خورشيد عشق هم نتوانست قلب يخي او را گرم كند.

اگر درخت نبود، هيچ‌کس نمی‌توانست چوب لای چرخ ديگری بگذارد.

بيدمجنون، بهترين چوبه‌دار برای شکست‌خورده در عشق است.

عاشق دلشکسته، هميشه زير درخت بيدمجنون می‌نشيند.

درودگر عاشق‌پيشه، دنبال درخت بيدمجنون می‌گردد.

بهترين زغال، از درخت روسياه به‌دست می‌آيد.

بخاطر افکار فسیل واری که داشت, جشنواره فسیلی راه انداخت.

آنقدر فکرش دست نخورده ماند, که کارتونک بست.

بخاطر افکار عتیقه ای که داشت, مغزش را به موزه سپرد.

مغز کوچکش در فضای جمجمه اش, لق میزند.

کاريکلماتور

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۶, ۴:۲۹ ب.ظ
توسط farrokheftekhar
وقتی به خواب رفت و دیگر برنگشت گفتند مرده!

آنقدر با شور زندگی کرد که فشار خون گرفت.

اگر شیرینی زندگیت زیاد شود مرض قند در کمین است.

وقتی کلاهم را برداشتند سرمای تحقیر تا عمق جانم نفوذ کرد و در آنجا خود را گرم کرد.

با سیلی روزگار صورت هیچکس سرخ نمیشود. :smile: