صفحه 57 از 70

ارسال شده: جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۸:۴۲ ق.ظ
توسط naatamam
گل گلدون من شکسته در باد تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه شب بو نمیده کی گل شب بو رو از شاخه چیده

گوشه آسمون گل رنگین کمون من مثل تاریکی تو مثل مهتاب

گل گلدون من ماه ایوون من از تو تنها شدن چو ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ وبو من شدم رودخونه دلم یه مرداب

ارسال شده: جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۷:۱۱ ب.ظ
توسط Montana2100
غنچه از خواب پريد و گلی تازه به دنيا آمد

خار خنديد و به گل گفت « سلام » . . .

و جوابی نشنيد .

خار رنجيد ولی هيچ نگفت

ساعتی چند گذشت . . .

گل چه زيبا شده بود .

دست بی رحمی آمد نزديک ،

گل سراسيمه ز وحشت افسرد ؛

ليک آن خار در آن دست خليد . . .

و گل از مرگ رهيد .

صبح فردا که رسيد

خار با شبنمی از خواب پريد

گل صميمانه به او گفت : « سلام » :razz:

ارسال شده: دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۷:۰۹ ق.ظ
توسط nemo
چراغی را که ایزد برفروزد---------------------هرانکس پف کند ریشش بسوزد

==========================================

ندهد هوشمند روشن رای-------------------به فرومایه کارهای خطیر

بورباف اگر چه بافنده است------------------نبرندش به کارگاه حریر

==========================================

از مکافات عمل غافل مشو------------------گندم از گندم بروید جو ز جو

==========================================

ان کس که بداند و بداند که بداند------------------اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

ان کس که بداند و نداند که بداند-------------------بیدارش نمایید که بس خفته نماند

ان کس که نداند و بداند که نداند------------------هم خویشتن از ننگ جهالت برهاند

ان کس که نداند و نداند که نداند------------------در جهل مرکّب ابدالدهر بماند

==========================================

نمیدانم چه کار افتاد ما را-------------------که ان دلدار ما را زار بگذاشت

در این ویرانه این پیر حزین را----------------غریب و عاجز و بی یار بگذاشت

==========================================

ذره ای بود به خورشید رسید----------------قطره ای بود به دریا پیوست

==========================================

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده-----------------حیران شد و بگرفت به دهان سر انگشت

گفت ای کشته که را کشتی؟تا کشته شدی زار--------------------تا بار دگر کشته شود انکه تو را کشت

انگشت نکن رنجه به در کوفتن کس--------------------تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

==========================================

هر که را اسرار حق اموختند------------------قفل کردند و دهانش دوختند

==========================================

ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن----------------در برومندی ز رعد و برق و باد اندیشه کن

از نسیمی دفتر ایام برهم می خورد-----------------از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن

==========================================

هر بد که می کنی مپندار زان بدی------------------ایزد فرو گزارد و گردون رها کند

قرض است فعل های بدت نزد روزگار----------------تا هر زمان که خواسته باشد ادا کند

==========================================

مبر حاجت به نزدیک ترشروی--------------------که از خوی بدش فرسوده گردی

اگر حاجت بری نزد کسی بر---------------------که از رویش به نقد اسوده گردی

==========================================


***********************************************************
تصویر
پند حکیم عین صواب است و محض خیر

فرخنده بخت انکه به سمع رضا شنید
تصویر
***********************************************************

ارسال شده: یک‌شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۴۷ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
من اينبار از هر بار ديگري به تو دقيق تر نگريستم
.
من اينبار ديدم تو را كه در قلب من آواز دوستي و محبت را سر داده بودي
.
من تو را در فراسوي قلب خود ديدم
.
من يكباره خود را ديدم كه فقط تو را به آغوش كشيده بودم.
.
من يكباره ديگر تو را حس كردم
.
و اينبار از صميم قلب خواستمت
.
من تو را براي نثار كردن احساساتم خواستم
.
من براي به آغوش كشيدنت لحظه ها را خواهم كشت
.
اي مهربان من
.
اولين ديدار

ارسال شده: سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۰۶ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
  دارم
دوست داشتن همیشه گفتن نیست
گاه سکوت است و گاه نگاه
و این درد مشترک من و توست
که گاهی نمی توانیم در چشم هم نیز نگاه کنیم
دوستت دارم
تنها ترین فکر تنهایی  


 تصویر 

ارسال شده: چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۵۵ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
 تو نيمه راه يك سفر مثل يه خوابه بي خبر
نشستي در خيال من دنيا برام شد يك نفر
دست من و تو كه نبود دست خدا هم كه نبود
مهمون ناخونده اومد اين عشقه كه خودش اومد
يه وقت ديدم كه واسه من عادت تويي خدا تويي
هرجا مي رم همسفر و همراه باوفا تويي
 

 تصویر .

ارسال شده: جمعه ۴ خرداد ۱۳۸۶, ۹:۴۶ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
  آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را  


 تصویر 

ارسال شده: جمعه ۴ خرداد ۱۳۸۶, ۴:۱۷ ب.ظ
توسط Montana2100
ما را ز درون خويش غافل کردند
فهميدن عشق را چه مشکل کردند
انگار کسی به فکر ماهی ها نيست
سهراب بيا که آب را گل کردند

ارسال شده: شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۰۵ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
نامه اي به معشوق

زيباي من سلام
من از ديار عشق به تو نامه مي نويسم! اينجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته اند٬ بلبلان در كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند٬ ماه تمام شب را به دنبال خورشيد مي گردد....
عمري مي خواستم كه عشق را با مداد رنگي هايم نقاشي كنم٬ غافل از اينكه عشق يعني يكرنگي! اين حرف را روزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي از نگاهت خواندم. چه روز با شكوهي بود! آن روز آسمان را بين خودمان تقسيم كرديم: باران براي من٬خورشيد براي تو٬برف براي من٬ستاره ها براي تو....
ولي از آن روز مدتها گذشته است. باراني كه سهم من بود از چشمان من باريد. به موهاي سپيدم نگاه كن!همه مي گويند خيلي زود پير شده ام٬ ولي تو كه مي داني همان برف هايي كه مال من بود بر سرم نشسته است. ناراحت نباش! به لبخند خورشيد و چشمك ستاره مي ارزيد....
من بازي عشق را به تو باختم. از باختن پشيمان نيستم٬ ولي اي كاش مي توانستم يك بار ديگر دلم را به تو ببازم. حيف كه ديگر نمي توانم٬ كمي شكسته شده ام. براي اين همه زيبايي نفس كم مي آورم...
اين نامه را با قاصدك برايت مي فرستم. تا يكي دو روز ديگر به دستت مي رسد. تا آن موقع من به اميد وصالت براي هميشه خوابيده ام . شك ندارم كه در زير خاك هم خواب تو را مي بينم. از اين كه بيش ازاين طاقت نياوردم و اين قدر زود رفتني شده ام متاسفم! مرا ببخش٬ مجنون خوبي برايت نبودم...
به اميد ديدار ليلاي من

ارسال شده: شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۶, ۵:۰۵ ب.ظ
توسط Montana2100
دست خالي به خانه خدا رفتم

خدا هم دستهاي خاليم را

با دستهاي تو پر كرد....

ارسال شده: سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۶, ۱۱:۳۲ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
دلم گرفت اي هم نفس پرم شكست تو اين قفس
تو اين غبار تو اين سكوت چه بي صدا نفس نفس
از اين نامهربوني ها دارم از غصه مي ميرم
رفيق روز تنهايي يه روز دستاتو مي گيرم


كاش در خلوت انديشه تو بودم

چقدر دوست مي دارم در خلوت تفكر تو بودم در تنهاييت در معراجت تا آنجا كه مي روي و تنهايي و هيچ احدي را اجازه همراهي نيست چه خوب بود من در اين سفر همراهيت مي كردم دلم مي خواست بدانم تا كجا مي روي در آن سرزمين خيال كه هيچ رنگي آلوده اش نساخته از كدامين رنگ ايده آل هايت را مي سازي با چه تركيبي او را ملكه موعودت را بتت را مدينه فاضله ات را مي سازي؟
به كدامين صفت او را مي آرايي؟ به كدامين نام او را مي خواني؟
تا كجاي برهوت عظيم بودنت روحت خيالت تنهائيت او را با خود مي بري.
به او كدامين واژه ها را مي آموزي چگونه تربيتش مي كني از او مي خواهي كه باشد چگونه باشد.

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۶, ۱:۵۳ ب.ظ
توسط Ines
مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم.