ارسال شده: یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۵۹ ق.ظ
بنام معبود پاییز و عشق و دلبستگی
بی بهانه سلام.
پاییز گوارای وجود نازنینت نازنین مریم با روزهای مانده به آغاز چه می کنی؟چرا هر چه می شمارم تولدت
نمی شود کاش میشد من تقویم را ورق بزنم و آنوقت بگذریم.......
هر وقت برگی می افتد مرغی بال باز می کند غنچه سپید عاشق عکسش را در آب برکه اب زلال می بیبند
و خود را نمی شناسد. هر وقت آسمان بغض می کند باران گلوی شمعدانیهای صورتی را که کم کم رنگ
می بازد به هوای آمدن تو تازه می کند و هر وقت می آیی دلم می خواهد بمانی اما می روی.
لطف می کنی کمی زودتر کبوتران هلاک چشم به راه صحن خیس از اشک دلم را به آرزویشان برسانی.
زیبای من ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه آوردن هر بهانه دیوانه برق نخست نگاه توام
با یک جور بی تابی از نوع بی بازگشتش.
بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه آلاچیق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش کند و آتش عطشم را با
جرعه ای که هیچکش از چشمه ای ننوشیده خاموش نه شعله ورترش کن.
من کلبه ی خوشبختی ترا روزی با گلها ی شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار
خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من
عاشق ترین پروانه ات خواهم بودم مجنون ترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی و چه نخواهی در خانه ات
خواهم ماند به کسی که فرصت دارد هموز هم در این دنیا باشد و کسی که در تالار انتظار سرنوشت شمارش
معکوس خود را برای به دنیا آمدن آغاز کرده است.
نازنینی حرف قشنگی برایم نوشت با یاد او برای تو مینویسم:
لمس بودنت مبارک.
بی بهانه سلام.
پاییز گوارای وجود نازنینت نازنین مریم با روزهای مانده به آغاز چه می کنی؟چرا هر چه می شمارم تولدت
نمی شود کاش میشد من تقویم را ورق بزنم و آنوقت بگذریم.......
هر وقت برگی می افتد مرغی بال باز می کند غنچه سپید عاشق عکسش را در آب برکه اب زلال می بیبند
و خود را نمی شناسد. هر وقت آسمان بغض می کند باران گلوی شمعدانیهای صورتی را که کم کم رنگ
می بازد به هوای آمدن تو تازه می کند و هر وقت می آیی دلم می خواهد بمانی اما می روی.
لطف می کنی کمی زودتر کبوتران هلاک چشم به راه صحن خیس از اشک دلم را به آرزویشان برسانی.
زیبای من ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه آوردن هر بهانه دیوانه برق نخست نگاه توام
با یک جور بی تابی از نوع بی بازگشتش.
بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه آلاچیق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش کند و آتش عطشم را با
جرعه ای که هیچکش از چشمه ای ننوشیده خاموش نه شعله ورترش کن.
من کلبه ی خوشبختی ترا روزی با گلها ی شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار
خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من
عاشق ترین پروانه ات خواهم بودم مجنون ترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی و چه نخواهی در خانه ات
خواهم ماند به کسی که فرصت دارد هموز هم در این دنیا باشد و کسی که در تالار انتظار سرنوشت شمارش
معکوس خود را برای به دنیا آمدن آغاز کرده است.
نازنینی حرف قشنگی برایم نوشت با یاد او برای تو مینویسم:
لمس بودنت مبارک.

