صفحه 59 از 70

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۵۹ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
 بنام معبود پاییز و عشق و دلبستگی
بی بهانه سلام.
پاییز گوارای وجود نازنینت نازنین مریم با روزهای مانده به آغاز چه می کنی؟چرا هر چه می شمارم تولدت
نمی شود کاش میشد من تقویم را ورق بزنم و آنوقت بگذریم.......
هر وقت برگی می افتد مرغی بال باز می کند غنچه سپید عاشق عکسش را در آب برکه اب زلال می بیبند
و خود را نمی شناسد. هر وقت آسمان بغض می کند باران گلوی شمعدانیهای صورتی را که کم کم رنگ
می بازد به هوای آمدن تو تازه می کند و هر وقت می آیی دلم می خواهد بمانی اما می روی.
لطف می کنی کمی زودتر کبوتران هلاک چشم به راه صحن خیس از اشک دلم را به آرزویشان برسانی.
زیبای من ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه آوردن هر بهانه دیوانه برق نخست نگاه توام
با یک جور بی تابی از نوع بی بازگشتش.
بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه آلاچیق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش کند و آتش عطشم را با
جرعه ای که هیچکش از چشمه ای ننوشیده خاموش نه شعله ورترش کن.
من کلبه ی خوشبختی ترا روزی با گلها ی شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار
خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من
عاشق ترین پروانه ات خواهم بودم مجنون ترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی و چه نخواهی در خانه ات
خواهم ماند به کسی که فرصت دارد هموز هم در این دنیا باشد و کسی که در تالار انتظار سرنوشت شمارش
معکوس خود را برای به دنیا آمدن آغاز کرده است.
نازنینی حرف قشنگی برایم نوشت با یاد او برای تو مینویسم:
لمس بودنت مبارک. 

 تصویر 

ارسال شده: دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۶, ۵:۴۰ ب.ظ
توسط Ines
گويند غروب جايست که آسمان زمين را مي بوسد من امشب براي تو غروب مي کنم کجايي اي آسمان من؟

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۶, ۱۱:۵۷ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
منتـظر آن اتفاق خوب باش
به محض اینکه آن اتفاق بیافتد
تـنهایی به روشنایی درون
تـنهایی به آرامش خیال
تـنهایی به تجربه ای شیرین
بدل خواهد شد
آن روز نزدیک است
مسرور باش
بخوان و با زندگی برقص
راهی که تو خود را در آن پـیدا کنی
معجزه عشق است
زیرا که
تشنه به چشمه خواهد رسید
دل مشتاق عاشـق خواهد شد
و درهای بسته یکی یکی باز خواهند شد
بـیدار خواهی شد
درست مانند گلی کوچک
که زیـبایی خود را
با شکوه و طنـازی
به تو دلبرانه پیشکش می کند
خواهی شکفت
در یک لحظه شگفت انگیز
در حمایت عشق الهی
شور و سرمستی در زندگی تو جاری خواهد شد
و آرامشی ملکوتی شروع به باریدن خواهد کرد
زیرا
عشق نمی تواند در جایی غیر قلب تو بشکفد...

ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۶, ۷:۵۱ ق.ظ
توسط silverfox
غلام همت آنم که زير چرخ کبود از هرآنچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است :razz:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۶, ۷:۲۰ ب.ظ
توسط iii_gate_crasher_iii
هیچ حرف دیگری نیست که با تو بزنم
تو نمی فهمی اندوه مرا
چه بگویم به تو ای رفته زدست
شدم از مستی چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر انکه دلش را به دل سنگ تو بست


(اگه تکراری هست به بزرگی خودتون ببخشید)

-----------------------------------------------

آن کس که بداند، و بداند که بداند اسب شرف از گنبد گیتی بجهاند

آن کس که بداند، و نداند که بداند بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آن کس که نداند، و بداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند

آن کس که نداند، و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند

ALIAGHAKHAN:دو پست متوالي شما ادغام شد.لطفا طبق قوانين رعايت كنيد.

ارسال شده: جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۸۶, ۹:۴۸ ب.ظ
توسط ghadami2005
گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي*با قلم نقش حبابي برلب دريا کشيد*گفتمش تصويري از ليلاومجنون را بکش*عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد*گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن*در بيابان بلا,تصويري از سقا کشيد*گفتمش سختي ودرد و اه گشته حاصلم*گريه کرد اهي کشيد و زينب کبري کشيد.

ارسال شده: جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۸۶, ۹:۵۶ ب.ظ
توسط Saeed_6262
حتي يك ساعت خراب هم روزي 2 بار ساعت را درست نشان ميدهد

ارسال شده: جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۸۶, ۹:۵۷ ب.ظ
توسط Saeed_6262
راستي بگم از اين جمله من چي استنباط ميكنم؟
هيچ وقت تمام كارهاي من غلط نيستند :shock: :shock: :shock:

ارسال شده: دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۶, ۱:۱۳ ق.ظ
توسط Ines
پيداست هنوز شقايق نشدي
زنداني زندان دقايق نشدي
وقتي که مرا از دل خود مي راني
يعني که تو هيچوقت عاشق نشدي

ارسال شده: چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۶, ۱:۴۶ ب.ظ
توسط susan
دلم گرفته آسمون

نمیتونم گریه کنم

شکنجه میشم از خودم

نمیتونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها

رو سینه من اومده

آخ داره باورم میشه

خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون

از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی

یه عمره که دربدرم

حتی صدای نفسم

میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن

یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون

یه کم منو حوصله کن

منو که از این روزگار

یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی میگیرن

عقربه های ساعتم

برگه تقویم میکنه

لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین

یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره

یه آدم شکسته تن

susan :razz:

ارسال شده: چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۶, ۳:۵۳ ب.ظ
توسط Reza6662
susan,
خوشحالم دوباره شاهد درج مطالب و شعرهاي زيباي شما هستيم.
هميشه موفق باشيد.
:o

ارسال شده: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۱۲:۲۳ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
هر زمان تنها شدم از شعر ياري ساختم
همچو نقاشان زهر نقشي نگاري ساختم
عشق را بردم ميان مردمان و از اشکشان
در مسير کهکشانها جويباري ساختم... :razz: