صفحه 48 از 54
ارسال شده: جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۸۶, ۲:۳۰ ب.ظ
توسط Montana2100
رفتن دليل نبودن نيست
در آسمان تو پرواز مي کنم
عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش
من بيزار از خود و از کرده خويش
دل نامهربانم را به دوش
مي کشم تا آنسوي مرزهاي انزوا
پنهانش مي کنم.
تو باور نکن
اما
من عاشقم
رفتن دليل نبودن نيست
در غروب آسمان تو شايد
در شب خويش چگونه بي تو گم شوم ؟
تو را تا فردا تا سپيده با خود خواهم برد
با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد
تو باور نکن اما من عاشقم ...
ارسال شده: یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۶, ۳:۰۲ ب.ظ
توسط renger
عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد چشم دل از جلوۀ مستانۀ او
تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت

ارسال شده: دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۶, ۸:۲۶ ب.ظ
توسط noora
آسمان دل من آرام و خاموش بود اما نمي دانم چه رازي در آن نگاه مشتاق تو نهفته بود که مرا از خود بي خود کرد و اين سوال از ذهن من بيرون نمي رود که چرا بعد اين همه مدت که با هم همکلاسي هستيم تازه يادت افتاده که من هم هستم
ارسال شده: سهشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۶, ۷:۳۷ ب.ظ
توسط unknown20
_______________
خدایا! چه کردم؟ که دنیای دردم...
ارسال شده: سهشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۶, ۹:۴۰ ب.ظ
توسط Montana2100
گفتي ميروم
باران كه ببارد برميگردم...
باور كردم
حالا سالها از دوري ديدار و دست ها
در گذر باران هايي كه آمدند
تا دست خلوت هاي مرا
به دور دست تو گره بزنند
مي گذرد...
و تو نيامدي
حق داري!
ديگر روزگار اعتماد به باران و بابونه هاي خيالي گذشته است
و من حتي نگران نيامدنت هم نيستم
حالا خوب ميدانم
هر باراني كه ببارد
چشماني منتظر، دنبال دستهاي تنهايي ميگردند
كه صاحب شعرند
و قرار است روزي
به بهانه باران برگردند ...
ارسال شده: جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۶, ۱:۱۰ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم
نه به صدا
نه به سکوت
صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی سبز
که در آخرین شب پاییز
جا مانده است
آه ، دریچه ی آفتاب
کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خکستر می شود
رؤیاهایم بوی دود می گیرد
به یاد بیاور
گفته بودم
خیلی صبورم که هنوز هم
می نشینم
و از ته ایینه برایت انار می چینم
اما دیگر نه انار و علاقه
نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ
خاموشت کرده ام
نام من پرنده شد و پرید
و نام تو ، ستاره ی سبز من
با خکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید
من آلوده بودم
آلوده ی جزر ومد صدایت
و تو برای دست کشیدن به پوست من
انگشت هایت را
گم کرده بودی
سه دقیقه از مرگ من گذشت
حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم
و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود
ارسال شده: جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۶, ۸:۵۴ ق.ظ
توسط essi10
دفتري از جنس دل ساخته بودم و روي ان با قلمي از احساس مي نوشتم تا شايد براي يکبار هم شده تو هم دل به اين دفتر خسته و تنها بسپاري...
من هر روز نوشتم و تو خواندي...من از عشق گفتم از حديث بي قراري از دغدغه هاي اين دل کوچک...
هر روز تو را بيشتر احساس ميکردم تو با تمام نبودنت احساس بودن را در من زنده کردي...
من روزهاست که ديوانه ام...روزهاست که در حسرتم...دلم براي ذره اي محبت براي دستاني گرم و ... لک زده است...
براي من سخن گفتن از عشق با تو سخت است نازنين...
من حرف دلم را برايت نوشته ام...افسوس تو مي خواني ولي...
چه بگويم ...از شب نوشته هايم بگويم...از راز نوشته هايم بگويم...از احساس که در دل مانده...از چشمهايي که از دوريت باران به راه انداخته اند...
بدان اين دفتر به نام تو و براي تو باز شده و بدون تو بسته خواهد شد...
ارسال شده: چهارشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۶, ۸:۲۷ ق.ظ
توسط Montana2100
سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم.زخمی که به دشنه ای تیز،پدر برایم به یادگار گذاشته است
هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم
پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو،برابر هیچ کیکاووسی،گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده،خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان.زیرا درد است که مرد ، می زاید و زخم است که انسان
می آفریند
پدرم گفته است:قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست.پس زخمهایت را
گرامی دار
زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است،تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد؛و هیچ نوشدارویی،شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق در دستان اوست
او که نامش خداوند است
پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او نوشدارو دارد،دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد،بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد
زخمی پر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد. من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم! من این پیچ و تاب و این رقص خونین را دوست دارم،زیرا به یاد می آورد که سنگ نیستم
.....چوب نیستم،خشت و خاک نیستم، که انسانم
پدرم وصیت کرده است و گفته است : از جانت دست بردار ، از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد،دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی، خدایی نخواهی داشت
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است....
ارسال شده: شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷, ۵:۴۱ ب.ظ
توسط unknown20
نوروز = روز نو ، باید تو قلب آدما باشه نه توی شماره های تقویم ! بهار باید تو دل آدما باشه . نوروز من روزایی بود که با تو گذشت. رسم قشنگی داری ، سال نو =عشق نو ، .فکر میکنی عمر تو چند تا بهاره؟
پیله بستن در دل تو کار پروانه شدن بود
گرد شعله قد کشیدن رقص ناب مرد و زن بود
با تو باید مثل شبنم عطر گلها رو بغل کرد
سردی فاصله ها رو .....
درسته فاصله سرده ! به اندازه نگاه تو .
ارسال شده: سهشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷, ۴:۲۰ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست
حلقهء سبز بهار کجای گریه های ماست
کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم
بین این همه سوار چار هنوز پیاده ایم
کسی نیست نشون بده نشونیه ستاره رو
به دل ما یاد بده تولد دوباره رو
تولد دوباره رو
تولد دوباره رو
تقویم کنه رو باید ببندیم
بازم باید دروغکی بخندیم
بهار داره پا میزاره تو خونه
پنجرهء قلب ما کی می خونه
یکی باید واسه ما بهار رو معنا بکنه
سفرهء گمشدهء هفت سین و پیدا بکنه
یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه
بگه که تحویل سال چه لحظهء قشنگیه
یکی باید بیاد و سین سکوت و بشکنه
رمز قد کشیدن و تو کوچه فریاد بزنه
تو کوچه فریاد بزنه
ارسال شده: جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷, ۲:۴۱ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
تا کی ؟ تا کی می خوای اومدنت رو پشت روزها و هفته های تقویم قایم کنی ؟
تا کی می خوای واسه بودنت واسه اومدنت بارون رو بهونه کنی؟ بس نیست ؟
این همه از تو گفتن بس نیست ؟تا کی باید از تو بنویسم ؟
خسته شدم ... خسته شدم از بودن با خاطره هات...خاطره هایی که مال من نیست و
در من غوطه ور شده...امشب می خوام دستات رو تو دست مهتاب بذارم ...
امشب میخوام دیگه نباشم و دلم رو بسپرم به آسمون...وقتی واژه هام در برابر تو کم میارن
دلم دیگه حرفی واسه گفتن نداره ...دلم آروم شده آروم تر از عمق نگاه تو...
دیگه وقت رفتنه...دل بیتابم رو کنار چشات جا میذارم و گم میشم تو همه ی بودن ها و رفتن ها...
همین جا کنار خاطره های نبودن تو و بودن و موندن من آخر دفتر
خاطراتم مهر پایان میزنم...حالا این تو و این خاطره های بارونی بودن خیالت....
آخر :
یه دل میگه نشو عاشق کس .....یه دل میگه میمیرم بی نفس ....
یه دل میگه برم و یه دلم میگه خو کن به قفس....
ارسال شده: سهشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۷, ۲:۵۱ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
امروز نیز با اضطرابی دیگر گذشت .... اضطرابی از اینکه در خود گم شوم .
به چیزهایی فکر کنم که در هنگامی که خود را گم نکرده ام به آنها فکر نمی کنم ، یعنی جرات فکر کردن
به آنها را ندارم . فکر کردن به از دست دادن بعضی چیزها ، فکر کردن به چیزهایی که شاید آنها را از دست
بدهم یا چیزهایی که آنها را از دست داده ام . خودم هم تعجب می کنم از اینکه چرا به چیزهایی که از دست
دادمشان فکر می کنم و اینگونه هراسم می گیرد . بیماری هراس ندارم نه . اصلا آدمی که ترس نداشته
باشد آدم نیست . باید بترسیم تا بتوانیم بهتر زندگی کنیم . ترس از مرگ داشته باشیم تا بتوانیم به زندگی مان
معنا ببخشیم . ترس از رفتارمان داشته باشیم تا معنای رفتار خوب را بفهمیم ولی افراط و تفریط نداشته باشیم .
ولی چه کسی این افراط و تفریط را مشخص می کند ؟!!! شاید خودمان ، از درون خودمان . یعنی اوایل اینگونه فکر
می کردم ولی بعدا تاثیر پذیریمان از دیگران نیز یادم آمد و فهمیدم که نه تنها خودم و درون خودم قاضی من است
درون دیگران نیز خواهی نخواهی قاضی من است و این ترس مرا بیشتر میکند . مجبورم می کند که خودم باشم
اجباری دوست داشتنی و وقتی هم خودم باشم و اگر اضطرابی مرا در بر بگیرد که خودم را گم کرده ام ،می توانم
خودم را زودتر پیدا کنم چون دیگر یک من وجود دارد ، یک خود وجود دارد و اینگونه هراسم نیز با اضطرابی دیگر و گم
کردنی دیگر پایان می پذیرد .