صفحه 6 از 19
ارسال شده: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۸:۵۸ ب.ظ
توسط ganjineh
آثارِ ذاتي، اوصاف ناشي از ذات و ماهيت شيء كه آن را از اشياء ديگر متمايز ميسازد. واژة «آثار» در فلسفة اسلامي در اين موارد به كار رفته است: 1. آثار ذاتي در مقابل آثار عَرَضي؛ 2. آثار وجودي در مقابل آثار ماهُوي؛ 3. آثار عُلوي در مقابل آثار سُفلي. در اينجا به بحث دربارة «آثار ذاتي» ميپردازيم: محمولاتي كه مقوّم موضوع خودند و در صورت زوال آنها خللي در ذات و ماهيت آن پديد ميآيد، يعني موضوع در تحقق ماهيت و ذات خود به آنها نيازمند است، آثار ذاتي خوانده ميشوند (ابوعلي سينا، اشارات، 39). فيلسوفان اسلامي گاهي از آثار ذاتي به «لوازم ماهيت» تعبير كردهاند كه در مقابل «لوازم وجود» و يا «آثار وجودي» است (سبزواري، 29). مقصود از «لوازم ماهيت» اوصافي است براي ماهيت، از آن روي كه ماهيت است،نه به اعتبار وجود عيني آن؛ يعني خصوصياتي كه موجب تحقق ماهيت ميشوند از آن جهت كه ماهيت است مانند زوج بودن براي عدد چهار. در صورتي كه مراد از «آثار وجودي» اوصافي است كه شيء در تحقق عيني خود متصف به آنها ميشود و اگر آنها از شيء جدايي ناپذير هم باشند، به اعتبار وجود عيني است كه انفكاك آنها ممكن نيست، نه به اعتبار ذات و ماهيت؛ مانند حرارت كه لازم وجود خارجي آتش است و تحيّز كه لازم وجود خارجي جسم است.
اصطلاح «ذاتي» و «آثار ذاتي» گاه در باب ايساغوجي (كليات خمس) به كار ميرود و گاهي در باب برهان.
الف ـ مقصود از «ذاتي» در باب كليات خمس، چيزي است كه جزء ذات يك شيء و يا عين ذات آن باشد، يعني اوصافي كه ماهيت افراد قائم به آن و وابسته به آن است و موجب تحقق و قوام ماهيت ميشود؛ مانند حيوانِ ناطق بودن نسبت به انسان. به عبارت ديگر، محمولي كه داخل در حقيقت ذات موضوع و مقوم ماهيت آن باشد «ذاتي» خوانده ميشود (سبزواري، 30). در مقابل اين است عرضي، يعني محمولي كه خراج از ماهيت و حقيقت موضوع باشد، يعني اوصافي كه در ماهيت و ذات شيء دخالتي ندارد و پس از تماميت ذات و كامل شدن ماهيت بر آن عارض ميشود؛ به گفتة ابن سينا: مفاهيم كلي كه بر موضوعي حمل ميشوند، اگر رفع آنها موجب از ميان رفتن موضوع شود، آنها را «ذاتي» مينامند و اگر رفع آنها موضوع را از ميان نبرد «عَرَضي» خوانده ميشوند. با توجه به آنچه گفته شد «ذاتي» آن است كه بر ماهيت يا اجزاي ماهيت دلالت كند و شامل جنس و فصل و نوع ميشود؛ مانند «حيوان» و «ناطق» كه رفع آنها موجب از ميان رفتن انسان است و «انسان» كه رفع آن موجب از ميان رفتن افراد و اشخاص ميشود: «بدينسان، روشن شد اختلاف ميان نسبت حيوان و انسان به اشخاص و نسبت اَعراض به ايشان. نسبت نخست را چون رفع كني، ماية رفع شخص گردد، ولي نسبت دوم، نفس رفعش ماية رفع شخص نميگردد» (ابوعلي، شفا، مدخل، 32). در اينجا بايد به دو نكته توجه كرد: يكي اينكه گاهي ممكن است يك مفهوم نسبت به چيزي ذاتي و نسبت به چيزي ديگر عرضي باشد. مثلاً ناطق بودن كه جزء مقوم ماهيت انسان است، نسبت به انسان ذاتي است، ولي نسبت به حيوان كه جنس قريب اوست، عرضي محسوب ميشود. نكتة دوم اينكه «ذاتي در اين اصطلاح منسوب نيست با ذات، چه به يك وجه خود عين ذات است و عين ذات منسوب نتواند بود با خود» و «عرضي نيز منسوب نيست با عرض، چه اين عرضي مقابل ذاتي است و مقابل آن عرضي كه منسوب بُوَد با عرض، جوهري تواند بود» (نصيرالدين طوسي، اساس الاقتباس، 21ـ22).
«ذاتي» مطرح شده در باب كليات خمس، مشخصات زير را داراست:
1. امر ذاتي همواره و در هر شرايط انفكاك ناپذير از شيء است، زيرا «چيزي است كه رفعش نشايد، نه وجوداً و نه توهماً» (ساوجي، 9).
2. امر ذاتي معلَّل به غير ذات نيست، بدين معني كه ماهيت در اتصاف به ذاتي خود به علتي مغاير با ذات خود و خارج از ذات خود نياز ندارد. مثلاً «سياهي» به خود خود رنگ است و محتاج به علت ديگري غير از ذات خود نيست كه آن را رنگ گرداند: «سياهي به خودي خود رنگ است، نه به سبب چيز ديگري كه آن را رنگ ساخته باشد، زيرا آنچه آن را سياهي ساخته، همان آن را رنگ ساخته است» (ابوعلي، اشارات، 40ـ41).
3. امر ذاتي در مرحلة تعقل و فهم، همواره مقدم بر ماهيت است. به عبارت ديگر تصور شيء ممكن نيست مگر آنكه اول آنچه ذاتي اوست تصور شود: «چنانكه انسان و حيوان، كه چون تو تفهّم كردي كه حيوان چيست و تفهم كردي كه انسان چيست، ممكن نگردد تفهّم انسان الاّ كه در ماقبل تفهم حيوان كرده باشي» (جام جهاننماي، 10).
4. امر ذاتي بَيِّن النُّبوت است و محتاج به دليل نيست، بدين معني كه اثبات آن براي ماهيت ضروري است و تصور آن همراه با تصديق به ثبوتش براي ماهيت است. به عبارت ديگر، حمل ذاتي بر ماهيت بديهي است و نيازي به تعليل ندارد، چرا كه ثبوت ماهيت يا جزء ماهيت براي خودِ ماهيت بديهي است، چنانكه گوييم انسان انسان است و يا ناطق است. در همة موارد بالا عرضي در مقابل ذاتي است (سبزواري، 29). نكتة دقيق ديگر اينكه امر ذاتي بايد همة خصوصيات فوق را با هم دارا باشد وگرنه بجز خصوصيت تقدم در تعقل، ساير خصوصيات در برخي از عرضيها نيز وجود دارد، مخصوصاً در عرضي لازم و يا در لوازم عَرَضي. مثلاً «عدد دو در اتصاف به زوجيت از آن، چه در وجود عيني و چه در وجود ذهني، ناممكن است» (ابوعلي، اشاراته، 41).
گاهي ذاتي و عرضي لازم با يكديگر مشتبه ميشوند. از اين رو، حكماي اسلامي در تفكيك آنها گفتهاند: «ذاتي ملحق ميگردد به چيزي كه براي آن چيز ذاتي است از قِبَلِ ذات آن، زيرا از علتهاي ماهيتِ آن و نفسِ ماهيتِ آن است؛ و عَرَضي ملحق ميگردد بدان پس از ذاتش، زيرا از معلولهاي آن است» (همانجا) و براي تميز ميان آن دو عموماً به خاصيت تقدم در تعقل تكيه كردهاند (نصيرالدين طوسي، اساس الاقتباس، 22، 24؛ ساوجي، 9).
ب ـ مقصود از «ذاتي» در باب برهان، عبارت از چيزي است كه از نفس ذات شيء گرفته شود و ذات در انتزاع آن كافي باشد (سبزواري، 30). به عبارت ديگر، لوازم اول ماهيت كه معلولم ماهيت و از سنخ خود ماهيت باشد، ذاتي بابِ برهان ناميده ميشود؛ و از همين جاست كه در باب برهان گاهي عَرَضي لازم را نيز ذاتي خواندهاند؛ چنانكه خواجه نصير طوسي متذكر اين نكته شده و در توضيح تفاوت ميان «ذاتي» باب ايساغوجي و «ذاتي» باب برهان مينويسد: «ذاتي» در اين موضع عامتر است از آنچه در ايساغوجي گفتهايم، چه ذاتي آنجا اجزاي حد باشد كه مقومات محدود بُوَد و آن جنس و فصل بُوَد؛ و اينجا اعراض ذاتي را هم ذاتي خوانند ان محمولي باشد كه لحوقش موضوع را به حسب ذات موضوع بود نه به حسب امري عامتر يا خاصتر از او، مانند حركت ارادي حيوان را. و بر جمله، لواحقي كه بر اطلاق يا بروجه تقابل عارض چيزي باشد، به حسب جوهر و طبيعت و ذات او، وجودش در غير آن چيز محال بود، آن را اعراض ذاتي آن چيز خوانند (نصيرالدين طوسي، اساس الاقتباس، 380ـ381). ذاتيِ بابِ برهان، عبارت از محمولي است كه از ذات موضوع گرفته شود و تصور خود موضوع براي انتزاع آن كافي باشد. اين «ذاتي» در وجود عيني يا ذهني از موضوع انفكاك نميپذيرد و لازمِ بَيّن آن است، چرا كه از همان حيثيت ذات موضوع به دست ميآيد و محتاج به علتي غير از خود موضوع نيست.
تفاوت عمدة ذاتي باب برهان و ذاتي باب كليات خمس اين است كه اولي لوازم وجود و ماهيت را شامل ميشود، در صورتي كه دومي محدود به لوازم بيواسطة ماهيت است. فرقِ اساسيِ ديگر اينكه ذاتيِ بابِ برهان چون معلول ذات است، بنابراين همواره پس از ذات موضوع به آن ملحق ميگردد، در حالي كه ذاتيِ بابِ ايساغوجي علت و مقومِ ماهيت محسوب ميشود و مقدَّم بر ماهيت است.
مآخذ: ابوعلي سينا، حسين بن عبدالله، الاشارات و التنبيهات، به كوشش محمود شهابي، دانشگاه تهران، 1339ش، ص 39، 41؛ همو، الشفاء (المدخل)، به كوشش ابراهيم مدكور، قاهره، 1371ق؛ تهانوي، محمد اعلي بن علي، كشاف اصطلاحات الفنون، به كوشش آلويس اشپرنگر، كلكته، 1862م، 1/521 ـ524؛ جام جهان نماي (ترجمة التحصيل بهمنيار)، به كوشش عبدالله نوراني و محمدتقي دانشپژوه، تهران، مؤسسة مطالعات اسلامي دانشگاه مكگيل، 1362ش؛ ساوجي، عمر بن سهلان، البصائر النصيريه، مصر، 1316ق؛ سبزواري، ملاهادي، غرر الفرائد (شرح منظومه)، تهران، 1298ق؛ نصيرالدين طوسي، محمد بن حسن، اساس الاقتباس، به كوشش محمدتقي مدرس رضوي، دانشگاه تهران، 1335ش، ص 21ـ24؛ همو، شرح الاشارات، (بخش منطق)، تهرا“، مطبعة حيدري، 1377ق، 1/39ـ41.
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۵۳ ب.ظ
توسط ganjineh
آثارُ الشّيعَهِ الاِمامِيّه، مجموعهاي دائرهالمعارف گونه به زبان عربي شامل 20 جزء، تأليف عبدلاعزيز بن شيخ عبدالحسين بن عبدعلي بن شيخ محمد حسن نجفي (صاحب جواهر). مؤلف اين مجموعه، از دانشمندان معاصر و پرورش يافتة حوزة علمية نجف اشرف است. وي يادداشتهاي مفصلي در شرح كتابهاي بسياري از مؤلفان شيعه گرد آورد، اما گوشهگيري و تنهايي اين دانشمند، مانع از آن گرديد كه يادداشتهايش به درستي تنظيم يابد. بخشي از جزء سوم اين مجموعه، شامل تاريخ دولتهاي شيعي از آل بويه تا قطب شاهيه به سال 1342ق/1924م در 156 صفحه در چاپخانة مجلس، به هزينة شهيد سيدحسن مدرس به چاپ رسيد. سپس جزء چهارم آن، تاريخ وزيران، اميران، نقيبان و صدور شيعه، توسط علي جواهر الكلام عموزادة مؤلف ترجمه و به سال 1307ش در همان چاپخانه چاپ شد.
فهرستي از محتويات اجزاي كتاب آثار الشيعه در مقدمة اين مجموعه آمده است كه خلاصهاي از آن چنين است: جزء اول، اصل تشيع و فرقههاي مختلف شيعه و فرقة امامي و عقايد و افكار اين فرقه؛ جزء دوم، تاريخ سياسي شيعة اماميه در مكه و مدينه و سوريه و عراق و ايران و مصر و هندوستان؛ جزء سوم، شرح حال سلاطين و حكام شيعه در ايران و عراق و سوريه و هندوستان، از ميانههاي سدة 3ق/9م تا دوران كنوني؛ جزء چهارم، حالات وزيران و اميران و نقيبان و صدور و شيخالاسلامهاي كشورهاي شيعه از آغاز تشكيلات سياسي در اسلام تا اواخر دوران زنديه؛ جزء پنجم، تاريخ ايران جديد از انقراض زنديه تا عصر حاضر؛ جزء ششم، تاريخ معارف و آداب شيعه از آغاز اسلام تا عصر حاضر؛ جزء هفتم و هشتم، فهرست كتابهاي خطي و چاپي شيعه؛ جزء نهم تا هفدهم، شرح احوال مشاهير رجال معروف شيعه از سدة اول تا 14ق/7 تا 20م؛ جزء هجدهم، شرح حال زنان نامدار شيعه، و مردماني كه تشيع آنان مورد ترديد است و كتابهايي كه مؤلفان آنها ناشناختهاند؛ جزء نوزدهم و بيستم، تاريخ آثار مدني شيعه (شهرها، كتابخانهها، مساجد و جز آنها).
مؤلف بعدها قسمت بزرگي از اين مجموعه را به زبان فارسي درآورد، آن را نظم الفبايي بخشيد و به نام دائرهالمعارف الاسلاميه الاماميه، به چاپ رسانيد. ديگر آثار مهم مؤلف از اين قرار است:
فهرست كتب خطي كتابخانة عمومي معارف ]كتابخانة ملي كنوني[، تهران، 1312ـ1314ش؛ كتابخانههاي ايران پيش از اسلام تا عصر حاضر، تهران، 1311ش؛ ترجمة مثنوي مولوي به شعر عربي؛ النهايه في شرح الكفايه.
مآخذ: آقابزرگ، الذريعه، 1/8، 8/18ـ19،16/388، 24/229، 402؛ صاحب جواهر، عبدالعزيز، آثار الشيعه الاماميه، ترجمة علي جواهر الكلام، تهران، مجلس، 1307ش، 4/1ـ6؛ مشار، خانبابا، فهرست چاپي فارسي، ص 38؛ همو، مؤلفين كتب چاپي، 3/865 ـ866.
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۵۴ ب.ظ
توسط ganjineh
آثارِ عَجَم، كتابي جغرافيايي و تاريخي به زبان فارسي، نوشتة سيد محمد نصير بن ميرزا جعفر حسيني، فرصت شيرازي ملقب به «فرصتالدوله» (1271ـ1339ق/1855ـ1921م). نويسندة اين كتاب در شيراز زاده شد در همانجا درگذشت. علوم زمان را به خوبي آموخت و با زبان انگليسي آشنايي پيدا كرد. موضوع بنيادي اين كتاب اوضاع جغرافيايي و آثار تاريخي فارس است، اما مطالب فراوان ديگري نيز به اين شرح دارد: 1. تاريخ پادشاهان و بزرگان، زندگينامة دانشمندان، شاعران، عارفان و هنرمندان فارس و ذكر فرقهها و برخي از عقايد مردم آن سرزمين؛ 2. اطلاعاتي تاريخي و جغرافيايي و باستانشناسي دربارة ساير نقاط ايران و سرزمينهاي مجاور آن؛ 3. شمهاي از تاريخ اسلام و احوال ياران پيامبر، عارفان متقدم و متأخر، حكيمان پيش از اسلام، عالمان، اديبان، سخنوران و برخي از شاعران عرب؛ 4. مطالب علمي از حكمت،كلام، هيأت، هندسه، نجوم، حساب، معاني و بيان و جز آن؛ 5. گزيدههايي از اشعار شاعران به فارسي يا عربي از مديح و هجاء و غيره؛ 6. اشعاري به صورت غزل و قصيده از خود نويسنده؛ 7. شرح اثار باستاني سرزمينهاي خارج از ايران مانند مصر و بابل و جز آن؛ 8. سفرنامه: شرح سفر مؤلف. وي در اول ماه شعبان 1303ق/5 مة 1886م از شيراز عازم زيارت عتبات شد و در اين سفر از راه خشكي رو به سوي بوشهر آورد و از آنجا به بصره و بغداد رفت و آثار و ساختمانهاي تاريخي اين نواحي را ديد و تصوير آنها را رسم كرد. وي در اين سفرنامه به تفصيل از طاق كسري سخن گفته و براي تكميل مطالب خود در اين باب، اثار تاريخي كرمانشاهان و نقوش و كتيبههاي طاقبستان و بيستون را توصيف كرده و از خطوط الواح نمونههايي اورده، سپس به ذكر آثار تاريخي همدان و ساختمانهاي شهرهاي آذربايجان و ديگر شهرهاي ايران پرداخته است؛ 9. اوضاع شيراز در زمان مؤلف كتاب. نويسنده در اين بخش به توصيف بناهاي تاريخي، بقعهها، مساجد، مزارات، كاروانسراها و باغهاي شيراز، و ذكر حكيمان و پزشكان و خوشنويسان و شاعران و نقاشان و بازرگانان و صنعتگران اين شهر پرداخته است؛ 10. فهرستي از حاكمان شيراز، از محمد بن يوسف ثقفي(74ق/693م)، تا ركنالدوله محمدتقي ميرزا پسر محمدشاه (1313ق/1895م). اين فهرست، همة فرمانرواياني را كه از روزگار عبدالملك بن مروان اموي تا زمان مظفرالدين شاه قاجار در شيراز حكومت داشتهاند، و نيز پادشاهاني را كه آنجا را پاي تخت خويش كرده بودند، در بر ميگيرد. نويسنده اين بخش را كلاً از تاريخ ايرانيان كنت گوبينو ترجمه كرده و حاكمان شيراز تا آغاز روزگار مظفرالدين شاه را بدان افزوده است.
آثار عجم نخستينبار با مقدمة ميرزا ابوالحسن اصطهباناتي و شيخ مفيد شيرازي به سال 1314ق/1935م به خط ميرزا محمد ناهيد شيرازي در چاپخانة نادري در تهران به چاپ رسيده است. نويسنده در آغاز كتابش اين بيت را از سرودههاي خود آورده است:
از نقش و نگار در و ديوار شكسته آثار پديد است صناديد عجم را
مآخذ: آقابزرگ، الذريعه، 1/8؛ دانشنامة ايران و اسلام؛ فرصت شيرازي، محمدنصير، آثار عجم، تهران، 1354ق؛ گلچين معاني، احمد، تاريخ تذكرههاي فارسي، دانشگاه تهران، 1350ش، 2/423؛ مشار، خانبابا، فهرست چاپي فارسي، 1/38.
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۵۷ ب.ظ
توسط ganjineh
آثارِ عُلْوي، يا كاينات الجَوّ، عنواني كه فلاسفة اسلامي در مورد مباحث مربوط به پديدههاي جوّي به كار بردهاند. در نظر اين دانشمندان، آثار علوي يكي از 8 بخش اصلي دانشهاي طبيعي است كه «باز نماينده و خبر دهنده بُوَد از حادثههايي كه در هوا پيدا شود چون رعد و برق و باران و برف و شگفتيهايي كه بر زمين بُوَدْ چون بيرون آمدن چشمهها و روان گشتن كاريزها و رودها از كوهها و آن چيزها كه در زمين تولد كند مانند جوهرهايي كه آن را فلزات گويند و انواع كبريت (گوگرد) و زيبق (جيوه) و زاج و مانند اين» (اسفرازي، 4).
زمينة اصلي اين مباحث كتاب متئورولوگيايِ ارسطوست كه توسط يحيي بن بطريق از مترجمان دورة مأمون عباسي، از سرياني به عربي ترجمه شده است. اين كتاب از لحاظ ريشهيابي عقايد مربوط به زمينشناسي و هواشناسي و چگونگيِِ تكوين نظريههاي مربوط به طبيعيات، در ميان مسلمانان اهميت بسزايي دارد و از سدة 3ق/9م توجه اهل فن را به خود برانگيخته و اينان در توضيح و يا تكميل آن كتابها نوشتهاند. از ترجمة يحيي بن بطريق 2 نسخة معتبر در دست است: يكي در استانبول (يني جامع، 1179) و ديگري در رم (واتيكان، آثار عبري، 378). اين ترجمه در 1967م به كوشش كازيمير پترايتيس در بيروت به چاپ رسيده است. ابن نديم به ترجمة ديگري از كتاب الآثار العلويه اشاره ميكند كه به وسيلة ابوالخير خمّار از سرياني به عربي انجام گرفته است (ص 323)، ولي دانسته نيست كه مقصود او همان متئورولوگياي ارسطو بوده يا كتابي ديگر. افزون بر ترجمة متن اصلي كتاب ارسطو، شروح معتبر آن نيز به عربي برگردانيده شده است، از آن ميان: شرح الامفيدورس (المپيودروس ) فيلسوف نو افلاطوني اواخر قرن 5 و اوايل قرن 6م كه نخست توسط ابوبِشر متّي بن يونس (د 328ق/940م) و سپس به وسلة شاگردش يحيي بن عدي (د 363ق/974م) از سرياني به عربي ترجمه شده است (ابن نديم، 311؛ صفا، 83، 96). نيز شرح اسكندر افروديسي از فلاسفة مَشّائي اواخر سدة 2 و اوايل سدة 3م كه به وسيلة يحيي بن عدي از سرياني به عربي درآمده است. كتاب الآثار العلويه يا متئورولوگياي ارسطو همواره مورد توجه فلاسفة اسلامي بوده و اينان گاهي نيز به سنت مشائيان شروحي بر آن نوشتهاند، چنانكه يعقوب بن اسحاق كندي در رسالة في كميه كتب ارسطو طاليس و ما يحتاج اليه في تحصيل الفلسفه، ضمن بر شمردن كتابهاي طبيعي ارسطو (الطبيعيات)، از كتاب متئورولوگياي او با عنوان كتاب أحداث الجو و الارض نام ميبرد: «چهارم كتاب رويدادهاي جو و زمين است و اين همان است كه «عُلوي» خوانده ميشود. هدف او در كتاب چهارمش روشن كردن علتهاي كون و فساد هر كاين فاسد است ميان نشيب فلك قمر تا مركز زمين، و آنچه در جو است و آنچه در زمين و آنچه در درون زمين است» (كندي، 368، 383). خود نيز رسايلي مانند في علل احداث الجو، في الكواكب الذّوابه و في عله الرعد و البرق و الثلج و المطروالصواعق در اين باره نوشته است (ابن نديم، 319، 320). فارابي شرح مستقلي بر كتاب الآثار العلويه ارسطو نوشته و رسالة ديگري به نام التأثيرات العلويه دارد كه ظاهراً بايد مربوط به همين موضوع باشد (صفا، 183). همچنين متن عربيِ تلخيصي را كه ابن رشد (د 595ق/1199م) از كتاب ارسطو كرده است، امروزه در دست داريم (چاپ حيدرآباد، 1365ق/1946م). در ميان فيلسوفان اسلامي ابوعلي سينا جامعترين پژوهش را در اين زمينه انجام داده و در كتابهاي شفا و نجات در اين باره بحثي مستوفي كرده است. اساس بحثهاي ابن سينا در كتاب المعادن و الآثار العلويه، فن پنجم از طبيعيات شفا، آراء ارسطوست كه آنها را با استفاده از شروح و تفاسير متقدمان و متأخران و ديدهها و شنيدههاي خود گسترش داده و دقيقتر كرده و گاه نيز درصدد جدل و مناقشه با مشائيان و اصلاح نظرات ايشان برآمده است. نكتة قابل توجه اين است كه مأخذ سخنان ابن سينا در كتاب الافعال و الانفعالات، فن چهارم از طبيعيات شفا، نيز در بيشتر موارد مقالة چهارم و بخشي از مقالة سوم رسالة الآثار العلويه ارسطوست و چنين مينمايد كه وي مباحث كتاب ارسطو را به 2 بخش تقسيم كرده است: در يك قسمت «خواص طبيعية ارضيه» را مطرح ساخته و آن را «الافعال و الانفعالات» ناميده، در بخش ديگر به آنچه در درون زمين و يا ميان زمين و آسمان پديد ميآيد پرداخته و فن پنجم طبيعيات شفا را به آن اختصاص داده و بدينترتيب كتاب المعادن و الآثار العلويه را نوشته است (ابوعلي سينا، مقدمة ابراهيم مدكور، «ص»). ابن سينا نيز مانند بيشتر دانشمندان اسلامي در بخش مربوط به آثار علوي از آراءِ ارسطو پيروي كرده و پديدههاي منطقة ميان كرة زمين و فلك قمر را نتيجة فعل و انفعالات گوناگون عناصر چهارگانه دانسته است. همچنين در بخش مربوط به كانشناسي، نظرية ارسطو را دربارة تركيب معادن از «متصاعدات» پذيرفته و معتقد است كه معدنيات از دودها (گازها) و بخارهاي زمين تكوين مييابد (نصر، 372، 379). ابوعلي در اين بخش از كتاب شفا مباحث مربوط به زمينشناسي و جغرافياي طبيعي را در 2 مقاله مطرح ساخته است: يكي دربارة آنچه در زمين پديد ميآيد و ديگري آنچه بالاي زمين رخ ميدهد. در مقالة اول كه 6 فصل دارد، دربارة علل پديد آمدن كوهها، ابرها، منابع آبها، زلزلهها، چگونگي تكوين كانيها و ويژگيهاي اقليمي بلاد و خط استوا و مدارات پژوهش كرده است. مقالة دوم نيز داراي 6 فصل است كه ضمن آن از باران، برف، هاله، قوسِ قزح، انواع بادها، رعد، برق، صواعق، شهابها، ستارههاي دنبالهدار و رويدادهاي مهم طبيعي كه در عالم رخ ميدهد از قبيل طوفانها و جز آن، سخن گفته است. برخي از نكاتي كه ابن سينا در فن پنجم طبيعيات يادآور شده، از تجربيات و مشاهدات شخصي اوست چنانكه چگونگي هاله و قوسِ قزح را به كمك آنچه در مناطق كوهستاني و حمامها و كوههاي ميان اَبيوَرد و طوس ديده است، توجيه كرده است؛ يا در توضيح چگونگي پديد آمدن ابر و نزولات آسماني به مشاهدات خود در كوههاي طبرستان و طوس استناد جسته است؛ يا از مشاهدات خود و ديگران دربارة سقوط سنگهاي اسماني مثالهايي آورده و يا به تجربههاي مكرر خود اشاراتي دارد «اين تجربه پس از آن بارها براي من تكرار شد» (ص 51). نكتة درخور يادآوري اين است كه هرچند اصطلاح «آثار علوي» شامل پديدههاي جوي ميشود، ولي داشنمنداني كه بعد از ابن سينا دست به تأليف زدهاند، از روش ابن سينا پيروي كرده و پس از آثار علوي به آثار سُفلي، يعني مباحث مربوط به پديدههايي كه در سطح زمين و يا درون آن پديد ميآيد، پرداختهاند و از اين رو گاهي توسعاً هر 2 بخش را به نام «آثار علوي» خواندهاند: «به سبب آنكه مادة كانيات، چنانكه بيان كردهاند، بخاري است كه از زمين متصاعد ميشود، و چون برآمدن از روي زمين راه نيابد و در زمين محتقن بماند، از او در زمين اثرها پديد آيد و كانيات متولد شود مانند لعل و فيروزج و ياقوت و بلور و زر و سيم و قلع و مس و آهن و سرب و آن جوهر كه آن را خارصيني (روي) خوانند و سيماب (جيوه) و كبريت (گوگرد) و امثال اين. عادت چنان رفته است كه اين آثار را كه به حقيقت آثار سُفلياند كه در زير زمين پديد ميآيند، با آثار علوي ياد كنند به حكم اتحاد مادة جمله؛ و اين جمله را آثار علوي خوانند، اگرچه از روي حقيقت آثار علوي آن بود كه در علو پديد آيد» (مسعودي، 65).
مآخذ: ابن نديم، محمد بن اسحاق، الفهرست، ترجمة رضا تجدد، تهران، 1350ش؛ ابوعلي سينا، حسين بن عبدالله، الشفاء (طبيعيات)، به كوشش ابراهيم مدكور، قاهره، 1385ق/1965م، «ل»؛ اسفزاري، ابوحاتم مظفر، رسالة آثار عُلوي، ه كوشش محمدتقي مدرس رضوي، تهران، 1356ش؛ صفا، ذبيحالله، تاريخ علوم عقلي در تمدن اسلامي، دانشگاه تهران، 1331ش؛ كندي، يعقوب بن اسحاق، رسائل. به كوشش محمد عبدالهادي ابوريده، قاهره، 1369ق؛ مسعودي، شرفالدين محمد، رسالة آثار علوي، به كوشش محمدتقي دانشپژوه، تهران، 1337ش؛ نصر، حسين، نظر متفكران اسلامي دربارة طبيعت، تهران، خوارزمي، 1359ش.
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۵۹ ب.ظ
توسط ganjineh
آثارِ عُلْوي، رسالهاي در بيان اسباب و علل وقوع حوادث جوّي و پديدههاي زميني به زبان فارسي، نوشتة خواجه ابوحاتم مظفر بن اسماعيل اَسْفزاري، منجم و رياضيدان ايراني (د ح 515ق/1121م).
ابوحاتم كه كتاب را به مولانا نظامالدين فخرالملك فرزند خواجه نظامالملك طوسي اهدا كرده، دربارة سبب نگارش و موضوع آن در ديباچه چنين آورده است: «يكي از علمهاي نيكو و استنباطهاي عجيب كه قدما و حكما در آن رنج بردهاند و خوض كردهاند، آثار علوي است كه خبر دهنده بُوَد از حادثههايي كه در هوا پيدا شود، شگفتيهايي كه بر زمين بود و آن چيزها كه در زمين تولد كند؛ و چون خادم از اين معني خبر داشت، خواست كه بر حسب توانايي خويش اندرين جنس تأليفي سازد و بر مجلس عالي عرضه كند.»
اين راله مشتمل بر يك مقدمه و 3 مقاله است: مقالة اول دربارة آثار علوي و پديدههاي جوّي است، ولي اسفزاري نام جزء را بر كل هاده و همة رساله را با عنوان مقالة اول نامگذاري كرده است. به گفتة وي، رويدادهاي طبيعي 3 گونه است: «يكي آنكه بالاي زمين افتد، مانند باران و برف و ژاله؛ ديگر كه بر بسيز زمين افتد، چون چشمهها و رودها؛ سوم كه در زير زمين باشد، چون گوهرها و كبريتها و انواع زاجها». از اين رو، نويسنده كتاب را در 3 مقاله فراهم كرده است:
مقالة اول، اندر حادثههايي كه از بخار تولد كند در فضاي هوا. اين مقاله 13 باب دارد و در آن از باران، برف، ژاله، شبنم، رعد، برق، باد، اتشسوزي، شهابها، ستارههاي دنبالهدار، نيازك، قوس قزح، هاله و صاعقه گفتوگو شده است. اسفزاري در باب سيزدهم اين مقاله ضمن توضيح صاعقه به برخي از ديدهها و شنيدههاي شگفت خود اشاره كرده است: «ما ديديم به شهر هرات كه صاعقه بر منارهاي خورد و آن مناره را به دو قسم كرد از درازا، و يك قسم به تقريب يك ثلث بود كه از او جدا شد و بيفتاد و آن قسم ديگر ثلثان برجاي بماند و هر جا كه ]نجاران[ اندر آن مناره چوبي به كار برده بودند، آن چوب را انفصال گاه سياه شده بود و اثر سوختن بر وي ظاهر گشته.»
مقالة دوم، اندر حادثههايي كه بر روي زمين افتد از دود و بخار. اين مقاله 7 باب دارد. در آن از چگونگي پيدايش كوهها، نهرها، رودخانهها، چشمهها، زمينلرزه، فرو رفتن آبها در زمين و برآمدن آن از جاي ديگر و نيز تبديل خاك و گِل به سنگ بحث شده است.
مقالة سوم، اندر حادثههايي كه در زيرزمين افتد. اين مقاله نيز در 7 باب است و ضمن آن از كيفيت پديد آمدن زيبق (جيوه)، كبريت (گوگرد)، زاج، املاح، و نوشادر سخن رفته و چگونگي پيدايش «هفت گوهران» يعني فلزات زر، سيم، مس، قلع، آهن، سرب و خارصيني (روي) توضيح داده شده است.
رسالة آثار علوي نثري ساده و شيوا دارد و در نهايت دقت نوشته شده است. از همين رو همواره مورد توجه اهل فن بوده و برخي از دانشمندان در نوشتههاي خود از آن بهره بردهاند، از آن جمله: شهمردان بن ابي الخير، معاصر حكيم اسفزاري، كه تقريباً همة رساله را در كتاب نزهت نامة علايي آورده است؛ محمد بن مسعود مسعودي از دانشمندان سدة 6ق/13م در رسالة آثار علوي و معرفت عناصر و كاينات الجو؛ غياثالدين علي بن علي اميران حسيني اصفهاني از دانشمندان سدة 9ق/15م در كتاب دانشنامة جهان؛ ميرزا محمد بن حسن شيرواني از فضلاي روزگار صفوي در رسالة في كاينات الجو و اسباب حدوث الآثار السفليه؛ ملامظفر جُنابدي از منجمان دورة صفوي در كتاب تنبيهات المنجمين.
رسالة آثار علوي اسفزاري از روي تنها نسخة كامل آن كه متعلق به كتابخانة مركزي دانشگاه تهران (مجموعة شمارة 2452) است، و چند نسخة خطي ناقص ديگر، به كوشش محمدتقي مدرس رضوي تصحيح شده و در 1356ش در تهران، بنياد فرهنگ ايران، به چاپ رسيده است.
مآخذ: آثار علوي، پيشگفتار مصحح و مقدمة مؤلف.
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱:۰۰ ب.ظ
توسط ganjineh
آثارُ المُلوكِ وَ الاَنبياء، كتابي در سرگذشت پادشاهان ايران و پيامبران و همچنين تاريخ اوايل دوران صفويه كه مباحثي از جغرافيا را نيز در بر دارد. اين كتاب خلاصة حبيب السّيّر است كه در 931ق/1525م توسط خواندمير يا نويسندة ناشناس ديگري ترتيب يافته است. در ديباچة آن از شاه اسماعيل صفوي ياد شده است، اما فهرست نگارِ كتابخانةمجلس شوراي ملي (سابق) احتمال داده كه اين كتاب را خواندمير براي اميرعليشير نوايي تأليف كرده است.
آثار الملوك و الانبياء تاكنون به چاپ نرسيده، ولي نسخههاي خطي آن در كتابخانههاي مجلس شوراي ملي، سپهسالار (سابق)، و كتابخانة پرفسور شيراني در پاكستان موجود است.
مآخذ: بشيرحسين، محمد، فهرست مخطوطات، 1/11؛ سپهسالار (سابق)، فهرست خطي، 3/8 ـ9؛ شوراي ملي (سابق)، فهرست خطي، 2/373؛ منزوي، احمد، فهرست خطي فارسي، 6/4089؛ نيز:
Storey, C. A., Persian Literature, London, 1927, I/155.
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱:۰۳ ب.ظ
توسط ganjineh
آثارُ الوُزَراء، كتابي تاريخي به زبان فارسي نوشتة سيفالدين حاجي بن نظام عقيلي از نويسندگان و دبيران دربار تيموريان در سدة 9ق/15م. وي اين كتاب را ميان سالهاي 875 و 892ق/1470 و 1487م به نام و براي خواجه قوامالدين نظامالملك خوافي نوشته است. اين خواجه از بزرگان دربار سلطان حسين بايقرا (842 ـ911ق/1438ـ 1505م) بوده كه پس از سالها تصدي مناصب بلند ديواني و وزارت در 903ق/1498م به قتل رسيد (خواندمير، 418ـ432).
چنانكه از محتويات كتاب برميآيد، نويسنده از اوايل جواني وارد كار ديواني شده و عمر خود را تا 40 سالگي در اين كار گذرانده است. وي در اين مدت از كتابهاي تاريخي ارزندة گوناگون يادداشتهايي برگرفته و از مكاتبات پادشاهان و پيران و بزرگان و دانشمندان و وزيران مجموعهاي فراهم آورده تا از آن ميان كتابي تأليف كند. خواجه قوامالدين فرمان به آوردن مجموعة سيفالدين عقيلي داد، ولي چون اينها شامل سره و ناسره بود از اين رو نويسنده تصميم گرفت آنها را بپيرايد و كتابي در شرح زندگي وزيران بنويسد. وي براي اين كار به بررسي و مطالعة كتابهايي پرارزش پرداخته است، همچون تاريخ الرسل و الملوكِ محمد بن جرير طبري (224ـ310ق/839 ـ922م)؛ شاهنامه، سرودة حكيم ابوالقاسم فردوسي (ح 329ـ416ق/941ـ 1025م)؛ جوامع الحكايات سديدالدين محمد بن محمد عوفي (د پس از 630ق/1233م)؛ الفرج بعد الشده ابوعلي محسن تنوخي (328ـ384ق/940ـ994م)؛ جامع التواريخ رشيدالدين فضلالله (مق 718ق/1318م)؛ تاريخ يميني ابونصر محمد عتبي (ح 350ـ431ق/961ـ1040م)؛ تاريخ سلجوق؛ تاريخ جهانگشاي عطاملك جويني (د 681ق/1282م)، مجمع الانساب محمد بن علي بن محمد شبانكارهاي (نگارش 733ق/1333م)، قابوسنامة عنصرالمعالي كيكاوس بن اسكندر (د پس از 475ق/1082م)، تاريخآل مظفر محمود كتبي (تأليف حدود 823ق/1420م)، تاريخ كرمان، نسائمالاسحار من لطائمالاخبار ناصرالدين منشي كرماني (كه در 29 صفر 725ق/14 فورية 1325م از نگارش آن فراغت يافته)، سوانح الافكار رشيدي، مقامات ابونصر مشكان (صاحب ديوان رسالت محمود غزنوي در 401ق/1010م) نوشتة ابوالفضل بيهقي (385ـ470ق/995ـ1077م) و برخي آثار ديگر. بدينسان، در اين كتاب مطالب مهمي از اسنادي آمده است كه اصل آنها از ميان رفته است، مانند مقامات ابونصر مشكان و مجلدات گم شدة تاريخ بيهقي كه جز در اين كتاب نميتوان بدان دسترسي يافت. پيداست كه نويسنده در سدة 9ق/15م به همة آثار ياد شده دسترسي داشته است. با اين همه، او بيشترين برداشت را از نسائم الاسحار كرده و در بسياري موارد نوشتههاي آن را بيكم و كاست به نام خود آورده است. انشاي آثار الوزراء به دليل اقتباس نويسندة آن از كتابهاي گوناگون، داراي سبكهاي مختلف است: گاه سادگي و آراستگي و بلاغت شگفتانگيز ابوالفضل بيهقي و استادش بونصر مشكان خواننده را به اعجاب ميآورد و گاه سجعها و موازنهها و صناعتهاي جامعالتواريخ از نظر ميگذرد. گاه نيز انشاي آن به سبك رايج و معمول روزگار نويسنده نزديك ميشود و سست و ناهموار و ناپخته ميگردد (محجوب، 985).
آثار الوزراء داراي 2 مقاله است. مقالة اول در ذكر اثار و اخبار وزراي سابق است و آن داراي 12 باب است: وزراي پادشاهان گذشته، وزراي خلفاي راشدين ]مؤلف، مشاوران ابن خلفا را وزير خوانده است[، وزراي بنياميه، وزراي بنيعباس، وزراي آل سامان، وزراي غزنويان، وزراي آل بويه، وزراي سلجوقيان، وزراي خوارزمشاهيان، وزراي چنگيزخان و اولاد و احفاد او، وزراي آل مظفر و پادشاهان غور، وزراي امير تيمور گوركاني و فرزندان وي. مقالة دوم، در ذكر آثار و اوضاع «آصف زمان»، خواجه قوامالدين، است و آن داراي 4 باب است: اخلاق وي و برتري او بر همة وزيران جهان، كارهاي او پيش از وزارت، زمان وزارت، عنايات پادشاه اسلام به وي.
ستايشهاي بليغ نويسنده از اميرالمؤمنين علي(ع) و امامان بزرگوار پس از او، ميتواند دليلي بر شيعي بودن وي باشد.
از كتاب آثار الوزراء هشت نسخه موجود است: پتنة هندوستان، موزة بريتانيا، آصفية حيدرآباد دكن، بادليان آكسفورد، دانشگاه كمبريج، ديوان هند، مجلس شوراي ملي (سابق) و كتابخانة شخصي سعيد نفيسي. اين كتاب را ميرجلالالدين حسيني محدث ارموي (1284ـ 1358ش) از روي نسخة خطي مجلس شورا به شيوهاي علمي و انتقادي تصحيح كرده و به سال 1347ش در تهران منتشر ساخته است. مصحح در ويرايش اين كتاب رنج فراوان برده است: تصحيح اشتباهات مؤلف از روي اسناد اصلي،تعيين كاست و فزودها، معني كردن اصطلاحات و واژههاي دشوار، مشخص كردن موارد مأخوذ از مآخذ اصلي و تنظيم فهرست اعلام گسترده.
مآخذ: افشار، ايرج، «يادداشت»، راهنماي كتاب، س 2، شم 3 (آذر 1338ش)، ص 413ـ414، خواندمير، غياثالدين، دستورالوزراء، به كوشش سعيد نفيسي، تهران، 1355ش؛ عقيلي، سيفالدين، آثار الوزراء، به كوشش جلالالدين حسيني ارموي، دانشگاه تهران، 1347ش، جم ؛ محجوب، محمدجعفر، «آثار الوزراء»، سخن، س 10، شم 8 (آبان 1348ش)، ص 895 ـ903؛ محقق، مهدي، «آثار الوزراء»، راهنماي كتاب، 2، شم 3 (آذر 1338ش)، ص 410، 413
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱:۰۴ ب.ظ
توسط ganjineh
آثاري، زينالدين (يا شرفالدين) شعبان بن محمد (765ـ 828ق/1364ـ 1425م)، شاعر و اديب شافعي. در قاهره زاده شد و اجداد او از موصل و ظاهراً غيرمسلمان بودند. جدش داوود نخستين كس از خاندان او بود كه به اسلام گرويد. وي كه گويي از اين سابقه ناخرسند بود، پس از اقامت در مكه (ح 807ق/1404م) خويشتن را آثاري (منسوب به آثار نبوت در آن شهر) خواند. با اين حال، وي بدخوي، هجاگوي و هرزهسرا بود. در آغاز به منشيگري پرداخت. سپس نقيبالحكم قاهره گرديد و در 800ق/1398م به سبب درگيريهاي مالي از كار معزول شد و باز بر سر كار آمد، اما چون به زشتكاريهاي فراوان متهم شد، ناچار به حجاز گريخت (807ق/1404م) و از آنجا به يمن رفت و براي بزرگان آنجا مديحه و سپس هجويه سرود و به هند تبعيد شد. مردم هند هم پس از چند سال، از زخمزبان او دلگير شدند و به يمن راندندش. از آنجا نيز پس از چندي اخراج شد و ناچار مجاور مكه گرديد و 10 سال در آنجا اقامت گزيد. در 820ق/1417م در شام، و سال بعد در قاهره بود. چند بار ديگر به شام سفر كرد تا عاقبت در قاهره درگذشت. وي جهان دوست و به شعر خود مغرور بود. به فقر تظاهر ميكرد، اما هنگام مرگ 000،5 دينار از او باقي ماند. شعرش (مدح، هجا، مُجون، شعر تعليمي، و مذهبي) متوسط، بلكه فروپايه است. خود مدعي است كه بيش از 30 كتاب تأليف كرده است. از اين ميان حدود 10 كتاب به صورت خطي در كتابخانههاي جهان موجود است (بروكلمان) كه 5 نسخه از آنها ارجوزههايي تعليمي (به خصوص در نحو و عروض) است. علاوه بر اين، سخاوي كتابهاي زير را نيز در ضمن آثار او آورده است: عِنان العربيه (ارجوزه در عروض)؛ لسان العرب في علوم الادب؛ مجموعة اشعار در نبويّات به نام المَنْهَلُ العَذْب؛ الردُّ عَلي مَنْ تَجَاوَزَ الحَدَّ.
مآخذ: ابن عماد حنبلي، عبدالحي، شذرات الذهب، قاهره، مكتبهالقدس، 1350ق، 7/184؛ بروكلمان (آلماني)، 2/10، ذيل، 2/17؛ سخاوي، عبدالرحمان، الضوء اللامع، قاهره، 1354ق، 3/301ـ303؛ كحاله، عمر رضا، معجمالمؤلفين، بيروت، داراحياء التراث العربي، 4/300ـ301.
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱:۰۵ ب.ظ
توسط ganjineh
آجارِستان، يا آجاريا، يكي از جمهوريهاي خودمختار منطقة قفقاز و بخشي از چمهوري شوروي گرجستان است. مساحت آن 000،3 كم 2 و جمعيت ان (در 1984م) 000،375 نفر بوده است (دائرهالمعارف بزرگ شوروي، چ 3، 24(2)/525؛ آكينر، 244). آجارستان در جنوب غربي گرجستان و شرق درياي سياه قرار گرفته و بخشي از آن با تركيه هممرز است.
وجه تسميه: يونانيان باستان اين سرزمين را گُلْخيد يا گُلْخيس ميناميدند كه با نام قوم كُلْخ يا كولخ مربوط است. گرجيان اين سرزمين را كلخيدا و بوميان محلي اگريسي ميخواندند (دائرهالمعارف بزرگ شوروي، چ 3، 12/471). سرزمين نامبرده از سدة 2م با بر سر كار آمدن پادشاهي لاز ، لازيكا ناميده شد (همان، 14/116). پيرنيا (مشيرالدوله) اين نام را لازستان نوشته است (8/2271). بعدها ساكنان گرجي سرزمين كلخيد، آجار نام گرفتند (ترك آنسيكلوپديسي) و از اين رو ناحيه مذكور به نام اين گروهِ قومي «آجاريا» ناميده شد. در مآخذ بيزانسي، گرجي و ارمنيِ سدة 4ق/10م نام «آجارستان» نيز آمده است. از 16 ژوئن 1921م اين سرزمين جمهوري شوروي خودمختار آجارستان نام گرفت (دائرهالمعارف بزرگ شوروي، چ 2، 1/397).
سيماي طبيعي: بخش اعظم اراضي جمهوري آجارستان كوهستاني است. بلندترين قلههاي آن، ساكورينا و شاوشتي ، به ترتيب 755،2 و 812،2 متر از سطح دريا ارتفاع دارند. بخش جلگهاي اين جمهوري در ساحل درياي سياه قرار گرفته است. رشتهكوههاي مسختي از جنوب غرب تا شمال شرق آجارستان كشيده شده است. رشتهكوههاي شاوشتي نيز تا مرز تركيه امتداد دارد. جلگة ساحلي كه بالنسبه كم عرض است به دشت كُلخيد ميپيوندد (همان، چ 3، 1/223). آب و هواي بخش جلگهاي آجارستان معتدل و داراي رطوبت زياد است. در بخش كوهستاني نيز هوا مرطوب، معتدل و گاه سرد است. ميانگين حرارت هوا در مناطق جلگهاي در ژانويه 4 تا 6 و در ژوئيه 20 تا 23 سانتيگراد است. در مناطق كوهستاني ميانگين حرارت هوا در بارندگيِ سالانه در اراضي كرانه درياي سياه 400،2 تا 800،2 ميليمتر، در بخش خاوري 400،1 تا 800،1 ميليمتر و در درههاي داخلي 000،1 تا 400،1 ميليمتر است. رودهاي آجارستان به حوضة درياي سياه تعلق دارند و عمدهترين آنها رود چوروخ است كه آجارستان را به 2 بخش تقسيم ميكند. بالغ بر نيمي از اراضي آن جنگلي است و در بخش شمال غربِ آن جنگلهاي كلخيد واقع است. جلگههاي ساحلي اغلب از درختان و گياهان مناطق معتدل، به ويژه مركبات، بلوط، گردو، نارون، صنوبر، كاج و شمشاد پوشيده است. در آجارستان حيواناتي چون آهو، گراز، خرس، گرگ، روباه، سياهگوش، گربة وحشي، سمور، شغال، گوركن، بزكوهي و مَرال و پرندگاني چون شاهين، انواع كركس، بلدرچين، چكاوك، سار، پرستو، بلبل، كبك، قرقاول زندگي ميكنند. در رودخانههاي آجارستان چند نوع ماهي از جمله ماهي آزاد و قزلآلا يافت ميشود (همان، 223ـ224؛ بريتانيكا).
سابقة تاريخي: نام كلخيد از هزارة نخست پيش از ميلاد در كتيبهها به صورت نام سرزمين كُلْخها يا كولخها آمده است. دولت اورارتو به روزگار سردوري دوم، شاه آن سرزمين، كولخها را مورد حمله قرار داد (آرويتونيان، 251). در نوشتههاي آشورنذيرپال سوم از ويراني شهر كلخ و احياي مجدّدِ آن سخن رفته است (پيوتروفسكي، اورارتو، 40ـ41). گزنفون از سرزمين كلخها ياد كرده است (همو، «دولت وان»، 119). هرودوت نيز از هممرز بودن سرزمين ماد با ناحية كلخيد مطالبي آورده است (دياكونوف، 415ـ416). وي از جمله دربارة حملة دريايي يونانيان به كلخيد در روزگار هخامنشيان شرحي نوشته است (پيرنيا، 3/660). سدة 6 قم در سرزمين كلخيد (اگريسي) دولتي تأسيس گرديد. از اواخر سدة 6 تا نيمة نخست سدة 5قم دولت كلخيد وابسته به دولت هخامنشي و تابع ساتراپهاي ايران بود. اواخر سدة 4قم فرمانرواي كلخيد با شاه ناحية كارتلي متحد شد و تلاش براي ايجاد دولتي مستقل در آن سرزمين آغاز گرديد. اواخر سدة 2قم كلخيد تابعيت دولت پونت (پونتوس) را پذيرفت (همو، 8/2274). سدة نخست قم روميان بر اين سرزمين تسلط يافتند. طيّ سدههاي اول و دوم م دولت كلخيد منقرض شد و در مصب رود چوروخ دولت جديد لاز تأسيس گرديد و به تدريج كلخيد را تابع خود نمود (دائرهالمعارف بزرگ شوروي، چ 3، 12/427). بنابر نوشتة مورخان عهد باستان در سدة 2م قوم لاز مصب رود چوروخ و نواحي اطراف آن را در اختيار داشت. فرمانروايان لاز در سدة 4م اهالي شمال كلخيد را تابع خود كردند. مراكز عمدة اين دولت عبارت بودند از آرخئوپوليس ، رودوپوليس و واشناري . از سدة 6م اراضي لازيكا، كه كلخيد را نيز در بر ميگرفت، صحنة پيكار ميان 2 دولت بزرگ ايران و روم شرقي شد (همان،14/116).
در مذاكرات صلح قباد (كواذ) اول پادشاه ساساني و ژوستن (يوستينوس) امپراتور روم شرقي مقرر شد سرزمين لازيكا، يا لازيكه به ايران واگذار گردد (كريستن سن، 379). لازيكا بعدها لازستان نيز ناميده شد. در نيمة نخست سدة 6م پيران گشنسپ، از دودمان پارتي مهران، فرماندهي سپاه ايبري (گرجستان) و آلبانيا (اران) را برعهده داشت. وي در حدود 538 ـ539م به قتل رسيد. برادر او مهران در اين زمان در لازيكا فرمانروايي داشت (نولدكه، 681). از سدة 7م سرزمين آجارستان مورد هجوم شاخهاي از ايبريان (گرجيان) قرار گرفت كه آنان را كارتاولي مينامند (ترك آنسيكلوپديسي). با فتوحات مسلمين در سدة 1ق/7م اين سرزمين تابع خلافت شد. سدة 3ق/9م لازيكا به تابعيت شاهزادهنشين تادوكلارجتي درآمد و از سدة 4ق/10م بخشي از قلمرو ايبري (گرجستان) شد. سدههاي 5 ـ7ق/11ـ13م سپاهيان سلجوقي و سپس مغولان بر اين سرزمين حمله بردند. در نيمة دوم سدة 10ق/16م سرزمين كنوني جمهوري خودمختار آجارستان به تصرف دولت عثماني درآمد و اين دولت تا 1878م بر اين ناحيه راند (دائرهالمعارف بزرگ شوروي، چ 2، 1/406، چ 3، 1/226). بنابر نوشتة مورخين و مطلعين، طي نيمه دوم سدة 10ق/16م در اراضي آجارستان نه تنها گرجيان مسلمان، بلكه مسيحيان نيز سكني داشتند (همان، چ 2، 400). جنگهاي 2 دولت عثماني و روسيه در 1877ـ 1878م سبب شد كه شهرهاي باطوم، قارص و اردهان تحت تسلط دولت امپراتوري روسيه قرار گيرد. در 1878م طبق تصميم كنگرة برلين، آجارستان به گرجستان پيوست. در 15 آوريل 1918م تركان شهرهاي باطوم، آخالتسيخا ، اردهان و بخشي از ناحيه گوريو را متصرف شدند. از دسامبر 1918م تا ژوئية 1920م بندر باطوم در اشغال سپاهيان انگليس بود. در 18 مارس 1921م بلشويكها در سرزمين آجارستان مستقر شدند و در 16 ژوئية همان سال جمهوري خودمختار آجارستان تأسيس و بخشي از جمهوري شوروي گرجستان شد (همان، 1/440، 401). در 1992م جمهوري فدراتيو قفقاز تأسيس يافت و آجارستان به همراه گرجستان به صورت بخشي از اين جمهوري درآمد، ولي مدتي بعد فدراسيون قفقاز منحل شد و جمهوري خودمختار آجارستان صورت پيشين را بازيافت، آجارها در دوران سلطة امپراتوري عثماني اسلام آوردند و به سبب نفوذ و گسترش اسلام در آجارستان، روسها اين سرزمين را گرجستان اسلامي ناميدند (ريكمر، 465)، ولي آيين مسيح نيز همچنان در اين منطقه رواج داشت. همچنين آجارها ويژگيهاي قومي خود را از دست ندادند و مستحيل نشدند.
جمعيت و زبان: آجارها كه در زبان محلي گرجي آنها را آجارلي گرجياني مينامند از 2 شاخة مينگرلي و كارتلي هستند كه در جمهوري خودمختار آجارستان سكني دارند. از 000،343 نفر جمعيت آجارستان (آمار 1976م) 000،237 گرجي، 000،36 روسي، 000،16 ارمني، 200،7 اوكراييني، 900،6 نفر يوناني و بقيه از ديگر اقوام از جمله، يهودي، كرد و ابخازي هستند (آمار 1970م). تا اول ژانوية 1976 تراكم جمعيت آجارستان در هر كم 2، 3/114 گزارش شده است. 000،130 نفر از ساكنان اين جمهوري در مركز آن، شهر باطوم، زندگي ميكنند (آكينر، 244) كه گرجيان آن را «باتومي» مينامند، اكثر اهالي در مناطق كرانة درياي سياه سكني دارند. تراكم جمعيت در اين نواحي بيش از 200 نفر در هر كم 2 است. از ديگر مناطق پرجمعيت آجارستان، دشتهاي اطراف رود آجاريستسكالي است كه تراكم جمعيت آن از 150 نفر در هر كم 2 تجاوز ميكند. حدود 50% اهالي آجارستان در شهرها سكني دارند (دائرهالمعارف بزرگ شوروي، چ 3، 1/224، 24(2)/525، چ 2، 1/399، 400)، شمارة اجارهاي مسلمان جمهوري خودمختار آجارستان را 000،74 نفر نوشتهاند. كردان مسلمان كوچنشين ساكن اين جمهوري نيز 000،3 نفرند (ترك آنسيكلوپديسي). آجارها از اختلاط بوميان آن سرزمين با يونانيان و روميان (مردم بيزانس) پديد آمدهاند. هجوم قوم كارتاولي به آجارستان در سدة 7م، زبان و فرهنگ مردم بومي اين سرزمين را عميقاً تحتتأثير قرار داد. 000،70 تن آجار ساكن باطوم و كوتائيسي به زبان كارتاولي كه يكي از زبانهاي جنوب قفقاز است و نيز به لهجة گوري كه يكي از لهجههاي ساحلي گرجستان است سخن ميگويند. شاخههاي نزديك اين زبان در شمال، مينگرلي و در جنوب تساني يا لازي است. آجارهاي مسلمان ساكن نواحيِ هممرزِ تركيه زبان تركي نيز ميدانند (ترك آنسيكلوپديسي).
مركز جمهوري خودمختار آجارستان شهر باطوم (باتومي) است. دومين شهر آجارستان كوبولتي است كه طبق آمار 1970م جمعيت آن را 000،18 نفر نوشتهاند (دائرهالمعارف بزرگ شوروي، چ 3، 12/354). محصولات عمدة كشاورزي آجارستان، چاي، مركبات، گردو، فندق، انگور، اُكاليپتوس، برنج، ذرت و ارزن است. در سالهاي اخير پيشرفتهايي در صنايع آن جمهوري پديد آمده و كارخانههاي چوببري، فلزكاري و شيميايي در آجارستان احداث شده است.
مآخذ: بريتانيكا؛ پيرنيا، حسن، ايران باستان، تهران، ابنسينا، 1342ـ1344ش؛ پيوتروفسكي، ب. ب.، اورارتو، ترجمة عنايتالله رضا، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1348ش؛ ترك آنسيكلوپديسي؛ دائرهالمعارف بزرگ شوروي (روسي)؛ دياكونوف، ا م، تاريخ ماد، ترجمة كريم كشاورز، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1345ش؛ كريستن سن، آرتور، ايران در زمان ساسانيان، ترجمة غلامرضا رشيد ياسمي، تهران، ابن سينا، 1345ش؛ نولدكه، تئودور، تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، ترجمة عباس زرياب، تهران، انجمن آثار ملي، 1358ش؛ نيز:
Akiner, Shirin, Islamic peoples of the Soviet union, London, 1986; Arutiunian, N. V., Biaynili, Erevan, izdatelstvo Akademii Nauk Armianskoy SSr, 1970; Piotrovskii B. B., Vanskoe tsarstvo, Moskva, izdatelstvo Vostochnoy literaturi, 1959; Rickmer, V., Ricmers, «Lazistan and Ajaristan», The Geographical Journal, London, 1934, LXXXIV, No, 6
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱:۰۷ ب.ظ
توسط ganjineh
آجُر، (معرّب آگور، آگُر در فارسي دَري، اَگورو در فارسي باستان) قطعاتي از گل رس پخته با اشكال هندسي كه از روزگاران بسيار كهن پس از كشف آتش بشر آنرا شناخته و به عنوان يكي از باارزشترين و ضروريترين عناصر و موادّ دست ساخت (مصنوع) آدمي در آثار ساختماني كهنترين تمدنها در سرزمينهاي مختلف به كار رفته و همچنان تا امروز ارزش ساختماني، صنعتي و هنري خود را در سطحي بسيار گُستردهتر و ظريفتر حفظ كرده است (لغتنامة فارسي؛ لغتنامة دهخدا؛ كِنت ، 165؛ اهري، 2، 96، 97؛ سپنتا، 85؛ زاهدي، 148). در پژوهشهاي جديد معماري در كنار سفال و سراميك (همريشه با سراموس يوناني، كراموس لاتين، سراميكا در اسپانيايي و ايتاليايي و كراميك الماني و هلندي) «رشتهاي وسيع از علم و صنعت سراميك معرفي شده كه مدنيت و امكان شهرنشيني بشر با آن آغاز شده» (اهري، 2) و از آن به عنوان مادة هنر پلاستيك (هنرهاي تجسمي) و پيشرو در هنرهاي زيبا ياد شده است (همو، 10).
پيشينة تاريخي: با توجه به آثار به دست آمده از كندوكاوهاي باستانشناسي به آساني ميتوان حدس زد كه بشر به گونهاي اتفاقي به ويژگي شكلپذيري خاك و گِل پيبرده و نيز به همينگونه پس از گذشت روزگاري دراز و تقريباً هم زمان با كشف آتش از تأثير معجزهگونة آتش در تغيير كيفي گِل و خشتخام آگاه شده است (دورانت، 1/155). به عنوان نمونه در حفريات تپة قبرستان سگزآباد (واقع در استان مركزي، در شمال ساوه و جنوب قزوين) اجاقِ گردي به دست آمده كه كف آن كاملاً سوخته و ديوارة آن كه در اصل از خشت بوده به صورت آجرهاي نيمپختهاي درآمده (مجيدزاده، 57؛ قس: اهري، 5، 96). شايد باور كردني نباشد كه برخي از پژوهشگران آجر را از آثار تمدن عصر حجر دانستهاند (اهري، 4). در حفاريهاي مصر، قطعات تقريباً سالمي از زير لايههاي رودخانة نيل به دست آمده است كه ميتوان تاريخ تقريبي آنها را به دورتر از 5000 قم رساند. اين قطعات از نوع آجرهاي پختة امروزي نيست، شيوة ساخت آنها هنوز بدوي بوده است: لجن رود نيل را با سِرگين شتر در ميآميختند و تاب ميدادند و در آفتاب خشك ميكردند. ساخت اين نوع آجر كه داراي استحكام بسياري است هنوز به همين شيوه در شرق و آفريقا متداول است (اهري، 4؛ قس: سفر خروج، 5:6 ـ 8). آثار به دست آمده در بينالنهرين نشان ميدهد كه آجر، از حدود 5000 قم به اين سوي، كاملاً شناخته شده بوده است.
تورات پس از ذكر نام پسران نوح، سام و حام و يافث، و بر شمردن پسران و نوادگاني كه از اين 3 تن پس از طوفان زاده شدند ميگويد: «... چون از مشرق كوچ كردند هموارهاي در زمين شِنعار يافتند و در آنجا سكني گرفتند و به يكديگر گفتند بياييد خشتها بسازيم و آنها را خوب بپزيم، و ايشان را آجر به جاي سنگ بود و قير به جاي گچ» (پيدايش، 11: 2، 3)؛ شِنعار نام عبراني دشت اَرام است كه در ميانة رود فرات و دجله واقع بود و به نظر ميرسد كه مراد از شِنعار بخش شمالي بابل باشد (هاكس، 536). اگر به روايات تورات بتوانيم به لحاظ تاريخي استناد كنيم، تاريخ بسيار كهن ساخت و به كار بردن آجر در بينالنهرين تأييد ميگردد: در سومر توانگران كاخهاي خود را با آجر ميساختند (دورانت،1/199)، در بابل خانهها را بيشتر با خشت و گِل ميساختند، ولي خانههاي ثروتمندان، معابد و برجهاي انها (زيگوراتها ) از آجر ساخته ميشد (همو، 1/381،382؛ اهري، 6ـ7). آجرهاي يافت شده در شهر اور و زيگوراتهاي بنا شده در سراسر مصبّ دجله و فرات و كرانههاي خليجفارس به شكل چهارگوش مسطح است و شباهت بسياري به آجرهاي امروزي دارد. در بناي عظيم و معروف برج بابل كه پس از بارها ويراني بار ديگر ميان سالهاي 2000 تا 1780قم در همان جاي ساخته يا مرمت شده، نزديك به 85 ميليون آجر به كار رفته بوده است. آجرهاي با.مانده و پراكندة اين برج هنوز سخت و استوار و داراي ابعاد صافند، به گونهاي كه آدمي گمان ميبرد كه هماكنون از كوره بيرون آمدهاند (اهري، 7ـ9). تزيين بناها با آجرهاي لعابدار در روزگار نبوكد نصر، در ميان سالهاي 2950 تا 2660قم، نخستين مقابر از آجر و چوب ساخته شده است (اهري، 5).
ايرانيان وارثان تمدن بابلي و آشوري، با آنكه مصالح ساختماني بسياري در دسترس داشتند از زمانهاي بسيار كهن آجر را ميشناختند و به كار ميبردند. آجرهاي به دست آمده در پازارگاد و تختجمشيد متعلق به سالهاي 546 و 518 قم (روزگار كوروش و داريوش هخامنشي) و نيز كشف آثار كورة آجرپزي از دورة پارتها (اشكانيان) مؤيد اين ادعاست (سپنتا، 85). گلاك تاريخ استفاده از آجر را در ايران به هزارة هفتم قم ميرساند (ص 387). معماران ايراني از آجر آثار هنري بزرگي چون قصر شوش پديد آوردند و آجر لعابدار را به عنوان مادة اصلي تزيين به كار بردند و در شكل دادن آجر و پرداخت نقشهاي برجستة آجري (رليف ) به پايگاهي رسيدند كه قابل تقليد نبود (اهري، 13؛ دورانت، 1/559). اينان با به كار گرفتن آجر در ساختمان به شيوهاي تازه در ساختن گنبد و بر آوردن طاقهاي عظيم چون تيسفون دست يازيدند. ايجاد طاق كِسري در تيسفون كه محقّقاً به فرمان شاپور اول ميان سالهاي 241 تا 272م ساخته شده (گدار، 245) با طاق تخممرغي بلند و دهانهاي بيش از 25 متر، كاري بزرگ در معماري بوده است (اهري، 13).
در موهنجودارو در ساحل باختري سند و هاراپا (هَرَپا، در چند صد كيلومتري شمال موهنجودارو) و 4 يا 5 شهر برجسته و بسيار كهن كه در 1924م از زير خاك بيرون آورده شد، صدها خانه و دكان آجري وجود دارد كه برخي از آنها چند طبقه است و تاريخ آنها به 5 هزار سال پيش ميرسد (دورانت، 2/573، 578، 835؛ اهري، 14ـ 15).
در چين، بناهاي آجري ديرتر از سرزمينهاي ديگر به راه تكامل افتاد. از دورة دودمان هان (206قم ـ 211م) آجرهاي آراسته به تصاوير و نقشهاي برجسته و نقر شده براي تزيين بناها به ويژه مقادير به كار گرفته شد (اهري، 16). پاگوداها (بناهاي ديني بودايي) نيز در چين از آجر، ولي بر پاية سنگي، ساخته ميشد. كهنترين پاگوداي موجود، در ايالت هونان، در 523م پديد آمد. مواد ساختماني در چين اساساً آجر و چوب است؛ سنگ براي پي و آجر براي نماي بيروني، خشتخام براي سقف، آجركاشي براي پوشش بام و چوب براي ستونها و ديوارها... (دورانت، 3/1009، 1010، 1011).
معماري اسلامي، در سرزمينهاي شرقي مانند عراق، هند، و به ويژه در ايران، به شيوهاي استادانه و تحسينآميز از آجر به عنوان مادة اصلي بنا و تزيين بهره برد. آجرهاي لعابدار با رنگهاي درخشان فيروزهاي و آبي و سبز در سدههاي نخستين اسلامي و اندكي بعدتر كاشي معرق و 7 رنگ توانستند بر محدوديتي كه منع صورتسازي در تزيين پيش آورده بود (عصار، 5 ـ19؛ وزيري، 2/185) هنرمندانه پيروز آيند (اهري، 21). اهميت كاربرد آجر در بناهاي عهد اسلامي در ايران تا بدانجاست كه برخي از پژوهشگران معماري اسلامي مان كردهاند كه ميتوان بر مبناي جدولي از اندازههاي آجر كه در دورههاي مختلف به كار برده شده تاريخ آثار معماري اسلامي ايران را تعيين كرد (ويلبر، 51). تنوع اندازه و رنگ و جنس آجرها حكايت از اين دارد كه اين ماده ساختماني همچنان در سراسر ايران تهيه ميشده است و ايرانيان از همان سدههاي نخستين اسلامي به سنت ديرينة خود در آجرپزي و آجركاري بسيار استاد بودهاند، ولي عنايت به تزيين بناهاي آجري به صورت گستردهتر از دورة غزنويان (267ـ433ق/881 ـ1042م) آغاز گرديد و در عصر سلجوقيان، به ويژه در روزگار ملكشاه و سنجر (498ـ522ق/1105ـ1157م)، به اوج كمال خود رسيد (سپنتا، 86 ـ87). چند نمونة كهن از بناهايي كه در ايران و سرزمينهاي زير نفوذ هنر ايران، آجر در آنها فقط به صورت مادة اصلي ساختمان يا به صورت مادة اصلي و تزيين با هم و يا تزييني جسمي به كار رفته است: مسجد بزرگ سامرا، مسجد ابودلف (هر دو در عراق)، گنبد قابوس، مقبرة اميراسماعيل ساماني در بخارا، پير علمدار در دامغان، گنبد تاجالمُلك در اصفهان و گنبد سرخ در مراغه (همانجا؛ گدار، 356ـ370).
در اروپا به تقليد از روش توليد روميها كار آجرسازي ميان قرون 1ـ7ق/7ـ13م در سرزمين فلاندر (هلند و بلژيك امروز) رونق گرفت و تا امروز يكي از پيشههاي اقتصادي است. بناهاي بيشمار از آجر به رنگهاي گوناگون نشاني بر رواج اين مادة ساختماني در اين سرزمينهاست (اهري، 89 ـ90). روميها اين پيشه را به انگلستان نيز بردند و انگليسيها نخستين ملتي بودند كه از روشهاي جديد براي توليد صنعتي آجر و سفال سود جستند. جاناشترينگتون در 1610م براي شكل دادن به گِل رس پرسهاي استوانهاي به كاربرد و سپس كارل اشليكيزن در 1854م گامي بزرگتر در جهت ساخت ماشينهاي پرس امروزي برداشت (اهري، 89 ـ91).
مادة نخستين و ساخت: مادة نخستين آجر خاك رُس است كه به رنگهاي خاكستري مايل به آبي، سرخ، سياه و رنگهاي فرعي ديگر ديده ميشود. ويژگيهاي مهم چسبندگي، نفوذناپذيري در برابر آب، پايداري در برابر آتش و تغييرات جوي به خاك رُس ارزش صنعتي و هنري بخشيده است (همو، 86). خاك خام خالص رُس به ندرت در طبيعت يافت ميشود و اغلب با تركيباتي از سنگها، نمكها، چوب و ديگر مواد همراه است كه بايد از خاك رُس جدا گردند. امروزه براي پاك كردن خاك و خنثي كردن اين مواد از آسياهاي دوّار خاصي استفاده ميشود (همو، 88).
انبار كردن خاك: براي افزايش ميزان چسبندگي خاك و خاصيت فرمگيري خمير آن (گِل) از امكانات گوناگون استفاده ميشود. هدف اصلي اين كوششها آن است كه شرايطي فراهم شود تا خاك به اصطلاح «ور بيايد». در اينجاست كه در تهيه و ساخت آجر و سراميك به اصطلاح «انبار كردن خاك» (سيلو كردن) بر ميخوريم. انبار كردن به روشهاي گوناگون، فقط براي يك هدف يعني افزايش چسبندگي خاك و شكل پذيري گِل، انجام ميشود كه از مهمترين مراحل ساخت آجر و سفال است (همو، 89). بنابراين انبار كردن خاك تنها به منظور ذخيرهسازي خاك (مادة اوليه) براي توليد كالا نيست، بلكه يك مرحلة فني مهم و لازم در تهية آجر و سفال به شمار ميآيد. اهميت اين مرحله از كار، از زمانهاي بسيار كهن، شناخته شده بوده است. در آن روزگاران انبارهاي تابستاني و زمستاني داشتند و خاك را به صورت تپهاي انبار ميكردند، بدينسان اين خاك مدتهاي دراز در معرض تغييرات جوي چون باد، باران، آفتاب، سرما، يخ بندان و رويش قارچهاي گياهي قرار ميگرفت و «ور ميآمد». هنوز اين روش، در صورت امكان، بهترين راه براي افزايش خواص كيفي خاك است. زمان انبار كردن خاك هفتهها، ماهها و گاه سالها ممكن است به درازا كشد (همو، 89). در چين باستان گِل رُس قرنها انبار ميشد و نسل به نسل موظف به نگهداري و مراقبت از آن بودند. انبار كردن خاك در فضاهاي سرپوشيده و محفوظ تا به امروز در اين سرزمين ادامة همان سنت ديرين است. در روزگار ما با به كارگيري روشي ديگر خاك را بسيار زودتر ور ميآورند (همو،89).
قالب گيري: پس از پايان گرفتن مرحلة انبار كردن خاك، خميري (گِلي) فراهم ميآورند كه به اندازة كافي ورآمده و چسبنده است و براي قالبگيري آماده شده. در مشرق زمين اغلب قالبگيري هنوز با دست آدمي و با قالبهاي چوبي يا فلزي انجام ميگيرد. بدينسان كه كارگران گِل را با دست و گاه با ابزاري ماله گونه در قالب ميريزند و با دست ميكوبند، فشار ميدهند (نك : آجر فشاري)، سطح آنرا هموار ميسازند و آنگاه قالب را بر ميدارند. اما در توليد صنعتي گِل آماده شده وارد دستگاه (مكانيكي يا اتومكانيك) قالبگيري ميگردد. دستگاههاي جديدتر پس از مكيدن كامل هواي داخل شده در گِل، خمير را به ابعاد مورد نظر شكل ميدهد و به گونة نواري خارج ميسازد (همو، 89).
خشك كردن: گل شكل گرفته (خشت) پيش از پخته شدن بايد خشك گردد. ميزان آب موجود در گِل آجرهاي دست ساخت بيش از 50% و در نوع صنعتي كمتر از 2/1 اين مقدار است خشتها در ساخت سنتي در برابر آفتاب و باد و در توليد صنعتي با روشهاي بسيار پيشرفته و حيرتانگيز خشك ميگردد. در مرحلة خشك كردن، آفتاب و جريان هوا يا حرارت دستگاه خشك كن فقط «آب فيزيكي (آب ثقل)» را از جرم خشت بيرون ميسازد، ولي «آب معدني (آب تبلور)» فقط در حرارتهاي سرخ و در مرحلة پخت خارج ميشود (همو، 91ـ92).
مرحلة پخت: در كوره آجرپزي و در حرارت پخت مولكولهاي خاك بر اثر تغييراتي شيميايي به هم نزديكتر ميشوند. از نظر فني اين دگرگوني اصطلاحاً «از هم گُسستن» ناميده ميشود يعني مرحلة سيليكاته شدن خاك. بدين سان خشت خام، سخت و در برابر عوارض جوّي و طبيعي بسيار مقاوم ميگردد. زمان و درجة حرارت مورد نياز براي رساندن خشت به اين مرحله با توجه به نوع خاك تهيه شده و نوع كوره متفاوت است. زمان پخت از 15 ساعت تا حداكثر 120 ساعت و گاه در موارد استثنايي بيش از اين مقدار و حرارت لازم نيز بين 900 تا 1200 سانتيگراد است. خاك در دماي 200 تا 700 آبِ مولكولي را از دست ميدهد، مواد آلي ان تجزيه و اكسيد كربن آن متصاعد ميگردد و سرانجام در دماي ميان 800 تا 1200 آجُر اصطلاحاً مغز پخت ميشود. مطالعة دقيق نوع خاك و تعيين درجة حرارت مناسب و زمان لازم براي پخت خشت تهيه شده از هر نوع خاك، امري ضروري است و نياز به تحقيق ازمايشگاهي دارد (همو، 92ـ94). ابعاد خشتهاي فراهم شده به سبب از دست دادن مقداري از آب خود در ضمن قالب گيري، برش و پخت تغيير مييابد و متخصصان ناگزيرند حتي اين تغييرات اندك را با توجه به نوع خاك و شرايط حاكم بر مراحل تهيه و توليد، پيش از قالبگيري، دقيقاً محاسبه كنند تا آجرهاي پخته و آماده شده درست مطابق نورمها و استانداردهاي مخصوص باشد (همو، 90).
معماران و بنايان ايراني از ديرباز، با توجه به اندازة ابعاد آجرها (طول، عرض، ضخامت)، رنگ، شكل، چگونگي پُخت، دگرگونيهايي كه خود بنابر نياز هنري و معماري در آنها پديد ميآورند و ديگر علل و اسباب، نامها و اصطلاحات بسياري وضع كرده و دربارة آجرها به كار بردهاند كه برخي از آنها اينهاست: آجرِ آبساب، آجرِ آبمال، آجرِ ابلق، آجرِ تابه (معرب آن طابَق، احتمالاً طابوق عربي به معني آجر از همين واژه گرفته شده)، آجرِ تراش و انواع آن (آجرِ الماس تراش، آجرِ يَخ، آجُر يَخ آيينهاي، دندان موشي، سَرگِرد، فتيلهاي، قاشقي، لَبْ يَخ، لب گِرد، نيم پخ، نيم گِرد)، آجرِ جوش، چهارگوش، خَتايي، سفيد، سلاني (آجر چهارگوش قرمز رنگ)، آجرِ شُسته، آجرِ فشاري (آجري كه گِل آن را در قالب ميكوبند)، قَزّاقي (نوع بزرگتر آجر چهارگوش)، نسوز، نِظامي و... (لغتنامة دهخدا؛ لغتنامة فارسي).
مآخذ: اهري، مهرداد، آجر، تهران، مجلة هنر و معماري، 1352ش؛ دورانت، ويل، تاريخ تمدن، ترجمة احمد آرام، تهران، اقبال، 1343ش،ج 1؛ همو، ج 2، ترجمة مهرداد مهرين، 1343ش؛ همو، ج 3، ترجمة اميرحسين آريانپور، 1347ش؛ زاهدي، عبدالحسين، «استمرار هنر صنعت سراميك»، نشرية دانشكدة ادبيات و علوم انساني اصفهان، س 6، شم 7 (1350ش)، ص 147ـ 178؛ سپنتا، عبدالحسين، «تزيينات آجري در معماري اسلامي ايران»، معارف اسلامي، س 1، شم 2 (اسفند 1345ش)؛ عصار، محمدكاظم، «تصوير در اسلام»، معارف اسلامي، س 1، شم 2 (اسفند 1345ش)؛ كتاب مقدس؛ گدار، آندره، هنر ايران، ترجمة بهروز حبيبي، تهران، دانشگاه ملي، 1358ش؛ گلاك، جي، «سفالگري»، سيري در صنايع دستي ايران، تهران، بانك ملي ايران، 1355ش؛ لغتنامة دهخدا؛ لغتنامة فارسي؛ مجيدزاده، يوسف، «حفريات در تپة قبرستان سگزآباد»، مارليك، شم 2 (دي 1356ش)؛ مرزبان، پرويز، واژهنامة مصور هنرهاي تجسمي، تهران، سروش، 1365ش؛ وزيري، علينقي، تاريخ عمومي هنرهاي مصور، تهران، هيرمند، 1363ش؛ ويلبر، دونالد، معماري اسلامي ايران در دورة ايلخانان، ترجمة عبدالله فريار، تهران، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، 1365ش؛ هاكس، جيمز، قاموس كتاب مقدس؛ نيز:
Kent, R. G. Old persian, New Haven, 1953.
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱:۰۹ ب.ظ
توسط ganjineh
آجُرّومِيّه، عنوان اختصاري رسالة المقَّمه الآجروميه في مباديء العربيه در نحو كه آن را ابوعبدالله محمد بن محمد بن داوود صَنْهاجي (672 ـ723ق/1273ـ1323م) معروف به ابن آجُرُّوم (ه م) در مكه تأليف كرده است.
نسخ خطي و شروح متعدد آجروميه (كه گاه جَروميه خوانده ميشود) بر شهرت شگفتآور آن دلالت دارد. كوتاهي و سادگي نسبي متن، حفظ آن را آسان ساخته و به همين جهت، از قرنها پيش در بخش باختري جهان اسلام، به خصوص شمال آفريقا و لبنان و حتي نجف، نوآموزان نحو عربي، آن را پاية تحصيلات خود قرار ميدادهاند.
چاپها و شروح اين كتاب متعدد است. حاجي خليفه (ص 1796) در ابتداي قرن 11ق/17م از 28 تن كه بر اين كتاب شرح، يا حاشيه، يا حاشيه بر حاشيه نوشتهاند و يا آن را به نظم درآوردهاند ياد ميكند. بر اين كتاب احتمالاً بيش از 60 شرح نوشتهاند. بروكلمان (2/308 به بعد؛ ذيل 2/332 به بعد) به 57 شرح، چند تتمه و 4 ارجوزة آجروميه اشاره ميكند (ابن شنب در دائرهالمعارف الاسلاميه، ذيل ابن آجروم، 11 شرح چاپ شده را برشمرده، قس: بستاني).
اين كتاب در باختر زمين نيز از شهرت خاصي برخوردار است، زيرا اروپائيانِ سده، 16م نخستين اطلاعات خد را در نحو عربي، از طريق آجروميه، نيز كتابهاي كافية ابن حاجب، تصريف زنجاني و العوامل المائه جرجاني كسب كردهاند. آجروميه كه در اروپا به Agrumia, Gjarumia, Girumia معروف شده بود، نخست در 1001ق/1593م در رم به چاپ رسيد. در 1019ق/1610م چاپ مجددي همراه با ترجمة لاتين آن انتشار يافت. سپس در 1026ق/1617م و 1041ق/1631م 2 چاپ و 2 ترجمة لاتين ديگر از آن در رم عرضه شد (تروپو، I/359). نخستين چاپ و ترجمة فرانسوي آن در 1249ق/1833م در پاريس، و اولين ترجمة انگليسي، در 1269ق/1853م در كمبريج صورت پذيرفت (دربارة ديگر چاپهاي اروپايي، نك : دائرهالمعارف الاسلاميه).
اين كتاب كه مجموعاً بيش از 100 صفحه نيست، به 2 بخش تقسيم شده است: بخش اول تركيبي از صرف و نحو است كه در آن عنايت بيشتري به جانب صرفي شده است و بخش دوم اساساً نحو و اعراب كلمات است. سيوطي اظهار ميدارد كه با مطالعة كتاب دريافته است كه مؤلف در نحو «مذهب كوفي» داشته، زيرا مثلاً لفظ «خفض» را به جاي «جر» به كار برده و فعل امر را، برخلاف بصريان، معرب پنداشته است (سيوطي، ص 102).
مآخذ: بروكلمان، ذيل؛ بستاني (فؤاد افرام)؛ حاجي خليفه، كشف الظنون، استانبول، 1941م؛ دائرهالمعارف الاسلاميه؛ سركيس، معجم المطبوعات العربيه، 1/25؛ سيوطي، جلالالدين، بغيه الوعاه، قاهره، 1908م؛ نيز:
Troupeau, G., «Trois traductions latines de la `Muqaddima’ d’ibn Ağurrùm», Études d’Orientalisme dédieés à la mémoire de lévi-Provençal, paris, 1962
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱:۱۰ ب.ظ
توسط ganjineh
آجُرّي، ابوبكر محمد بن حسين بن عبدالله (ح 280ـ360ق/893 ـ971م)، فقيه و محدث. در محلة درب الآجر در غرب بغداد زاده شد. بيشتر رجالشناسان، مذهب او را شافعي گفتهاند، اما برخي نيز وي را حنبلي دانستهاند. مشايخ او در حديث ابومسلم كَجّي، ابوشعيب حَرّاني، احمد بن يحيي حُلْواني، جعفر بن محمد فاريابي، مُفضّل بن محمد جندي، احمد بن حسن بن عبدالجبار صوفي و گروهي ديگر بودهاند، و كساني چون علي بن بشران، عبدالملك بن بشران، علي بن احمد بن عمر المقريء و ابونعيم اصفهاني از او روايت كردهاند. وي تا 330ق/942م در بغداد حديث گفت و سپس به مكه رفت و مجاور شد و تا پايان عمر در آنجا به نقل حديث اشتغال داشت. بروكلمان و سزگين از او با نام محمد بن حسين بن علي ياد كردهاند كه ظاهراً خطاست. سزگين از او با نام محمد بن حسين بن علي ياد كردهاند كه ظاهراً خطاست. سزگين آثار زير را از او نام برده كه نسخههاي خطي آنها در مراكزي كه ذيلاً ياد ميشود، باقي است: 1. اربعون حديثاً، لندبرگ، بريل (ليدن، هلند)؛ 2. فرض طلب العلم، برلين؛ 3. اخلاق العلماء عاشر افندي (استانبول)؛ 4. اخبار عمر بن عبدالعزيز، ظاهريه (دمشق)؛ 5. كتاب الغرباء (من المؤمنين)، ظاهريه (دمشق)؛ 6. التصديق بالنظر الي الله في الآخره و ما اعدّ لاوليائه، ظاهريه (دمشق)؛ 7. تحريم النّرد و الشطرنج و الملاهي، ظاهريه (دمشق)؛ 8. كتاب اخلاق حمله القران، برلين، عاشر افندي (استانبول)، راغب پاشا (استانبول)، ظاهريه (دمشق)؛ 9. كتاب الشريعه، آصفيه، حديث، ظاهريه (دمشق)، حديث؛ 10. ماورد في ليله النصف من شعبان، دارالكتب (قاهره)، حديث؛ 11. وصول المشتاقين و نزهه المستمعين، اولو جامع بورسه (تركيه)؛ 12. جزء فيه مسأله الجهر بالقرآن في الطواف، دارالكتب (قاهره)، حديث؛ 13. ادب النفوس، ظاهريه (دمشق)، حديث؛ 14. جزء فيه حكايات الشافعي و غيره، ظاهريه (دمشق)؛ 15. الفوائد المنتخبه، ظاهريه، مجمع (دمشق).
مآخذ: ابن اثير، عزالدين، الكامل، بيروت، دارصادر، 1402ق، 8/317؛ ابن تغري بردي، يوسف، النجوم الزاهره، قاهره، دارالكتب، 4/60؛ ابن جوزي، عبدالرحمان، صفوه الصفوه، به كوشش محمود فاخوري، بيروت، دارالمعرفه، 1979م، 2/470ـ471؛ ابن خلكان، احمد بن محمد، وفيات الاعيان، به كوشش احسان عباس، بيروت، دارصادر، 4/292ـ293؛ ابن عماد حنبلي، عبدالحي، شذرات الذهب، قاهره، مكتبهالقدس، 1350ق، 3/35؛ اسنوي، جمالالدين، طبقات الشافعيه، بغداد، مطيعه الارشاد، 1390ق، ص 79؛ بروكلمان (آلماني)، 1/173، ذيل 1/274؛ بستاني (بطرس)؛ بغدادي، اسماعيل پاشا، ايضاح المكنون، استانبول، 1364ق، ص 235؛ همو، هديهالعارفين، استانبول، 1951م، ص 46ـ47؛ حاجي خليفه، كشفالظنون، استانبول، 1941م، 1/28، 37، 523، 1037؛ خطيب بغدادي، احمد بن علي، تاريخ بغداد، بيروت، 2/243؛ خوانساري، محمدباقر، روضات الجنات، تهران، 1390ق، 7/334ـ336؛ دانشنامة ايران و اسلام؛ دائرهالمعارف القرن العشرين، 3/79؛ زركلي، خيرالدين، الاعلام، ج 2، 6/328؛ سزگين (آلماني)، 1/194ـ 195؛ صفدي، خليل بن ايبك، الوافي بالوفيات، به كوشش س ديدرينگ، استانبول، 1949م، 2/373ـ374 ق؛ قمي، عباس، الكني و الالقاب، تهران، 1397ق، 2/5؛ يافعي، عبدالله بن اسعد، مرآت الجنان، بيروت، 1970م، 2/373؛ ياقوت، حموي، ابوعبدالله، معجمالبلدان، به كوشش فرديناند ووستنفلد، لايپزيگ، 1866ـ1870م، 1/51.