قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش سی وچهارم
داریوش و مصر
خشثرپاون و خشثروپان نشین ها . درباره سیاست داریوش در مصر اسناد فراوان و متنوعى در اختیار داریم. متون (مصرى، آرامى، یونانى) و اسناد باستان شناختى (پیکره داریوش، نقشها و پیکره ها، استلها، درونخانه هاى پرستشگاهها) به طور گویایى گواه فعالیت چند شکلى داریوش در سواحل نیل و بیابانهاى شرقى و غربى است: احداث پرستشگاهها، جمع آورى «قوانین مصرى» گشایش ترعه اى بین نیل و دریاى سرخ و غیره. تردیدهاى برجا مانده درباره شرایط قیام مصر هر چه باشد، چنین مى نمایدکه داریوش آریاندس را در نقش خشثرپاونى خود حداقل تا سال ۵۱۰ استوارکرده است، در این سال وى معزول و در شرایطى که روایت هرودوت آن را کاملا روشن نمى کند به مرگ محکوم شد (کتاب ۴، بند۱۶۶ ). متون دموتى نشان مى دهندکه در سال۴۹۲ فردی به نام فرنداتس به این سمت منصوب شد . اما در سال۴۸۴ خشیارشا برادر خود هخامنش را به مقام خشثرپاون مصر برگما رد (هرودوت، کتاب ۷ بند ۷).
از زمان فتح مصر به دست کمبوجیه، خشثرپاون پارس دربارش را در ممفیس ترتیب داده بودکه دیوانها و دستگاههاى ادارى گوناگون نیز در آن مستقر بود. پادگانى مرکب از پارسیان و نیروهای کمکى از ارگ یاکاخ سفید (جنب هد) حفاظت مى کردند و به این دلیل مصریان بایست سالیانه ۱۲۰۰۰ مدیمن گندم افزون بر خراج براى نگهدارى از آن بپردازند (هرودوت، کتاب ۳، بند ۹۱). در تقسیمات سرزمینى پایه (روستاها، نومه ها) تغییر محسوسى ایجاد نشده بود. اما مصر، تحت اقتدار عالى ممفیس به چندین ناحیه تقسیم شده بود که متون آرامى قرن پنجم آنها را «ایالات »(مدینه) نامیده اند. پایتخت بخش جنوبى (تشترش)آن طور که اسناد آرامى نشان مى دهند، الفانتین است که باید آن را از ایالت طیوه جداکرد (DAE55 ). یک پادگان در سوئنه و در جزیره الفانتین ترتیب یافته بود. مى دانیم که در رأس سلسله مراتب، فرترکه (“والى “) قرار داشت که به خشثرپاون وابسته بود و در الفانتین به سر مى برد، در حالى که فرمانده پادگان (رب هیلا) در سوئنه اقامت داشت. نخستین فرمانده شناخته شده پادگان را از طریق یک پاپیروس آرامى که به سال ۴۹۵ تاریخگذارى شده است، مى شناسیم: این پاپیروس قراردادى است که بین سه زن یهودی الاصل منعقد شده است؛ دو زن اول به «نیم سهمى که قضات شاه و روکه، فرمانده پادگان به ما داده بودند» اشاره مى کنند (DAE 2 ). همچنین است مأموریت شخصى به نام پرنو (پارسى یا ایرانى) که در یک پاپیروس دموتى به او اشاره شده است. این پاپیروس که به سال۴۸۷ و ۴۸۶ تاریخگذارى شده از پرنو به عنوان کسى که «مسئول اقلیم جنوبى » است و «دژ (؟) سوئنه به او سپرده شده است» نام مى برد (Berlin P.13582;Leob I ).
دخالت روکه به احتمال زیاد به یک سهم از حصه اى (منت) مربوط مى شود که توسط تشکیلات ادارى به سربازان- مهاجرنشینان الفانتین اختصاص یافته است. این سربازان جیره هایى به شکل محصولات غذایى (پتپ) و به شکل نقره وزن شده (پرس) نیز دریافت مى کردند. دخالت مقامات هخامنشى در امور قضایى و یا امور مربوط به حقوق خصوصى به وفور مورد تأیید قرار گرفته است: براى مثال در یک عرضحال (حدود۴۱۰)، اعضاى جامعه یهودى الفانتین درخواست کرده اند که «تحقیقى توسط قضات، شحنه ها و خبرگزاران (گوشکه) مأمور در ایالت بخش جنوبى صورت پذیرد»(DAE101 ).
واحدهای مستقر در پادگان سوئنه- الفانتین، که درست بر فراز آبشار اول مستقر بودند، بدون شک هم به حفظ نظم و هم محافظت از مرزهاى جنوبى در جهت نوبیا موظف بودند. اما این امر به معناى آن نیست که مرز کاملا بسته بوده است، چون در یکى از اسناد که پرنو در آن ظاهر مى شود، به محموله گندمى که از مناطق واقع در جنوب آبشار اول آمده، اشاره شده است (P.LOEB 61 )
داریوش و قوانین مصرى. تقریبا در همان تاریخ- ۵۱۹- داریوش نامه اى به خشثرپاون خود در مصر فرستاده است. از وجود این نامه (به شکل ناقص) از طریق متنى که در پشت وقایعنامه دموتى نوشته شده است، مطلعیم. داریوش به خشثرپاون دستور داده بود که فرزانگان مصرى را از سلاله کاهنان، جنگجویان و دبیران گرد آورد. آنان مأموریت داشتند تمام قوانینى راکه تا چهل و چهارمین سال سلطنت احمس، یعنى تا آستانه فتح مصر به دست هخامنشیان در مصر مجرى بود، گردآورى کنند. این کمیسیون شانزده سال (۵۱۹ – ۵۰۳ ) کارکرد و نتیجه کار خود را در نسخ آرامى و دموتى ارائه داد.
این متن محتواى دقیق کتابى راکه به این ترتیب تدوین شده بود، مشخص نکرده است.
فقط «حقوق عمومى»، «حقوق معابد» و «حقوق خصوصى » را متمایزکرده است. مقایسه این متن با پاپیروسهای دیگر دوران بطالسه وسوسه انگیز است. این پاپیروسها احتمالا بر اساس مدل قانون نامه داریوش انشا شده اند. یکى از آنها، که به زبان دموتى نوشته شده است، به نام «قانون نامه حقوق هرموپولیس غربى »شناخته شده است. این کتاب پیش از آنکه قانون نامه
به معنى اخص کلمه باشد، مجموعه رویه هاى قضایى است که به دعاوى مربوط به مال الاجاره و اعتراضهاى ملکى مربوط مى شود: قاضى مى توانسته است در این کتاب روش کار را در هر مورد فرضى که ممکن بود روى دهد، به سهولت بیابد. در واقع مسلم است که این مجموعه ها را هیئت علما به رشته تحریر درآوردند؛ این هیئت اسناد مکتوبى را که در خانه هاى زندگى نگهدارى مى شد، در اختیارداشت. این خانه ها مانند همان خانه زندگى اى بودند که اوجاهوررس نت در سائیس احیا کرد.
منبع : امپراطوری هخامنشی / اثر پی یر بریان فرانسوی
سلسله پادشاهان
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش سی وپنجم
عطایاى سلطنتى هخامنشیان
یونانیان خوب مى دانستند که با خدمتگزارى به شاه بزرگ امکان دریافت عطایا و هدایا را خواهند یافت ( ر. ک. هرودوت، کتاب ۷، بند۱۳۴ – ۱۳۷ ؛ کتاب ۸، بند ۵ ؛ کتاب ۹، بند ۱۸ و غیره ). گزنوفون که پیوسته به این ویژگى در ایدئولوژى و راه و رسم سلطنت هخامنشیان اشاره مى کند، در اقتصاد آن را چنین توضیح مى دهد: اگر فرماندهان پادگانها و گردانها کار خود را خوب انجام دهند « شاه مقام و منصب ( tai timais auxei ) آنان را ارتقا مى بخشد و آنان را در عطایاى بزرگ غوطه ور مى سازد » ؛ در عوض « دیگران را به سختى کیفر مى دهد، برکنار مى کند و براى انجام وظایفشان دیگران را منصوب مى کند » ( کتاب ۴، فصل ۷ ) . همچنین است در مورد مأمورانى که مسئول بالا بردن بازدهى اراضى زیر کشت بودند ( کتاب ۴، فصل ۸ ) . بر اساس همین پیش فرضهاست که گزنوفون سیماى آرمانى شده کوروش صغیر را ترسیم کرده است:
همه مى دانستند که کسانى را که در سپاهیگرى دلیرى نشان مى دادند، بسیار مى ستود… اگر مى دید آگاهانه خود را در معرض خطر قرار مى دهند، به آنان حکومت ناحیه اى را که مطیع کرده بودند، مى داد و با دادن عطایاى دیگر آنان را گرامى مى داشت… اگرکسى را قصد آن بود که در عدالت ممتاز باشد، آنچه بیش از هر چیز براى کوروش اهمیت داشت، فراهم آوردن امکاناتى بودکه به وی بیش ازکسانى که در جستجوى سودهاى غیر عادلانه بودند، رفاه بخشد… اگر کسى فرامین او را به طور دقیق اجرا مى کرد، تلاش ( prothymai ) او را بى پاداش ( akharistos ) نمى نهاد… وى در توزیع عطایا با توجه به سلایق و نیازهاى خاص افراد، بخشنده ترین کس بود (آناباسیس، کتاب ۱، فصل ۹، بند ۱۴-۲۲).
پیداست که گزنوفون چهره کوروش صغیر را از چهره اى که از کوروش کبیر ساخته، اقتباس کرده است:
بیهوده مى کوشید به لحاظ میزان درآمد خود از همه پیشى جوید، زیرا به لحاظ میزان بى نظیر عطایا از دیگران برتر بود. کوروش این راه را گشود، حتى در روزگار ما نیز شاهان با دادن عطایا خودنمایى مى کنند. آیا کسى را مى شناسید که دوستانى ( philoi ) توانگرتر از شاه پارسیان داشته باشد؟ چه کسى پیرامونیان خود را به خلعتهایى پسندیده تر از خلعتهاى شاه پارس مى آراید؟ عطایاى چه کس چون برخى از عطایاى شاه، نظیر بازوبند، گردنبند، اسبان با لگام زرین، نشان اعطا کننده را بر خود دارد؟ هیچ کس نمى تواند چنین چیزهایى داشته باشد مگر آنکه آنها را از شاه پارس دریافت کرده باشد ( کوروپدیا، کتاب ۸، فصل ۲، بند ۷- ۸ ) .(آنی کاظمی)
عطایاى سلطنتى هخامنشیان
یونانیان خوب مى دانستند که با خدمتگزارى به شاه بزرگ امکان دریافت عطایا و هدایا را خواهند یافت ( ر. ک. هرودوت، کتاب ۷، بند۱۳۴ – ۱۳۷ ؛ کتاب ۸، بند ۵ ؛ کتاب ۹، بند ۱۸ و غیره ). گزنوفون که پیوسته به این ویژگى در ایدئولوژى و راه و رسم سلطنت هخامنشیان اشاره مى کند، در اقتصاد آن را چنین توضیح مى دهد: اگر فرماندهان پادگانها و گردانها کار خود را خوب انجام دهند « شاه مقام و منصب ( tai timais auxei ) آنان را ارتقا مى بخشد و آنان را در عطایاى بزرگ غوطه ور مى سازد » ؛ در عوض « دیگران را به سختى کیفر مى دهد، برکنار مى کند و براى انجام وظایفشان دیگران را منصوب مى کند » ( کتاب ۴، فصل ۷ ) . همچنین است در مورد مأمورانى که مسئول بالا بردن بازدهى اراضى زیر کشت بودند ( کتاب ۴، فصل ۸ ) . بر اساس همین پیش فرضهاست که گزنوفون سیماى آرمانى شده کوروش صغیر را ترسیم کرده است:
همه مى دانستند که کسانى را که در سپاهیگرى دلیرى نشان مى دادند، بسیار مى ستود… اگر مى دید آگاهانه خود را در معرض خطر قرار مى دهند، به آنان حکومت ناحیه اى را که مطیع کرده بودند، مى داد و با دادن عطایاى دیگر آنان را گرامى مى داشت… اگرکسى را قصد آن بود که در عدالت ممتاز باشد، آنچه بیش از هر چیز براى کوروش اهمیت داشت، فراهم آوردن امکاناتى بودکه به وی بیش ازکسانى که در جستجوى سودهاى غیر عادلانه بودند، رفاه بخشد… اگر کسى فرامین او را به طور دقیق اجرا مى کرد، تلاش ( prothymai ) او را بى پاداش ( akharistos ) نمى نهاد… وى در توزیع عطایا با توجه به سلایق و نیازهاى خاص افراد، بخشنده ترین کس بود (آناباسیس، کتاب ۱، فصل ۹، بند ۱۴-۲۲).
پیداست که گزنوفون چهره کوروش صغیر را از چهره اى که از کوروش کبیر ساخته، اقتباس کرده است:
بیهوده مى کوشید به لحاظ میزان درآمد خود از همه پیشى جوید، زیرا به لحاظ میزان بى نظیر عطایا از دیگران برتر بود. کوروش این راه را گشود، حتى در روزگار ما نیز شاهان با دادن عطایا خودنمایى مى کنند. آیا کسى را مى شناسید که دوستانى ( philoi ) توانگرتر از شاه پارسیان داشته باشد؟ چه کسى پیرامونیان خود را به خلعتهایى پسندیده تر از خلعتهاى شاه پارس مى آراید؟ عطایاى چه کس چون برخى از عطایاى شاه، نظیر بازوبند، گردنبند، اسبان با لگام زرین، نشان اعطا کننده را بر خود دارد؟ هیچ کس نمى تواند چنین چیزهایى داشته باشد مگر آنکه آنها را از شاه پارس دریافت کرده باشد ( کوروپدیا، کتاب ۸، فصل ۲، بند ۷- ۸ ) .(آنی کاظمی)
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش سی وششم
زمان ظهور زرتشت
منابع سنّتى تاریخى، زمان ظهور زرتشت را درست ۲۵۸ سال پیش از اسکندر، و در عهد گشتاسب، پدر داریوش اوّل هخامنشى، آورده اند[۴]
به این ترتیب و با وجود انبوه کاوشهاى پیگیرانه، مى توان گفت که زمان دقیق ظهور زرتشت، به سان چیستانى ناگشوده سبب دل مشغولى و اختلاف نظر پژوهندگان دین و فرهنگ کهن ایران زمین شده است; به طورى که امروزه تعداد آرا و نظرهاى گوناگون ابراز شده، واقعاً بیرون از حدّ شمار مى نماید.[۵] اما صرف نظر از این مسأله، مى توان به فراست دریافت که گاه در لابه لاى اظهار نظرها، گرایشهاى معنى دارى، براى انتساب زمانه زرتشت به دورانى خاصّ وجود دارد. به سخن دیگر، گفته ها و نظریه ها درباره زمان ظهور زرتشت همواره بر مبناى گواهیهاى تاریخى نبوده، بلکه در موارد قابل توجهى، این مسأله در چارچوب ایدئالها و پیش فرض هاى خاصى «گنجانده» شده است.
در نوشتار حاضر، بعضى از این گرایشها و پیش فرض ها را مورد بررسى قرار مى دهیم.
۱٫ گرایش به باز گرداندنِ زمانه زرتشت به هزاران سال پیش
۱ ـ ۱) اشاره کردیم که یونانیان کهن، زمان ظهور زرتشت را به هزاران سالِ قبل و عمدتاً ۶ هزار سال پیش از افلاطون برگردانده اند.[۷]
با این همه، ناگفته پیداست که باید انگیزه و حسابگرى خاصّى در پیدایشِ این تاریخ گذارى وجود داشته باشد. چنین نیز هست; زیرا بر طبق شواهد موجود، جریانهاى فکرى ایرانى ـ به ویژه جهان بینى مزدیسنى ـ نه فقط در یونان شناخته شده بود، بلکه بسیارى از دانشمندان یونانى، از همه این جریانها مُلهم نیز شده بودند.[۹]
با این مقدمه، مى توان اندیشید که کهن نشان دادن زمانه زرتشت توسط یونانیان، در واقع تلاشى بوده براى آنکه به باورهاى خود قدمتى هر چه بیشتر ببخشند، یا حتى تحت تأثیر باور به اجتناب ناپذیر بودن اصل رجعت ادوارى، افلاطون را تجسّم دگرباره زرتشت معرفى کنند، که در صورت اخیر، رقم ۶ هزار سال ما را به یاد اعتقاد به سال کیهانى ۱۲ هزار ساله ـ با دو دوره ۶ هزار ساله ـ در اندیشه زرتشتى مى اندازد، که بى گمان در یونان شناخته شده بوده است.
به این ترتیب، یونانیان در مسأله زمان ظهور زرتشت، با دستکارى عجیبى که روا داشته اند، منظورِ از پیش تعیین شده اى را مى جسته اند.
۱ ـ ۲) از اینها گذشته اصرار برخى از زرتشتیان معاصر براى درست نشان دادنِ روایتهاى یونانیان در خور تعمّق است. «فرهنگ مهر» و «جمشید کاووس جى کاتراک» دو نمونه از این زرتشتیان اند. اینان در یک رویکرد قابل درک، تلاش کرده اند ـ با اتکا به همان روایتهاى یونانى و نیز جنبه تاریخى بخشیدن به سرگذشتِ اساطیر ـ زمانه زرتشت را به هزاران سال پیش از میلاد، یعنى دوران نو سنگى، و هنگامى که هنوز آریاییان تا مهاجرت به سرزمین ایران، زمان درازى در پیش داشتند، برسانند.[۱۰] به نظر مى رسد این زرتشتیانِ مؤمن نوعى غرورطلبى و کسب افتخار را در پس هر چه کهن نشان دادن رسالت زرتشت، جسته باشند، که این رویکرد از پیروان دینى که روزگارى دراز عظمت داشته، بعید نیست.
به عبارت دیگر، در نظریه این زرتشتیان نیز میل باطنى و علایق خاصّ دینى و ملّى، بر روحیه پژوهشگرى تقدّم دارد.[۱۱]
۲٫ گرایش به تاریخ سنتى زرتشتى
این تاریخ گذارى خود منشأ بحث و جدل فراوانى بوده است «کریستن سن» از بافت اسطوره اى آن ناخشنود بود و حیرت مى کرد چگونه کسانى پیدا شده اند که به روایت سنّتى، جنبه تاریخى بخشیده اند;[۱۳] امّا اگر اینان از سرِ دانش پژوهى و اعتنا داشتن به گواهیهاى تاریخى، هر یک به راهى جداگانه رفتند، کسانى هم بوده اند که تاریخگذارى سنتّى را به دلایل خاصّ خود پذیرفته و نقل کرده اند.
۲ ـ ۱) «کارل یاسپرس» و «على شریعتى»، زمانه زرتشت را از منظرى دیگر نگریسته اند. این دو قبل از اعتنا به ادله تاریخى یا شواهد زبان شناسى، نظر به مفهوم ضرورت تحوّلات فراگیر اجتماعى داشتند. به عبارت دقیق تر، شریعتى رسالت زرتشت را در سده هفتم پیش از میلاد (مطابق روایت سنّتى)، یک «ضرورت اجتماعى» مى شمرد و همزمانى آن را با مصلحانى چون بودا، لائوتسو و حکماى سبعه یونان، نوعى «تقارن» مهمّ و پر معنى مى دانست:
در تاریخ مى بینیم که بعد از طى ادوار ادیان بدوى (ادیان ابتدایى) ـ که خلاصه آن را در درسهاى اولیه گفته ام ـ در تاریخ جامعه ها و فرهنگهاى بزرگ، به یک نوع تقارن بسیار مهم مى رسیم. تقارنِ چه؟ تقارن در بعثتهاى بزرگ، و در این زمینه، در چین دو پیامبر بزرگ را مشاهده مى کنیم که به فاصله یک نسل با هم اختلاف دارند: یکى لائوتسو که «فردگرا» است و یکى کنفوسیوس که بر خلاف سلف خود «جامعه گرا» است.
در هند، بودا که بنیانگذار یکى از گسترده ترین مذاهب جهانى است ـ که اکنون پیروان او بزرگترین شماره را در شمار پیروان مذاهب دارند ـ باز در قرن ششم است (اواخر قرن ششم و اوایل قرن پنجم).
زرتشت که در ایران بنیانگذار مذهب معروف است، نیز در اوائل قرن هفتم است. مى بینیم که از خاور دور ـ یعنى از چین که آغاز کنیم و به هند و بعد به ایران برسیم ـ همه پیامبران بزرگى که ادیان پر نفوذ شرق را بنیان نهاده اند، در قرن ششم و هفتم قبل از میلاد به فاصله بیست، سى سال، و در واقع معاصرِ هم ظهور کرده و مذاهب بزرگ جهان قدیم را پدید آورده اند. از ایران با یک جهش دیگر به یونان مى رویم. در یونان مى بینیم شبه پیامبران و فرزانگان و معلمان اخلاقو حکمت یونانى، که در نزد یونانیان به اعتبار و حیثیت پیامبران شرقى هستند، و اوصیاى آنانند; سقراط و سایر فرزانگان و حکماى سبعه در قرون چهارم و پنجم و ششم و هفتم پیش از میلاد در یونان مى زیسته اند; یعنى به فاصله یک قرن و دو قرن پس از ظهور بودا و زرتشت و کنفوسیوس و لائوتسو، و چون تمدن یونان اندکى به فاصله چند قرن بعد از تمدن هند و ایران و چین است، این یک یا دو قرن تأخیر ولادت و ظهور امثال سقراط نسبت به پیامبران شرقى، یک چنین فاصله اى را توجیه مى کند (این فواصل با اصل کلى که من مى خواهم استنباط کنم تعارض ندارد).
پس معلوم مى شود بزرگترین بنیانگذاران مکتبهاى مذهبى و اخلاقى جهان، در شرق و غرب و در تمدنهاى بزرگ با هم مقارن و معاصر هم بوده اند و این تقارن نمى تواند تصادفى باشد، براى اینکه وقتى همه مکتبهاى مذهبى و فلسفى و اخلاقى جهان را (غیر از یک استثنا که بعدها به ذکر آن خواهم پرداخت) بررسى مى کنیم، در طول ۵ هزار و ۶ هزار و ۱۰ هزار سال تاریخ تفکر و شناختى که داریم، نمى تواند تصادفى باشد که همه بنیانگذاران اساسى به فاصله چند سال یا حد اکثر به فاصله یک قرن در شرق و غرب و بین جامعه هایى که در آن اوقات با هم ارتباط فرهنگى نداشته اند، ظهور کرده باشند. چرا؟ باید دلیلى داشته باشد. به عقیده من تنها چیزى که توجیه کننده بعثت این بنیانگذاران و رهبران مهم مذهبى و فکرى جهان است، یک واقعیت اجتماعى عمیق و عظیمى مى تواند باشد که در این دوره ها، هم جامعه شرق و هم جامعه غرب، طى تحولات اجتماعى خودشان به این واقعیت اجتماعى و حادثه جبر زمانى رسیده اند و بعد بین این واقعیت اجتماعى و این مرحله خاص تاریخى و حصول این بعثت هاى بزرگ مذهبى یک تقارن بوده و میان همه آن ها یک رابطه علت و معلولى وجود دارد.[۱۴]
پس با قید یک استثنا، همه مذاهب و همه نهضتها را بر اساس نظام اقتصادى ـ آن چنان که فلسفه علمى تاریخ تعیین کرده ـ مى توان توجیه نمود و میان آنها رابطه علت و معلولى یافت، جز نهضتى که ریشه اى در عمق نظام اقتصادى نداشته و منبع ماوراى اقتصادى و اجتماعى و تاریخى دارد که آن دیگر بحثش در جامعه شناسى نمى گنجد.[۱۵]
زرتشت در سال ۶۶۰ ناگهان قیام مى کند، و به دلایلى قیامش انتظار مى رود. یکى به این دلیل که نظام تمدن و مالکیت، دردها و نیازهاى تازه اى به جان بشریت مى ریزد و بعد مصلحانى را به درمان کردن مى انگیزد. اینکه، کنفوسیوس، لائوتسو، بودا، زرتشت، حکماى سبعه و فلاسفه یونان همه در یک عصرند، به همین دلیل است، و زرتشت در آن دوره، پاسخى بود به دردها و نیازهاى تازه ایرانى.[۱۶]
از سوى دیگر «کارل یاسپرس» نیز دیدگاهى کمابیش نزدیک به شریعتى دارد; به این معنا که او همزمانى زرتشت را با سایر پیامبران و مصلحان و دانشمندان به فال نیک مى گیرد:
چنین مى نماید که این محور تاریخ جهان، در حدود ۵۰۰ پیش از میلاد مسیح قرار دارد; یعنى در جنبش و جریان روحى و معنوى اى که میان سالهاى ۸۰۰ و ۲۰۰ پیش از میلاد روى نموده است. در این دوره، بزرگترین و ژرفترین دگرگونى در مسیر تاریخ روى داد، و انسانى پدیدار شد که ما تا امروز با او زندگى مى کنیم. این دوره را به نحو اجمال «دوره محورى» مى نامیم. این دوره آکنده از رویدادهاى خارق العاده است. در چین کنفوسیوس و لائوتسه به دنیا آمدند و همه شعبه هاى فلسفه چین پدیدار شد، و مو ـ تى، چوانگ ـ تسه، لى ـ تسه، و متفکران بى شمار دیگر، اندیشه هاى خود را بیان کردند; در هندوستان اوپانیشادها به وجود آمد و بودا پیدا شد و در آنجا نیز مانند چین، همه امکانهاى تفکر فلسفى تا شکاکیت و مادى گرى و سوفسطایى گرى و «نیست انگارى» شکفته گردید; در ایران، زرتشت نظریه تکلیف آور خود را درباره نبرد خوب و بد به میان آورد; در فلسطین پیامبرانى مانند الیاس، اشعیا، ارمیا و یشوعا برخاستند و یونان هومر را پرورد و فیلسوفانى چون پارمنیدس و هراکلیت و افلاطون را به بار آورد و همچنین تراژدى پردازان بزرگ و توسیدید و ارشمیدس را. همه آن جنبشهاى معنوى که این نامها به منظور اشاره اى بر عظمتشان به میان آورده شد، در طى این چند قرن، در چین و هند و باختر زمین تقریباً همزمان روى دادند، بى آنکه ارتباطى با یکدیگر داشته باشند.[۱۷]
به این ترتیب، در شیوه برخورد شریعتى و یاسپرس با مسأله زمان ظهور زرتشت، ما به نوعى دیگر، با تقدّم پیش فرضها بر نگرش تاریخى مواجهیم; به طورى که مى توان گفت در نگاه اینان، حقایق (آنچه بایستى روى دهد)، مهمتر از وقایع (آنچه به راستى رخ داده است) مى نماید.
البته باید گفت اگر در ظهور زرتشت در قرن هفتم پیش از میلاد، تردیدى نبود، چنان اظهار نظرهایى هرگز مطرح نمى شد و مورد بحث قرار نمى گرفت. لیکن در جایى که زمانه زرتشت، آن همه بحث و جدل بر انگیخته ـ آن چنان که بین دو نظریه متفاوت هزاران سال فاصله زمانى وجود دارد ـ بدیهى است که گزینش یک نظریه یا روایت، آن هم براى نشان دادن شمولِ «تقارن تاریخى» یا «دوره محورى» در ایران زمین، چندان علمى نیست.
۲ ـ ۲) علاوه بر آنچه که گذشت، شریعتى در مواجهه با مسأله زمان ظهور زرتشت، دیدگاه منحصر به فرد دیگر نیز دارد. وى مى نویسد:
… اعتقاد به قیامت در اسناد اوّلیه اى که از مذهب زرتشت داریم، وجود ندارد، امّا در اسنادِ دوره ساسانى… پیدا مى شود و من فکر مى کنم که مسأله قیامت، و تقسیم دنیا به گیتى و مینو… و بعد مسأله ترازو و دوزخ و بهشت… مسائلى باشند که در مذهب زرتشت قدیم وجود داشته است، گرچه ممکن است در مذهب زرتشت وجود نداشته باشد، ولى بعدها در تماس با فرهنگ اسرائیلى و فرهنگ آریایى، در بین النهرین، و فرهنگ اسلام، به تدریج پیدا شده است، و این درست بر خلاف گفته مستشرقانى است که با حقّه بازى عجیبى، تاریخ تولّد زرتشت را از ۳۲۹ تا ۶۰۰ پیش از میلاد به ۶ هزار سال پیش از میلاد ـ و حتى ۶ هزار سال پیش از حمله اسکندر ـ عقب مى برند، تا به یک نتیجه گیرى نژادى دست بزنند! چرا که اروپایى ـ هر دین و مذهب و مکتبى داشته باشد ـ با نوعى «اگوسانتریسم» (خود پرستى) خود را منشأ و دلیل وجودى هر مذهب و مکتب و فلسفه اى مى داند…[۱۸]
سپس در ادامه مى نویسد:
تاریخ نژادها را که نگاه کنید، مى بینید که آریاییها… بعد از سامى ها و آرامى هاى بین النهرین… به توحید رسیده اند; چرا که بزرگترین پیامبرى که در میان آریاییها مى توان موحّدش خواند، زرتشت است; اما بنیانگذار مکتب صریح توحید که تبر را برداشته و در معبد، بتها را یک به یک شکسته است، ابراهیم است، که متعلق به بیش از ۱۸۰۰ سال قبل از میلاد است، یعنى ۱۲۰۰ سال پیش از تولد زرتشت… پس چه باید کرد؟ باید براى زرتشت، کِبَرِسِنّ گرفت! بنابراین او را ۸ هزار و ۲۰۰ سال به عقب برده اند تا افتخار توحید را از نژاد سامى بگیرند و به نژاد آریا ببخشند!.[۱۹]
این رویکرد حادّ و شدید شریعتى، و مبدّل کردن یک مبحثِ به کلّى تاریخى، به موضوعى با جنبه هاى استعمار ستیزانه، قطعاً حاکى از «شرایط زمانى و مکانى» است. کافى است دوران بیان این مطالب (سال ۱۳۵۰) را به یاد آوریم: دوران رژیم پهلوى که آکنده بود از تبلیغات باستان گرایى و جنجال ناسیونالیست هاى افراطى; اینکه پیوسته از ستم اعراب مسلمان در حمله به ایران، داد سخن مى دادند و قصد کم ارج نهادن به اسلام، زرتشتى گرى را مورد توجه روزافزون قرار مى دادند. این مسأله به خوبى در گفتار شریعتى هویدا است:
من خواهم گفت که ایران دوستانى که فریاد بر آورده اند که باید ایران به دوران طلایى پیش از اسلامش باز گردد و شکوه و قدرت باستانى اش را احیا کند و این ایمان بیگانه اى را که دوازده قرن پیش، پس از شکست مقاومتهاى پیگیرش پذیرفته است، از خود دور سازد، چه کسانى اند و این نداها از حلقوم چه عناصرى بر مى آید و غرض اصلى از این هیاهوهایى که به ظاهر رنگ دوستى ایران و تعصب ملى و قومى دارد و دفاع از استقلال و آزادى ایران تلقى مى شود، چیست؟
و نیز خواهم گفت که آن استقلال و شکوه و جلال دوره باستان و آن عدل انوشیروان و اقتدار کورش و اندیشه بزرگمهر حکیم چه بود و این تمدن شگفت و ظریف و عمیق و فرهنگ پخته و زیبا و روح پُر از لطافت، و اندیشه سرشار از حکمت، و دل مملو از عرفان، و هنر و ادب غنى و دقیق و پر از رقّتى که ایران قبل از اسلام دارا شد، چه هست، تا معلوم گردد آنان که مى گویند: اسلام، تمدن و استقلال و اقتدار ایران را به زوال کشاند و اندیشه اش را پریشان کرد و از آن پس به انحراف و انحطاط دچار شد، تا چه اندازه… نادانند.[۲۰]
مطمئناً شریعتى نمى توانست با جریانهاى باستان گرایى افراطى ـ که در عهد پهلوى رواج زیادى یافته بود[۲۲]
۲ ـ ۳) یکى از جالب توجّه ترین صورتهاى پافشارى بر روایت سنّتى را مى توان در آثار برخى زرتشت شناسانى یافت که نه تنها درباره صحّت و سُقم روایت مذکور بحث چندانى ندارند، بلکه سعى کرده اند به مدد خیالبافى، کاستیهاى تاریخى آن را جبران کنند و بر شاخ و برگ آن بیفزایند. به عنوان مثال مى توان از «اومستد»نام برد که در کتاب خود، از گفتوگوى داریوش جوان با زرتشت در بارگاه گشتاسب و از همراهى این دو، سخنها گفته است.[۲۳]
اما مورد جالب تر، کتاب زرتشت و جهان او اثر «هرتسفلد» است که به راستى حیرت آور است. او در قالب روایت سنّتى چنان پیش مى رود که زرتشت را پسر اژى دهاگه (ضحاک، آستیاگ مادى) مى شمرد و گمان مى برد که او به دلیل مبارزات سیاسى اش توسط «گئومات مغ» (بردیاى دروغین) محاکمه و به طوس، محل حکفرمایى گشتاسب، تبعید مى شود، که در آنجا مورد استقبال گشتاسب و پسرش داریوش قرار مى گیرد! به این ترتیب، داریوش اول و پدرش منجى بزرگ زرتشتى گرى مى شوند.[۲۴]
به این ترتیب، فرضِ همزمانى زرتشت با نخستین شاهان هخامنشى، براى برخى نویسندگان، آن چنان پُر شکوه و جذّاب مى نموده است، که به جاى هر گونه بحث و نقّادى علمى، به انواع خیال پردازى ها متوسل شده اند، و به واقع، بر دشوارى درک قضیه زمانه زرتشت افزوده اند.
بنابر آنچه گذشت،بابرخى ازانواع رویکردهاى غیرتاریخى به مسأله زمان ظهورزرتشت آشنا شدیم و دیدیم که در این رویکردها، بیش از آنکه دغدغه اى براى «واقعیتهاى تاریخى» وجود داشته باشد، سَرِ آن بوده تا از این مسأله براى اهداف خاصّ و معینى بهره برده شود یا زمانه خاصى به دلیل «مطلوب و مناسب» بودن، پذیرفته شده است و متأسفانه باید گفت در بسیارى از مباحث تاریخى مورد منازعه چنین دشوارى اى وجود دارد.
[۱]. از معناى عبارت «زمان ظهور زرتشت» به درستى معلوم نیست که زمان تولّد او ملاک بوده یا هنگام رسالتش و یا حتّى وقتى که گشتاسب به او گروید. نیز، «پیش از اسکندر» ممکن است به پیش از تولد اسکندر، پیش از حمله او به ایران یا پیش از مرگ داریوش سوّم هخامنشى معنا دهد. به هر حال، چون در سنّت زرتشتى آمده است که زرتشت در ۳۰ سالگى به پیامبرى رسید و در ۴۲ سالگى گشتاسب را مرید خود ساخت، و اگر سال مرگ داریوش سوّم (۳۳۰ ق. م.) را ملاک «پیش از اسکندر» قرار دهیم، زمان تولّد او مى تواند ۵۸۸، ۶۱۸ یا ۶۳۰ ق.م. باشد.
[۲]. این ابهامها از مسایلى چون: تفاوت زبان گاثاها (سروده هاى زرتشت) با زبان هخامنشیان، یاد نشدن از زرتشت در کتیبه هاى داریوش کبیر، نبودِ آثارى از تمدن غنى بین النهرین در گاثاها و مرتبط بودن فضاى آن با عصر برنج و… نشأت مى گیرند. براى آگاهى بیشتر ر.ک: آشتیانى، جلال الدین، زرتشت مزدیسنا و حکومت، ص ۹۷ ـ ۱۰۶٫
[۳]. ر.ک: همان منبع; نیز: کریستن سن، آرتور، مزدا پرستى در ایران قدیم، ص ۲۴ ـ ۳۱، که در بیشتر موارد، محدوده سالهاى ۱۰۰۰ ـ ۱۴۰۰ (و گاه سالهاى ۹۰۰ یا ۱۷۰۰) توسط این دسته از پژوهشگران به عنوان زمانه زرتشت مطرح شده است.
[۴]. ر.ک: کاوس جى کاتراک، جمشید، زمان زرتشت، ص ۱۹ ـ ۲۳; نیز: فرهنگ مهر، فلسفه زرتشت، ص ۱۱۶ ـ ۱۲۱; که هر دو براى روایتهاى یونانى ارزش زیادى قایل شده اند.
[۵]. براى آگاهى از تنوع حیرت آورِ تاریخهاى پیشنهادى، که گاه به تعیین روز و ماه تولد زرتشت هم کشیده شده است، ر.ک: زرتشت مزدیسنا و حکومت، ص ۸۰ ـ ۱۱۰٫
[۶]. اودوکسوس (Eudoxus) که از دوستان افلاطون و کلدانى الاصل بوده، و نیز پلینوس (Pelinus) از قول ارسطو این تاریخ را نقل کرده اند.
[۷]. ۶ هزار سال پیش از افلاطون که تقریباً ۸۴۰۰ پیش مى شود، به دوران «نو سنگى» باز مى گردد; در حالى که به گمان دانشمندان، عصر برنج حدود ۴ هزار سال پیش آغاز شده بود.
[۸]. درباره چند و چون تأثیرات جهان بینى ایرانى بر فلسفه یونان و نیز کرانه باخترى آسیاى صغیر، ر.ک: بویس، مرى، تاریخ کیش زرتشت، ج۲، ص ۲۲۳ ـ ۲۲۶; که در آن، ایشان تلاش کرده اند نشانه هاى این تأثیر گذارى را در اشخاصى چون تالس ملطى، انکسیمندروس ملطى، هراکتیوس افسیسوسى، به عنوان پیشاهنگان فلسفه یونان، نشان دهند. نیز براى آگاهى از تأثیر پذیرى افلاطون و ارسطو از زرتشتى گرى، ر.ک: همان منبع، ص ۳۶۸ ـ ۳۷۱ و ص ۴۰۱ ـ ۴۰۲٫
[۹]. ر.ک: امیل بن ونیست، دین ایرانى بر پایه متنهاى معتبر یونانى، ص ۷ ـ ۱۲٫
[۱۰]. سؤال به جا مانده این است که اگر زرتشت در چنان زمان دورى و قبل از مهاجرت بزرگ آریاییان مى زیسته، چرا ظهور کیش او در میان ایرانیان مهاجر به غرب فلات ایران، مدتها پس از عموزادگان شرقى خود بود؟
[۱۱]. کاتراک در صفحه ۱۸ ـ ۱۹ کتاب زمان زرتشت مى نویسد: «برخى از پژوهندگان درباره زمان زرتشت دچار سرگردانى شده اند و چون دستشان به جایى بند نشده، به ناچار دنبال پندار و خیال رفته اند… راه درست رفتن و به نتیجه رسیدن این است که گفته ها و نوشته هاى دانشمندان پیش از ]میلاد[ مسیح یونان را که حدود ۲۵۰۰ سال از ما جلوتر بوده اند و از زرتشت و زمان او بهتر آگاهى داشته اند، بررسى کنیم».
[۱۲]. ر.ک: کریستن سن، آرتور، مزداپرستى در ایران قدیم، ص ۲۵; براى آشنایى بیشتر با تاریخ سنّتى خلاصه اى از گفتار ایشان را نقل مى کنیم:
عمرِ جهان ۱۲ هزار سال است، که خود به چهار دوره ۳ هزار ساله بخش مى شود. در ۳ هزاره اوّل، گیتى روحانى یا مینوى بود. در ۳ هزاره دوّم اهریمن بر جهان سلطه یافت. آنگاه در سر آغازِ ۳ هزاره سوم «کیومرث» آفریده شد که ۳۰ سال عمر کرد. تخمه او ۴۰ سال در خاک پنهان بود، تا آن که نخستین جفتِ آدمى به نام «مشى» و «مشیانه» در هیأت دو گیاه از آن بر آمدند و ۵/۱۴۳ سال زیستند. پس به نوبت، فرزندشان «هوشنگ» ۴۰ سال، «تهمورث» ۳۰ سال و «جم» ۵/۶۱۶ سال بر زمین پادشاهى کردند. در این موقع، جم «فِرَه ایزدى» را به سبب بزه کارى از کف داد و ۱۰۰ سال دیگر پنهانى زندگى کرد تا عاقبت به دست «اژى دهاگه» (ضحّاک) کشته شد. (مجموع این سالها که بر شمرده شد، درست هزار سال است، که در سنّت زرتشتى اوّلین هزاره بشر نام دارد.) هزاره دوّمِ از ۳ هزاره سوّم خلقت، با حکمفرمایىِ «اژى دهاگه» سپرى شد که خود جادوگر و عامل اهریمن بود. در ابتداى هزاره سوم، از سه هزاره سوّم خلقت، «فریدون» بر «اژى دهاگه» چیره شد و او را در البرز کوه به بند کشید. در این هزاره به ترتیب «فریدون» ۵۰۰ سال، «منوچهر» ۱۲۰ سال، «زاب» ۵ سال، «کِىْ قباد» ۱۵ سال، «کِىْ کاووس» ۱۵۰ سال، «کِىْ خسرو» ۶۰ سال، «کِىْ لُهراسپ» ۱۲۰ سال پادشاهى کردند، تا نوبت به «کِىْ ویشتاسپه» (کِىْ گشتاسب) رسید، که وقتى ۳۰ سال از سلطنت او گذشت، ۳ هزاره سوّم خلقت به پایان رسید; و درست مقارن آغاز ۳ هزاره چهارم خلقت، «زرتشت» به دنیا آمد. در هزاره نخست از ۳ هزاره آخر (چهارم) «کى ویشتاسپه» ۹۰ سال دیگر زندگى کرد و بعد از او، «بهمن» ۱۱۲ سال شاه بود و پس «هماى»، «داراى یکم» و «داراى دوّم» جمعاً ۹۸ سال فرمانروایى کردند، تا آنگاه «اسکندر گجسته» (ملعون)، بر ایران زمین یورش آورد. به این ترتیب، زمان به دنیا آمدنِ زرتشت درست ۳۰۰ سال (= ۹۰ + ۱۱۲ + ۹۸) پیش از یورش اسکندر مقدونى به دست مى آید.
[۱۳]. ر.ک: و. ب. هنینگ، زرتشتْ سیاستمدار یا جادوگر، به ویژه ص ۶۸ ـ ۷۹ .
[۱۴]. شریعتى، على، تاریخ و شناخت ادیان، ج ۲، ص ۹۳ ـ ۹۵٫
[۱۵]. همان، ص ۹۶ .
[۱۶]. همان، ص ۲۰۲ .
[۱۷]. یاسپرس، کارل، از آغاز تا انجام تاریخ، ص ۱۶ .
[۱۸]. تاریخ و شناخت ادیان، ج ۲، ص ۲۴۹٫
[۱۹]. همان، ص ۲۵۱ .
[۲۰]. شریعتى، على، بازشناسى هویت ایرانى ـ اسلامى، ص ۲۸۲٫
[۲۱]. به نظر من به راستى نمى توانیم جریان باستان گرایى در ایران را یکسره و فقط حاصل توطئه حساب شده استعمارگران بدانیم، به ویژه که دوران اوج این گرایش در کشور ما، با روى آوردن اروپاییان به بحث زرتشت شناسى، همزمان بود. به هر حال یکى از کسانى که مصرّاً از توطئه آمیز بودنِ باستان گرایى نکته ها گفته استاد عبدالله شهبازى است. ر.ک: ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، ج ۲ (جستارهایى از تاریخ معاصر ایران)، ص ۴۱ ـ ۴۵، و ص ۱۷۳ ـ ۱۸۰٫
[۲۲]. ر.ک: مزداپرستى در ایران قدیم، ص ۲۴ ـ ۳۱; زمان زرتشت، ص ۱۹ ـ ۲۳; فلسفه زرتشت، ص ۱۱۶ ـ ۱۲۱٫
[۲۳]. ر.ک: ا. ت. اومستد، تاریخ شاهنشاهى هخامنشى، ص ۱۴۶٫
[۲۴]. براى آگاهى از نظریات هرتسفلد و نقّادى عالمانه هنینگ، ر.ک: و. ب. هنینگ، زرتشت، سیاستمدار یا جادوگر، ص ۲۷ ـ ۳۲ و ص ۵۲ ـ ۵۸٫
زمان ظهور زرتشت
منابع سنّتى تاریخى، زمان ظهور زرتشت را درست ۲۵۸ سال پیش از اسکندر، و در عهد گشتاسب، پدر داریوش اوّل هخامنشى، آورده اند[۴]
به این ترتیب و با وجود انبوه کاوشهاى پیگیرانه، مى توان گفت که زمان دقیق ظهور زرتشت، به سان چیستانى ناگشوده سبب دل مشغولى و اختلاف نظر پژوهندگان دین و فرهنگ کهن ایران زمین شده است; به طورى که امروزه تعداد آرا و نظرهاى گوناگون ابراز شده، واقعاً بیرون از حدّ شمار مى نماید.[۵] اما صرف نظر از این مسأله، مى توان به فراست دریافت که گاه در لابه لاى اظهار نظرها، گرایشهاى معنى دارى، براى انتساب زمانه زرتشت به دورانى خاصّ وجود دارد. به سخن دیگر، گفته ها و نظریه ها درباره زمان ظهور زرتشت همواره بر مبناى گواهیهاى تاریخى نبوده، بلکه در موارد قابل توجهى، این مسأله در چارچوب ایدئالها و پیش فرض هاى خاصى «گنجانده» شده است.
در نوشتار حاضر، بعضى از این گرایشها و پیش فرض ها را مورد بررسى قرار مى دهیم.
۱٫ گرایش به باز گرداندنِ زمانه زرتشت به هزاران سال پیش
۱ ـ ۱) اشاره کردیم که یونانیان کهن، زمان ظهور زرتشت را به هزاران سالِ قبل و عمدتاً ۶ هزار سال پیش از افلاطون برگردانده اند.[۷]
با این همه، ناگفته پیداست که باید انگیزه و حسابگرى خاصّى در پیدایشِ این تاریخ گذارى وجود داشته باشد. چنین نیز هست; زیرا بر طبق شواهد موجود، جریانهاى فکرى ایرانى ـ به ویژه جهان بینى مزدیسنى ـ نه فقط در یونان شناخته شده بود، بلکه بسیارى از دانشمندان یونانى، از همه این جریانها مُلهم نیز شده بودند.[۹]
با این مقدمه، مى توان اندیشید که کهن نشان دادن زمانه زرتشت توسط یونانیان، در واقع تلاشى بوده براى آنکه به باورهاى خود قدمتى هر چه بیشتر ببخشند، یا حتى تحت تأثیر باور به اجتناب ناپذیر بودن اصل رجعت ادوارى، افلاطون را تجسّم دگرباره زرتشت معرفى کنند، که در صورت اخیر، رقم ۶ هزار سال ما را به یاد اعتقاد به سال کیهانى ۱۲ هزار ساله ـ با دو دوره ۶ هزار ساله ـ در اندیشه زرتشتى مى اندازد، که بى گمان در یونان شناخته شده بوده است.
به این ترتیب، یونانیان در مسأله زمان ظهور زرتشت، با دستکارى عجیبى که روا داشته اند، منظورِ از پیش تعیین شده اى را مى جسته اند.
۱ ـ ۲) از اینها گذشته اصرار برخى از زرتشتیان معاصر براى درست نشان دادنِ روایتهاى یونانیان در خور تعمّق است. «فرهنگ مهر» و «جمشید کاووس جى کاتراک» دو نمونه از این زرتشتیان اند. اینان در یک رویکرد قابل درک، تلاش کرده اند ـ با اتکا به همان روایتهاى یونانى و نیز جنبه تاریخى بخشیدن به سرگذشتِ اساطیر ـ زمانه زرتشت را به هزاران سال پیش از میلاد، یعنى دوران نو سنگى، و هنگامى که هنوز آریاییان تا مهاجرت به سرزمین ایران، زمان درازى در پیش داشتند، برسانند.[۱۰] به نظر مى رسد این زرتشتیانِ مؤمن نوعى غرورطلبى و کسب افتخار را در پس هر چه کهن نشان دادن رسالت زرتشت، جسته باشند، که این رویکرد از پیروان دینى که روزگارى دراز عظمت داشته، بعید نیست.
به عبارت دیگر، در نظریه این زرتشتیان نیز میل باطنى و علایق خاصّ دینى و ملّى، بر روحیه پژوهشگرى تقدّم دارد.[۱۱]
۲٫ گرایش به تاریخ سنتى زرتشتى
این تاریخ گذارى خود منشأ بحث و جدل فراوانى بوده است «کریستن سن» از بافت اسطوره اى آن ناخشنود بود و حیرت مى کرد چگونه کسانى پیدا شده اند که به روایت سنّتى، جنبه تاریخى بخشیده اند;[۱۳] امّا اگر اینان از سرِ دانش پژوهى و اعتنا داشتن به گواهیهاى تاریخى، هر یک به راهى جداگانه رفتند، کسانى هم بوده اند که تاریخگذارى سنتّى را به دلایل خاصّ خود پذیرفته و نقل کرده اند.
۲ ـ ۱) «کارل یاسپرس» و «على شریعتى»، زمانه زرتشت را از منظرى دیگر نگریسته اند. این دو قبل از اعتنا به ادله تاریخى یا شواهد زبان شناسى، نظر به مفهوم ضرورت تحوّلات فراگیر اجتماعى داشتند. به عبارت دقیق تر، شریعتى رسالت زرتشت را در سده هفتم پیش از میلاد (مطابق روایت سنّتى)، یک «ضرورت اجتماعى» مى شمرد و همزمانى آن را با مصلحانى چون بودا، لائوتسو و حکماى سبعه یونان، نوعى «تقارن» مهمّ و پر معنى مى دانست:
در تاریخ مى بینیم که بعد از طى ادوار ادیان بدوى (ادیان ابتدایى) ـ که خلاصه آن را در درسهاى اولیه گفته ام ـ در تاریخ جامعه ها و فرهنگهاى بزرگ، به یک نوع تقارن بسیار مهم مى رسیم. تقارنِ چه؟ تقارن در بعثتهاى بزرگ، و در این زمینه، در چین دو پیامبر بزرگ را مشاهده مى کنیم که به فاصله یک نسل با هم اختلاف دارند: یکى لائوتسو که «فردگرا» است و یکى کنفوسیوس که بر خلاف سلف خود «جامعه گرا» است.
در هند، بودا که بنیانگذار یکى از گسترده ترین مذاهب جهانى است ـ که اکنون پیروان او بزرگترین شماره را در شمار پیروان مذاهب دارند ـ باز در قرن ششم است (اواخر قرن ششم و اوایل قرن پنجم).
زرتشت که در ایران بنیانگذار مذهب معروف است، نیز در اوائل قرن هفتم است. مى بینیم که از خاور دور ـ یعنى از چین که آغاز کنیم و به هند و بعد به ایران برسیم ـ همه پیامبران بزرگى که ادیان پر نفوذ شرق را بنیان نهاده اند، در قرن ششم و هفتم قبل از میلاد به فاصله بیست، سى سال، و در واقع معاصرِ هم ظهور کرده و مذاهب بزرگ جهان قدیم را پدید آورده اند. از ایران با یک جهش دیگر به یونان مى رویم. در یونان مى بینیم شبه پیامبران و فرزانگان و معلمان اخلاقو حکمت یونانى، که در نزد یونانیان به اعتبار و حیثیت پیامبران شرقى هستند، و اوصیاى آنانند; سقراط و سایر فرزانگان و حکماى سبعه در قرون چهارم و پنجم و ششم و هفتم پیش از میلاد در یونان مى زیسته اند; یعنى به فاصله یک قرن و دو قرن پس از ظهور بودا و زرتشت و کنفوسیوس و لائوتسو، و چون تمدن یونان اندکى به فاصله چند قرن بعد از تمدن هند و ایران و چین است، این یک یا دو قرن تأخیر ولادت و ظهور امثال سقراط نسبت به پیامبران شرقى، یک چنین فاصله اى را توجیه مى کند (این فواصل با اصل کلى که من مى خواهم استنباط کنم تعارض ندارد).
پس معلوم مى شود بزرگترین بنیانگذاران مکتبهاى مذهبى و اخلاقى جهان، در شرق و غرب و در تمدنهاى بزرگ با هم مقارن و معاصر هم بوده اند و این تقارن نمى تواند تصادفى باشد، براى اینکه وقتى همه مکتبهاى مذهبى و فلسفى و اخلاقى جهان را (غیر از یک استثنا که بعدها به ذکر آن خواهم پرداخت) بررسى مى کنیم، در طول ۵ هزار و ۶ هزار و ۱۰ هزار سال تاریخ تفکر و شناختى که داریم، نمى تواند تصادفى باشد که همه بنیانگذاران اساسى به فاصله چند سال یا حد اکثر به فاصله یک قرن در شرق و غرب و بین جامعه هایى که در آن اوقات با هم ارتباط فرهنگى نداشته اند، ظهور کرده باشند. چرا؟ باید دلیلى داشته باشد. به عقیده من تنها چیزى که توجیه کننده بعثت این بنیانگذاران و رهبران مهم مذهبى و فکرى جهان است، یک واقعیت اجتماعى عمیق و عظیمى مى تواند باشد که در این دوره ها، هم جامعه شرق و هم جامعه غرب، طى تحولات اجتماعى خودشان به این واقعیت اجتماعى و حادثه جبر زمانى رسیده اند و بعد بین این واقعیت اجتماعى و این مرحله خاص تاریخى و حصول این بعثت هاى بزرگ مذهبى یک تقارن بوده و میان همه آن ها یک رابطه علت و معلولى وجود دارد.[۱۴]
پس با قید یک استثنا، همه مذاهب و همه نهضتها را بر اساس نظام اقتصادى ـ آن چنان که فلسفه علمى تاریخ تعیین کرده ـ مى توان توجیه نمود و میان آنها رابطه علت و معلولى یافت، جز نهضتى که ریشه اى در عمق نظام اقتصادى نداشته و منبع ماوراى اقتصادى و اجتماعى و تاریخى دارد که آن دیگر بحثش در جامعه شناسى نمى گنجد.[۱۵]
زرتشت در سال ۶۶۰ ناگهان قیام مى کند، و به دلایلى قیامش انتظار مى رود. یکى به این دلیل که نظام تمدن و مالکیت، دردها و نیازهاى تازه اى به جان بشریت مى ریزد و بعد مصلحانى را به درمان کردن مى انگیزد. اینکه، کنفوسیوس، لائوتسو، بودا، زرتشت، حکماى سبعه و فلاسفه یونان همه در یک عصرند، به همین دلیل است، و زرتشت در آن دوره، پاسخى بود به دردها و نیازهاى تازه ایرانى.[۱۶]
از سوى دیگر «کارل یاسپرس» نیز دیدگاهى کمابیش نزدیک به شریعتى دارد; به این معنا که او همزمانى زرتشت را با سایر پیامبران و مصلحان و دانشمندان به فال نیک مى گیرد:
چنین مى نماید که این محور تاریخ جهان، در حدود ۵۰۰ پیش از میلاد مسیح قرار دارد; یعنى در جنبش و جریان روحى و معنوى اى که میان سالهاى ۸۰۰ و ۲۰۰ پیش از میلاد روى نموده است. در این دوره، بزرگترین و ژرفترین دگرگونى در مسیر تاریخ روى داد، و انسانى پدیدار شد که ما تا امروز با او زندگى مى کنیم. این دوره را به نحو اجمال «دوره محورى» مى نامیم. این دوره آکنده از رویدادهاى خارق العاده است. در چین کنفوسیوس و لائوتسه به دنیا آمدند و همه شعبه هاى فلسفه چین پدیدار شد، و مو ـ تى، چوانگ ـ تسه، لى ـ تسه، و متفکران بى شمار دیگر، اندیشه هاى خود را بیان کردند; در هندوستان اوپانیشادها به وجود آمد و بودا پیدا شد و در آنجا نیز مانند چین، همه امکانهاى تفکر فلسفى تا شکاکیت و مادى گرى و سوفسطایى گرى و «نیست انگارى» شکفته گردید; در ایران، زرتشت نظریه تکلیف آور خود را درباره نبرد خوب و بد به میان آورد; در فلسطین پیامبرانى مانند الیاس، اشعیا، ارمیا و یشوعا برخاستند و یونان هومر را پرورد و فیلسوفانى چون پارمنیدس و هراکلیت و افلاطون را به بار آورد و همچنین تراژدى پردازان بزرگ و توسیدید و ارشمیدس را. همه آن جنبشهاى معنوى که این نامها به منظور اشاره اى بر عظمتشان به میان آورده شد، در طى این چند قرن، در چین و هند و باختر زمین تقریباً همزمان روى دادند، بى آنکه ارتباطى با یکدیگر داشته باشند.[۱۷]
به این ترتیب، در شیوه برخورد شریعتى و یاسپرس با مسأله زمان ظهور زرتشت، ما به نوعى دیگر، با تقدّم پیش فرضها بر نگرش تاریخى مواجهیم; به طورى که مى توان گفت در نگاه اینان، حقایق (آنچه بایستى روى دهد)، مهمتر از وقایع (آنچه به راستى رخ داده است) مى نماید.
البته باید گفت اگر در ظهور زرتشت در قرن هفتم پیش از میلاد، تردیدى نبود، چنان اظهار نظرهایى هرگز مطرح نمى شد و مورد بحث قرار نمى گرفت. لیکن در جایى که زمانه زرتشت، آن همه بحث و جدل بر انگیخته ـ آن چنان که بین دو نظریه متفاوت هزاران سال فاصله زمانى وجود دارد ـ بدیهى است که گزینش یک نظریه یا روایت، آن هم براى نشان دادن شمولِ «تقارن تاریخى» یا «دوره محورى» در ایران زمین، چندان علمى نیست.
۲ ـ ۲) علاوه بر آنچه که گذشت، شریعتى در مواجهه با مسأله زمان ظهور زرتشت، دیدگاه منحصر به فرد دیگر نیز دارد. وى مى نویسد:
… اعتقاد به قیامت در اسناد اوّلیه اى که از مذهب زرتشت داریم، وجود ندارد، امّا در اسنادِ دوره ساسانى… پیدا مى شود و من فکر مى کنم که مسأله قیامت، و تقسیم دنیا به گیتى و مینو… و بعد مسأله ترازو و دوزخ و بهشت… مسائلى باشند که در مذهب زرتشت قدیم وجود داشته است، گرچه ممکن است در مذهب زرتشت وجود نداشته باشد، ولى بعدها در تماس با فرهنگ اسرائیلى و فرهنگ آریایى، در بین النهرین، و فرهنگ اسلام، به تدریج پیدا شده است، و این درست بر خلاف گفته مستشرقانى است که با حقّه بازى عجیبى، تاریخ تولّد زرتشت را از ۳۲۹ تا ۶۰۰ پیش از میلاد به ۶ هزار سال پیش از میلاد ـ و حتى ۶ هزار سال پیش از حمله اسکندر ـ عقب مى برند، تا به یک نتیجه گیرى نژادى دست بزنند! چرا که اروپایى ـ هر دین و مذهب و مکتبى داشته باشد ـ با نوعى «اگوسانتریسم» (خود پرستى) خود را منشأ و دلیل وجودى هر مذهب و مکتب و فلسفه اى مى داند…[۱۸]
سپس در ادامه مى نویسد:
تاریخ نژادها را که نگاه کنید، مى بینید که آریاییها… بعد از سامى ها و آرامى هاى بین النهرین… به توحید رسیده اند; چرا که بزرگترین پیامبرى که در میان آریاییها مى توان موحّدش خواند، زرتشت است; اما بنیانگذار مکتب صریح توحید که تبر را برداشته و در معبد، بتها را یک به یک شکسته است، ابراهیم است، که متعلق به بیش از ۱۸۰۰ سال قبل از میلاد است، یعنى ۱۲۰۰ سال پیش از تولد زرتشت… پس چه باید کرد؟ باید براى زرتشت، کِبَرِسِنّ گرفت! بنابراین او را ۸ هزار و ۲۰۰ سال به عقب برده اند تا افتخار توحید را از نژاد سامى بگیرند و به نژاد آریا ببخشند!.[۱۹]
این رویکرد حادّ و شدید شریعتى، و مبدّل کردن یک مبحثِ به کلّى تاریخى، به موضوعى با جنبه هاى استعمار ستیزانه، قطعاً حاکى از «شرایط زمانى و مکانى» است. کافى است دوران بیان این مطالب (سال ۱۳۵۰) را به یاد آوریم: دوران رژیم پهلوى که آکنده بود از تبلیغات باستان گرایى و جنجال ناسیونالیست هاى افراطى; اینکه پیوسته از ستم اعراب مسلمان در حمله به ایران، داد سخن مى دادند و قصد کم ارج نهادن به اسلام، زرتشتى گرى را مورد توجه روزافزون قرار مى دادند. این مسأله به خوبى در گفتار شریعتى هویدا است:
من خواهم گفت که ایران دوستانى که فریاد بر آورده اند که باید ایران به دوران طلایى پیش از اسلامش باز گردد و شکوه و قدرت باستانى اش را احیا کند و این ایمان بیگانه اى را که دوازده قرن پیش، پس از شکست مقاومتهاى پیگیرش پذیرفته است، از خود دور سازد، چه کسانى اند و این نداها از حلقوم چه عناصرى بر مى آید و غرض اصلى از این هیاهوهایى که به ظاهر رنگ دوستى ایران و تعصب ملى و قومى دارد و دفاع از استقلال و آزادى ایران تلقى مى شود، چیست؟
و نیز خواهم گفت که آن استقلال و شکوه و جلال دوره باستان و آن عدل انوشیروان و اقتدار کورش و اندیشه بزرگمهر حکیم چه بود و این تمدن شگفت و ظریف و عمیق و فرهنگ پخته و زیبا و روح پُر از لطافت، و اندیشه سرشار از حکمت، و دل مملو از عرفان، و هنر و ادب غنى و دقیق و پر از رقّتى که ایران قبل از اسلام دارا شد، چه هست، تا معلوم گردد آنان که مى گویند: اسلام، تمدن و استقلال و اقتدار ایران را به زوال کشاند و اندیشه اش را پریشان کرد و از آن پس به انحراف و انحطاط دچار شد، تا چه اندازه… نادانند.[۲۰]
مطمئناً شریعتى نمى توانست با جریانهاى باستان گرایى افراطى ـ که در عهد پهلوى رواج زیادى یافته بود[۲۲]
۲ ـ ۳) یکى از جالب توجّه ترین صورتهاى پافشارى بر روایت سنّتى را مى توان در آثار برخى زرتشت شناسانى یافت که نه تنها درباره صحّت و سُقم روایت مذکور بحث چندانى ندارند، بلکه سعى کرده اند به مدد خیالبافى، کاستیهاى تاریخى آن را جبران کنند و بر شاخ و برگ آن بیفزایند. به عنوان مثال مى توان از «اومستد»نام برد که در کتاب خود، از گفتوگوى داریوش جوان با زرتشت در بارگاه گشتاسب و از همراهى این دو، سخنها گفته است.[۲۳]
اما مورد جالب تر، کتاب زرتشت و جهان او اثر «هرتسفلد» است که به راستى حیرت آور است. او در قالب روایت سنّتى چنان پیش مى رود که زرتشت را پسر اژى دهاگه (ضحاک، آستیاگ مادى) مى شمرد و گمان مى برد که او به دلیل مبارزات سیاسى اش توسط «گئومات مغ» (بردیاى دروغین) محاکمه و به طوس، محل حکفرمایى گشتاسب، تبعید مى شود، که در آنجا مورد استقبال گشتاسب و پسرش داریوش قرار مى گیرد! به این ترتیب، داریوش اول و پدرش منجى بزرگ زرتشتى گرى مى شوند.[۲۴]
به این ترتیب، فرضِ همزمانى زرتشت با نخستین شاهان هخامنشى، براى برخى نویسندگان، آن چنان پُر شکوه و جذّاب مى نموده است، که به جاى هر گونه بحث و نقّادى علمى، به انواع خیال پردازى ها متوسل شده اند، و به واقع، بر دشوارى درک قضیه زمانه زرتشت افزوده اند.
بنابر آنچه گذشت،بابرخى ازانواع رویکردهاى غیرتاریخى به مسأله زمان ظهورزرتشت آشنا شدیم و دیدیم که در این رویکردها، بیش از آنکه دغدغه اى براى «واقعیتهاى تاریخى» وجود داشته باشد، سَرِ آن بوده تا از این مسأله براى اهداف خاصّ و معینى بهره برده شود یا زمانه خاصى به دلیل «مطلوب و مناسب» بودن، پذیرفته شده است و متأسفانه باید گفت در بسیارى از مباحث تاریخى مورد منازعه چنین دشوارى اى وجود دارد.
[۱]. از معناى عبارت «زمان ظهور زرتشت» به درستى معلوم نیست که زمان تولّد او ملاک بوده یا هنگام رسالتش و یا حتّى وقتى که گشتاسب به او گروید. نیز، «پیش از اسکندر» ممکن است به پیش از تولد اسکندر، پیش از حمله او به ایران یا پیش از مرگ داریوش سوّم هخامنشى معنا دهد. به هر حال، چون در سنّت زرتشتى آمده است که زرتشت در ۳۰ سالگى به پیامبرى رسید و در ۴۲ سالگى گشتاسب را مرید خود ساخت، و اگر سال مرگ داریوش سوّم (۳۳۰ ق. م.) را ملاک «پیش از اسکندر» قرار دهیم، زمان تولّد او مى تواند ۵۸۸، ۶۱۸ یا ۶۳۰ ق.م. باشد.
[۲]. این ابهامها از مسایلى چون: تفاوت زبان گاثاها (سروده هاى زرتشت) با زبان هخامنشیان، یاد نشدن از زرتشت در کتیبه هاى داریوش کبیر، نبودِ آثارى از تمدن غنى بین النهرین در گاثاها و مرتبط بودن فضاى آن با عصر برنج و… نشأت مى گیرند. براى آگاهى بیشتر ر.ک: آشتیانى، جلال الدین، زرتشت مزدیسنا و حکومت، ص ۹۷ ـ ۱۰۶٫
[۳]. ر.ک: همان منبع; نیز: کریستن سن، آرتور، مزدا پرستى در ایران قدیم، ص ۲۴ ـ ۳۱، که در بیشتر موارد، محدوده سالهاى ۱۰۰۰ ـ ۱۴۰۰ (و گاه سالهاى ۹۰۰ یا ۱۷۰۰) توسط این دسته از پژوهشگران به عنوان زمانه زرتشت مطرح شده است.
[۴]. ر.ک: کاوس جى کاتراک، جمشید، زمان زرتشت، ص ۱۹ ـ ۲۳; نیز: فرهنگ مهر، فلسفه زرتشت، ص ۱۱۶ ـ ۱۲۱; که هر دو براى روایتهاى یونانى ارزش زیادى قایل شده اند.
[۵]. براى آگاهى از تنوع حیرت آورِ تاریخهاى پیشنهادى، که گاه به تعیین روز و ماه تولد زرتشت هم کشیده شده است، ر.ک: زرتشت مزدیسنا و حکومت، ص ۸۰ ـ ۱۱۰٫
[۶]. اودوکسوس (Eudoxus) که از دوستان افلاطون و کلدانى الاصل بوده، و نیز پلینوس (Pelinus) از قول ارسطو این تاریخ را نقل کرده اند.
[۷]. ۶ هزار سال پیش از افلاطون که تقریباً ۸۴۰۰ پیش مى شود، به دوران «نو سنگى» باز مى گردد; در حالى که به گمان دانشمندان، عصر برنج حدود ۴ هزار سال پیش آغاز شده بود.
[۸]. درباره چند و چون تأثیرات جهان بینى ایرانى بر فلسفه یونان و نیز کرانه باخترى آسیاى صغیر، ر.ک: بویس، مرى، تاریخ کیش زرتشت، ج۲، ص ۲۲۳ ـ ۲۲۶; که در آن، ایشان تلاش کرده اند نشانه هاى این تأثیر گذارى را در اشخاصى چون تالس ملطى، انکسیمندروس ملطى، هراکتیوس افسیسوسى، به عنوان پیشاهنگان فلسفه یونان، نشان دهند. نیز براى آگاهى از تأثیر پذیرى افلاطون و ارسطو از زرتشتى گرى، ر.ک: همان منبع، ص ۳۶۸ ـ ۳۷۱ و ص ۴۰۱ ـ ۴۰۲٫
[۹]. ر.ک: امیل بن ونیست، دین ایرانى بر پایه متنهاى معتبر یونانى، ص ۷ ـ ۱۲٫
[۱۰]. سؤال به جا مانده این است که اگر زرتشت در چنان زمان دورى و قبل از مهاجرت بزرگ آریاییان مى زیسته، چرا ظهور کیش او در میان ایرانیان مهاجر به غرب فلات ایران، مدتها پس از عموزادگان شرقى خود بود؟
[۱۱]. کاتراک در صفحه ۱۸ ـ ۱۹ کتاب زمان زرتشت مى نویسد: «برخى از پژوهندگان درباره زمان زرتشت دچار سرگردانى شده اند و چون دستشان به جایى بند نشده، به ناچار دنبال پندار و خیال رفته اند… راه درست رفتن و به نتیجه رسیدن این است که گفته ها و نوشته هاى دانشمندان پیش از ]میلاد[ مسیح یونان را که حدود ۲۵۰۰ سال از ما جلوتر بوده اند و از زرتشت و زمان او بهتر آگاهى داشته اند، بررسى کنیم».
[۱۲]. ر.ک: کریستن سن، آرتور، مزداپرستى در ایران قدیم، ص ۲۵; براى آشنایى بیشتر با تاریخ سنّتى خلاصه اى از گفتار ایشان را نقل مى کنیم:
عمرِ جهان ۱۲ هزار سال است، که خود به چهار دوره ۳ هزار ساله بخش مى شود. در ۳ هزاره اوّل، گیتى روحانى یا مینوى بود. در ۳ هزاره دوّم اهریمن بر جهان سلطه یافت. آنگاه در سر آغازِ ۳ هزاره سوم «کیومرث» آفریده شد که ۳۰ سال عمر کرد. تخمه او ۴۰ سال در خاک پنهان بود، تا آن که نخستین جفتِ آدمى به نام «مشى» و «مشیانه» در هیأت دو گیاه از آن بر آمدند و ۵/۱۴۳ سال زیستند. پس به نوبت، فرزندشان «هوشنگ» ۴۰ سال، «تهمورث» ۳۰ سال و «جم» ۵/۶۱۶ سال بر زمین پادشاهى کردند. در این موقع، جم «فِرَه ایزدى» را به سبب بزه کارى از کف داد و ۱۰۰ سال دیگر پنهانى زندگى کرد تا عاقبت به دست «اژى دهاگه» (ضحّاک) کشته شد. (مجموع این سالها که بر شمرده شد، درست هزار سال است، که در سنّت زرتشتى اوّلین هزاره بشر نام دارد.) هزاره دوّمِ از ۳ هزاره سوّم خلقت، با حکمفرمایىِ «اژى دهاگه» سپرى شد که خود جادوگر و عامل اهریمن بود. در ابتداى هزاره سوم، از سه هزاره سوّم خلقت، «فریدون» بر «اژى دهاگه» چیره شد و او را در البرز کوه به بند کشید. در این هزاره به ترتیب «فریدون» ۵۰۰ سال، «منوچهر» ۱۲۰ سال، «زاب» ۵ سال، «کِىْ قباد» ۱۵ سال، «کِىْ کاووس» ۱۵۰ سال، «کِىْ خسرو» ۶۰ سال، «کِىْ لُهراسپ» ۱۲۰ سال پادشاهى کردند، تا نوبت به «کِىْ ویشتاسپه» (کِىْ گشتاسب) رسید، که وقتى ۳۰ سال از سلطنت او گذشت، ۳ هزاره سوّم خلقت به پایان رسید; و درست مقارن آغاز ۳ هزاره چهارم خلقت، «زرتشت» به دنیا آمد. در هزاره نخست از ۳ هزاره آخر (چهارم) «کى ویشتاسپه» ۹۰ سال دیگر زندگى کرد و بعد از او، «بهمن» ۱۱۲ سال شاه بود و پس «هماى»، «داراى یکم» و «داراى دوّم» جمعاً ۹۸ سال فرمانروایى کردند، تا آنگاه «اسکندر گجسته» (ملعون)، بر ایران زمین یورش آورد. به این ترتیب، زمان به دنیا آمدنِ زرتشت درست ۳۰۰ سال (= ۹۰ + ۱۱۲ + ۹۸) پیش از یورش اسکندر مقدونى به دست مى آید.
[۱۳]. ر.ک: و. ب. هنینگ، زرتشتْ سیاستمدار یا جادوگر، به ویژه ص ۶۸ ـ ۷۹ .
[۱۴]. شریعتى، على، تاریخ و شناخت ادیان، ج ۲، ص ۹۳ ـ ۹۵٫
[۱۵]. همان، ص ۹۶ .
[۱۶]. همان، ص ۲۰۲ .
[۱۷]. یاسپرس، کارل، از آغاز تا انجام تاریخ، ص ۱۶ .
[۱۸]. تاریخ و شناخت ادیان، ج ۲، ص ۲۴۹٫
[۱۹]. همان، ص ۲۵۱ .
[۲۰]. شریعتى، على، بازشناسى هویت ایرانى ـ اسلامى، ص ۲۸۲٫
[۲۱]. به نظر من به راستى نمى توانیم جریان باستان گرایى در ایران را یکسره و فقط حاصل توطئه حساب شده استعمارگران بدانیم، به ویژه که دوران اوج این گرایش در کشور ما، با روى آوردن اروپاییان به بحث زرتشت شناسى، همزمان بود. به هر حال یکى از کسانى که مصرّاً از توطئه آمیز بودنِ باستان گرایى نکته ها گفته استاد عبدالله شهبازى است. ر.ک: ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، ج ۲ (جستارهایى از تاریخ معاصر ایران)، ص ۴۱ ـ ۴۵، و ص ۱۷۳ ـ ۱۸۰٫
[۲۲]. ر.ک: مزداپرستى در ایران قدیم، ص ۲۴ ـ ۳۱; زمان زرتشت، ص ۱۹ ـ ۲۳; فلسفه زرتشت، ص ۱۱۶ ـ ۱۲۱٫
[۲۳]. ر.ک: ا. ت. اومستد، تاریخ شاهنشاهى هخامنشى، ص ۱۴۶٫
[۲۴]. براى آگاهى از نظریات هرتسفلد و نقّادى عالمانه هنینگ، ر.ک: و. ب. هنینگ، زرتشت، سیاستمدار یا جادوگر، ص ۲۷ ـ ۳۲ و ص ۵۲ ـ ۵۸٫
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 830
- تاریخ عضویت: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۷ ب.ظ
- محل اقامت: باختران
- سپاسهای ارسالی: 309 بار
- سپاسهای دریافتی: 2025 بار
- تماس:
Re: سلسله پادشاهان
میگن زرتشت در ارومیه به دنیا امده ایا درسته ؟
که ارتش ایران درجنگ کرد حماسه نبود معجزه بود
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
سلام دوست گرامیali1371
ضمن تشکر از شما دوست گرامی باید عرض کنم در این مورد خود من چندین روایت خوندم چون بسیاری از اسناد تاریخی ما یا از بین رفته یا نگاشته نشده ضمن اینکه یکپارچه هم نیستند پراکندگی زیادی دارند در نتیجه به صورت قطعی نمیتوان گفت.
ضمن تشکر از شما دوست گرامی باید عرض کنم در این مورد خود من چندین روایت خوندم چون بسیاری از اسناد تاریخی ما یا از بین رفته یا نگاشته نشده ضمن اینکه یکپارچه هم نیستند پراکندگی زیادی دارند در نتیجه به صورت قطعی نمیتوان گفت.
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش سی وهفتم
نیکوکاران شاه هخامنشی
در کتاب استر آمده است:
در آن شب خواب از پادشاه برفت و امر فرمود که کتاب تذکره تواریخ ایام را بیاورند تا آن را در حضور پادشاه بخوانند و در آن نوشته یافتند که مردخاى درباره بغتان و ترش خواجه سرایان پادشاه و حافظان آستانه وی که قصد دست درازى بر اخشورش پادشاه کرده بودند خبر داده بود و پادشاه پرسید که چه حرمت و عزت به عوض این ( خدمت ) به مردخاى عطا شد بندگان پادشاه که او را خدمت مى کردند جواب دادند که براى او چیزى نشد، پادشاه گفت کیست در حیاط ( و هامان به حیاط بیرونى خانه پادشاه آمده بود تا به پادشاه عرض کند که مردخای را بردارى که برایش حاضر ساخته بود مصلوب کنند) ، و خادمان پادشاه وى را گفتند اینک هامان در حیاط ایستاده است. پادشاه فرمود تا داخل شود و چون هامان داخل شد پادشاه وى را گفت باکسى که پادشاه رغبت دارد که او را تکریم نماید چه بایدکرد و هامان در دل خود فکرکرد کیست غیر از من که پادشاه به تکریم نمودن او رغبت داشته باشد پس هامان به پادشاه گفت براى شخصى که پادشاه به تکریم نمودن او رغبت دارد لباس ملوکانه را که پادشاه مى پوشد و اسبى را که پادشاه بر آن سوار مى شود و تاج ملوکانه اى را که بر سر او نهاده مى شود بیاورند و لباس و اسب را به دست یکى از امراى مقربترین پادشاه بدهند و آن را به شخصى که پادشاه به تکریم نمودن او رغبت دارد بپوشانند و بر اسب سوارکرده در کوچه هاى شهر بگردانند و پیش روى او ندا کنند که باکسى که پادشاه به تکریم نمودن او رغبت دارد چنین کرده خواهد شد ( باب ششم، آیه هاى ۱ – ۹ ) .
کتاب و کتابخانه در ایران باستان
نماینده داریوش شاه در مصر میگوید:«….به کتابخانهها کتاب دادم و جوانان را بدانها داخل کردم….»
ابومعشر (بلخی) منجم نیز چنین می گوید:
پادشاهان ایران بیاندازه به حفظ و نگاهداری دانشهای بشری توجه و علاقه مبذول میداشتند و به همین منظور برای نگاهداری آنها از گزند حوادث و آفات سماوی و ارضی اوراقی برگزیدند که در برابر گذشت زمان ایستادگی میکرد و از عفونت و پوسیدگی مصون میماند. این اوراق پوست درخت خدنگ بود که آن را توز مینامیدند.
مردم کشورهای هندوستان و چین و همچنین دیگر کشورهای مجاور ایران زمین از ایشان در این کار پیرویکردند و توز را برای نوشتن برگزیدند، پوست خدنگ بسیار نرم و انعطافپذیر بوده ضمناً محکم و بادوام است و میتواند سالیان دراز پایدار بماند و از همین رهگذر است که آن را در وتر کمان هم بکار میبرند.
پادشاهان ایران پس از اینکه دانشهای گوناگون را بر روی پوست توز نوشتند، پی جوی آن شدند که در روی زمین شهری و مکانی بیابند که خاک آن به زودی فاسد نشود و زلزلهخیز نباشد و از خسوف برکنار بماند، این بود که، پس از جستجوی فراوان سرانجام در زیر آسمان شهری که واجد این خصوصیات بود یافتند و آن شهر اصفهان بود، و در اصفهان نیز، بخشی بهتر و پسندیدهتر از بخش جی برای تأمین این منظور بنظر نیامد.
از نوشتههای ابومعشر بلخی و ابن ندیم و حمزه اصفهانی میتوانیم نتیجهگیری کنیم که:
در دوران هخامنشیان و حتی قبل از ایشان در ایران کتابخانههایی به منظور حفظ افکار و اندیشه دانشمندان وجود داشته و این کتابخانهها در اختیار بخردان و دانایان و دانشپژوهان قرار میگرفته است.
با بدست آمدن لوحهای گلی در کاخآپادانا که نشانهایست از کتابخانه شاهنشاهی هخامنشی و توجه به مطالبی که مورخان درباره ترجمه آثار ایرانی وسیله اسکندر مقدونی و نقل آنها به کتابخانههای اسکندریه نوشتهاند همه موید اینست که در زمان هخامنشیان در ایران کتابخانههای بزرگ وجود داشته است.
بنابر اسنادی که بدست آمده است بطور قطع و یقین در زمان پادشاهی داریوش بزرگ در شوش دانشگاهی عظیم برپا بوده است که بعدها این دانشگاه ویران شده و سپس در زمان پادشاهی انوشیروان بار دیگر احیا گردیده است، مستند ما در این مورد توجه به نوشتهایست که در زیر پایه تندیس (مجسمه) اوزاهاریس نیتی۲ وجود دارد.
اوزاهاریس نیتی در زمان کمبوجیه از مصر به ایران آمده لیکن داریوش بزرگ بار دیگر او را به مصر میفرستد و به او مأموریت میدهد که معبد نیت را بسازد و در مصر به کتابخانهها کتاب بدهد، اینک ترجمه مطالبی را که در زیر مجسمه مذکور نوشته شده است:
«شاهنشاه، پادشاه مصر بالا و پائین، داریوش شاه، به من فرمان داد که به مصر بازگردم، او که در این هنگام پادشاه بزرگ مصر و کشورهای دیگر است، در عیلام بسر میبرد، مأموریت من این بود که، ساختمان پر آنخا «قسمتی از معبد نیت» را که ویران شده بود بسازم، آسیائیان، مرا از کشوری به کشور دیگر بردند تا آنچنانکه فرمان شاهنشاه بود به مصر رسانیدند، به اراده شاهنشاه رفتار کردم به کتابخانهها کتاب دادم و جوانان را بدانها داخل کردم و آنها را به مردان آزموده سپردم و برای هر یک چیزی سودمند و ابزار کارهای لازم برابر آنچه در کتابهایشان آمده بود ساختم و فراهم آوردم، این چنین بود فرمان شاهنشاه زیرا، او سود و بهره دانش پزشکی را میدانست و میخواست جان بیماران را از مرگ و بیماری رهایی بخشد».
اوزاهاریس نیتی متذکر است که: «به اراده شاهنشاه رفتار کردم، به کتابخانهها کتاب دادم و جوانان را در آنها داخل کردم و آنها را به مردان آزموده سپردم» این گفته او میتواند از روش کار کتابخانههای دوران هخامنشی برای ما نمونهای گویا و روشن بدست داده و نشان دهد که در ایران دوران هخامنشی به خصوص هنگام پادشاهی داریوش بزرگ جوانان را به کتابخانهها میسپردند تا در آنجا با سرپرستی مردان کارآزموده و دانشپژوه به تحقیق و مطالعه آثار برگزیدگان و فراگرفتن دانشهای گوناگون بپردازند و کتابخانهها نیز برای استفاده عامه مردم بوده است.
اطلاعات ناچیز و مختصری که از فرهنگ و ادب دوران هخامنشی بدست ما رسیده است میتواند مبین این حقیقت باشد که در دوران درخشان تمدن هخامنشی کشور پهناور ایران (ایرانشهر) مرکز دانش و فرهنگ و هنر جهان آن روز بوده است و این تمدن درخشان تا هجوم اسکندر کجستک در سراسر آسیای میانه و شمال آفریقا پرتو افشانی میکرده است و در این دوران، در شهرهای بزرگ ایران شهر کتابخانهها و دانشگاهها وجود داشته و جوانان را به فرا گرفتن دانشهای سودمند راهبری و راهنمایی میکردهاند.
اسکندر مقدونی پس از دست یافتن به گنجینههای هخامنشی با خشم و نفرتی فراوان که راییده حسد و بغض او بود بنا بود آثار گرانقدر هنر و ادبی ایران پرداخت و این وقایع شرمآور و ننگین آنچنان در جهان آن روز منعکس شد که مورخان یونانی نیز نتوانستند آنرا به فراموشی بسپارند و ندیده انگارند و منکر شوند.
انگیزه اسکندر در نقل آثار ادبی و علمی ایران به اسکندریه و نابود ساختن و سوزاندن کتابخانههای ایران از آنجا سرچشمه میگرفت که به اعتراف مورخان یونانی تمدن خیره کننده هخامنشی او را گیج و مبهوت ساخته بود و نمیتوانست آن همه جلال و شکوه و ادب و فرهنگ و هنر پیشرفته را ببیند و تحمل خواری و زبونی کند، اسکندر و همراهانش خود را غالب میپنداشتند، لیکن آنگاه که با تمدن و فرهنگ و هنر ایران تلاقی کردند خود را مغلوب دیدند و برای محو آن آثار به منظور تخفیف در خفت و خواری بنابودی و پراکندگی آن آثار دست یازیدند.
منبع:
فرهنگ و مردم اردیبهشت ۱۳۵۴ شمسی
نیکوکاران شاه هخامنشی
در کتاب استر آمده است:
در آن شب خواب از پادشاه برفت و امر فرمود که کتاب تذکره تواریخ ایام را بیاورند تا آن را در حضور پادشاه بخوانند و در آن نوشته یافتند که مردخاى درباره بغتان و ترش خواجه سرایان پادشاه و حافظان آستانه وی که قصد دست درازى بر اخشورش پادشاه کرده بودند خبر داده بود و پادشاه پرسید که چه حرمت و عزت به عوض این ( خدمت ) به مردخاى عطا شد بندگان پادشاه که او را خدمت مى کردند جواب دادند که براى او چیزى نشد، پادشاه گفت کیست در حیاط ( و هامان به حیاط بیرونى خانه پادشاه آمده بود تا به پادشاه عرض کند که مردخای را بردارى که برایش حاضر ساخته بود مصلوب کنند) ، و خادمان پادشاه وى را گفتند اینک هامان در حیاط ایستاده است. پادشاه فرمود تا داخل شود و چون هامان داخل شد پادشاه وى را گفت باکسى که پادشاه رغبت دارد که او را تکریم نماید چه بایدکرد و هامان در دل خود فکرکرد کیست غیر از من که پادشاه به تکریم نمودن او رغبت داشته باشد پس هامان به پادشاه گفت براى شخصى که پادشاه به تکریم نمودن او رغبت دارد لباس ملوکانه را که پادشاه مى پوشد و اسبى را که پادشاه بر آن سوار مى شود و تاج ملوکانه اى را که بر سر او نهاده مى شود بیاورند و لباس و اسب را به دست یکى از امراى مقربترین پادشاه بدهند و آن را به شخصى که پادشاه به تکریم نمودن او رغبت دارد بپوشانند و بر اسب سوارکرده در کوچه هاى شهر بگردانند و پیش روى او ندا کنند که باکسى که پادشاه به تکریم نمودن او رغبت دارد چنین کرده خواهد شد ( باب ششم، آیه هاى ۱ – ۹ ) .
کتاب و کتابخانه در ایران باستان
نماینده داریوش شاه در مصر میگوید:«….به کتابخانهها کتاب دادم و جوانان را بدانها داخل کردم….»
ابومعشر (بلخی) منجم نیز چنین می گوید:
پادشاهان ایران بیاندازه به حفظ و نگاهداری دانشهای بشری توجه و علاقه مبذول میداشتند و به همین منظور برای نگاهداری آنها از گزند حوادث و آفات سماوی و ارضی اوراقی برگزیدند که در برابر گذشت زمان ایستادگی میکرد و از عفونت و پوسیدگی مصون میماند. این اوراق پوست درخت خدنگ بود که آن را توز مینامیدند.
مردم کشورهای هندوستان و چین و همچنین دیگر کشورهای مجاور ایران زمین از ایشان در این کار پیرویکردند و توز را برای نوشتن برگزیدند، پوست خدنگ بسیار نرم و انعطافپذیر بوده ضمناً محکم و بادوام است و میتواند سالیان دراز پایدار بماند و از همین رهگذر است که آن را در وتر کمان هم بکار میبرند.
پادشاهان ایران پس از اینکه دانشهای گوناگون را بر روی پوست توز نوشتند، پی جوی آن شدند که در روی زمین شهری و مکانی بیابند که خاک آن به زودی فاسد نشود و زلزلهخیز نباشد و از خسوف برکنار بماند، این بود که، پس از جستجوی فراوان سرانجام در زیر آسمان شهری که واجد این خصوصیات بود یافتند و آن شهر اصفهان بود، و در اصفهان نیز، بخشی بهتر و پسندیدهتر از بخش جی برای تأمین این منظور بنظر نیامد.
از نوشتههای ابومعشر بلخی و ابن ندیم و حمزه اصفهانی میتوانیم نتیجهگیری کنیم که:
در دوران هخامنشیان و حتی قبل از ایشان در ایران کتابخانههایی به منظور حفظ افکار و اندیشه دانشمندان وجود داشته و این کتابخانهها در اختیار بخردان و دانایان و دانشپژوهان قرار میگرفته است.
با بدست آمدن لوحهای گلی در کاخآپادانا که نشانهایست از کتابخانه شاهنشاهی هخامنشی و توجه به مطالبی که مورخان درباره ترجمه آثار ایرانی وسیله اسکندر مقدونی و نقل آنها به کتابخانههای اسکندریه نوشتهاند همه موید اینست که در زمان هخامنشیان در ایران کتابخانههای بزرگ وجود داشته است.
بنابر اسنادی که بدست آمده است بطور قطع و یقین در زمان پادشاهی داریوش بزرگ در شوش دانشگاهی عظیم برپا بوده است که بعدها این دانشگاه ویران شده و سپس در زمان پادشاهی انوشیروان بار دیگر احیا گردیده است، مستند ما در این مورد توجه به نوشتهایست که در زیر پایه تندیس (مجسمه) اوزاهاریس نیتی۲ وجود دارد.
اوزاهاریس نیتی در زمان کمبوجیه از مصر به ایران آمده لیکن داریوش بزرگ بار دیگر او را به مصر میفرستد و به او مأموریت میدهد که معبد نیت را بسازد و در مصر به کتابخانهها کتاب بدهد، اینک ترجمه مطالبی را که در زیر مجسمه مذکور نوشته شده است:
«شاهنشاه، پادشاه مصر بالا و پائین، داریوش شاه، به من فرمان داد که به مصر بازگردم، او که در این هنگام پادشاه بزرگ مصر و کشورهای دیگر است، در عیلام بسر میبرد، مأموریت من این بود که، ساختمان پر آنخا «قسمتی از معبد نیت» را که ویران شده بود بسازم، آسیائیان، مرا از کشوری به کشور دیگر بردند تا آنچنانکه فرمان شاهنشاه بود به مصر رسانیدند، به اراده شاهنشاه رفتار کردم به کتابخانهها کتاب دادم و جوانان را بدانها داخل کردم و آنها را به مردان آزموده سپردم و برای هر یک چیزی سودمند و ابزار کارهای لازم برابر آنچه در کتابهایشان آمده بود ساختم و فراهم آوردم، این چنین بود فرمان شاهنشاه زیرا، او سود و بهره دانش پزشکی را میدانست و میخواست جان بیماران را از مرگ و بیماری رهایی بخشد».
اوزاهاریس نیتی متذکر است که: «به اراده شاهنشاه رفتار کردم، به کتابخانهها کتاب دادم و جوانان را در آنها داخل کردم و آنها را به مردان آزموده سپردم» این گفته او میتواند از روش کار کتابخانههای دوران هخامنشی برای ما نمونهای گویا و روشن بدست داده و نشان دهد که در ایران دوران هخامنشی به خصوص هنگام پادشاهی داریوش بزرگ جوانان را به کتابخانهها میسپردند تا در آنجا با سرپرستی مردان کارآزموده و دانشپژوه به تحقیق و مطالعه آثار برگزیدگان و فراگرفتن دانشهای گوناگون بپردازند و کتابخانهها نیز برای استفاده عامه مردم بوده است.
اطلاعات ناچیز و مختصری که از فرهنگ و ادب دوران هخامنشی بدست ما رسیده است میتواند مبین این حقیقت باشد که در دوران درخشان تمدن هخامنشی کشور پهناور ایران (ایرانشهر) مرکز دانش و فرهنگ و هنر جهان آن روز بوده است و این تمدن درخشان تا هجوم اسکندر کجستک در سراسر آسیای میانه و شمال آفریقا پرتو افشانی میکرده است و در این دوران، در شهرهای بزرگ ایران شهر کتابخانهها و دانشگاهها وجود داشته و جوانان را به فرا گرفتن دانشهای سودمند راهبری و راهنمایی میکردهاند.
اسکندر مقدونی پس از دست یافتن به گنجینههای هخامنشی با خشم و نفرتی فراوان که راییده حسد و بغض او بود بنا بود آثار گرانقدر هنر و ادبی ایران پرداخت و این وقایع شرمآور و ننگین آنچنان در جهان آن روز منعکس شد که مورخان یونانی نیز نتوانستند آنرا به فراموشی بسپارند و ندیده انگارند و منکر شوند.
انگیزه اسکندر در نقل آثار ادبی و علمی ایران به اسکندریه و نابود ساختن و سوزاندن کتابخانههای ایران از آنجا سرچشمه میگرفت که به اعتراف مورخان یونانی تمدن خیره کننده هخامنشی او را گیج و مبهوت ساخته بود و نمیتوانست آن همه جلال و شکوه و ادب و فرهنگ و هنر پیشرفته را ببیند و تحمل خواری و زبونی کند، اسکندر و همراهانش خود را غالب میپنداشتند، لیکن آنگاه که با تمدن و فرهنگ و هنر ایران تلاقی کردند خود را مغلوب دیدند و برای محو آن آثار به منظور تخفیف در خفت و خواری بنابودی و پراکندگی آن آثار دست یازیدند.
منبع:
فرهنگ و مردم اردیبهشت ۱۳۵۴ شمسی
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش سی وهشتم
سکه سازی هخامنشی
ضرب نخستین سکه مشخصا ایرانی از اقدامات مهم داریوش اول، حدود ۵۱۵ ق م، شناخته شده است و انتخاب وی این بود که جنگاوری بر روی سکه نشان داده شود:
در حال نگاهداشتن کمان به دست، و یا زانو بر زمین نهاده در حال کشیدن کمان.
جانشینان وی تنها کمان را عوض کردند و نیزه یا قمه ای چون سلاح بر دست گرفتند که تصویر روی سکه بود و پشت آن دارای علامت چهار گوش ضرب خورده ای بدون هیچ نوشته.
پادشاهان هخامنشی همین طرح اصلی را هم برای سکه طلای داریک و هم برای مسکوک نقره یا سیگلوس(به ارزش یک بیستم داریک) به مدت حدود دویست سال بر جا نگاه داشتند.
سکههای زر را دریک (داریک) و سکههای سیم را شِکِل (سیگلوس) میگفتند.
وزن دریک ۸٫۴۲ گرم و و وزن شِکِل ۵٫۶۰ گرم بود. عیار سکههای دریک بسیار بالا بود و با آزمایش روی نمونههای به دست آمده معلوم شدهاست که فلزش تنها ۳٪ آلیاژ میداشتهاست.
این خلوص بالا باعث رواج این سکه شد و همواره سکههای طلای هخامنشی سخت معتبر بودند. در اواخر دوران هخامنشی دودریکی هم ضرب شد.
سکه به ۲ روش ساخته میشد؛ یا با ریختن فلز مذاب در یک قالب و یا با کوبیدن چکشی که نقش خاصی رویش حک شده بود، بر تکهای فلز. به روش اول قالبگیری و به روش دوم، ضرب چکشی سکه میگویند.
سکهی داریوشی از زرناب بود. در زمان هخامنشیان هیچیک از حکام و پادشاهان محلی حق نداشتند بدون اجازهی داریوش به نام خود سکه زنند، فقط اجازه داشتند با اجازهی داریوش سکهی نقره بزنند، چرا که ضرب سکهی طلا در انحصار مرکز بود.
البته بعضی ساتراپیها(ایالت یا استان) هم که در ادارهٔ امور داخلی خود آزاد میبودند سکههای مخصوص به خود ضرب میکردند که مثلاً تصویر الههٔ مورد پرستششان روی آنها نقش شده بود.
منبع
(( سکههای ایران؛علیاکبر سرفراز))
(( درباره هنر های ایران؛اچ.میکل براون))
سپاه جاويدان
پيش از داريوش ايران سپاه منظمی نداشت و ارتش آن بصورت افراد غير حرفه ای اداره می شد . داريوش به تشکيل سپاه جاويدان پرداخت که شمار ايشان به ده هزار تن می رسيد . در هر شهر پادگانی وجود داشت که در ارگ آن شهر جای داشتند و فرماندة آن دژها را ارگبد می گفتند .
لشکر ايران به دو دستة پياده و سواره تقسيم می شدند و مسلح به تير و کمان و نيزه و شمشير و زوبين و خنجر و کمند و سپر و کلاهخود و زره بودند .
اسب و فيل و شتر را هم زمان در جنگ بکار می بردند .
ايرانيان در تير اندازی مهارت داشتند چنانکه هرودت می نويسد : پارسيان از کودکی به فرزندان خود سه چيز می آموختند که :
· راست بگويند .
· راست بر اسب سوار شوند .
· راست تير بيندازند .
از زمان داريوش دوم ، جنگاوران يونانی نيز بعنوان مزدور در ارتش ايران راه يافتند و همين امر باعث تن پروری ايرانيان و انحطاط ارتش ايشان گرديد .
در ايران از زمان کوروش گردونه های جنگی نيز به کار می رفت . چرخهای اين گردونه ها غالباً مجهز به داسهای برنده بودند .
نيروی دريايی :
در زمان هخامنشی ايران به دستياری رعايای فينيقی و يونانی خود دارای نيروی دريايی مهمی گرديد . اين نيروی ايران مرکب از سه گونه کشتی بود :
اول - کشتيهای جنگی که پاروزنان آن در سه رديف يکی بالای ديگری قرار می گرفتند .
دوم - کشتيهای دراز که برای حمل و نقل اسبها و سواره نظام بکار می رفت .
سوم - کشتيهای کوچکتر که برای حمل و نقل خوار و بار استعمال می شد .
نگاهی به ارتش ایران در دوره هخامنشی:
نیاکان آریایی ما در سده ۶ پیش از میلاد،به رهبری نابغه ای کم نظیر به نام "کوروش بزرگ" موفق شدند تا امپراتوری ای را بنیاد نهند که برای مدتی بیش از دو سده،بخش عمده جهان متمدن آن روزگار،از سرتاسر خاورمیانه و بخش های جنوب شرقی اروپا گرفته تا شمال غربی شبه قاره هند تا شمال شرقی آفریقا را به تصرف خویش درآورده و به بهترین و مترقی ترین صورت ممکن اداره و مدیریت نمایند.
این موفقیت ایرانیان باستان و افتخار ایرانیان کنونی را ما مدیون "ارتش هخامنشی" هستیم.این ارتش پارسی-مادی تحت رهبری شاهنشاهان هخامنشی بود که با فتح کشورهایی مانند بابل،فینیقیه،لیدی ،یونیا،مصر،... موفق شد پایه و بنیان امپراتوری افتخارانگیز هخامنشی را پی افکند و سپس نیز آن را به مدت دویست و اندی سال اداره نماید.
ارتش هخامنشی از لحاظ قومی-فرهنگی،سازمانی آمیخته و مختلط بوده است.این ارتش شامل نیروهای منظم آموزش دیده پیاده و سواره ایرانی،عمدتا مادی و پارسی بوده که با واحدهای منتج از سربازگیری اجباری از ملل تحت فرمان ایران و نیز بکارگیری مزدوران جنگی خارج از امپراتوری ترکیب می شده است.۱در حالی که نیروهای دائمی منظم ارتش،مانند یگان های "گارد جاویدان"،به طور همسانی با سازوبرگ رزمی مجهز بوده اند،نیروهای متحد و ائتلافی در خدمت ارتش،تجهیزات خاص خویش را داشته و به شیوه ویژه خودشان می جنگیده اند.از ویژگی های ارتش ایران هخامنشی،وجود انبوه سواره نظام سبک اسلحه تیرانداز،زوبین اندازان،واحدهای ملازم نارزمی،همسران،همخوابه ها و بردگان بوده است.
سازمان
ارتش ایران هخامنشی،مانند دیگر ارتش های خاورمیانه ای و آسیایی در دوران های پیش و پس از خود،بر اساس بنیادی دهدهی استوار بوده و کلیه واحدها و یگان های رزمی در گروه های ده،صد و هزارتایی سازماندهی شده بودند.در این سامانه،برای هر ده،صد،هزار و ده هزار نفر،یک افسر پاسخگو بوده است.نام و رده سازمانی این نظام به این صورت بوده است:
تعداد نیروها
نام یکان
عنوان فرماندهی یکان
۱۰۰۰۰
بایواربام
بایوارپاتیش
۱۰۰۰
هزارابام
هزاراپاتیش
۱۰۰
ستابام
ستاپاتیش
۱۰
دتابام
دتاپاتیش
منبع
سایت دانشجو
سکه سازی هخامنشی
ضرب نخستین سکه مشخصا ایرانی از اقدامات مهم داریوش اول، حدود ۵۱۵ ق م، شناخته شده است و انتخاب وی این بود که جنگاوری بر روی سکه نشان داده شود:
در حال نگاهداشتن کمان به دست، و یا زانو بر زمین نهاده در حال کشیدن کمان.
جانشینان وی تنها کمان را عوض کردند و نیزه یا قمه ای چون سلاح بر دست گرفتند که تصویر روی سکه بود و پشت آن دارای علامت چهار گوش ضرب خورده ای بدون هیچ نوشته.
پادشاهان هخامنشی همین طرح اصلی را هم برای سکه طلای داریک و هم برای مسکوک نقره یا سیگلوس(به ارزش یک بیستم داریک) به مدت حدود دویست سال بر جا نگاه داشتند.
سکههای زر را دریک (داریک) و سکههای سیم را شِکِل (سیگلوس) میگفتند.
وزن دریک ۸٫۴۲ گرم و و وزن شِکِل ۵٫۶۰ گرم بود. عیار سکههای دریک بسیار بالا بود و با آزمایش روی نمونههای به دست آمده معلوم شدهاست که فلزش تنها ۳٪ آلیاژ میداشتهاست.
این خلوص بالا باعث رواج این سکه شد و همواره سکههای طلای هخامنشی سخت معتبر بودند. در اواخر دوران هخامنشی دودریکی هم ضرب شد.
سکه به ۲ روش ساخته میشد؛ یا با ریختن فلز مذاب در یک قالب و یا با کوبیدن چکشی که نقش خاصی رویش حک شده بود، بر تکهای فلز. به روش اول قالبگیری و به روش دوم، ضرب چکشی سکه میگویند.
سکهی داریوشی از زرناب بود. در زمان هخامنشیان هیچیک از حکام و پادشاهان محلی حق نداشتند بدون اجازهی داریوش به نام خود سکه زنند، فقط اجازه داشتند با اجازهی داریوش سکهی نقره بزنند، چرا که ضرب سکهی طلا در انحصار مرکز بود.
البته بعضی ساتراپیها(ایالت یا استان) هم که در ادارهٔ امور داخلی خود آزاد میبودند سکههای مخصوص به خود ضرب میکردند که مثلاً تصویر الههٔ مورد پرستششان روی آنها نقش شده بود.
منبع
(( سکههای ایران؛علیاکبر سرفراز))
(( درباره هنر های ایران؛اچ.میکل براون))
سپاه جاويدان
پيش از داريوش ايران سپاه منظمی نداشت و ارتش آن بصورت افراد غير حرفه ای اداره می شد . داريوش به تشکيل سپاه جاويدان پرداخت که شمار ايشان به ده هزار تن می رسيد . در هر شهر پادگانی وجود داشت که در ارگ آن شهر جای داشتند و فرماندة آن دژها را ارگبد می گفتند .
لشکر ايران به دو دستة پياده و سواره تقسيم می شدند و مسلح به تير و کمان و نيزه و شمشير و زوبين و خنجر و کمند و سپر و کلاهخود و زره بودند .
اسب و فيل و شتر را هم زمان در جنگ بکار می بردند .
ايرانيان در تير اندازی مهارت داشتند چنانکه هرودت می نويسد : پارسيان از کودکی به فرزندان خود سه چيز می آموختند که :
· راست بگويند .
· راست بر اسب سوار شوند .
· راست تير بيندازند .
از زمان داريوش دوم ، جنگاوران يونانی نيز بعنوان مزدور در ارتش ايران راه يافتند و همين امر باعث تن پروری ايرانيان و انحطاط ارتش ايشان گرديد .
در ايران از زمان کوروش گردونه های جنگی نيز به کار می رفت . چرخهای اين گردونه ها غالباً مجهز به داسهای برنده بودند .
نيروی دريايی :
در زمان هخامنشی ايران به دستياری رعايای فينيقی و يونانی خود دارای نيروی دريايی مهمی گرديد . اين نيروی ايران مرکب از سه گونه کشتی بود :
اول - کشتيهای جنگی که پاروزنان آن در سه رديف يکی بالای ديگری قرار می گرفتند .
دوم - کشتيهای دراز که برای حمل و نقل اسبها و سواره نظام بکار می رفت .
سوم - کشتيهای کوچکتر که برای حمل و نقل خوار و بار استعمال می شد .
نگاهی به ارتش ایران در دوره هخامنشی:
نیاکان آریایی ما در سده ۶ پیش از میلاد،به رهبری نابغه ای کم نظیر به نام "کوروش بزرگ" موفق شدند تا امپراتوری ای را بنیاد نهند که برای مدتی بیش از دو سده،بخش عمده جهان متمدن آن روزگار،از سرتاسر خاورمیانه و بخش های جنوب شرقی اروپا گرفته تا شمال غربی شبه قاره هند تا شمال شرقی آفریقا را به تصرف خویش درآورده و به بهترین و مترقی ترین صورت ممکن اداره و مدیریت نمایند.
این موفقیت ایرانیان باستان و افتخار ایرانیان کنونی را ما مدیون "ارتش هخامنشی" هستیم.این ارتش پارسی-مادی تحت رهبری شاهنشاهان هخامنشی بود که با فتح کشورهایی مانند بابل،فینیقیه،لیدی ،یونیا،مصر،... موفق شد پایه و بنیان امپراتوری افتخارانگیز هخامنشی را پی افکند و سپس نیز آن را به مدت دویست و اندی سال اداره نماید.
ارتش هخامنشی از لحاظ قومی-فرهنگی،سازمانی آمیخته و مختلط بوده است.این ارتش شامل نیروهای منظم آموزش دیده پیاده و سواره ایرانی،عمدتا مادی و پارسی بوده که با واحدهای منتج از سربازگیری اجباری از ملل تحت فرمان ایران و نیز بکارگیری مزدوران جنگی خارج از امپراتوری ترکیب می شده است.۱در حالی که نیروهای دائمی منظم ارتش،مانند یگان های "گارد جاویدان"،به طور همسانی با سازوبرگ رزمی مجهز بوده اند،نیروهای متحد و ائتلافی در خدمت ارتش،تجهیزات خاص خویش را داشته و به شیوه ویژه خودشان می جنگیده اند.از ویژگی های ارتش ایران هخامنشی،وجود انبوه سواره نظام سبک اسلحه تیرانداز،زوبین اندازان،واحدهای ملازم نارزمی،همسران،همخوابه ها و بردگان بوده است.
سازمان
ارتش ایران هخامنشی،مانند دیگر ارتش های خاورمیانه ای و آسیایی در دوران های پیش و پس از خود،بر اساس بنیادی دهدهی استوار بوده و کلیه واحدها و یگان های رزمی در گروه های ده،صد و هزارتایی سازماندهی شده بودند.در این سامانه،برای هر ده،صد،هزار و ده هزار نفر،یک افسر پاسخگو بوده است.نام و رده سازمانی این نظام به این صورت بوده است:
تعداد نیروها
نام یکان
عنوان فرماندهی یکان
۱۰۰۰۰
بایواربام
بایوارپاتیش
۱۰۰۰
هزارابام
هزاراپاتیش
۱۰۰
ستابام
ستاپاتیش
۱۰
دتابام
دتاپاتیش
منبع
سایت دانشجو
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش سی ونهم
قوانین کار تخت جمشید
نویسنده: رامین جازویه
قوانین کار در تخت جمشید
به ایران بیاندیشیم كه سه هزاره است كه به همت فرزندان برومند و غیرتمند خویش در جهان سر بلند زیسته است و در آغاز تاریخ خود پرچم داد و راستی و آزادی را برافراشته است . چنانكه داریوش شاه میفرماید : ( به خواست اهورامزدا من چنینم كه راستی را دوست دارم و تز دروغ رو گردانم . دوست ندارم كه ناتوانی از حق كشی در رنج باشد و همچنین دوست ندارم كه به حقوق توانا به سبب كاهای ناتوان آسیب برسد . آنچه را كه درست است من آنرا دوست دارم ، من دوست و برده دروغ نیستم ، من خشم خود را فرو مینشانم و سخت بر هوس خود فرمانروا هستم . این كشور یا رس كه اهورامزدا آنرا به من ارزانی فرموده زیبا ، دارای مردان و اسبان خوب است . بخواست اهورامزدا و من ، این كشور از دیگران نمیترسد ، و سرزمینهای بسیاری تحت فرمان من هستند . ) و چنین پادشاه فرزانهای دستور به ساخت تخت جمشید میدهد ، و پس از بررسی لوحهای دیوانی تخت جمشید نتیجه میگیریم كه داریوش شاه واقعا با مردم ناتوان همراه بوده و در شاهنشاهی او حتی كودكان نیز از پوشش خدمات همگانی بر حوردار بودهاند .
« پیدایش سیهزار لوح گل نوشته »
در اواخر سال 1312 ه . ق در گوشه شرقی صفه ، روی حصار شمالی به اتاقهائی برخوردند كه 30 هزار لوح گل نبشته ،در آنها بایگانی شده بود . و حاوی اطلاعات مهمی در مورد دستمزد كارگران و پیشهورانی كه در ساخت كاخ عظیم تخت جمشید شركت داشتند بما نشان میدهد .
این لوحها در دوران هخامنشی به صورت خام نگهداری میشد ، اما زمانی كه تخت جمشید در آتش غرور اسكندر میسوخت ، تعدادی از لوحها نابود شدند و تصادفا بخشی از آنها در لهیب آتش پخته شد و برای ما محفوظ ماند . برای خواندن آن لوحها ، دولت وقت ایران موافقت كرد كه الواح در 50 صندوق بستهبندی شده و بطور امانت به دانشگاه شیكاگو منتقل شد و در سال 1945میلادی تحت نظر پرفسور ژرژ كامرون ترجمه آنها آغاز گردید .
تا پیش از پیدایش و ترجمه این گلنبشته ها ، عقیده بسیاری از باستان شناسان و تاریخ نویسان بر آن بود كه كاخهای عظیم شاهنشاهی هخامنشی هم مانند اهرام و پرستشگاهها و كاخهای مصر و آشور و بابل و سایر كشورهاهای شرقی ، با بیگاری و بكمك رنج و اسارت مردمان كشورهای زیردست ساخته شده است یا بمانند دیوار بزرگ چین ، كه در قرن سوم پیش از میلاد توسط چین شی هوانگ امپراتور مقتدر چین بنا گردید و جسد هزاران اسیر در درون آن دیوار دفن گردید ، یا در ساخت كولیزیم ( نمایشگاه عظیم روم باستان ) 10 تا 50 هزار اسیر در طول 10 سال برای ساخت آن بیگاری دادند و رنج كشیدند و هنگام گشایش عده بسیاری از آنها خوراك درندگان ساختند و یا حتی پطر ، تزار بزرگ روسیه برای احداث پطروگراد در كنار خلیج فنلاند در اوائل قرن 18 میلادی روزانه از چهل هزار كارگر ، در آن سرمای توانفرسا بیگاری میكشید . اما پیدایش و ترجمه گل نبشتههای اداری تخت جمشید نشان داد كه در ، دربار هخامنشی بیگاری و اسارت و كار بدون دستمزد ، موضوع و مفهومی نداشته و كلیه كارگران و استادان اعم از درودگران ، سنگ تراشان ، پیكرسازان ، منبت كاران ، آهنگران ، و پیشهوران و سایر كاركنان و خدمتكاران دیوانی بفراخور مهارت و استادی ، دستمزد روزانه دریافت میكردند و حتی ملیت و قومیت كارگران اغلب در این لوحهها نوشته شده ، مانند سنگتراش یا درودگران مصری و كارگران سوریهای و از روی این الواح تا حدی معلوم گردید كه استادكاران و هنرمندان كاخ باشكوه تخت جمشید از كدام كشور جز شاهنشاهی بوده ، و تصور میرود استادكاران یا كارگرانی كه ملیت آنها ذكر نشده ، پارسی یا مادی بوده كه نیاز به معرفی نداشتهاند . بر اساس لوحهای گلنبشته تخت جمشید زنان هم دوش مردان در ساختن كاخهای شاهان هخامنشی دست داشتهاند و دستمزد برابر دریافت مینمودند و پیشه بیشتر زنان در دوره هخامنشیان صیقل دادن سنگنگارهها و همچنین دوخت و دوز بوده است و باید خاطر نشان ساخت كه زنان در دوران باردار و با بدنیا آوردن كودكی ، برای مدتی از كار معاف ، اما همچنان برای گذراندن زندگی و تامین معاش به آنان دستمزد پرداخت و مواد اولیه ضروری زندگی دریافت میكردند و داریوش شاه همچنین برای نوزادان پسر یا دختری كه آنها بدنیا میآوردند پاداشی در نظر میگرفت .
بر طبق این لوحها اداره ساختمان كاخهای شاهنشاهی بسیار منظم و دقیق و از روی اصول و دادگری و رفاه حال كارگران مدنظر گرفته میشد ، و چنانكه كارگری مورد پسند واقع نمیگردید ، دستمزد پرداخت و به دیار خود باز گردانیده میشدند .
همچنین در این گل نبشتهها از فروشگاههایی یاد شده كه كارگران میتوانستند مواد و لوازم ضروری زندگی خود را از آن خریدار نمایند .
هنر شاهنشاهی
پرفسور لوئی واندنبرگ باستان شناس معروف بلژیكی و استاد دانشگاه بروكسل در كتاب ( ایران باستان ) درباره هنر دوران هخامنشیان مینویسد : هنر هخامنشیان بیش از همه چیز هنر شاهنشاهی است ، كه در آن همه چیز مربوط به تجلیل شاهنشاه است ، مانند كاخها بزرگ و تشریفات شكوهمند شاهنشاهی ، و از سوی دیگر هنر هخامنشی هنری است جهانی كه نتیجه اختلاط هنر كشورهای گوناگون میباشد . و دكترد ریچارد فرای استاد كرسی فارسی دانشگاه هاروارد و خاورشناس نامی در كتاب " میراث باستانی ایران " مینویسد : « برگزاری جشنهای نوروز یا مراسم پرشكوه تاجگذاری ، یا بخاك سپردن شاهان ، در تخت جمشید به انجام میرسیده است . شاید همه این ناحیه جایگاه مقدس ملی شمرده میشد كه در آن آتش پادشاهان در نقش رستم در ساختمانی بنام كعبه زرتشت نگاهداری میشد »
به هر حال تخت جمشید مركز دودمانی و محل برگزاری تشریفات و جشنها و رسوم هخامنشیان بوده است و اكنون نیز مورد تمجید و توجه جهانیان میباشد .
منبع : 1 : از زبان داریوش نوشته پرفسور هاید ماری كخ
معرفی آتوسا ، همسر داريوش بزرگ
آتوسا دختر کورش و همسر دو پادشاه هخامنشي کمبوجيه و داريوش و مادر خشايار شاه برجسته ترين زن در تاريخ ايران قديم است.
در ايران قديم ازدواج خواهر و برادر مرسوم بود و علت آن هم نگه داشتن ثروت در خانواده سلطنتي بود.
هوتوسا کياني و آتوسا هخامنشي نخستين کساني هستند که با خويشاوندان خود ازدواج کرده اند. هوتوسا علاقه مند به ازدواج با گشتاسب بود.
با او ازدواج کرد و چندين فرزند به دنيا آورد. او اولين شخصي بود که به دين زرتشت گرويد. زرتشت ادعا کرد که هوتوسا به آيين مزديسنا گرويده است.
سپس هوتوسا از شوهر خود گشتاسب درخواست کرد که دين زرتشت را بپذيرد. از اين پس دين زرتشت به طور رسمي پذيرفته شد.
از اينجا هوتوساي افسانه اي به عنوان يک زن سياسي و با نفوذ و با قدرت معرفي شد. از آن پس به خاطر احترام به وي پارسيان نام او را بر دختران خود مي گذاشتند.
از ميان آن دختران مهم تر از همه آتوسا دختر کورش بود. خواهر و همسر اردشير دوم و همسر اردشير سوم زنان ديگري هستند که آتوسا نام داشتند.هيچ زن ديگري از هم دوره هاي او با او برابري نمي کند.
پس ازآناهيتا او دومين کسي بود که لقب بانو که يک عنوان مذهبي بود، گرفت. زيرا اينچنين لقبي کمتر به ملکه ها داده مي شد.
آشيلوس نمايشنامه نويس قرن پنجم پيش از ميلاد در يکي از نمايشنامه هاي خود تحت عنوان ايرانيان که اختصاص به جنگ خشايار شاه با يونانيان دارد از آتوسا به عنوان بانوي بانوان ياد مي کند.
آتوسا خواندن و نوشتن را به خوبي مي دانست. و نقش تصميم گيرنده در آموزش خود و ديگر درباريان داشت.
کمبوجيه عاشق خواهر خود آتوسا شد و مغ هاي زرتشتي را جمع کرد و از آن ها خواست که اين ازدواج را براي او قانوني کنند. به خوبي مي توان حدس زد که آتوسا علي رغم موقعيت اجتماعي و نفوذي که داشته از زيبايي نيز برخوردار بوده است.
پس از اين که کمبوجيه در مصر خودکشي مي کند داريوش شاه با آتوسا ازدواج مي کند.
اين ازدواج چند دليل داشته است.
1- ازدواج با آتوسا که از سلاله هخامنشي بود حکومت او را قانوني جلوه مي داد.
2- از آنجا که آتوسا با هوش، با فرهنگ ، با قدرت و تفکر سياسي بود در موقع لزوم کمک خوبي براي داريوش شاه به حساب مي آمد.
3- از آنجا که آتوسا زني جاه طلب و قدرت طلب بود از طريق اين وصلت مي توانست به آرزوهاي خود جامه عمل بپوشاند.
از اينجاست که آتوسا لقب بانوي بانوان مي گيرد. هرودوت مي گويد آتوسا از قدرت فوق العاده اي برخوردار بود و در دوره جنگ با يونان که به توصيه او انجام شده بود داريوش شاه همواره از نصيحت هاي او بهره مي جست.
او حتي علاقه مند بود که در ميدان کارزار نيز شوهرش را همراهي کند.
هرودوت از قول آتوسا نقل مي کند که آتوسا به داريوش شاه مي گويد «چرا نشسته اي و عازم جنگ نمي شوي و سرزمين هاي ديگر را تسخير نمي کني پادشاهي به جواني و ثروتمندي تو شايسته است که عازم جنگ شود و به پيروزي هايي نايل شود تا به ايرانيان ثابت شود مرد قابلي بر آن ها حکمراني مي کند.»
اگر گفته هرودوت اغراق آميز هم باشد باز هم بيانگر نفوذ آتوسا بر شوهرش مي باشد.
گفته شده است که آتوسا به خوبي از اوضاع فرهنگي زمان خود اگاه بود. و از حضور يونانيان و ديگر مليت ها به دربار بسيار بهره مي برد.
آتوسا از صلب داريوش شاه داراي 4 فرزند شد.
که بزرگترين آن ها خشايار شاه بود. اما آتوسا همسر اول داريوش شاه نبود.
و داريوش شاه از همسر اولش داراي پسراني بود که همگي از خشايارشاه بزرگتر بودند. مطابق قانون سلطنت پسر بزرگ شاه پس از او به سلطنت مي رسيد.
اما آتوسا آن قدر بر شوهر خود نفوذ داشت که توانست خشايار شاه را پس از داريوش به سلطنت برساند.
در زمان سلطنت خشايار شاه آتوسا به عنوان مادر پادشاه در امور دولت دخالت مي کرد. همان طور که قبلا گفتيم آشيلوس در نمايشنامه خود همواره از او به عنوان بانوي بانوان ياد مي کرد.
مي توان گفت که در نمايشنامه آشيلوس پس از خشايار آتوسا بيشترين نقش را بازي مي کند. آتوسا جنگ ايران و يونان را به صلاح نمي دانست و از جمله کساني بود که با اين جگ مخالفت کرد. وقتي خبر شکست پسرش را شنيد به شدت خشمگين شد.
از زمان مرگ او هيچ اطلاعي در دست نيست.ولي او به علت سرطان سينه در گذشت.
تنها مي دانيم تا زماني که خشايار از جنگ يونان بر ميگردد زنده بوده است. احتمالاً آرامگاه او در کنار آرامگاه داريوش کبير در نقش رستم مي باشد
قوانین کار تخت جمشید
نویسنده: رامین جازویه
قوانین کار در تخت جمشید
به ایران بیاندیشیم كه سه هزاره است كه به همت فرزندان برومند و غیرتمند خویش در جهان سر بلند زیسته است و در آغاز تاریخ خود پرچم داد و راستی و آزادی را برافراشته است . چنانكه داریوش شاه میفرماید : ( به خواست اهورامزدا من چنینم كه راستی را دوست دارم و تز دروغ رو گردانم . دوست ندارم كه ناتوانی از حق كشی در رنج باشد و همچنین دوست ندارم كه به حقوق توانا به سبب كاهای ناتوان آسیب برسد . آنچه را كه درست است من آنرا دوست دارم ، من دوست و برده دروغ نیستم ، من خشم خود را فرو مینشانم و سخت بر هوس خود فرمانروا هستم . این كشور یا رس كه اهورامزدا آنرا به من ارزانی فرموده زیبا ، دارای مردان و اسبان خوب است . بخواست اهورامزدا و من ، این كشور از دیگران نمیترسد ، و سرزمینهای بسیاری تحت فرمان من هستند . ) و چنین پادشاه فرزانهای دستور به ساخت تخت جمشید میدهد ، و پس از بررسی لوحهای دیوانی تخت جمشید نتیجه میگیریم كه داریوش شاه واقعا با مردم ناتوان همراه بوده و در شاهنشاهی او حتی كودكان نیز از پوشش خدمات همگانی بر حوردار بودهاند .
« پیدایش سیهزار لوح گل نوشته »
در اواخر سال 1312 ه . ق در گوشه شرقی صفه ، روی حصار شمالی به اتاقهائی برخوردند كه 30 هزار لوح گل نبشته ،در آنها بایگانی شده بود . و حاوی اطلاعات مهمی در مورد دستمزد كارگران و پیشهورانی كه در ساخت كاخ عظیم تخت جمشید شركت داشتند بما نشان میدهد .
این لوحها در دوران هخامنشی به صورت خام نگهداری میشد ، اما زمانی كه تخت جمشید در آتش غرور اسكندر میسوخت ، تعدادی از لوحها نابود شدند و تصادفا بخشی از آنها در لهیب آتش پخته شد و برای ما محفوظ ماند . برای خواندن آن لوحها ، دولت وقت ایران موافقت كرد كه الواح در 50 صندوق بستهبندی شده و بطور امانت به دانشگاه شیكاگو منتقل شد و در سال 1945میلادی تحت نظر پرفسور ژرژ كامرون ترجمه آنها آغاز گردید .
تا پیش از پیدایش و ترجمه این گلنبشته ها ، عقیده بسیاری از باستان شناسان و تاریخ نویسان بر آن بود كه كاخهای عظیم شاهنشاهی هخامنشی هم مانند اهرام و پرستشگاهها و كاخهای مصر و آشور و بابل و سایر كشورهاهای شرقی ، با بیگاری و بكمك رنج و اسارت مردمان كشورهای زیردست ساخته شده است یا بمانند دیوار بزرگ چین ، كه در قرن سوم پیش از میلاد توسط چین شی هوانگ امپراتور مقتدر چین بنا گردید و جسد هزاران اسیر در درون آن دیوار دفن گردید ، یا در ساخت كولیزیم ( نمایشگاه عظیم روم باستان ) 10 تا 50 هزار اسیر در طول 10 سال برای ساخت آن بیگاری دادند و رنج كشیدند و هنگام گشایش عده بسیاری از آنها خوراك درندگان ساختند و یا حتی پطر ، تزار بزرگ روسیه برای احداث پطروگراد در كنار خلیج فنلاند در اوائل قرن 18 میلادی روزانه از چهل هزار كارگر ، در آن سرمای توانفرسا بیگاری میكشید . اما پیدایش و ترجمه گل نبشتههای اداری تخت جمشید نشان داد كه در ، دربار هخامنشی بیگاری و اسارت و كار بدون دستمزد ، موضوع و مفهومی نداشته و كلیه كارگران و استادان اعم از درودگران ، سنگ تراشان ، پیكرسازان ، منبت كاران ، آهنگران ، و پیشهوران و سایر كاركنان و خدمتكاران دیوانی بفراخور مهارت و استادی ، دستمزد روزانه دریافت میكردند و حتی ملیت و قومیت كارگران اغلب در این لوحهها نوشته شده ، مانند سنگتراش یا درودگران مصری و كارگران سوریهای و از روی این الواح تا حدی معلوم گردید كه استادكاران و هنرمندان كاخ باشكوه تخت جمشید از كدام كشور جز شاهنشاهی بوده ، و تصور میرود استادكاران یا كارگرانی كه ملیت آنها ذكر نشده ، پارسی یا مادی بوده كه نیاز به معرفی نداشتهاند . بر اساس لوحهای گلنبشته تخت جمشید زنان هم دوش مردان در ساختن كاخهای شاهان هخامنشی دست داشتهاند و دستمزد برابر دریافت مینمودند و پیشه بیشتر زنان در دوره هخامنشیان صیقل دادن سنگنگارهها و همچنین دوخت و دوز بوده است و باید خاطر نشان ساخت كه زنان در دوران باردار و با بدنیا آوردن كودكی ، برای مدتی از كار معاف ، اما همچنان برای گذراندن زندگی و تامین معاش به آنان دستمزد پرداخت و مواد اولیه ضروری زندگی دریافت میكردند و داریوش شاه همچنین برای نوزادان پسر یا دختری كه آنها بدنیا میآوردند پاداشی در نظر میگرفت .
بر طبق این لوحها اداره ساختمان كاخهای شاهنشاهی بسیار منظم و دقیق و از روی اصول و دادگری و رفاه حال كارگران مدنظر گرفته میشد ، و چنانكه كارگری مورد پسند واقع نمیگردید ، دستمزد پرداخت و به دیار خود باز گردانیده میشدند .
همچنین در این گل نبشتهها از فروشگاههایی یاد شده كه كارگران میتوانستند مواد و لوازم ضروری زندگی خود را از آن خریدار نمایند .
هنر شاهنشاهی
پرفسور لوئی واندنبرگ باستان شناس معروف بلژیكی و استاد دانشگاه بروكسل در كتاب ( ایران باستان ) درباره هنر دوران هخامنشیان مینویسد : هنر هخامنشیان بیش از همه چیز هنر شاهنشاهی است ، كه در آن همه چیز مربوط به تجلیل شاهنشاه است ، مانند كاخها بزرگ و تشریفات شكوهمند شاهنشاهی ، و از سوی دیگر هنر هخامنشی هنری است جهانی كه نتیجه اختلاط هنر كشورهای گوناگون میباشد . و دكترد ریچارد فرای استاد كرسی فارسی دانشگاه هاروارد و خاورشناس نامی در كتاب " میراث باستانی ایران " مینویسد : « برگزاری جشنهای نوروز یا مراسم پرشكوه تاجگذاری ، یا بخاك سپردن شاهان ، در تخت جمشید به انجام میرسیده است . شاید همه این ناحیه جایگاه مقدس ملی شمرده میشد كه در آن آتش پادشاهان در نقش رستم در ساختمانی بنام كعبه زرتشت نگاهداری میشد »
به هر حال تخت جمشید مركز دودمانی و محل برگزاری تشریفات و جشنها و رسوم هخامنشیان بوده است و اكنون نیز مورد تمجید و توجه جهانیان میباشد .
منبع : 1 : از زبان داریوش نوشته پرفسور هاید ماری كخ
معرفی آتوسا ، همسر داريوش بزرگ
آتوسا دختر کورش و همسر دو پادشاه هخامنشي کمبوجيه و داريوش و مادر خشايار شاه برجسته ترين زن در تاريخ ايران قديم است.
در ايران قديم ازدواج خواهر و برادر مرسوم بود و علت آن هم نگه داشتن ثروت در خانواده سلطنتي بود.
هوتوسا کياني و آتوسا هخامنشي نخستين کساني هستند که با خويشاوندان خود ازدواج کرده اند. هوتوسا علاقه مند به ازدواج با گشتاسب بود.
با او ازدواج کرد و چندين فرزند به دنيا آورد. او اولين شخصي بود که به دين زرتشت گرويد. زرتشت ادعا کرد که هوتوسا به آيين مزديسنا گرويده است.
سپس هوتوسا از شوهر خود گشتاسب درخواست کرد که دين زرتشت را بپذيرد. از اين پس دين زرتشت به طور رسمي پذيرفته شد.
از اينجا هوتوساي افسانه اي به عنوان يک زن سياسي و با نفوذ و با قدرت معرفي شد. از آن پس به خاطر احترام به وي پارسيان نام او را بر دختران خود مي گذاشتند.
از ميان آن دختران مهم تر از همه آتوسا دختر کورش بود. خواهر و همسر اردشير دوم و همسر اردشير سوم زنان ديگري هستند که آتوسا نام داشتند.هيچ زن ديگري از هم دوره هاي او با او برابري نمي کند.
پس ازآناهيتا او دومين کسي بود که لقب بانو که يک عنوان مذهبي بود، گرفت. زيرا اينچنين لقبي کمتر به ملکه ها داده مي شد.
آشيلوس نمايشنامه نويس قرن پنجم پيش از ميلاد در يکي از نمايشنامه هاي خود تحت عنوان ايرانيان که اختصاص به جنگ خشايار شاه با يونانيان دارد از آتوسا به عنوان بانوي بانوان ياد مي کند.
آتوسا خواندن و نوشتن را به خوبي مي دانست. و نقش تصميم گيرنده در آموزش خود و ديگر درباريان داشت.
کمبوجيه عاشق خواهر خود آتوسا شد و مغ هاي زرتشتي را جمع کرد و از آن ها خواست که اين ازدواج را براي او قانوني کنند. به خوبي مي توان حدس زد که آتوسا علي رغم موقعيت اجتماعي و نفوذي که داشته از زيبايي نيز برخوردار بوده است.
پس از اين که کمبوجيه در مصر خودکشي مي کند داريوش شاه با آتوسا ازدواج مي کند.
اين ازدواج چند دليل داشته است.
1- ازدواج با آتوسا که از سلاله هخامنشي بود حکومت او را قانوني جلوه مي داد.
2- از آنجا که آتوسا با هوش، با فرهنگ ، با قدرت و تفکر سياسي بود در موقع لزوم کمک خوبي براي داريوش شاه به حساب مي آمد.
3- از آنجا که آتوسا زني جاه طلب و قدرت طلب بود از طريق اين وصلت مي توانست به آرزوهاي خود جامه عمل بپوشاند.
از اينجاست که آتوسا لقب بانوي بانوان مي گيرد. هرودوت مي گويد آتوسا از قدرت فوق العاده اي برخوردار بود و در دوره جنگ با يونان که به توصيه او انجام شده بود داريوش شاه همواره از نصيحت هاي او بهره مي جست.
او حتي علاقه مند بود که در ميدان کارزار نيز شوهرش را همراهي کند.
هرودوت از قول آتوسا نقل مي کند که آتوسا به داريوش شاه مي گويد «چرا نشسته اي و عازم جنگ نمي شوي و سرزمين هاي ديگر را تسخير نمي کني پادشاهي به جواني و ثروتمندي تو شايسته است که عازم جنگ شود و به پيروزي هايي نايل شود تا به ايرانيان ثابت شود مرد قابلي بر آن ها حکمراني مي کند.»
اگر گفته هرودوت اغراق آميز هم باشد باز هم بيانگر نفوذ آتوسا بر شوهرش مي باشد.
گفته شده است که آتوسا به خوبي از اوضاع فرهنگي زمان خود اگاه بود. و از حضور يونانيان و ديگر مليت ها به دربار بسيار بهره مي برد.
آتوسا از صلب داريوش شاه داراي 4 فرزند شد.
که بزرگترين آن ها خشايار شاه بود. اما آتوسا همسر اول داريوش شاه نبود.
و داريوش شاه از همسر اولش داراي پسراني بود که همگي از خشايارشاه بزرگتر بودند. مطابق قانون سلطنت پسر بزرگ شاه پس از او به سلطنت مي رسيد.
اما آتوسا آن قدر بر شوهر خود نفوذ داشت که توانست خشايار شاه را پس از داريوش به سلطنت برساند.
در زمان سلطنت خشايار شاه آتوسا به عنوان مادر پادشاه در امور دولت دخالت مي کرد. همان طور که قبلا گفتيم آشيلوس در نمايشنامه خود همواره از او به عنوان بانوي بانوان ياد مي کرد.
مي توان گفت که در نمايشنامه آشيلوس پس از خشايار آتوسا بيشترين نقش را بازي مي کند. آتوسا جنگ ايران و يونان را به صلاح نمي دانست و از جمله کساني بود که با اين جگ مخالفت کرد. وقتي خبر شکست پسرش را شنيد به شدت خشمگين شد.
از زمان مرگ او هيچ اطلاعي در دست نيست.ولي او به علت سرطان سينه در گذشت.
تنها مي دانيم تا زماني که خشايار از جنگ يونان بر ميگردد زنده بوده است. احتمالاً آرامگاه او در کنار آرامگاه داريوش کبير در نقش رستم مي باشد
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش چهل
شاه بخشنده : داریوش و خشایار شاه هخامنشی
اظهارات شاه . داریوش و خشیارشا یکى از فضایل شاه نیک را به کرّات چنین توصیف کرده اند: نواختن آنان که به شاه یاری داده اند یا در آینده یارى خواهند داد. داریوش در کتیبه بیستون با اشاره به داد( ارشتام ) ، که رهنماى تمام اعمال وى است ، اعلام مى داردکه « مردى که در خانه / کاخ ( ویث ) زحمت کشید، او را نواختم ؛ مردى که زیان رساند، او را سخت کیفر دادم » ( DB,IV 63 ) . او از جانشینانش مى خواهد که با « دروغزن یا دراز دست » دوست نباشند و آنان را « سخت کیفر دهند » ( IV 64 ) . داریوش در نقش رستم چنین مى گوید: « آنچه مردى بنا بر توان خود انجام دهد یا فراهم آورد، مرا خرسند سازد و از آن بسیار خشنود شوم و به او با چشم لطف بنگرم » ( DNb ). حتى در کتیبه خشیارشا، که مشابه آن است، آمده است: « … مردان وفادار را با فراخدستى پاداش دهم » ( XPL 26-31 ) . از میان چیزهایى که شاه اغلب برای مردان وفادار خود آرزو مى کند یکى حمایت اهورامزدا و دیگرى « زاد و رود بسیار» است ( DB IV 60-61, 66-67 ) . این بندها ما را به یاد سخنانى مى اندازد که هرودوت از قول کمبوجیه نقل کرده است. وى در بستر مرگ از نزدیکانش مى خواهد بردیاى غاصب را نابود سازند: « اگر چنین کنید خاکتان پر برکت و زنان و گله هاتان پرثمر باد» ( کتاب ۳ ، بند ۱۶۵ ) .
هنر فلز کاری در دوره هخامنشی
پیشگفتار
هنر فلز کاری در دوره هخامنشی ، بدون شک ما را با پیدایش نخستین امپراطوری جهان و سازمان یافته ترین و مقتدر ترین دولت ها روبررو می کند .
مدیریت و نظام اداری و سازماندهی در این دوره به گونه ای بود که اقوامی گوناگون از کرانه های دریای روم تا مرز های هند ، واز سرحدات چین تا ماورای دریای سیاه ، در آسایش و رفاه و نعمت فراوان می زیستند .
سیاست شاهان هخامنشی ، که بر مبنای احترام و پاسداری آداب مذهبی وسنن و رسوم هنری هر محل بود ، موجب پیشرفت هنر وتمدن و اشاعه فرهنگ ایرانی در این دوران شد . قوانین مدون کوروش و داریوش اصول عدل و داد را سر تاسر ساتراپ نشین های هخامنشی بر قرار کرد .
مصریان در کتیبه های خود ، داریوش را قانونگذار بزرگ لقب دادند ، واسرائیلیان در کتاب تورات شیوه دادگستری کوروش را ستوده اند و از داریوش به عنوان حامی عدالت و نیکوکار یاد کردند .
ارال وارن ، خاورشناس امریکایی ، معتقد است هنر هخامنشی انعکاسی است از اصول سیاسی و اخلاق این عصر . در این هنر روح منطق حکمفرماست .تصویر ها و صورتهای سنگی مختلف در کتیبه ها و آثار معماری تخت جمشید انعکاسی از روحیه پر ارج و احترام به شخصیت والای انسانی است ؛ در صورتی که از تصویر های کتیبه های کاخ های شاهان آشوری ، که به تجاوز و تهاجم وو فشار به ملل ضعیف افتخار می کردند ، چنین بر می آید که مقام انسانی به پایین ترین درجه رسیده است .
آثار باقی مانده از این دوره بسیار کم است ؛ ولی از این همین تعداد اندک ، شیوه زندگی مردم آن زمان مفهوم می شود.
در معماری تناسب و توازن اشکال به دقت رعایت شده است ، و بنای تخت جمشید و کاخ زمستانی شوش وهنر و تمدن این عصر است .
هنر هخامنشی سکون و آرامش خاص خود را دارد ، و از سبک آشوری ، کا ملا متمایز است ؛ زیرا آثار قوم آ شور ، بر خلاف هنر هخامنشی ، نشان دهنده جنگ و استیلا است .
هنر ی که در سبک معماری تخت جمشید و سنگ تراشی و نقش پردازی و کنده کاری کتیبه ها و ستون ها و سر ستون ها به کار رفته، تلفیقی است از هنر محلی فلات قاره ایران ، آشور ، ماد و سایر ملل تابعه که جزو شاهنشاهی ایران بوده اند.
فلز و هنر فلز کاری که در این دوران به اوج شکوفایی و عظمت رسیده بود در خیلی از موارد نشانه عظمت و اوج اقتدار شاهنشاهی هخامنشی به حساب می آید وافسوس و دریغ که از آن همه شکوفایی و زیبایی جز نام و مقداری اشیای باشناسنامه وبی شناسنا مه چیزی دیگری بر جای نمانده است.
اهمیت فلز و هنر فلزکاری در دوره هخامنشی1*
با روی کار آمدن پارس ها و تشکیل حکومت هخامنشی (550-330ق.م) اهمیت فلز و هنر فلز کاری با توجه به شناخت دیرینه اقوام ساتراپ نشینان که اینک فرمانبردار حکومت هخامنشی بودند تحوّل یافت و از جایگاه ویژه ای برخوردار شد و بر ادوار پس از خود تأثیر گذاشت.
اشیای فلزی بسیاری از زمان هخامنشی در مکان های گوناگون، چه از طریق کاوش های علمی و چه به صورت کشف اتفاقی به دست آمده که عبارت اند از:
شوش، گنجینه جیحون و همدان، که دو مورد اخیر به صورت اتفاقی به دست آمده اند.
دوره هخامنشی اوج هنر فلزکاری در زمینه های ریخته گری، چکش کاری، ترصیع و قلمزنی و ... است. در نقوش برجسته تخت جمشید آثار و نشانه هایی به شکل ظروف در دست هدیه آورندگان و اسلحه در دست سربازان دیده می شود. برخی از اشیاء در موزه ها وجود دارد که حاکی از قلمزنی در این دوره است.
به دنبال حمله اسکندر و به آتش کشیدن تخت جمشید، گنجینه های موجود در آن به آتش کشیده شد و همچنین اشیاء و ابزار فلزی بسیاری آن زمان به دستور اسکندر ذوب و به سکه تبدیل شده است، به همین سبب آثار زیادی از فلزات هنری که ویژگی های چکش کاری ، ترصیع ، و قلمزنی ودر کل شناسنامه گویا ی فلزی دوره هخامنشی را داشته باشند به دست ما نرسیده است.
انواع فلزاتی چون مفرغ، طلا، نقره و آهن در این دوره از مناطق مختلف برای تخت جمشید آورده می شد که حاکی از استفاده زیاد از اشیای فلزی و هنر قلمزنی با نقوش بسیار زیبای هخامنشی است که عبارتند از طوق گردن، سینه بند، گوشواره و ...(سامی، 1330، ص69).
از جمله اشیای شناخته شده در دوره هخامنشی دو لوح سیمین به وزن 4 کیلوگرم و زرّین به وزن 5 کیلوگرم است که در موزه ملّی ایران نگهداری می شود. اشیای به دست آمده از سواحل رود جیحون در نزدیکی بلخ در ترکستان یا ماوراءالنّهر چون گردونه زرّین که به وسیله دو اسب کشیده می شود و دو نفر بر این گردونه سوارند، در قرن پنجم ق.م ساخته شده که از اشیای نفیس موزه بریتانیا است.
در زمان هخامنشی برای ساخت فرم و شکل اشیا از دو شیوه ریخته گری یا قالب ریزی و چکش کاری استفاده می شده. تنوع در فرم های ظروف در این دوره فراوان است
و از جنبه اشکال تزیینی نیز به شیوه های مختلف اجرا شده اند که عبارت اند از:
ظروف مثل کوزه، جام، بشقاب، ریتون از جنس طلا و نقره، سلاح ها و زیورآلات، روکش درها و کتیبه ها. ظروف اکثراً به شکل کوزه و از جنس نقره، با بدنه مخروطی و شیارهای(ـ بر گرفته ا ز مقا له ی قلمز نی مندرج در سایت باستان شناسی)
عمودی موازی با دو دسته به شکل حیوان به عقب برگشته که حیوانات شبیه بز کوهی، اسب و ... هستند که در نقوش تخت جمشید در دست هدیه آورندگان دیده می شود.
کاسه ها دارای کف و بدنه پهن و لبه تخت به خارج برگشته اند که با گل های کوکب و گلبرگ های بزرگ که سطح بدنه را در بر گرفته و کف آنها دارای نقوش بادامی شکل است که با تصویر حیواناتی چون بز کوهی مزیّن شده اند.
نقش مایه های تزیینی هنر قلمزنی این دوره اکثراً به اشکال حیوانات و جانوران و نقوش گیاهی چون:
برگهای نخل، گل ها و غنچه های لوتوس و گل برگ ها و شیارهای افقی است.
زیورآلات مثل:
دستبند، گردنبند، گوشواره که با فیروزه، لاجورد، زمرد، کریستال، یشم و عقیق مرصع کاری و روکش درهای چوبی از نقره یا مفرغ قلمزنی شده اند (لک پور، 1375، ص9) .
اهمیت فلز آهن در دوره هخامنشی 1*
در 1500 سال قبل از میلاد اقوام ساکن در غرب ایران یعنی هیتی ها و مردم میتانی این فلز را می شناختند و در بد و پیدایش به علت نایاب بودن این فلز از آن برای مصارف زینتی استفاده می شد بعدها از این فلز به علت مقاومت بیشتر نسبت به فلزات دیگر به عنوان وسایل وابزار های کشاورزی ، نظامی ، و..... استفاده می شده و توالی در استفاده از این فلزتحولی شگرف را درعرصه جهانی آن روز به وجود آورد ویکی ازنماد های قدرتنمایی دولتها و نظام های حاکم آنزمان شد با برآمدن هخامنشیان به عنوان یک امپراطوری و داشتن متالوژی آهن در سرزمین ایران در آن دوره حدود 100 سال از اروپا جلوتر بوده است از جمله مصالح آهنی عصر هخامنشی که در ایران ساخته می شد میخ، بست ، و تسمه ، را می توان نام برد این اشیاء برای بهم پیوستن ستونهای ساختمانهای مرتفع در دوره هخامنشیان (700 تا 330 پیش از میلاد) بویژه در بناهای تخت جمشید و پاسارگاد ، به کار می رفته اند .
برای اتصال ستونها و سنگها در بناهای تخت جمشید و پاسارگاد ،قلابهای آهنی در آن مصالح جاسازی و به وسیله سرب ماب کار گذاشته می شدند .
تیله کوت در گزارش باستان شناسی خود وهمکارانش در ایران ضمن اشاره به این واقعیت که تخت جمشید و پاسارگاد نیاز زیادی به تولید آهن داشته می نویسد :
« در بعضی از مناطق مسکونی جدید و قدیم این ناحیه از جمله در تل تخت و قلعه پاسارگاد قطعاتی از پس ماند های آهنگری می رود مقصود (ـ ک . هفت هزار سال هنر فلز کاری در ایران ص 55)تیله کوت نا خالصی های کلوخه آهن اسفنجی ، باشد زیرا در آن عصر آهن اسفنجی محتوی ناخالصیها ، برای ساختن میخ ، قلاب و سایر آ لات و ابزار آهنی ، مصرف می شده است .
تیله کوت در ادامه سفر خود ضمن بازدید از آثار ذوب آهن هنشک ، واقع در نزدیکی ده بید می نویسد :
« دو توده از پس مانده های ذوب آهن در دره ای کوچک دیده شد.
در یکی از این دو کانه کلوخه شده و در دیگری سر باره ای سبکو یک دم ، وجود داشت. » جزئیات آندم ، قبلاً به وسیله ورتایم ، منتشر شده بود .
احتمالاً در حوالی اولین توده آماده کردن بار و در حوالی دومین توده تولید و یاذوب آهن انجام می گرفته است کلوخه های پیدا شده در آن محل حاوی 65/84 درصد هماتیت 5/12 درصد وستیت بوده است درفاصله کمی از این محل ، کانه های هماتیتی با 78 درصد هماتیت و نیز کانه های گونیتی پیدا شده اند
سرب 1*
راجع به موارد کاربرد سرب در ایران قدیم اسناد زیادی در اختیار نیست از قرن هفتم پیش از میلاد از زمان هخامنشیان ، مصرف سرب به طور قابل ملاحظه ای به عنوان ملات در کار های ساختمانی ، سد سازی ، پل سازی و نیزبرای ساختن برخی از ظروف ، افزایش یافته است
صنایع دوره هخامنشیان
به طور کلی صنایع دوره هخامشیان به دو گونه بود یکی صنایع پارسیهاو مادها و دیگری صنایع ملتهای دیگر مانند بابلی ها ــ فنقی ها ، مصری ها و یونانیها.
صنایع پارسها و مادها عبارت بودند از سنگتراشی ، معماری ، اسلحه سازی ، زرگری ، پارچه بافی ، فلزکاری ، کاشی سازی ، و ساختن اثاثیه خانه همچون صندلی ، تخت خواب ، میز ، گلدانهای مرمر ، ظروف و مجسمه های فلزی ، و بافتن قالیهای گرانبها . بابلی ها به قالی بافی و ساختن کاشیهای زیبا ، لیدی ها به نو گری و پیکره سازی مصری ها به بافت پارچه های کتانی و تهیه کاغذ پاپیروس ، پارت ها به ساختن تیر وکمان ، فینیقی ها به بافت پارچه های ارغوانی و ساختن اشیاء شیشه ای رنگا رنگ و ساختن کشتی .
معادن فلزدر دوره هخامنشی
در آذربایجان مس،سرب ،نقره ، لاجورد به دست می آمد.(1ـ ک . سیر تکاملی تولید آهن و فولاد در ایران وجهان .ن . ناصر توحیدی ص 57)
در گیلان ومازندران شمشادوآهن به دست می آمد.
در باختر ،مس،سرب وبعضی از فلزات به دست می آمد.
در آن طرف جیحون طلا به دست می آمد .
در مغرب دریاچه ارومیه ،مس وآهن به دست می آمد.
در پارس وبختیاری ،مس سرب ونقره به دست می آمد.
در هند ،خاک طلا ،ادویه جات وعطریات به دست می آمد.
در ارمنستان وکاپادوکیه،مس،سرب وابزار آلات فلزی به دست می آمد.
درآشور ابزارآلات فلزی، اسلحه وپارچه های بافته شده از ملیله دوزی ومنبت کاری به دست می آمد.
در لیدیه ،ظروف طلاومجسمه های فلزی به دست می آمد.
در حبشه ،عاج وچوبهای قیمتی وبلور به دست می آمد.
باید بدانیم که اینها تنها چیزی نبود که از ایلات های مختلف به دست می آمد وتجارت منحصر به اینها نبود.
آثار فلزی هخامنشیان 1*
بیشترین آثار به دست آمده از دوره هخامنشیان در کاخ ها و مناطق ساتراب نشین های تابع این سلسله بوده است که از نظرآثار یافته شده درکاخ ها می شود به کاخ های و باقیمانده های کاخ پاسارگاد کورش و تخت جمشید در شیراز ، کاخ آپادانا در شوش ، واز نظر مناطق ساتراب نشین می شود از گنجینه همدان ، و گنجینه جیحون ، به عنوان مثال می شود نام برد و تقسم بندی کرد .
هنرفلز کار هخامنشیان وابسته به اقوام تابعی چون مادها ، مانایی ها ، سکایی ها ، هندی ها ، عیلامی ها ، پارتی ها و...... بود که این اقوام هم در نقش برجسته های کاخ آپادانای تخت جمشید در حال آوردن هدیه های از فلزات و اشیای دیگری هستند که سند مهمی در اثبات این ادعا ست.
در بیشترکتابهای که در زمینه فلز کاری دورهخامنشیان نوشته شده این مسئله ذکر شده و هر کدام از کتابها به گونه ای فلز کاری دوره هخامنشیان را منشاء یکی از این اقوام می داند ولی بیش تر از همه این اقوام مادی،آشوری، هندی، سغدی، بلخی ، مصری هستندکه نام برده شده اند.
حتی در سنگ نوشته کاخ آپادانای شوش خود داریوش نیز از مصری ها ومادی ها نام می برد. هندی ها در به دست آوردن خاک طلا که در نقش بر جسته پلکان آپادانا این قوم را در حال حمل کردن کیسه ای نشان می دهد که
(1ـ ک. تاریخ وتمدن ایران در دوره هخامنشیان .ن . عباس قدیانی .ص . 237و 238)به نقل از مفسران این کیسه خاک طلا است .
پس به این نتیجه رسیده اند که خاک طلا از هند استخراج می شده است . و یا در مورد آشوری ها به خاطر تشابه آثاری به دست آمده و هنر فلز کاری آشوری این اشیاء را به آشوری نسبت می دهند ویا مادها که از اقوام مهم در ا ستخراج و استحصال فلزات و فن فلز کاری به شمار آورده اند. که البته این اقوام هم از اقوام پیشین خود این صنعت وهنر رابه یادگار به امانت نگهبان بوده اند.
کاخ پا سارگاد 1*
به کمک نقشه بازسازی شده ی این اثر که توسط کورش کبیر هخامنشی ساخته شده .؛ می توان به تصوری ازاین بنای با شکوه دست یافت .
در قسمت اصلی ساختمان و در جنوبی غربی ، در اطرف حیاط ، انبارهای بزرگ ساخته شده بود در الواح دیوانی که به خط عیلامی از تخت جمشید به دست آمده به خزانه ی پاسارگاد هم اشاره شده است .
مثلاً کارگران ابواب جمعی ، ثویه یئوده رییس خزانه دار ی کل در این خزانه انجام وظیفه می کرده اند . همچنین پوست بز و گوسفند های ذبح شده تحویل این خزانه می شده است .
روی هم رفته می توان گفت هر چند در زمان هخامنشیان به خاطر امنیت زیاد ، آبادی های نیازی به برج و باروی نداشتند ، ولی انبار ها و تاسیسات ذخیره خوراک ا صلی مردم برای روزهای مبادا ، در پشت دیوارهای مطمئن نگهداری می شده است .
این کاخ بعد از کوروش در زمان داریوش تکمیل شده و کاخ دوم ناتمام کوروش را داریویش شاه به اتمام رسانید و تکمیل ساختمان باغ بزرگ و سرسبز پاسارگاد با جوی های روان بسیارو کاخ ها و کوشک های ضمیمه آن نیز باید به وسیله داریوش انجام گرفته باشد
کاخ شوش
سرمای سخت زمستانی فلات ایران ، به زودی داریوش را وادار به بنای کاخ دیگری در شوش کرد تا کاخ زمستانی او باشد .
این کاخ نخستین مجموعه ی ساختمانی است که شالوده ی آن را داریوش ریخته و به همین سبب برای زیبا یی و استحکام آن از هیچ تلاشی فرو گذار نشده است .
این کاخ را بر خلاف ساختمان های آجری متداول در شوش با سنگ ساخته اند داریوش خود در سنگ نبشته ی معروف خود که خوش بختانه به خط میخی فارسی باستانی ، عیلامی ، و بابلی به دست ما رسیده است از تدارکات ساختمان سخن می گوید و این امکان را فراهم می آورد تا تصوری از اجرا و تزئین آن به دست آوریم .
(1ـ ک. از زبان داریوش .ن. هاید ماری کخ. ص.83)
متن سنگ نبشته:1*
«این کاخ که در شوش ساخته ام از راه دور مصالح و زیور ؛آن را آورده شد. زمین به طرف پایین برداشته شد .
تا در زمین به سنگ رسیدم .
چون کندو کوب انجام گرفت پس از آن شفته انباشته شد در بخشی به گودی 40 ارش و در بخشی به گودی 20 ارش ، روی آن شفته کاخ بنا شد و زمین که کنده شد و شفته که انباشته شد و خشتی که مالیده شد و خشتی که مالیده شد آشوری ها آن را تا بابلی آوردهاند از بابل کار هی و یونانی ها تا شوش آوردند چوب « یا کا » از قند هارو کرمان آورده شد زری که در ای جا به کار رفته از سارد و بلخ آورده شد .
سنگ گران بهای لا جورد و عتیق شنگرف که در این جا به کار رفته از سغد آورده سنگ گران بهای کدر { فیروزه } که در این جا به کار رفته از خوارزم آورده شد. نقره و آبنوس از مصر آورده شد .
زیوری هایی که با آن دیوارآراسته شد. زیوری هایی که با آن دیوار آرسته شد.از یونان آورده شد.
ستون های سنگی که در اینجا به کار رفته از دهی « ایبراودشی» نام خوزستان آورده شد.
مردان سنگ تراشی که سنگ ها را تراشیدند و نقش انداختند آن ها یونا نیان و ساردیان بودند . مردان زرگری که طلال کاری می کردند آن ها مادیان و مصریان بودند . مردانی که چوب نجاری می کردند آن ها ساردیان و مصریان بودند .
مردانی که آجر می پختند آن ها بابلیان بودند .
مردانی که دیوار را انودد می کردند آن ها مادیان و مصریان بودند. »
از این کاخ با شکوه که طعمه ی آتش سوزی بزرگی شد ، جز آجرهای لعاب دار رنگی با نگاره هایی از شیر و وجودات افسانهای و صف نگهبانان ، یعنی سایه ی کم رنگی از شکوه و جلال فراوان آن روزگار ان ، تقریباً چیزی بر جای نمانده است
خزانه کاخ داریوش
حیاط شرقی که به حیاط خزانه معروف است بیش از 1100 متر مربع مساحت دارد . در سمت جنوب این بنا سه در وجود داشت که به قسمت خزانه و انبار های کاخ که اشیای گرانبها را در آن نگه داری می کردند . که از قبیل طلا ، پا چه های گرانبها و زربفت ، نقره و اشیای که از دو فلز طلا و نقره ساخته شده بود نگه داری می شد .
اسکندر پس از فتح این کاخ آن قدر غنایم به دست می آورد که لشگر یانش خود را سیر کردند استرابون می نویسد اسکندر در کاخ شوش بیش از 4900 تالان که هر تا لان برابر با 26 کیلو و.زن می
(1ـ هما ن . ص 84)باشد طلا و نقره به دست آورد .
کاخ تخت جمشید و آثار فلزی آن1*
این کاخ که توسط داریوش برای اقامتگاه سیاسی انتخاب شده بود یکی از آثار معماری منحصر به فرد سرزمینمان ایران است که دارای مجموعه ای از بناهای بسیار زیبایی است که هر کدام به نوبه خود قابل بررسی و دارای اهمییت است بزرگترین نقشه ی داریوش ظاهراً این بود که در قلب پارس بارگاهی نو در اندازد که فقط نام او آمیخته باشد و مقام او در جامه ی فرمان روای یک شاهنشاهی بزرگ به نام مردم زیر فرمان اش بنماید .
او برای اجرای نقشه ی خود دامنه ی کوه رحمت را بر گزید و فرمان داد تادر آن صفهای مستطیل به پهنای 300 و درازای 445 و بلندای تقریباً 15 متر آماده سازند در این صفه ی بزرگ می باید تا لار بار عام داریوش که منابع بعدی آن را آپادانا می نامند بر روی آن ساخته شود.
تا لار آپادانا
بزرگترین ومهم ترین بنا تا لار بزرگ ، بار، آ پا دانا بود . این تا لار در وسط صفه و درست آن جا که صفه به جلگه منتهی می شود قرار دارد به این ترتیب آپادانا از دور نیز در دید رس بود.
آپادانا که یکی از شاهکارهای زمانه خود بود و داریوش شاه هخامنشی برای اینکه کار خود را برای آیندگان معرفی کند و برای اثبات این که آپادا نا را واقعا ً داریوش ساخته است سند محکمی در دست است ف . کرفتر معمارحفاری های تخت جمشید ، که بسیار ی از باز سازی های خوب ، را مدیون او هستیم ، در روز ای 18 و 20 سپتامبر 1933 برج های شمالی « سنگ بنای » داریوش را به صورت سندی سیمین و و زرین به بزرگی 33 در 33 سانتی متر ، یعنی درست به اندازه ی همه آجرهای بنا ، در محفظه ای سنگی پیدا کرد که قطرآن 15میلیمترووزن هر کدام از ازلوحهای طلا 5کیلوگرم ولوحهای نقره 4کیلوگرم که متأسفانه دو عدد از این جعبه های سنگی به همراه الواحشان در همان سال کشف به علت نا معلومی مفقود شدند ودو جعبه سنگی دیگر یکی در موزه ایران باستان ودیگری در همان سال به موزه سلطنتی کاخ مرمر انتقال داده می شود .
این الواح سند معتبری است که نشان میدهد کاخ آپادانا را داریوش ساخته است داریوش به زبان مصطلح
زمان خود می گوید :
داریوش شاه ـ شاه بزرگ ـ شاه شاهان ـ شاه کشورها،پسر ویشتاسپ هخامنش .،داریوش شاه می گوید این است شاهنشاهی ای که من دارم ؛ ازختن که آن طرف سغد است تا حبشه
(1ـ ک. ماد، هخامنشی ، اشکانی ، ساسانی ، ن. علی اکبر سرفراز و بهمن فیروز مندی ص 125 )،از هند تا سارد که آن را اهورا مزدا که بزرگترین خدایان است به من ارزانی فرمود اهورا مزدا مرا وخاندان شاهی مرا حفظ کند .
در کاخ آپا دانا به غیر از این الواح زرین وسیمین از نظر تزئینات در زمان خود بی نظیر بوده است ازدیگر ویژگی که می شود برای کاخ آپادانا از جهت تزئینات فلزی نام برد و جود درگاه های بسیار بزرگی بوده است که مزین به طلا و نقره و و گل و بوته و نقش برجسته شیر دار که در زمان خود این تزئینات منحصر به فرد بوده است .
درداخل کاخ پر از فرشهای نفیس بوده و پارچه های زربافت که اقوام مختلف در آن به گرد هم جمع می شدند و عید نوروز را در آنجا جشن می گرفتند .
خزانه تخت جمشید 1*
داریوش برای اینکه اقتدار وثروت خود را به اقوام مختلف نشان دهد از این رو درکنارکاخ آپادانا کاخ صد ستون را ساخت تا همه بدانند که داریوش دارای چه قدرت وثروتی است .
دراین تالار انواع شمشهای طلا ونقره وبراده طلا وجود داشته ودر ضمن در گزارشی از آتناتوس مواجه می شویم که از درخت چنارهای طلایی سخن می گوید که کا ملاَ از طلای خالص ساخته شده بودند و سر شاخه های آن در تالار بار عام گسترده بود و این تاک ها و چنارها وظیفه سایه بانی برای شاه هخامنشی را ایفا می کرد البته این تاک تقلیدی از جواهر سازی آشوری زیرا که آشور بانی پال نمونه ای از آن را داشت و هخامنشیان از آن نمونه تقلید کرده بودند پس بنابراین برگرفته از فرهنگ آشوری بود .
زیرا که آشوری بانی پال همونه ای از آن را داشت و هخامنشیان از نمونه ای تقلیدی کرده بودند پس بنابراین بر گرفته از فرهنگ آشوری بود.
« گنجینه همدان »
یکی از مناطقی که از نظر فلز کاری مورد توجه بوده است همدان امروزی یا اکبتان سابق بوده که پس از شکست اژدی هاک توسط کوروش در سال 550 ق.م به دست هخامنشیان افتاده و در زمان داریوش این شهر پایتخت تابستانی هخامنشیان قرار گرفت .
در سال 1920.م در این شهر سودجویان به کمک گنجینه ی دست یافتند که متاسفانه از کشور خارج شده و به دست یک مجموعه دار آمریکایی به نام ویدال قرار گرفت .
یکی از این اشیاء مجموعه کیتبه زرینی است از به نام داریوش دوم هخامنشی و مرکب از 20 خط میخی هخامنشی که به مثابه سنگ اول بنابرای ساختمان کاخی در همدان به کار رفته بود .
(1ـ ک هفت هزار سال فلز کاری در ایران .ن. محمد تقی احسانی ص 80)اشیای زرین دیگر چون انگشتر ، گوشواره ، مدال هایی با نقوش بر جسته ، سینه ریز ، سنگ های قیمتی و بازوبند ، در سال 1948 .م. همراه با اشیای دیگری از هنر ایران در موزه کر نوچی پاریس در معرض نمایش این آثار گذاشته شد .
در سال 1956.م.م اشیای دیگری به موزه تهران انتقال داده شده که عبارتند از :
1ـ خنجری از طلا که انتهای آن مزین به دو سر شیر است
2ـ سینه ریز طلا با سنگ قیمتی مزین به 10 کله شیر
3ـ جام طلا که نام خشایار شاه اغول بر روی آن حک شده به سه زبان عیلامی ، بابلی ، و فرس قدیم
4 ـ ساغر طلا به شکلی پیکر شیر بالدار
آثار متعدد دیگری هم در همدان پیدا شده که عبارتند از :
1ـ لوح زرین آریا منه ، جد بزرگ داریوش اول
2ـ لوح زرین آرشام ، پدر بزرگ او ، این دو لوح به خط پارسی ، عیلامی ، بابلی ، است مانند الواح تخت جمشید متضمن نسب نامه و حدود ایران باستان است
3ـ الواح زرین و سیمین داریوش اول و دوم
4ـ لو ح زرین اردشیر دو
5 ـ بشقاب زیبا با مدال هایی در وسط که با سر گوزن ، گاو نر و شیر زینت داده شده است . تاریخ ساخت این بشقاب اواخر قرن 6 ق.م است ویژگی این اثر و جود نقش عقاب است که فرهنگ سکایی بر گرفته شده است.
اکتشاف این آثار1ـ به دلیل وجود خزا نه خشایار اول در همدان 2ـ پایتخت هخامنشی بوده 3ـ اسکندر مقدونی خزانه هخامنشی را از تخت جمشید به اینجا انتقال داده است .
گنجینه جیحون
در سال 1877 در سواحل شنی و خشک رود جیحون در نزدیکی بلخ ترکستان روس ، یا ماورا لنهر سابق پیدا شده است .
این گنجینه با این حال که دور از مناطق سکایی پیدا شده ولی دارای لباس های سکاییی هستند معرف این نظرثیه است که عمد تاً اقوام سکایی ساخته شده است.
این آثار از طریق کابل و هندوستان و در آخر سر در انگلستان پیدا کرده است.(1ـ همان ، ص 85)
در میان این آثار اثر پردازش هست که آن گردونه زرینی است که بادو اسب کسیده می شود .دو نفر در این گردونه ایستاده اند یکی ظاهر اً از بزرگان سکایی ودیگری راننده گردونه است این گردونه طلا به شکل ارابه های جنگی و به سبک به ویژه ایرانی ها چرخ های برگ آنان زرین جواهرات است .
ظا هراً در قرن پنجم ق.م ساخته شده است در میان این اشیای گنجینه جیحون ظروف و زینت آلاتی و جود دارند که هنرمندان سکایی آ ن ها را به سبک هخامنشی ساخته اند .
در بعضی از این مجموعه مردان سکایی همانگونه که در سنگ تراشی های تخت جمشید حجاری شد ه اند کشیده شد ه اند.
با ید متمرکز شد که سکایی ها همانگونه که از سنگ نوشته های هخامنشی نوشته شده از تهیه کنندگان طلا برای مصنوعات هنری بوده اند به گفته ی دیگر سکا ها در این عصر طلا را از معادن امرال سیبری به دست آورده اند و جود آثاری چون فرش ، زین آ لات و شمشیر و.....در این مناطق نشان دهنده ارتباط هخامنشیان با آ نها بوده .
جام های هخامنشی*1
جام های زرین و سیمین هخامنشی به سه دسته تقسیم بندی می شود :
1ـ جام هایی که به شکل سر جانوران ، معروف به جام های شاخ دار
2ـ جام های مزین به دسته ای از تنه ی کشیده جانوران
3ـ جام های ساده بدون دسته
4ـ جا م های لب تخت
جام های معروف به شکل سر جانوران یا شاخ دار
در گذشته اعتقاد داشتند که اگر در جام هایی که مزین به سر حیوانات هستند شربیات خود را بنوشند نیروی آن حیوان در بدن ان روسوخ خواهد کرد که ابتدا این جام ها را انسان از سفال و سپس از مفرغ طلا و نقره می ساخت انتهای این ظروف را ساغر می گفتند .
به عنوان مثال برای ساغر های سفالی یا فته شده در دهکده خفتات لو در کردستان که مربوط به 7000 ق.م است .
این نوع جام ها سه نوع هستند جا مهایی که به صورت خوابیده که حیوان سر خود را داخل دو دستش دارد هستند .
و به صورت استوانه ای است و یا نهوع دگری از جا م های که دارای تکیه گاه برروی دسته خود نشسته مانند است جام های خشایار شاه با شیر بالدار که یکی در موزه تهران و دیگری در موزه(همان ص 86)مترو پولیتن نگه داری می شود و دسته ی آخر جا مهای بوغی شکل که به 1000 سال قبل از میلاد مربوط است و از گل قرمز که مزین به سر حیوان شاخه داری چون گوزن ، گاو ، ..........
جا م های دسته دار
این نوع جام ها نقش برجسته ای خیار مانند هستند که ماد ها از آشورها تقلید کردند از این جام می شود دو نفر بنوشند که در زیر این جام ها دو بست وجود دارد که با باز وبسته کردن این دو بست می شد از ان نوشید.
جام های طلای بی دسته
جام هایی بدون دسته هستند و یا دسته هایی که بدون جام هستند به عنوان مثال کاسه ی طلایی کهع بدنه ی ان نقش برجسته ی خیار مانند دارد و نام داریوش اول بر ان حک شده است و یا ظرف دیگری جام شراب زرین که بدنه اش مثل بدنه ی کاسه گفته شده است که دارای دسته نیستند و جالب ترین معرف این هنر پیکره ی دو بز کوهی مفرغی است که مربوط به یک جام یا کاسه ای مفرغی بوده اند که اکنون در موزه لور پاریس و دیگری در موزه برلین غربی نگه داری می شود .
جا م های لب تخت
جام های لب تخت بر گرفته از فرهنگ تقلیدی مادی و اورارتویی بود ه اند فرو رفتگی وبرآمدگی های کف این نوع جام که گودی عمیق ندارند و تقریباً مانند بشقا ب های لب تخت امروزی هستند از نقش های خیار مانندی پوشیده که به طوری رنگ و موج شراب در وقت نوشیدن در آن مشهود است .
مسکوکات هخامنشی 1*
همانگونه که گفته شد مسکوکات و اختراع ان باعث شد که مبادلات آسان تر و راحت شود و مردم به راحتی با هم معامله و مبادله داشته باشند .
اما اولین کشوری که از مسکوکات استفاده کرد به احتمال قوی کشوری می باید می شد که بر سر راه بازگانان و تجار قرار می گرفتند اولین باردر ساردپایتخت لیدی ها که بر سر راه بازرگانی قرار گرفتند استفاده شد و در آنجا سکه زده شد مسکوکات این خطه به خاطر اعتبار در تمام شبه جزیره آناتولی و فنقیه و حتی عربستان رایج بود .
برخی تصور می کردند که اوملین سکه را داریوش هخامنشی ضرب کرد تا ساترا پ نشینان راحت ترمالیا ت بپردازند اما داریوش بدو آنکه کار و کاسبی لیدی ها را به هم بزند به نام خود سکه ای به نام دریک را ضرب کرد دریک یعنی زریک و این کلمه به معنای زرین است
(همان ض 87)از زمان داریوش اول تا داریوش سوم که حکومتش توسط اسکند مقدونی ویران شد سکه ی دیگری غیر از دریک ضرب نشد وزن این سکه 4/8 گرم بود و هیچ کدام از ساتراب تابع هخامنشی اجازه ضرب سکه را نداشته اند در همین زمان سکه ای از نقره 6/5 گرم سیکل زده شد و در اواخر هخامنشیان دو دریکی و نیم دریکی هم رایج شد که بسیار نایاب است ووزن آن 65/16 گرم بوده است
دریک اول
داریوش در این دریک به صورت نشسته و کمانی به دست گرفته است شاه ریشه بلندی دارد موهایش پشت سر جمع شده و تاجی با 5 کنگره بر سر داشته است لباس ویژه پارس بر تن دارد و تیر دانی پشتش آویزان است
نقش چهار سیکل نقره در ساتراب نشین صیدا عصر خشایار شاه طبق نظریه ارنست بابلیون و هردوت بر اساس سیاست دولت مرکزی بعضی ساترا پیها می توانند سکه ضرب کنند به عنوان مثال کشتی رانی به منطقه صیدا سپرده شد و برای خشایار شاه این منطقه حائز اهمیت است از این رو این منطقه دارای سکه بوده است برروی این سکه ها یک رو ی آن ناو های صیدا بوده است این سکه دسته بند ی های متفاوتی دارد و لی از همه مهم تر دارای لبه ی ضخیم و سبک گراورها عموماً خشن است یک سوی سکه دارای تصویر ناو های صیدا وطرف دیگر تصویر شاهنشاه9ی ایران است گاهی اوقات تصویر یک ارابه ران با شاه و گاهی اوقات تصویر یک عابر با لباس و کلاه پارس در عقب ارابه در وسط سکه گاهی اوقات نوشته 9هایی به فنیقی و آرامی نقش برجسته بود
شارل لنورمن این سکه هارا به خشایار شاه نسبت می دهد و وقایع قشون کشی خشایار به یونان را بیان می کنند اسکندر در آخر با جواهراتی که از ایران به دست آورد برخلاف ایرانیان آنهارا ذخیر نکرد بلکه تبدیل به سکه کرد ودر ا مپراطوری رواج داد .
منابع ومآخذ
1ـ بر گرفته از مقاله ای در مورد قلمزنی از سایت باستان شناسی
2ـ ک از زبان داریوش ، ن، هاید ماری کخ مترجم دکتر پرویز رجبی صفحات 83تا 95 ، انتشارات نشر کارنگ1377
3ـ ک هفت هزار سال فلز کاری در ایران ، ن، محمد تقی احسانی ، صفحات 51 تا89 انتشارات علمی فرهنگی 1382
4ـ ک ، تاریخ فرهنگ وتمدن ایران در دوره هخامنشیان ، ن، عباس قدیانی ، صفحات 237 تا 240 انتشارات فرهنگ مکتوب
5ـ ک سیر تکامل تولید آهن وفولاد در ایران جهان ، ن، ناصر توحیدی 57 تا 87 انتشارات امیرکبیر 1364
6ـ ک ماد ، هخامنشی ، اشکانی ، ساسانی ، ن، علی اکبر سرافراز و بهمن فیروز مندی 111تا135 انتشارات عفاف 1383
__________________
شاه بخشنده : داریوش و خشایار شاه هخامنشی
اظهارات شاه . داریوش و خشیارشا یکى از فضایل شاه نیک را به کرّات چنین توصیف کرده اند: نواختن آنان که به شاه یاری داده اند یا در آینده یارى خواهند داد. داریوش در کتیبه بیستون با اشاره به داد( ارشتام ) ، که رهنماى تمام اعمال وى است ، اعلام مى داردکه « مردى که در خانه / کاخ ( ویث ) زحمت کشید، او را نواختم ؛ مردى که زیان رساند، او را سخت کیفر دادم » ( DB,IV 63 ) . او از جانشینانش مى خواهد که با « دروغزن یا دراز دست » دوست نباشند و آنان را « سخت کیفر دهند » ( IV 64 ) . داریوش در نقش رستم چنین مى گوید: « آنچه مردى بنا بر توان خود انجام دهد یا فراهم آورد، مرا خرسند سازد و از آن بسیار خشنود شوم و به او با چشم لطف بنگرم » ( DNb ). حتى در کتیبه خشیارشا، که مشابه آن است، آمده است: « … مردان وفادار را با فراخدستى پاداش دهم » ( XPL 26-31 ) . از میان چیزهایى که شاه اغلب برای مردان وفادار خود آرزو مى کند یکى حمایت اهورامزدا و دیگرى « زاد و رود بسیار» است ( DB IV 60-61, 66-67 ) . این بندها ما را به یاد سخنانى مى اندازد که هرودوت از قول کمبوجیه نقل کرده است. وى در بستر مرگ از نزدیکانش مى خواهد بردیاى غاصب را نابود سازند: « اگر چنین کنید خاکتان پر برکت و زنان و گله هاتان پرثمر باد» ( کتاب ۳ ، بند ۱۶۵ ) .
هنر فلز کاری در دوره هخامنشی
پیشگفتار
هنر فلز کاری در دوره هخامنشی ، بدون شک ما را با پیدایش نخستین امپراطوری جهان و سازمان یافته ترین و مقتدر ترین دولت ها روبررو می کند .
مدیریت و نظام اداری و سازماندهی در این دوره به گونه ای بود که اقوامی گوناگون از کرانه های دریای روم تا مرز های هند ، واز سرحدات چین تا ماورای دریای سیاه ، در آسایش و رفاه و نعمت فراوان می زیستند .
سیاست شاهان هخامنشی ، که بر مبنای احترام و پاسداری آداب مذهبی وسنن و رسوم هنری هر محل بود ، موجب پیشرفت هنر وتمدن و اشاعه فرهنگ ایرانی در این دوران شد . قوانین مدون کوروش و داریوش اصول عدل و داد را سر تاسر ساتراپ نشین های هخامنشی بر قرار کرد .
مصریان در کتیبه های خود ، داریوش را قانونگذار بزرگ لقب دادند ، واسرائیلیان در کتاب تورات شیوه دادگستری کوروش را ستوده اند و از داریوش به عنوان حامی عدالت و نیکوکار یاد کردند .
ارال وارن ، خاورشناس امریکایی ، معتقد است هنر هخامنشی انعکاسی است از اصول سیاسی و اخلاق این عصر . در این هنر روح منطق حکمفرماست .تصویر ها و صورتهای سنگی مختلف در کتیبه ها و آثار معماری تخت جمشید انعکاسی از روحیه پر ارج و احترام به شخصیت والای انسانی است ؛ در صورتی که از تصویر های کتیبه های کاخ های شاهان آشوری ، که به تجاوز و تهاجم وو فشار به ملل ضعیف افتخار می کردند ، چنین بر می آید که مقام انسانی به پایین ترین درجه رسیده است .
آثار باقی مانده از این دوره بسیار کم است ؛ ولی از این همین تعداد اندک ، شیوه زندگی مردم آن زمان مفهوم می شود.
در معماری تناسب و توازن اشکال به دقت رعایت شده است ، و بنای تخت جمشید و کاخ زمستانی شوش وهنر و تمدن این عصر است .
هنر هخامنشی سکون و آرامش خاص خود را دارد ، و از سبک آشوری ، کا ملا متمایز است ؛ زیرا آثار قوم آ شور ، بر خلاف هنر هخامنشی ، نشان دهنده جنگ و استیلا است .
هنر ی که در سبک معماری تخت جمشید و سنگ تراشی و نقش پردازی و کنده کاری کتیبه ها و ستون ها و سر ستون ها به کار رفته، تلفیقی است از هنر محلی فلات قاره ایران ، آشور ، ماد و سایر ملل تابعه که جزو شاهنشاهی ایران بوده اند.
فلز و هنر فلز کاری که در این دوران به اوج شکوفایی و عظمت رسیده بود در خیلی از موارد نشانه عظمت و اوج اقتدار شاهنشاهی هخامنشی به حساب می آید وافسوس و دریغ که از آن همه شکوفایی و زیبایی جز نام و مقداری اشیای باشناسنامه وبی شناسنا مه چیزی دیگری بر جای نمانده است.
اهمیت فلز و هنر فلزکاری در دوره هخامنشی1*
با روی کار آمدن پارس ها و تشکیل حکومت هخامنشی (550-330ق.م) اهمیت فلز و هنر فلز کاری با توجه به شناخت دیرینه اقوام ساتراپ نشینان که اینک فرمانبردار حکومت هخامنشی بودند تحوّل یافت و از جایگاه ویژه ای برخوردار شد و بر ادوار پس از خود تأثیر گذاشت.
اشیای فلزی بسیاری از زمان هخامنشی در مکان های گوناگون، چه از طریق کاوش های علمی و چه به صورت کشف اتفاقی به دست آمده که عبارت اند از:
شوش، گنجینه جیحون و همدان، که دو مورد اخیر به صورت اتفاقی به دست آمده اند.
دوره هخامنشی اوج هنر فلزکاری در زمینه های ریخته گری، چکش کاری، ترصیع و قلمزنی و ... است. در نقوش برجسته تخت جمشید آثار و نشانه هایی به شکل ظروف در دست هدیه آورندگان و اسلحه در دست سربازان دیده می شود. برخی از اشیاء در موزه ها وجود دارد که حاکی از قلمزنی در این دوره است.
به دنبال حمله اسکندر و به آتش کشیدن تخت جمشید، گنجینه های موجود در آن به آتش کشیده شد و همچنین اشیاء و ابزار فلزی بسیاری آن زمان به دستور اسکندر ذوب و به سکه تبدیل شده است، به همین سبب آثار زیادی از فلزات هنری که ویژگی های چکش کاری ، ترصیع ، و قلمزنی ودر کل شناسنامه گویا ی فلزی دوره هخامنشی را داشته باشند به دست ما نرسیده است.
انواع فلزاتی چون مفرغ، طلا، نقره و آهن در این دوره از مناطق مختلف برای تخت جمشید آورده می شد که حاکی از استفاده زیاد از اشیای فلزی و هنر قلمزنی با نقوش بسیار زیبای هخامنشی است که عبارتند از طوق گردن، سینه بند، گوشواره و ...(سامی، 1330، ص69).
از جمله اشیای شناخته شده در دوره هخامنشی دو لوح سیمین به وزن 4 کیلوگرم و زرّین به وزن 5 کیلوگرم است که در موزه ملّی ایران نگهداری می شود. اشیای به دست آمده از سواحل رود جیحون در نزدیکی بلخ در ترکستان یا ماوراءالنّهر چون گردونه زرّین که به وسیله دو اسب کشیده می شود و دو نفر بر این گردونه سوارند، در قرن پنجم ق.م ساخته شده که از اشیای نفیس موزه بریتانیا است.
در زمان هخامنشی برای ساخت فرم و شکل اشیا از دو شیوه ریخته گری یا قالب ریزی و چکش کاری استفاده می شده. تنوع در فرم های ظروف در این دوره فراوان است
و از جنبه اشکال تزیینی نیز به شیوه های مختلف اجرا شده اند که عبارت اند از:
ظروف مثل کوزه، جام، بشقاب، ریتون از جنس طلا و نقره، سلاح ها و زیورآلات، روکش درها و کتیبه ها. ظروف اکثراً به شکل کوزه و از جنس نقره، با بدنه مخروطی و شیارهای(ـ بر گرفته ا ز مقا له ی قلمز نی مندرج در سایت باستان شناسی)
عمودی موازی با دو دسته به شکل حیوان به عقب برگشته که حیوانات شبیه بز کوهی، اسب و ... هستند که در نقوش تخت جمشید در دست هدیه آورندگان دیده می شود.
کاسه ها دارای کف و بدنه پهن و لبه تخت به خارج برگشته اند که با گل های کوکب و گلبرگ های بزرگ که سطح بدنه را در بر گرفته و کف آنها دارای نقوش بادامی شکل است که با تصویر حیواناتی چون بز کوهی مزیّن شده اند.
نقش مایه های تزیینی هنر قلمزنی این دوره اکثراً به اشکال حیوانات و جانوران و نقوش گیاهی چون:
برگهای نخل، گل ها و غنچه های لوتوس و گل برگ ها و شیارهای افقی است.
زیورآلات مثل:
دستبند، گردنبند، گوشواره که با فیروزه، لاجورد، زمرد، کریستال، یشم و عقیق مرصع کاری و روکش درهای چوبی از نقره یا مفرغ قلمزنی شده اند (لک پور، 1375، ص9) .
اهمیت فلز آهن در دوره هخامنشی 1*
در 1500 سال قبل از میلاد اقوام ساکن در غرب ایران یعنی هیتی ها و مردم میتانی این فلز را می شناختند و در بد و پیدایش به علت نایاب بودن این فلز از آن برای مصارف زینتی استفاده می شد بعدها از این فلز به علت مقاومت بیشتر نسبت به فلزات دیگر به عنوان وسایل وابزار های کشاورزی ، نظامی ، و..... استفاده می شده و توالی در استفاده از این فلزتحولی شگرف را درعرصه جهانی آن روز به وجود آورد ویکی ازنماد های قدرتنمایی دولتها و نظام های حاکم آنزمان شد با برآمدن هخامنشیان به عنوان یک امپراطوری و داشتن متالوژی آهن در سرزمین ایران در آن دوره حدود 100 سال از اروپا جلوتر بوده است از جمله مصالح آهنی عصر هخامنشی که در ایران ساخته می شد میخ، بست ، و تسمه ، را می توان نام برد این اشیاء برای بهم پیوستن ستونهای ساختمانهای مرتفع در دوره هخامنشیان (700 تا 330 پیش از میلاد) بویژه در بناهای تخت جمشید و پاسارگاد ، به کار می رفته اند .
برای اتصال ستونها و سنگها در بناهای تخت جمشید و پاسارگاد ،قلابهای آهنی در آن مصالح جاسازی و به وسیله سرب ماب کار گذاشته می شدند .
تیله کوت در گزارش باستان شناسی خود وهمکارانش در ایران ضمن اشاره به این واقعیت که تخت جمشید و پاسارگاد نیاز زیادی به تولید آهن داشته می نویسد :
« در بعضی از مناطق مسکونی جدید و قدیم این ناحیه از جمله در تل تخت و قلعه پاسارگاد قطعاتی از پس ماند های آهنگری می رود مقصود (ـ ک . هفت هزار سال هنر فلز کاری در ایران ص 55)تیله کوت نا خالصی های کلوخه آهن اسفنجی ، باشد زیرا در آن عصر آهن اسفنجی محتوی ناخالصیها ، برای ساختن میخ ، قلاب و سایر آ لات و ابزار آهنی ، مصرف می شده است .
تیله کوت در ادامه سفر خود ضمن بازدید از آثار ذوب آهن هنشک ، واقع در نزدیکی ده بید می نویسد :
« دو توده از پس مانده های ذوب آهن در دره ای کوچک دیده شد.
در یکی از این دو کانه کلوخه شده و در دیگری سر باره ای سبکو یک دم ، وجود داشت. » جزئیات آندم ، قبلاً به وسیله ورتایم ، منتشر شده بود .
احتمالاً در حوالی اولین توده آماده کردن بار و در حوالی دومین توده تولید و یاذوب آهن انجام می گرفته است کلوخه های پیدا شده در آن محل حاوی 65/84 درصد هماتیت 5/12 درصد وستیت بوده است درفاصله کمی از این محل ، کانه های هماتیتی با 78 درصد هماتیت و نیز کانه های گونیتی پیدا شده اند
سرب 1*
راجع به موارد کاربرد سرب در ایران قدیم اسناد زیادی در اختیار نیست از قرن هفتم پیش از میلاد از زمان هخامنشیان ، مصرف سرب به طور قابل ملاحظه ای به عنوان ملات در کار های ساختمانی ، سد سازی ، پل سازی و نیزبرای ساختن برخی از ظروف ، افزایش یافته است
صنایع دوره هخامنشیان
به طور کلی صنایع دوره هخامشیان به دو گونه بود یکی صنایع پارسیهاو مادها و دیگری صنایع ملتهای دیگر مانند بابلی ها ــ فنقی ها ، مصری ها و یونانیها.
صنایع پارسها و مادها عبارت بودند از سنگتراشی ، معماری ، اسلحه سازی ، زرگری ، پارچه بافی ، فلزکاری ، کاشی سازی ، و ساختن اثاثیه خانه همچون صندلی ، تخت خواب ، میز ، گلدانهای مرمر ، ظروف و مجسمه های فلزی ، و بافتن قالیهای گرانبها . بابلی ها به قالی بافی و ساختن کاشیهای زیبا ، لیدی ها به نو گری و پیکره سازی مصری ها به بافت پارچه های کتانی و تهیه کاغذ پاپیروس ، پارت ها به ساختن تیر وکمان ، فینیقی ها به بافت پارچه های ارغوانی و ساختن اشیاء شیشه ای رنگا رنگ و ساختن کشتی .
معادن فلزدر دوره هخامنشی
در آذربایجان مس،سرب ،نقره ، لاجورد به دست می آمد.(1ـ ک . سیر تکاملی تولید آهن و فولاد در ایران وجهان .ن . ناصر توحیدی ص 57)
در گیلان ومازندران شمشادوآهن به دست می آمد.
در باختر ،مس،سرب وبعضی از فلزات به دست می آمد.
در آن طرف جیحون طلا به دست می آمد .
در مغرب دریاچه ارومیه ،مس وآهن به دست می آمد.
در پارس وبختیاری ،مس سرب ونقره به دست می آمد.
در هند ،خاک طلا ،ادویه جات وعطریات به دست می آمد.
در ارمنستان وکاپادوکیه،مس،سرب وابزار آلات فلزی به دست می آمد.
درآشور ابزارآلات فلزی، اسلحه وپارچه های بافته شده از ملیله دوزی ومنبت کاری به دست می آمد.
در لیدیه ،ظروف طلاومجسمه های فلزی به دست می آمد.
در حبشه ،عاج وچوبهای قیمتی وبلور به دست می آمد.
باید بدانیم که اینها تنها چیزی نبود که از ایلات های مختلف به دست می آمد وتجارت منحصر به اینها نبود.
آثار فلزی هخامنشیان 1*
بیشترین آثار به دست آمده از دوره هخامنشیان در کاخ ها و مناطق ساتراب نشین های تابع این سلسله بوده است که از نظرآثار یافته شده درکاخ ها می شود به کاخ های و باقیمانده های کاخ پاسارگاد کورش و تخت جمشید در شیراز ، کاخ آپادانا در شوش ، واز نظر مناطق ساتراب نشین می شود از گنجینه همدان ، و گنجینه جیحون ، به عنوان مثال می شود نام برد و تقسم بندی کرد .
هنرفلز کار هخامنشیان وابسته به اقوام تابعی چون مادها ، مانایی ها ، سکایی ها ، هندی ها ، عیلامی ها ، پارتی ها و...... بود که این اقوام هم در نقش برجسته های کاخ آپادانای تخت جمشید در حال آوردن هدیه های از فلزات و اشیای دیگری هستند که سند مهمی در اثبات این ادعا ست.
در بیشترکتابهای که در زمینه فلز کاری دورهخامنشیان نوشته شده این مسئله ذکر شده و هر کدام از کتابها به گونه ای فلز کاری دوره هخامنشیان را منشاء یکی از این اقوام می داند ولی بیش تر از همه این اقوام مادی،آشوری، هندی، سغدی، بلخی ، مصری هستندکه نام برده شده اند.
حتی در سنگ نوشته کاخ آپادانای شوش خود داریوش نیز از مصری ها ومادی ها نام می برد. هندی ها در به دست آوردن خاک طلا که در نقش بر جسته پلکان آپادانا این قوم را در حال حمل کردن کیسه ای نشان می دهد که
(1ـ ک. تاریخ وتمدن ایران در دوره هخامنشیان .ن . عباس قدیانی .ص . 237و 238)به نقل از مفسران این کیسه خاک طلا است .
پس به این نتیجه رسیده اند که خاک طلا از هند استخراج می شده است . و یا در مورد آشوری ها به خاطر تشابه آثاری به دست آمده و هنر فلز کاری آشوری این اشیاء را به آشوری نسبت می دهند ویا مادها که از اقوام مهم در ا ستخراج و استحصال فلزات و فن فلز کاری به شمار آورده اند. که البته این اقوام هم از اقوام پیشین خود این صنعت وهنر رابه یادگار به امانت نگهبان بوده اند.
کاخ پا سارگاد 1*
به کمک نقشه بازسازی شده ی این اثر که توسط کورش کبیر هخامنشی ساخته شده .؛ می توان به تصوری ازاین بنای با شکوه دست یافت .
در قسمت اصلی ساختمان و در جنوبی غربی ، در اطرف حیاط ، انبارهای بزرگ ساخته شده بود در الواح دیوانی که به خط عیلامی از تخت جمشید به دست آمده به خزانه ی پاسارگاد هم اشاره شده است .
مثلاً کارگران ابواب جمعی ، ثویه یئوده رییس خزانه دار ی کل در این خزانه انجام وظیفه می کرده اند . همچنین پوست بز و گوسفند های ذبح شده تحویل این خزانه می شده است .
روی هم رفته می توان گفت هر چند در زمان هخامنشیان به خاطر امنیت زیاد ، آبادی های نیازی به برج و باروی نداشتند ، ولی انبار ها و تاسیسات ذخیره خوراک ا صلی مردم برای روزهای مبادا ، در پشت دیوارهای مطمئن نگهداری می شده است .
این کاخ بعد از کوروش در زمان داریوش تکمیل شده و کاخ دوم ناتمام کوروش را داریویش شاه به اتمام رسانید و تکمیل ساختمان باغ بزرگ و سرسبز پاسارگاد با جوی های روان بسیارو کاخ ها و کوشک های ضمیمه آن نیز باید به وسیله داریوش انجام گرفته باشد
کاخ شوش
سرمای سخت زمستانی فلات ایران ، به زودی داریوش را وادار به بنای کاخ دیگری در شوش کرد تا کاخ زمستانی او باشد .
این کاخ نخستین مجموعه ی ساختمانی است که شالوده ی آن را داریوش ریخته و به همین سبب برای زیبا یی و استحکام آن از هیچ تلاشی فرو گذار نشده است .
این کاخ را بر خلاف ساختمان های آجری متداول در شوش با سنگ ساخته اند داریوش خود در سنگ نبشته ی معروف خود که خوش بختانه به خط میخی فارسی باستانی ، عیلامی ، و بابلی به دست ما رسیده است از تدارکات ساختمان سخن می گوید و این امکان را فراهم می آورد تا تصوری از اجرا و تزئین آن به دست آوریم .
(1ـ ک. از زبان داریوش .ن. هاید ماری کخ. ص.83)
متن سنگ نبشته:1*
«این کاخ که در شوش ساخته ام از راه دور مصالح و زیور ؛آن را آورده شد. زمین به طرف پایین برداشته شد .
تا در زمین به سنگ رسیدم .
چون کندو کوب انجام گرفت پس از آن شفته انباشته شد در بخشی به گودی 40 ارش و در بخشی به گودی 20 ارش ، روی آن شفته کاخ بنا شد و زمین که کنده شد و شفته که انباشته شد و خشتی که مالیده شد و خشتی که مالیده شد آشوری ها آن را تا بابلی آوردهاند از بابل کار هی و یونانی ها تا شوش آوردند چوب « یا کا » از قند هارو کرمان آورده شد زری که در ای جا به کار رفته از سارد و بلخ آورده شد .
سنگ گران بهای لا جورد و عتیق شنگرف که در این جا به کار رفته از سغد آورده سنگ گران بهای کدر { فیروزه } که در این جا به کار رفته از خوارزم آورده شد. نقره و آبنوس از مصر آورده شد .
زیوری هایی که با آن دیوارآراسته شد. زیوری هایی که با آن دیوار آرسته شد.از یونان آورده شد.
ستون های سنگی که در اینجا به کار رفته از دهی « ایبراودشی» نام خوزستان آورده شد.
مردان سنگ تراشی که سنگ ها را تراشیدند و نقش انداختند آن ها یونا نیان و ساردیان بودند . مردان زرگری که طلال کاری می کردند آن ها مادیان و مصریان بودند . مردانی که چوب نجاری می کردند آن ها ساردیان و مصریان بودند .
مردانی که آجر می پختند آن ها بابلیان بودند .
مردانی که دیوار را انودد می کردند آن ها مادیان و مصریان بودند. »
از این کاخ با شکوه که طعمه ی آتش سوزی بزرگی شد ، جز آجرهای لعاب دار رنگی با نگاره هایی از شیر و وجودات افسانهای و صف نگهبانان ، یعنی سایه ی کم رنگی از شکوه و جلال فراوان آن روزگار ان ، تقریباً چیزی بر جای نمانده است
خزانه کاخ داریوش
حیاط شرقی که به حیاط خزانه معروف است بیش از 1100 متر مربع مساحت دارد . در سمت جنوب این بنا سه در وجود داشت که به قسمت خزانه و انبار های کاخ که اشیای گرانبها را در آن نگه داری می کردند . که از قبیل طلا ، پا چه های گرانبها و زربفت ، نقره و اشیای که از دو فلز طلا و نقره ساخته شده بود نگه داری می شد .
اسکندر پس از فتح این کاخ آن قدر غنایم به دست می آورد که لشگر یانش خود را سیر کردند استرابون می نویسد اسکندر در کاخ شوش بیش از 4900 تالان که هر تا لان برابر با 26 کیلو و.زن می
(1ـ هما ن . ص 84)باشد طلا و نقره به دست آورد .
کاخ تخت جمشید و آثار فلزی آن1*
این کاخ که توسط داریوش برای اقامتگاه سیاسی انتخاب شده بود یکی از آثار معماری منحصر به فرد سرزمینمان ایران است که دارای مجموعه ای از بناهای بسیار زیبایی است که هر کدام به نوبه خود قابل بررسی و دارای اهمییت است بزرگترین نقشه ی داریوش ظاهراً این بود که در قلب پارس بارگاهی نو در اندازد که فقط نام او آمیخته باشد و مقام او در جامه ی فرمان روای یک شاهنشاهی بزرگ به نام مردم زیر فرمان اش بنماید .
او برای اجرای نقشه ی خود دامنه ی کوه رحمت را بر گزید و فرمان داد تادر آن صفهای مستطیل به پهنای 300 و درازای 445 و بلندای تقریباً 15 متر آماده سازند در این صفه ی بزرگ می باید تا لار بار عام داریوش که منابع بعدی آن را آپادانا می نامند بر روی آن ساخته شود.
تا لار آپادانا
بزرگترین ومهم ترین بنا تا لار بزرگ ، بار، آ پا دانا بود . این تا لار در وسط صفه و درست آن جا که صفه به جلگه منتهی می شود قرار دارد به این ترتیب آپادانا از دور نیز در دید رس بود.
آپادانا که یکی از شاهکارهای زمانه خود بود و داریوش شاه هخامنشی برای اینکه کار خود را برای آیندگان معرفی کند و برای اثبات این که آپادا نا را واقعا ً داریوش ساخته است سند محکمی در دست است ف . کرفتر معمارحفاری های تخت جمشید ، که بسیار ی از باز سازی های خوب ، را مدیون او هستیم ، در روز ای 18 و 20 سپتامبر 1933 برج های شمالی « سنگ بنای » داریوش را به صورت سندی سیمین و و زرین به بزرگی 33 در 33 سانتی متر ، یعنی درست به اندازه ی همه آجرهای بنا ، در محفظه ای سنگی پیدا کرد که قطرآن 15میلیمترووزن هر کدام از ازلوحهای طلا 5کیلوگرم ولوحهای نقره 4کیلوگرم که متأسفانه دو عدد از این جعبه های سنگی به همراه الواحشان در همان سال کشف به علت نا معلومی مفقود شدند ودو جعبه سنگی دیگر یکی در موزه ایران باستان ودیگری در همان سال به موزه سلطنتی کاخ مرمر انتقال داده می شود .
این الواح سند معتبری است که نشان میدهد کاخ آپادانا را داریوش ساخته است داریوش به زبان مصطلح
زمان خود می گوید :
داریوش شاه ـ شاه بزرگ ـ شاه شاهان ـ شاه کشورها،پسر ویشتاسپ هخامنش .،داریوش شاه می گوید این است شاهنشاهی ای که من دارم ؛ ازختن که آن طرف سغد است تا حبشه
(1ـ ک. ماد، هخامنشی ، اشکانی ، ساسانی ، ن. علی اکبر سرفراز و بهمن فیروز مندی ص 125 )،از هند تا سارد که آن را اهورا مزدا که بزرگترین خدایان است به من ارزانی فرمود اهورا مزدا مرا وخاندان شاهی مرا حفظ کند .
در کاخ آپا دانا به غیر از این الواح زرین وسیمین از نظر تزئینات در زمان خود بی نظیر بوده است ازدیگر ویژگی که می شود برای کاخ آپادانا از جهت تزئینات فلزی نام برد و جود درگاه های بسیار بزرگی بوده است که مزین به طلا و نقره و و گل و بوته و نقش برجسته شیر دار که در زمان خود این تزئینات منحصر به فرد بوده است .
درداخل کاخ پر از فرشهای نفیس بوده و پارچه های زربافت که اقوام مختلف در آن به گرد هم جمع می شدند و عید نوروز را در آنجا جشن می گرفتند .
خزانه تخت جمشید 1*
داریوش برای اینکه اقتدار وثروت خود را به اقوام مختلف نشان دهد از این رو درکنارکاخ آپادانا کاخ صد ستون را ساخت تا همه بدانند که داریوش دارای چه قدرت وثروتی است .
دراین تالار انواع شمشهای طلا ونقره وبراده طلا وجود داشته ودر ضمن در گزارشی از آتناتوس مواجه می شویم که از درخت چنارهای طلایی سخن می گوید که کا ملاَ از طلای خالص ساخته شده بودند و سر شاخه های آن در تالار بار عام گسترده بود و این تاک ها و چنارها وظیفه سایه بانی برای شاه هخامنشی را ایفا می کرد البته این تاک تقلیدی از جواهر سازی آشوری زیرا که آشور بانی پال نمونه ای از آن را داشت و هخامنشیان از آن نمونه تقلید کرده بودند پس بنابراین برگرفته از فرهنگ آشوری بود .
زیرا که آشوری بانی پال همونه ای از آن را داشت و هخامنشیان از نمونه ای تقلیدی کرده بودند پس بنابراین بر گرفته از فرهنگ آشوری بود.
« گنجینه همدان »
یکی از مناطقی که از نظر فلز کاری مورد توجه بوده است همدان امروزی یا اکبتان سابق بوده که پس از شکست اژدی هاک توسط کوروش در سال 550 ق.م به دست هخامنشیان افتاده و در زمان داریوش این شهر پایتخت تابستانی هخامنشیان قرار گرفت .
در سال 1920.م در این شهر سودجویان به کمک گنجینه ی دست یافتند که متاسفانه از کشور خارج شده و به دست یک مجموعه دار آمریکایی به نام ویدال قرار گرفت .
یکی از این اشیاء مجموعه کیتبه زرینی است از به نام داریوش دوم هخامنشی و مرکب از 20 خط میخی هخامنشی که به مثابه سنگ اول بنابرای ساختمان کاخی در همدان به کار رفته بود .
(1ـ ک هفت هزار سال فلز کاری در ایران .ن. محمد تقی احسانی ص 80)اشیای زرین دیگر چون انگشتر ، گوشواره ، مدال هایی با نقوش بر جسته ، سینه ریز ، سنگ های قیمتی و بازوبند ، در سال 1948 .م. همراه با اشیای دیگری از هنر ایران در موزه کر نوچی پاریس در معرض نمایش این آثار گذاشته شد .
در سال 1956.م.م اشیای دیگری به موزه تهران انتقال داده شده که عبارتند از :
1ـ خنجری از طلا که انتهای آن مزین به دو سر شیر است
2ـ سینه ریز طلا با سنگ قیمتی مزین به 10 کله شیر
3ـ جام طلا که نام خشایار شاه اغول بر روی آن حک شده به سه زبان عیلامی ، بابلی ، و فرس قدیم
4 ـ ساغر طلا به شکلی پیکر شیر بالدار
آثار متعدد دیگری هم در همدان پیدا شده که عبارتند از :
1ـ لوح زرین آریا منه ، جد بزرگ داریوش اول
2ـ لوح زرین آرشام ، پدر بزرگ او ، این دو لوح به خط پارسی ، عیلامی ، بابلی ، است مانند الواح تخت جمشید متضمن نسب نامه و حدود ایران باستان است
3ـ الواح زرین و سیمین داریوش اول و دوم
4ـ لو ح زرین اردشیر دو
5 ـ بشقاب زیبا با مدال هایی در وسط که با سر گوزن ، گاو نر و شیر زینت داده شده است . تاریخ ساخت این بشقاب اواخر قرن 6 ق.م است ویژگی این اثر و جود نقش عقاب است که فرهنگ سکایی بر گرفته شده است.
اکتشاف این آثار1ـ به دلیل وجود خزا نه خشایار اول در همدان 2ـ پایتخت هخامنشی بوده 3ـ اسکندر مقدونی خزانه هخامنشی را از تخت جمشید به اینجا انتقال داده است .
گنجینه جیحون
در سال 1877 در سواحل شنی و خشک رود جیحون در نزدیکی بلخ ترکستان روس ، یا ماورا لنهر سابق پیدا شده است .
این گنجینه با این حال که دور از مناطق سکایی پیدا شده ولی دارای لباس های سکاییی هستند معرف این نظرثیه است که عمد تاً اقوام سکایی ساخته شده است.
این آثار از طریق کابل و هندوستان و در آخر سر در انگلستان پیدا کرده است.(1ـ همان ، ص 85)
در میان این آثار اثر پردازش هست که آن گردونه زرینی است که بادو اسب کسیده می شود .دو نفر در این گردونه ایستاده اند یکی ظاهر اً از بزرگان سکایی ودیگری راننده گردونه است این گردونه طلا به شکل ارابه های جنگی و به سبک به ویژه ایرانی ها چرخ های برگ آنان زرین جواهرات است .
ظا هراً در قرن پنجم ق.م ساخته شده است در میان این اشیای گنجینه جیحون ظروف و زینت آلاتی و جود دارند که هنرمندان سکایی آ ن ها را به سبک هخامنشی ساخته اند .
در بعضی از این مجموعه مردان سکایی همانگونه که در سنگ تراشی های تخت جمشید حجاری شد ه اند کشیده شد ه اند.
با ید متمرکز شد که سکایی ها همانگونه که از سنگ نوشته های هخامنشی نوشته شده از تهیه کنندگان طلا برای مصنوعات هنری بوده اند به گفته ی دیگر سکا ها در این عصر طلا را از معادن امرال سیبری به دست آورده اند و جود آثاری چون فرش ، زین آ لات و شمشیر و.....در این مناطق نشان دهنده ارتباط هخامنشیان با آ نها بوده .
جام های هخامنشی*1
جام های زرین و سیمین هخامنشی به سه دسته تقسیم بندی می شود :
1ـ جام هایی که به شکل سر جانوران ، معروف به جام های شاخ دار
2ـ جام های مزین به دسته ای از تنه ی کشیده جانوران
3ـ جام های ساده بدون دسته
4ـ جا م های لب تخت
جام های معروف به شکل سر جانوران یا شاخ دار
در گذشته اعتقاد داشتند که اگر در جام هایی که مزین به سر حیوانات هستند شربیات خود را بنوشند نیروی آن حیوان در بدن ان روسوخ خواهد کرد که ابتدا این جام ها را انسان از سفال و سپس از مفرغ طلا و نقره می ساخت انتهای این ظروف را ساغر می گفتند .
به عنوان مثال برای ساغر های سفالی یا فته شده در دهکده خفتات لو در کردستان که مربوط به 7000 ق.م است .
این نوع جام ها سه نوع هستند جا مهایی که به صورت خوابیده که حیوان سر خود را داخل دو دستش دارد هستند .
و به صورت استوانه ای است و یا نهوع دگری از جا م های که دارای تکیه گاه برروی دسته خود نشسته مانند است جام های خشایار شاه با شیر بالدار که یکی در موزه تهران و دیگری در موزه(همان ص 86)مترو پولیتن نگه داری می شود و دسته ی آخر جا مهای بوغی شکل که به 1000 سال قبل از میلاد مربوط است و از گل قرمز که مزین به سر حیوان شاخه داری چون گوزن ، گاو ، ..........
جا م های دسته دار
این نوع جام ها نقش برجسته ای خیار مانند هستند که ماد ها از آشورها تقلید کردند از این جام می شود دو نفر بنوشند که در زیر این جام ها دو بست وجود دارد که با باز وبسته کردن این دو بست می شد از ان نوشید.
جام های طلای بی دسته
جام هایی بدون دسته هستند و یا دسته هایی که بدون جام هستند به عنوان مثال کاسه ی طلایی کهع بدنه ی ان نقش برجسته ی خیار مانند دارد و نام داریوش اول بر ان حک شده است و یا ظرف دیگری جام شراب زرین که بدنه اش مثل بدنه ی کاسه گفته شده است که دارای دسته نیستند و جالب ترین معرف این هنر پیکره ی دو بز کوهی مفرغی است که مربوط به یک جام یا کاسه ای مفرغی بوده اند که اکنون در موزه لور پاریس و دیگری در موزه برلین غربی نگه داری می شود .
جا م های لب تخت
جام های لب تخت بر گرفته از فرهنگ تقلیدی مادی و اورارتویی بود ه اند فرو رفتگی وبرآمدگی های کف این نوع جام که گودی عمیق ندارند و تقریباً مانند بشقا ب های لب تخت امروزی هستند از نقش های خیار مانندی پوشیده که به طوری رنگ و موج شراب در وقت نوشیدن در آن مشهود است .
مسکوکات هخامنشی 1*
همانگونه که گفته شد مسکوکات و اختراع ان باعث شد که مبادلات آسان تر و راحت شود و مردم به راحتی با هم معامله و مبادله داشته باشند .
اما اولین کشوری که از مسکوکات استفاده کرد به احتمال قوی کشوری می باید می شد که بر سر راه بازگانان و تجار قرار می گرفتند اولین باردر ساردپایتخت لیدی ها که بر سر راه بازرگانی قرار گرفتند استفاده شد و در آنجا سکه زده شد مسکوکات این خطه به خاطر اعتبار در تمام شبه جزیره آناتولی و فنقیه و حتی عربستان رایج بود .
برخی تصور می کردند که اوملین سکه را داریوش هخامنشی ضرب کرد تا ساترا پ نشینان راحت ترمالیا ت بپردازند اما داریوش بدو آنکه کار و کاسبی لیدی ها را به هم بزند به نام خود سکه ای به نام دریک را ضرب کرد دریک یعنی زریک و این کلمه به معنای زرین است
(همان ض 87)از زمان داریوش اول تا داریوش سوم که حکومتش توسط اسکند مقدونی ویران شد سکه ی دیگری غیر از دریک ضرب نشد وزن این سکه 4/8 گرم بود و هیچ کدام از ساتراب تابع هخامنشی اجازه ضرب سکه را نداشته اند در همین زمان سکه ای از نقره 6/5 گرم سیکل زده شد و در اواخر هخامنشیان دو دریکی و نیم دریکی هم رایج شد که بسیار نایاب است ووزن آن 65/16 گرم بوده است
دریک اول
داریوش در این دریک به صورت نشسته و کمانی به دست گرفته است شاه ریشه بلندی دارد موهایش پشت سر جمع شده و تاجی با 5 کنگره بر سر داشته است لباس ویژه پارس بر تن دارد و تیر دانی پشتش آویزان است
نقش چهار سیکل نقره در ساتراب نشین صیدا عصر خشایار شاه طبق نظریه ارنست بابلیون و هردوت بر اساس سیاست دولت مرکزی بعضی ساترا پیها می توانند سکه ضرب کنند به عنوان مثال کشتی رانی به منطقه صیدا سپرده شد و برای خشایار شاه این منطقه حائز اهمیت است از این رو این منطقه دارای سکه بوده است برروی این سکه ها یک رو ی آن ناو های صیدا بوده است این سکه دسته بند ی های متفاوتی دارد و لی از همه مهم تر دارای لبه ی ضخیم و سبک گراورها عموماً خشن است یک سوی سکه دارای تصویر ناو های صیدا وطرف دیگر تصویر شاهنشاه9ی ایران است گاهی اوقات تصویر یک ارابه ران با شاه و گاهی اوقات تصویر یک عابر با لباس و کلاه پارس در عقب ارابه در وسط سکه گاهی اوقات نوشته 9هایی به فنیقی و آرامی نقش برجسته بود
شارل لنورمن این سکه هارا به خشایار شاه نسبت می دهد و وقایع قشون کشی خشایار به یونان را بیان می کنند اسکندر در آخر با جواهراتی که از ایران به دست آورد برخلاف ایرانیان آنهارا ذخیر نکرد بلکه تبدیل به سکه کرد ودر ا مپراطوری رواج داد .
منابع ومآخذ
1ـ بر گرفته از مقاله ای در مورد قلمزنی از سایت باستان شناسی
2ـ ک از زبان داریوش ، ن، هاید ماری کخ مترجم دکتر پرویز رجبی صفحات 83تا 95 ، انتشارات نشر کارنگ1377
3ـ ک هفت هزار سال فلز کاری در ایران ، ن، محمد تقی احسانی ، صفحات 51 تا89 انتشارات علمی فرهنگی 1382
4ـ ک ، تاریخ فرهنگ وتمدن ایران در دوره هخامنشیان ، ن، عباس قدیانی ، صفحات 237 تا 240 انتشارات فرهنگ مکتوب
5ـ ک سیر تکامل تولید آهن وفولاد در ایران جهان ، ن، ناصر توحیدی 57 تا 87 انتشارات امیرکبیر 1364
6ـ ک ماد ، هخامنشی ، اشکانی ، ساسانی ، ن، علی اکبر سرافراز و بهمن فیروز مندی 111تا135 انتشارات عفاف 1383
__________________
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش چهل ویکم
بناهای هخامنشی
تالار آپادانا، تخت جمشید
هخامنشیان در اقامتگاه های خود بناهایی را می ساختند که می بایستی مبین قدرت و عظمت حکومت باشد. در دوران هخامنشیان یک سبک معماری مخصوصی به وجود آمده بود که در آن سنن و آداب ملل مختلف ساکن در کشور هخامنشتیان جلوه گری می کرد. یکی از آثار اولیه معماری هخامنشیان، کاخ کورش است که در نخستین اقامتگاه هخمانشیان در پاسارگاد (پازارگاد) بنا شد و عبارت از یک رشته ساختمانهایی بود در میان باغ و محصور به دیوار.
در ویرانه این کاخ، کتیبه بسیار قدیمی محفوظ مانده که می گوید : "من هستم کورش شاه هخامنشی." در پاسارگاد آرامگاه کورش نیز محفوظ مانده و آن بنای کوچکی است از سنگ که شبیه به خانه مسکونی با سقف دو پوششی و در روی پایه و شش پله پله بلند قرار گرفته است. در این بنا هیچ گونه تزئیناتی وجود ندارد.
این مقبره از سایر مقبره های پادشاهان، که به معنی و مفهوم واقعی کلمه از بناهای معماری بشمار نمی روند، متمایز است و عبارت از حفره ای است که در درون صخره ای به وجود آمده و با برجستگی های حجاری و تزئینات معماری تزئین شده است. طبق گفته مورخان باستانی در این مقبره بر روی بستر طلا جسد مومیایی شده کورش قرار داشته است.
در پاسارگاد و نقش رستم که مقبره پادشاهان در آنجا قرار دارد، ابنیه عجیبی به شکل برج های بلند که فاقد پنجره و تزئینات است، باقی مانده و اینطور به نظر می رسد که این بناها در قدیم معابدی بوده اند. داریوش در کتیبه خود در بیستون می نویسد که وی معابدی را که گوماتا (یکی از مغ های شورشی) ویران کرده بود تجدید بنا کرده است. علاوه بر برجهای اسرارآمیزی که اشاره شد، از آثار مذهبی، محراب های بزرگ سنگی و محل هایی را می توان ذکر کرد که به منظور پرستش اختصاص داشته و مسقف نیستند.
آرامگاه خشیار یکم، نقش رستم
در تخت جمشید که از دوره سلطنت داریوش اقامتگاه پادشاهان بوده، ابنیه به سبک کاخ ها اهمیت زیادی دارد. کاخ های تخت جمشید در روی یک سکوی بلند قرار گرفته و با وجود داشتن اشکال مختلف معماری ساختمان واحدی را تشکیل می دهند که قدرت و عظمت دولت هخامنشیان را نمایان می سازد و از آثار ملتی است که موسس و موجد هنر و صنعت دوره هخامنشیان بوده است.
کلیه این ابنیه، به استثنای یکی از آنها که به دوره اردشیر سوم تعلق دارد، طبق فرمان داریوش و خشیارشا بنا شده و ما می توانیم از روی آنها در باره وسعت فعالیت ساختمانی این پادشاهان و سبک معماری دوران شکوه و جلال دولت هخامنشیان قضاوت کنیم. در تخت جمشید دو نوع ساختمان به خوبی به چشم می خورد یکی "تاچار" قصر زمستانی، که در زمان داریوش ساختمان آن آغاز گردید و دیگری "آپادانا" سالن روبازی که بر روی ستونهای بلند باریک با پوشش چوبی استقرار دارد. این قصر در زمان داریوش بنا شد و در زمان خشیارشا و اردشیر اول تجدید گردید. سالن صد ستونی هم که در زمان خشیارشا بنا شده از همین نوع محسوب می شود.
بنای قصر داریوش که در اقامتگاه دیگر پادشاهان در پایتخت قدیم عیلام، یعنی شوش ساخته شده، نوع دیگری است. در آنجا ابنیه قصر در اطراف حیاط مرکزی بر صبق اصول معماری ماورای دجله و فرات متمرکز شده است.
کلیه این آثار مختلف معماری، حاکی از سنن مختلفی است که بر اساس آنها سبک معماری دوران هخامنشیان به وجود آمده است. تردیدی نیست که هنر هخامنشیان از لحاظ این که یک هنر درباری بوده و از لحاظ عظمت و جلال می بایستی قدرت و جبروت پادشاهان را نمایان سازد، به دست ملل و قبایل گوناگون بنا شده و خود ایرانیان در بنای آن کمتر کار کرده اند.
در این هنر علاوه بر عناصر هنر محلی ایرانی، عناصری نیز از هنر بین النهرین و مصر و یونان نیز به چشم می خورد. در شوشو از روی کتیبه داریوش اول معلوم می شود که استادان کلیه ملل در ساختمان کاخ، که نشانه قدرت و عظمت حکومت هخامنشیان بوده است، شرکت داشته اند
روشهاي بهداشتي و درماني درايران باستان
آريائي هاي قديم بهداشت و پيش گيري از بيماري ها را بوسيله روشهاي خاص خود در صدر وظائف خويش مي شناختند و مي كوشيدند كه با آيين مخصوص كفن و دفن مردگان خويش از گسترش بيماريها كه به وسيله اجساد و انسانها و جانوران به موجودات زندة ديگر انتقال مي يابند و تندرستي آنان را درمعرض خطر قرار مي دهد جلوگيري كنند.
(فيتتز : پزشكي در اوستا، صفحه 40-38)
براي عملي كردن اين روش آريائيها در دستگاه حكومتي و ميان اقوام وخويشان مقررات و فرمان هاي پزشكي و بهداشتي داشتند.
مثلا" يكي از مهم ترين اين فرمانها، دور كردن جسدهاي انسانها و حيوانات از خانه و محيط زيست، شهر و قصبه و اجتماعات ومناطق كشاورزي و محيط پرورش جانوران بود.
با توجه به قوانين پزشكي و بهزيستي، انسان هاي سخت بيمار كه نياز به معالجه داشتند، مي بايست هر چه زودتر از انسان هاي سالم دور شوند و به بيمارستانها و يا مراكز ديگر درماني انتقال داده شوند.
ظروف مخصوصي كه براي اينگونه بيماران در نظر گرفته مي شد، نمي بايست مورد استفاده ديگران قرار گيرد، اين روش و فرمان مخصوصا"براي آن قبيل زناني كه دوران قاعدگي را مي گذرانيدند و نيز در مورد زخمي ها در ميان هخامنشيان و پيش از آنها و نيز بعدها به اجرا در مي آمد و موجب جدايي كامل بيماران از انسانهاي سالم مي شد
. (براندنبورگ: پزشكان روحاني ، صفحه 26-25)
براي كسب آگاهيهاي پزشكي و تحصيل دانش و فنون مختلفة پزشكي، دانشجويان ميبايست در محضر متخصصين پزشكي، دانش پزشكي آموخته و دوره هاي نسبتا" طولاني پزشكي كه در آنزمان با دانش هاي ديگر نيز توأم بوده است، بانجام رسانند.
به استناد نوشته هاي به جاي ماندة اوستايي پنج دسته از پزشكان در زمان هاي پيش در ايران باستان شناخته شده اند كه از نظر وظيفه و كيفتي كار ئ تخصص كاملا" از هم تميز داده شده اند
. 1- اشو پزشك (اوستايي Aso-baesaza) يا پزشيك كه به كمك قانون مقدس اشا بيمارانش را درمان مي كند.
اين پزشك كسي است كه روش درمان پزشكي او به كمك اشا (پاكي) و در چهار چوب اشا بوده و چيزي جز نظافت و دقت در نگهداري جسم و روان وتوجه به مواد غذايي و نظام بهداشتي را به بيماران خويش تجويز نکرده و فرمان نمي داد و جز انجام اين فرمانها از بيمار انتظار نداشت (يشت 3 بند 6).
به استناد اوستا و همانگونه كه از مفهوم لغوي آن مستفاد مي شود، اشو پزشك كسي است كه با توجه به ضوابط و قوانين متخذه از واژه مقدس ‹‹اشا›› يعني راستي و پاكي بيماران را درمان ميكند.
اين پزشك را مي توان با توجه به توانايي و تخصص به پزشك بيماريهاي عمومي امروز كه براي درمان اكثر بيماريهاي عادي مسئول است تشبيه کرد. (يشت 3 بند 6).
2- داد پزشك (Dato-baesaza) يا پزشكي كه به كمك قانون درمان مي كند كسي است كه روش درماني او به كمك ‹‹داتا›› (قانون – داد – حق) و كاربرد روشهاي مخصوصي بوده و وظايف درماني ويژه اي را به بيماران خود فرمان ميدهد.
در زمره اين روشها و قوانيني ‹‹برشنوم›› (Baresnum) را مي توان ذكر كرد.
به كمك اين روش 9 روز و نه 9 شب بيماران را از انسانهاي ديگر دور نگه ميداشتند و جدا از ديگران غذايش را به او مي دادند به خاطر اينكه از سرايت و انتقال بيماري او به ديگران جلوگيري شود. پيروي و كاربرد اين روش به ويژه در مورد بيماريهاي مسري قابل توجه وعمل بودند.
به كمك اينگونه روشهاي درماني به بيمار آرامش بخشيده مي شده و نيز محيط زندگي و اطرافيان او را از گزند بيماري به دور نگهداشته مي شدند.
اين روش هنوز نيز در ميان زرتشتيان معمول است و بطور كامل و با دقت و مراقبت فوق العاده به مورد اجرا گذاشته ميشود.
روش درماني برشنوم مخصوصا" درمورد بيماراني انجام مي گرفته است كه به يك بيماري واگيردار مبتلا بوده اند. بر اساس اين روش كه پس از معاينات پزشكي وتشخيص نوع بيماري و آنكه بيمار نياز به برشنوم دارد مي توانسته است در موارد ضروري و فوري درهر وقت و زماني به مرحله اجرا در آيد.
در صورت ديگر و براي زرتشتيان سالم كه فاقد هر گونه بيماري هستند و در نظام پزشكي و با توجه به اصول و ضوابط درماني نيازي به برشنوم ندارند، بلكه مجبورند كه به روش برشنوم در مورد خويش توجه و طبق آن رفتار كنند، فقط ساليانه يك بار و بيشتر در تابستان و مخصوصا" در مواقع خاصي از اين فصل در خانه موبد مخصوصي كه صلاحيت برگزاري مراسم برشنوم را دارد، اجراي مراسم برشنوم انجام ميگيرد.
جا دارد كه اضافه شود كه برگزاري مراسم برشنوم به اعتقاد من در ايران باستان در محل مخصوص و برگزيده اي بوده و تحت نظر مراجع با صلاحيت ديني و پزشكي صورت مي گرفته است و نه به گونة امروزي كه در خانه موبد مخصوص اين مراسم برگزار ميشود.
اين موبد متبحر نه تنها در فن خود در مورد انجام مراحل مختلفة برشنوم مهارت وتوانايي خاص دارد، بلكه به امور مهم ديني در مقام يك روحاني تسلط كامل داشته و در اين وظيفه حساس خويش يك صاحبنظر و شخص مورد اطمينان مقامات مذهبي و دولتي نيز بوده است و آنگونه كه از نوشته هاي ديني زرتشتيان به زبانهاي اوستايي و پهلوي برمي آيد، مخصوصا" مورد توجه شاهنشاهان و پيشوايان طراز اول ديني بوده اند.
اينگونه پزشكان حتي در مورد بيماري درباريان و مقامات دولتي و روحانيون دست به كار مداوا مي شدند و به دستورات درماني آنها توجه خاص مي شده است.
اين موبد وظيفة تهيه اغذيه و آشاميدنيها را با توجه به اتكاء به ضوابط و فرامين و نسخه هاي ديني به نحو احسن به عهده دارد و بعلاوه مراقبت به بيماران خويش را بطور مداوم به عهده دارد.
در طي شبانه روز فقط براي مدت زمان كوتاهي مي تواند دستيار او كه براي اين كار پيش بيني و پرورش و تعليم داده شده است وبه بهترين وجه براي انجام اين كار مهارت وتخصص دارد جايگزين موبد شده و وظايف او را انجام مي دهد. اين دستيار بعدها پس از گذراندن امتحانات مربوطه و آشنايي كامل به برگزاري مراسم ديني به جاي موبد نامبرده مي نشيند و انجام وظائف او را به عهده ميگيرد.
دورة تحصيل اين دستيار كه با كارها و تمرين هاي عملي زياد توأم است امروزه هفت سال بطول مي انجامد.
آنها كه در اين مراسم شركت مي كنند بايد روزانه سه بار تن خويش را بشويند (دو بار با ادرار گاو و يك بار با آب پاك) و از نظر رواني يا دروني به وسيلة خواندن نمازهاي مقدس و درمان بخش از اوستا كه انديشه و نيروهاي دروني آنان را از زشتي به دور نگه ميدارد وهر گونه كژ بيني را از آنان مي زدايد، تطهير مي شوند.
شستشوي جسماني كه شامل شستشوي ظاهري بدن است با كاربرد روشهاي مخصوص ديني كه زير نظر مستقيم موبد است، براي شركت كنندگان بيمار در تمام مدت برگزاري مراسم برشنوم انجام ميپذيرد و در مورد افراد بيمار موبد مسئول شخصا" آن را انجام داده و يا آنان را راهنمائي مي كند.
و در مورد شركت كنندگان سالم در مراسم برشنوم بدانگونه است كه همينكه شرکت كننده اي چگوگي شستشو و كاربرد لوازم آن و خواندن نماز هاي مربوط به آن را آموخت ميتواند بدون كمك موبد در روزهاي بعد بدن خود را شستشو دهد.
پوشاك شركت كنندگان آنگونه كه معمول است در تابستان از جنس پارچه هاي نخي يا پنبه اي و از يك پيراهن و يك شلوار (زير شلوار) و يك زير پيراهن (سدره) است و علاوه بر آن يك پوشش براي سر در نظر گرفته شده كه به صورت يك كلاه نازك مورد استفاده قرار ميگيرد و همگي داراي كشتي (كمربند ديني) هستند و آنچه معمول است هر شركت كننده اي يك جفت گيوه سفيد دارد زيرا در هنگام نماز و نيايش و ستايش بايد از سر تا پا پوشيده باشد.
و اگر مراسم برشنوم در فصل زمستان برگزار شود به اين لباسها يك پالتو نيز اضافه ميشود كه معمولا از پارچه پنبه اي ضخيم و يا از پشم گوسفند سفيد يعني از همان جنس كشتي (كمربند آئيني) است.
پوشاك شركت كنندگان بايد مرتب تعويض شود و شستشوي آنها به وسيلة موبد و طبق آئين خاص انجام مي گيرد، به شيوه اي كه در ميان زرتشتيان معمول است، شركت كنندگان در مراسم برشنوم هر روز لباسهاي خود را عوض مي كنند و پوشاك تميز به تن مي كنند و در موارد غير عادي و بيماري شديد وحالت اضطراري طبق اجازه وتشخيص موبد هر زمان مي توان تحت درمان به شيوة برشنوم قرار گرفت.
شستشوي دروني كه به روايتي شستشو و طهارت روان نيز ناميده ميشود به وسيله آشاميدن نوشابة مقدس ديني كه زرتشتيان آن را نيرنگ دين مينامند و همان نيروي زدايندگي و اثر هوم پيشين را ميتواند داشته باشد، انجام ميگيرد. (شربت هوم به زبان سانسكريت ‹‹ سوم›› گفته مي شود.)
(نيرنگ دين يا نيرنگ ديني به معناي شستشو و مرام بايسته ديني نيز گفته مي شود.)
شستشوي دروني يا طهارت روان روزانه سه بار انجام مي گيرد. اين شستشو شامل قرائت قطعات دعا و نيايش و خواندن سرودهاي ستايشي و بندهاي مختلفه اوستا (يسنا و يشتها و گاهان از پنج گاه يا زمان شبانه روز و نمازهاي كوچك مربوط به اين مراسم) و آشاميدن نيرنگ دين يا شربت هوم با خواندن يشت هوم است.
آشاميدن نيزنگ يك بار، در بامداد پيش از طلوع آفتاب يا در حين طلوع آن و يكبار پس از نيمروز و بار سوم اندكي پيش از به پايان رسيدن روز و يا در حين غروب افتاب به وسيله موبد معالج انجام ميگيرد.
اصولا مقدار شربت هوم كه به بيماران خورانده مي شود، آنطور كه روايت است با هم يكي است، زيرا شربت هوم بدان مفهوم كه در جهان پزشكي معمول است و انتظار ميرود، خاصيت درماني و تأثير درد زايي ندارد و طبيب معالج كه در اينمورد همان موبد پيشواي مذهبي است آن را به عنوان داروي پاك كنندة درون به بيمار مي دهد.
غذاي روزانه شركت كنندگان در مراسم برشنوم بيشتر از لبنيات وسبزينه هاي فصل تشكيل شده است. روزانه بطور معمول چهار بار به شركت كنندگان خوراك داده ميشود.
شير ماست و پنير و ديگر محصولات لبني بايد به وسيله زرتشتيان تهيه شده باشد و براي رعايت كامل اصول و دستورات ديني در صورت امكان موبد مسئول شخصا" در تهيه آنها نظارت مي كند.
شستشو و آماده كردن سبزيجات و نيز تهيه خوراكهاي گرم وظيفه موبد و خانوادة اوست.
پيش از صرف خوراك بوسيلة موبد و شركت كنندگان اين خوراكها با قرائت قطعات اوستائي تقديس وتطهير ميشوند.
همانگونه كه روش سنتي زرتشتيان است به شركت كنندگان در مراسم برشنو معمولا گوشت حيوانات داده نميشود. دلائلي كه در اين مورد آورده مي شود كاملا منطبق با اصول ديني و قانع كننده هستند.
چون در واقع اين شركت كنندگان تا حدي ناتندرست هستند براي بهبوديابي در مراسم برشنوم شركت مي كنند و همانگونه كه پزشكان نيز توصيه مي كنند، معده اشخاص بيمار آنقدر فعال نيست كه بتواند خوراكهاي گوشتي و چربي دار و دير هضم را تحمل كند.
اينست كه روغني كه براي تهيه خواركها بكار ميرود روغن گياهي است و معمولا از دانه هاي خشخاش گرفته مي شود و زرتشتيان آن را ‹‹ روغن شيره›› مي گويند. اين روغن نيز با رعايت اصول بهداشتي و دستورات دقيق دين به وسيلة افراد مخصوصي كه صلاحيت تهيه اين روغن را دارند و در مناطق زرتشتي نشين مشخص وتحت مراقبت موبدان و مراكز و انجمن هاي زرتشتيان هستند تهيه مي شوند.
با توجه به ترجمه ‹‹ داتو بئشزا Dato-baesaza ›› يا كسي كه به كمك و رعايت قوانين ديني درمان مي كند با تقبل برخي از وظائف ديگر مي توان تصور كرد كه اين پزشك، پزشك قانون امروز باشد.
زيرا در زمان هاي پيش در ايران باستان اين پزشك با همراهي ديگر پزشكان در تشخيص علت مرگ در گذشتگان نيز وظيفة حساسي داشته و در صدور جواز دفن در گذشتگان نظر مؤثري داشته است.
نظر به توانايي و هنر درماني اين پزشك كه با موازين ديني هم آهنگ است، مي توان اين پزشك را پزشكي دانست كه در مراكز درماني مخصوص با روش رژيم پزشكي انجام وظيفه و درمان ميكرده است.
3-كارد پزشك (اوستايي – Karato-baesaza) يا پزشكي كه به كمك كارد درمان مي كند كسي است كه روش درماني او با كمك آلات و ابزار جراحي كه او براي درمان جسم بيماران به كار مي برده، انجام مي گرفته است.
در زمرة پزشكان، اين پزشك به پزشكي معروف است كه هنر درماني او به وسيله دست او كه باز دهنده انديشه و دانش پزشكي او بطور عملي است و همانگونه كه اشاره شد به مدد آلات وابزار جراحي انجام ميگيرد.
او عضو رنجوري كه در بدن درد مي كشد، به كمك جراحي مورد درمان قرار مي دهد و از بدن بيمار چرك ومواد زائد و زيان آور را دور مي كند.
براي انجام عمل جراحي آنطور كه از متن نوشته هاي اوستايي و پهلوي مستفاد ميگردد، جراحان آن زمان داروي بيهوشي به كار نمي بردند و عضو رنجور وعليلي را كه مورد جراحي قرار مي دادند، پيش از عمل و پس از آن با داروها و مواد معمول آن زمان ضد عفوني مي كردند.
اكثر جراحي ها فقط در سطح خارجي بدن بوده است و جراحي داخلي بدان صورت كه تصور ميرود، در ميان جراحان ايران باستان معمول نبوده است زيرا دانش پزشكي در آنزمان آنقدر پيشرفه و مجهز نبوده است كه جراحي، به خود اجازه و جرأت بدهد كه يك عضو عليل داخلي را مورد عمل جراحي قرار دهد و شكاف هاي جراحي آنقدر عميق نبوده است كه جراح از عهده بستن و به اصطلاح پانسمان و جلوگيري از خونريزي آن عضو داخلي برنيايد.
پزشك جراح بدن را مي شكافت و به خاطر اينكه به عضو عليل دسترسي پيدا كند (چنانچه اين عضو زير پوستي وبه اصطلاح داخلي باشد) پس از انجام عمل جراحي اعضاء بريده وشكافته شده و پوست بدن بيمار را با مهارت و دقت خاص مي بست براي اينكه اين اعضاء و همچنين پوست بدن جوش خورده و به هم به پيوندند.
در ميان پزشكان گوناگون آن زمان جراحان مشمول گذرانيدن امتحانات سخت در رشته تخصصي خود بوده اند، در صورتي كه پزشكان ديگر مانند پزشك بيماري هاي رواني، پزشك بيماريهاي عمومي و دارو پزشك و غيره آزمايشهاي سختي را نمي گذراندند و يا حداقل در نوشته هاي زرتشتيان از اين آزمايشها نامي برده نشده است.
براساس نوشته هاي اوستايي منجمله و نديداد آزمايش علمي و عملي داوطلب براي اشتغال به حرفه جراحي كه تخصص او بوده به شرح زير است:
با توجه به مرامنامه و قوانين امتحاني كه در ونديداد درباره جراحان تعيين شده كانديداي امتحان جراحي مي بايست كه سه عمل جراحي بر روي تن سه نفر غير ايراني يا غير آريائي (منظور ديو ستايان اند) با موفقيت به انجام برساند.
اگر اين سه عمل جراحي بر روي سه تن ديو پرست بدون موفقيت پايان يافته و آن سه تن بيمار از ادامة زندگي مرحوم مي شده اند، كانديداي امتحان جراحي مردود شناخته شده و اجازه نداشته است براي مزادپرستان بعنوان جراح انجام وظيفه نمايد (ونديداد 7 بند 38)
اگر كانديداي حرفه كارد پزشكي اين سه عمل جراحي را با موفقيت به پايان ميرسانده مي توانسته است حرفه كارد پزشكي را به شيوة معمول مملكتي و بدون هيچگونه محدوديتي براي مزدا پرستان ادامه دهد (ونديداد 7 بند 39-40) با توجه به وظائف و هنر پزشكي و درماني او مي توان اين پزشك را با جراح امروزي تشبيه و مقايسه کرد ولي نمي توان كارد پزشك ايران باستان را به دلائلي كه در مورد پزشكان ديگر ارائه شد با جراح امروزي برابر دانست.
دربارة اجرت پزشكان در ايران باستان در ونديداد به حد كافي سخن رفته است ولي در مورد كارد پزشكان بخصوص گفتگو شده و از آنجائي كه روش پرداخت مزد براي هر گونه حرفه اي و در هر طبقه اي زير نظر مستقيم مراجع دولتي و يك هيئت متدين و مورد اعتماد ديني بوده است، تعيين ميزان اينگونه اجرت ها به صورت استاندارد بوده و اين نرخ تعيين شده در سراسر كشور يكسان بوده است.
به استناد ونديداد 7 بند 39-40 كارد پزشكان فوق العاده مورد توجه وتشويق بوده اند.
4-ارور پزشك (اوستايي – Urvaro-baesaza) يا پزشكي كه به كمك عصاره گياهان و داروها بيماري هاي بيماران خويش را درمان مي كرده است – او كسي است كه روش درماني اش به كمك شيره گياهان انجام مي شده است.
در زمان هاي قديم پس از تشخيص نوع بيماري به وسيلة معاينات گوناگون كه روش مخصوص پزشكان بوده است، اين پزشك به عنوان داروي درمان كننده به بيماران خود داروهاي گياهي يا حيواني تجويز مي كرده است.
آزمايشها و معاينات او بدانگونه بوده است كه او پس از كشف عضو رنجور و نوع بيماري، بيمار را تحت كنترل مداوم خويش قرار مي داده و به گونه اي كه ذكر شد او را درمان مي كرده است.
حساسيت و به اصطلاح آلرژي، گونه هايي از بيماريهايي بوده اند كه اين پزشك به استناد اوستا بدانها توجه مخصوص مي كرده است و بيشتر جنبة رواني و عدم رعايت موازين بهداشتي از جانب بيماران داشته اند.
او پس از تجويز داروهاي گياهي و حيواني ذكر شده عكس العمل هاي عضو معلول را پس از مصرف دارو مورد مطالعه قرار مي داده و به كيفيت داروها و مداواي بيماريها وطبعا" به روشهاي درماني نويني كه به دانش پزشكي او مي افزوده اند، پي مي برده است.
شايد بتوان گفت كه در ميان مايعات نيايشي و قرباني مقدس در دين زرتشتيان كه در اوستا ‹‹ زاوثرا›› ناميده مي شوند كه شربت هوم – انار- ادرار گاو – و شير و غيره از آن گروه هستند، اين پزشك به خاصيت درمان كنندگي آنان ايمان داشته و به بيماران خود مي داده است.
ناگفته نماند كه پزشكان ديگر نيز به داروهاي او يا بهتر بگوييم به توانايي ودانش پزشكي او نياز داشته و پيوسته از او مدد مي گرفته اند.
داروهاي مؤثري كه در بالا ذكر شده (ونديداد 7-15 و دنباله) زير نظر مستقيم او و با توجه به دستورها و ضوابط مذهبي به وسيله افراد متخصص و صلاحيتدار تهيه مي شده و براي مصرف در اختيار نيازمندان و پزشكان قرار مي گرفته است.
پزشكان رشته هاي ديگر در هنگام مداواي بيماران خود از مشورت با او غافل نمي شده اند و اين همكاري جز لاينفك نظام پزشكي در ايران باستان در ميان پزشكان گروه هاي مختلف بوده است.
نظر به توانايي ومنزلت و وجهه اي كه اين پزشك در اجتماعات ايران باستان داشته ميتوان گفت كه ارور پزشك (گياه پزشك – دارو پزشك) را با داروسازان و دارو شناسان امروز مقايسه كرد.
ولي نبايد فراموش كرد كه با در نظر گرفتن دانش و امكانات دارو سازي آن زمان و مقايسه آنها با متدها و امكانات امروز، يك داروخانه در زمان هاي پيشين در حد يك ‹‹ عطاري›› در امروز بوده و يك دارو ساز آن زمان در امر مقايسه شبيه به يك ‹‹عطار›› در قرن بيستم بوده است و يا در حدود آن.
در نوشته هاي اوستايي آگاهيهاي لازم دربارة چگونگي تهيه داروها وعصاره گياهان در ايران باستان به چشم نميخورد ولي مورخين يوناني و عرب و حتي پزشكي اين اقوام حكايت از توانايي وتبحر ايرانيان در تهيه داروهاي مختلف و مؤثر كه يونانيان و عربها را به اعجاب واداشته است مي كنند.
5- مانتره پزشك (اوستايي – Maoro- baesaza) يا پزشكي كه به كمك و وردهاي مقدس و آسماني درمان مي كرده است.
او كسي است كه روش و هنر درماني اش به وسيلة زمزمة كلمات آسماني و قطعات اوستايي كه براي نيروهاي دروني وسلسله اعصاب و فاكتورهاي رواني انسان درمان بخش و فوق العاده مؤثر است، انجام مي شده و جز با اين روش ، او هنر پزشكي و درمان بخشي خويش را به كار نمي انداخته است. (ونديداد 2-29 و 37 ويشت 5-93).
از جمله بيماران و مراجعين او در درجه اول بيماران رواني – مبتلايان به غش و ضعف اعصاب – ديوانگان – و كسانيكه به سكته هاي موقتي دچار مي شوند، هستند.
اين پزشك در مورد بيماراني كه مبتلا به بيماريهاي مختلف رواني بوده اند روشهاي درماني گوناگوني را به كار مي برده و شيوه هاي مختلف درماني را عملي مي كرده است.
عضوي كه اين پزشك مخصوصا" بدان توجه مي كرده و دانش درماني خود را بدان معطوف مي داشته است ، مغز و دستگاه هاي عصبي و يا بهتر بگوييم سلسله اعصاب بوده است.
٭ به نقل از مجله هنر و مردم دوره ۱۵ تير و مرداد ۱۳۵۶
*سایت دانشجو
بناهای هخامنشی
تالار آپادانا، تخت جمشید
هخامنشیان در اقامتگاه های خود بناهایی را می ساختند که می بایستی مبین قدرت و عظمت حکومت باشد. در دوران هخامنشیان یک سبک معماری مخصوصی به وجود آمده بود که در آن سنن و آداب ملل مختلف ساکن در کشور هخامنشتیان جلوه گری می کرد. یکی از آثار اولیه معماری هخامنشیان، کاخ کورش است که در نخستین اقامتگاه هخمانشیان در پاسارگاد (پازارگاد) بنا شد و عبارت از یک رشته ساختمانهایی بود در میان باغ و محصور به دیوار.
در ویرانه این کاخ، کتیبه بسیار قدیمی محفوظ مانده که می گوید : "من هستم کورش شاه هخامنشی." در پاسارگاد آرامگاه کورش نیز محفوظ مانده و آن بنای کوچکی است از سنگ که شبیه به خانه مسکونی با سقف دو پوششی و در روی پایه و شش پله پله بلند قرار گرفته است. در این بنا هیچ گونه تزئیناتی وجود ندارد.
این مقبره از سایر مقبره های پادشاهان، که به معنی و مفهوم واقعی کلمه از بناهای معماری بشمار نمی روند، متمایز است و عبارت از حفره ای است که در درون صخره ای به وجود آمده و با برجستگی های حجاری و تزئینات معماری تزئین شده است. طبق گفته مورخان باستانی در این مقبره بر روی بستر طلا جسد مومیایی شده کورش قرار داشته است.
در پاسارگاد و نقش رستم که مقبره پادشاهان در آنجا قرار دارد، ابنیه عجیبی به شکل برج های بلند که فاقد پنجره و تزئینات است، باقی مانده و اینطور به نظر می رسد که این بناها در قدیم معابدی بوده اند. داریوش در کتیبه خود در بیستون می نویسد که وی معابدی را که گوماتا (یکی از مغ های شورشی) ویران کرده بود تجدید بنا کرده است. علاوه بر برجهای اسرارآمیزی که اشاره شد، از آثار مذهبی، محراب های بزرگ سنگی و محل هایی را می توان ذکر کرد که به منظور پرستش اختصاص داشته و مسقف نیستند.
آرامگاه خشیار یکم، نقش رستم
در تخت جمشید که از دوره سلطنت داریوش اقامتگاه پادشاهان بوده، ابنیه به سبک کاخ ها اهمیت زیادی دارد. کاخ های تخت جمشید در روی یک سکوی بلند قرار گرفته و با وجود داشتن اشکال مختلف معماری ساختمان واحدی را تشکیل می دهند که قدرت و عظمت دولت هخامنشیان را نمایان می سازد و از آثار ملتی است که موسس و موجد هنر و صنعت دوره هخامنشیان بوده است.
کلیه این ابنیه، به استثنای یکی از آنها که به دوره اردشیر سوم تعلق دارد، طبق فرمان داریوش و خشیارشا بنا شده و ما می توانیم از روی آنها در باره وسعت فعالیت ساختمانی این پادشاهان و سبک معماری دوران شکوه و جلال دولت هخامنشیان قضاوت کنیم. در تخت جمشید دو نوع ساختمان به خوبی به چشم می خورد یکی "تاچار" قصر زمستانی، که در زمان داریوش ساختمان آن آغاز گردید و دیگری "آپادانا" سالن روبازی که بر روی ستونهای بلند باریک با پوشش چوبی استقرار دارد. این قصر در زمان داریوش بنا شد و در زمان خشیارشا و اردشیر اول تجدید گردید. سالن صد ستونی هم که در زمان خشیارشا بنا شده از همین نوع محسوب می شود.
بنای قصر داریوش که در اقامتگاه دیگر پادشاهان در پایتخت قدیم عیلام، یعنی شوش ساخته شده، نوع دیگری است. در آنجا ابنیه قصر در اطراف حیاط مرکزی بر صبق اصول معماری ماورای دجله و فرات متمرکز شده است.
کلیه این آثار مختلف معماری، حاکی از سنن مختلفی است که بر اساس آنها سبک معماری دوران هخامنشیان به وجود آمده است. تردیدی نیست که هنر هخامنشیان از لحاظ این که یک هنر درباری بوده و از لحاظ عظمت و جلال می بایستی قدرت و جبروت پادشاهان را نمایان سازد، به دست ملل و قبایل گوناگون بنا شده و خود ایرانیان در بنای آن کمتر کار کرده اند.
در این هنر علاوه بر عناصر هنر محلی ایرانی، عناصری نیز از هنر بین النهرین و مصر و یونان نیز به چشم می خورد. در شوشو از روی کتیبه داریوش اول معلوم می شود که استادان کلیه ملل در ساختمان کاخ، که نشانه قدرت و عظمت حکومت هخامنشیان بوده است، شرکت داشته اند
روشهاي بهداشتي و درماني درايران باستان
آريائي هاي قديم بهداشت و پيش گيري از بيماري ها را بوسيله روشهاي خاص خود در صدر وظائف خويش مي شناختند و مي كوشيدند كه با آيين مخصوص كفن و دفن مردگان خويش از گسترش بيماريها كه به وسيله اجساد و انسانها و جانوران به موجودات زندة ديگر انتقال مي يابند و تندرستي آنان را درمعرض خطر قرار مي دهد جلوگيري كنند.
(فيتتز : پزشكي در اوستا، صفحه 40-38)
براي عملي كردن اين روش آريائيها در دستگاه حكومتي و ميان اقوام وخويشان مقررات و فرمان هاي پزشكي و بهداشتي داشتند.
مثلا" يكي از مهم ترين اين فرمانها، دور كردن جسدهاي انسانها و حيوانات از خانه و محيط زيست، شهر و قصبه و اجتماعات ومناطق كشاورزي و محيط پرورش جانوران بود.
با توجه به قوانين پزشكي و بهزيستي، انسان هاي سخت بيمار كه نياز به معالجه داشتند، مي بايست هر چه زودتر از انسان هاي سالم دور شوند و به بيمارستانها و يا مراكز ديگر درماني انتقال داده شوند.
ظروف مخصوصي كه براي اينگونه بيماران در نظر گرفته مي شد، نمي بايست مورد استفاده ديگران قرار گيرد، اين روش و فرمان مخصوصا"براي آن قبيل زناني كه دوران قاعدگي را مي گذرانيدند و نيز در مورد زخمي ها در ميان هخامنشيان و پيش از آنها و نيز بعدها به اجرا در مي آمد و موجب جدايي كامل بيماران از انسانهاي سالم مي شد
. (براندنبورگ: پزشكان روحاني ، صفحه 26-25)
براي كسب آگاهيهاي پزشكي و تحصيل دانش و فنون مختلفة پزشكي، دانشجويان ميبايست در محضر متخصصين پزشكي، دانش پزشكي آموخته و دوره هاي نسبتا" طولاني پزشكي كه در آنزمان با دانش هاي ديگر نيز توأم بوده است، بانجام رسانند.
به استناد نوشته هاي به جاي ماندة اوستايي پنج دسته از پزشكان در زمان هاي پيش در ايران باستان شناخته شده اند كه از نظر وظيفه و كيفتي كار ئ تخصص كاملا" از هم تميز داده شده اند
. 1- اشو پزشك (اوستايي Aso-baesaza) يا پزشيك كه به كمك قانون مقدس اشا بيمارانش را درمان مي كند.
اين پزشك كسي است كه روش درمان پزشكي او به كمك اشا (پاكي) و در چهار چوب اشا بوده و چيزي جز نظافت و دقت در نگهداري جسم و روان وتوجه به مواد غذايي و نظام بهداشتي را به بيماران خويش تجويز نکرده و فرمان نمي داد و جز انجام اين فرمانها از بيمار انتظار نداشت (يشت 3 بند 6).
به استناد اوستا و همانگونه كه از مفهوم لغوي آن مستفاد مي شود، اشو پزشك كسي است كه با توجه به ضوابط و قوانين متخذه از واژه مقدس ‹‹اشا›› يعني راستي و پاكي بيماران را درمان ميكند.
اين پزشك را مي توان با توجه به توانايي و تخصص به پزشك بيماريهاي عمومي امروز كه براي درمان اكثر بيماريهاي عادي مسئول است تشبيه کرد. (يشت 3 بند 6).
2- داد پزشك (Dato-baesaza) يا پزشكي كه به كمك قانون درمان مي كند كسي است كه روش درماني او به كمك ‹‹داتا›› (قانون – داد – حق) و كاربرد روشهاي مخصوصي بوده و وظايف درماني ويژه اي را به بيماران خود فرمان ميدهد.
در زمره اين روشها و قوانيني ‹‹برشنوم›› (Baresnum) را مي توان ذكر كرد.
به كمك اين روش 9 روز و نه 9 شب بيماران را از انسانهاي ديگر دور نگه ميداشتند و جدا از ديگران غذايش را به او مي دادند به خاطر اينكه از سرايت و انتقال بيماري او به ديگران جلوگيري شود. پيروي و كاربرد اين روش به ويژه در مورد بيماريهاي مسري قابل توجه وعمل بودند.
به كمك اينگونه روشهاي درماني به بيمار آرامش بخشيده مي شده و نيز محيط زندگي و اطرافيان او را از گزند بيماري به دور نگهداشته مي شدند.
اين روش هنوز نيز در ميان زرتشتيان معمول است و بطور كامل و با دقت و مراقبت فوق العاده به مورد اجرا گذاشته ميشود.
روش درماني برشنوم مخصوصا" درمورد بيماراني انجام مي گرفته است كه به يك بيماري واگيردار مبتلا بوده اند. بر اساس اين روش كه پس از معاينات پزشكي وتشخيص نوع بيماري و آنكه بيمار نياز به برشنوم دارد مي توانسته است در موارد ضروري و فوري درهر وقت و زماني به مرحله اجرا در آيد.
در صورت ديگر و براي زرتشتيان سالم كه فاقد هر گونه بيماري هستند و در نظام پزشكي و با توجه به اصول و ضوابط درماني نيازي به برشنوم ندارند، بلكه مجبورند كه به روش برشنوم در مورد خويش توجه و طبق آن رفتار كنند، فقط ساليانه يك بار و بيشتر در تابستان و مخصوصا" در مواقع خاصي از اين فصل در خانه موبد مخصوصي كه صلاحيت برگزاري مراسم برشنوم را دارد، اجراي مراسم برشنوم انجام ميگيرد.
جا دارد كه اضافه شود كه برگزاري مراسم برشنوم به اعتقاد من در ايران باستان در محل مخصوص و برگزيده اي بوده و تحت نظر مراجع با صلاحيت ديني و پزشكي صورت مي گرفته است و نه به گونة امروزي كه در خانه موبد مخصوص اين مراسم برگزار ميشود.
اين موبد متبحر نه تنها در فن خود در مورد انجام مراحل مختلفة برشنوم مهارت وتوانايي خاص دارد، بلكه به امور مهم ديني در مقام يك روحاني تسلط كامل داشته و در اين وظيفه حساس خويش يك صاحبنظر و شخص مورد اطمينان مقامات مذهبي و دولتي نيز بوده است و آنگونه كه از نوشته هاي ديني زرتشتيان به زبانهاي اوستايي و پهلوي برمي آيد، مخصوصا" مورد توجه شاهنشاهان و پيشوايان طراز اول ديني بوده اند.
اينگونه پزشكان حتي در مورد بيماري درباريان و مقامات دولتي و روحانيون دست به كار مداوا مي شدند و به دستورات درماني آنها توجه خاص مي شده است.
اين موبد وظيفة تهيه اغذيه و آشاميدنيها را با توجه به اتكاء به ضوابط و فرامين و نسخه هاي ديني به نحو احسن به عهده دارد و بعلاوه مراقبت به بيماران خويش را بطور مداوم به عهده دارد.
در طي شبانه روز فقط براي مدت زمان كوتاهي مي تواند دستيار او كه براي اين كار پيش بيني و پرورش و تعليم داده شده است وبه بهترين وجه براي انجام اين كار مهارت وتخصص دارد جايگزين موبد شده و وظايف او را انجام مي دهد. اين دستيار بعدها پس از گذراندن امتحانات مربوطه و آشنايي كامل به برگزاري مراسم ديني به جاي موبد نامبرده مي نشيند و انجام وظائف او را به عهده ميگيرد.
دورة تحصيل اين دستيار كه با كارها و تمرين هاي عملي زياد توأم است امروزه هفت سال بطول مي انجامد.
آنها كه در اين مراسم شركت مي كنند بايد روزانه سه بار تن خويش را بشويند (دو بار با ادرار گاو و يك بار با آب پاك) و از نظر رواني يا دروني به وسيلة خواندن نمازهاي مقدس و درمان بخش از اوستا كه انديشه و نيروهاي دروني آنان را از زشتي به دور نگه ميدارد وهر گونه كژ بيني را از آنان مي زدايد، تطهير مي شوند.
شستشوي جسماني كه شامل شستشوي ظاهري بدن است با كاربرد روشهاي مخصوص ديني كه زير نظر مستقيم موبد است، براي شركت كنندگان بيمار در تمام مدت برگزاري مراسم برشنوم انجام ميپذيرد و در مورد افراد بيمار موبد مسئول شخصا" آن را انجام داده و يا آنان را راهنمائي مي كند.
و در مورد شركت كنندگان سالم در مراسم برشنوم بدانگونه است كه همينكه شرکت كننده اي چگوگي شستشو و كاربرد لوازم آن و خواندن نماز هاي مربوط به آن را آموخت ميتواند بدون كمك موبد در روزهاي بعد بدن خود را شستشو دهد.
پوشاك شركت كنندگان آنگونه كه معمول است در تابستان از جنس پارچه هاي نخي يا پنبه اي و از يك پيراهن و يك شلوار (زير شلوار) و يك زير پيراهن (سدره) است و علاوه بر آن يك پوشش براي سر در نظر گرفته شده كه به صورت يك كلاه نازك مورد استفاده قرار ميگيرد و همگي داراي كشتي (كمربند ديني) هستند و آنچه معمول است هر شركت كننده اي يك جفت گيوه سفيد دارد زيرا در هنگام نماز و نيايش و ستايش بايد از سر تا پا پوشيده باشد.
و اگر مراسم برشنوم در فصل زمستان برگزار شود به اين لباسها يك پالتو نيز اضافه ميشود كه معمولا از پارچه پنبه اي ضخيم و يا از پشم گوسفند سفيد يعني از همان جنس كشتي (كمربند آئيني) است.
پوشاك شركت كنندگان بايد مرتب تعويض شود و شستشوي آنها به وسيلة موبد و طبق آئين خاص انجام مي گيرد، به شيوه اي كه در ميان زرتشتيان معمول است، شركت كنندگان در مراسم برشنوم هر روز لباسهاي خود را عوض مي كنند و پوشاك تميز به تن مي كنند و در موارد غير عادي و بيماري شديد وحالت اضطراري طبق اجازه وتشخيص موبد هر زمان مي توان تحت درمان به شيوة برشنوم قرار گرفت.
شستشوي دروني كه به روايتي شستشو و طهارت روان نيز ناميده ميشود به وسيله آشاميدن نوشابة مقدس ديني كه زرتشتيان آن را نيرنگ دين مينامند و همان نيروي زدايندگي و اثر هوم پيشين را ميتواند داشته باشد، انجام ميگيرد. (شربت هوم به زبان سانسكريت ‹‹ سوم›› گفته مي شود.)
(نيرنگ دين يا نيرنگ ديني به معناي شستشو و مرام بايسته ديني نيز گفته مي شود.)
شستشوي دروني يا طهارت روان روزانه سه بار انجام مي گيرد. اين شستشو شامل قرائت قطعات دعا و نيايش و خواندن سرودهاي ستايشي و بندهاي مختلفه اوستا (يسنا و يشتها و گاهان از پنج گاه يا زمان شبانه روز و نمازهاي كوچك مربوط به اين مراسم) و آشاميدن نيرنگ دين يا شربت هوم با خواندن يشت هوم است.
آشاميدن نيزنگ يك بار، در بامداد پيش از طلوع آفتاب يا در حين طلوع آن و يكبار پس از نيمروز و بار سوم اندكي پيش از به پايان رسيدن روز و يا در حين غروب افتاب به وسيله موبد معالج انجام ميگيرد.
اصولا مقدار شربت هوم كه به بيماران خورانده مي شود، آنطور كه روايت است با هم يكي است، زيرا شربت هوم بدان مفهوم كه در جهان پزشكي معمول است و انتظار ميرود، خاصيت درماني و تأثير درد زايي ندارد و طبيب معالج كه در اينمورد همان موبد پيشواي مذهبي است آن را به عنوان داروي پاك كنندة درون به بيمار مي دهد.
غذاي روزانه شركت كنندگان در مراسم برشنوم بيشتر از لبنيات وسبزينه هاي فصل تشكيل شده است. روزانه بطور معمول چهار بار به شركت كنندگان خوراك داده ميشود.
شير ماست و پنير و ديگر محصولات لبني بايد به وسيله زرتشتيان تهيه شده باشد و براي رعايت كامل اصول و دستورات ديني در صورت امكان موبد مسئول شخصا" در تهيه آنها نظارت مي كند.
شستشو و آماده كردن سبزيجات و نيز تهيه خوراكهاي گرم وظيفه موبد و خانوادة اوست.
پيش از صرف خوراك بوسيلة موبد و شركت كنندگان اين خوراكها با قرائت قطعات اوستائي تقديس وتطهير ميشوند.
همانگونه كه روش سنتي زرتشتيان است به شركت كنندگان در مراسم برشنو معمولا گوشت حيوانات داده نميشود. دلائلي كه در اين مورد آورده مي شود كاملا منطبق با اصول ديني و قانع كننده هستند.
چون در واقع اين شركت كنندگان تا حدي ناتندرست هستند براي بهبوديابي در مراسم برشنوم شركت مي كنند و همانگونه كه پزشكان نيز توصيه مي كنند، معده اشخاص بيمار آنقدر فعال نيست كه بتواند خوراكهاي گوشتي و چربي دار و دير هضم را تحمل كند.
اينست كه روغني كه براي تهيه خواركها بكار ميرود روغن گياهي است و معمولا از دانه هاي خشخاش گرفته مي شود و زرتشتيان آن را ‹‹ روغن شيره›› مي گويند. اين روغن نيز با رعايت اصول بهداشتي و دستورات دقيق دين به وسيلة افراد مخصوصي كه صلاحيت تهيه اين روغن را دارند و در مناطق زرتشتي نشين مشخص وتحت مراقبت موبدان و مراكز و انجمن هاي زرتشتيان هستند تهيه مي شوند.
با توجه به ترجمه ‹‹ داتو بئشزا Dato-baesaza ›› يا كسي كه به كمك و رعايت قوانين ديني درمان مي كند با تقبل برخي از وظائف ديگر مي توان تصور كرد كه اين پزشك، پزشك قانون امروز باشد.
زيرا در زمان هاي پيش در ايران باستان اين پزشك با همراهي ديگر پزشكان در تشخيص علت مرگ در گذشتگان نيز وظيفة حساسي داشته و در صدور جواز دفن در گذشتگان نظر مؤثري داشته است.
نظر به توانايي و هنر درماني اين پزشك كه با موازين ديني هم آهنگ است، مي توان اين پزشك را پزشكي دانست كه در مراكز درماني مخصوص با روش رژيم پزشكي انجام وظيفه و درمان ميكرده است.
3-كارد پزشك (اوستايي – Karato-baesaza) يا پزشكي كه به كمك كارد درمان مي كند كسي است كه روش درماني او با كمك آلات و ابزار جراحي كه او براي درمان جسم بيماران به كار مي برده، انجام مي گرفته است.
در زمرة پزشكان، اين پزشك به پزشكي معروف است كه هنر درماني او به وسيله دست او كه باز دهنده انديشه و دانش پزشكي او بطور عملي است و همانگونه كه اشاره شد به مدد آلات وابزار جراحي انجام ميگيرد.
او عضو رنجوري كه در بدن درد مي كشد، به كمك جراحي مورد درمان قرار مي دهد و از بدن بيمار چرك ومواد زائد و زيان آور را دور مي كند.
براي انجام عمل جراحي آنطور كه از متن نوشته هاي اوستايي و پهلوي مستفاد ميگردد، جراحان آن زمان داروي بيهوشي به كار نمي بردند و عضو رنجور وعليلي را كه مورد جراحي قرار مي دادند، پيش از عمل و پس از آن با داروها و مواد معمول آن زمان ضد عفوني مي كردند.
اكثر جراحي ها فقط در سطح خارجي بدن بوده است و جراحي داخلي بدان صورت كه تصور ميرود، در ميان جراحان ايران باستان معمول نبوده است زيرا دانش پزشكي در آنزمان آنقدر پيشرفه و مجهز نبوده است كه جراحي، به خود اجازه و جرأت بدهد كه يك عضو عليل داخلي را مورد عمل جراحي قرار دهد و شكاف هاي جراحي آنقدر عميق نبوده است كه جراح از عهده بستن و به اصطلاح پانسمان و جلوگيري از خونريزي آن عضو داخلي برنيايد.
پزشك جراح بدن را مي شكافت و به خاطر اينكه به عضو عليل دسترسي پيدا كند (چنانچه اين عضو زير پوستي وبه اصطلاح داخلي باشد) پس از انجام عمل جراحي اعضاء بريده وشكافته شده و پوست بدن بيمار را با مهارت و دقت خاص مي بست براي اينكه اين اعضاء و همچنين پوست بدن جوش خورده و به هم به پيوندند.
در ميان پزشكان گوناگون آن زمان جراحان مشمول گذرانيدن امتحانات سخت در رشته تخصصي خود بوده اند، در صورتي كه پزشكان ديگر مانند پزشك بيماري هاي رواني، پزشك بيماريهاي عمومي و دارو پزشك و غيره آزمايشهاي سختي را نمي گذراندند و يا حداقل در نوشته هاي زرتشتيان از اين آزمايشها نامي برده نشده است.
براساس نوشته هاي اوستايي منجمله و نديداد آزمايش علمي و عملي داوطلب براي اشتغال به حرفه جراحي كه تخصص او بوده به شرح زير است:
با توجه به مرامنامه و قوانين امتحاني كه در ونديداد درباره جراحان تعيين شده كانديداي امتحان جراحي مي بايست كه سه عمل جراحي بر روي تن سه نفر غير ايراني يا غير آريائي (منظور ديو ستايان اند) با موفقيت به انجام برساند.
اگر اين سه عمل جراحي بر روي سه تن ديو پرست بدون موفقيت پايان يافته و آن سه تن بيمار از ادامة زندگي مرحوم مي شده اند، كانديداي امتحان جراحي مردود شناخته شده و اجازه نداشته است براي مزادپرستان بعنوان جراح انجام وظيفه نمايد (ونديداد 7 بند 38)
اگر كانديداي حرفه كارد پزشكي اين سه عمل جراحي را با موفقيت به پايان ميرسانده مي توانسته است حرفه كارد پزشكي را به شيوة معمول مملكتي و بدون هيچگونه محدوديتي براي مزدا پرستان ادامه دهد (ونديداد 7 بند 39-40) با توجه به وظائف و هنر پزشكي و درماني او مي توان اين پزشك را با جراح امروزي تشبيه و مقايسه کرد ولي نمي توان كارد پزشك ايران باستان را به دلائلي كه در مورد پزشكان ديگر ارائه شد با جراح امروزي برابر دانست.
دربارة اجرت پزشكان در ايران باستان در ونديداد به حد كافي سخن رفته است ولي در مورد كارد پزشكان بخصوص گفتگو شده و از آنجائي كه روش پرداخت مزد براي هر گونه حرفه اي و در هر طبقه اي زير نظر مستقيم مراجع دولتي و يك هيئت متدين و مورد اعتماد ديني بوده است، تعيين ميزان اينگونه اجرت ها به صورت استاندارد بوده و اين نرخ تعيين شده در سراسر كشور يكسان بوده است.
به استناد ونديداد 7 بند 39-40 كارد پزشكان فوق العاده مورد توجه وتشويق بوده اند.
4-ارور پزشك (اوستايي – Urvaro-baesaza) يا پزشكي كه به كمك عصاره گياهان و داروها بيماري هاي بيماران خويش را درمان مي كرده است – او كسي است كه روش درماني اش به كمك شيره گياهان انجام مي شده است.
در زمان هاي قديم پس از تشخيص نوع بيماري به وسيلة معاينات گوناگون كه روش مخصوص پزشكان بوده است، اين پزشك به عنوان داروي درمان كننده به بيماران خود داروهاي گياهي يا حيواني تجويز مي كرده است.
آزمايشها و معاينات او بدانگونه بوده است كه او پس از كشف عضو رنجور و نوع بيماري، بيمار را تحت كنترل مداوم خويش قرار مي داده و به گونه اي كه ذكر شد او را درمان مي كرده است.
حساسيت و به اصطلاح آلرژي، گونه هايي از بيماريهايي بوده اند كه اين پزشك به استناد اوستا بدانها توجه مخصوص مي كرده است و بيشتر جنبة رواني و عدم رعايت موازين بهداشتي از جانب بيماران داشته اند.
او پس از تجويز داروهاي گياهي و حيواني ذكر شده عكس العمل هاي عضو معلول را پس از مصرف دارو مورد مطالعه قرار مي داده و به كيفيت داروها و مداواي بيماريها وطبعا" به روشهاي درماني نويني كه به دانش پزشكي او مي افزوده اند، پي مي برده است.
شايد بتوان گفت كه در ميان مايعات نيايشي و قرباني مقدس در دين زرتشتيان كه در اوستا ‹‹ زاوثرا›› ناميده مي شوند كه شربت هوم – انار- ادرار گاو – و شير و غيره از آن گروه هستند، اين پزشك به خاصيت درمان كنندگي آنان ايمان داشته و به بيماران خود مي داده است.
ناگفته نماند كه پزشكان ديگر نيز به داروهاي او يا بهتر بگوييم به توانايي ودانش پزشكي او نياز داشته و پيوسته از او مدد مي گرفته اند.
داروهاي مؤثري كه در بالا ذكر شده (ونديداد 7-15 و دنباله) زير نظر مستقيم او و با توجه به دستورها و ضوابط مذهبي به وسيله افراد متخصص و صلاحيتدار تهيه مي شده و براي مصرف در اختيار نيازمندان و پزشكان قرار مي گرفته است.
پزشكان رشته هاي ديگر در هنگام مداواي بيماران خود از مشورت با او غافل نمي شده اند و اين همكاري جز لاينفك نظام پزشكي در ايران باستان در ميان پزشكان گروه هاي مختلف بوده است.
نظر به توانايي ومنزلت و وجهه اي كه اين پزشك در اجتماعات ايران باستان داشته ميتوان گفت كه ارور پزشك (گياه پزشك – دارو پزشك) را با داروسازان و دارو شناسان امروز مقايسه كرد.
ولي نبايد فراموش كرد كه با در نظر گرفتن دانش و امكانات دارو سازي آن زمان و مقايسه آنها با متدها و امكانات امروز، يك داروخانه در زمان هاي پيشين در حد يك ‹‹ عطاري›› در امروز بوده و يك دارو ساز آن زمان در امر مقايسه شبيه به يك ‹‹عطار›› در قرن بيستم بوده است و يا در حدود آن.
در نوشته هاي اوستايي آگاهيهاي لازم دربارة چگونگي تهيه داروها وعصاره گياهان در ايران باستان به چشم نميخورد ولي مورخين يوناني و عرب و حتي پزشكي اين اقوام حكايت از توانايي وتبحر ايرانيان در تهيه داروهاي مختلف و مؤثر كه يونانيان و عربها را به اعجاب واداشته است مي كنند.
5- مانتره پزشك (اوستايي – Maoro- baesaza) يا پزشكي كه به كمك و وردهاي مقدس و آسماني درمان مي كرده است.
او كسي است كه روش و هنر درماني اش به وسيلة زمزمة كلمات آسماني و قطعات اوستايي كه براي نيروهاي دروني وسلسله اعصاب و فاكتورهاي رواني انسان درمان بخش و فوق العاده مؤثر است، انجام مي شده و جز با اين روش ، او هنر پزشكي و درمان بخشي خويش را به كار نمي انداخته است. (ونديداد 2-29 و 37 ويشت 5-93).
از جمله بيماران و مراجعين او در درجه اول بيماران رواني – مبتلايان به غش و ضعف اعصاب – ديوانگان – و كسانيكه به سكته هاي موقتي دچار مي شوند، هستند.
اين پزشك در مورد بيماراني كه مبتلا به بيماريهاي مختلف رواني بوده اند روشهاي درماني گوناگوني را به كار مي برده و شيوه هاي مختلف درماني را عملي مي كرده است.
عضوي كه اين پزشك مخصوصا" بدان توجه مي كرده و دانش درماني خود را بدان معطوف مي داشته است ، مغز و دستگاه هاي عصبي و يا بهتر بگوييم سلسله اعصاب بوده است.
٭ به نقل از مجله هنر و مردم دوره ۱۵ تير و مرداد ۱۳۵۶
*سایت دانشجو
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش چهل ودوم
جشن نوروز
بزرگترین جشن ملی ایران که در نخستین روز از نخستین ماه سال خورشیدی آنگاه که آفتاب جهانتاب به برج حمل انتقال یابد و روز و شب برابر گردد ـ آغاز میشود در ادبیات پارسی گاه به نام «جشن فروردین» خوانده میشود:
جشن فرخندۀ فروردین است
روز بازار گل و نسرین است
و گاه «جشن بهار» یا «بهار جشن»:
بهار سال غلام بهار جشن ملک
که هم به طبع غلامست و هم بطوع غلام
و بیشتر به نام «نوروز» معروف است:
بر لشگر زمستان نوروز نامدار
کرده است رای تاختن و قصد کارزار
جشن سال نو نزد آریائیان
این جشن در اصل یکی از دو جشن سال آریائی بود: آریائیان در اعصار باستانی دو فصل گرما و سرما داشتند. فصل گرما شامل بهار و تابستان و فصل سرما شامل پائیز و زمستان میشد. فصل سرما در اوستائی زیمه Zima و فصل گرما همه Hama خوانده شده. در زمانی بسیار کهن فصل سرما شامل ده ماه و فصل گرما شامل دو ماه بود، چنانکه در وندیداد فرگرد اول بند ۲ و ۳ آمده، ولی بعدها در دو فصل مزبور تغییری پدیدار گشت چه تابستان دارای هفت ماه و زمستان پنج ماه گردید، چنانکه این امر نیز در شرح بندهای نامبرده از وندیداد مسطور است.
در هریک از این دو فصل جشنی برپا میداشتند که هر دو آغاز سال نو به شمار میرفته: نخست جشنی که به هنگام آغاز فصل گرما ـ یعنی وقتی که گلهها را از آغلها به چمنهای سبز و خرم میکشانیدند و از دیدن چهرۀ دل آرای خورشید شاد و خرم میشدند ـ و دیگر در آغاز فصل سرما که گله را به آغل کشانیده توشۀ روزگار سرما را تهیه میدیدند.
نوروز و مهرگان
از یک طرف میبینیم که در عهد هند و اروپائی سال از اول تابستان «انقلاب صیفی» و با ماه تیر آغاز میشده و دلیل آن لغت (میذیایری) است که اسم گاهنبار پنجم از شش گاهنبار (جشن) سال است. این جشن در حوالی «انقلاب شتوی» برپا میشده و معنای لغوی آن «نیمۀ سال» است. از بیان بندهشن پهلوی چنین بر میآید که (میذیایری) در اصل در حوالی انقلاب شتوی (اول جدی) و بنابراین اول سال در حوالی انقلاب صیفی (اول سرطان) و مطابق (میذیایری شم) بوده است.
از سوی دیگر در مییابیم که در زمانی سال با اول تابستان شروع میشد ولی نه با تیرماه، بلکه با فروردین ماه ـ بیرونی، اول سال ایرانیان را در فروردین و در انقلاب صیفی میداند و اعیاد خوارزمی نیز مؤید این مدعا است. مسعودی در التنبیه و الاشراف گوید: «آغاز سال ایرانیان در اول تابستان و مهرگان در آغاز فصل زمستان بوده است.» در نوروزنامه منسوب به خیام آمده.: «فروردین آن روز ]سی سال گذشته از پادشاهی گشتاسب که زردشت بیرون آمد[ آفتاب به اول سرطان قرار کرد و جشن کرد.» در کتاب التاج منسوب به جاحظ آمده: «نوروز و مهرگان دو فصل سال هستند: مهرگان دخول زمستان و فصل سرما است و نوروز اذن دخول فصل گرما است.»
هنگام جشن
قرائنی در دست است که میرساند این جشن در عهد قدیم، یعنی به هنگام تدوین بخش کهن اوستا نیز در آغاز برج حمل یعنی اول بهار برپا میشده و شاید به نحوی که اکنون بر ما معلوم نیست آن را رد اول برج مزبور ثابت نگاه میداشتند ـ مطابق حدس بعضی از خاورشناسان در عهد داریوش اول و اواخر پادشاهی او (در حدود ۵۰۵قم)، در هنگامی که تقویم اوستائی یعنی سال فروردین تا اسفندارمذ بجای تقویم باستانی و سالی که ماههای آن «باگایادی» و «گرماپادا» و غیره بود و از اوایل پائیز شروع میشد، رسماً در کشور ایران پذیرفته شد، ترتیب کبیسۀ سال معمولی به هم خورد و فقط در سال مذهبی و برای امور دینی و روحانی کبیسه را مراعات میکردند ولی از آن زمان به بعد سال رسمی ناقص و غیرثابت شده است ـ برخی دیگر از اندیشمندان برآنند که این ترتیب در زمان داریوش دوم (یعنی در سال ۴۱۱ق.م) به عمل آمده است.
چنانکه از تواریخ بر میآید، در عهد ساسانیان نوروز ـ یعنی روز اول سال ایرانی و نخستین روز فروردین ماه در اول فصل بهار نبود بلکه مانند عید فطر و عید اضحی در میان مسلمانان، آن هم در فصول میگشت.
در سال یازدهم هجرت که مبدأ تاریخ یزدگردی و مصادف با جلوس یزدگرد پسر شهریار آخرین شاهنشاه ساسانی است، نوروز در شانزدهم حزیران رومی (ژوئن فرنگی) یعنی نزدیک به اول تابستان بود و از آن تاریخ به این طرف به تدریج هر چهار سال یک روز عقبتر ماند، تا در حدود سال ۳۹۲ هجری، نوروز به اول حمل رسید ـ در سال ۴۶۷ هجری نوروز در بیست و سوم برج حوت یعنی هفده روز به پایان زمستان مانده واقع بود ـ در این هنگام جلالالدین ملکشاه سلجوقی (۴۶۵-۴۸۵) ترتیب تقویم جدید جلالی را بنا نهاد و نوروز را در روز اول بهار که موقع نجومی تحویل آفتاب به برج حمل است ـ قرار داده و ثابت نگاهداشت. بدین طریق که قرار شد در هر چهار سال یک بار سال را به ۳۶۶ روز بشمرند و پس از تکرار این عمل هفت بار یعنی پس از هفت مرتبه چهار سال (یا ۲۸ سال) بار هشتم به جای اینکه سال چهارم را ۳۶۶ روز حساب کنند با سال پنجم (یعنی درواقع با سال سی و سوم از آغاز حمل) این معامله را بکنندو بدین ترتیب روی هم رفته سال جلالی نزدیکترین سالهای دنیا به سال خورشیدی حقیقی که ۳۶۵ روز و ۵ ساعت و ۴۸ دقیقه و ۴۶ ثانیه است میشود.
جشن فروردین و فروردگان
فروردین از ریشه فرور و فرورد است که از یک واژۀ پارسی باستان به ما رسیده: در سنگ نبشتۀ بهستان (بیستون) داریوش بزرگ یکی از هماوردان خود را به نام فراورتی Faravarti یاد کرده. دومین پادشاه ماد نیز فرودتی نام داشته و پدر دیاکو سردودمان پادشاهان ماد هم که در ۷۱۳ق.م به تخت شاهی جلوس کرد همین نام را داشته، فرودتی با واژۀ اوستائی فروشی Farvashi و پهلوی فروهر Farvahr برابر است. در اوستا فروشی یکی از نیروهای نهانی است که پس از درگذشت آدمی با روان و دین از تن جدا گشته به سوی جهان مینوی گراید. هیأت واژۀ (فروردین) از هیأت اوستائی در حالت اضافه در جمع مؤنث اتخاذ شده، چه در اوستا این ترکیب همیشه با واژۀ اشاون ashâvan آمده به معنی فرودهای پاکان، فروهرهای نیرومند پارسیان ـ بنابراین در کلمۀ فارسی (فروردین) مضافالیه آنکه (پاکان) باشد افتاده است.
اما فروردگان مرکب است از همان فرورد و گان پسوند نسبت و اتصاف. این لغت به جشن ویژۀ ارواح در گذشتگان اطلاق میشده و آن هنگام نزول فروهران است از آسمان برای دیدن بازماندگان. نظیر آن در دیگر ادیان کهن و نو نیز دیده میشود و آن را (عید اموات) گویند. در نزد هندوان ستایش نیاکان (پیتارا Pitara) شباهتی به این جشن ایرانی دارد ـ رومیان نیز ارواح مردگان را به نام Manes خدایانی به تصور درآورده فدیه نثار آنان میکردند و معتقد بودند پس از آنکه تن به خاک سپرده شد، روان به مقامی ارجمند خواهد رسید، از اینرو در گورستانها، در ماه فوریه جشنی برای مردگان برپا میکردند و فدیه میدادند. بعضی مدت جشن فروردگان را پنج روز و برخی ده روز دانستهاند. این عید که اکنون پارسیان هند آن را «مقتات» مینامند در ایران به نام فروردگان و فروردیگان و معرب آنها فروردجان و فروردیجان از لغات پهلوی فردگان و پردگان و پردجان و به اصطلاح ادبی فروردکان نامیده شده و ریشۀ آنها از لغت اوستائی فرورتی و فروشی است که در بالا گذشت.
بنابر مشهور، این عید ده روز بوده که در اصل عبارت بوده است از پنج روز آخر ماه دوازدهم با پنج روز الحاقی اندر گاه و در اواخر عهد ساسانیان و همچنین نزد اغلب زرتشتیان قرون نخستین اسلام پنج روز آخر ماه آبان با پنج روز اندرگاه که پس از آخر آبان میآمده است. از خود اوستا مستفاد میشود که این عید از زمان قدیم ده روز بوده است چه در «یشت ۱۳ بند ۴۹» مدت نزول ارواح را ده روز میشمارد ولی معذلک ممکن و بلکه محتمل است هنگامی که خمسۀ مسترقه در جلو دی ماه بوده پنج روز پایان اسفندارمذ، یعنی از ۲۶ تا ۳۰ آن ماه عید بازگشت ارواح به منازل خودشان بوده است و چون خمسه را بعدها به آخر اسفندارمذ نقل کردند بعضی چون فروردگان را در واقع آخرین پنج روز قبل از فروردین میدانستند همان خمسه را فروردگان شمردند و برخی دیگر بنابر همان سنت جاری قدیم پنج روز آخر اسفندارمز را فروردگان گرفتند و عاقبت چنانکه بیرونی نوشته: «از آنجا که این ایام در آئین مذهبی اهمیت بسیار داشته و از زرتشتیان نمیبایست فوت شود عمل به احتیاط کردند و هر دو پنج روز یعنی همۀ ده روز را جشن گرفتند.»
فروردگان که در پایان سال گرفته میشد ظاهراً در واقع روزهای عزا و ماتم بوده نه جشن شادی، چنانکه بیرونی راجع به همین روزهای آخر سال نزد سغدیان گوید: «در آخر ماه دوازدهم (خشوم) اهل سغد برای اموات قدیم خود گریه و نوحهسرائی کنند چهرههای خود را بخراشند و برای مردگان خوردنیها و آشامیدنیها گذارند و ظاهراً به همین جهت جشن نوروز که پس از آن میآید روز شادی بزرگ بوده (علاوه بر آنکه جشن آغاز سال محسوب میشده).»
کلمۀ جشن هم که در این اصطلاح به کار رفته با (یشتن) پهلوی و (یزشن) پازند و (یسنا) و (یشت) اوستائی از یک ریشه و به معنی نیایش و ستایش و مجازاً برپا داشتن آئین و رسوم و تشریفات (اعم از سوگ و سور) است. ادامه دارد.....
جشن نوروز
بزرگترین جشن ملی ایران که در نخستین روز از نخستین ماه سال خورشیدی آنگاه که آفتاب جهانتاب به برج حمل انتقال یابد و روز و شب برابر گردد ـ آغاز میشود در ادبیات پارسی گاه به نام «جشن فروردین» خوانده میشود:
جشن فرخندۀ فروردین است
روز بازار گل و نسرین است
و گاه «جشن بهار» یا «بهار جشن»:
بهار سال غلام بهار جشن ملک
که هم به طبع غلامست و هم بطوع غلام
و بیشتر به نام «نوروز» معروف است:
بر لشگر زمستان نوروز نامدار
کرده است رای تاختن و قصد کارزار
جشن سال نو نزد آریائیان
این جشن در اصل یکی از دو جشن سال آریائی بود: آریائیان در اعصار باستانی دو فصل گرما و سرما داشتند. فصل گرما شامل بهار و تابستان و فصل سرما شامل پائیز و زمستان میشد. فصل سرما در اوستائی زیمه Zima و فصل گرما همه Hama خوانده شده. در زمانی بسیار کهن فصل سرما شامل ده ماه و فصل گرما شامل دو ماه بود، چنانکه در وندیداد فرگرد اول بند ۲ و ۳ آمده، ولی بعدها در دو فصل مزبور تغییری پدیدار گشت چه تابستان دارای هفت ماه و زمستان پنج ماه گردید، چنانکه این امر نیز در شرح بندهای نامبرده از وندیداد مسطور است.
در هریک از این دو فصل جشنی برپا میداشتند که هر دو آغاز سال نو به شمار میرفته: نخست جشنی که به هنگام آغاز فصل گرما ـ یعنی وقتی که گلهها را از آغلها به چمنهای سبز و خرم میکشانیدند و از دیدن چهرۀ دل آرای خورشید شاد و خرم میشدند ـ و دیگر در آغاز فصل سرما که گله را به آغل کشانیده توشۀ روزگار سرما را تهیه میدیدند.
نوروز و مهرگان
از یک طرف میبینیم که در عهد هند و اروپائی سال از اول تابستان «انقلاب صیفی» و با ماه تیر آغاز میشده و دلیل آن لغت (میذیایری) است که اسم گاهنبار پنجم از شش گاهنبار (جشن) سال است. این جشن در حوالی «انقلاب شتوی» برپا میشده و معنای لغوی آن «نیمۀ سال» است. از بیان بندهشن پهلوی چنین بر میآید که (میذیایری) در اصل در حوالی انقلاب شتوی (اول جدی) و بنابراین اول سال در حوالی انقلاب صیفی (اول سرطان) و مطابق (میذیایری شم) بوده است.
از سوی دیگر در مییابیم که در زمانی سال با اول تابستان شروع میشد ولی نه با تیرماه، بلکه با فروردین ماه ـ بیرونی، اول سال ایرانیان را در فروردین و در انقلاب صیفی میداند و اعیاد خوارزمی نیز مؤید این مدعا است. مسعودی در التنبیه و الاشراف گوید: «آغاز سال ایرانیان در اول تابستان و مهرگان در آغاز فصل زمستان بوده است.» در نوروزنامه منسوب به خیام آمده.: «فروردین آن روز ]سی سال گذشته از پادشاهی گشتاسب که زردشت بیرون آمد[ آفتاب به اول سرطان قرار کرد و جشن کرد.» در کتاب التاج منسوب به جاحظ آمده: «نوروز و مهرگان دو فصل سال هستند: مهرگان دخول زمستان و فصل سرما است و نوروز اذن دخول فصل گرما است.»
هنگام جشن
قرائنی در دست است که میرساند این جشن در عهد قدیم، یعنی به هنگام تدوین بخش کهن اوستا نیز در آغاز برج حمل یعنی اول بهار برپا میشده و شاید به نحوی که اکنون بر ما معلوم نیست آن را رد اول برج مزبور ثابت نگاه میداشتند ـ مطابق حدس بعضی از خاورشناسان در عهد داریوش اول و اواخر پادشاهی او (در حدود ۵۰۵قم)، در هنگامی که تقویم اوستائی یعنی سال فروردین تا اسفندارمذ بجای تقویم باستانی و سالی که ماههای آن «باگایادی» و «گرماپادا» و غیره بود و از اوایل پائیز شروع میشد، رسماً در کشور ایران پذیرفته شد، ترتیب کبیسۀ سال معمولی به هم خورد و فقط در سال مذهبی و برای امور دینی و روحانی کبیسه را مراعات میکردند ولی از آن زمان به بعد سال رسمی ناقص و غیرثابت شده است ـ برخی دیگر از اندیشمندان برآنند که این ترتیب در زمان داریوش دوم (یعنی در سال ۴۱۱ق.م) به عمل آمده است.
چنانکه از تواریخ بر میآید، در عهد ساسانیان نوروز ـ یعنی روز اول سال ایرانی و نخستین روز فروردین ماه در اول فصل بهار نبود بلکه مانند عید فطر و عید اضحی در میان مسلمانان، آن هم در فصول میگشت.
در سال یازدهم هجرت که مبدأ تاریخ یزدگردی و مصادف با جلوس یزدگرد پسر شهریار آخرین شاهنشاه ساسانی است، نوروز در شانزدهم حزیران رومی (ژوئن فرنگی) یعنی نزدیک به اول تابستان بود و از آن تاریخ به این طرف به تدریج هر چهار سال یک روز عقبتر ماند، تا در حدود سال ۳۹۲ هجری، نوروز به اول حمل رسید ـ در سال ۴۶۷ هجری نوروز در بیست و سوم برج حوت یعنی هفده روز به پایان زمستان مانده واقع بود ـ در این هنگام جلالالدین ملکشاه سلجوقی (۴۶۵-۴۸۵) ترتیب تقویم جدید جلالی را بنا نهاد و نوروز را در روز اول بهار که موقع نجومی تحویل آفتاب به برج حمل است ـ قرار داده و ثابت نگاهداشت. بدین طریق که قرار شد در هر چهار سال یک بار سال را به ۳۶۶ روز بشمرند و پس از تکرار این عمل هفت بار یعنی پس از هفت مرتبه چهار سال (یا ۲۸ سال) بار هشتم به جای اینکه سال چهارم را ۳۶۶ روز حساب کنند با سال پنجم (یعنی درواقع با سال سی و سوم از آغاز حمل) این معامله را بکنندو بدین ترتیب روی هم رفته سال جلالی نزدیکترین سالهای دنیا به سال خورشیدی حقیقی که ۳۶۵ روز و ۵ ساعت و ۴۸ دقیقه و ۴۶ ثانیه است میشود.
جشن فروردین و فروردگان
فروردین از ریشه فرور و فرورد است که از یک واژۀ پارسی باستان به ما رسیده: در سنگ نبشتۀ بهستان (بیستون) داریوش بزرگ یکی از هماوردان خود را به نام فراورتی Faravarti یاد کرده. دومین پادشاه ماد نیز فرودتی نام داشته و پدر دیاکو سردودمان پادشاهان ماد هم که در ۷۱۳ق.م به تخت شاهی جلوس کرد همین نام را داشته، فرودتی با واژۀ اوستائی فروشی Farvashi و پهلوی فروهر Farvahr برابر است. در اوستا فروشی یکی از نیروهای نهانی است که پس از درگذشت آدمی با روان و دین از تن جدا گشته به سوی جهان مینوی گراید. هیأت واژۀ (فروردین) از هیأت اوستائی در حالت اضافه در جمع مؤنث اتخاذ شده، چه در اوستا این ترکیب همیشه با واژۀ اشاون ashâvan آمده به معنی فرودهای پاکان، فروهرهای نیرومند پارسیان ـ بنابراین در کلمۀ فارسی (فروردین) مضافالیه آنکه (پاکان) باشد افتاده است.
اما فروردگان مرکب است از همان فرورد و گان پسوند نسبت و اتصاف. این لغت به جشن ویژۀ ارواح در گذشتگان اطلاق میشده و آن هنگام نزول فروهران است از آسمان برای دیدن بازماندگان. نظیر آن در دیگر ادیان کهن و نو نیز دیده میشود و آن را (عید اموات) گویند. در نزد هندوان ستایش نیاکان (پیتارا Pitara) شباهتی به این جشن ایرانی دارد ـ رومیان نیز ارواح مردگان را به نام Manes خدایانی به تصور درآورده فدیه نثار آنان میکردند و معتقد بودند پس از آنکه تن به خاک سپرده شد، روان به مقامی ارجمند خواهد رسید، از اینرو در گورستانها، در ماه فوریه جشنی برای مردگان برپا میکردند و فدیه میدادند. بعضی مدت جشن فروردگان را پنج روز و برخی ده روز دانستهاند. این عید که اکنون پارسیان هند آن را «مقتات» مینامند در ایران به نام فروردگان و فروردیگان و معرب آنها فروردجان و فروردیجان از لغات پهلوی فردگان و پردگان و پردجان و به اصطلاح ادبی فروردکان نامیده شده و ریشۀ آنها از لغت اوستائی فرورتی و فروشی است که در بالا گذشت.
بنابر مشهور، این عید ده روز بوده که در اصل عبارت بوده است از پنج روز آخر ماه دوازدهم با پنج روز الحاقی اندر گاه و در اواخر عهد ساسانیان و همچنین نزد اغلب زرتشتیان قرون نخستین اسلام پنج روز آخر ماه آبان با پنج روز اندرگاه که پس از آخر آبان میآمده است. از خود اوستا مستفاد میشود که این عید از زمان قدیم ده روز بوده است چه در «یشت ۱۳ بند ۴۹» مدت نزول ارواح را ده روز میشمارد ولی معذلک ممکن و بلکه محتمل است هنگامی که خمسۀ مسترقه در جلو دی ماه بوده پنج روز پایان اسفندارمذ، یعنی از ۲۶ تا ۳۰ آن ماه عید بازگشت ارواح به منازل خودشان بوده است و چون خمسه را بعدها به آخر اسفندارمذ نقل کردند بعضی چون فروردگان را در واقع آخرین پنج روز قبل از فروردین میدانستند همان خمسه را فروردگان شمردند و برخی دیگر بنابر همان سنت جاری قدیم پنج روز آخر اسفندارمز را فروردگان گرفتند و عاقبت چنانکه بیرونی نوشته: «از آنجا که این ایام در آئین مذهبی اهمیت بسیار داشته و از زرتشتیان نمیبایست فوت شود عمل به احتیاط کردند و هر دو پنج روز یعنی همۀ ده روز را جشن گرفتند.»
فروردگان که در پایان سال گرفته میشد ظاهراً در واقع روزهای عزا و ماتم بوده نه جشن شادی، چنانکه بیرونی راجع به همین روزهای آخر سال نزد سغدیان گوید: «در آخر ماه دوازدهم (خشوم) اهل سغد برای اموات قدیم خود گریه و نوحهسرائی کنند چهرههای خود را بخراشند و برای مردگان خوردنیها و آشامیدنیها گذارند و ظاهراً به همین جهت جشن نوروز که پس از آن میآید روز شادی بزرگ بوده (علاوه بر آنکه جشن آغاز سال محسوب میشده).»
کلمۀ جشن هم که در این اصطلاح به کار رفته با (یشتن) پهلوی و (یزشن) پازند و (یسنا) و (یشت) اوستائی از یک ریشه و به معنی نیایش و ستایش و مجازاً برپا داشتن آئین و رسوم و تشریفات (اعم از سوگ و سور) است. ادامه دارد.....
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش چهل وسوم
موسیقی هخامنشیان
مشاهده میکنید که پرهیز از استفاده از ساز و آلات در موسیقی مذهبی از ادوار گذشته تاریخی وجود داشته و اثرات آن تا به امروز هم به چشم میخورد .
مسئولیت اجرای سرودهای مذهبی با موبدان خوش آواز بوده و به قول "استرابو" دانشمند یونانی این نغمهها منحصر به مفاخر پهلوانی و مناجات با یزدان بوده است .
هرودوت همچنین مینویسد :
" ایرانیان برای قربانی در راه خداوند و مقدسات خود ، کشتارگاه و آتشکده ندارند و بر قبور مردگان شراب نمیپاشند ، در عوض یکی از پیشوایان مذهبی حاضر میشود و یکی از سرودهای مذهبی را میخواند . "
2 - موسیقی رزمی :
در دوران هخامنشی موسیقی به نوع دیگری هم موجود بوده است . یکی از انواع دیگر ، موسیقی رزمی یا جنگی بوده است .
گزنوفون دیگر مورخ یونانی در کتاب " سیروپدیا " مینویسد :
" کورش کبیر به عادت دیرینه ، در موقع حمله به ارتش آشور سرودی را آغاز کرد و سپاهیان او با صدای بلند آنرا خواندند و بعد از پایان سرود ، آزادمردان با قدمهای مساوی و منظم به راه افتادند . کورش در وقت حمله به دشمن سرود جنگی را آغاز کرد و سپاهیان با او هماهنگ شدند . "
" کورش برای حرکت سپاه دستور داد سربازان با شنیدن صدای شیپور قدم بردارند و حرکت کنند ، زیرا صدای شیپور علامت حرکت است . "
این سرودها برای برانگیختن حس شجاعت و دلیری سربازان اجرا میشد و گزنوفون اضافه میکند که :
" کورش از کشته شدن سربازان طبری و طالشی مغموم شد و برای مرگ سربازان مازندرانی و طالشی سرودی خواند و این همان سرودی است که در ادوار بعد در مراسم موسوم به ' مرگ سیاوش ' خوانده میشد . "
این مراسم هنوز هم در بین بسیاری از طوایف ایرانی وجود دارد و بنام " سوگ سیاوشان " یا " سووشون " معروف است و بقایای این آئین قدیمی حتی در مراسم آئینی ایران بعد از اسلام نیز دیده میشود .
از دوران هخامنشی سازهایی باقیمانده است از آن جمله میتوان به کرنا ، نی ، شیپور ، کوس ( نوعی ساز ضربی ) ، درای و سنج اشاره کرد .
در سال 1336 هجری شمسی در کاوشهای تخت جمشید در حول و حوش آرامگاه اردشیر سوم هخامنشی ، یک شیپور فلزی به طول 120 سانتی متر بدست آمد که شبیه کرنای است .
قطر دهنه آن 50 سانتیمتر و جزو سازهای جنگی محسوب میشود .
3 - موسیقی مجلسی :
اما نوع دیگری از موسیقی بنام مجلسی نیز در آن روزگار مرسوم بوده است . موسیقی مجلسی یا همان بزمی از دیرباز در تمدن ایران وجود داشته است . آوازهای فراغت ، سرودهای شادی و سرور ، در جلسات بزم بکار میرفت و سازهای ویژه و شیوه اجرای خاص خود را داشت .
گزنوفون و هرودوت هر دو از این نوع موسیقی نام بردهاند و دیگر مورخ یونانی " آتنه " در این باره نوشته است که :
" در جشن مهرگان که در حضور شاهنشاه هخامنشی برگزار میشد ، نوازندگان و خوانندگان با اجرای برنامههایی در مجلس شرکت میکردند و خوانندگان و نوازندگان در آن جشنها سهم اساسی داشتند . "
هرودوت از وجود تعداد زیادی موسیقیدان در عصر هخامنشی یاد میکند و مینویسد که آنها در دربار نیز زندگی میکردند و در روزهای جشن همچون مهرگان ، سده ، نوروز و . . . به دربار خوانده میشدند و شادی و سرور برپا میکردند .
گزنوفون نیز می نویسد :
" کورش برای کیاخسار تعدادی از موسیقیدانها را برگزید . . . اسکندر مقدونی از خزانه کورش 320 فقره اسب و آلات موسیقی را بدست آورد . "
و جالب اینجاست که در سفرنامه فیثاغورث نیز به مراسم تاجگذاری داریوش اشاره شده است :
" حدود 360 دختر خنیاگر ( نوازنده یا خواننده ) به آوازخوانی و نوازندگی میپرداختند .
منبع
[External Link Removed for Guests]
__________________
موسیقی هخامنشیان
مشاهده میکنید که پرهیز از استفاده از ساز و آلات در موسیقی مذهبی از ادوار گذشته تاریخی وجود داشته و اثرات آن تا به امروز هم به چشم میخورد .
مسئولیت اجرای سرودهای مذهبی با موبدان خوش آواز بوده و به قول "استرابو" دانشمند یونانی این نغمهها منحصر به مفاخر پهلوانی و مناجات با یزدان بوده است .
هرودوت همچنین مینویسد :
" ایرانیان برای قربانی در راه خداوند و مقدسات خود ، کشتارگاه و آتشکده ندارند و بر قبور مردگان شراب نمیپاشند ، در عوض یکی از پیشوایان مذهبی حاضر میشود و یکی از سرودهای مذهبی را میخواند . "
2 - موسیقی رزمی :
در دوران هخامنشی موسیقی به نوع دیگری هم موجود بوده است . یکی از انواع دیگر ، موسیقی رزمی یا جنگی بوده است .
گزنوفون دیگر مورخ یونانی در کتاب " سیروپدیا " مینویسد :
" کورش کبیر به عادت دیرینه ، در موقع حمله به ارتش آشور سرودی را آغاز کرد و سپاهیان او با صدای بلند آنرا خواندند و بعد از پایان سرود ، آزادمردان با قدمهای مساوی و منظم به راه افتادند . کورش در وقت حمله به دشمن سرود جنگی را آغاز کرد و سپاهیان با او هماهنگ شدند . "
" کورش برای حرکت سپاه دستور داد سربازان با شنیدن صدای شیپور قدم بردارند و حرکت کنند ، زیرا صدای شیپور علامت حرکت است . "
این سرودها برای برانگیختن حس شجاعت و دلیری سربازان اجرا میشد و گزنوفون اضافه میکند که :
" کورش از کشته شدن سربازان طبری و طالشی مغموم شد و برای مرگ سربازان مازندرانی و طالشی سرودی خواند و این همان سرودی است که در ادوار بعد در مراسم موسوم به ' مرگ سیاوش ' خوانده میشد . "
این مراسم هنوز هم در بین بسیاری از طوایف ایرانی وجود دارد و بنام " سوگ سیاوشان " یا " سووشون " معروف است و بقایای این آئین قدیمی حتی در مراسم آئینی ایران بعد از اسلام نیز دیده میشود .
از دوران هخامنشی سازهایی باقیمانده است از آن جمله میتوان به کرنا ، نی ، شیپور ، کوس ( نوعی ساز ضربی ) ، درای و سنج اشاره کرد .
در سال 1336 هجری شمسی در کاوشهای تخت جمشید در حول و حوش آرامگاه اردشیر سوم هخامنشی ، یک شیپور فلزی به طول 120 سانتی متر بدست آمد که شبیه کرنای است .
قطر دهنه آن 50 سانتیمتر و جزو سازهای جنگی محسوب میشود .
3 - موسیقی مجلسی :
اما نوع دیگری از موسیقی بنام مجلسی نیز در آن روزگار مرسوم بوده است . موسیقی مجلسی یا همان بزمی از دیرباز در تمدن ایران وجود داشته است . آوازهای فراغت ، سرودهای شادی و سرور ، در جلسات بزم بکار میرفت و سازهای ویژه و شیوه اجرای خاص خود را داشت .
گزنوفون و هرودوت هر دو از این نوع موسیقی نام بردهاند و دیگر مورخ یونانی " آتنه " در این باره نوشته است که :
" در جشن مهرگان که در حضور شاهنشاه هخامنشی برگزار میشد ، نوازندگان و خوانندگان با اجرای برنامههایی در مجلس شرکت میکردند و خوانندگان و نوازندگان در آن جشنها سهم اساسی داشتند . "
هرودوت از وجود تعداد زیادی موسیقیدان در عصر هخامنشی یاد میکند و مینویسد که آنها در دربار نیز زندگی میکردند و در روزهای جشن همچون مهرگان ، سده ، نوروز و . . . به دربار خوانده میشدند و شادی و سرور برپا میکردند .
گزنوفون نیز می نویسد :
" کورش برای کیاخسار تعدادی از موسیقیدانها را برگزید . . . اسکندر مقدونی از خزانه کورش 320 فقره اسب و آلات موسیقی را بدست آورد . "
و جالب اینجاست که در سفرنامه فیثاغورث نیز به مراسم تاجگذاری داریوش اشاره شده است :
" حدود 360 دختر خنیاگر ( نوازنده یا خواننده ) به آوازخوانی و نوازندگی میپرداختند .
منبع
[External Link Removed for Guests]
__________________
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.