صفحه 53 از 70
ارسال شده: پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۶, ۱۲:۳۴ ق.ظ
توسط Saeed_6262
ارسال شده: جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۸۶, ۷:۵۵ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
اي کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه تو، همه چيز را فراموش مي کردم
ارسال شده: شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۲۳ ق.ظ
توسط ha@elc
susan,
سلام
اون تيکهي کلاغها و مترسک خيلي قشنگ بود، مرسي
Mahdi1944: به فارسي باز نويسي شد، ارسال پست به فينگليش مجاز نيست...
ارسال شده: سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۶, ۶:۳۵ ب.ظ
توسط Montana2100
آموخته ام ..... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ،
اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
ارسال شده: سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۱۶ ب.ظ
توسط naatamam
بهشت و جهنم
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد ، خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه ، نا اميد و در عذاب بودند . هر کدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته قاشق ها بلند تر از بازوي آن ها بود ، به طوري که نمي توانستند قاشق را به دهان شان برسانند ! عذاب آن ها وحشتناک بود .
آن گاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم . او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد . ديگ غذا ، جمعي از مردم همان قاشق هاي دسته بلند ... ولي در آن جا همه شاد و سير بودند .
آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اين جا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آن که همه چيزشان يکسان است ؟ خداوند تبسمي کرد و گفت :
خيلي ساده است ، در اين جا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند . هر کسي با قاشق غذا در دهان ديگري مي گذارد ، چون ايمان دارد کسي هست که در دهانش غذايي بگذارد.
ارسال شده: چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۵۳ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
تو بي نهايت شب وقتي نگات مي خنديد
چشمهاي خيره من اندوه تو را نمي ديد
چرا غريبه بودم با غربت نگاهت
هستيو خوب نديدم تو چشم بيگناهت
کاشکي براي قلب ات يه اسمون مي ساختم
روح بزرگ تورا چرا نمي شناختم
اينه گريه ميکرد وقتي تو را شکستم
ستاره پشت در بو د وقتي در هارو بستم
تو بودي سکوت و غروب سرد پاييز
باغچه را زيرو رو کرد هواي سرد پاييز
حالا من غريبه دنبال تو ميگردم
با قلب اسموني کمکم کن تا برگردم
ارسال شده: چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۱۳ ب.ظ
توسط Montana2100
هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خداوند هنوز از بشر نا امید نشده است.
رايحه دلپذير و عطر گل رز همواره در دستهايي كه گل را به ديگري تقديم مي كند باقي مي ماند .
هنر زندگي در اين است كه بتوناني صداقت دستهايت را به همگان نشان بدهي .
ارسال شده: پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶, ۱:۰۷ ق.ظ
توسط arash_slayer
خداي مصلوب را در کوچه پس کوچه هاي سنگلاخي ذهنم يافتم.
ارسال شده: پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶, ۸:۲۰ ب.ظ
توسط Montana2100
برای آنکه به طریق خودمان ایمان داشته با شیم لازم نیست ثابت کنیم طریق دیگران نادرست است کسی که چنین می پندارد به گام های خود نیز ایمان ندارد ...
(پائولو کو ئیلو)
ارسال شده: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۲:۰۶ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمی تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست

ارسال شده: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۳۲ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
باز هم امشب زير لب صدايت مي كنم
اشك مي ريزم دو چشمم را فدايت مي كنم
در نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام
هرچه مي خواهي بگو من هم دعايت مي كنم
خسته اي طاقت نداري مي روي آخر سفر
طاقت اشكت ندارم پس رهايت مي كنم
رفته اي من مانده ام در انتهاي عشق تو
رفته ام قربان عكست جان به پايت مي كنم
[External Link Removed for Guests]
ارسال شده: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۴۴ ب.ظ
توسط Montana2100
سنگدل است سيري که گرسنه را نصيحت مي کند تا درد گرسنگي را تحمّل نمايد.
--------------------------------------------------------------------------------
خشونت برخي ، بهتر از لطف ديگران است.
--------------------------------------------------------------------------------
اگر مي خواهي کسي را به حقيقت بشناسي ، منگر به آنچه که دارد بلکه بنگر به چه مشتاق است.
--------------------------------------------------------------------------------
پيشرفت ، به تعريف از گذشته نيست بلکه به حرکت به سوي آينده است.
--------------------------------------------------------------------------------
با شتاب مي خوري و به کندي راه مي روي ، چرا با پاهايت نمي خوري و با دستانت راه نمي روي؟
--------------------------------------------------------------------------------
کسي که کار نيکش را سه بار به ياد آورد ، پاداشش را نزد خداوند از دست مي دهد.
--------------------------------------------------------------------------------
به من مي گويند وقتي برده اي را ديدي او را بيدار مکن چه بسا خواب آزادي مي بيند.اما من مي گويم : هرگاه برده اي را ببينم ، او را بيدار مي کنم و از آزادي براي او سخن مي گويم.