صفحه 43 از 54
ارسال شده: چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۶, ۸:۳۰ ق.ظ
توسط naatamam
اي مـن ! اي زنـدگـي !
در ميان اين پرسشهاي تکراري،
در ميان زنجيره بي پايان بي ايمانان،
در شهرهاي آکنده از ابلهان،
اي من،اي زندگي!به چه بايد دل خوش داشت؟
جواب:
به اينکه تو اينجايي
که زندگي هست و يگانگي
که نمايش بزرگ هنوز بر جاست،
تا تو هم کلامي بر آن بيفزايي.
شعر: والتر ویتمن
ارسال شده: پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۶, ۹:۴۰ ب.ظ
توسط ghasedak66230
دلم براتون خیلی تنگ شده...
ای کاش می تونستین احساسمو درک کنین...
ای کاش تو مرور خاطرات گذشته همراهیم می کردین و دوباره به یاد میاوردین که ما واقعا همدیگه رو دوست داشتیم...
ای کاش لحظه هایی رو که در کنار همدیگه خندیدیم، گریه کردیم و حتی دعوا کردیم یادتون میومد، شاید اون موقع اینجوری رفتار نمی کردین...
ای کاش باور می کردین میشه گذشته رو فراموش کرد به امید آینده ای روشن تر...
ای کاش چیزایی که من میبینم، شما هم می دیدین...
ای کاش می دیدین که مرگ چقدر نزدیکه و اگه یه روز سر برسه دیگه حسرت خوردن هیچ فایده ای نداره...
ای کاش گرمای اشکامو حس می کردین-گرمایی که از اعماق وجودم بر میادو اشکی که یادگار لحظه جاودانه با هم بودنمونه...
ای کاش آرزوی دوستتونو برآورده می کردین و بهش ثابت می کردین که وقتی از این دنیا رفت یه تلنگری به اطرافیانش زد و بعد شمع زندگیش خاموش شد...
ای کاش به جای فاتحه خوندن براش، رابطه دوستیمونو محکم تر می کردین تا او هم از شاد بودن گروهش-گروهی که برای ساختنش کلی زحمت کشیده بود- شاد می شد...
ای کاش می دونستین که من همیشه یه یادتونم و دوستتون دارم، دوستی افسانه ای ما چیزی نیست که بتونم فراموشش کنم، بی وفایی کاری نیست که قادر به انجام دادنش باشم...
ای کاش به یاد می سپردین که: "هیچ وقت فراموشتون نمی کنم و همیشه به دوستیمون وفادار باقی می مونم"
خدایا!
شکرت به خاطر تمام چیزایی که بهم هدیه کردی...
خدایا!
شکرت به خاطر تمام چیزایی که ازم گرفتی...
" خدایا!
من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری، من چون تویی دارم و تو چون خود نداری"
[External Link Removed for Guests]
ارسال شده: جمعه ۹ شهریور ۱۳۸۶, ۱۲:۴۶ ق.ظ
توسط pejman
تا وقتی که ادم به یه چیزی شک داره یا این که مطمعن نیست که تمام تلاششو برای رسیدن به این کرده یا نه یک چیزی ازارش میده ولی بعد از این که میفهمی تمام کارایی که میتونستی رو کردی که بهش برسی و نرسیدی دیگه چیزی نیست که ازارت بده
من که دیگه راحت شدم
ارسال شده: شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶, ۱۱:۳۰ ق.ظ
توسط ghasedak66230
گاهی اوقات چیزای فوق العاده ای در زندگی وجود دارن، که حتی اگه مطمئن باشی تمام نیروتو برای بدست آوردنشون صرف کردی بازم آرامش نداری...
من برای کسی نمی میرم که حداقل برام تب کنه، من برای کسی می میرم که دوستش داشته باشم و گرمای حضورشو-حتی در خاطره هام- حس کنم..
دوستی و عشق، فراتر از قاعده و قانونه، حاصل جمع و تفریق داده ها و از دست داده ها نیست چون ارزشش انقدر زیاده که قابل محاسبه نیست..
ارسال شده: شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶, ۶:۳۴ ب.ظ
توسط pejman
ghasedak66230 نوشته شده:
من برای کسی نمی میرم که حداقل برام تب کنه، من برای کسی می میرم که دوستش داشته باشم و گرمای حضورشو-حتی در خاطره هام- حس کنم..
من به کسی دل بسته بودم که وقتی هم بهم کوچکترین محلی نمیداد حاظر بودم جونمو براش بدم
این جمله که تو امضا منه فقط یک شعاره که ارزو میکنم کاش تحقق پیدا میکرد
ارسال شده: شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶, ۱۱:۱۶ ب.ظ
توسط Atlantis
سلام
دوستان عزیزم
ghasedak66230,
pejman,
وقتی کسی پیدا میشه که دوستش داریم , دیگه هیچ قانون و قاعده ای وجود نخواهد داشت .
چه اونطرف مارو دوست داشته باشه چه نداشته باشه , این ما هستیم که خودمونو اذیت میکنیم .
امیدوارم که نصیب همه عشقهای دو طرفه بشه ..... دوست داشتن یک طرفه فایده ای نداره .
دلتون شاد
ارسال شده: دوشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۶, ۷:۴۸ ب.ظ
توسط ghasedak66230
برام هر گوشه از تو يادي داره
تو ذهنم از تو صدها يادگاره
از اون روزاي خوب آشنايي
چي موند با من به جز درد جدايي؟!

ارسال شده: پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۶, ۱۱:۰۱ ق.ظ
توسط ghasedak66230
جاي خالي با هم بودن هامونو احساس مي کنم، اما همچنان در تلاشم تا با شرايط جديد خو بگيرم...
گاهي اوقات ديوارهاي شهر خاطراتم اونقدر بهم فشار ميارن که تنها اشکام مي تونن از اين حصار بي روزن عبور کنن...
هر وقت باهاتون حرف مي زنم بيشتر از قبل دلتنگ مي شم، اما فقط لبخند مي زنم و ياد شعري ميفتم که با هم پيداش کرده بوديم:
" گريه در چشمان من طوفان غم دارد ولي
خنده بر لب مي زنم تا کس نداند راز من..."
انگار شماها در سازگار شدن با تغييرات بيشتر از من موفق بودين، هر کدومتون يه راه جديد براي رهايي پيدا کردين...
راستش منم اينجا رو براي رها شدن پيدا کردم، اما بازم جاي خاليتونو حس مي کنم...
همه اين حرفا رو اينجا نوشتم تا شايد يه روزي از اينجا رد بشين و ببينين چي کشيدم...
اميدوارم اون روز براي جبران کردن دير نشده باشه، هرچند که هميشه خيلي زود دير ميشه...
ارسال شده: یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸۶, ۱۲:۳۵ ق.ظ
توسط Ines
گفته بودي صبر کن تا يک شب اميدت بر آرم
من که در اميد يک شب صبر کردم روزگاري
ارسال شده: جمعه ۲۰ مهر ۱۳۸۶, ۲:۲۷ ق.ظ
توسط Saeed_6262
اين قلب سياه منه ،كه گذاشتم همه ببيننش
چرا اينجوري شده نمي دونم،خيلي داغونم
نميدونم عاشق بودن جرمه؟يا شايد تو اين فروم باشه
ولي بچه ها خيلي داغونم
اين حرفايي كه عزيزم واسم زده،چون به قول خودش ديگه حرفاشو گوش نميكنم
آخه ساز مخالف ميزنم براش
چشمهاي من منتظرند.................................................
[External Link Removed for Guests]
ارسال شده: پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۶, ۶:۵۷ ب.ظ
توسط susan
دانستی تمام این شبها خورشید درست بالای سر من روی همین مبلی که می خوابم بی هیچ ترحمی تا خود صبح توی چشمهای من زل زد و هیچ دلش به حال من و آن همه قرصی که به نیت خواب می خورم نسوخت. هیچ می دانستی این شبها از ترس تنها ماندن راهی خانه این و آن شده ام و با لبخندی تصنعی زندگی را بازی کرده ام و سر آخر مست روی همین مبل کنار اتاق از حال رفته ام. و دائم صدای چکه چکه آب است که توی گوشم زنگ می زند این منم که چکه می کنم روی بند رخت روی ایوان وقتی که از این خورشید لعنتی فرار می کنم به ایوان تاریک این خانه نا آشنا. و جوش می آیم آرام ارام روی اجاق گاز بی استفاده هر ساعت و هر لحظه تا که فراموش نکنم که زندگی آرام آرام می سوزاندم.و کهنه می شوم هر روز مثل حوله ها و ملحفه های سفید که صد بار توی این سالها میان مایع سفید کننده خیساندمشان و امروز دیگر به سفیدی همین موهای روی سرم شده اند و خیالم را آسوده کرده اند. و شبهای زیادیست که دیگر یک خط رمان هم نخوانده ام به هوای خواب شبانه و رمان من نسخه دکتر مو سفید عینکیست که هر چند هفته یک بار درد های مرا با این گوش می شنود و از آن گوش در می کند و هی می نویسد و هی می نویسد و پرونده ام هی قطور می شود و هی قطور می شود و او هر بار برگه ای را با منگنه به دردهای من اضافه می کند و سرش را تکان می دهد و من زار می زنم و من چکه می کنم و من جوش می آیم و من درد را زندگی میکنم و روزهای این تقویم دیواری هی خط می خورد و من باز هی تمام می شوم.
susan
ارسال شده: سهشنبه ۱ آبان ۱۳۸۶, ۵:۳۷ ب.ظ
توسط Palang mah gerefteh
ای برای خیال
[«خیال بالیهای»] بلاد تنهایی
بالشهای انباشته از خوابهای قو
یا
وزش خیال بر [گریز°-بالهای] سنجاقک
[ ... ]
پا در [رکاب خیال]
با کاروانی از [خیال-بالیهای] قرن «فریب»
سنگین از خواب
سنگین از آرزوهای طلایی منجمد
سنگین سنگین از گردنه های آخرین مرزهای آشنایی آسمان و ریسمان
[ بهم تندیده میگذرد.
و هنگامیکه چشم گرد باد
خواب ترا به تاراج می برد
دریغا !
دریغا غیبگویان !
دریغا خوابگذاران !
دریغا بابل !
دریغا !