صفحه 41 از 54
ارسال شده: دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۶, ۳:۴۵ ق.ظ
توسط hichkas
هي فلاني زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك
آنهم از دست عزيزي كه تو دنيارا
جز براي او و جز با او نمي خواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد
ارسال شده: دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۶, ۴:۱۴ ق.ظ
توسط etteb
@افتخار@ تنها با مرگ بدست مي آيد
چون تا زماني كه زنده هستي
دست حسودان افتخارات تو را گناه جلوه مي دهند
ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۶, ۴:۴۱ ب.ظ
توسط Ines
فقط سکوت در این خرابه ی من حکم فرماست
فقط غم به خا نه ی تاریک من گذر می کند
وجودم پر شده از نقش فاصله ها
امروز خسته تر از گذشته ام
چشما نم حتی نفس پی تو دویدن را ندارد
پا هایم توان گریز از این سراب را ندارد
کاش مرگ به سراغ من،تنها بیاید
کاش می دانستی که چقدر خسته ام
ارسال شده: شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۶, ۱:۲۹ ب.ظ
توسط Ines
باز باران بي ترانه
گريه هايم عاشقانه
مي خورد بر سقف قلبم
ياد ايام تو داشتن
مي زند سيلي به صورت
باورت شايد نباشد
مرده است قلبم ز دستت
فكر آنكه با تو بودم
با تو بودم شاد بودم
توي دشت آن نگاهت
گم شدن در خاطراتت
ارسال شده: شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۶, ۳:۱۰ ب.ظ
توسط Montana2100
هرگاه قلبي را شكستي به انتظار شنيدن صداي شكستنش منشين! بعضي قلبها آنقدر مغرورند كه صداي خردشدنشان را فرو ميبرند.
هيچگاه به انتظار تپيدن قلبي چشمهايت را خسته و بيخواب مكن! بعضي قلبها آنقدر سختاند كه با تپيدن خرد ميشوند.
هرگز به انتظار باز شدن قلبي در مزن! بعضي قلبها آنقدر خالياند كه با كليد احساس هم باز نميشوند.
هيچگاه انتظار نداشته باش بر سكوي قلبي حكومت كني! بعضي قلبها آنقدر سستاند كه فرو ميريزند.
هيچوقت انتظار نداشته باش در قلبي باقي بماني! بعضي قلبها كاروانسرايي پر از مسافرند كه ديگر جايي براي تو باقي نميگذازند....
ارسال شده: دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۶, ۱۲:۵۱ ق.ظ
توسط Ines
سنگ ها افسرده است
رود می نالد هنوز
غم بیامیخته با رنگ غروب
می تراود ز لبم قصه ی سرد
دلم افسرده دراین تنگ غروب
ارسال شده: سهشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶, ۷:۳۲ ق.ظ
توسط Atlantis
بزن بر سنگ ، جامم را
مرا بشكن ، مرا بشكن
تو سر تا پا وفا بودي
ولي اي مهربان من ،
بگو آخر ، كه از اول كجا بودي
كنون كز من بجا ، مشت پري در آشيان مانده
آهي زير سقف آسمان مانده
بيا آتش بزن اين آشيان ، اين بال و پرها را ،
رها كن اين دل غمگين و تنها را
تورا راندم
كه دست ديگري بنيان كند روزي بناي عشق و اميــــدت
شود امـــيد جاويدت
......................................
................................
......................................
خیلی وقت تا حالاست که از دوست محترممون
ALIAGHAKHAN, خبری نیست ... از پستها و جمله های زیبای ایشون خبری نیست .... امیدوارم که زودتر بازم پستهای ایشون رو ببینیم .
ارسال شده: سهشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶, ۸:۲۹ ق.ظ
توسط Montana2100
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست
نگفتم عزیزم این کار را نکن
نگفتم برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه رویم را برگرداندم
حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم
ارسال شده: چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۶, ۳:۰۵ ب.ظ
توسط Ines
نرنجم كه با ديگري خو كني
تو با من چه كردي كه با او كني
ارسال شده: چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۶, ۸:۳۳ ب.ظ
توسط Montana2100
وقتي بازگردي
جاي خالي خود را خواهي ديد....
همهي راه ها ادامه خواهند يافت
در جهات گوناگون
و تنها راه تو بسته خواهد بود!
كلام سلام و آشنايي تو
مبهوت و محزون
ناآشنا به گوش خواهد رسيد
شرمسار گام به اندرون مينهي
و چنان به اطراف مي نگري
كه گويي به خانه اي فراموش شده، در خواب ديده.
و انگشتانت لمس خواهند كرد
جاي خاليات را
در كتابها و اشياء جا به جا شده
و تو در خواهي يافت كه
همه چيز دگرگون شده است.
نه تنها در خانهات كه در سراسر دنيا
ساده و كاملا طبيعي
پر خواهند كرد آنها
جايي را كه تو اشغال مي كردي!
ارسال شده: شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۶, ۱۱:۲۴ ق.ظ
توسط Atlantis
انسان معجونی است از خوبی و بدی ....یک انسان در آن واحد ممکن است برای کسی فرشته باشد و برای کسی دیگر حکم دیو را داشته باشد.
یک روز به کسی نسبت دروغ و دریغ می دهی .... و روز دیگر همین نقش را برای دیگری بازی می کنی ; و شاید یک روز خود ما , مخاطب دریغ های دیگران باشیم.
دوست داشتن کار هرکسی نیست. برای دوست داشتن عمری صبر و سکوت لازم است.دشمنی کاری سهل است .... کاری که از هر بی ریشه ای نیز بر می آید .
با قلم میگویم ای همزاد , ای همراه, ای هم سرنوشت ;
هردومان حیران بازیهای دورانهای زشت!
شعرهایم را نوشتی , دست خوش ;
اشکهایم را کجا خواهی نوشت ؟
ارسال شده: دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۶, ۱:۰۰ ق.ظ
توسط Ines
اي خدا من بكسي كاري ندارم
ولي زخم از همه خوردن شده كارم
از غريب و كسي كه وصله ی جونه
پشت پا خوردن و مردن شده كارم
بعضيها قيد همه چي رو زدن
بعضيها اسير اقبال بدن
اون بالا نشستي گوش كن اي خدا
چه عذابيه به دنيا اومدن
مرگ تدريجي شده هستي برام
نقش خنده ديگه مرده رو لبام
اي خدا هركسي از راه ميرسه
ميكنه چاه دورنگي پيش پام