شاید شبیه همان قصه عجیب
خانم شعرهای من این دختر نجیب
یک روز از میان غزلهای ناقصم
قل می خورد... و سرخ شدم، سرخ مثل سیب
حالا عروس خواب قشنگی که دیده ام
با چشمهای آبی و لرزان و بی فریب
این بیت های یخ زده را دید می زند
لبخندهای داغ لبش میزند نهیب
به تکه های قلب سپیدی که این چنین
از دست های عاشق تو مانده بی نصیب ............
هر چه مي خواهد دل تنگت بگو
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 532
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۵:۲۵ ب.ظ
- محل اقامت: در همين نزديكي...
- سپاسهای ارسالی: 48 بار
- سپاسهای دریافتی: 189 بار
شب شده.
..خيلي دلم گرفته...از بعضي حرفا...تا حالا كسي اينقدر بي پرده بهم نگفته بود كه...از حرفاش داشتم آب ميشدم....آخه من همچين آدمي نبودم....چطور همچين فكري در مورد من كرده بود..
وقتي بهم گفت من رو تو چه وضعي ديده .....ولي به جان خودم قسم كه همش اتفاقي بود...يه سو تفاهم...
، يا حتي بعد از اينكه گفت فلاني در موردت گفته كه با ...كسي كه اصلا نميدونم وجود داره يا نه... ريختي روهم ، .... داشتم از وحشت سكته ميكردم...آخه چرا؟
تا حالا به عمرم هيچ كس واسم پاپوش به اين بزرگي درست نكرده بود....بدتر از اون ، اون تهمت كه بهم زده داره ديوونم ميكنه...... نميدونم اين يه كابوسه يا ...يا امتحان.....
نميدونم...شايد همش رو دروغ گفته...ولي نه...داشت قسم ميخورد..... گفتش نميتونه بگه كه كي اين حرف رو زده....
مهم نيست...نگه....ولي من حلالش نميكنم........نفرين نميكنم...فقط اميدوارم واسه خودش پيش بيا تا بفهمه بازي با آبرو يعني چي.....
نميدونم...بايد واسه كي متاسف باشم...واسه خودم يا اون.............خدا جفتمون رو ببخشه...
..خيلي دلم گرفته...از بعضي حرفا...تا حالا كسي اينقدر بي پرده بهم نگفته بود كه...از حرفاش داشتم آب ميشدم....آخه من همچين آدمي نبودم....چطور همچين فكري در مورد من كرده بود..
وقتي بهم گفت من رو تو چه وضعي ديده .....ولي به جان خودم قسم كه همش اتفاقي بود...يه سو تفاهم...
، يا حتي بعد از اينكه گفت فلاني در موردت گفته كه با ...كسي كه اصلا نميدونم وجود داره يا نه... ريختي روهم ، .... داشتم از وحشت سكته ميكردم...آخه چرا؟
تا حالا به عمرم هيچ كس واسم پاپوش به اين بزرگي درست نكرده بود....بدتر از اون ، اون تهمت كه بهم زده داره ديوونم ميكنه...... نميدونم اين يه كابوسه يا ...يا امتحان.....
نميدونم...شايد همش رو دروغ گفته...ولي نه...داشت قسم ميخورد..... گفتش نميتونه بگه كه كي اين حرف رو زده....
مهم نيست...نگه....ولي من حلالش نميكنم........نفرين نميكنم...فقط اميدوارم واسه خودش پيش بيا تا بفهمه بازي با آبرو يعني چي.....
نميدونم...بايد واسه كي متاسف باشم...واسه خودم يا اون.............خدا جفتمون رو ببخشه...


-
- پست: 803
- تاریخ عضویت: جمعه ۶ مرداد ۱۳۸۵, ۱۱:۵۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 138 بار
- سپاسهای دریافتی: 273 بار
سه روزه رفته اي سي روزه حالا
زمستون رفته اي نوروزه حالا
خودت گفتي سر هفته مي آيي
شماره كن ببين چند روزه حالا
اي يار نازي! اي يار نازي
منو ول كردي و رفتي به بازي
تو كه عشقت به جونم لونه كرده
منو آواره و ديوونه كرده
بيا حالا بهاره گل ميباره
بهارم رو تو پر گل كن دوباره
دلم از دوريت شد پاره پاره
كه درد عاشقي چاره نداره
اگه يك روح به خواب ما بيايه
خدا عمري بما ميده دوباره
زمستون رفته اي نوروزه حالا
خودت گفتي سر هفته مي آيي
شماره كن ببين چند روزه حالا
اي يار نازي! اي يار نازي
منو ول كردي و رفتي به بازي
تو كه عشقت به جونم لونه كرده
منو آواره و ديوونه كرده
بيا حالا بهاره گل ميباره
بهارم رو تو پر گل كن دوباره
دلم از دوريت شد پاره پاره
كه درد عاشقي چاره نداره
اگه يك روح به خواب ما بيايه
خدا عمري بما ميده دوباره
No time like the present
مدتی کمرنگ یا بی رنگ...
مدتی کمرنگ یا بی رنگ...

- پست: 68
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶, ۵:۵۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1 بار
- سپاسهای دریافتی: 8 بار
دلتنگي
ستاره ای خواهم شد
و در میان آسمان ها درخشیدن آغاز خواهم کرد
تو می توانی با سلام ماه مرا پیدا کنی
ترانه ای خواهم شد
و در میان قلب ها سرودن آغاز خواهم کرد
تو می توانی با شروع اشک مرا پیدا کنی
غباری خواهم شد
و با رقص باد در صحرا نمایش آغاز خواهم کرد
تو می توانی با لمس شن های داغ مرا پیدا کنی
من در همه جا خواهم بود
هرگاه دلتنگ شدی
اشکت را لمس کن، قلبت را دریاب
مرا خواهی یافت...
[External Link Removed for Guests]
و در میان آسمان ها درخشیدن آغاز خواهم کرد
تو می توانی با سلام ماه مرا پیدا کنی
ترانه ای خواهم شد
و در میان قلب ها سرودن آغاز خواهم کرد
تو می توانی با شروع اشک مرا پیدا کنی
غباری خواهم شد
و با رقص باد در صحرا نمایش آغاز خواهم کرد
تو می توانی با لمس شن های داغ مرا پیدا کنی
من در همه جا خواهم بود
هرگاه دلتنگ شدی
اشکت را لمس کن، قلبت را دریاب
مرا خواهی یافت...
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 434
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵, ۸:۰۳ ب.ظ
- محل اقامت: www.centralclubs.com
- سپاسهای ارسالی: 9 بار
- سپاسهای دریافتی: 16 بار
نمي خوام مثل بقيه دوستان شعر بگم يا خيلي شاعرانه حرف بزنم....
خيلي خستم ..... ولي چون دلم ميخواست با يكي حرف بزنم اومدم اينجا ......
داشتم به خاطراتم تو اين سايت فكر ميكردم .... به روزي كه اومدم و واقعا از بودنم در اينجا لذت بردم....به همه پست ها و پيغام هاي خصوصيم نگاه كردم ... به ياد چه طور دوست شدنم با اعضا .... هر كدوم يه خاطره اي رو برام زنده كرد.
ولي حالا با اومدنم نميدونم چرا انقدر دل تنگ ميشم....دلم براي دوستاني كه رفتند و نميدونم كه برميگردن يا نه ... از جمله Montana2100 كه دلم واقعا براي داستانك (داستانهاي واقعا زيباشون ) تنگ شده ، براي دوستمون ALIAGHAKHAN كه خيلي وقته حضور ندارن ، آقا فرهاد و.... احساس ميكنم حال و هواي سايت عوض شده ..... يه جورايي مثل اون اوايل نيست .... نميدونم چرا... شما چي .... شما هم اين احساس رو داريد...
.
.
.
ولي هنوز هم از بودنم تو اين سايت لذت ميبرم ، چون خاطرات خوبي رو ازش دارم...
خيلي خستم ..... ولي چون دلم ميخواست با يكي حرف بزنم اومدم اينجا ......
داشتم به خاطراتم تو اين سايت فكر ميكردم .... به روزي كه اومدم و واقعا از بودنم در اينجا لذت بردم....به همه پست ها و پيغام هاي خصوصيم نگاه كردم ... به ياد چه طور دوست شدنم با اعضا .... هر كدوم يه خاطره اي رو برام زنده كرد.
ولي حالا با اومدنم نميدونم چرا انقدر دل تنگ ميشم....دلم براي دوستاني كه رفتند و نميدونم كه برميگردن يا نه ... از جمله Montana2100 كه دلم واقعا براي داستانك (داستانهاي واقعا زيباشون ) تنگ شده ، براي دوستمون ALIAGHAKHAN كه خيلي وقته حضور ندارن ، آقا فرهاد و.... احساس ميكنم حال و هواي سايت عوض شده ..... يه جورايي مثل اون اوايل نيست .... نميدونم چرا... شما چي .... شما هم اين احساس رو داريد...
.
.
.
ولي هنوز هم از بودنم تو اين سايت لذت ميبرم ، چون خاطرات خوبي رو ازش دارم...

- پست: 68
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶, ۵:۵۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1 بار
- سپاسهای دریافتی: 8 بار
همیشه در نهایت بودن خویش تنها می مانیم
نه شانه ای برای گریستن
نه دستی برای نوازش
نه آغوشی برای دمی آسایش
این رسم روزگار است که اگر دستی بلند شد جز برای سیلی بر گونه ای یخ زده فرود نیایید
تکرار وحشیانه تاریخ است، زندگی
و من که گم گشته ام در امتداد خطوط کف دست راستم
دنبال سرنوشت شوم خودم گیج می زنم
و خط عمر من در طول راه خویش در چند نقطه تکه و تکه می شود
یعنی که بارها می میرم و هی زنده می شوم...
[External Link Removed for Guests]
نه شانه ای برای گریستن
نه دستی برای نوازش
نه آغوشی برای دمی آسایش
این رسم روزگار است که اگر دستی بلند شد جز برای سیلی بر گونه ای یخ زده فرود نیایید
تکرار وحشیانه تاریخ است، زندگی
و من که گم گشته ام در امتداد خطوط کف دست راستم
دنبال سرنوشت شوم خودم گیج می زنم
و خط عمر من در طول راه خویش در چند نقطه تکه و تکه می شود
یعنی که بارها می میرم و هی زنده می شوم...
[External Link Removed for Guests]

- پست: 68
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶, ۵:۵۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1 بار
- سپاسهای دریافتی: 8 بار
بنویس، بر یاس کبود
بنویس، بر باور رود
بنویس، از من بنویس
بنویس، عاشق یکی بود
بنویس، بنویس، بنویس
آه قصه بگو، از این، عاشق دور، تو، از این تنهای صبور
بی تو شکست چو جام بلور
بنویس، بر یاس سپید
بنویس، از عشق و امید
بنویس، دیوانه ی تو، به خود از عشق تو رسید
بنویس، بنویس، بنویس
تو، موج غرور
این دل، سنگ صبور
بنویس، از آن که چو اشک
از دیده چکید به گونه دوید
بنویس، دنیای منی همه رویای منی
منم و بی تابی موج، تو هنوز دریای منی
بنویس، بنویس، بنویس
غریبونه شکستم، من اینجا تک و تنها
دلخسته ترینم در این گوشه ی دنیا
ای بی خبر از عشق، نداری خبر از من
روزی تو میایی، نمانده اثر از من
بنویس، دنیای منی، همه رویای منی
منم و بی تابی موج، تو هنوز دریای منی
بنویس، بنویس، بنویس...
[External Link Removed for Guests]
بنویس، بر باور رود
بنویس، از من بنویس
بنویس، عاشق یکی بود
بنویس، بنویس، بنویس
آه قصه بگو، از این، عاشق دور، تو، از این تنهای صبور
بی تو شکست چو جام بلور
بنویس، بر یاس سپید
بنویس، از عشق و امید
بنویس، دیوانه ی تو، به خود از عشق تو رسید
بنویس، بنویس، بنویس
تو، موج غرور
این دل، سنگ صبور
بنویس، از آن که چو اشک
از دیده چکید به گونه دوید
بنویس، دنیای منی همه رویای منی
منم و بی تابی موج، تو هنوز دریای منی
بنویس، بنویس، بنویس
غریبونه شکستم، من اینجا تک و تنها
دلخسته ترینم در این گوشه ی دنیا
ای بی خبر از عشق، نداری خبر از من
روزی تو میایی، نمانده اثر از من
بنویس، دنیای منی، همه رویای منی
منم و بی تابی موج، تو هنوز دریای منی
بنویس، بنویس، بنویس...
[External Link Removed for Guests]
دوست دارم مثل تو باشم عروسک
نمیخوام ازت جدا شم عروسک
تو چشات خیلی قشنگه اما پلک نمیزنی
مثل من روزی هزار بار تو خودت نمیشکنی
خوش به حالت که تو سینه قلب عاشق نداری
دیگه ترس از این نداری دلتو جا بذاری
تو که عادت نداری
تقدیر و قسمت نداری
با وجود خوشگلی فکر خیانت نداری
آخه هیچی نمیدونی از غم این روزگار
تو چشات اشکی نداری
که بگم واسم ببار
دوست دارم مثل تو باشم عروسک
بی خیال همه چی
بازیچه باشم عروسک
susan
نمیخوام ازت جدا شم عروسک
تو چشات خیلی قشنگه اما پلک نمیزنی
مثل من روزی هزار بار تو خودت نمیشکنی
خوش به حالت که تو سینه قلب عاشق نداری
دیگه ترس از این نداری دلتو جا بذاری
تو که عادت نداری
تقدیر و قسمت نداری
با وجود خوشگلی فکر خیانت نداری
آخه هیچی نمیدونی از غم این روزگار
تو چشات اشکی نداری
که بگم واسم ببار
دوست دارم مثل تو باشم عروسک
بی خیال همه چی
بازیچه باشم عروسک
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
دست افشان پایکوبان میروم
بر در سلطان خوبان میروم
میروم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
میروم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم................
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
دست افشان پایکوبان میروم
بر در سلطان خوبان میروم
میروم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
میروم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم................
خوب بدانند، در این ایل
پدر مرد، تفنگ پدری هست
مردان قبیله همگی کشته
گهواره چوبی پسری هست
اگر نیست نترسید، که در قافله
دریایی و چشمان تری هست
دکتر زهرا
پدر مرد، تفنگ پدری هست
مردان قبیله همگی کشته
گهواره چوبی پسری هست
اگر نیست نترسید، که در قافله
دریایی و چشمان تری هست
دکتر زهرا

