نگران تنهايي هاي من نباش رفيق ! خيال ميکني غريبه ام، اما اينجا شهر من است. توي شهر من، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچيک و بزرگش رو سياحت کرد. شهري که ميدونم اگه دير بجنبم، همراه خيليهاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم. باکي نيست ... به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهاييها و رنگهاي بي قافيه کوچه هاش برام راحتتر بشه. اما يک روز، شايد يک نفرين ... يا نه ... نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري شايد يک نخواستن... آره ... يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخمهاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند. شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده. با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند. همه چيز انگار از يک نخواستن ميايد. susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
از وقتی به یاد دارم شما مینویسید ولی باز هم دلتون پره
پس خدا به داد من برسه بخوام بنویسم احتمالا یه 10 بیست هزار تا تاپیک پر میشه
یکی از دوستان هم از نگرانی خودش از دست دادن عزیزان گفته واقعا قابل درکه ولی باید بپذیریم که در طبیعت جهان قانونی غیر قابل تغییر وجود داره
قانون اول
""هرچیزی رو که به دست بیاری در قبالش چیزی رو از دست خواهی داد."""
بزگ میشی و آگاهی کسب میکنی ولی نزدیکان خودت را از دست میدی . ثروتمند میشی ولی خوشبختی یا سلامت خودت را از دست میدی . قدرتمند میشی ولی عاطفه خودت رو از دست میدی و عاشق میشی ولی عقل خودت رو می بازی صاحب نوه میشی ولی والدین خودت رو از دست میدی . مرد خدا میشی ولی آرامش خودت رو از دست میدی .
قانون دوم
در این دنیا هرچیزی قیمتی داره که باید براش پرداخته بشه
زندگی شاد میخوایی قیمتش کار کردن از صبح تا شبه . همسر خوب میخوایی قیمتش عشق پاکه . عاقبت خوب میخوایی قیمتش نیکی در رفتاره . پشتوانه خوب میخوایی قیمتش سخن نیکه و ............................
همونجاست که میگن تا شقایق هست زندگی باید کرد . گاهی اوقات خودم ون رو شبیه اون زنبورای بدبخت میدونم در زندگی شاید چیزی بدست نیارن ولی عاقبتشون مطمئنا از ما بهتره
يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم
susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
دیدی دلم شکست؟ دیدی که این بلور درخشان عمر من یک عمر بازیچه بود؟ دیدی چه بی صدا دل پرارزوی من از دست کودکی که ندانست قدر ان افتاد برزمین دیدی دلم شکست؟؟ susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
آسان است براي من كه خيابانها را تا كنم و در چمداني بگذارم كه صداي باران را به جز تو كسي نشنود آسان است آفتاب را سه شبانهروز بيآب و دانه رها كنم و روز ضعيف شده را ببينم كه عصا زنان از آسمان خرد بالا ميرود. آسان است كه چهچهه گنجشك را ببافم و پيراهن خوابت كنم. آسان است ناممكنها را ممكن شوم اما آسان نيست معني مرگ را بدانم وقتي تو به زندگي آري گفتهاي»
susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت