صفحه 63 از 70
پرواز
ارسال شده: شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۴۶ ب.ظ
توسط ghasedak66230
خداوند به شما روحی بالدار بخشیده است تا با بال هایش به بلندای سپهر بی پایان مهر وآزادی پر کشید
آیا جای اندوه نیست که بال های خود را با دست های خویش کنده و رنج خزیدن روی زمین را بر روح خویش فرو می آورید؟
(جبران خلیل جبران)
[External Link Removed for Guests]
اي واي مادرم
ارسال شده: پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۶, ۱۲:۰۱ ق.ظ
توسط Masoud
اي واي مادرم
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها
…
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد
او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.
پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من زد کنار،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.
…
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
... ای وای مادرم
استاد شهریار
ارسال شده: پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۶, ۱۲:۱۹ ق.ظ
توسط Masoud
عشق در حيطه فهميدن ما نيست، بيا برگرديم
آسمان پاسخ پرسيدن ما نيست ، بيا برگرديم
گريه هامان چقدر تلخ، ببين ! رنگ ترحّم دارد
تا زمين دشمن خنديدن ما نيست، بيا برگرديم
باغ از فطرت اين جاده پر از بوي شكفتنها، حيف
شمّه اي مهلتِ بوييدن ما نيست، بيا برگرديم
بال سنگين سفر ميشكند واي ملال انگيز است
هيچ كس منتظر ديدن ما نيست، بيا برگرديم
مثل گنجيم گرانسنگ كمي وسوسه آميز ولي
دزد هم مايل دزديدن ما نيست ، بيا برگرديم
خومانيم ببين! ما دلمان را به دو قسمت كرديم
عشق در حيطه فهميدن ما نيست؟! بيا برگرديم
ارسال شده: پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۶, ۱۲:۲۲ ق.ظ
توسط Masoud
ازدست عزيزان چه بگويم ؟ گله ای نیست
گرهم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هرلحظه جزاين دست مرا مشغله ای نیست
ديري است كه از خانه خرابان جهانم
بر سقـف فروريختـــــه ام چلچله ای نیست
درحســـــرت ديـدار تو آواره ترینم
هرچند كـه تــا خانه تو فاصله ای نيست
بگذشته ام از خويش ولي از توگذشتن
مرزی است که مشکل تر از آن مرحله ای نیست
سرگشته ترين كشتـي درياي زمانم
مي کوچم و در رهگذرم اسكله ای نیست
من سلسله جنبان دل عاشق خويشم
بر زندگيم سايه ای از سلسله ای نیست
يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفتند عزيزان و مرا قافلـــه ای نیست
ارسال شده: پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۶, ۲:۵۸ ب.ظ
توسط naatamam
گل گلدون من شکسته در باد تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمیده کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشه آسمون گل رنگین کمون من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
گل گلدون من ماه ایوون من از تو تنها شدن چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ وبو من شدم رودخونه دلم یه مرداب
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۶, ۱۲:۴۰ ق.ظ
توسط gigi64
ناگهان گریه ام گرفت!
از یاد نبر که از یاد نبردمت!
از یاد نبر که تمام این سالها،
با هر زنگ ِ نا به هنگام تلفن از جا پریدم،
گوشی را برداشتم
و به جا صدای تو،
صدای همسایه ای،
دوستی،
دشمنی را شنیدم!
از یاد نبر که همیشه،
بعد از شنیدن ش آهنگ ِ «جان مریم»
در اتاق من باران بارید!
از یاد نبر که - با تمام این احوای-
همیشه اشتیاق تکرار ترانه ها با من بودى
همیشه این من بودم
که برای پرسشی ساده پا پیش می گذاشتم!
همیشه حنجره من
هواخواه ِ خواندن آواز آرزوها بود!
همیشه این چشم بی قرار...
- یک نفر صدای آن ضبط لکردار را کم کند!?
ارسال شده: یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۶, ۸:۳۷ ب.ظ
توسط ghasedak66230
همه شب با دلم کسي مي گفت:
" سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد
مي رود، مي رود خدانگهدارش"
[External Link Removed for Guests]
ارسال شده: شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۶, ۴:۰۳ ب.ظ
توسط Masoud
روي سنگ قبر من بنويسيد؛ خسته بود اهل زمين نبود نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد؛ شيشه بود تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد؛ که پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد؛ اين درخت عمري براي هر تير وتيشه،دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد؛ عمري پشت دري که باز نمي شد نشسته بود
==============================================================
اي عشق مدد کن که به سامان برسيم.همچون مزرعه تشنه به باران برسيم.يامن برسم به يار يا ياربه من ياهر دو بميريم وبه پايان برسيم
ارسال شده: سهشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۶, ۲:۵۲ ق.ظ
توسط ghadami2005
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند /
قاب عکس توست اما شيشه ي عمر من است
بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند/
تار موي توست اما ريشه ي عمر من است

ارسال شده: شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۶, ۲:۵۸ ب.ظ
توسط gigi64
همیشه
به انتهای گریه که می رسم
صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم
صدای غروب غزال ها را
صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن
آرام تر که شدم
شعری از دفاتر دریا می خوانم
و به انعکاس صدایم در آیینه اتاق
خیره میشوم
در برودت این همه حیرت
کجا مانده یی آخر ؟

فصل پاییز
ارسال شده: یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸۶, ۶:۱۲ ب.ظ
توسط gigi64
فصل پاییز
این روزها که با خود بوی پاییز را به همراه دارد دوره بیقراریهای من است. حال و هوای بس شگرف در وجودم رخ می نماید و می نگرم که چه روح فزاست این هوای پاییز.
آن سالهای دور وقتی که از دبیرستان به خانه می آمدم یکی از خیابانهای منتهی به مدرسه ام پوشیده از درختان کهن و تنومندی بود که در فصل پاییز آن خیابان یک پارچه پوشیده از برگهای زرد و نارنجی می شد و وقتی قدم زنان از آنجا می گذشتم حال و هوای شیدایی بمن دست میداد. در ساعات مدرسه بیقرار خوردن زنگ و رهیدن از پشت میزهای کلاس بودم و اولین کسی که از مدرسه بیرون می آمد من بودم. و شاید ساعتها در آن خیابان راه می رفتم و می رفتم و می رفتم. شاید بارها در آن حالت بخویش باز میگشتم و می دیدم عاشقم، عاشق فصل پاییز، عاشق بوی پاییز و باز می رفتم و می رفتم.... و باز می بینم که هنوزم عاشقم، عاشق فصل پاییز و بوی پاییز و دلم در هوای قدم زدن در آن خیابان که درختانش زیر هجوم اره ها از جای برکنده شدن، پر پر می زند که بروم و بروم و ...
راستی چه رازی را در خود پنهان کرده این فصل پاییز؟

ارسال شده: یکشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۶, ۹:۱۷ ب.ظ
توسط ghadami2005
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال
تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز
آمدم او رفته بوددل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي
پايش روي دل جا مانده بود.