صفحه 58 از 70

ارسال شده: جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸۶, ۵:۱۷ ب.ظ
توسط Ines
آنچه وحشتناک است ارتفاع نیست، افتادن از ارتفاع است

ارسال شده: شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۶, ۱۰:۴۳ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود
خار هم كمتر نبود از گل، بسا گل تر بود
قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر باز با باز، نبود شعار پرواز
وای بر ما كه تصور كرديم عشق را بايد كشت
در چنين قرنی كه دانش حاكم است
عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگی است، درماندگی است، شرمندگی است
قرن، قرن آتش نيست
قرن يك هوای تازه است
فكرها را شست و شويی لازم است
گم شديم گر در ميان خويشتن، جست و جويی لازم است
نازنين ها از سياهی تا سفيدی را سفر بايد كنيم ...تصویر

ارسال شده: دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۶, ۷:۱۷ ب.ظ
توسط Montana2100
اگر نمي‌تواني بالا بروي .... سيب باش .... تا افتادنت انديشه را بالا ببرد... :-o

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۶, ۱۱:۳۳ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
آدمي دو قلب دارد.
قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...

با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...


اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود


زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...

اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي


و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند....

ارسال شده: چهارشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۶, ۵:۲۴ ب.ظ
توسط Montana2100
خداوند اغلب اوقات به ديدن ما مي آيد ولي اکثر مواقع ما خانه نيستيم.
Joseph Roux

هر اتفاقي، بزرگ يا کوچک، وسيله ايست که از طريق آن خداوند با ما سخن مي گويد و هنر زندگي دريافتن اين پيام هاست.
Malcolm Muggeridge


بخشي از بزرگترين نعمت هاي خدا براي انسان، بي جواب گذاشتن برخي دعاهاي اوست.
Garth Brooks


خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط يکي از ما وجود دارد.
St. Augustine


ترجيح ميدهم که با خدا در تاريکي قدم بزنم تا اينکه تنها در روشنايي راه بروم.
Mary Gardiner Brainard


خداوند دنيا را کروي آفريده، تا ما قادر نباشيم خيلي جلوتر جاده را ببينيم.
Isak Dinesen

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۲۲ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
امروز توی اتاق ، چراغ روشن بود و یه پروانه دائما دور اون ، می چرخید و پر و بال می زد ، رفته بودم توی بحر اون...
تا ببینم کی خسته میشه و یه گوشه می نشینه ، ولی انگار نه انگار که اون لامپ داغه و ممکنه پر و بالش رو بسوزونه...
اصلا میشد کاملا حس کرد که اون از این گرما داره لذت می بره و بقدری محو نور بود که اخرش هم بعد از چند دقیقه ، بر اثر سوختن بالهاش افتاد روی زمین...
اون رو برداشتم و بردم بیرون گذاشتمش ، نمی دونم زنده بود و رفت یا نه...ولی من رو به فکر فرو برد.
با خودم فکر کردم ، توی تاریکی یه شب بی مهتاب ، در دل یه کویر ...یه نفر یه اتش روشن می کنه... ممکنه حیوونهای زیادی از اون اتش بترسن و از یه حدی نزدیکتر نیان ، ولی هر حیوانی هم که باشه ، با دیدن نور اتش ، از دور جذب اون میشه و شاید اصلا به طرف اون نور نیاد ، ولی قطعا ، یه لحظه و چند ثانیه رو روش رو به طرف اون برمیگردونه تا ببینه چیه؟
فکر کردم که ما ادمها ، چقدر غافلیم که نور خداوند و وجود اون رو ، حس می کنیم ولی برای نزدیکتر شدن به اون ، سعی نمی کنیم...
یا بعضیهامون ، همون یه نگاه هم نمیندازیم... البته بعضیها مثل همون پروانه اونقدر مجذوب حق میشن که فنا میشن در اون...
و بعضی هم میفهمن که نور کجاست ولی از اون گریزون میشن ... و برخی ، اونقدر غرق در خودشون هستن که همون یک توجه ساده رو هم ندارن...عجیب نیست... پروانه عجب سوخت ، ز شمع رخ دوست...
منزلگه ما زمین و او ، ان ســــــــرِ کوست... مشغول حقند ، جـــــــــــنّ و حیوان و مَلک خود ، دشمنِ ادم است و او ، گرمِ عدوست...
:AA:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۶, ۱۱:۱۵ ب.ظ
توسط ghadami2005
شمع اگر مرد از تندي باد مداريد عجب

ياد پروانه هستي شده برباد کنيد


:razz: :razz: :razz: :razz:

ارسال شده: جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۴۱ ق.ظ
توسط Ines
اگه سهم من از اين همه ستاره فقط سو سوي غريبي است , غمي نيست . همين انتظار رسيدن شب برايم کافي است.

ارسال شده: جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸۶, ۱:۱۱ ق.ظ
توسط naatamam
میدانی و میدانم...

با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود
چون کرم شبان تابان میتابی و میتابم
بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود
چون ابر سبک باران میباری و میبارم
من درد محبت را هرگز به تو نسپردم
این عقده دیرین را میدانی و میدانم
بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی
این قصه غمگین را میخوانی و میخوانم
................................

وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من !!
:sad: :sad: :sad:

ارسال شده: شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۱۵ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
روشنش که می کنی یعنی آماده اش می کنی برای مردن.
برای تمام شدن.
اولش فقط هست. بود. همینجور برای خودش بود. با تمام تمناهای خودش و تو و تخیل.
نگاهش می کردی و برای خودت، توی دل خودت روشنش می کردی و روشن می شدی. شاد می شدی.
شمع!
مثلاً شمع!
شمع نیست ولی!
نبود.
یک چیزی بود مثل شمع. هست. که روشنش کردی.
روشنش که کردی یعنی سلام کردی بهش. یعنی آشنایی دادی. و آشنا شدید.
اما روشنش که کردی، کشتیش!
نباید روشنش می کردی.
گوش نکردی.
باید می گذاشتی دور باشد، همانطور برای خودش باشد. بدون اراده دست تو روشن باشد. توی تخیل تو روشن باشد.
نگذاشتی.
گوش نکردی!
روشنش کردی، دوستش کردی.
و
کشتیش!
شمع را روشن می کنی و روشن می شوی. بعد لذت می بری. و توی لذت یادت می رود که نخ روشن دارد هی کاسته می شود و کم می شود.
ولی تو حواست نیست. نمی فهمی. غرقی و لذت می بری از بودنش، از لبخندش، از رقصیدنش و از گرمای آتش حضورش.
او دارد هی کم می شود.
کم
کم
کم
و بعد دیگر یکهو می بینی تاریکی!
می بینی دیگر نیستش.
خاموش است.
روشنش کردی و کشتیش.
گوش کن!
روشنش نکن!
نگاهش کن فقط!
خیالش کن فقط!

ارسال شده: شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۶, ۹:۲۸ ب.ظ
توسط tandis
جاي شکرش باقيه که همه ي مردم دنيا به يه زبون سکوت مي کنن.. :-)

ارسال شده: شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۶, ۹:۵۵ ب.ظ
توسط DANG3R
هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که لایق ریختن اشک های تو باشد باعث چنین کاری نمی شود !!!!!!!؟؟؟؟
گابریل گارسیا مارکز