صفحه 6 از 22
ارسال شده: جمعه ۱ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۳۲ ب.ظ
توسط njmh
حجم انبوه تنهايي من مرا به چنين راهي کشاند

قابل تامله!
ارسال شده: جمعه ۱ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۵۶ ب.ظ
توسط ARMIN
من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه فراوان دارم
گله از بازي روزگار دارم
به تن زندگي ام زخم فراوان دارم
دل گريان و
لب خندان دارم
ارسال شده: شنبه ۲ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۰۲ ق.ظ
توسط susan
اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! ,
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده !
آخه می دونی ؟ :
"خدا" خیلی تنهاست !!!
susan 
ارسال شده: شنبه ۲ دی ۱۳۸۵, ۱:۵۰ ب.ظ
توسط susan
تورا با دیگری دیدم
که گرم گفتگو بودی
با او آهسته می رفتی
سراپا محو او بودی
نگاهت کردم و بر من
چو بیگانه نگه کردی
شکستی عهد دیرین را
گنه کردی,گنه کردی
گناهت را نمی بخشم...
susan 
ارسال شده: شنبه ۲ دی ۱۳۸۵, ۸:۵۴ ب.ظ
توسط saroman
مرگ
الان كه نوشتن را شروع ميكنم شايد يكي از خاطره انگيزترين نوارهاي زندگيم را بعد از مدتها گوش مي دهم حيف كه نميشود احساس را در بند كلمات اسير كرد،خلاصه حال خوشيست.
به سراغ مرگ رفتم ، مشغله ي فكري هميشگيم .آره ميدانم مرگ پليست بين دو جهان ، مرگ فقط يك انتقال است، مرگ پايان همه چيز نيست،مرگ خوب است و ..... پس چرا من ميترسم .خود مرگ كه ترس ندارد اين آنچه بعد از آن اتفاق ميافتد است كه ترس دارد، اگر چيزي با شد .
من تعجب ميكنم ازاين همه آدم ، وقتي ازآنها راجع به مرگ مي پرسند با آن حالت روحاني مسخره وكمي باد درغبغب از اطمينان كامل خود به آن طرف وباقي قضايا حرف ميزنند.اين بيشتر حالت يك عادت درآمده چراكه هيچ امكان ديگري را متصورهم نميشوند،از بچگي داخل كله شان كردند كه اين است ولاغير،اصلا آقا فكر كردن به اين مسئله كفر است ، معصيت دارد.
براي يك با رهم كه شده واقعا به مرگ اين بزرگترين وقابل احترام ترين وحقيقت ترين حقيقت در رابطه با انسان فكر كن ومهتر بعد از آن . چيزي كه اگر تنها يك قطعيت در اين دنيا باشد بي شك آن ، مرگ است. به اين كه شايد امشب كه درتاريكي مطلق، در رختخوابت آرام خوابيدي ديگر بر نخواهي خواست ، اگر توانستي بگويي بعد از آن چه خواهد شد يك عمر راحتي تقديم تو باد.
از جمله ي رفتگان اين راه در از بازآمدهاي كو كه به ما گويد راز
هان بر سر اين دوراهه ازروي نياز چيزي نگذاري كه نمي آيي باز
مرگ بزرگترين اسرار است
انسانها خواب هستند وقتي مي ميرند بيدار مي شوند ؟
ارسال شده: دوشنبه ۴ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۲۶ ق.ظ
توسط susan
حرفهاي ما هنوز ناتمام
حرفهاي ما هنوز ناتمام
تانگاه مي كني : وقت رفتن است
بازهم همان حكايت هميشگي
پيش از انكه با خبر شوي
لحظه ي عظيمت تو نا گزير مي شود
اي
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان چقدر زود دير مي شود
susan 
ارسال شده: دوشنبه ۴ دی ۱۳۸۵, ۴:۲۴ ب.ظ
توسط saroman
بیکران ریگستان سکوت:
چقدر فرق کرده اي !
- خب همه چي فرق کرده. منم مثل همه چيز.
- تو کوچيک شدي ، يا دنيا بزرگ شده ؟
- دنيا تا هميشه، همين دنياست. ريگ همين ريگه. حجم، همين حجمه.
- اما سبز، ديگه سبز نيست. آبي ، آبي نيست.
- قرارمون صحبت از رنگ نبود. يادت هست... گفتي رنگ، واسه چشمها درست شده نه براي دل. خودت گفتي به چشمهات اعتماد نميکني.
- آره، يادمه. ولي ميدوني چيه ؟ يه چيزايي، منو داره ميترسونه. هرچي بيشتر ميفهمم، بيشتر ميترسم.
- خب، طبيعيه. تو داري توي مسيري راه ميري که همه تابلوهاش زنگار گرفته و کسي رو پيدا نميکني که راه درست رو نشونت بده. همه ميگن راه درست همينيه که من توشم. تو راه خودت رو انتخاب کردي و هي داري ميري جلوتر. ميدونم. مبهمه. اين ترسناکه.
- ترسناکتر وقتيه که تو حرف نميزني. از سکوتت ميترسم.
- اما خودت گفتي، براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست.
- براي اين بود که چيز ديگه اي نداشم. دستام خالي بود.
- مثل اينکه حواست نيست. تو بهترين چيزي رو که داشتي بهم دادي.
- نميدونم. به خدا نميدونم. اصلا ... اصلا براي چي اومدم سراغ تو ؟
- چون فکر کردي دلت داره کوچيک ميشه. يادت باشه، تا ريگ همون ريگه، منم همون دلم. از ريگ و از خاک و از سردي خاک نترس. قوي باش ! پاتو محکم بزار روش. همه اين ريگها از نسل تو هستن. باهاشون غريبي ؟
- نه . ازشون نميترسم . باهاشون رفيقم. چون قراره بيشتر عمرم رو باهاشون زندگي کنم. اون موقع، من ميشم تو . اونوقت ميفهمم که چقدر کوچيک بودي يا چقدر بزرگ .
- همون موقع امانتت رو پس ميگيري.
- کدوم امانت رو ؟
- سکوت
همه جا ساکت شد. من موندم و سکوت.
باز هم يه عالم سوال بي جواب.
خسته شدم. فقط راضيم به اينکه هنوز دارم راه ميرم و باکي ندارم.
چراغ نفتي کهنه که ارثيه خاندان نشناخته ام هست، با منه و هنوز خاموش نشده و راه هم هنوز که هنوزه ادامه داره.
مقصدم، شايد، اول يه راهه. يه راه درست.
خدا کنه راه درست ، همين باشه.
بالاخره يه روز ميفهمم... يه روز، يه شب.
آره ...
گيرش ميارم.
ارسال شده: دوشنبه ۴ دی ۱۳۸۵, ۴:۵۹ ب.ظ
توسط ARMIN
زماني که لحظه هاي خوش را سپري مي کنيم بهتر است تمام وقتمان را به اين خوشي نسپاريم و مدت زماني هم تلاش کنيم تا که اين خوشي از دست نرود در هر صورت اين خوشي را شخصي به وجود آورده که او هم احتياج به خوشي دارد.
ارسال شده: جمعه ۸ دی ۱۳۸۵, ۶:۵۱ ب.ظ
توسط susan
اگه مي دونستي چقدر تنهام، هميشه برام اشك مي ريختي
اگه مي دونستي هميشه اشك مي ريزم، هيچ وقت تنهام نميزاشتي!
susan 
ارسال شده: جمعه ۸ دی ۱۳۸۵, ۸:۴۶ ب.ظ
توسط jeeerjeeerak
الان که دارم مي نويسم نميدونم برا چي زنده ام . آخه برا چي به اين دنيا اومدم و برا چي از اين دنيا مي رم چرا هميشه بايد نگران از دست دادن عزيزانم باشم که بالاخره يه روز ....
ارسال شده: شنبه ۹ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۰۷ ق.ظ
توسط susan
به ياد آر كه چگونه دستان پر شوقم را به اميد پرواز در دستان سرد تو جاي دادم.و چه غريبانه نگاهم را به نگاه خالي از احساست دوختم.نمي دانم....نمي دانم آيا به ياد داري كه با ذوق بچه گانه ام و با چه احساس پاكي تپش قلبم را با تپش قلبت يكسان نمودم؟لحظه ي بي تو ماندن را لحظه ي مرگ مي دانستم.لبخند دروغينت را من راست ترين واژه ي عالم مي پنداشتم!به خيال خود ليلاي دل مجنونت بودم!اما هنگامي كه فهميدم .........هنگامي كه فهميدم نگاه هايت و يا كلمه به كلمه ي حرفهايت جز دروغ و ريا چيز ديگري نبود از درون شكستم, خورد شدم و قلبم ذره ذره سنگ شد!تو چه كردي با من؟هر آن چه كه كردي گناهت را نمي بخشم.
و حال تا هميشه دروازه ي قلبم را بر روي ورود هر قلب ديگري مانند قلب تو مي بندم!
susan 
ارسال شده: شنبه ۹ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۴ ب.ظ
توسط saroman
زندگي
حافظه اش را پاك از دست داده است، ديگركمتر چيزي به يادش مي ماند، تنها واكنشش در جواب حرفت لبخندي ازجنس سكوت است ، آدم احساس مي كند بزرگ شده در حالي كه رفتارش كودكانه است ، و اين از آن گونه تضادهاست كه من دوستش دارم يك تضاد كه گويا در چارچوب اين دنياا نمي گنجد ، ماورايي است. بعد ازاينكه ازراه چشم وسينه نتوانسته بود كاري بكند ازراه سروارد شده ، سرطان كارش را ساخته ، مادر بزرگم را مي گويم . اورا به پيرزني آرام كه شايد در روز چند كلمه اي بيشتر حرف نزند تبديل كرده آرام آرام همچون قاب عكسي در يك راهرو نيمه تاريك، او هر روز بيشتر به مرده ها ودنيايشان شبيه مي شود،او بزرگترين حقيقت يعني مرگ را در آغوش خواهد كشيد آري او خواهد مرد.
زندگي وهزار پرسش كه چرا...... ؟ پيدا كردن يك كافي نت در دشت كوير از پاسخ به اين سوال آسانتر است.ولي ازآنجا كه مهمترين زمان حال است وما در حال زندگيمان را داريم بايد دنبال چه بود. از جملات تكراري كه مثلا زنده اي تا زندگي كني يا زندگي مي كني تا زنده بماني يا زندگي يك محكوميت است والخ كه بگذريم داستان ما به فردي مي ماند كه ناگهان به درون دريا پرتابش مي كنند او ديگر نمي پرسد كه چرا مرا انداختي يا قرار نبود ويا من نمي خواستم درآن زمان كه زمان حال است فقط يك چيز مهم است وآن راهي براي نجات هر چند موقت و احيانآ اگر فرصتي بود، براي پرسشهاي بعدي. اين چيز مهم هدف ، ايدئولوژي ، آرمان ، مانيفست ويا هر اسم ديگري كه دوست داريد در زندگي است . به قول نيچه ، فيلسوف بزرگ((هر كس چرايي براي زندگي كردن يافت با هر چگونه اي خواهد ساخت))
به دور از شعارزدگي وبا همه تلخي، اين شرنگ زندگي همين است كه مي بيني، ما هستيم ، به قول آن خانم شاعر كه اي زندگي اين منم كه هنوز با همه ي پوچي از تو سرشارم.
اسرار ازل را نه تو داني و نه من---------------وين حرف معما نه تو خواني ونه من
هست از پس پرده گفتگوي من وتو-------------چون پرده برافتد نه تو ماني ونه من