صفحه 44 از 54

ارسال شده: جمعه ۴ آبان ۱۳۸۶, ۹:۱۸ ب.ظ
توسط Palang mah gerefteh
 روزنامه 
در روزنامه ای که متعلق به چهل سال پیش بود، خواندم که له کردن حلزون هیچ مشکلی را حل نمی کند و اگر تو زبانت را گم کنی، سنجاقک از تو دلگیر نخواهد شد.
بعد نوشته بود که باید رفت روی سرزمین زمین... بعضی وقتها دریا را فراموش می کنی، در حالی که تا چشم کار مي کند، اقیانوس است.
از خودم پرسیدم که مردم آن روزگار به چه چیزهایی فکر می کردند و چه چیزهایی در روزنامه هایشان می نوشتند. نه، شما بگوئید! بگوئید کدام یک از ما باور نمی کند که از دوردستها آمده است؟ که آفتاب نیز از اینکه آنجا بماند دلتنگ است. که امروز در هیچ برکه ای انفجاری رخ نداد. و تنها لبخند او بود که دیگر باز نگشت.

ارسال شده: دوشنبه ۷ آبان ۱۳۸۶, ۱:۱۷ ق.ظ
توسط Ines
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد، به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم و به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد...

ارسال شده: سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶, ۱۰:۴۴ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
  صد بار از خود برانی دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
چه سود از مهرورزیدن چه حاصل از وفاکردن
مرالایق بدانی یا ندانی دوستت  


 تصویر 

  غریبه دیروز, آشنای امروز و فراموش شوده فردایم پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی نمیدانم این زبان قاصر منه که نمی توند کلمات را بر باب میل غم دلم بنویسد یا اصلا واژی پیدا نمی شه نمیدانم: قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد
و در موردش بنويسم گم شده
از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي .... از نارفيقي ... از بي وفايي .... نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه .. ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره .... اصلا چه فايده داشت اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد به كجا رسيدم ..... اوني كه بايد مي فهميد، نفهميد ..... اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم ..... تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم ..... هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بفهمن آری همون دلی که تورا بیش از قطره شبنمی که بر روی گلبرگ گل احساس لطافت دارد دوست داشت اما افسوس که امروز هر قطره اشک باقطره دیگری آمیخته و غزل جدایی را به این دل شکسته هدیه میکند, آری از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کم ,نه " نه دلم واست تنگ نشوده" شوده تنها دروغ من چرا دلتنگ تو باشم /چرا عکس تورو ببوسم /چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم توی که نموندی پیشم توی که از جدا شودن نوشتی روی تن زخمیه هر دردم با اینکه با اشکام نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ.
به تو گفتم باورم کن در میان این همه فاصله ها تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدا نگهدار پس بنویس مهلت ماندن فقط یک نفس بود سهم من از همه دنیا یک قفس بود. آری سهم من از تو و با تو بودن فقط یک داغ جدایی بر تنی که مثل دستات سرد و سرد , و یک غروری که به قیمت هیچی فروخته شود.عزیز منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام ! كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري درهمان دامنه ها و دور از دريا بمان هر جور تو راحتي ... باران زده من, همين یاد چشمان قشنگت که تو دفتر زندگیم به یادگاری مانده براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست من كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاهان واژه دوست داشتنت را در دفترم حك مي  

 تصویر 

ارسال شده: سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶, ۱۱:۴۲ ب.ظ
توسط Ines
 هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي؟!
من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است.....
 

ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶, ۱۱:۳۲ ب.ظ
توسط pejman
بعضی وقتا از خودم بدم میاد به خاطر کارایی که بدون فکر میکنم و وقتی میبینم که یکی به خاطر اون کارم از من ناراحت شده دیگه بد قوقایی تو دلم بر پا میشه

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۶, ۱۱:۲۳ ق.ظ
توسط mohayer
کجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده خود را؟

دل تنگ ديگر جايي براي نگهداشتن کلمات ندارد.
نمي دانم ديده اي يا نه! زميني که دلش تنگ ميشود غران و خروشان گريه ميکند. مي گويند آتش فشان اما من مي گويم سيل اشک.
زيبا است اما سوزنده و بران...
درست مانند غم زيبا...

دارم سخني با تو و گفتن نتوانم
وين دردِ نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرمِ سخن گفتن و از جامِ نگاهت
من مست چنانم كه شنفتن نتوانم

شادم به خيالِ تو چو مهتابِ شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

با پرتوِ ماه آيم و چون سايه ديوار
گامي ز سر كوي تو رفتن نتوانم

دور از تو منِ سوخته در دامن شب ها
چون شمعِ سحر يك مژه خفتن نتوانم

فرياد ز بي مهريت اي گل كه در اين باغ
چون غنچه پاييز شكفتن نتوانم

اي چشم سخن گوي تو بشنو ز نگاهم
دارم سخني با تو و گفتن نتوانم.


ارسال شده: سه‌شنبه ۶ آذر ۱۳۸۶, ۹:۵۳ ق.ظ
توسط unknown20
   آب از آب تکان نخورد

نه دیدی

نه دیده شدی

رفت و گذشت !

بی نگاهی که بوی مهربانی دهد ...

اما همین نزدیکی ها

او آب، آبی تر است

دلی که پرریخته و پریشان

می­میرد برای یک "نیست "

نیست کودکانه !

لحنی شبیه مریمی های پرپر

سرشار از بوی فروردین پار و پیرار

...

سر می زند تنهایی !
-باشد!
:از دوباره می آید دلتنگی !
-گو بیاید !
:با ندیدنش چه می کنی !
- هراسی ندرام !
باهاش رفیقم این روزها...
 
 

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۵:۵۰ ب.ظ
توسط unknown20
تا حالا به یه استکان چای زیر نور خورشید نگاه کردی؟ چقدر زیباست . چشمامو بستم و گفتم خدایا! یه بار دیگه ببینمش ! چه رؤیای زیبایی ! یه دفعه به خودم اومدم .چه آرزویی ! همیشه جلوی چشمام هستی. تازه !دیدن فقط زخم کهنه رو تازه میکنه . خدایا! چرا ؟ من که به خلوت خودم راضی بودم.. بعضی اشعار بهترین مرهم هستن مثل اشعار قیصر امین پور . رادیو رو روشن کردم . ساعد باقری گفت : قیصر از میان مارفت . نه باورم نمیشه .کاش من به جای تو میرفتم . سالهاست که اشعارت بهترین وزیباترین مرهم هستند. بعضی وقتا دنیا جای کوچیکی میشه به اندازه یک قفس !

هرچه هستی ، باش !


با تو ام

ای لنگر تسکین !

ای تکانهای دل!

ای آرامش ساحل !

با توام

ای نور !

ای منشور!

ای تمام طیف های آفتابی !
ای کبود ارغوانی !
ای بنفشابی!

با تو ای دلشورۀ شیرین !

با توام

ای شادی غمگین!

با توام
ای غم!

غم مبهم !


ای نمی دانم !

هرچه هستی باش!
اما کاش ...

نه، جز اینم آرزویی نیست :

هرچه هستی باش !
اما باش!

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۱۰:۵۹ ب.ظ
توسط ae
خسته ام .....
خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از اين همه احساس، خسته از اين كلمات كودكانه، از اين دلخوشي هاي بچّه گانه ...
خسته از اين مستي و سر در گمي، خسته از جستجو كردن، خسته از فراموش كردن بودنم ، فراموش كردن هستي ام...
خسته از بازيهاي بچه گانه، از بازي با اين همبازيهاي بچه تر از خودم ...
خسته از كشيدن منحني به شكل قلب و پرتاب تيري به سوي آن .... !! خسته از دويدن براي رسيدن ، براي رسيدن به هيچ !
خسته از شنيدن نجواي ناله هاي عاشقانه عاشقي در كنج تنهائيهايش ...
خسته ام از اين اعتياد قلبم به عشق .... ! از اعتياد چشمانم به اشك، از اعتياد روحم به غم و غصه ...
خسته ام از اين قمار، از قمار دل ! قماري كه آخرش چه برنده باشي و چه بازنده، « بازنده اي » بيش نخواهي بود ! قماري كه در پايانش به جاي مشتي اسكناس، چكشي رد و بدل ميشود كه برنده با آن بر دل بازنده مي كوبد ... چكشي كه فقط خرد ميكند و دست به دست منتقل ميشود ... بازنده هاي قمار امروز شايد چكش بدستان قمار فردا باشند ...
خسته از جارو كردن خرده شيشه هاي دل ...!! خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخمهاي كهنه ...
خسته از شنيدن صداي در ... درِ دل كه هراز گاهي غريبه اي بر آن ميكوبد ... خسته ام از نوشتن نام اين رهگذران پس از رفتنشان از اين سامان ...
خسته ام از كاروانسرا شدن دل !!! و به زير سؤال رفتن عشق .....
خسته ام.... خسته .... خسته ي خسته ..!! خسته ازاين صبر و انتظار، خسته از تكرار روزها ،
خسته شدم از روياي تو، خسته شدم از خودم ، خسته شدم از اين زندگي ......

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۶, ۸:۲۵ ب.ظ
توسط Ines
انقدر آرزوهايم را به گور بردم كه جا براي جسدم نيست

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۶, ۴:۰۰ ب.ظ
توسط unknown20
   که یک روز
بعد یک عمر در خود نهفتن
پانهادم به مهمانی باغ
طیف رنگین کمان در نگاهم
سبز ، آبی ، کبود ، ارغوانی
نبض گلبرگ­هایم پر از جاری عشق

- هم زمینی و هم آسمانی -
پرکشیدم به سمت شکفتن ،

من که یک عمر
همنفس با نسیم و نیایش
کارم این بود :
گل گفتن و گل شنفتن ،

حال در این خزانسالی خشک
-موسم سرد در خویش خفتن -
هیچ می­دانی ای دوست
دفتر خاطراتم پر از چیست ؟
شعرهایی برای نخواندن
حرفهایی برای نگفتن! 
 



 تصویر 

ارسال شده: جمعه ۲۳ آذر ۱۳۸۶, ۱:۱۸ ب.ظ
توسط Ines
برای آمدنت انتظار کافی نیست
دعا و اشک و دلی بیقرار کافی نیست
چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز
هزار بار بیاید بهار کافی نیست
خودت دعا بکن ای مهربان که برگردی
دعای اینهمه شب زنده دار کافی نیست