صفحه 5 از 54
ارسال شده: شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۲:۳۵ ق.ظ
توسط ARMIN
سلام
sara, واقعا زيبا بود. دستتون درد نکنه.
Fareed3230, کاملا درست مي فرماييد بيان از زيبايي مطالب بالا عاجز است.
ارسال شده: شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱:۰۴ ق.ظ
توسط Dr.Akhavan
sara, جان
واقعا زیبا بود

ارسال شده: یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۰:۴۹ ق.ظ
توسط sara
Fareed3230,
ARMIN,],
از لطف شما ممنون
گاهی با دنیای رنگارنگ کلمات هم احساس بیگانگی می کنی یا شاید هم کلمات خودشان با هم قهرند که حتی با ساعت ها جستجوی مداوم نمی توانی چند کلمه پیدا کنی که با هم آشتی کنند کنار هم بنشینند و جمله ای بشوند که حرف دلت را به همراه بیاورند .
گاهی احساس می کنی که برای بیان حرف دلت حروف الفبا کافی نیستند و تو دوست داری از چیزهایی حرف بزنی که میان همه آشفتگی ها و پریشانی ها تنها دلخوشی ات هستند ولی حس می کنی بزرگی آنچه در ذهن داری در قالب کوچک کلمات نمی گنجد و تو به خودت اجازه نمی دهی که حرف های بزرگ را در چها ر چوب کوچک کلمات کوچک کنی .
کلمات دنیای بی رحمی دارند حتی به ناب ترین باورها و بهترین خاطرات هم رحم نمی کنند هر چند اشتیاق تو را برای نوشتن دیده باشد.که تو دلت می خواهد با بهترین واژه ها از بهترین دلبستگی ها و وابستگی ها از التهاب و اظطراب و شوق و هیجانت بگویی .یا کمی خودمانی تر از تپش های دلت بنویسی.
الهی ! بخوانمان ...
این دل سخت تنگ است و بی قرار .......
دلم در آرزوی دیداری دگر بی قرار است
ارسال شده: سهشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۵, ۹:۵۸ ق.ظ
توسط sara
خدایا !مرا این عزت بس که پروردگارم تو باشی و این افتخار بس که بنده ی تو باشم تو آنچنانی که من دوست دارم پس مرا آن طور که می خواهی بگردان
....و من دل سوخته ام را روح آتش گرفته ام را چشمان تبدار دلم را و دستان بیمار روحم را به در گاه خدا بردم به پیشگاه او نالیدم از دست دنیا از دست اسارت خاک از فراموشی انسان از دست مردمانی که دست ها ی سبز قنوت را مهر و لطافت سجود را تمنای شاکرانه رکوع را و هق هق گریه های خضوع را از یاد برده اند
نالیدم از دست دلم دلی که فرسنگ ها از تو فاصله دارد زیرا حقیقت رامی دانست ولی درک نکرده بود .
به سوی تو آمدم ای تنها و تنها معبود من پس بیا و دل مرا با خویش ببر بیا که مدت هاست خانه ی وجودم را زوده ام که از عشق تو در بهترین اتا ق هایش پذیرایی کنم بیا که دیری است غنچه های وجودم لبخند نمی گشاید و آنها را چیزی جز غبار انتظار نپوشانده است .
ارسال شده: سهشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۳۸ ق.ظ
توسط Fareed3230
sara, خيلي زيبا بود . اميد وارم خدا دست هممون رو بگيره
باز هم يک انتظار!
امروز من ايستاده ام
باز هم يک انتظار!
در دلم هر لحظه سوداي ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوی پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهی در آسمان چشم تو، پر میزنم
يا که گاهی در خيالت میرسم
ديدنت!
ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ی ديرينه است
بر تمام ميله های اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبی می زنم
رنگ آبی رنگ آرزوهای من است
رنگ آبی، رنگ عشق!
رنگ آبی، رنگ توست!
در وجودم شوق تو باز شعله می کشد
در درونم آتشی از مهر تو
باز هم خرمنی از عشق برپا می کند
.....
با تمام خستگی
هر روز من ایستاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من ایستاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار!
باز هم يک انتظار
من اينو توي يه سايت خوندم ديدم قشنگه . گفتم حيفه كه شما نخونين .
هرچي گشتم شاعرشو پيدا نكردم

ارسال شده: سهشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۵, ۵:۰۳ ب.ظ
توسط sara
بنام تو ای خوبترین خوبیها
چگونه صدایت زنم که تو مرا قبل از خودم خوانده ای
چگونه دردهایم را باتو بگویم که قبل از من تو
می دانی .
خدای من مهربانم
دوستت دارم مهربانم یاری کن دلهای شکسته را وگامهایی که جز طی طریق به سوی تو راهی را نمی شناسند
خدای من مهربانم هیچ نمی دانم چه بگویم ...............................
.......................................................
ارسال شده: چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۲۰ ب.ظ
توسط Farhad3614
سلام
sara خانم
ممنون به خاطر جملات زیبای که می نویسید بسیار تاثیر گزارند..
Fareed3230 جان ممنون

ارسال شده: چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۲۹ ب.ظ
توسط sara
Farhad3614, از لطف شما ممنونم
چگونه تفسیرت کنم ای سرسبز ترین!که نه بیان توان قدم گذاردن در بلندای معرفت تو را دارد و نه قلم گویای بیکرانگی است !
ای پهناورترین دریای عشق!در ظهور تو لبریزترینم از انتظار و کمر شکسته ترینم از بار غبن و خسران ای گویا ترین کلام تاریخ !
ای شکوه اوج !ای دلکش ترین تصویر هستی !ای بلندترین نغمه گر کهکشان در تنهایی حرا !ای تنهاترین زمزمه گیتی!
تمنایمان ای چشمه !تنها این است که به هنگام جوششش بی شائبه ات قطره ای باشیم در خروش. قطره ای باشیم در. تکاپو در هیاهو.
ای فانوس !چشمهای بی فروغ ما هدایت تو را می طلبد و دشتهای خالی و دوداندود ذهنهای بایرمان طراوت تو را .در کوچه های تفکرات خاموشی چه کسی را بخوانیم تا پاسخگوی معماهایمان باشد ؟اینجا هر شب ستاره ای به دیدار دریا می آید و تا صبح با دریا به راز می شیند حکایت ناکامی دیدگانش را با آب پاک پاک می نالد.ای آب آب.ای پاک پاک .ای نور نور !
دستها به سوی تو گشوده می شود و چشم کو به کو در جست و جوی توست .تو که بیایی ناله کودک همسایه را خنده می بخشی تو که بیایی باران هم می خندد سنگها هم شکوفا می شوند و آب سیراب می گردد تو که بیایی ستاره می بارد و دستان خالی کودک سرزمین قحطی پر از ستاره می شود .تو که بیایی جمعه از چشم انتظاری در می آید .پیچک خانه عروج می کندو چلچله می پرد.
بیا که چشمان جمعه به جاده سیاه شد !روزی که بیایی آسمان آبی است و طوفان ستم جرئت وزیدن ندارد روزی که بیایی کوله بارت پر از ارمغان است و برای هر دل شکسته ای هدیه ای داری .اشک حسرت را از گونه ها پاک می کنی و انسانیت را تفسیر می کنی ...
کاش آن روز همین فردا باشد !
خبری آمد خبری در راه است.سرخوش آن دل که از آن آگاه است.شاید این جمعه بیاید ...شاید.پرده از چهره گشاید ...شاید
ارسال شده: جمعه ۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۶ ب.ظ
توسط sara
چشمهایمان همیشه در انتظارند
و ثانیه های شرحه شرحه هرم لحظه های بی تو بودن را تکرار می کنند
راهها از ماندن خسته اند
و تب انتظار جاده هارا سوزان کرده است
دستهایمان رو به آسمان خشکیده اند
و باران رحمت تو را می خواهد
تا خاتمه دهد انتظار را در سحر روزی جمعه...
ارسال شده: شنبه ۶ خرداد ۱۳۸۵, ۷:۵۴ ب.ظ
توسط sara
چه غریبم امشب و چه دلتنگ دلم عجب هوایی شده برای باران .برای طعم خیس دعا.برای بهت و بغض وخلوت و حیرت!!!
ارسال شده: دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۵, ۷:۴۰ ق.ظ
توسط sara
هو المعشوق
اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت
باقی همه بی حاصلی و بیخبری بود...
ارسال شده: دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۵, ۳:۱۸ ب.ظ
توسط کنداليني
sara خانم...
اون کسی که شما به دنبالش هستی، کسی جز خودت نیست...
به درون خودت برو اونوقت که می فهمی چه بیهوده تمام عمر دنبال کسی می گشتی تا تنهایی تو رو پر کنه ...
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد ............................................. آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
حقیقت در درون انسانه ...
ARMIN : دوست عزيز لطفا از ارسال پست هاي بي محتوا خورد داري فرماييد.
آرمین جان
سکوت با محتوا ترین چیزیه که من تا به حال درک کردم...
با خواندن یک مشت تعابیر و الفاظ ساخته و پرداخته ذهن انسان ها جز گم شدن و اسیر تاریکی شدن چیزی نصیب انسان نمیشه...
تنها راه خلاصی از درد و رنج که زاییده دوری از خود و خویشه ، پناه بردن به سکوت و خاموش کردن ذهنه...