صفحه 56 از 70

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱:۰۷ ق.ظ
توسط Montana2100
اگر نمی‌توانی درخت کاج روی تپه‌ای باشی
پس بوته ای باش در یک دره ، اما
زيباترين بوته کوچک در کنار جويبار
بوته باش ، اگر نمی‌توانی درخت باشی
اگر نمی توانی بوته باشی ، پس علف کوچکی باش
و با سرافرازی و رضايت در حاشيه جاده بايست.

اگر نمی توانی ماهی بزرگ باشی , پس يک ماهی قرمز کوچک باش
اما سرحال ترين و شادترين ماهی کوچک در درياچه....

نه تنها ناخدا ، بلکه سرنشين نيز بايد بود
برای همه ما جا وجود دارد.
کار بايد کرد , کم يا زياد

اگر نمی توانی جاده باشی ، پس فقط يک گذرگاه باش
اگر نمی توانی خورشيد باشی ، پس يک ستاره باش
اين بزرگی نيست که باعث پيروزی و يا سقوط تو می شود
هرچه هستی , بهترین باش...

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۶:۱۳ ب.ظ
توسط Ines
arash_slayer نوشته شده:دوری ام را به حســاب سفرم نگـــذاريد، دوست دارم که به پابوسي باران بروم، آسمان گفته که پا روي پرم نگـــذاريد، اين قدر آينه ها را به رخ من نکشيــد، اين قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذاريد، چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم کرد، بس کنيد اين همه دل دور وبرم نگذاريد، آخرين حرف من اين است،زميني نشويد فقط... از حال زمين بي خبرم نگــذاريد .


اونقدر قشنگ بود که دلم میخواست 3 بار دکمه سپاس رو بزنم، اما حیف که نمی شد. :)

----------------------------------------------------------

سرمایه ی عمر آدمی یک نفس است
آن نفس از برای یک همنفس است
گر نفسی با نفسی هم نفس است
آن نفس از برای یک عمر بس است

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۱۲ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
دختري از پسري پرسيد :آيا منو قشنگ مي دوني‌ ؟ پسر جواب داد : نه ! پرسيد : آيا دلت مي خواد تا ابد با من بموني‌؟ گفت :‌نه ! سپس پرسيد :‌ اگر ترکت کنم گريه مي کني ؟ و بار ديگر تکرار کرد :‌ نه ! دختر خيلي ناراحت شد .... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هايش را گرفت و گفت :‌ تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي .... من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک کني ... گريه نمي کنم .. مي ميرم :K:L

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱:۳۰ ق.ظ
توسط Montana2100
گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت
آتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت
آمد چو باد و مضطربم کرد همچو برق
وز آتشم زبانه به گردون رساند و رفت
برخاستم که دست دعايی برآورم
دشنام داد و راه دگر کرد و راند و رفت
از پی دويدمش که عنان گيريی کنم
افراشت تازيانه و مرکب جهاند و رفت
وحشی نشد نصيبم ازو تازيانه‌ای
چشمم به حسرت از پی او باز ماند و رفت...

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۹:۱۷ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
به سرخی دستان تو در زمستان
و به زیبایی معصومیت غریبانه ات در انتظار

اشکهای تو همیشه مخفیانه ریخته می شود
و خنده های من اشکارا سروده می شود

شاید معنی زندگی را دیر فهمیده ای و می گریی
و من بیرحمی آن را زود فهمیده ام و می خندم


راز خنده های من به درد هایم است
درد های من گناه گریه های توست

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۳:۵۲ ب.ظ
توسط Montana2100
زندگی فقط زمانی معنا دارد که در نغمه‌ها منتشر شويم
ما شبيه غنچه‌های بسته زندگی می کنيم
بايد مانند گل بخنديم
وقتی که همچون گل بشکفيم؛ زندگی معنی پيدا می‌کند
اگر کسی وجود خويش را با هستی سهيم نشود؛ زندگيش معنا نخواهد داشت.
هر کس که به اين دنيا پا گذاشته؛ آمده است تا ترانه ای بخواند؛
ترانه‌ي زندگی خود را...
پس زندگی را به آواز بخوان!

ارسال شده: چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۰:۱۰ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
و من تو را نمي شناسم
و من تو را نشناخته مي خواهم
و من تو را مي خواهم تا بشناسم
و من دوست دارم كه تو بهترين باشي
و من دوست دارم كه تو تنهاترين باشي
و من دوست دارم كه باهم به نظاره فرداها بدويم
ولي نمي دانم چرا
حال تو را مي نگرم كه مانند قطرات باران
مي تواني زلال باشي
حال به باران مي نگرم كه مي تواند مرا از دانه
به شكوفه بنشاند
مرا شاد و سر سبز كند
خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده"
" قلبم از دوري تو بد جوري دل تنگ شده
شايد تو همان باشي كه در اعماق روح من عطر جانت
طنين انداخته
شايد تو همان جنگلي باشي گه من ,تك درخت تنها ,به
انتظارش نشسته
بايد صبر كرد تا تو خود را نشان دهي
تا بتوانم پيدايت كنم
بايد اميدوار بود
تا بتوان اميدها را به واقعيت تبديل كرد
 تصویر 

ارسال شده: چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۱:۱۲ ب.ظ
توسط Montana2100
اگر می‌توانستم به جوانی بازگردم، بازهم تمام همان اشتباهات را می‌کردم، اما قدری زودتر!!! :-o

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۲:۳۲ ق.ظ
توسط Ines
ديشب تو را خواب ديدم ، امشب زودتر مي خوابم تا تو را بيشتر بببينم، اگر بدانم مردگان هم خواب مي بينند من هم مي ميرم تا تو را هميشه ببينم

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۱:۳۱ ق.ظ
توسط Ines
وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن

ارسال شده: جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۰۴ ق.ظ
توسط Montana2100
تمبر شويد و به چيزی که چسبيديد آن را رها نکنيد تا به مقصد برسيد.... :smile: :razz:

ارسال شده: جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۱۵ ق.ظ
توسط arash_slayer
ترجيه مي دهم شعر شيپور باشد , نه لالايي