صفحه 42 از 54
ارسال شده: دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۶, ۲:۱۱ ب.ظ
توسط MINA _N
شاید شبیه همان قصه عجیب
خانم شعرهای من این دختر نجیب
یک روز از میان غزلهای ناقصم
قل می خورد... و سرخ شدم، سرخ مثل سیب
حالا عروس خواب قشنگی که دیده ام
با چشمهای آبی و لرزان و بی فریب
این بیت های یخ زده را دید می زند
لبخندهای داغ لبش میزند نهیب
به تکه های قلب سپیدی که این چنین
از دست های عاشق تو مانده بی نصیب ............
ارسال شده: پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۱۷ ق.ظ
توسط Masoud
شب شده.
..خيلي دلم گرفته...از بعضي حرفا...تا حالا كسي اينقدر بي پرده بهم نگفته بود كه...از حرفاش داشتم آب ميشدم....آخه من همچين آدمي نبودم....چطور همچين فكري در مورد من كرده بود..
وقتي بهم گفت من رو تو چه وضعي ديده .....ولي به جان خودم قسم كه همش اتفاقي بود...يه سو تفاهم...
، يا حتي بعد از اينكه گفت فلاني در موردت گفته كه با ...كسي كه اصلا نميدونم وجود داره يا نه... ريختي روهم ، .... داشتم از وحشت سكته ميكردم...آخه چرا؟
تا حالا به عمرم هيچ كس واسم پاپوش به اين بزرگي درست نكرده بود....بدتر از اون ، اون تهمت كه بهم زده داره ديوونم ميكنه...... نميدونم اين يه كابوسه يا ...يا امتحان.....
نميدونم...شايد همش رو دروغ گفته...ولي نه...داشت قسم ميخورد..... گفتش نميتونه بگه كه كي اين حرف رو زده....
مهم نيست...نگه....ولي من حلالش نميكنم........نفرين نميكنم...فقط اميدوارم واسه خودش پيش بيا تا بفهمه بازي با آبرو يعني چي.....
نميدونم...بايد واسه كي متاسف باشم...واسه خودم يا اون.............خدا جفتمون رو ببخشه...
ارسال شده: پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶, ۲:۳۴ ق.ظ
توسط Ines
سه روزه رفته اي سي روزه حالا
زمستون رفته اي نوروزه حالا
خودت گفتي سر هفته مي آيي
شماره كن ببين چند روزه حالا
اي يار نازي! اي يار نازي
منو ول كردي و رفتي به بازي
تو كه عشقت به جونم لونه كرده
منو آواره و ديوونه كرده
بيا حالا بهاره گل ميباره
بهارم رو تو پر گل كن دوباره
دلم از دوريت شد پاره پاره
كه درد عاشقي چاره نداره
اگه يك روح به خواب ما بيايه
خدا عمري بما ميده دوباره
ارسال شده: دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶, ۱۱:۵۶ ب.ظ
توسط Atlantis
achachi98,
arash_slayer,
ALIAGHAKHAN,
wolf156,
و Dr.XJ, و m@hsa,
نمیخوام نه شعری بنویسم ..... و نه میخوام جمله ای بگم ..... فقط اسامی بالا رو گذاشتم .... تا بدونن که هیچ وقت فراموششون نمیکنیم ...... هیچ وقت .
ارسال شده: چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۴۷ ق.ظ
توسط Ines
چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم و چه ساده در ميان گريستن ديگران مي ميريم , و در فاصله ي اين دو سادگي چه معمايي مي سازيم به نام زندگي
دلتنگي
ارسال شده: جمعه ۲ شهریور ۱۳۸۶, ۸:۵۴ ب.ظ
توسط ghasedak66230
ستاره ای خواهم شد
و در میان آسمان ها درخشیدن آغاز خواهم کرد
تو می توانی با سلام ماه مرا پیدا کنی
ترانه ای خواهم شد
و در میان قلب ها سرودن آغاز خواهم کرد
تو می توانی با شروع اشک مرا پیدا کنی
غباری خواهم شد
و با رقص باد در صحرا نمایش آغاز خواهم کرد
تو می توانی با لمس شن های داغ مرا پیدا کنی
من در همه جا خواهم بود
هرگاه دلتنگ شدی
اشکت را لمس کن، قلبت را دریاب
مرا خواهی یافت...
[External Link Removed for Guests]
ارسال شده: شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۶, ۱۲:۴۸ ق.ظ
توسط Ines
نه از آبم نه از آتش
نه از رومم نه از زنگم
فقط مثل تو دلتنگم
نه آن لیلا ترین مجنون
نه شیرینم نه فرهادم
چه غمگینم چه تنهایم
نه آرامی به شب دارم
نه امیدی به فردا دارم
چه امیدی چه فردایی
چه پنهانی چه پیدایی
اگر خوشحال اگر غمگین
چه فرقی داره تنهایی
ارسال شده: شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۶, ۱:۴۳ ق.ظ
توسط dewdrop
نمي خوام مثل بقيه دوستان شعر بگم يا خيلي شاعرانه حرف بزنم....
خيلي خستم ..... ولي چون دلم ميخواست با يكي حرف بزنم اومدم اينجا ......
داشتم به خاطراتم تو اين سايت فكر ميكردم .... به روزي كه اومدم و واقعا از بودنم در اينجا لذت بردم....به همه پست ها و پيغام هاي خصوصيم نگاه كردم ... به ياد چه طور دوست شدنم با اعضا .... هر كدوم يه خاطره اي رو برام زنده كرد.
ولي حالا با اومدنم نميدونم چرا انقدر دل تنگ ميشم....دلم براي دوستاني كه رفتند و نميدونم كه برميگردن يا نه ... از جمله Montana2100 كه دلم واقعا براي داستانك (داستانهاي واقعا زيباشون ) تنگ شده ، براي دوستمون ALIAGHAKHAN كه خيلي وقته حضور ندارن ، آقا فرهاد و.... احساس ميكنم حال و هواي سايت عوض شده ..... يه جورايي مثل اون اوايل نيست .... نميدونم چرا... شما چي .... شما هم اين احساس رو داريد...
.
.
.
ولي هنوز هم از بودنم تو اين سايت لذت ميبرم ، چون خاطرات خوبي رو ازش دارم...
ارسال شده: شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۶, ۹:۰۳ ب.ظ
توسط ghasedak66230
همیشه در نهایت بودن خویش تنها می مانیم
نه شانه ای برای گریستن
نه دستی برای نوازش
نه آغوشی برای دمی آسایش
این رسم روزگار است که اگر دستی بلند شد جز برای سیلی بر گونه ای یخ زده فرود نیایید
تکرار وحشیانه تاریخ است، زندگی
و من که گم گشته ام در امتداد خطوط کف دست راستم
دنبال سرنوشت شوم خودم گیج می زنم
و خط عمر من در طول راه خویش در چند نقطه تکه و تکه می شود
یعنی که بارها می میرم و هی زنده می شوم...
[External Link Removed for Guests]
ارسال شده: یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۶, ۲:۱۱ ب.ظ
توسط ghasedak66230
بنویس، بر یاس کبود
بنویس، بر باور رود
بنویس، از من بنویس
بنویس، عاشق یکی بود
بنویس، بنویس، بنویس
آه قصه بگو، از این، عاشق دور، تو، از این تنهای صبور
بی تو شکست چو جام بلور
بنویس، بر یاس سپید
بنویس، از عشق و امید
بنویس، دیوانه ی تو، به خود از عشق تو رسید
بنویس، بنویس، بنویس
تو، موج غرور
این دل، سنگ صبور
بنویس، از آن که چو اشک
از دیده چکید به گونه دوید
بنویس، دنیای منی همه رویای منی
منم و بی تابی موج، تو هنوز دریای منی
بنویس، بنویس، بنویس
غریبونه شکستم، من اینجا تک و تنها
دلخسته ترینم در این گوشه ی دنیا
ای بی خبر از عشق، نداری خبر از من
روزی تو میایی، نمانده اثر از من
بنویس، دنیای منی، همه رویای منی
منم و بی تابی موج، تو هنوز دریای منی
بنویس، بنویس، بنویس...
[External Link Removed for Guests]
ارسال شده: سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۴۶ ب.ظ
توسط susan
دوست دارم مثل تو باشم عروسک
نمیخوام ازت جدا شم عروسک
تو چشات خیلی قشنگه اما پلک نمیزنی
مثل من روزی هزار بار تو خودت نمیشکنی
خوش به حالت که تو سینه قلب عاشق نداری
دیگه ترس از این نداری دلتو جا بذاری
تو که عادت نداری
تقدیر و قسمت نداری
با وجود خوشگلی فکر خیانت نداری
آخه هیچی نمیدونی از غم این روزگار
تو چشات اشکی نداری
که بگم واسم ببار
دوست دارم مثل تو باشم عروسک
بی خیال همه چی
بازیچه باشم عروسک
susan 
ارسال شده: چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۶, ۱۲:۴۵ ق.ظ
توسط hichkas
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
دست افشان پایکوبان میروم
بر در سلطان خوبان میروم
میروم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
میروم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم................