صفحه 7 از 22

ارسال شده: شنبه ۹ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۱۵ ب.ظ
توسط susan
حالا ديگه نه بهار و مي خوام ، نه پاييز و مي فهمم .

نه تابستون ... نه زمستون ...

حالا ديگه صداي بارون من و به خلسه نمي بره ...



همپاي هميشه ي هق هقهاي من ... خيلي وقته كه بي تو ، تن تبدارم و به انگشتاي دراز بارون سپردم ...



نمي دونم تو كجاي خرافات شنيدم ، كه هر دونه ي بارون رو يه فرشته مي گيره و پايين مياره ...

حالا اينجا زير انگشتاي دراز بارون واستادم ، بلكه بال فرشته ها بگيره به خسته دليم و شايد معجزه اي ...



بازهم رفتم حوالي تو و دردهاي هميشه و ... هق هق .

افسوس كه معني بودن تو براي من ... هميشه معني هذيان و هق هق بود .

susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۵, ۴:۱۷ ب.ظ
توسط susan
نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !
خيال ميکني غريبه ام، اما اينجا شهر من است.
توي شهر من، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچيک و بزرگش رو سياحت کرد.
شهري که ميدونم اگه دير بجنبم، همراه خيليهاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم.
باکي نيست ...
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهاييها و رنگهاي بي قافيه کوچه هاش برام راحتتر بشه.
اما يک روز، شايد يک نفرين ... يا نه ...
نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آره ...
يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخمهاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند.
شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده. با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند.
همه چيز انگار از يک نخواستن ميايد.
susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۵, ۴:۵۹ ب.ظ
توسط Mehdi2224
از وقتی به یاد دارم شما مینویسید ولی باز هم دلتون پره
پس خدا به داد من برسه بخوام بنویسم احتمالا یه 10 بیست هزار تا تاپیک پر میشه

یکی از دوستان هم از نگرانی خودش از دست دادن عزیزان گفته واقعا قابل درکه ولی باید بپذیریم که در طبیعت جهان قانونی غیر قابل تغییر وجود داره

قانون اول
""هرچیزی رو که به دست بیاری در قبالش چیزی رو از دست خواهی داد."""

بزگ میشی و آگاهی کسب میکنی ولی نزدیکان خودت را از دست میدی . ثروتمند میشی ولی خوشبختی یا سلامت خودت را از دست میدی . قدرتمند میشی ولی عاطفه خودت رو از دست میدی و عاشق میشی ولی عقل خودت رو می بازی صاحب نوه میشی ولی والدین خودت رو از دست میدی . مرد خدا میشی ولی آرامش خودت رو از دست میدی .

قانون دوم
در این دنیا هرچیزی قیمتی داره که باید براش پرداخته بشه

زندگی شاد میخوایی قیمتش کار کردن از صبح تا شبه . همسر خوب میخوایی قیمتش عشق پاکه . عاقبت خوب میخوایی قیمتش نیکی در رفتاره . پشتوانه خوب میخوایی قیمتش سخن نیکه و ............................

همونجاست که میگن تا شقایق هست زندگی باید کرد . گاهی اوقات خودم ون رو شبیه اون زنبورای بدبخت میدونم در زندگی شاید چیزی بدست نیارن ولی عاقبتشون مطمئنا از ما بهتره

موفق باشید .

ارسال شده: چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۵, ۵:۴۷ ب.ظ
توسط saroman
گفت و گو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم . خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی ؟

من در پاسخش گفتم اگر وقت دارید . خدا خندید و گفت : وقت من بی نهایت است

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟ پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟

خدا پاسخ داد کودکی شان اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره

پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند،اینکه آنها سلامتی خودرا از دست می دهند تا پول به دست آورند

و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند،اینکه با اظطراب به آینده می نگرند

و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده اینکه آنان به گونه ای

زندگی می کنند که هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند ...

دست های خدا دستانم را گرفت و برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم :

به عنوان یک پدر میخواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشند همه کاری که آنها می توانند

بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشندو بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران

مقایسه کنند،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی را در قلب آنان که دوستشان داریم

ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم .

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .

بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند ، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند .

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند،بیاموزند که کافی نیست فقط

آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را ببخشند من با خضوع گفتم :از شما به خاطر این گفتگو متشکرم

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم " همیشه " .......

بر گرفته از کتاب گفت وگو با خدا اثر ریتا

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵, ۹:۰۶ ب.ظ
توسط susan
ميدوني سخت ترين روز چه روزيه ؟؟؟



روزي که قلبهايي که در کنار هم براي هم مي تپيدن از هم جدا بشن



دلهايي که محرم هم بودن محرم دل کس ديگري بشن

susan :razz:

ارسال شده: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۱:۵۱ ب.ظ
توسط susan
يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم

susan :razz:

ارسال شده: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۸:۲۸ ب.ظ
توسط susan
دیدی دلم شکست؟
دیدی که این بلور درخشان عمر من
یک عمر بازیچه بود؟
دیدی چه بی صدا
دل پرارزوی من
از دست کودکی که ندانست قدر ان
افتاد برزمین
دیدی دلم شکست؟؟
susan :razz:

ارسال شده: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۵۱ ب.ظ
توسط susan
آسان است براي من
كه خيابان‌ها را تا كنم
و در چمداني بگذارم
كه صداي باران را به جز تو كسي نشنود
آسان است آفتاب را سه شبانه‌روز بي‌آب و دانه رها كنم
و روز ضعيف شده را ببينم كه عصا زنان از آسمان خرد بالا مي‌رود.
آسان است كه چهچهه گنجشك را ببافم و پيراهن خوابت كنم.
آسان است ناممكن‌ها را ممكن شوم
اما آسان نيست معني مرگ را بدانم
وقتي تو به زندگي آري گفته‌اي»


susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۵, ۲:۵۰ ب.ظ
توسط ARMIN
گر چه روز قيامت عظيم و پر خطر است
ولي روز جدايي دوست قيامتي دگر است

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۵, ۴:۴۹ ب.ظ
توسط saroman
اشک

در آغوش...

در آغوشم بودي قطره اشکي بر گونه ات لغزيد خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما...!

اما، آن قطره اشک براي انگشتانم آشنا بود ... آشنا بود...؟

يادم آمد....!

آن هنگام که خداوند تو را مي آفريد خاک تو را با اشکهاي من سرشت، راستي به گونه هاي خيس من نگاه کن، اشکهاي من براي انگشتان تو آشنا نيست ؟؟؟؟؟؟؟؟

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۵, ۵:۵۵ ب.ظ
توسط susan
قصه ها چه کوتاه می شوند

وقتی که هر روز با - آمد ـ شروع می شود

و هر شب با ـرفت ـ تمام می شود.

چه فعل ساده ایست

آمد

و

چه شعر حزینی

رفت
susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۵۶ ب.ظ
توسط Leila
هميشه خيلي بي خيال و سرسري از اين تاپيك مي گذشتم
ولي امشب برام يه معناو مفهوم ديگه اي داشت
شايد چون دلم پر از غم بود به سوش كشيده شدم
نمي دونم... :sad: