صفحه 6 از 7
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸, ۹:۲۱ ب.ظ
توسط Parsa84
اسامی مختلف [COLOR=#632423]رشوه در زمان قاجار در زمان قاجار رشوه خواري اسم ديگر داشت. به جاي رشوه « رسوم » ميگفتند و پرداخت رسوم امري مرسوم شده بود.
ميرزا حبيب الله شاعر كه خود نيز از صاحب لقبان بود و
« بديع السلطنه » لقب داشت، شعري در اين باره دارد:
زنهـار از فـراق تـو زنهـار، اي رســــــــوم كردي تو روز روشن ما تار، اي رسـوم ايدون خوشا به حالت مستوفيان كه باز دارند با تو جمله سر و كار، اي رسوم
گويند روزي
ناصرالدين شاه به
مستوفي الممالك مي گويد: اين رسوم چيست؟ ... جناب آقا به خونسردي جواب ميدهد: يك چيز است به اسامي مختلف: در حضور مبارك، تقديمي است.
نزد علما، حق الجعاله. در بازار، حق العمل.
به مستوفيها كه ميرسد، اسمش رسوم است.هزار فاميل، علي شعباني، ص 112 [External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۸, ۴:۵۷ ب.ظ
توسط Parsa84
چند حکایت از سفرنامه یوشیدا ماساهارو، سفیر ژاپن در ایران دوره قاجار در اين كتاب كه توسط هاشم رجب زاده به فارسي ترجمه شده است. يوشيدا شرح مسافرت خود در سالهاي 1297 و 1298 هجري قمري ـ در اواخر دورهي سلطنت ناصرالدين شاه قاجار ـ به ايران را با ظرافت بسياري نوشته است.
يوشيدا ماساهارو در سفرنامهي خود، هر جا كه از خلق و خوي مردم ياد كرده، سادگي و خلوص و مهماننوازي ايرانيان را ستايش ميكند و آنجا كه از حكام و اجزاي حكومت قاجار مينويسد، فرصت طلبي و فساد دستگاه قاجاريه را به خوبي به تصوير ميكشد. (1)مهمان نوازي ايرانيان پس از اينكه يكي از همراهان يوشيدا ـ به نام
فوجيدا ـ در توفان شن از كاروان عقب مانده و ناپديد ميشود، توسط دو نفر
ايراني پيدا شده و نجات مييابد. شرح اين ماجرا از زبان يوشيدا و به نقل از فوجيدا ميخوانيم:
« از حال رفته بودم. از من پرستاري و پذيرايي كردند و هندوانه و ماست و نان برايم آوردند.

خوراك بسيار گوارايي بود، و با اشتها خوردم. صبر كرديم تا توفان گذشت. آن وقت،
ايرانيها باز ياري و مهرباني كردند و مرا به اينجا رساندند. » فوجيتا داستان نجات معجزهآسايش را با شوق و شادي تمام بازگفت، و از آن
دو مرد ايراني تشكر كرد. آنها در واقع جانش را نجات داده بودند.
فوجيتا تكه ناني ( كه از غذايش مانده و با خود آورده بود ) به ما نشان داد.
او آن تكه روستاي ايران را در سراسر سفرمان با خود نگهداشت و، به يادگار به ژاپن آورد.
صفحه 91 [External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸, ۸:۱۶ ب.ظ
توسط Parsa84
(2)اعدام در دورهي [COLOR=#953734]قاجار در مدتي كه در تهران بوديم شنيديم كه حدود ده راهزن را كه نزديك همدان به كارواني حمله كرده، و مردم را كشته و بار و بنهشان را برده بودند، مجازات ميكنند.
اين مجازات در ميدان برزگ تهران اجرا ميشد. اين تبهكاران را از زندان تا اين ميدان پياده به قطار گرداندند و مير غضب كه در جلو آنها ميرفت دشنهاش را پي در پي تاب ميداد. جلاد در خيابان ميرفت و با فرياد به مردم ميگفت كه محكومان را براي اعدام ميبرند و اينان را يك به يك نشان ميداد. مردم رهگذر و تماشاچي هم خرده پولي بر كف دست ميگذاشتند و به جلاد ميدادند. اين پول انعام مير غضب بود.
پس از اجراي مجازات هم جلاد دوره ميگشت و اجرا شدن حكم را فرياد ميكرد، و با اين كار تا سه روز ميتوانست پول جمع كند. محكومان كه به جايگاه اعدام ميرسيدند، پارچة سرخي دور سر و صورت آنها ميپيچيدند و الوار سنگيني از چوب ( بر گردنشان ) مي گذاشتند و دستهايشان را از پشت محكم به هم ميبستندو محكومان را با اين وضع به رديف در جايگاه اعدام و رو به ميدان مينشاندند.
جلاد گلوي هر يك از محكومان را با خنجر كوتاه داس مانندي ميبريد. خون از اين بريدگي بيرون ميزد و سرازير ميشد. محكوم به خود ميپيچيد، نعره ميزد و در اندك زماني جان ميداد. سر اعدام شدگان را از تن جدا ميكردند و براي مشاهدة مردم به درختهاي خيابان ميآويختند.
صفحات 206 و 207[External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۸, ۵:۲۶ ب.ظ
توسط Parsa84
ژاپن در اروپا!ميرزا سعيد خان ( انصاري، مؤتمن الملك ) به
وزارت خارجه گمارده شد. اين ميرزا سعيد خان مردي سالخورده بود و به هيچ زبان خارجي آشنايي نداشت. يك روز خبر آوردند كه وزير خارجه معين شده است. به ديدن او كه رفتم، سر صحبت را گشود، و با لحن تعارف آميز از دعوتي كه ( از شاه ايران ) شده بود، تشكر كرد:
« در سفر اخير قبله عالم به اروپا، البته اعليحضرت همايون به كشور شما آمدند و از پذيرايي گرم و مهمان نوازيتان خرسند شدند. » در ملاقات امروز، ميرزا علي خان
مترجم جوان وزارت امور خارجه كه انگليسي را روان حرف ميزد، بيانات وزير را ترجمه ميكرد.
ديدم كه او با اين حرف وزير دستپاچه شد و نميدانست كه چه بكند. اما زود بر خود مسلط شد و كوشيد تا وزير را از اشتباه بيرون بياورد، و آهسته در گوش ميرزا سعيد خان گفت كه ناصرالدين شاه از ژاپن ديدن نكرده است، و ژاپن در اروپا نيست. اما ميرزا سعيد خان به حرف اين جوان وقعي نگذاشت، و ميرزا علي خان كه مكدر و ناراحت هم شده بود ناچار و با صداي آهسته عين بيانات ميرزا سعيد خان را برايم ترجمه كرد. من پاسخ دادم:
« ژاپن در منتها اليه خاور دور است. اعليحضرت پادشاه ايران هنوز به كشور ما تشريف فرما نشدهاند. » مترجم، ميرزا علي خان، خيس عرق شده بود و نميدانست كه چه بكند. پيدا بود كه با نگاهش به وزير ميگويد: « ديدي! من كه گفتم! چرا رسوايمان كردي؟ » توانستم فكر و حال مترجم جوان را از چهرهاش بخوانم. ميرزا علي خان با لحن بسيار احترام آميز گفتهام را براي وزير ترجمه كرد. من دوست نداشتم كه اين گونه حرفها به ميان بيايد و توي ذوق بزند، و نميخواستم كه غرور وزير تازه حريحه دار بشود.
صفحات 167 و 168[External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: یکشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۸, ۳:۳۲ ب.ظ
توسط Parsa84
(4)هديهي شاهزادة [COLOR=#c00000]قاجار
شاهزاده حاكم شيراز براي سه روز بعد به ما وقت ملاقات داد. ... در آن روز ... ما وقت خوشي را با شاهزادة حاكم و پسرانش گذرانديم. هنگامي كه عازم بازگشت بوديم، شاهزادة حاكم ما را به اصطبل خود برد و گفت: « شما به سفر دور و درازي ميرويد و مطمئنم كه اسب خوبي لازم داريد. بيداشتن اسب راهوار به ناراحتي ميافتيد. هر كدام از اسبهاي مرا كه ميخواهيد، برداريد. هر اسبي را كه دوست داريد به شما ميبخشم. » من فكر كردم كه اسب چيز كوچكي نيست و تيمار و نگهداري آنهم وبال گردنمان خواهد شد. اين بود كه تشكر كردم و گفتم كه اسب نميخواهم. اما شاهزاده اصرار كرد و گفت: « خواهش ميكنم. حتماً يك اسب برداريد. » من كه در تنگنا افتاده بودم، گفتم: « بسيار خوب. خيلي متشكرم. هر اسب كه باشد خوب است. » او اسب خوبي را كه زين و برگ زيبايي داشت نشانداد و گفت: « اين اسب خوب است. اين را برداريد! » اين اسب شكيل و ارزنده مينمود و زين و برگ زيبايي هم داشت. همان لحظه از شاهزاده خداحافظي كرديم و با اتاق ديگر قصر رفتيم، سركيس خان كه مترجم ما در اين ديدار بود، با نرمي و مهرباني به من گفت: « اسب را ميتوانيد در اصطبل شاهزاده نگهداريد، و بهتر است روزي كه از شيراز ميرويد آن را بگيريد. من ميتوانم ترتيب نگهداري اسب را در اين فاصله برايتان بدهم. » او با زبان نرم و تعارف فراوان چنين پيشنهادي كرد و من هم پذيرفتم.
شبي كه قرار بود از شيراز راه بيفتيم، مهتري اسبي را كشان كشان آورد. اين اسب نه اندام گيرا و نه زين و برگ زيبا داشت، و ديدم كه اسبي ديگر است و بر و بالا و تركيبش با آن كه شاهزاده به من بخشيده بود تفاوت دارد و از ماه تا ماهي و از آسمان تا زمين فرق ميكند. مهتري كه اسب را آورده بود بيست تومان هم براي خرج نگهداري آن در اين چند روزه ميخواست. ديدم كه به راستي مغبون شدهام. با بيست تومان ميتوانستم از تاجر اسب يا بازار كال فروشها اسب خيلي بهتر و راهواري بخرم. اين مهماندار و مترجم فريبم داده بود. اسب را كه عوض كرده بودند به جاي خود، پول زيادي هم بايد ميدادم. اينجا بد آورده بودم و راه گريزي نبود. در برابر هدية حاكم، من هم ظرفهاي سفالي و لعابي و چيني و لاكي ژاپني براي شاهزاده پيشكش فرستادم. با قيمت اين چيزها و پولي كه براي انعام و هزينة نگهداري اسب دادم، ميتوانستم دو سه اسب خوب بخرم. ( در تهران كه اين داستان را به تامسون كاردار بريتانيا گفتم، قاه قاه خنديد و گفت كه اين بلا به سر او هم آمده بود. )
صفحات 109 و 110
[External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۸, ۱۰:۱۶ ب.ظ
توسط Parsa84
(5)شير باديه يا شير باديه؟!
صبح كه شد،... هنوز خواب و بيدار بوديم كه با صداي كسي كه بيرون خانه بلند فرياد ميكرد « شير آمد! شير آمد! » از جا پريديم. ديدم رام چندرا كه مترجم هندي ماست پريشان و هراسان فرياد ميكند « شير آمد! شير آمد! » و با شتاب اين سو و آن سو ميدود و دست و پايش را گم كرده است. از او پرسيدم «چرا اين طور فرياد ميكني؟ ما كه بند دلمان پاره شد!» او پاسخ داد كه صبح كه از خواب بيدار شده و از خانه بيرون رفته، يكي از مردم روستا را ديده است كه ميآيد و با صداي بلند ميگويد: « شير! شير! » ... رام چندرا كه در آن دم صبح هنوز خواب آلود و گيج بود، سخن مرد شير فروش را به معني آمدن شير بيشه گرفته و فرياد زنان به هر سو دويده بود. همراهان ما هم به شنيدن فرياد او اسلحة خود را برداشته و بيرون آمده بودند. ديديم كه مردم روستا از محصول لبنيات خودشان مانند شير و ماست و پنير در سينيهاي رويين و مسين گذاشتهاند و ميآورند. آنها نزديك آمدند و سينيها را با ادب و مهرباني به ما دادند. دانستيم كه دچار بدفهمي شده و مهرباني و مهمان نوازي مردم روستا را طور ديگر تصور كرده ( و اسلحه برداشته ) بوديم. ما و روستاييان همه مدتي از اين پيشامد ميخنديديم.
صفحه 101
[External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸, ۷:۳۵ ب.ظ
توسط Parsa84
(7)وصف پل خواجوي اصفهانچيز چشمگير و زيبايي كه ديدم پل زيبايي بود ... { كه} با آجر ساخته شده بود و دهنههاي آن شكل قوسي زيبايي داشت. ... روي پل خياباني كشيده شده بود و هر سوي اين خيابان گذرگاهي داشت. بر ديوارة كنار هر گذرگاه، طاقها و روزنههاي هلالي شكل ساخته بودند. ديوارة بيروني پل، معماري و نقش و نگار خيره كنندهاي داشت. رنگ كاشيهاي نماي پل آبي فيروزهاي و طلايي بود، اما حيف كه قسمتهايي از آجرها و زينتهاي روكار پل ريخته و فرو افتاده بود. از روي زيب و جلوه و رنگي كه هنوز بر اين پل مانده بود، كوشيدم تا نقش و نماي كامل و نخستين آن را در ذهن مجسم كنم.
خوب پيدا بود كه اين پل سالها پيش شكوه و زيبايي بيشتري داشته است. اما هنوز هم طرح و نقشهاي زيبا بر آن ديده ميشد. زيبايي اين پل را نميتوانم خوب وصف كنم، زيرا كه چنين طرحهاي چشم نواز و دلانگيزي تا آن روز نديده بودم.
صفحه 135 پل سنگي با پول مردم در رودخانــه پايههاي سنگي گذاشته و روي آن طاقها يا تكه سنگهاي پله مانند انداخته و پلي ساختــه بودند كه ... 62/1 كيلومتر درازا داشت. اين پل سنگي را كي درست كرده است؟
گفتند كه همه با پول مردم نيكوكار ساخته شده است، و هيچ ربطي به دولت ايران ندارد. مأموران دولت تنها همّشان بيشتر گرفتن ماليات از رعاياست، و ماليات را غنيمت آسماني ميدانند.
صفحه96
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸, ۵:۲۰ ب.ظ
توسط Parsa84
پایان کار [COLOR=#953734]عبدالحسین خان تیمورتاش عبدالحسین خان تیمور تاش - سردار معظم - یکی از کسانی بود که در به پادشاهی رسیدن
رضا شاه پهلوی نقش اصلی را داشت. و به همین دلیل پس از آغاز
پادشاهی پهلوی، به وزارت دربار رسید. و شخص دوم مملکت پس از شاه شد. قدرت او تا آنجا رسید که در عمل نخست وزیر هم از او حرف شنوی داشت. و در خاطرات مهدی فلی خان هدایت - مخبرالسلطنه - که مدت بیش از ۶ سال صدارت را در دوره رضا شاه بر عهده داشت مواردی از دستورات تیمور تاش به وزرا آمده است و
اینکه وزرا از تیمورتاش بیشتر از شخص نخست وزیر حرف شنوی داشتند. جز این جنایتهایی نیز از
تیمور تاش نقل شده است. به ویژه زمانی که وی حاکم
گیلان بود و با قساوت تمام،
جنگلیها را از میان برداشت.
در هر حال ستاره بخت و اقبال تیمورتاش هم افول کرد. و در سال ۱۳۱۱ وی از وزارت دربار عزل و بلافاصله نیز زندانی شد. و بالاخره پس از چندی در سال ۱۳۱۲ در زندان به زندگی وی خاتمه داده شد. خاطره زیر از روزهای فلاکت و محاکمه وی نقل شده است.آن روز را کسانی که حضور داشتند، خوب به یاد می آورند. به قدری این شخص بدبخت و گیج شده بود که از رئیس محکمه، لطفی سیگار خواست و او هم این خلاف مقرر را ندیده گرفت و قوطی سیگار را مؤدبانه به او تقدیم نمود. این شخص که آن قدر محترم بود و آن اندازه مردم به او تقرب می جستند، برای یک سیگار به قدری شاد گردید که قطعاً از اخذ نشان بزرگ لژیون دونور خشنود نشده بود. در حضور لطفی که صاحب آن روز او بود و از رفقای شبانه خیلی بهتر و اگر خشن هم بود، شخصاً نظر بدی به او نداشت، گریه کرد و گفت:
" من می دانم به بسیاری از مردم بد کردم و از همه آنها طلب بخشایش می کنم، و امیدوارم که آنها مثل من، بد و کوتاه نظر نباشند و مرا عفو کنند. من امروز می فهمم بخشایش چه لذتی دارد و کسی که بتواند بر یک بدبختی منت گذاشته و او را بحل - آمرزیدن، بخشیدن - نماید. چقدر سعادتمند است. " این کلمات او، با اشک چشم مخلوط و از دهانش بیرون ریخت.
از کتاب تیمور تاش در صحنه سیاست ایران، باقر عاقلی، تهران، جاویدان، ۱۳۷۲، صفحه ۴۱۵[External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۸, ۳:۲۶ ب.ظ
توسط Parsa84
حسرت!این خاطره از بانو فریده دیبا، مادر فرح دیبا و مربوط به سفر محمدرضا پهلوی از مکزیک به نیویورک برای معالجه می باشد.
اوایل خرداد ماه بود که با یک هواپیمای کرایه ای متعلق به شرکت گلف استریم به نیویورک حرکت کردیم. این شرکت هواپیمایی، متعلق به یک ایرانی میلیونر به نام آقای نمازی بود.
( از اهالی شیراز )در امریکا شرکت های هواپیمایی و شرکت های کشتیرانی و کارخانجات عظیم و حتی پالایشگاهها و چاه های نفت زیادی متعلق به ایرانیانی بود که ما هرگز نام آنها را نشنیده بودیم.
موقعی که شاه شنید. آقای نمازی ( یک ایرانی مقیم امریکا ) دارای چندین شرکت هواپیمایی و کشتیرانی و چند شرکت نفتی و پالایشگاههای نفت و کارخانه است، با تأسف گفت:
من اگر در سال ۱۳۳۲ به ایران برنگشته بودم و در امریکا مانده بودم، حالا یک سرمایه دار بزرگ امریکایی و به دور از این همه بدبختی بودم.کتاب خاطرات بانو فریده دیبا با عنوان دخترم فرح، ص ۴۴۸[External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۸, ۱۰:۲۱ ب.ظ
توسط Parsa84
[COLOR=#632423]ناصرالدين شاه و امپراتور آلمان! گيوم اول امپراتور آلماندر بهار 1878 مسيحي ناصرالدين شاه براي تماشاي نمايشگاه به پاريس ميرود، از برلن ميگذرد. مهمان
گيوم اول(ویلهلم اول) امپراتور آلمان است و در قصر سلطنتي منزل دارد. ...
ویلهلم اول مردي بود درويش مسلك، در قصر سلطنتي سكني نكرد. خانة پدريش عمارتي ساده بود. اخوي در سفر اول بديدن آن عمارت رفته بود، تختخواب آن تختخواب آهني دو توماني بوده است. لباسش وصله ميخورده است، سالي چهار كرور عايدي شخصي داشت و همينقدر سويل( حقوق ). ... 
ها دستور داشتند براي اولين سال هزار هزار چرخ خياطي، خراطي، افزار نجاري، آهنگري و حرف ديگر تدارك كنند. در عرض سال هر كس به امپراتور عريضة تقاضا ميداد بفراخور حال او افزار كار و سرمايه باو داده ميشد. شخصاً زياد مدبر نبوده است لكن استقامت رأي داشته است. چون
بيسمارك را بجا آورد و صميميت او را دانست، نه ملكه، نه وليعهد، نه ساير اجزاء رأي او را نتوانستند تغيير بدهند و
به اعتماد او از پروس آشفته، آلمان و امپراتوري مجموع ساخت. خاطرات و خطرات، حاج مهديقلي هدايت ( مخبرالسلطنه ) ، ص 21 و 22[External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۸, ۴:۳۵ ب.ظ
توسط Parsa84
چند حکایت از حیرت نامه میرزا ابوالحسن خان ایلچیحيرت نامه عنوان كتابي است كه ميرزا ابوالحسن خان ايلچي در شرح سفر خود به انگلستان با منصب سفير ايران در دوره ي فتحعليشان قاجار نوشته است. ميرزا ابوالحسن خان، خواهرزاده ي حاج ابراهيم خان كلانتر، صدراعظم مقتول فتحعلي شاه است كه پس از بر هم خوردن روابط ايران و فرانسه و اخراج ژنرال گاردان از ايران، در سال 1224 هجري قمري به همراه مستر موريه به انگلستان اعزام شد و در سال بعد به همراه سر گور اوزلي به ايران بازگشت.
وي خود در توضيح علت نامگذاري سفرنامه اش مي نويسد: نظر به اينكه غرايب بسيار و بدايع بيشمار ملاحظه و در اين دفتر ثبت افتاده بود. البته سامعين و مطالعه كنندگان اين اوراق را تعجب و تحيري بي اندازه دست مي داد. لهذا اين رساله را
حيرت نامة سفرا موسوم گردانيد. چاپ اول اين كتاب به كوشش حسن مرسلوند و توسط مؤسسه خدمات فرهنگي رسا، در سال 1364 منتشر شده است.
تلگراف[ به من گفتند ] روزي كه هوا صاف باشد خبر ورود كشتي از هر بندري به پليموت و از آنجا تا به دارالخلافة لندن در بيست و پنج دقيقه مي رسد. من از اين سخن متحير شده گفتم سخن اغراق و دروغ در فرنگ كسي نشنيده است چگونه مي تواند شد كه سيصد مايل مسافت بعيدي را كه مي گويند، در اندك زماني خبر به دارالخلافة لندن خواهد رسيد.
ص 119تجارت زنان فرنگقضا را در آن لنگرگاه كشتي هاي بزرگ و كوچك كه تمامي لنگر افكند بودند و زنان ايشان هر يك به سامان دكاني فرو چيده از هر نوع جنسي مي فروختند و در معامله كردن صحبت هاي شيرين از نسوان فرنگ استنباط نمودم كه خالي از حيرتي نبود.
ص 120[External Link Removed for Guests]
Re: داستانهایی از تاریخ ایران!
ارسال شده: سهشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۸, ۱۰:۵۳ ب.ظ
توسط Parsa84
3)آگاهي انگليسي ها از تاريخ ايران
صبح ميهماندار باتفاق لرد بشمنث كه در ملك هند به شرخان شور مشهور است و مدتي كلنل ژنرال لفتنن هندوستان و فرمانفرماي آن ديار بود و از تواريخ استحضار كامل دارد و بزبان فارسي مربوط وارد شده چون در صحبت گشوده شد از آگاهي مشاراليه به حال فضلاء و مشايخ ايران حيرت كردم.
ص 133
اسكناس
غريب تر آنكه يك كاغذ نازكي را چاپ كرده از يك تومان تا هزار تومان و آن چاپ را نوت مي گويند و اعتبار نوت بيش از زر رايج است و صبح تا شام محرران كه دويست نفر البته مي باشند به چاپ كردن آن مشغولند. و آن كاغذ چاپ شده علامتي دارد كه تقلب در ساختن آن كمال اشكال دارد. بلكه شبه آن، مانند ذات خالق بيچون و چند محال است و آن كاغذ بهتر از زر رايج مرغوب سليقة تجار آن ديار است.
ص149
[External Link Removed for Guests]