صفحه 52 از 70

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۶, ۹:۳۴ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم قصد اين قوم فريب است

بيا برگرديم عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما دختر عشق نجيب است

بيا برگرديم كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند روستا مامن سيب است

بيا برگرديم چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم

ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۴۴ ب.ظ
توسط arash_slayer
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم

ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۶, ۶:۰۲ ب.ظ
توسط padeshah
کاش میشد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد کاش می شد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد کاش میشد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید بعد دست قطره ها یش را گرفت تا بهار آرزو ها پر کشید

ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۶, ۸:۲۰ ب.ظ
توسط Masoud
.................برگ در انتهاي زوال مي افتد.......

................................ميوه در ابتداي كمال.............

به خود بنگر چون مي افتي....برگي يا ميوه؟..........

ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۱۱ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
چي مي شد؟ چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم . چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم . چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم . چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم . چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم. چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم . چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم . چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم . چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم. و چي مي شد اگه... و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟!!

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۴۳ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
همیشه با به دست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی؛ گاهی وقتا لازمه ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی.

همه ی ما با اراده به دنیا میام با حیرت زندگی میکنیم و با حسرت میمیریم، این است مفهوم زندگی؛ پس به خاطر غمهایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده ی آوای غمگین دلت باشد. افسوس آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم و آن زمان که دوستمان می دارند لجبازی می کنیم...

ارسال شده: شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶, ۴:۲۶ ب.ظ
توسط susan
راستی رفیق،

می دانستی که در امپراطوری ستارگان

دیدگان ما،

حتی رعیتی هم بشمار نمی آیند ....!!!!

و چه توّهم غریبی ست،

گوش فرمانی پادشاه از رعیت ....!!!!

اینطور نیست،

ستاره ی چشمانِ من ....!!!!



- ....

- برو ....

* نه ....

- آخه بخاطره دو دیقه ....

* آره ....

دقیقه ها را شمرده ای ....!! آن هایی را می گویم که نبودی ....

susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶, ۹:۵۲ ب.ظ
توسط solitaryman
آنگاه که انسانی دروغ می گوید بخشی از جهان را به قتل می رساند اینها مرگ های کمرنگی هستند که انسانها

به اشتباه زندگی می خوانند.

ارسال شده: شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۴۹ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
   همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم   

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۶, ۱:۰۷ ق.ظ
توسط arash_slayer
solitaryman,
دوست عزيز مي شود بگويي اين جله بالا از کيست؟!!
چرا که يک شاعر امريکايي يک شعر کاملا شبيه انچه که شما نوشته ايد سروده است با اين تفاوت که به جاي دروغ از کلمه خواب استفاده کرده است؟؟ :-(

ارسال شده: دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶, ۸:۰۷ ق.ظ
توسط wolf156
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هر روز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوار و دري
که تو هر روز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هر روز به آن مي نگري
دل من را ديدي؟
ساکن کفش تو بود...
يادت هست؟
ای کاش رسم محبت ورزیدن را از پروانه می آموختیم دیوانه وار گرد شمع می گردد تا ذره ذره وجودش تصاحب شود.
یه روز دوستی از عشق پرسید:
فرق ما دو تا چیه؟
عشق گفت:تو با یه سلام شروع می شی ولی من با یه نگاه
عشق از دوستی پرسید:
حالا از نظر تو فرق ما دو تا چیه؟
دوستی گفت:من با یه دروغ تموم می شم و تو با مرگ

هيوا از كوردستان عراق

ارسال شده: چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۶, ۸:۵۰ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
"من نمی نویسم که بگویی دو ستت دارم .
من نمی نویسم که بگویی فراموشت نخواهم کرد
من نمی نویسم که بگویی با تو خواهم ماند
من نمی نویسم که بگویی بی تو نمی توانم بمانم
من نمی نویسم که دلت را به رحم بیاورم
من نمی نویسم که بگویی در انتظار چشمانت می مانم
و در راه قدمهایت میمیرم


نه من نمی نویسم که اینها را بگویم
من می نویسم که بگویم دوستت دارم حتی اگر دوستم نداشته باشی
می نویسم که بگویم با تو خواهم ماند
می نویسم که بگویم بی تو خواهم مرد .
می نویسم که بگویم در انتظار چشمانت جان خواهم داد
می نویسم که بگویم زندگی بی تو برایم معنا ندارد
می نویسم که بگویم دیوانه وار تو را خواهانم
می نویسم که بگویم فراموشت نخواهم کرد
می نویسم که بگویم بدون حضور گرمت
روح من خاموش و سرد است
بدون چشمان روشنت خانه ام تاریک است
بدون حضورت وجودم خالی از هیاهوست
بدون حضورت گل زیبایی ندارد
بدون حضورت مهتاب نور نخواهد داشت
ستاره رقص نخواهد کرد
بدون حضورت مریم عطر افشانی نخواهد کرد
بی تو گل سرخی نخواهد داشت
من می نویسم که اینها را بگویم
می نویسم که کلمات گویای سخنم باشند
من همه ی احساسم را در جوهر قلمم می ریزم
من همه ی وجودم را غرق در کلماتم می کنم
من همه ی عشقم را در واژه می ریزم